خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۴

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

دستم رو از دور دسته ی چاقو رها می کنم و با ترس بلند میشم و به عقب می رم .
تمام پیراهن سفید رنگش از خونی که ریخته شده قرمز شده ، حتی مبل های کرم رنگ زوار در رفته هم آلوده به خون شده .
خدایا من چی کار کرده بودم ؟ هاکان هر لحظه بی رمق تر و برق چشم هام هر لحظه کم سو تر میشه ، صورتش کبود و رگ های پیشونیش آشکار شده،نشون از دردِ وافرش داره.
جرئت پا پیش گذاشتن و خبر کردن بقیه رو نداشتم. اگه می مُرد؟ اگه بلایی سرش میومد ؟ من چی کار کردم خدایا؟ چطور تسلیم خشمم شدم ؟ چطور تونستم؟
حس می کنم زمین زیر پام هر لحظه خالی میشه و من هر لحظه بیشتر به قعر جهنم سقوط می کنم . کامم از ترس خشک شده و حتی توان اشک ریختن هم ندارم. وحشت زده و رنگ پریده به چشمهای بسته شده ی هاکان خیره می مونم؛
هنوز دقیقه ای نگذشته صدای چرخش کلید توی قفل در ترس دلم رو هزار برابر می کنه. قدمی به عقب بر می دارم .
در باز میشه و مادرم لبخند به لب داخل میاد ، حتی نمی تونم تصور کنم عکس العملش چی خواهد بود !
در رو می بنده و تازه متوجه ی من میشه که هاج و واج وسط پذیرایی ایستادم .

منتجب سینی غذای توی دستش رو جا به جا می کنه و می پرسه:
_تو نخوابیدی ؟
پاسخ نمی دم ، نه روی پاسخ دادن دارم نه جرئتش رو ! حالت نگاه و رنگ پریده و صورت وحشت زده ام بیشتر متعجبش می کنه .

همون طور که قدمی به جلو میاد ابراز نگرانی می کنه:
_چرا مثل میت شدی دختر جان ؟ من گفتم الان خوابِ خوابی،تو که هاج و واج مثل مجسمه وسط پذیرایی خشکت زده .
حرف می زنه قدمی به جلو بر می داره و من احساس می کنم با هر قدمش یکی پا روی قلبم می ذاره.
از کنار آشپزخونه عبور می کنه و درست توی نقطه ای می ایسته که اگه سر برگردونه بدبختی دخترش رو با چشم می بینه . می خواد همچنان به ابراز نگرانی ادامه بده اما مسیر نگاه مات برده ام رو دنبال می کنه و با دیدن هاکان سینی از دستش میوفته و با ترس قدمی به عقب بر می داره .
زبونم مثل رادار به کار میوفته و تمام حرف هایی که تا اون لحظه بیخ گلوم بودن به یک باره به بیرون هجوم میارن و تند تند روی زبونم جاری میشن :
_دوباره خواست بهم دست بزنه، ب… بهم گفت پولتو میدم انگار من یه بدکاره ام . خیلی حرفای بدی زد مامان . اما من نخواستم ، نخواستم این کار و بکنم . نمی دونم چی شد ! انگار شیطون رفت تو جلدم خواستم مجازات بشه ،مامان من نخواستم بکشمش . اون خواست بهم دست بزنه اما من نخواستم بکشمش…
حالت چشمای مادرم برام ناآشناست ، انگار بعد از مدت ها از خواب بیدار شده و داره واقعیت هایی رو می بینه که حتی احتمالش رو هم نمیداده .
بالاخره سد اشک هام شکسته میشه. با دست صورتم و می پوشونم و زار می زنم :
_اگه بلایی سرش بیاد تا آخر عمر توی زندان می مونم مامان.
چشم هام و بستم تا نگاهم به هاکان و چشمهای بسته اش نیوفته ، حتی نمی تونم به خودم جرئت بدم و به آمبولانس زنگ بزنم .
حضور مادرم رو درست روی به روی خودم حس می کنم ، دست هاشو روی مچ دست هام می ذاره و وادارم میکنه صورتم رو از حصار دست هام بیرون بیارم و به چشم های قهوه ای رنگش که به خاطر کهولت سن برق گذشته رو ندارن خیره بشم .
_تو با هاکان… ؟
حتی جرئت اتمام جمله اش رو نداره. جوشش اشک توی چشمم به حداکثر می رسه و با یه پلک زدن صورتم خیس و مملو از اشک می شه .
مادرم روبه رومه و من دنیایی رو می بینم که روی سرمون خراب شده . توی چشم های مادرم اشک هایی رو می بینم که انگار از عمق دلش جوشیده.
چونه اش می لرزه ، لب هاش هم همینطور ، وقتی حرف می زنه می فهمم صداش هم لرزش داره:
_دختر من… جگر گوشه ی من… ؟
باز هم قدرت اتمام جمله اش رو نداره،کم کم سرزنش هم به احساس نهفته در چشم هاش اضافه میشه.
سرم پایین میوفته ، با سرافکندگی و شرمساری . لحنم درست مثل متهم ها به گوش می رسه :
_مامان من نخواستم با اون باشم،من نخواستم.مامان زندگیم تباه شد با این کاری که کردم…

وسط حرفم می پره :
_هیش ! تو این کار رو نکردی ، من کردم !
جوری با اعتماد کلمه ی “من کردم ” رو ادا می کنه که برای لحظه مات می مونم و اتفاقات رو مرور می کنم.

بی توجه به چهره ی مات برده ام ادامه میده:
_جوونیت توی زندان نمی گذره آرامش شنیدی؟من گردن می گیرم .

تند تند سرم رو به طرفین تکون می دم و هیستریک کلمات رو ادا می کنم :
_نه… نه… نه… مامان!من کشتمش ، من بهش چاقو زدم من کردم ، نباید به خاطر من خودتو مجرم کنی مامان نباید…
دستش رو روی دهانم می ذاره و با صدای آهسته ای در حالی که اشک از چشمش سرازیره شمرده و مصمّم صدای مادرانه اش رو به گوشم می رسونه:
_به کسی نگو ، نگو چه اتفاقی افتاده ، نذار بیوفتی سر زبونا . من جرم و گردن می گیرم . نمی ذارم جوونیت توی زندان بگذره.

همزمان با تموم شدن جمله اش صدای تقه های پی در پی به در چوبی لرز بدی رو به اندام جفتمون می ندازه، جفتمون سکوت می کنیم . انگار توی اون ساختمون جز صدای ضربان کر کننده ی قلبم هیچ صدایی به گوش نمیرسه. چطور در رو باز می کردم و تو روی هاله و خاله ملیحه نگاه می کردم؟ چطور جواب هامون رو می دادم ؟ چطور می گفتم با وجود این همه لطف و کمکی که من و مادرم کردن من بی صفت چاقو به پسر عزیز دردونه اشون زدم !
نیروی تحلیل رفته امو جمع می کنم و با وحشت زیر لب زمزمه می کنم:
_منو نمی بخشن ، منو نمی بخشن میوفتم زندان . اگه بمیره قصاص میشم ، زندگیم تا همین جا بود ، جوونی کردنم تا همین جا بود ! تموم شدم ، آرامش تموم شد ، نابود شد !

دست و پاهام از ترس میلرزه ، این یار تقه هایی که به در می خوره محکم تره . اونقدر محکم که تمام اندامم رو به رعشه بندازه و چهار ستون بدنم رو بلرزونه.

دستهای آغشته به خونم علنا می لرزه ، مادرم بی توجه دست هامو می گیره و لرزشش رو محار می کنه و سعی می کنه کلماتی که بیان میکنه رو به اوج ذهنم فرو ببره:
_هیچی نگو ، من این کار رو کردم. آروم بگیر و حرف نزن! اگه لب باز کنی و غلط هایی که کردی و بگی شیرم و حلالت نمی کنم آرامش. اگه با وجود غلطایی که تا الان کردی سر پام،رسوایی تو زمینم میزنه.

نگاه عمیقی حواله ی چشم هام می میکنه و
پشت بند حرفش با عجله به سمت چاقویی که روی مبل افتاده میره و اون رو توی دستش می گیره و دوباره همونجا پرتش می کنه .
درکی از اطرافم ندارم ، انگار وسط بزرگترین کابوس زندگیم افتادم و حتی توان فریاد زدن هم ندارم . درست مثل همون خواب های ترسناک کودکی که گویا کسی دستش رو بیخ گلوت گذاشته و فشار میده و تو می خوای فریاد بزنی اما صدای از حنجره ات بیرون نمیاد .
حالا من درست وسط پذیرایی ایستادم ، با رنگی پریده و دست هایی آلوده به خون و از ترس فقط به نابودی زندگیم نگاه می کنم..
مادرم در رو باز می کنه. اخم های هامون رو از دور می بینم و وحشت قلبم بیشتر میشه ، می خواد لب از لب باز کنه که چشمش به دست های خونی مادرم میوفته .
صدای وحشت زده ی خاله ملیحه رو می شنوم اما ستون متصل به آشپزخونه مانع میشه تا ببینمش .
هامون که دست های خونی مادرم رو می بینه ، بدون پرسش با کفش به داخل میاد و هر گوشه رو چک می کنه تا اینکه به پذیرایی میرسه و با دیدن هاکان که بی هوش و غرق در خون روی مبل خوابیده و چشم های تیله ای آبیش رو پشت پلک های بسته اش پنهون کرده ، خیره می مونه .

می بینم چطور خشکش زده ، صحنه ای رو که دیده براش قابل هضم نیست ؛ هاله با کنجکاوی داخل میاد و کنار هامون می ایسته.رد نگاهش رو دنبال می کنه و وقتی به برادر دوقلوش میرسه با ترس دستاش رو جلوی دهانش میگیره و فریاد میزنه.
می شکنم ، برای بار هزارم می شکنم و کمرم خم میشه اما کسی حواسش بهم نیست جز مادرم که با نگاهش ازم می خواد تحمل کنم و ساکت باشم . انگار نوبت به خاله ملیحه می رسه ، چشمام رو می بندم . حتی نمی خوام عکس العملش رو ببینم،وقتی صدای ناله اش بلند میشه دست هامو روی گوش هام می ذارم. کاش به همین راحتی بود. کاش با روی هم گذاشتن دو پلک می تونستی چشمت رو روی همه چیز ببندی!
اما حیف. حیف نمی شد چشمت رو روی واقعیت ببندی. حتی پلک هام هم بی اختیار و سرکش میشن . انگار می خوان محکومم کنن به دیدن!
چشم هام رو باز می کنم ، هامون سر برادرش رو بغل گرفته و سعی داره جلوی خون ریزیش رو بگیره. هاله با دست هایی لرزون شماره می گیره و گویا آمبولانس خبر کرده.
اما خاله ملیحه شوک زده فقط نگاه می کنه و قوای حرف زدن هم نداره. برعکس پلک هام گوش هام دلشون به حالم سوخته چون صدای فریاد هامون رو نمی شنوم ، صحبت های هاله رو نمی شنوم . انگار توی خلاﺀ گم شدم
من وسط این بلبشو چی کار می کردم؟ مگه تمام این اتفاق ها توی فیلم ها نبود ؟ مگه اتفاق های بد فقط مختص دیگران نبود ؟ پس منی که راحت مشکلات بقیه رو مسخره می کردم اینجا ، بین جهنم زندگیم چی کار می کردم ؟
هاله به سمتم میاد و مچ دستم رو می گیره، تکونی بهم می ده و با هق هق سعی داری کلامتش رو مفهومی ادا کنه اما صداش به قدری می لرزه که حرف زدن رو براش سخت کرده :
_چی شده ؟ هاکان چش شده ؟ آرام به خاطر خدا یه چیزی بگو ! برادرم و کی به این روز انداخته ؟
گمان بدش حتی به سمت من هم نرفته. چطور لب باز کنم و بگم من به برادرت چاقو زدم؟ لعنت به من… لعنت به من که بزرگ ترین حماقت عمرم رو کردم. طوری تسلیم خشمم شدم که آتیشش تا آخر عمر دامنم رو رها نمی کنه.
هاله که از حرف زدن من ناامید شده این بار شانسش رو با التماس کردن به مادرم امتحان می کنه :
_خاله به خاطر خدا بگو هاکان چش شده ؟ کی اونو به این روز انداخته؟
با نفسی حبس شده به مادرم خیره شدم ، نگاهش نم زده است ، انگار توی همین دقیقه ها اندازه ی سال ها شکست خورده و پیر شده.
چقدر اذیتش کردم ! چقدر از حرف هاش ، نگرانی هاش ، دلواپسی هاش سر باز زدم و حالا دارم مقابل چشمم می بینم چطور خودش رو فدای منِ نالایق می کنه.
_کار منه.
با صدای ضعیف مادرم ، گردن هامون چنان به سمتش می چرخه که من از ترس این که مبادا تیر نگاهش به من اصابت کنه قدمی به عقب بر می دارم .
حتی خاله ملیحه که شوک زده شده بود با شنیدن این حرف بر می گرده . سنگینی نگاه همشون سر مادرم رو شرمزده پایین می ندازه .
خاله ملیحه در حالی که اشک از چشمشش روان شده با صدایی دردمند مادرم رو خطاب قرار میده:
_چرا ؟ مگه پسر من چی کار کرده بود ؟ چی کار کرده بود که این بلا رو سرش آوردی؟

با اوج گرفتن صداش هر لحظه مادرم بیشتر خرد میشه:
_کم من به تو خوبی کردم ؟ شوهرت مرد نذاشتم بی کار بمونی برات کار پیدا کردم . خونه نداشتی بهت جا دادم،با دخترت مثل بچه های خودم رفتار کردم مزد من این بود؟ جسم بی جون پسرمو غرق در خون توی خونت پیدا کنم و تو با بی شرمی بگی کار من بود ؟ اما آخه چرا ؟؟عقلم کار نمی کنه چرا ؟ چرا این کار و با پسر من کردی ؟

طاقت دیدن مادرم رو این طور سر افکنده ندارم ، طاقت ندارم ببینم زیر حرف ها و نگاه ها خورد میشه. لب هام تکون می خوره ، برای اینکه از حنجره ی زخم خوردم صدایی بیرون بیاد احتیاج به ثانیه های بیشتر دارم .
لب هام رو با زبون خیس می کنم و اما قبل از اینکه حرفی بزنم صدای آژیر آمبولانس ، همه ی توجه ها رو به خودش جلب می کنه .
هاله دیوانه وار به سمت در می دوه و هامون همون طوری که دستش رو روی زخم هاکان گذاشته ، در حالی که تیله های شب مانند نگاهش نمناک شده و برای اولین بار جلوی چشمم بغض مردونه ای گلوش رو فشار میده با صدای بم شده سعی داره به هاکان تصلی بده :
_خوب میشی، بهت قول میدم خوب میشی فقط طاقت بیار!
انگار شغل خودش رو فراموش کرده بود، چون مثل بقیه دست به دامن دعا و التماس شده بود، جالبه که شغلش الان هیچ کمکی به برادر خودش نمی کنه .
دو نفر با برانکارد داخل میان ، صدای ضجّه زدن خاله ملیحه دلم رو آتیش میزنه . هنوز که هنوز نمی تونم به خودم بقبولونم مسبب تمام این ها منم. آخه من رو چه به چاقو کشی و آسیب زدن به پسر کسی که انقدر بهمون کمک کرد.
آخر عمرم اگه ازم بپرسن بزرگترین حماقت عمرت چی بود امشب رو یاد می کنم .

اما اونها که جای من نبودن تا بفهمن چه دردی داره کسی با اجبار به حریمت ### کنه و روی پیشونیت مهر ناپاکی رو بزنه ، اون ها نمی دونن چه دردی داره وقتی دست نا محرمی به اجبار تنت رو لمس کنه و تو فقط التماس کنی و صدای ناله هات به گوش کسی نرسه . اون ها نمی فهمن از ترس قضاوت سکوت کردن یعنی چی ! اینکه انقدر توی خودت بریزی که حس خفگی بیچاره ات کنه اما همدمی نداشته باشی تا تصلی دلت بشه .
کارم رو توجیه نمی کنم اما می تونم که از خودم دفاع کنم ؟ می تونم ذره ای به خاطر اشتباهم بار روی دوشم رو کم کنم و کمی هم حق رو به خودم بدم ؟
هاکان رو روی برانکارد می ذارن ، هاله ، خاله ملیحه ، حتی هامون به معنای واقعی کلمه داغون شدن . دلم به خال کدومشون بسوزه ؟
هاله که برادر دوقلوی خودش رو با این حال می بینه ؟ هامون که بزرگتر هاکان بود و با اینکه به روی خودش نمیاورد اما از شوخی های هاکان غرق در لذت می شد ، یا خاله ملیحه که جوونش رو ، یه تیکه از وجودش رو توی این حال دیده بود !
شاید بهتر بود دلم به حال خودم بسوزه که توان ایستادن روی پاهام رو ندارم و از بس گریه کردم دید چشم هام کم و نیرویی که داشتم به کل تحلیل رفته.
خونه خالی میشه ، تنها من می مونم و مادرم و دل هایی خون با حرف های نگفته .

****
دست برادرش را محکم در دست گرفته و هر بار با فشاری که به دستش می دهد می خواهد با آن جسم نیمه جان بفهماند که تنها نیست .
اشک نمی ریزد اما قلبش عجیب از دیدن برادرش در این وضعیت به درد آمده .
سیبک گلویش بالا و پایین میرود و نوید یه بغض کُشنده را می دهد ، بغضی که قصد شکسته شدن نداشت .
آمبولانس با تمام سرعت می رود اما دل آشوب شده اش این سرعت را نمی پذیرد .
مادرش و هاله با ماشین پشت سرشان می آیند اما هامون ، سوار آمبولانس شده بود تا به هاکان کمک کند اما دست هایش پیشروی درمان برادرش نمی شدند.
برای همین تنها با نگاه نگران به دو پرستاری که سعی داشتن وضعیتش را نرمال کنند ، نگاه می کند .
درست حکم پدر خانواده ای را دارد که جوانش را در این حال می بیند ، هامون تنها یک برادر نه ، بلکه یک پدر و یک حامی برای خواهر و برادرش بود. آنقدر حامی محکمی که تا به بن بست می خوردند، سراغ هامون را می گرفتند. عادت کرده بود به خراب کاری های برادرش ، عادت کرده بود به نگاه شیطنت بارش و حرف های حرص در بیارش .
التهاب گلویش هر لحظه بیشتر می شود ، دستی به گردنش می کشد ، عجیب حس می کند مرزی تا سوختن ندارد .
صدای ملیحه خانم توی سرش پژواک می شود :
_کار منه!
معنای این حرف را درک نمی کرد ؟ خاله ملیحه به برادرش چاقو زده بود ؟ اما چرا ؟ چطور ممکن بود ؟
هنوز دقیقه ای از رفتن خاله ملیحه به طبقه ی پایین نمی گذشت که صدای شکستن آمد . کِی توانست فرصت کُند به هاکان چاقو بزند ؟ اصلا فرصت کند،اما چرا ؟
به هیچ طریقی نمی توانست بفهمد قضیه چه بوده ! در آن لحظه فقط سلامت برادرش مهم بود. نمی دانست اگر بلایی سر هاکان می آمد می توانست دوام بیاورد یا نه !

با توقف ماشین آمبولانس زودتر از همه پایین می رود . همان لحظه ماشین شاسی بلند سیاه رنگش که هاله پشت فرمانش نشسته بود به طرز ناشیانه ای پارک می شود و اول مادرش و بعد هاله سراسیمه پیاده می شود. نگاه از آن ها می گیرید و با هدایت برانکارد به داخل بیمارستان و دویدن پا به پای پرستار ها سعی دارد به نجات برادرش سرعت ببخشد. لحظه ی ورود به بیمارستان چشمش به تابلوی بزرگ نصب شده میوفتد :
_بیمارستان امام رضا…
همان لحظه ته دلش دست به دامان امار رضا می شود و سلامتی برادرش را با تمام وجود از او می خواهد .
خیلی زود برادرش به اتاق عمل منتقل می شود ، محل کارش آن بیمارستان نبود اما پزشک معالجی که با عجله به سمت اتاق عمل می رفت را خیلی خوب می شناخت. علی رحمتی !
قبل از این که وارد اتاق عمل بشود راهش را سد می کند ، علی با تعجب به هامونی که با سر و وضع آشفته مقابلش ایستاده نگاه می کند و می پرسد :
_تو اینجا چی کار می کنی پسر ؟
دستی به ته ریشش می کشد و شکسته و خش دار حرفش را می زند :
_اونی که چاقو خورده برادر منه .
تعجب علی بیشتر میشود :
_جوونی که گفتن وضعیتش اورژانسیه برادر توئه ؟
تاییدش درد دارد . صدای التماس زنی نگاه هر دو نفرشان را بر می گرداند :
_تو رو به امام رضا قسَمِت می دم پسرمو نجات بده . نذار داغ اولاد روی دلم بشینه !
تاسف نگاه علی بیشتر می شود ، سر تکان می دهد و با لحن مطمئنی می گوید :
_قول میدم هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم.
هامون به سر شانه اش می زند و می گوید :
_وقتو تلف نکن علی اون به ما نیاز داره .

این بار علی با گرفتن بازوی هامون مانعش می شود :
_تو نیا! حتی اگه پزشک باشی از دستت کاری برای عزیزای خودت بر نمیاد .
حق با علی بود اما با دل بی طاقتش چه کار می کرد ؟
هامون:اینجا هم نمی تونم تحمل کنم.
علی ضربه ی رفاقتی بر سر شانه اش می زند :
_نگران نباش بی خبر نمی ذارمت .
همراه با لبخند اطمینان بخشی که هدیه به هر سه نفرشان می کند وارد اتاق عمل می شود . هاله بی رمق روی صندلی می شیند و صورتش رو با دست می پوشاند و از ته دل زار می زند. اما وضعیت مادرش از همه نگران کننده تر است . گویا از فرط گریه نه چشمش سویِ دیدن را دارد نه بدنش توان ایستادن را .
هامون بی توجه به حال خودش به سمت مادرش می رود. شانه اش را می گیرد و به سمت صندلی های پلاستیکی آبی رنگ هدایتش می کند و در همان حینی که مادرش می شیند بی توجه به آشوب افتاده بر جانش سعی بر تصلی مادرش دارد :
_خوب میشه مامان ، کم از در و دیوار افتاد و کارش به بیمارستان کشید ؟ اینو هم پشت سر می ذاره انقدر گریه نکن ، اگه چشم هاشو باز کنه و تو رو توی این وضعیت ببینه ناراحت میشه . این دو تا ته تغاری هاتن، طاقت دوری از مادر و اشک چشمت رو ندارن.

مادرش با اشک سرش را به شانه ی پهن و مردانه ی پسرش تکیه می دهد و با ناله درد های دلش را بیرون می ریزد :
_آخه این بار مثل هر بار نیست ، من حس می کنم . پسرم داره درد می کشه، حال پسرم خوب نیست! هامون من مادرم حس می کنم .

حلقه ی دستش را دور شانه های مادرش تنگ تر می کند و چانه اش را به سرش می چسباند و چشم های شب زده اش را پشت پلکان بسته اش مخفی می کند .
انگار می خواهد با بستن چشمانش سد شود برای قطره ی اشکی که به چشمش هجوم آورده.
آخرین بار کِی بغض گلویش را فشار داد ؟ آخرین بار کِی این طور آشوب ته دلش به پا بود ؟
به یاد نمی آورد اما خوب میداند حال الانش را هم هیچ وقت از یاد نمی برد . با اینکه رفتار های هاکان را نمی پسندید ، با این که شیطنت های بی جا و مکانش به مذاق هامون خوش نمی آمد اما منکر نمی شد خواهر و برادرش بیشتر از جانش برایش ارزش داشتن .
زیرا که از سن کودکی پدرشان را از دست دادند و از آن زمان هامون حمایت کننده ی خواهر و برادرش شد . الان علاوه بر آشوب برادری ، آشوب پدر و فرزندی هم به جانش افتاده بود.
پلکش را باز می کند و نگاه به هاله می دوزد که همان طور صورتش را پوشانده و از ته دل اشک می ریزد برای برادر دوقلویش .
خودش داغون و سعی در جمع کردن تکه های شکسته مادر و خواهرش را دارد .
بدون اینکه فشار دستانش را از دور شانه های مادرش کم کند و سینه اش را از تکیه گاه کردن مادرش سلب کند با صدایی که شک دارد هویت صاحبش خودش باشد خواهرش را صدا می زند :
_هاله …
هاله با مکث سر بلند می کند ، چشم های آبی رنگش دلش را می سوزند ، یک جفت چشم مشابه همین چشم ها الان در اتاق عمل بسته بود و صاحبش با مرگ دست و پنجه می کند .
حواسش را از آن چشم های زلال آبی رنگ می گیرد و زمزمه می کند ، مثل همیشه محکم و استوار . گویا در دل این مرد همچنان آب از آب تکان نخورده :
_بلند شو دست و صورتتو بشور،نیازی به این همه اشک ریختن نیست .
این بار برعکس هر بار هاله مطیع حرف هامون نیست ، شدت اشک هایش بیشتر می شود و با لحن دردمندی داغ دل هامون را تازه تر می کند:
_چه طور آروم باشم هامون ؟ سر در نمیارم چرا؟ چرا برادرم الان روی تخت بیمارستانه؟ خاله زهرا گفت من کردم اما چرا ؟ از کی تا حالا خاله زهرا با هاکان انقدر دشمن شده که چاقو به شکمش بزنه؟
اگه بلایی سرش بیاد…
چشمه اشکش دوباره می جوشد و قطره هایی که از هر دو چشمم جاری می شود، دل مادرش را که نگاهش را به او دوخته بود می سوزاند.

از آغوش هامون بیرون می آید و سر دخترش را در دست می گیرد و هر دو چشمش را به یاد چشم های بسته شده ی هاکان می بوسد :
_چشماتو اشکی نکن مادر ، پسرم خوب میشه. هامون راست می گه ، هاکانم خیلی قویِ چیزی از پا درِش نمیاره .
این بار هاله به آغوش مادرش پناه می برد .
هامون کلافه از جا بلند می شود ، دستش را روی صورتش می کشد و همزمان که سرش را به سمت مخالف می گرداند با دیدن زهرا خانم و آرامش که به سمتشان می آیند ، برای لحظه ای نگاهش را روی آن ها قفل می کند .
خاله زهرا با سری پایین افتاده و آرامش در حالی که از اشک ریختن زیاد اثری از زیبایی چشم های کشیده ی سیاه رنگ نمانده نزدیکش می شوند و در نهایت روبه روی هامون می ایستند .
همان لحظه نگاه هاله به آن ها تلاقی پیدا می کند و مثل برق از آغوش مادرش بیرون می آید :
_با چه رویی اومدین اینجا ؟

هامون خوب متوجه می شود که با حالت تهاجمی هاله ، آرامش درست مثل مجرم ها قدمی به عقب بر می دارد.
صدای هاله این بار بلند از از بار قبل می شود:
_خاله با شمام ! یه حرفی زدی که از راست و دروغش نمی دونم اما همون دو کلمه اتم آتیش به جیگر هممون انداخت .
ممکنه؟ ممکنه انقدر بی چشم و رو بوده باشی که علارقم تمام خوبی هایی که بهت کردیم این طوری نمک بخوری،نمکدون بشکنی؟ اینه رسم انسانیت و مؤمنیت که شما ازش دم میزدی؟
هامون نگاه از آرامشی که رنگ به رخسار ندارد می گیرد و به صدد آرام کرد هاله بر می آید :
_کافیه هاله!
هاله که رگبار حرف هایش سر دلش مانده بود اعتراض می کند :
_اما داداش…
صدای اعتراضش با لحن محکم هامون قطع می شود :
_هاله گفتم کافیه.
هاله به ناچار سکوت می کند، از این که هامون خواست در مقابل کسی که به برادرشان چاقو زده سکوت کند دلخور می شود اما حرف بعدی هامون که خطاب به خاله زهرا گفته می شود کمی از این دلخوری را رفع می کند:
_قبل از خبر کردن پلیس می خوام باهاتون حرف بزنم .
زهرا خانم با سری افکنده بدون اعتراض رضایت خودش را اعلام می کند ، این بار تیر نگاه سنگینش آرامش را هدف قرار می دهد :
_همین طور تو .
رفتار آرامش را زیر نظر دارد و می بیند با گفتن این حرف چه طور دست و پایش گم شده و ترس نگاهش بیشتر می شود .
اخم ابروهای پر و مردانه اش را در بر می گیرد و غیر قابل نفوذ تر از هر بار می شود ، بدون حرف به سمت خارج بیمارستان به راه میوفتد و درست وسط حیاط بیمارستان می ایستد ، خودش پزشک بود و می دانست اگر کنترل صدایش را از دستش خارج شود چه صدمه ای به بیمار ها می زند .
زهرا خانم و با فاصله آرامش مقابلش می ایستند ، خودش هم نمی داند چرا تیر نگاه سرزنش گرانه اش آرامش را زیر نظر می گیرد.
صدایش بلند می شود ، همان قدر با صلابت و مردانگی ، همان قدر با قدرت و نفوذ :
_می شنوم .
این بار هم مخاطب نگاهش آرامش سر به زیر هست ، اما زهرا خانم جواب می دهد :
_چیزی برای شنیدن نیست پسرم،به خاطر یه سوتفاهم کنترلمو از دست دادم ، خون جلوی چشمم و گرفت و این حماقت و کردم .

دندان هایش با خشم روی هم فشرده میشود ، خشمش را به راحتی از رگ های برآمده ی کنار شقیقه و چانه ی قفل شده اش می توان مشاهده کرد. علنا فریادش را توی گلو خفه می کند و با صدای کنترل شده و آغشته به خشمی فقط می پرسد :
_چرا؟
قبل از این که زهرا خانم لب باز کند، صدای ضعیف آرامش بلند می شود و هامون به این فکر می کند نگاه دریده و سرکش این دختر چرا یک شبه به سر پایین افتاده و صدایی لرزون تبدیل شده ؟
آرامش:تقصیر من بود .
زهرا خانم سرش را به طرف دخترش می چرخاند و گویا با نگاهش حرف هایی را به او می رساند تا مبادا دست از پا خطا کند .
آرامش که این روزها عجیب شبیه نامش شده نگاه از مادرش می گیرد و به خودش جسارت نگاه کردن در چشم های شب زده ی هامون را می دهد.
همان گونه که زیر نگاه سنگین هامون با انگشت های دستش بازی می کند با همان صدای ضعیف به حرف می آید :
_من که رفتم پایین چند دقیقه ی بعدش هاکان اومد …
مکث می کند و هامون دلش می خواهد گلوی این دختر را فشار دهد تا زودتر حرفش را بزند، قبل از اینکه بخواهد فکرش را عملی کند دوباره صدای دختر را می شنود ، به همان آرامی و با سری پایین افتاده و چشم هایی بارانی :
_انگار یکی از دخترایی که باهاش دوست بود زیاد پا پیچش می شده ، من… خوب من و هاکان همیشه با هم دوست دختراشو از سرش باز می کردیم . اون شب هم ازم خواست تا کمکش کنم از شر یه دختر خلاص بشه…

و باز هم یک مکث کُشنده. این بار طاقت نمیاورد و بی توجه به حضور زهرا خانم غرش می کند :
_عین آدم حرف بزن تا زیر دستم لهت نکردم.
تحکم صدایش اندام آرامش را می لرزاند، لب هایش را با زبان تر کرده و با پشت دست اشک صورتش را پاک می کند و ادامه می دهد :
_چون من حوصله نداشتم هاکان سعی کرد از اون حال و هوا درم بیاره برای همین بهم گفت یه نقش بازی کنیم و من بشم همون دختری که هاکان قراره دلش رو بشکنه.
منم قبول کردم ، روی مبل نشستیم . اول اون شروع کرد و طوری که انگار من همون دخترم با لحن بدی بهم گفت:
_بین ما هر چی بود تموم شد ، دیگه به زنگ نزن .
همش یه شوخی بود ، من هم به شوخی جواب دادم. همون لحظه مامانم کلید انداخت و اومد داخل… حواسمون پرت بود متوجه ی حضور مامانم نشدیم .
من داشتم به هاکان التماس می کردم به رابطمون ادامه بده اونم داشت از سر بازم می کرد که من با شوخی گفتم ازت حامله ام .
هر دومون داشتیم می خندیدیم ، یه شوخی بود ، یه مسخره بازی بچه گانه صرفا به خاطر عوض کردن روحیه ی من اما…

این بار مکثش طولانی و در نهایت صحبتش قطع می شود ، این بار رنگ چهره ی هامون به کبودی می زند و گویا این بار فراموش می کند کجا ایستاده که این گونه صدایش را بلند می کند و بی پروا فریاد می کشد :
_منو احمق فرض کردی ؟؟؟

_منو احمق فرض کردی ؟؟؟
قدمی به دخترک که از ترس در خودش جمع شده نزدیک تر می شود و این بار با صدایش چهار ستون بدن آرامش و زهرا خانم را می لرزاند :
_فکر کردی کی روبه روت ایستاده ؟ یه احمق که مزخرفاتِ ذهن تو رو باور کنه ؟ یعنی برادر من سر هیچ و پوچ داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ؟
این بار زهرا خانم مداخله می کند و در حالی که از چشمانش روان است سعی دارد جلوی خشم فوران شده ی جوان قد بلند روبه رویش را بگیرد:
_تو رو خدا پسرم ، آرامش راست گفت همه چیز…
میان کلامش می پرد، باز هم صدایش اوج گرفته:
_به من نگو پسرم !
این بار زهرا خانم هم با آن سن و سال عقب نشینی می کند و ساکت می شود ، هامون اما با خشم بیشتری انگشت اشاره اش را مقابل آن مادر و دختر تکان می دهد ، خشم کلمه ی ناچیزی برای نام گذاری روی نگاهش بود.
همان گونه که سعی در کنترل خود دارد با صدایی که هیچ بلوف زنی و دروغی در آن پیدا نمیشود تهدید وار کلمات را از لابه لای دندان های به هم چفت شده اش بیرون می فرستد :
_اگه بلایی سرش بیاد…
مکث کرده و با تحکم بیشتری کلمات بعدی را ادا می کند :
_اگه بلایی سر هاکان بیاد،قسم می خورم چشمم رو به مجازات قانونی نمی دوزم . خودم زندگی تونو سیاه می کنم، خودم به خاک سیاه می شونمتون. از من بترسین ! اگه بلایی سر هاکان اومد از من بترسین !
نیازی به گفتنش نبود ، همین طور هم کسی نبود که در مقابل این لحن آرام بماند و ترس به دلش راه پیدا نکند.حتی آن عابری که از کنارشان گذر می کرد،سعی می کند با فاصله گرفتن از تیر آن نگاه دور بماند.
تهدید نگاهش را به کرسی می نشاند و جلوی چشم های اشک بار و ترسیده ی آرامش که اندام مردانه اش را بدرقه می کند به سمت بیمارستان می رود.
نزدیک اتاق عمل که می شود نگاهش روی دو مأمور پلیسی که روبه روی صندلی مادرش ایستاده اند و هاله با گریه با آن ها حرف می زند ثابت می ماند .
سعی دارد کمی آن گره کور شده میان ابروهایش را باز کند اما موفق نمیشود ، با همان چهره ی عبوس و درهم رفته که جذبه و جذابیت خاصی را به صورت مردانه اش هدیه داده بود به سمت آن ها میرود .
مأموران پلیس متوجه ی او می شوند و صحبت هاله قطع میشود.
یکی از مأموران پلیس با دیدن هامون، می پرسد :
_شما نسبتی با هاکان صادقی دارید ؟
جواب می دهد ، مختصر و کوتاه:
_برادرمه.
مأمور پلیس که هامون از روی کارتش پی برد سروان حسینی نام دارد ، سری تکان داده و سوال بعدی را می پرسد :
_کی به برادرتون چاقو زده ؟ می دونید ؟
هاله و مادرش چشم دوخته به هامون و منتظرند بگوید کار چه کسی است اما با حرفی که به زبان میاورد روی تمام باور هایشان خط می اندازد :
_اتفاق بود ، ما شکایتی از کسی نداریم .
ملیحه خانم بی طاقت از روی صندلی برمیخیزد و با اعتراض نام پسرش را صدا می زند:
_هامون…
هامون با بالا بردن دستش مادرش را به سکوت دعوت می کند و جمله اش را دوباره و با تحکم کلام بیشتری برای سروان حسینی بازگو می کند:
_همین که گفتم ، ما شکایتی از کسی نداریم . می تونید برید.
حتی در مقابل مامور پلیس هم لحنش آغشته به دستور و کلامش جدی و غیر قابل نفوذ است.
آن دو مأمور با تردید به هم نگاه کرده و سروان حسینی می گوید:
_به هر حال ما موظفیم تحقیق کنیم ، چون به جون برادرتون سوﺀقصد شده و اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد پای یه قتل در میونه.

دستی با کلافگی بر روی صورتش و ته ریش کم پشتش می کشد و با لحن نه چندان خوشایندی جواب می دهد :
_برادر من طوریش نمیشه،تا وقتی هم من شکایتی نداشته باشم نیاز به تحقیق شما نیست. لطفا بیشتر از این وقتمونو نگیرید .

لحنش به مذاق دو مأمور جوان پلیس خوش نمی آید اما ناچار به سکوت ، سر تکان می دهند و از آن ها فاصله می گیرند .
به محض دور شدنشان هاله با عصبانیت، اشک هایش را با پشت دست پاک کرده و شجاع تر از همیشه در صدد اعتراض به کار برادرش بر می آید :
_چرا نگفتی کار اون زنیکه است ؟ نمی خوای بدیش دست پلیس ؟ می خوای همین طور راست راست راه بره به ریش منو تو بخنده ؟

هامون با عصبانیت مانع ادامه ی حرف هاله می شود :
_ببند دهنتو!

هاله: چرا ببندم ؟ پای هاکان درمیونه یعنی برات یه ذره هم مهم نیست به خاطر کی هاکان اون تو داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ؟

این حرف ها کلافه ترش می کند ، کاش هاله کمی درک می کرد که حال هامون از همه آشفته تر است . کاش درک می کرد برادرش مانند او نمی تواند با اشک ریختن و گریه کردن دلش را سبک کند .
مجبور است محکم باشد ، مجبور است تکیه گاه باشد زیرا او یک مرد است.برای همین مجبور است مثل یک مرد سینه سپر کند و در شرایط سخت اوضاع را آرام نگه دارد .

اما گویا نه هاله ، نه مادرش نمی توانند حالِ مرد خانواده را بفهمند.چون این بار مادرش به صدد اعتراض برمی آید:
_حق با هاله است ، پسر من به خاطر هر کسی اون تو داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ، اون آدم باید مجازات بشه. بشکنه دستم که یک عمر خدمت به جماعت منافق رو کردم،که مُزد دستم بشه چاقو کشی روی پسرم. چرا به پلیس ها نگفتی هامون؟ چرا نگفتی اون نمک نشناس ها باعث این حال و روز پسرم شدن؟

سکوت می کند ، سکوتی به وسعت تمام حرف های نگفته. حتی خودش هم نمی داند در مقابل چشم های منتظر مادر خواهرش چه توضیحی را بیان کند که مرحم زخم هایشان شود .
نفسش را بیرون می فرستد و کلمات ذهنش را جمع و جور می کند .
هامون: به من اعتماد دارین یا نه؟
هر دو سکوت می کنند، هر دو خوب می دانستند که جوابشان چیست! هامون در هر شرایطی بهترین تصمیم را می گرفت .
سکوت آن ها را که می بیند ، با لحن مطمئنی ادامه میدهد :
_هر کس این کار رو با برادرم کرده باشه رو بی جواب نمی ذارم.حتی اگه صحیح و سالم از اون اتاق بیرون بیاد من باز از کسی که جسارت این کار رو به خودش داده نمی گذرم .
قانون من با کتاب قانون ایران فرق داره ، من به روش خودم مجازات می کنم.پس فکرتون پی این نباشه که کارشون بی جواب موند .

هر دو آرام می گیرند ، آن قدری روی هامون شناخت داشتند که با یک اشاره اش سکوت کنند . می دانستند هامون هیچ حرفی را از روی بلوف بر زبان جاری نمی کند، وقتی بگوید این کار را می کنم آسمان هم به زمین دوخته شود حرفش را دو تا نمی کند.

دقیقه ای از سکوت بینشان نگذشته که درب اتاق عمل باز می شود ، هاله و ملیحه خانم سراسیمه به سمت پرستار می روند. اما هامون فقط دو قدم نزدیک می شود، همیشه او بود که از در اتاق عمل بیرون می آمد و خبر خوش را به اعضای خانواده ی بیمار می داد ، این بار جایش برعکس شده و فقط خیره به پرستار در دلش متوسل به خدا و امام رضا می شود تا خبر سلامتی برادرش را بشنود .

هاله در حالی که نفسش سوخته زودتر از همه می پرسد :
_حالش چطوره؟
پرستار سری تکان داده و جواب می دهد :
_خون زیادی رو از دست دادن، زخمشون عمیقه. اگه زودتر می رسوندینشون کارمون راحت تر بود اما الان فقط باید دعا کنید..
****
با گریه روی نیمکت رنگ و رو رفته ی حیاط بیمارستان می شینم و در حالی که زل زدم به تابلوی سفید رنگ سر در بیمارستان از ته دل اشک می ریزم .
اگه بلایی سرش میومد؟ حرف های هامون توی سرم اکو میشه و بیشتر از قبل مغزم رو متلاشی می کنه. کاش جرئت مقابله داشتم و همه چیز رو می گفتم؛ کاش مادرم منو قسم نمی داد و حداقل می تونستم جرمی که مرتکب شدم رو گردن بگیرم .
اما الان کاری جز دعا کردن این که خدا به من و جوونیم رحم کنه از دستم بر نمیومد.
با این که خونمون فاصله ی کمی تا حرم داشت اما نزدیک به یک سال بود که نرفته بودم پابوس امام رضا. اما الان توی بیمارستانی که که اسم امام رضا سر درش حک شده نشستم و زار زار گریه می کنم.
یعنی ممکنه ضامن من هم بشه و از این مخمصه نجاتم بده ؟
ممکنه وقتی ازش رو برگردوندم بهم رو کنه و صدام رو بشنوه ؟ کاش بلایی سر هاکان نیاد ، ای کاش اون لحظه دستم می شکست و تسلیم خشم بی خودم نمی شدم . حتی نمی تونم تصور کنم که چطور تونستم چنین کاری بکنم ! انگار اون لحظه مغزم از کار افتاده بود و روح شیطان به جسمم دمیده شده بود که این طور از خود بیخود شدم .
بطری آب معدنی مقابلم صورتم قرار می گیره و صدای مادرم توی گوشم می پیچه:
_اینو بخور ، اینقدر گریه کردی گلوت خشک شد .
سرم رو بلند می کنم و به چشم های ملتهب و باد کرده ش خیره میشم ، چشم هایی که به لطف من الان نمناک شده بود و چهره ی نورانی که غبار درد و غم گرفته بود.
با پشیمونی سرم رو پایین می ندازم. چطور می تونست به فرزند بی لیاقتی مثل من آب تعارف کنه ؟ انگار می فهمه دردم چیه . شاید هم همیشه می فهمید و اونی که جاهل بود من بودم .
کنارم روی نیمکت می شینه و مادرانه در آغوشم می کشه . عطر تنش کافیه تا بغضم سر باز کنه.
بوسه اش رو روی سرم احساس می کنم و دست نوازش گرش اشک های صورتم رو پاک میکنه.

صداش رو که می شنوم، دلم بیشتر از این همه ناحقی که در حقش کردم می گیره:
_چرا بهم نگفتی؟ مادرت رو انقدر غریبه می دونستی ؟
گریه ام اوج گرفت و با صدایی که تشخیص اینکه صاحبش منم سخت بود گفتم:
_ترسیدم، ترسیدم فکر کنی من گناهکارم . ترسیدم منو باور نکنی!

سرزنشم نمی کنه ، اما سکوت هم نمی کنه:
_اندازه ی تمام دنیا ازت دلخورم آرامش،چند بار گفتم ؟ چند بار گوشزد کردم؟ حتی یک بار گوش به حرفم ندادی و نتیجه اش این شد .
آره ازت دلخورم ،دلم میخواد یه سیلی محکم به گوشت بزنم اما تو دختر منی ،کل دنیا هم بر علیه تو باشه باز من کنارتم چون مادرتم..

کاش بهم نگه ، کاش با این حرف ها شرمنده ترم نکنه.سرزنش شنیدن خیلی آسون تره تا شنیدن این حرفا کلمات با بغض روی زبونم جاری میشن :
_بذار همه چیز و بگم مامان. بذار بگم من بهش چاقو زدم! نمی خوام تو به خاطر حماقت من بیوفتی زندان .
بالافاصله بعد از اتمام جمله ام اعتراض می کنه:
_تو هنوز خیلی جوونی، نمی خوام کل جوونیت رو توی زندان بگذرونی.اما من به اندازه ی کافی عمر کردم،آب از سر من گذشته اما تو هنوز کلی راه نرفته داری .

با پشت دست اشک روی گونه ام رو پاک می کنم :
_دیگه چه راهی مامان؟ دیدی که هامون هم باور نکرد،مجبورم جلوی قاضی توضیح بدم و دردمو بگم . مجبورم چوب اشتباهمو بخورم . چطور ازم توقع داری جرم و بندازم گردن تو و ببینم به جای من تو توی زندانی .

می دونم داغ دلش تازه تر از منه ، می دونم بغض توی گلوش بزرگ تر از منه اما به روی خودش نمیاره. محکم تر در آغوشم می کشه و با حال خرابش سعی می کنه درد روی دلم رو کم کنه:
_هیش! دهن مردم رو نمیشه بست . برای همین مجبوری سکوت کنی،هر اتفاقی هم که افتاد باید چشمت رو ببندی و دلت رو صبور کنی آرامش . نذار نگاه بقیه بهت عوض بشه،نمی خوام به دختر من انگ ناپاکی بزنن . برای همین فراموش کن چه اتفاقی افتاده. اگه مادرت رو دوست داری هر چی که شد سکوت کن!بذار همه ی گناه ها بیوفته روی دوش من اما تو انگشت نما نشو .

ساکت میشم ، قسمم داده بود. توی اون خونه ی لعنتی بالای سر خون ریخته شده قسمم داد و ازم قول گرفت، گفت اگه حرف بزنه شیری که بهم داده رو حلال نمی کنه .
یک عمر با اوقات تلخی و اخم و دلخوری رنجوندمش اما اون برای نجات من خودش رو فدا کرد .
کاش می شد زمان به عقب برگرده. توقعم بالا نیست برای همین نمیگم به دوران شیرین بچگی . اما ساعت برعکس بچرخه و من دوباره به چند ساعت قبل برگردم . اگه این شانس رو داشتم هرگز چنین حماقتی نمی کردم ، اگه دوباره توی اون شرایط قرار می گرفتم حتی اگه از خشم چشمم کور بشه باز با آینده ی خودم و مادرم بازی نمی کنم . خون هاکان رو نمی ریزم و زهر نگاه هامون رو به جون نمی خرم .
نفرین های خاله ملیحه رو نمی شنوم و نگاه آغشته به نفرت هاله رو نمی بینم .
کاش چشم هامو باز می کردم و می دیدم همه ی این ها یه کابوسه و من همون دختر بی درد و بی عارم که تمام غصه ام خلاصه میشه توی دنیای مجازی و هیچ دید بدی نسبت به دنیا و آدم ها ندارم.
همون دختری که صبح وقتی چشم باز می کنه نفس عمیق می کشه و لبخند می زنه و امیدوار به روز روشن مقابلشه. نه دختری که با وجود تابش خورشید خودش رو بین گردباد پاییز ببینه و چشم هاش رو ببنده تا گرد و غبار غم کمتر روی چهره اش بشینه .
****

پاهام یاری نمی کنن اما دلم من رو به سمت اتاق عمل سوق میده ، با اینکه مادرم من رو منع کرده بود به سراغشون برم اما باز هم طاقت نیاوردم و از غفلتش استفاده کردم.
حداقل روزنه ی امیدی که توی دلم بود بهم می گفت اوضاعم از این بدتر نمیشه ، خدا اون قدر ها هم بهم پشت نکرده بود .
با فاصله ازشون پشت دیوار مخفی میشم و چشم می دوزم به هامونی که با کلافگی جلوی اتاق عمل راه میره و دستش رو پشت گردنش میکشه ، فکرم به سمت تمام این سال ها کشیده میشه و هر چه قدر هم به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد هامون رو انقدر کلافه و سردرگم دیده باشم.
چشمم از روی هامون به روی خاله ملیحه که بی صدا اشک می ریزه و ناله می کنه ، سوق پیدا می کنه . حتی نمی تونم فکر کنم چه عذابی رو داره تحمل میکنه،مادری بود که از جونش برای بچه هاش مایه می ذاشت اما الان پسر عزیز کرده ش به خاطر من با مرگ دست و پنجه نرم می کنه .

نگاهم که هاله میوفته غم و غصه ی دلم به اوج می رسه. شاید بزرگ ترین ضربه رو هاله بخوره . چون من می دونستم برادر دو قلوش تا چه حد براش مهمه و توی دنیا از همه بیشتر دوستش داره.

هامون وقتی سرش رو می گردونه نگاهش به نگاه سرگردونم گره می خوره ، دست و پام رو گم می کنم وقتی رنگ نگاه شب زده اش با کلی شک و نفرت به من دوخته شده . عجیبه اما حس می کنم هامون می دونه . می دونه همه ی این ها تقصیر منه ، می دونه من مسبب بلاییم که سر برادرش اومده .
وقتی با نگاهش بهم خیره میشه سعی می کنم حتی فکر هم نکنم تا وقتی به عمق وجودم نفوذ می کنه و سرک می کشه به افکارم پی نبره و نفهمه چه قدر حرف نگفته دارم .
خشونت نگاهش برام سنگینه، اون قدری که عرق سردی روی تیرک کمرم نشسته و سرم ناخودآگاه با شرمساری پایین میوفته.
قدمی به سمتم بر میداره، همون لحظه در اتاق عمل هم باز میشه .
نگاهش از روی من برداشته میشه و این بار دکتر جوونی که از اتاق عمل بیرون اومد در تیررس نگاه سیاهش قرار می گیره.
با تمام وجود به دکتری که عجیب خسته به نظر می رسه چشم می دوزم . در همین مکث ثانیه ای به با خیره شدن به چهره اش سعی می کنم بفهمم عمل چطور بود .
تمام وجودم یک جمله رو می طلبه : خطر رفع شد،اما حرفی که دکتر میزنه کاملا دور از انتظار و تصوراتمه :
_زخم چاقویی که به شکمش اصابت کرده ، عمیق بود . خون زیادی از دست داده،فعلا نمی تونم چیزی بگم جز این که منتظر بمونین همه چیز بستگی به بیمار داره .

دستمو جلوی دهانم می گیرم تا هق هقم اوج نگیره ، اما برعکس من هامون هیچ کنترلی روی صداش نداره و با فریاد یقه ی دکتر جوون رو می گیره :
_یعنی چی؟ یعنی چی که بستگی به بیمار داره پس تو این جا چه کاره ای علی؟
بی رمق کنار دیوار سر می خورم ، نگاه تارم به هامون که گویا آتیش به جونش افتاده ، دوخته شده.
خاله ملیحه هم درست مثل من بی رمق روی صندلی افتاده و هاله با اشک شونه های مادرش رو ماساژ میده.
دکتر که گویا با هامون آشنا بود یقه ی روپوش سفید رنگش رو با ملایمت از دست هامون بیرون می کشه و بدون اینکه از داد و فریادش ناراحت بشه تسکین وار جواب تند خویی هامون رو میده:
_داداشم تو خودت دکتری،می دونی که برای مداوای بیمار ما هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم. تا یه جایی به بعد دست خدا و خود بیماره.
عجیب بود که منطق هامون که سر به فلک کشیده بود الان از کار افتاده ، با همون خشونت رفتاری به سمت اتاق عمل میره و بدون توجه به اعتراضات دکتر وارد میشه .
سرم پایین میوفته ، زوم روی نقطه ای از زمین.
باید به کدوم ریسمون چنگ میزدم تا از این منجلاب نجات پیدا می کردم ؟ انگار من هر چقدر دست و پا می زدم بیشتر غرق می شدم .
اما الان می خوام دست از تقلا بردارم ، میخوام برای اولین بار مثل همون بنده های خوب خدا فقط به خودش متوسل بشم ، می خوام به خودم بقبولونم خدا هنوز حواسش بهم هست ، می خوام قبول کنم خدا منو ترک نکرده ، اینکه هوامو داره .
دستی سر شونه ام می شینه ، نگاه بارونی ام بالا می برم و چشمم به چشم مادرم میوفته ، مادری که الحق بهشت جایگاه کمی براش بود . چطور فکر می کردم اگه بفهمه ترکم می کنه ؟ چطور احمق بودم که بهش نگفتم و به خاطر ترسم سکوت کردم . این بار هم حق با مارال بود ، این بار هم هشدارش به واقعیت تبدیل شد .
از نگاهم میفهمه یه اتفاقی افتاده و به سمت خاله ملیحه به راه میوفته .
با نگاهم دنبالش می کنم و می بینم چطور در برابر خشم هاله سکوت کرده ، می بینم چطور در جواب تند خویی های خاله ملیحه فقط سر پایین انداخته و هیچ جوابی نمیده . حتی نمی خوام صدای حرف زدنشون به گوشم برسه،برای اولین بار که دوست دارم هم کور باشم و هم کر . شاید هم بمیرم.
*

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.