خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۳۶

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با حس کشیده شدن موهام به سختی پلک هام و باز می کنم و دو جفت چشم خندون رو خیره به خودم می بینم.
غرق خواب پلک هام روی هم میوفتن و با صدایی گرفته زیر لب میگم:
_هامون ببرش،خوابم میاد!
دست کوچیک یلدا رو روی صورتم حس می کنم و لبخند محوی روی لبم میاد،مخصوصا وقتی صدای هامون رو می شنوم که کنار گوشم می‌گه:
_دل بابا و دختری برای مامانش تنگ شده نمی خوای بیدار بشی؟
مالشی به چشم خسته‌م میدم و خمار خواب زمزمه می کنم:
_ساعت چنده؟
_ده صبح روز جمعه،این نیم وجبی از تو سحرخیزتره از هفت صبح بیدار شده،الانم فقط مامانش و میخواد.
خمیازه ای می کشم و بدون این که چشم باز کنم تا مبادا خوابم بپره میگم:
_یک ساعت دیگه هم نگهش دار،لطفا!
تکون خوردن تخت رو حس می کنم و این بار صدای هامون رو نزدیک تر به خودم می شنوم:
_اصلا ما هم می خوابیم نه بابا؟
صدای گریه ی خفیف و کوتاه مدت یلدا بلند می‌شه اما مثل همیشه هامون خیلی خوب قلق آروم کردنش رو بلده.
رضایت میدم و پلکم رو نیمه باز می کنم،یلدا درست وسط من و هامون خوابیده و با اون چشم های گرد شده گاهی به من گاهی به اون نگاه می کنه.
نگاهم از روی یلدا کمی به سمت بالا سوق می خوره و زیباترین نگاه دنیا رو روی خودم می بینم.
چشم هام رو می بندم و با لبخند زمزمه می کنم:
_شاید هنوز بیدار نشدم،امروز حس قشنگی دارم،نکنه هنوز خوابم و اینم رویاست؟اگه هست هیچ وقت بیدارم نکن.
موهای ریخته شده روی صورتم رو کنار می زنه و با گرمای دست مردونه ش پوست صورتم رو نوازش می کنه و روحم رو جلا میده.بعد از اون همه بدبختی باور این‌که این منم که با این آسودگی خوابیدم برام سخته!
با نوازش موهام من رو دعوت به خلسه ای شیرین می کنه،خواب از سرم می پره به جاش توی رویایی عمیق گیر می کنم.رویایی که نمی خوام هیچ وقت تموم بشه اما صدای گریه ی یلدا مثل هشدار ساعت شش صبح حس شیرینم رو به کلافگی تبدیل می کنه.معلومه از گرسنگی بی طاقت شده.
نفسم رو از قفسه ی سینه آزاد می‌کنم،دستم رو زیر سرم می ذارم و دو دکمه ی بالای لباسم رو باز می کنم و در همون حال به هامونی که با لبخندی محو به ما نگاه می کنه غر می زنم:
_این اگه انقدر سحرخیز شده به خاطرتوئه،صبح زود بیدار میشی سر و صدا می کنی اینم عادت کرده وگرنه اگه به من بود تا دوازده می خوابید.

یک تای ابروش بالا می‌پره:
_قراره به زودی دانشجو بشی،بخوای یا نخوای تو هم باید به سحرخیز بودن عادت کنی!
باز هم استرس قبولی کنکور به جونم میوفته و تنم از هیجان داغ می کنه و صورتم رنگ اضطراب به خودش می گیره،سؤالی که به جون مغزم افتاده رو به زبون میارم:
_اگه قبول نشم؟
برعکس من صورت اون هیچ نشونی از اضطراب نداره،خنثی و بی هیچ احساسی جوابم رو می‌ده:
_سال دیگه میخونی،البته اگه اون موقع پسرمون هم این وسط خوابیده باشه کارت سخت تره.

حیرت زده می‌گم:
_سال دیگه؟باورم نمیشه که انقدر عاشق بچه‌هایی !
می خوام در ادامه حرفم بپرسم”چطور تا این سن به عشق بچه هم شده ازدواج نکردی؟”اما منصرف میشم و اون قسمت رو حذف می‌کنم.
نگاهش رنگ و معنای خاصی به خودش می‌گیره،اون هم دستش رو زیر سرش میزنه و با لبخندی محو جوابم رو می‌ده:
_خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی،حتی عاشق اون بچه هایی که با وجود مادر شدن نمی خوان بزرگ بشن،همونایی که تا باباشون از راه می رسه با لب و لوچه ی آویزون خودشون رو لوس میکنن،همون دختربچه‌هایی که نمی دونن با این لوس شدن ها چقدر خوردنی میشن.

از خجالت گر می‌گیرم و از طرفی قلبم به طرز دیوانه واری شروع به کوبیدن می کنه،گفت عاشق…حتی اگه غیر مستقیم اما اولین بار بود که توی جملاتش حرف از عاشقی می زد.
خودم بارها حس کرده بودم هامون عاشقم نیست،آرامششم،دوستم داره اما عاشق نیست،ولی با این حرفش…
سر به زیر به یلدا خیره میشم در حالی که سنگینی نگاه هامون رو روی خودم حس می کنم.
شاید اگه اختلاف سنی بینمون کمتر بود من هم کمتر ازش خجالت می کشیدم.
خداروشکر که ادامه نمیده،از جا بلند می‌شه و می‌گه:
_بلند شو که فکر کنم یه ناهار از من طلب داری!
چشم هام برق می زنه و خجالت از یادم می‌ره،هیجان زده می‌گم:
_واقعا؟
در کمد رو باز می کنه،تیشرتی که معلومه صبح بعد از حمام پوشیده رو از تنش در میاره و بلوز خاکستری رنگش رو می پوشه،در حالی که یکی یکی دکمه هاش رو می بنده،جواب میده:
_آره،من یه سر میرم پایین تا اون موقع تو صبحانه تو بخور و حاضر شو!

با این حرفش یاد هاله و حرف های دیروزش میوفتم و لبخند روی لب هام کمرنگ میشه با این وجود به روی خودم نمیارم و سری تکون میدم.
هامون که میره،من هم غرق دنیای خیال خودم میشم.از حرف های دیروزم هم پشیمون شدم و هم نه…
یکی باید به هاله می فهموند تنها خودش نیست که عذاب می کشه،از طرفی اون یک نفر نباید من می بودم چون اون الان من رو به چشم دروغ گویی می بینه که برای تبرئه ی خودش برادر اون رو متهم کرده پس هر حرفی که بزنم نه تنها باور نمی‌کنه بلکه بیشتر از قبل ازم بیزار می‌شه.
یلدا که انگار سیر شده سرش رو عقب می کشه و با صورت قرمز شده به روم می خنده.
همیشه بعد از شیر خوردن لبخندی نمکین تحویلم می داد که انگار ازم تشکر کرده.
موهای پخش شده‌ش رو با دست صاف می کنم و با خیره شدن به خنده ی یلدا،خندیدن هاکان جلوی چشمم میاد و نفسم رو بند میاره.
همون هاکان شوخ طبع که برعکس هامون اکثر مواقع می خندید و حالا یلدا هم…
می خوام این افکار رو پس بزنم اما این فکر های درهم برهم مثل حشرات موذی وارد ذهنم میشن و برای لحظه‌ای هاکان رو کنار خودم تصور می‌کنم.من،یلدا و هاکان…
مثلا پنج دقیقه ی پیش به جای هامون،هاکان از روی این تخت بلند می‌شد.
چنان لرزی به تنم میوفته که حس می کنم کسی دو کابل برق رو بهم وصل کرده تا یه شوک بزرگ بهم بده.اگه بلایی سر هاکان نمی آوردم و باهاش ازدواج می کردم می تونستم کنارش احساس امنیت کنم؟هرگز!
اصلا مگه امکان داره هر شب سرت رو روی بالشی مشترک با کسی بذاری که زمانی به جسمت تعرض کرده؟چنین چیزی امکان نداشت.اما اگه هاکان زنده بود،به اندازه ی هامون برای یلدا پدری می کرد؟
چه قدر خوب که هامون حتی به قصد انتقام باهام ازدواج کرد،چه قدر خوب که من شناختمش،که عاشق شدم…چه قدر خوب که مردونه پشتم ایستاد و هر جا تیری به سمتم پرتاب شد خودش رو سپر بلای من کرد،لبخندی به روی یلدا می زنم،این بار با دیدن خنده‌ش،هاکان نه،بلکه هامون توی ذهنم پررنگ میشه.

خیره نگاهش می‌کنم؛انگار به محض طلوع آفتاب وحی نازل شد که تمام خوشی‌های دیروزم،امروز زایل بشه.اون از پنج صبح که در خونه با شتاب زده شد و هاله خبر داد خاله ملیحه فشارش بالا رفته،اون هم از نگرانی هامون پای تلفن وقتی گفت فشار مامانش روی بیست رسیده و اگه دیر تر به بیمارستان می رسوندنش ممکن بود از دست بره،این هم از الان که مارال با این حرفاش قصد دیوونه کردنم رو داره.
نفسم رو بیرون می فرستم و می‌گم:
_داری اشتباه می‌کنی،قبول پسر خوبیه با درک و فهم و آقاست ولی تو هنوز عاشقِ…
وسط حرفم میاد و جمله‌م رو قطع می‌کنه:
_خودتم که می‌دونی که من مجبورم محمد و از ذهنم و قلبم پاک کنم.یه مرد که کنارم باشه می تونه به مرور کمکم کنه که فراموشش کنم.
عصبی بهش می توپم:
_آخه به چه قیمتی؟به اون مرد فکر کردی؟اون چه گناهی داره که هر بار باید توی ذهن تو مقایسه بشه؟تو با این کارت رسما در حق اون بیچاره ظلم می کنی،چون هر بار بهش نگاه کنی محمد میاد توی ذهنت می دونی این چه خیانت بزرگیه؟داری اشتباه می‌کنی مارال،نباید وقتی قلبت برای یکی می‌تپه،یه نفر دیگه رو و وارد دنیای خودت کنی.تو هنوز سنی نداری که بخوای عجله کنی،به مرور محمد و فراموش کن،وقتی توی قلب و ذهنت جای کافی برای یک مرد بود اون وقت تصمیم به ازدواج بگیر!

معلومه سردرگم شده،با این وجود می‌گه:
_نمی‌دونم آرامش،با پسره که صحبت کردم یعنی…نسبت به بقیه ی خواستگارام بهتر بود،دقیقا شبیه به همونی که فکر می‌کردم اگه یه روز بیاد خواستگاری بی برو برگرد جواب مثبت میدم.مامانم،حتی بابام راضی به این وصلتن.از طرفی فکر می‌کنم ورود یه آدم جدید به زندگیم می تونه بهم کمک کنه محمد و فراموش کنم،از طرفی دیگه…
حرفش رو قطع می‌کنه،مغموم بهش نگاه می‌کنم و زیر لب با خودم زمزمه می‌کنم:
_دلم به منطق این خوش بود که اینم مخش تاب برداشته.
موبایلم روی میز میلرزه،سریع برش می دارم و پیامی رو که هامون فرستاده باز میکنم:
_دارم میرم مطب،مامان و رسوندم خونه حالش خوبه.
صدای پرسش مارال میاد:
_هامونه؟
سری تکون میدم:
_آره مثل این‌که مامانش رو رسونده و رفته مطب،نمی دونی صبح وقتی هاله در زد و گفت حال مامانش بد شده هامون چه طور پرید پایین.یه جوری نگران بود که انگار چشمش چیزی و نمی‌دید با مامان و خواهرش به خاطر من سرسنگین شده اما حاضرم قسم بخورم پاش برسه بدون تردید جونش و برای اونا دو دستی تقدیم می‌کنه.از صبح حالم گرفته شده،مدام صحبت های هاله میاد توی ذهنم،حس بدی دارم،به خاطر من اونا…
وسط حرفم میپره:
_باز این فکرهای مسخره رو به ذهنت راه نده،الان که یه خورده زندگیت روبه راه شده فقط با این افکار گند می زنی به حال خوبت،به جاش سعی کن انقدر انرژی مثبت داشته باشی که به شوهرت هم انتقال بدی.
ته دلم می‌خندم و به این فکر می‌کنم که آدما می تونن مشاور خوبی باشن اما فقط برای زندگی بقیه.

با آهی عمق غمم رو نسبت بهش نشون می‌دم و می‌پرسم:
_حالا واقعا می‌خوای جواب مثبت بدی؟
شونه ای بالا می‌ندازه:
_نمی‌دونم قراره چند جلسه ای باهاش صحبت کنم،بعد تصمیم می‌گیرم.
دستی روی زانوهام می‌کشم و بلند می‌شم،در همون حین می‌گم:
_می‌خوام برم مطب هامون میای؟احتمالا برای این‌که همه‌ی مریض هاش و ویزیت کنه یک ساعت دیگه می‌مونه،بعد هم وقت نمی‌کنه ناهار بخوره و میره بیمارستان.
سرش رو به علامت منفی به طرفین تکون می‌ده:
_نمیام!ولی اگه می‌خوای می‌رسونمت.
به سمت اتاق می‌رم و این بار من مخالفت می‌کنم:
_نمی‌خواد خودم می‌رم.
وارد اتاق میشم اما صداش رو می شنوم:
_لوس نکن خودتو،زود حاضر شو!
در کمد رو باز می‌کنم و مانتویی ازش بیرون می‌کشم.همزمان با حاضر شدنم چند وسیله‌ی ضروری از یلدا رو توی کیفم می ذارم،خداروشکر که لباس‌های تنش خوب بود و نیاز به عوض شدن نداشت.
آهسته از اتاق بیرون میرم تا بیدار نشه،ناهاری که آماده کرده بودم رو توی سبدی می ذارم و از اونجایی که محمد هم همیشه ناخنکی به غذای هامون میزد یک بشقاب اضافه برمی دارم و بالاخره بعد از بیست و پنج دقیقه کارم تموم می‌شه.
تا دو سال قبل حاضر شدنم به تنهایی یک ساعت طول می‌کشید و الان با یه بچه فقط بیست و پنج دقیقه.این هم از مزایای زندگی متأهلی که باعث می‌شه کارهای بیشتری رو توی زمان کمتر انجام بدی و از بدی هاش این بود که اکثر مواقع وقت کم می‌آوردی.
خطاب به مارالی که سرش رو توی گوشی موبایل فرو برده می‌گم:
_بریم؟
سری تکون میده و بلند می‌شه.اون سبد غذاها و من هم یلدا رو برمیدارم،مثل خودم خوابش سبکه و وقتی بلندش می‌کنم بیدار میشه با کج خلقی نِق می زنه.
خیابون‌های مشهد مثل همیشه سر ظهر ترافیک وحشتناکی داره، طوری‌که کم‌کم ناامید می‌شم به هامون برسم.
در واقع ناهار بهانه بود،تصویر چهره ی سر صبحش مدام جلوی چشمم بود و می‌خواستم به هر بهانه‌ای شده ببینمش.بالاخره ساعت دو و چهل و پنج دقیقه ماشین رو جلوی مطب پارک می کنه و می‌گه:
_من اینجا مواظب یلدا هستم،تو برو!
نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
_هوا خیلی گرمه،نمی‌خوای بیای بالا؟
ابرویی بالا می‌ندازه و قاطع جواب می‌ده:
_نه.
می‌دونم حرفش عوض نمی‌شه بنابراین سری تکون می‌دم و می‌گم:
‌_زود برمی‌گردم.
پیاده میشم،مثل همیشه اول نگاهم رو بالا می برم و چند ثانیه ای به تابلویی که اسم هامون روش هک شده خیره می‌شم و باز هم مثل همیشه ته دلم ضعف میره برای این اسمی که اون بالاها برای من می‌درخشه.با ابهت درست مثل خودش!

* * * * *

هامون:
با خستگی سرش رو به پشتی صندلی‌اش تکیه می‌زند و چشمانش را می‌بندد؛کاش می‌توانست دقیقه‌ای را دور از دغدغه‌های فکری بگذراند.چه خیال بیهوده‌ای.
هنوز هم با یادآوری حرف های مادرش سرش تیر می‌کشد و دوباره همان فشار عصبی لعنتی که مدت‌هاست با او مقابله می‌کند به سراغش می‌آید.
به اعصاب ضعیفش لعنت میفرستد،اگر روی خودش و رفتارش کنترل داشت، شاید می‌توانست با سیاست حرفش را به کرسی بنشاند اما الان…گیر افتاده بود بین عزیزانش و دیگر نمی‌دانست باید چه بکند!
چه خیال عبثی داشت که فکر می‌کرد می‌تواند نیم ساعتی را استراحت کند،در اتاقش باز می‌شود و با چشم بسته سر و صدای محمد را می‌شنود:
_فکر کردم رفتی… چرا چشمات و بستی؟ نکنه کشتی‌هات غرق شدن داداشم،حال مامانت که خوب شد دیگه غمت چیه؟
غمش؟غمش هاکان بود. بزرگترین مشکلش، نبودِ کسی بود که بودنش الزامی ست.کاش حداقل مثل محمد می‌توانست همه چیز را به شوخی بگیرد،یا حداقل حرفش را بزند و کمی خودش را سبک کند اما مثل همیشه تمام حرف هایش را به عمق دلش می‌فرستد و با یک جمله‌ی کوتاه از گفتن سر باز می‌کند:
_فقط خسته‌م.
هرکس صورت سرد و سنگی اش را ببیند فکر می‌کند این مرد دردی جز تکبر ندارد،هرکسی به جز محمد.محمدی که هامون را حتی بیشتر از خانواده‌اش می‌شناسد.
دست از سر این مردِ بی‌حوصله برنمی‌دارد و باز می‌پرسد:
_یه چیزی فکرتو بهم ریخته،فکر کن مثل قدیما تو دیار غربتیم.جز همدیگه کسی و نداریم ،بگو ببینم باز چی شده؟با خانومت دعوا کردی؟
چهره ی آرامش جلوی چشم‌هایش جان می‌گیرد.دیروز همه‌چیز خوب بود،تاشب به گردش رفته بودند و سه نفری شهر را گشتند اما صبح نشده خوشی‌شان زهر شد و از آن‌همه شیرینی جز کامی زهرآگین باقی نماند.
سکوتش هم باعث نمی‌شود محمد دست بردارد،قصد دارد آنقدر بپرسد تا موفق شود قفل زبانِ رفیقش را بشکند:
_می‌خوای باهم بریم بهشت رضا؟من و به عنوان رفیق قبول نداری،هاکان که داداشته.
فکش قفل می‌کند و این بار محمد هم نمی‌فهمد این فک قفل شده از روی خشم است نه دلتنگی!دوباره می‌پرسد:
_بریم؟میگن درد و دل با مرده ها دل و سبک می‌کنه!
چشمانش را باز می‌کند و سیاهی نگاهش را در نگاه رفیق نگرانش می‌اندازد و درحالی که رنگ صورتش کمی ارغوانی شده می‌غرد:
_تو می‌دونی من یک ساله سر خاکش نرفتم،با این حرفات هر بار می‌خوای اعصابم و بهم بریزی؟
محمد بدون واکنشی به خشم او جواب می‌دهد:
_فقط می‌خوام از این حال درِت بیارم،نگو دلت برای همون خاکش پر نمی‌کشه که باور نمی‌کنم.من یکی خوب می‌دونم هاکان برای تو چه حکمی داشت،همیشه احساساتت و مخفی می‌کنی اما داداشم… من تنها کسیم که دیدم همیشه حواست به هاکان بود،جلوی روش اخم می‌کردی اما تا پشتشو بهت می‌کرد می‌خندیدی از حرفاش حتی شوخی‌هاش لذت می‌بردی.یادته یه بار سر یه خراب‌کاری بدهی بالا آورده بود؟طلبکارش اومد پشت در یادته دم آخری گفت حواست به داداش شارلاتانت باشه؟اون روز اولین باری بود که یه خشم بزرگ رو توی نگاهت دیدم وقتی یقه ی اون پسر رو چسبیدی تازه فهمیدم تا چه حد روی داداشت حساسی. بیش‌تر از همیشه این تویی که بهش نیاز داری پس برو و بهش سر بزن.خوب نیست آدم با مرده قهر کنه اونم داداش خودش. همون داداشی که عکسش توی کشوی اول میزته،همونی که به ظاهر فراموشش کردی اما تا اسمش میاد رنگ چهره‌ت عوض می‌شه.

این حرف‌ها اعصاب بهم ریخته اش را بدتر می‌کند،بلند می‌شود، کف دست‌هایش را به میز تکیه می‌دهد و شمرده شمرده اما با خشم کلمات را ادا می‌کند:
_هزاریم که بگذره،حتی اگه از دلتنگی بمیرم نمی‌بخشمش.آره کاش زنده بود،زنده بود تا مثل سگ می‌زدمش که پای گندی که زده وایسته.
حتی از یاد برده باید ملاحظه کند و راز مگویی که تا امروز مخفی کرده بود را فاش می‌کند:
_اون برادری که من حاضر بودم جونمم براش بدم توی قلبم مُرد،اونی که زیر اون خاکه یه عوضیه که به خودش جرئت می‌ده دست به سمت ناموس مردم دراز کنه.یه بی وجود که حتی عرضه‌ی زنده موندنم نداره.به خاطر اونه که هاله از زندگی بریده،به خاطر اونه که مامانم کم مونده کارش به تيمارستان بکشه.به خاطر اونه که من مجبور شدم جور زندگی رو بکشم که خودم انتخاب نکردم.به خاطر اون من الان توی برزخ افتادم…با اون زبون چرب و نرمش کاری کرد که من الان نتونم به کسی ثابت کنم چه آدم لاشخوری بوده!موندم بین دو راهی که باید انتخاب کنم.یا باید قید مامانم و هاله رو بزنم برم و پشت سرمم نگاه نکنم تا ببینم مامانم فشارش بالا رفته،نبینم یه گرگ صفت برای هاله دندون تیز کرده،یا باید منم نامردی و در حق اون دختر تموم کنم یه لگدم من به زخمش بزنم و بذارم این بار تو غم و غصه بمیره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.