خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۳۴

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

عکس ها رو رد می کنم و در نهایت روی پیراهن نباتی رنگی ثابت می مونم،با کمی فکر نگاهش می کنم و می‌گم:
_به نظرم این خوبه.
طهورا نگاهی به صفحه ی موبایل می ندازه و با وسواس میگه:
_به من نمیاد،لاغرم لاغرتر نشونم میده.
چشم غره ای به سمتش میرم و می‌گم:
_تو هم روی هر چیزی یه ایرادی می ذاری،برای همینه محمد حواله ت کرده به من نگو سرسام گرفته بیچاره.
با استرس پوست لبش رو می کنه و می‌گه:
_خوب چیکار کنم؟استرس دارم. ماشالله محمد کم فامیل نداره،یه بار دعوتم کردن سرم گیج رفت بس قومشون زیاد بود.باز شانس آوردم مادرشوهر ندارم.
با دلهره ی بیشتری ادامه میده:
_یه هفته مونده تا نامزدی و هنوز هیچ خاکی توی سرم نریختم.فقط وقت تالار گرفتیم و لباس محمد و.کارتم چاپ کردیم اما سفارش غذا مونده،میوه،دکور،سفره ی عقد…حلقه
می خندم و می‌گم:
_باشه بابا،ولی تو هم سختگیری خوب این لباس به این قشنگی چشه؟
با دقت بیشتری به عکس نگاه می کنه و انگار کمی نرم می‌شه که می‌گه:
_به نظرت بهم میاد؟
_آره چرا نیاد؟مگه این مزون فامیلاتون نیست؟خوب میری می پوشی خوشت نیومد نمی خری.
فکر می کنه و جواب می‌ده:
_باشه،ولی به نظرت اون قرمزه قشنگ تر نیست؟؟
با کلافگی به پیشونیم می کوبم و می‌گم:
_همین الان گفتی از دامنش خوشت نیومده.
گوشه ی ناخنش رو می کنه و می‌گه:
_راست میگی گفتم،آرایشگاه و چیکار کنم؟ببین به نظرت ابروهام و پهن بردارم یا باریک؟موهام و چی؟ رنگ کنم یا نه؟

هم کلافه میشم و هم خنده م میگیره.با لحنی بین این دو جواب می‌دم:
_رنگ نکن،ابروهاتم که ماشالله دست بردی توش،فقط یه خورده باریک ترش کن.
سری تکون میده و می پرسه:
_با من میای آرایشگاه؟
شونه ای بالا می ندازم و جواب می‌دم:
_نمی دونم،شاید نتونم.
_چرا؟
مکث می کنم به دنبال جواب قانع کننده ای می گردم،در واقع اون روز جواب آزمایش میومد و حکم من این بار از جانب خاله ملیحه صادر می‌شد.
حتی ممکن بود برای نامزدی نرسم و راهی زندان بشم.مگه نه این که هامون گفت مادرم محاله باور کنه هاکان دست به سمت ناموس مردم دراز کرده؟پس جواب اون آزمایش فرقی به حال من نداره.در هر صورت من گناهکارم.
لبخند تصنعی می زنم و میگم:
_معمولا میرم بیمارستان،حالا تا ببینیم چی پیش میاد!
سری تکون میده.
_لباس چی؟چی می خوای بپوشی؟
ته دلم خندم می گیره،من تو چه فکری بودم و اون توی چه فکری!در جوابش با لحنی بی تفاوت می گم:
_نمی دونم.راستش و بخوای لباسی ندارم که مناسب جشن تو باشه،سایزمم یه خورده بزرگ شده لباسام برام کوچیکه.
با تاسف سر تکون میده:
_متاسفم،آخه آدم انقدر خونسرد؟می دونی محمد چی می گفت؟می گفت کسی نیست تو فامیلمون هامون رو نشناسه.شما هم که کسی رو تو عروسیتون دعوت نکردین پس بعد من، تو خیلی توی چشمی چون همه می خوان زن هامون رو ببینن ولی خودمونیم آرامش همه فکر می کردن آقای دکتر از اون مردهاییه که تا آخر عمر مجرد می مونه وقتی فهمیدن نامزد کرده همه یک ساعت انگشت به دهن موندن. به جان خودم این سری به کسی نمیگم بگو ببینم تو با هامون کنار میای؟یعنی راستش…اصلا به هم نمیاین.

از این رک بودنش خنده م گرفته و در حالی که قهقهه م بلند شده میگم:
_از چه نظر نمیایم؟سن و سال؟
_هم سن و سال هم خیلی چیزای دیگه.کاملا معلومه که تو مثل خودمی،شر و شور داری از اونایی هستی که تنت میخاره ولی هامون…
وسط حرفش می پرم:
_ولی هامون بداخلاقه،اخموعه،جز کارش چیزی و نمی بینه…بازم بگم؟
_واقعا با همه ی اینا کنار اومدی؟
از اون خنده فقط یه لبخند محو روی لبم باقی می مونه و در حالی که صورت هامون جلوی چشم هامه میگم:
_کنار نیومدم،در واقع هامون نه بداخلاقه نه اخمو.جز کارش خیلی چیزها براش اهمیت داره،ظاهرش شاید ازش یه مرد خودخواه و خودپسند ساخته باشه اما هر چه قدر که نزدیکش بشی،هر چقدر که توی شخصیتش جستجو کنی می تونی تصویر دیگه ای رو ازش ببینی.تصویری که نه بداخلاقه نه خودخواه و اخمو!اتفاقا برعکس،از خیلی آدم هایی که ادعای مردونگی دارن و مثل یه حباب تو خالی می مونن مرد تره،دلسوزه. هیچ وقت نارو نمی زنه،خودش رو سپربلای عزیزانش می کنه.وقتی کنارته دلت قرصه که هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه تو رو از پا در بیاره.انگار که به کوه تکیه زدی،تحت هیچ شرایطی پشتت خالی نمیشه.

تمام مدت با لبخندی محو و تصویری از هامون جلوی چشمم حرف می زنم.سکوت که می کنم طهورا با چهره ای متفکر میگه:
_من هیچ وقت از این زاویه به محمد نگاه نکردم.
انقدر بامزه میگه که نمی تونم نخندم،موبایل رو از دستم می گیره و عکس ها رو ورق میزنه و میگه:
_از بحث اصلی خارج نشیم.من هنوز انتخاب نکردم!محمد گفت اگه امروز لباس تو پیدا نکنی نامزدی بی نامزدی!
تند تند عکس ها رو ورق می زنه و روی یه لباس قرمز بلند ثابت می مونه،دوبنده و ساده با دوختی شیک.
عکس رو نشونم میده و می‌گه:
_این و تو بخر،بهتم میاد.
لباس رو برانداز می کنم،قشنگ بود اما من تا حالا هیچ لباسی توی این سبک نپوشیده بودم.همیشه ی خدا لباس هام اسپورت بود و یک پیراهن هم نخریده بودم.
با دودلی میگم:
_نه،بیخیال.
_چرا؟ببین تو ساده پسندی اینم که ساده ست.خیلی بهت میاد!
در واقع بد هم نمی گفت،یعنی امتحانش ضرری نداشت.
قبل از این‌که رضایتی بدم،زنگ آیفون بلند میشه و حرفم رو نزده،قطع می کنه.
طهورا میپرسه:
_هامون ظهرها خونه میاد؟
بلند میشم و جوابش رو میدم:
_نه،نمی دونم کیه.
به پای آیفون که می رسم با دیدن مارال جا میخورم،قرار نبود که بیاد.در واقع اصلا دلم نمی خواست این لحظه این جا باشه.
دکمه ی آیفون رو می زنم و در ورودی رو هم باز می کنم،طهورا باز می پرسه:
_کی بود؟
با لبخند تصنعی جواب می‌دم:
_دوستم مارال.
_واقعا؟چه خوب که اومد دختر باحالیه.
برق چشم هاش حالم رو منقلب می کنه،خبرنداشت همین دختر باحال دل به نامزدش داده.
آخ مارال،به کسی محل نمی ذاری و صاف عاشق کسی میشی که نامزد داره!هر چند مارال تهدیدی برای زندگی محمد و طهورا حساب نمی شد اما همین احساسش برای نابودی دو طرف کافی بود.هم مارال از دیدن محمد و نامزدش رنج می برد و هم اگر طهورا می فهمید قیامت میشد.حتی نمی خوام تصور کنم دختری عاشق هامون باشه،به خدا قسم قدرت اینو دارم که با ناخنام قلب شو از سینه در بیارم!از این تصور خنده م می گیره،هامون حق داره،من بیش از اندازه حسودم.
طولی نمی کشه که صدای مارال توی خونه می پیچه:
_صابخونه،نیستی؟
بلند میشم،همزمان مارال وارد پذیرایی می‌شه و با دیدن طهورا لبخند روی لبش می ماسه.خداروشکر که طهورا توی باغ نیست،با خنده بلند می‌شه و برعکس مارال با خوشرویی باهاش سلام می کنه.
مارال که می شینه،برای آوردن چای به آشپزخونه میرم!چای ساز رو به برق می زنم و با استرس مشغول کندن پوست لبم میشم.چند دقیقه ای می گذره که مارال وارد آشپزخونه می‌شه،به سمتم میاد.نم اشک توی چشم هاش به حال خرابم دامن می‌زنه،قبل از این که من چیزی بگم خودش می پرسه:
_جدی جدی نامزدیشونه؟
اولین باره که داره نسبت به علاقه‌ش اشاره ای می‌کنه،بعید هم نبود،رفتاری خودش رو لو داده بود و می دونستم دیر یا زود به زبون میاره.
متاسف سری تکون میدم که همین برای اشکاش تلنگر می‌شه،با صدای ضعیفی میگه:
_انقدر خوب رفتار می کرد که فکر کردم اونم یه احساسی بهم داره.
صدام رو آروم می کنم تا به گوش طهورا نرسه و با لحنی متأثر میگم:
_اون عادتشه که با همه همین طور رفتار کنه.
اشکی از گوشه ی چشمش می چکه و دلم رو به آتیش میکشه.همیشه مارال بود که دلداریم می داد اما من الان هیچ حرفی برای تسکین دادنش ندارم.
با پشت دست صورتش رو پاک می کنه و می ناله:
_چقدر احمقم!چقدر رویا بافتم،چه قدر برای دیدنش تلاش کردم.فهمیدم نامزد داره بازم امیدوار موندم،آرامش…من تا حالا کسی و انقدر دوست نداشتم،حالا باید چی کار کنم؟
سری به طرفین تکون میدم و متاسف میگم:
_مجبوری فراموشش کنی.
سری تکون میده و می‌گه:
_من میرم،اصرار نکن که بمونم.تحمل دیدن اون دختر و ندارم.
_باشه،اما بهم زنگ بزن خوب؟
سری تکون میده
قبول می کنه و بعد از پاک کردن اشک هاش از آشپزخونه بیرون میره،دنبالش میرم.اما قبل از مارال طهورا کیفش رو روی شونه ش انداخته،با دیدن ما لبخندی می زنه که به نظرم شبیه همیشه نیست.علاوه بر اون صورتش قرمز شده و نگاهش اون انرژی همیشه رو نداره
با همون لبخند مصنوعیش میگه:
_آرامش جون مهراوه الان پیام داد که منتظرمه،قرار بود برای خرید پارچه بریم بازار اما من پاک از یاد برده بودم.با اجازت من برم.
ته دلم آشوب میشه،ممکن بود حرفامونو شنیده باشه؟نگاه معناداری بین من و مارال رد و بدل میشه حس می کنم فهمیده اما می ترسم حرفی بزنم و اوضاع بدتر بشه برای همین من هم درست مثل طهورا نقابی به چهره می زنم و جواب می‌دم:
_واقعا؟چه قدر بد…پس میری؟
سری تکون میده،کوتاه و مختصر خداحافظی می کنه و خیلی سریع بیرون میره.
مارال،بی رمق روی مبل می شینه و با صدایی تحلیل رفته میگه:
_بیچاره شدم،حرفامونو شنید.
کنارش می شینم.
_خودتو نباز،ممکنه نشنیده باشه.
با رنگی پریده و چشم هایی قرمز نگاهم می کنه.
_محاله،مگه ندیدیش؟موقع خداحافظی حتی تو صورتمم نگاه نکرد.خدایا بیچاره شدم،همه چیز و به محمد میگه!شونه هاش رو ماساژ میدم و میگم:
_این طوری خودت و نابود نکن مارال،ببین…فهمیده باشه هم چیزی به محمد نمیگه،تازه انقدر فکر جشنشه که دو ساعت بعد فراموش می کنه.من اونو می شناسم.

با چشم هایی اشکی بهم نگاه می کنه،اولین باره که مارال رو توی این حال می بینم.همون دختر منطقی و درس خون،حالا دنیایی از درموندگی توی چشم هاش خوابیده.تقریبا می ناله:
_آخه من،چرا باید دست روی آدمی بذارم که نامزد داره؟
آهی می کشم و می‌گم:
_نمی دونم.راستش و بخوای مثل تو بلد نیستم دلداری بدم ولی می دونم باید این حس و از دلت بیرون کنی،هم تو گناه داری هم طهورا.
_چه طوری؟بهت بگم هامون و فراموش کن می تونی؟
دستام از دور شونه هاش باز میشن و جواب می‌دم:
_قضیه ی من و هامون فرق داره،هر چی باشه من دل به یه مرد متأهل نبستم.
از حرفم برداشت بدی می کنه چون که با عصبانیت میگه:
_عوضش دل به مردی بستی که بودن باهاش خریت محضه.من نمی دونستم محمد متأهله و دل بستم اما تو می دونستی هامون چطور آدمیه و عاشق شدی پس بهم سرکوفت نزن چون دست خودم نبود که عاشق شدم،فراموش کردنشم دست من نیست.

حرف هاش ناراحتم می کنه اما چیزی نمی گم،اون هم حق داره.نمی دونست محمد نامزد کرده.نفسم رو فوت می کنم و بدون حرف در آغوشش می کشم،با گریه میگه:
_چی کار کنم آرامش؟وقتی صبح و شب توی فکرمه،وقتی نمی تونم درس بخونم،وقتی ساعت ها به یک حرفش فکر می کنم و زمان از دستم میره.وقتی با یاد هر لبخندش خنده روی لبم میاد…آرامش توی مدت کمی دل بستم اما واقعی بود،دروغ و ### نبود.می دونی برای اولین بار تا حد مرگ به یک نفر حسادت می کنم،ای کاش اونی که قرار بود باهاش نامزد کنه من بودم نه اون دختر.

با شنیدن این حرف ها از اعماق دلم درکش می کنم،منم عاشق بودم،می فهمیدم چی می‌گه!
چهره ی طهورا جلوی چشمم میاد،دختری با پوست خیلی سفید و لپ هایی قرمز و موهایی بور،واقعا خوشگل بود.
ناخودآگاه با مارال مقایسه ش می کنم،دختری با چهره ی کاملا شرقی،پوستی گندمی و موهای خرمایی…جذاب بود.مخصوصا اون ابروهای پیوندی و خال کنج لبش،اما حیف!دست روی کسی گذاشته بود که دلش گرو دختر دیگه ای شده بود.
رو به من می کنه و با حالی خراب می‌گه:
_میشه حاضر بشی بریم ببینیمش؟ببین قسم می خورم.می خوام برای آخرین بار قبل از نامزدیش ببینمش،تنهایی از پسش برنمیام آرامش خواهش می کنم.
حالش برام زجرآوره،سری به طرفین تکون میدم و می‌گم:
_با این کار فقط خودتو اذیت می کنی.
_برای آخرین بار آرامش،قسم می خورم فراموشش کنم.به بهانه ی دیدن یلدا بریم بیمارستان.
نگاهی به ساعت می ندازم و می‌گم:
_آخه من تازه دو ساعته از بیمارستان اومدم.
طوری نگاهم می کنه که از حرفم پشیمون میشم،انگار حال خرابش رو نمی دیدم.اون انقدر بهم کمک کرد و حالا من…
نفسم رو بیرون می فرستم و از جا بلند میشم و می‌گم:
_الان حاضر میشم.
لبخند قدردانی می زنه،به اتاقم میرم و سر جمع پنج دقیقه زمان از دست میدم تا حاضر بشم.
نمی دونم کار درستی می کنم یا نه،اما می دونم همون طوری که مارال با وجود همه چیز طرف من بود،حالا هر چی که بشه من هم باید طرف اون باقی بمونم.
اصلا،هر چی باداباد…

* * * * *
ماشین رو توی پارکینگ بیمارستان پارک می کنه،نگاهی به صورتش می ندازم و با تردید میگم:
_مطمئنی مارال؟می دونی که با دیدنش فقط عذاب خودت رو بیشتر می کنی!
دستی به صورتش می کشه تا هیچ اثری از اشک باقی نمونده باشه،سری تکون میده و می‌گه:
_مطمئنم،پیاده شو!
بعد از این حرف خودش زودتر از من پیاده میشه،آهی می کشم و من هم پیاده میشم.
صورتم رو،روبه آسمون بلند می کنم،آسمون دوباره شروع به باریدن کرده.هوای دلگیریه،مخصوصا وقتی صدای چند کلاغ رو بالای سرم می شنوم.برای لحظه ای تنم می لرزه و خودم رو نزدیک به برزخی می بینم که برام دلهره آوره.
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم این احساس بد رو از خودم دور کنم.
به همراه مارال وارد بیمارستان می شیم،از همون بدو ورود چشمم به محمد میوفته،در حال حرف زدن با یک پرستار جوونه و انگار داره چیزی و براش توضیح میده.
نگاهم رو سمت مارال می چرخونم،به وضوح تغییر حالش رو حس می کنم.لب می گزم و می‌گم:
_گریه نکنی مارال،می فهمه.
با یه نفس عمیق خودش رو آروم می کنه و سری تکون میده و می‌گه:
_اگه طهورا بهش گفته باشه چی؟
سری به طرفین تکون میدم.
_این فکرها رو از سرت بیرون بریز،شاید اصلا نشنیده باشه.
قبل از اینکه حرفی بزنه محمد نگاهش به ما میوفته،منتظرم تا عکس العمل خاصی نشون بده تا بفهمم بویی از ماجرا برده یا نه اما مثل همیشه لبخندی میزنه و چیزی به پرستار میگه و به این سمت میاد.
متعاقباً ما هم بهش نزدیک می شیم،با همون خنده ی همیشگیش میگه:
_تازگیا سرم و می چرخونم تو رو می بینم آرامش،معلومه دخترتو از هامونم بیشتر دوست داریا…چون قبلنا هم ماهی یک بار به خاطر چکاپ پیش خانم حیدری میومدی،الان هم که وروجکت به دنیا اومده فقط ملاقات اون میای.یه کمم به شوهرت توجه کن گناه داره.
می خندم و در جواب تمام حرف هاش میگم:
_علیک سلام.
ابرو بالا می ندازه و به قول خودش کانال رو عوض می کنه و این بار با خوش رویی می‌گه:
_ سلام،حالا از دیروز تا حالا که ندیدمت خوبی؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم رو به مارال می کنه و این بار اون رو مخاطب قرار میده:
_شما خوب هستید مارال خانم؟
نگاهم با معنا به مارال میوفته،لبخندی می زنه و می‌گه:
_ممنونم…
با تاخیر ادامه میده:
_نامزدی تونم مبارک.
با این حرفش دلم آتیش می گیره و برای لحظه ای خودم رو جای اون می ذارم.سخته،خیلی هم سخته.
محمد با لبخند میگه:
_خیلی ممنون،راستی شما هم دعوتید حتما بیاید.
حس می کنم توان شنیدن این حرف ها رو ندارم،مارال چطور تحمل می کرد؟
با لبخند شرمیگینی سری تکون میده و می‌گه:
_باشه،حتما.
برای خارج شدن از اون جو سنگین میگم:
_هامون توی اتاقشه؟
به علامت نمی دونم ابرو بالا می ندازه و اشاره به خانمی که پشت میز پذیرش نشسته می کنه و می‌گه:
_از اون بپرس.
باشه ای میگم و به سمت همون زن میرم،لحظه ی آخر نگاهم رو به سمتشون می چرخونم.محمد بدون اینکه متوجه ی حال غریب مارال بشه مشغول حرف زدنه،فقط می تونم از خدا بخوام به مارال صبر بده.
به اون زن سلام می کنم،من رو می شناسه و با خوش رویی جوابم رو میده.
با لبخند می پرسم:
_آقای دکتر توی اتاقشونن؟
سری به علامت منفی تکون میده و می‌گه:
_هنوز نیومدن.
جا می خورم و نگاهی به ساعت می ندازم،محاله ممکنه این ساعت توی بیمارستان نباشه.تشکری می کنم و موبایلم رو از جیبم بیرون میارم،شماره ی هامون رو می گیرم و موبایل رو کنار گوشم می ذارم.
دارم از جواب دادنش ناامید میشم که صداش توی گوشم می پیچه:
_بله؟
با لحنی نگران می پرسم:
_الو هامون کجایی؟
با تأخیر جواب می‌ده:
_بیمارستانم.
وا می رم و هاج و واج سکوت می کنم.صدای غارغار کلاغ ها توی سرم می پیچن،داشت بهم دروغ می گفت؟حس حسادت به دلم چنگ می زنه و با صدای ضعیفی میگم:
_بیمارستانی؟
در کمال حماقت امیدوارم اشتباه شنیده باشم اما میگه:
_آره چطور مگه؟
لال میشم،چه نیازی بود دروغ بگه؟حس بی اعتمادی گریبان گیرم میشه و به سختی میگم:
_که این طور،باشه پس مزاحمت نمیشم.
صداش رو خیلی نزدیک به خودم می شنوم:
_بوی حسادت به مشامم خورد.
ترسیده برمی گردم و با دیدن هامون که گوشی به دست به من نگاه می کنه لبخندی روی لبم میاد.
گوشی رو پایین میارم و می پرسم:
_سلام،کجا بودی؟
با جدیت جوابم رو می‌ده:
_پیشِ اون یکی.
با اخم ریزی میگم:
_خیلی بی مزه ای،جدی پرسیدم.
_منم جدی گفتم تو باور نمی کنی…
به جای من صدای محمد از پشت سرم جواب می‌ده:
_به این اعتماد نکن آرامش این یک مار خوش خط و خالیه که خداعالمه تعقیبش کنی می بینی فقط با خواجه حافظ شیرازی تیک نزده.

هامون چنان نگاه تیزی بهش می ندازه که من به جای محمد می ترسم اما اون با خونسردی میگه:
_الان که دستت رو شده اعتراف کن.
نگاهم به مارال میوفته که با لبخند به محمد نگاه می کنه.
هامون با اخم میگه:
_صداتو ببر محمد،مگه تا حالا دیدی من با کسی تیک بزنم؟
محمد بدون مکث جواب می‌ده:
_آره هزار بار.
مشکوک به هامون نگاه می کنم،محمد با لبخند معناداری میگه:
_نذار جریان اون دختره که یک هفته تو رو تا خونه می رسوند تعریف کنم.
نگاهم حیرت زده به هامون میوفته،با تشر اسم محمد رو صدا می زنه و اون با بی خیالی ادامه میده:
_یا مثلا اون…
هامون این بار اجازه نمیده حرفش رو تموم کنه و با تحکم میگه:
_بس کن.
محمد میگه:
_ترسیدی؟
به جای هامون من جواب می‌دم:
_چرا بترسه؟حتی اگه دوست دختر هم داشته باشه باز توی گذشته بوده،مهم اینه که الان هم متأهله و هم متعهد.
این حرف رو در حالی زدم که حس حسادت مثل موریانه به جونم افتاده بود و قصد متلاشی کردن مغزم رو داشت.
محمد نگاهی بهم می ندازه و می‌گه:
_خدا از دلت بشنوه.
هامون نفسش رو فوت می کنه و محمد رو مخاطب خودش قرار میده:
_من و بگو ایستادم و به مزخرفات تو گوش میدم.
رو به من با لحنی پرسش گرانه ادامه میده:
_میای بالا؟
سری تکون میدم،مارال که تا اون لحظه سکوت کرده بود میگه:
_من برم؟
به وضوح متوجه ی اخم های درهم رفته ی هامون میشم،نمی دونم مشکلش با مارال چی بود که هر بار با دیدنش این طور قیافه می گرفت.
محمد جواب می‌ده:
_نه کجا برید؟ اتفاقا من الان تایمم آزاده و باید یه سری به بازار بزنم،تا زمانی که آرامش توی بیمارستانه برمی گردم،اگه شما مشکلی ندارید با من بیاید چون من توی خرید سلیقه ای ندارم،طهورا هم امروز نیست.مهراوه هم تا شب کلاس داره.

باز نگاه معناداری بین من و مارال رد و بدل میشه که از چشم هامون پنهون نمی مونه.پس طهورا دروغ گفت که با مهراوه قرار داره و این یعنی درصدی که احتمال میدادیم حرف هامونو شنیده بالا رفت.
محمد منتظر به مارال نگاه می کنه،با ابرو اشاره می کنم که قبول نکن.مطمئنا برای نامزدیش خرید هایی داره که هرگز باب میل مارال نیست اما اون هم انگار به جمع عاشق های کور و کر و بی منطق پیوسته که سری تکون میده و قبول می کنه.
سرزنش گرانه نگاهش می کنم،محمد میگه:
_پس تا تو بری و یه چرخی تو بیمارستان بزنی ما برگشتیم.
باشه ای میگم،هامون بعد از نگاه بلند و طولانی که به مارال می ندازه هم پای من به سمت آسانسور میاد.طاقت نمیارم و می پرسم:
_کجا بودی هامون؟
از گوشه ی چشم نگاهم می کنه و جواب می‌ده:
_یه خورده حسابی با یکی داشتم که تسویه شد.
از حرفش سر در نمیارم،دکمه ی آسانسور رو میزنه،قبل از رسیدن با مِن و مِن میگم:
_تو دوست دختر داشتی؟
این بار مستقیم نگاهم می کنه و لبخند محوی هم روی لبش می شینه.با کلافگی میگم:
_چیه خوب؟کنجکاو شدم.
با همون لبخندش جواب می‌ده:
_کنجکاو شدی یا حسود؟
می خوام حرفی بزنم که در آسانسور باز میشه.
سوار که می شیم لحظه ای بعد دو دختر جوون و یک مرد هم سوار میشن و دکمه ی منفی یک رو می زنن اما چون هامون جلوتر دکمه ی طبقه ی سوم رو زد آسانسور اول بالا میره!
نگاه یکی از دخترها دور آسانسور می چرخه و روی هامون مکث می کنه،اخم هام در میره و مچ گیرانه به هامون نگاه می کنم که انگار توی باغ نیست.
از نگاه گاه و بی گاه دختر کلافه می شم،دلم می خواد یکی توی گوشش بخوابونم و با داد بگم:چیو انقدر برانداز می کنی؟ اما می دونم هامون اصلا از این رفتار ها خوشش نمیاد برای همین فقط از درون خودخوری می کنم.
آسانسور که می ایسته هامون به من نگاه می کنه تا اول پیاده بشم،از کنار دختر که می گذرم پام رو روی پاش می ذارم و چنان فشار میدم که با صدای بلندی آخی میگه و طلبکارانه داد می زنه:
_کوری مگه؟
برمی گردم تا جوابش رو بدم اما با دیدن هامون که ازش عذرخواهی می کنه اخم هام به طرز فجیعی در هم میره.
دختر این بار با صدایی که کمی نازک شده می‌گه:
_خواهش می کنم اشکالی نداره.
هامون هم بعد از زدن لبخندی پیاده میشه،به محض بسته شدن در آسانسور با عصبانیت میگم:
_چرا ازش معذرت خواهی کردی؟
دستش رو جلوی بینی ش می گیره که یعنی ساکت باش و بعد هم به سمت اتاقش میره،در رو باز می کنه و منتظر می مونه.

با قدم های بلند و پر از حرصی وارد میشم و روی صندلی می شینم.در رو می بنده و به سمت جالباسی گوشه ی اتاقش میره و در حالی که پالتوش رو از تنش درمیاره میگه:
_عمدا پاش و لگد کردی نه؟
با همون خشمم جواب می‌دم:
_پس چی فکر کردی؟
دستم رو مشت جلوی دهانم قرار میدم و با صدای حیرت زده ای ادامه ی حرفم رو می زنم:
_عه عه دختره ی پرو خجالت نمی کشه هی به تو نگاه می کنه.تو چرا ازش معذرت خواهی کردی؟حقش بود.
روپوشش رو می پوشه و به سمت میزش میاد و با خونسردی جوابم رو می‌ده:
_چون وقتی پاش و لگد کردی ادب حکم می کرد که معذرت خواهی کنی،به جای تو من این کار و کردم.
_اون اگه ادب داشت که…
وسط حرفم می پره:
_من کاری به اون ندارم،چون دختر مردمه.ولی به تو دارم چون زنمی.
این صدای خوش آهنگش وقتی این حرف ها رو میزنه من هم ناخودآگاه سکوت می کنم،یک پرونده از لابه لای پرونده هاش بیرون می کشه و می‌گه:
_همین جا بمون،من باید به یکی از مریضام سر بزنم.
بلند میشم و میگم:
_منم میام.
از گوشه ی چشم نگاهم می کنه و جواب می‌ده:
_اگه قول میدی پای کسی رو لگد نکنی بیا.
خنده م می گیره،اما نمی خندم تا به قول خودش پرو نشه.در اتاق رو باز می کنه و قبل از بیرون رفتن به سمتم می چرخه و می‌گه:
_درضمن…
با حالت خاصی به چشم هام زل می زنه و ادامه میده:
_من هیچ وقت دوست دختر نداشتم.
لبخندی روی لبم می شینه اما اون نمی بینه چون زود تر از من از اتاق بیرون میره.دنبالش میرم،
دوباره سوار آسانسور می شیم و این بار خداروشکر مزاحمی نیست!
هامون بی مقدمه می پرسه:
_مارال عاشق محمد شده؟
جا می خورم و با تته پته میگم:
_نه،کی گفته؟
لبخند کجی گوشه ی لبش می شینه و جواب می‌ده:
_مشکل شما دخترا اینه که فکر می کنید مردها نمی فهمن
با دلهره میگم:
_یعنی محمد هم می دونه؟
ابرویی به علامت ندونستن بالا می ندازه و جواب می‌ده:
_حتی اگه ندونه دیر یا زود می فهمه،اون دوستتم باید عاقل بشه و گرنه ضربه ی سنگینی می خوره.
_چرا؟
نگاهی معنادار به چشم هام می ندازه و پاسخ میده:
_عشق یک طرفه.
دلم می خواد بگم خوشبحالت که هیچ چی از درد عشق یک طرفه نمی دونی اما ساکت میشم.
آسانسور می ایسته،اول من پیاده میشم و بعد هامون.در سومین اتاق رو از سمت راست باز می کنه،با دیدن یه پسر بچه لبخندی روی لبم میاد.حدس می زدم،در واقع اون طوری که فهمیده بودم هامون بیشتر بچه ها رو ویزیت می کرد.
همون جا می ایستم و با لبخند نظاره گر اون ها میشم. پسر بچه ای سیزده ساله بود که برای سه روز دیگه می خواستن عملش کنن اما اون خوشحال بود و امیدوار،می گفت اصلا نمی ترسم چون قراره که خوب بشم.
محو تماشای اون ها شدم،به این فکر می کنم که ممکنه روزی هامون همین قدر خوب با یلدا صحبت کنه و من ته دلم لذت ببرم؟حس می کنم که اون روز می رسه،زمان آهسته آهسته می گذشت و خیلی چیزها رو تغییر می داد.یاد روز های اول و دعوا های هامون میوفتم،اون روزها حتی فکرشم نمی کردم با گذشت زمان هامون نسبت به من علاقه ای پیدا کنه،فکر می کردم تا آخر عمرش از من متنفر می مونه.فکر می کردم بی گناهیم رو باور نمی کنه اما باور کرد!مطمئنم با گذشت زمان یلدا هم یواش یواش توی دلش جا باز می کنه،چه من باشم و چه نباشم هامون پدر خوبی میشه!یقین دارم

فصل ششم

هاله اشک می ریزه و خاله ملیحه مات برده به نقطه ای خیره شده،با هامون حتی نمیشه حرف زد و من،از هر زمانی بیشتر متزلزل شدم.
سرم پایین افتاده درست مثل گناهکارِ روسیاهی که حتی خجالت می کشه تا از خودش دفاع کنه.
سکوت رو بالاخره هامون می شکنه و با صدایی عصبانی خطاب به مادرش میگه:
_حالا باورت شد پسرت یه شارلاتانه؟جواب آزمایش تو دستته ببین.
ملیحه خانم دست هاش و رو به آسمون بلند می کنه و با ناله میگه:
_خدایا این دیگه چه امتحانیه؟
هاله اشک هاش و پاک می کنه و می‌گه:
_محاله،امکان نداره.
می فهمم که صبر هامون سر میاد،با کلافگی پشت گردنش رو ماساژ میده.صدای خاله ملیحه میاد:
_یعنی اون دختر،مال هاکانه؟
لبخند تلخی کنج لبم می شینه،بفرما آرامش،داری روزی رو می بینی که حتی فکرش هم ترس به دلت می نداخت،همون روزی که فکر می کردی تحمل دیدنش رو نداری.الان ایستادی و داری می شنوی. صحیح و سالمی،نمردی!پوستت کلفت شده.
نگاهم به قاب عکس هاکان روی دیوار میوفته،حس می کنم به من زل زده،با اون چشم های آبی روشنش خیره نگاهم می کنه.
توی دلم مخاطب قرارش میدم:
_اگه زنده بودی ممکن بود اون قدر مرد باشی که اینجا مقابل مادرت وایستی و همه چیز رو بگی؟
هاله از جاش بلند می‌شه و رو به مادرش میگه:
_همش تقصیر توئه مامان،تو دلت به حال اینا سوخت و پاشون رو توی خونه ی ما باز کردی.حالا دیدی چی شد؟چه خانواده ای هستیم ما؟همین الانشم این دختر ما رو توی مشتش گرفته و می چرخونه.
رو به هامون می کنه و با حالی خراب تر ادامه میده:
_تو چی داداش؟خام دو قطره اشکش شدی و حرف اونو باور کردی اما پشت پا زدی به برادرت.دست مریزاد،بچه ای هم که باشه ###ی در کار نیست،این دختر همونیه که اگه کسی حقش رو می خورد صدای داد و بیدادش گوش فلک رو کر می کرد،اگه همچین چیزی بود چرا همون موقع نگفت؟چرا نیومد و حقیقت رو به ما بگه؟نگفت چون خودشم بی میل نبوده،هاکان هر چقدر مقصر باشه،آرامش هم همون قدر مقصره.

جالبه که حرف هاش دلم رو نمی شکنه،شاید چون اون قلب طوری خورد شده که هر کی هر سنگی هم به طرفش پرت کنه بی فایده ست.قلبی باقی نمونده جز یه ضربان کند که از لابه لای تیکه های شکسته نبض می زنه،فقط به امید هامون و یلدا.
با این حرف خشم به وضوح توی چشم های هامون شعله می کشه،از دست مشت شده ش می فهمم به سختی خودش رو کنترل کرده تا بلایی سر هاله نیاره.
اون هم مثل من فولاد آب دیده شده،نمی ترسه.به سمت من میاد و با صدای بلندی داد می زنه:
_بگو دیگه،به این برادر ساده ی من حقیقت و بگو!اگه خدایی رو می پرستی به همون خدا،تو رو ارواح خاک مادرت،تو رو جون بچه ت بهش بگو هاکان همچین آدمی نیست.

روبه روم می ایسته،خاله ملیحه هم بلند میشه و ادامه ی حرف هاله رو می گیره:
_اگه حقیقت و بگی هیچ شکایتی ازت نمی کنم.
به هامون نگاه می کنم،اون چرا منتظره؟
رو به هاله می کنم،به اون چشم های آبی زیباش زل می زنم و با تاخیر به حرف میام:
_یادته یه بار سوار یه تاکسی شدی که راننده ش یه مرد جوون بود،برام تعریف کردی موقع پیاده شدن دستت رو گرفته و ازت شماره خواسته،ندادی.اون اصرار کرده،چون جلوی خونتون بوده می ترسیدی هامون یا هاکان سر برسند،تو مقصر نبودی اما اگه کسی می دید تو رو توبیخ می کرد،حتی ممکن بود حرفت رو باور نکنن.همه ی این ها رو آخر شب توی حیاط همین خونه برای من تعریف کردی.مسئله ی به این سادگی تا چند روز فکرت رو بهم ریخته بود و از این همه رذالت بدت می اومد.حالا من،یک شب…
مکث می کنم،اشک از چشمم پایین می چکه،به هامون که نگاه می کنم می بینم وضعیت اون هم بهتر از من نیست،چیزی تا انفجارش نمونده.
چشم هام با درد بسته میشن و ادامه میدم:
_یک شب کسی توی ساختمون نبود،فقط من بودم.اون قدری به هاکان اعتماد داشتم که وقتی در خونمون رو زد در رو به روش باز کنم.حجاب نداشتم،چون اعتقادی به این حرف ها نداشتم!اما کسی که روسری سرش نمی کنه،به این معنی نیست که ### ست.من اون شب…
صدای بلند هامون حرفم رو قطع می کنه:
_ساکت شو آرامش!

بهش نگاه می کنم و با لبخندی تلخ بهش اطمینان میدم که حالم خوبه!
هاله در حالی که اشک از چشمش جاریه میگه:
_ادامه بده.
نفسی می کشم تا این بغض لعنتی دست از گلوی بیچاره ی من برداره.صدام ضعیف شده،انگار چیزی تا تحلیل رفتنم باقی نمونده،با این وجود ادامه میدم:
_من اون شب،به دست هاکان…غرورم رو،آرزوهام رو،شخصیتم رو همه چیزم رو باختم.اون شب اون آرامش مرد و دختری متولد شد با قلبی شکسته و یه ترس وحشتناک توی دلش.دختری که ناپاک بود،من از اون روز نتونستم از خونه بیرون برم چون می ترسیدم،نتونستم تو آینه نگاه کنم چون از خودم بیزار شدم،نتونستم بخوابم چون حالم از کابوس هایی که می دیدم بهم می خورد.لال شدم چون گوشی برای شنیدن نبود،اگه می گفتمم کسی باور نمی کرد!مقصرم،نمی خوام گناهم رو پنهون کنم.من باید می جنگیدم حتی اگه نابلد بودم باید سعی خودم رو می کردم اما نتونستم.از بچگی یاد گرفته بودم دختر با نجابتشه که دختره،من نجیب نبودم.ترسیدم بگم و آخر اونی که روسیاه باقی می مونه خودم باشم…شب مهمونی،هاکان خواست دوباره کارش رو تکرار کنه،نفهمیدم چی شد اون قدر ازش کینه به دل داشتم که حرف هایی که میزد این کینه رو توی دلم بیشتر می کرد،چشم هام کور شد و زدمش اما وقتی زدمش تازه خودم رو مقابل پرتگاه اصلی دیدم،داشتم سقوط می کردم که مامانم دستم رو گرفت.شاید هم بیشتر هلم داد نمی دونم اما اون شب ورق دیگه ای توی دفتر خاطرات ذهنم سیاه شد،دستام به خون هاکان آلوده شد و تبدیل شدم به یه قاتل!قاتلی که فقط خودش اون مهر ننگ رو روی پیشونی خودش می دید و بس.باز هم سکوت کردم چون می ترسیدم،چون من یک دختر بچه ی هجده ساله ی خام بودم که یک شبه باید بزرگ می شد.اگه به گذشته برگردم خیلی چیز ها رو جبران می کنم اما حیف که گذشت،بد گذشت.

تمام مدت چشمم به زمینه و نمی بینم،صدای گریه ی بلند خاله ملیحه میاد که با ناله هاکان رو یاد می کنه.چند لحظه ای همه ساکتن تا این که هاله سکوت رو می شکنه:
_اشتباهت می دونی کجاست آرامش؟این که فکر می کنی با چهار قطره اشک همه حرف هات رو باور می کنن.مگه تو با همین قیافه روبه روی پلیس و قاضی واینستادی؟مگه با همین اشک ها مادرت رو متهم نکردی؟الان نوبت هاکانه؟هامون شاید باور کنه چون اون سالها از ما دور بوده و وقتی برگشته برای ما حکم یه پدر رو داشته،پدری که فقط می تونستیم ازش اطاعت کنیم نه این که بشینه پای حرف هامونو سعی کنه ما رو بشناسه.اما من،کسی هستم که هر ثانیه همراه هاکان بوده،من برادرم رو،برادر دوقلوم رو خوب می شناسم.خودت هاکان رو می شناختی،پر حرف بود و دهن لق.به یه دختر شماره می داد محالِ ممکن بود من ندونم،حتی مامان هم از شیطنت هاش خبر داشت.اما به قول خودت اون شیطنت ها باعث نمیشه که برادر من نامرد باشه.اون بچه به دنیا اومد تا باعث رسوایی تو بشه وگرنه تو تا آخر عمرت با همین بار روی شونه هات زندگی می کردی.
با تاسف نگاهم می کنه و ادامه میده:
_دلم برای زهرا خانم می سوزه،دخترش اون رو بی گناه راهی زندان کرد.اگه هامون نبود مادرت اعدام می شد و تو اون قدر پستی که حاضر شدی اون زن رو فدا کنی.آدمی که مادر خودش رو فدا می کنه،چه رحمی می تونه به برادر من داشته باشه؟

دلم به درد میاد و اشکی از چشمم پایین می چکه،خاله ملیحه با صدایی تحلیل رفته خطاب به هامون میگه:
_این دختر و از این جا ببر،تو رو خدا ببرش.

سرم پایین میوفته،فقط پاهای هامون رو می بینم که به سمتم میاد.بازوم رو که می گیره می فهمم تا چه حد عصبانیه…شاید حرف های هاله روش تاثیر گذاشته باشه،شاید…
فکر نکن آرامش،انقدر به این مسائل فکر نکن.گناه داری!چقدر دلم برای خودم می سوزه،حتی خدا هم از من رو برگردونده.
هامون یک کلمه هم حرف نمیزنه،از امروز صبح که بلند شد و با هم بیمارستان رفتیم به زحمت چند جمله ازش شنیدم.
خاله ملیحه هم همراه ما به بیمارستان اومد،آزمایش خیلی مخفیانه و در خفا انجام شد.وقتی پرستار جواب رو داد هامون حتی نگاهش هم نکرد و اون رو به دست مادرش داد.
من هم نگاهم با حسرت به دخترم دوخته شده بود،چهار روز مونده بود تا بتونم بغلش کنم،دردم فقط یلدا بود.یلدایی که داشت قوی ترم می کرد اما در عین کوچیکی بزرگ ترین نقطه ضعفم شده بود.بزرگ ترین ترسم از اینکه مبادا از دستش بدم،همین ترسمم باعث شده بود پشت اون شیشه دخیل ببندم و به ندرت ازش دور بشم.
در رو باز می کنه و وارد می‌شه.پشت سرش میرم و در رو می بندم،نگاهی به ساعت می ندازم،یک ربع به سه.یک ربع دیگه نامزدی محمد و طهورا شروع می‌شه!
به سمت هامون قدم برمی دارم،می خوام حرفی بزنم که با اخم هایی در هم می‌گه:
_برو حاضر شو!
کاش می شد اعتراض کنم که نریم اما به خاطر اصرار های طهورا و همین طور محمد مجبور بودم که قبول کنم.
بدون حرف به سمت اتاقم میرم،لحظه ی آخر برمی گردم و نگاهش می کنم اما اون چرا به من نگاه نمی کرد؟
سعی می کنم مثبت فکر کنم اما مگه می‌شه؟بهترین احتمال ذهنم اینه که حرف های هاله روش تاثیر گذاشته و اون هم من رو به همون چشمی می بینه که روز اول می دید.
وارد اتاق میشم،لباس قرمزی که طهورا چشمش رو گرفته بود بالاخره نصیب من شد،از اون روز به بعد مارال رو ندیدم ولی در عوض هر روز با طهورا برخورد داشتم،اگه فهمیده باشه بزرگواری می کنه چون هیچی به روی خودش نمیاره.
لباس رو می پوشم و جلوی آینه می ایستم،اولین باریه که خودم رو توی چنین لباسی می بینم.موهام رو جمع می کنم و گل قرمزی هم روی سیاهی موهام می زنم،آرایش مختصری می کنم و بعد از پوشین کفش های پاشنه بلندم مانتوم رو برمی دارم و از اتاق بیرون میرم.مانتوم رو نپوشیدم چون قصد داشتم نظر هامون رو بدونم،می بینمش لباس هاش رو با کت شلوار سیاه و شیکی عوض کرده و منتظر نشسته.کت شلواری که دیشب از خشک شویی گرفته بود و از دیشب همون جا روی مبل جا مونده بود،نمی خوام به این فکر کنم که چرا یک لحظه هم توی اتاق نیومد!
متوجه ی حضورم که می‌شه از جاش برمی خیزه و فقط نیم نگاهی حواله م می کنه و می پرسه:
_حاضری ی؟
اخم هام از این بی اعتنایی در هم میره و لحنم مثل اون سرد میشه و جواب میدم:
_حاضرم

دنبالش میرم،اون قدر توی فکره که انگار من رو نمی بینه،برعکس همیشه منتظرم نمی ایسته تا باهم بریم خودش جلو جلو میره و من هم با اون کفش هام به زحمت از پله ها پایین میرم.
سوار ماشین که می‌شیم بعد از استارت پنجره رو تا آخر باز می کنه،همین طور دو دکمه ی بالای پیراهنش رو.
امروز خورشید خودی نشون داده اما نه اون قدری که سرمای هوا به چشم نیاد،اسفند ماه بود و روزها دلگیر تر از همیشه.
ماشین راه میوفته،با سرعتی نگران کننده.می فهمم هیچ تمرکزی نداره و با حواس پرت رانندگی می کنه.صورتم رو برمی گردونم صدای هاله رو توی ذهنم می شنوم و چشم هام به اشک می شینه،اون نگاه مسمم محاله از موضع خودش کوتاه بیاد.هاله رو می شناختم،تا سرحد مرگ هاکان رو دوست داشت.یلدا هم که بیاد،اوضاع از اینی که هست بدتر میشه.می ترسم مهرش به دل خاله ملیحه بیوفته اون برای برکنار کردن من همه چیز رو به پلیس بگه.
خدایا ممکنه؟ممکنه همه چیز درست بشه؟ممکنه هاله و خاله ملیحه حرفام رو باور کنن؟
به هامون نگاه می کنم،اخم هاش درهم و عمیقا توی فکر طاقت نمیارم،نمی تونم سکوت کنم و می‌گم:
_اگه نظرت عوض شده و جا زدی،فقط کافیه که بگی.بدونِ این اخم و تخم هم من درکت می کنم.
نگاه وحشتناکی بهم می ندازه و می‌گه:
_چرا مزخرف میگی؟
نیشخندی می زنم.
_مزخرف؟مگه غیر از اینه که اون جا حتی یک کلمه هم حرف نزدی؟مگه غیر از اینه که حتی توی صورتمم نگاه نمی کنی؟گاهی اوقات فکر می کنم همه ی این ها بازیه و تو هنوز دنبال انتقامی،منتهی گاهی اوقات نمی تونی تحمل کنی و همون هامونی می شی که روز اول بودی.

با عصبانیت یک گوشه پارک می کنه و به سمتم برمی گرده،تن صداش بالا میره و داد می‌زنه:
_اگه انقدر بهم بی اعتمادی چرا الان کنارمی؟دِ من یه لاشخورم دیگه.یه هیولام اینه تصوری که زنم از من داره آره؟
کلافه از این صدای بلند میگم:
_من اینو نگفتم.
_اما هر بار داری بهم نشون میدی اندازه ی سر سوزن بهم اعتماد نداری.
به صورت غضبناکش نگاه می کنم و مثل خودش جواب می‌دم:
_چون تو دمدمی مزاجی،هر دفعه یه چیزی میگی.مگه نگفتی ازم دفاع می کنی؟چرا امروز یک کلمه به هاله نگفتی آرامش راست می‌گه؟چرا حرفی از اون پیامک ها نزدی؟چرا طوری نشون دادی که انگار تمام حرف هایی که هاله می زنه راسته؟من یک دروغ گوئم و هاکان…
وسط حرفم می پره:
_تو چه می فهمی آرامش؟چه می فهمی من چه حالی دارم؟من مَردم،حالیته؟دِ نیست دیگه.اگه حالیت بود می فهمیدی یه مرد چه حالی می‌شه از بابای لاشخور بچه ای حرف بزنه که زنش به دنیا آورده.لال شدم چون اگه خودم و کنترل نمی کردم،اون هاله رو،قاب عکس هاکان و خودم و اون خونه رو به آتیش می کشیدم.حالا فهمیدی چرا خفه بودم؟آره دیگه مشکل روانی پیدا کردم چون تو دیوونم کردی،اگه ازت متنفر بودم،اگه تو دل صاب مرده م جا وا نمی کردی الان اوضاع من این نبود حداقلش می تونستم خودم و آروم کنم که هر بلایی سرت میاد حقته اما با یه قطره اشک توئه لعنتی…
با کلافگی سکوت می کنه،قلبم تند می کوبه.بی مهابا و وحشیانه.در حالی که از خشم نفس نفس میزنه نگاهش رو ازم می گیره و به رو به رو می دوزه.دیگه نمی دونم چی باید بگم!
از این حال آشفته بازار خسته شدم،این همه حرف می شنوم اما حق رو هم به هامون میدم هم به هاله و خاله ملیحه.پس من چی؟چرا یک نفر پیدا نمیشه به من حق بده؟
نفسی می کشم و با حال خرابم میخوام که دوایی برای حال هامون بشم برای همین با صدای آهسته ای میگم:
_هامون من…
وسط حرفم می پره:
_اون پیام ها رو هم که نشون می دادم هیچ چیز عوض نمیشد.توی اون اس ام اس ها فقط چند تا معذرت خواهی بود که اگه اون ها رو هم نشونشون بدم باز هم حرفشون همونه.اون پیام ها رو من هم باور نکردم.

_پس از کجا فهمیدی راست گفتم؟چطور باورم کردی؟
نگاهش رو به صورتم می دوزه و با تاخیر جواب می‌ده:
_من اون نگاه تو باور کردم،هیچ وقت هم باورم عوض نمیشه،اگه سکوت کردم و اخمام درهمه به خاطر این نیست که با چهار تا کلمه ی چرندی که هاله گفته نظر منم عوض شده.لطفا درکم کن آرامش،داغونم.
می خوام بگم پس من چی؟منی که الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم چی؟اما سکوت می کنم.هامون وسط ما گیر کرده بود،یک طرف من،یک طرف مادر و خواهرش و طرف دیگه هاکان و بچه ای که متعلق به هاکانه.
حق داره،سخته بخواد توی جمع از بچه ی زنش بگه برای مرد غیرتی مثل هامون این رفتار بعید نبود.به رو به رو زل می زنم.می خواد حرفی بزنه اما منصرف می‌شه با کلافگی ماشین رو راه می ندازه و ادامه ی راه رو میره.
هیچ کدوم حرفی نمی زنیم،ماشین رو جلوی تالار پارک می کنه خم شده و از توی داشبورت جعبه ای رو بیرون میاره و به دستم میده.
_اینو هم بده بهشون.
بازش می کنم،یک سکه ست.سری تکون میدم و پیاده میشم من به قسمت زنونه میرم و اون مردونه.
خبری از عروس و داماد نیست،به محض وارد شدن چشمم به مهراوه میوفته،با اون لباس سوسنی بلند زیبا شده،زمین تا آسمون فرق کرده با اون مهراوه ای که هر بار چادر سرش بود.با مادر طهورا و خاله ی محمد و چند زن دیگه که برای خوش آمدگویی جلوی در ایستاده بودن سلام و احوال پرسی می کنم.
مهراوه با دست همکار های هامون رو نشونم میده،می شناسمشون و میدونم اگه اون جا برم باید سؤال پیچ بشم و اون لحظه آخرین چیزی که می خواستم حرف زدن بود برای همین یک گوشه ی دنج رو انتخاب می کنم و تنها می شینم مهراوه هم بعد از این که احوال خودم و دخترم رو جویا میشه میره.
همه مشغول رقص و پایکوبی هستن اما من توی دلم ماتم کده ست،دلم می خواد برم توی اتاقم و انقدر گریه کنم تا بمیرم.کاش این ساعت لعنتی زودتر بگذره و این مراسم تموم بشه توی کارت دعوت نوشته بود تا ساعت شش،یعنی دو ساعت دیگه باید تحمل کنم.
نیم ساعت از رسیدنم می گذره که توی بلندگو اعلام می کنن عروس و داماد در شرف اومدن هستن،نمی دونم چرا دلم پایین می ریزه،به این فکر می کنم که مارال الان چه حالی داره؟محمد حتی برای مراسم هم دعوتش کرد.مانتوم رو می پوشم،حتی دلم نمی خواد خودم رو جای مارال بذارم هامون اگر احساسی هم بهم نداشت باز مطمئن بودم که دلش با کس دیگه ای هم نیست اما مارال…آخ مارال،انگار بخت سیاه من به تو هم سرایت کرد انقدر با من گشتی که آخر دل تو هم به نحوی شکسته شد.
چند دقیقه ی بعد طهورا و محمد دست توی دست هم وارد میشن،زیبایی طهورا نفس گیر شده با لباسِ راسته ی نباتی رنگ بیشتر از هر زمان می درخشه.لبخند روی لب های محمد دلم رو می سوزونه،آخ دوست مهربونم کاش می تونستم تو رو هم خوشحال ببینم،کاش فراموش کنی.
محمد و طهورا دست تو دست هم از کنار مهمون ها عبور می کنن و به همه خوش آمد میگن.به من که می رسن بلند میشم،محمد با دیدنم لبخند خوش رویی می زنه و می‌گه:
_به به،آرامش خانم.
با لبخند میگم:
_سلام،تبریک میگم خیلی بهم میاین.
پس از تشکر کردن میگه:
_خوشحالم که اومدی.
طهورا ادامه ی حرفش رو می‌گیره:
_پس چی می خواستی نیاد؟تازه ازت دلخورم آرامش گفتم باهام بیا آرایشگاه مثلا من عروسم ولی پنج بار بهت زنگ زدم طاقچه بالا گذاشتی جواب ندادی یادت باشه.
شرمنده میگم:
_ببخشید،امروز از صبح بیمارستان بودم موبایلمم چک نکردم ولی قول میدم برای عروسیت جبران کنم.
ابروهاش رو بالا می ندازه و جواب می‌ده:
_منی که پرستارم انقدر توی اون بیمارستان پرسه نمی زنم از همین الان انقدر روی دخترت حساسی بدن بغلت چی کار می کنی؟
لبخندی می زنم،همزمان فیلم بردار اعتراض می کنه که چرا ایستادن طهورا قبل از رفتن تاکید وار میگه:
_بیای پیشم می خوام به همه جاری مو معرفی کنم.با خنده سر تکون میدم،از کنارم که عبور می کنن ماسک من هم کنار میره،هر چند لبخندم بی شباهت به دلقک های توی سیرک نبود،مصنوعی و از روی اجبار.
می شینم

و بی حوصله موبایلم رو بیرون میارم،برای هامون پیام می فرستم:
_راه نداره زودتر بریم؟
قبل از ارسال کردن پاکش می کنم،من حق نداشتم اونو از عروسی بهترین دوستش محروم کنم،ولی کاش می شد خودم تنهایی برمی گشتم.
دقیقه ها به کندی می گذرن،فقط یک بار بلند میشم و سکه ای که هامون داد رو میدم و کمی با طهورا حرف می زنم و هر چی اصرار می کنه که بمونم یا برقصم قبول نمی کنم،با چند تا از همکار ها و دوستای هامون هم آشنا میشم که همه تعجب می کنن که بی خبر ازدواج کردیم و من همچنان مجبورم با ماسک مصنوعی روی صورتم خودم رو خوشحال و راضی نشون بدم.
بالاخره ساعت شش و نیم هامون پیام می فرسته که منتظرمه مثل پرنده ای که سال هاست توی قفس زندونی شده خوشحال از آزادی بلند میشم و بعد از خداحافظی بیرون میرم.
هامون رو می بینم که مشغول صحبت با محمده،به سمتشون میرم و فقط جمله ی آخر محمد رو می شنوم که می‌گه:
_ولی اگه بازم تنش می خارید این بار تنها نرو،هاله مثل خواهر منم هست بدم نمیاد پرم به پر این یارو گیر کنه و یه حالی ازش بگیرم.

هامون متوجه ی من میشه،نگاهی به صورتم می ندازه و می‌گه:
_بریم؟
سری تکون میدم و خطاب به محمد میگم:
_خوشبخت بشید آقا محمد،بازم تبریک میگم.
محترمانه سرخم می کنه و پاسخ میده:
_خواهش می کنم،منم تشکر می کنم که اومدی.
رو به هامون ادامه میده:
_امشب که دیگه نمیری بیمارستان؟
پاسخ هامون منفیه،با هم دست میدن و بعد از خداحافظی سوار ماشین می شیم.
قبل از راه افتادن نگاهی به صورتم می ندازه و می پرسه:
_خوبی؟
ته دلم میگم:چه عجب نگاهم کردی.
اما در ظاهر جواب می‌دم:
_اوهوم،فقط خسته م.
دیگه حرفی نمی زنه ماشین رو راه می ندازه،کمی از مسیر رو که میریم،صداش سکوت رو می شکنه:
_هنوز ازم دلخوری؟
آهی که قراره با معنی از سینه م بیرون بیاد رو خفه می کنم و با صدای آرومی جواب می‌دم:
_نه.
به جای حرفی دستم رو می گیره و بوسه ای به سر انگشت هام می زنه،این هم نوعی معذرت خواهی به روش هامون.
کافی بود؟برای آرامش احمق آره.
تا رسیدن دستم رو رها نمی کنه،چه فایده؟این دست رو باید جلوی مادرش و هاله به همین محکمی می گرفت.دلخور نیستم اما عجیب دلشکسته م.

* * * * * *
در رو با کلید باز می کنه و منتظر می مونه بعد از داخل شدنم در رو پشت سرم می بنده،مشغول باز کردن بند کفشم میشم.
به سمت مبل میره و خودش رو با خستگی روی مبل رها میکنه.نگاهش می کنم و می پرسم:
_چای می خوری؟
ابروهاش رو به معنای نه بالا می ندازه،از خدا خواسته به سمت اتاق میرم که میانه ی راه صدام می زنه،برمی گردم.
گره ی کروباتش رو شل کرده و روی مبل لم داده،با نگاه خاصش به صورتم زل می زنه و بی مقدمه میگه:
_مانتو تو در بیار.
لحنش بی پرواست،گستاخ و جسورانه درست مثل نگاهش.جواب میدم:
_می خواستم برم توی اتاق که همین کار رو بکنم.
بدون اینکه نگاهش رو از صورتم برداره میگه:
_تو اتاق نه،جلوی من.
هجوم خون به صورتم رو احساس می کنم،تنم گر می گیره و لال میشم.سعی دارم حالم رو به روی خودم نیارم و میگم:
_کنجکاوی لباسم و ببینی؟
جواب می‌ده:
_کنجکاوم تو رو توی اون لباس ببینم.

خدایا هامون چش شده بود؟من چم شده بود؟ انقدر بی جنبه بودم که با یک حرفش این طوری گر می گرفتم.اما لحنش یک لحن ساده نبود،نگاهش هم مثل هر زمان نبود.
چشمامو ازش می دزدم و دکمه های مانتوم رو یکی یکی باز می کنم،تمام مدت نگاهش روم سنگینی می کنه.مانتوم رو در میارم و شالم رو از سرم کنار می زنم.به خودم جرئت میدم تا نگاهش کنم و میگم:
_بفرما،پسندیدی؟
جوابم رو نمیده به جاش از فرق سر تا نوک پاهام رو برانداز می کنه.صدای طپش قلبم دیوانه وار بالا رفته،از حال خودم می ترسم،همین طور از نگاه خاص هامون.کاش این طوری نگاه نکنه،کاش بفهمه اون چشم های مخمور و سیاه وقتی با این التهاب به من زل زده قلب من چاره ای نداره جز بی قراری.
برای این که حواس اون رو یا شاید هم حواس خودم رو پرت کنم با خنده ای مصلحتی میگم:
_اگه خوشت نیومد رودروایسی نکن،بهم بگو هر چند دیگه فایده ای نداره چون مراسم تموم شد.

جوابی نمیده،در واقع نمی فهمه چی گفتم،یا شاید هم می فهمه،هیچ چیز از چشم هاش نمی فهمم جز این که این نگاه،نگاه همیشگی هامون نیست.
از جاش بلند می‌شه،به سمتم میاد و با هر قدمی که نزدیکم میشه ضربان قلبم رو کوبنده تر احساس می کنم.
روبه روم که می ایسته می ترسم صدای قلبم رو بشنوه،هر چی نباشه دکتره،با صدای قلب آدم ها خوب آشناست.با صورتی گر گرفته سرم رو پایین می ندازم من که انقدر خجالتی نبودم پس الان چرا جسارت زل زدن توی چشم هاش رو ندارم؟
اون هم اصراری به نگاه کردنم نداره و با صدای بم و جذابی زمزمه می کنه:
_خانوم شدی.
جریان برقی که ازم عبور می کنه رو به خوبی حس می کنم،نفسم به کندی بالا میاد توان یک لحظه بیشتر موندن رو ندارم سرم رو بالا می گیرم،مصنوعی لبخند می زنم و کوتاه میگم:
_ممنون.
می خوام هر چه زودتر از اون مهلکه فرار کنم برای همین با صدای لرزونم ادامه میدم:
_برم لباس عوض کنم.

منتظر جواب شنیدن نمی مونم و به اتاق میرم و توی خلوت دوباره معنی نفس کشیدن رو می فهمم،دستم رو روی قلبم می ذارم و همون جا سر می خورم.با اینکه این شب ها کنارشم اما نگاه هامون هیچ وقت این طوری براندازم نکرد،هیچ وقت با این لحن باهام حرف نزد اما امشب…نه لحنش مثل همیشه بود و نه نگاهش.
روبه روی آینه می ایستم و خودم رو برانداز می کنم،بهم گفت خانوم شدی در حالی که همیشه بهم می گفت بچه ای.لبم به لبخند عمیقی مزین میشه و دلم بارها و بارها صداش رو،نگاهش رو،سیاهی چشم هاش رو مرور می کنه.برام مهم بود که به چشمش زیبا دیده بشم،حسی که تا حالا هیچ وقت نداشتم.
دلم طاقت نمیاره و سرکی به بیرون می کشم،توی آشپزخونه در حال وضو گرفتنه،هیچ چیز از چهره ش معلوم نیست برعکس من که از هیجان صورتم داغ شده و گونه هام قرمز.
در رو می بندم و تا اون نماز بخونه تند تند لباس هامو با بلوز دکمه دار مدل مردونه و شلوار مشکی عوض می کنم،آرایشم رو پاک کرده و موهام رو باز می کنم..نفس عمیقی می کشم و وسواس گرانه خودم رو نگاه می کنم،دستم به سمت رژ لبم میره و قبل از منصرف شدن خیلی کمرنگ به لب هام رنگ می بخشم. نفس عمیقی می کشم و از اتاق بیرون میرم،داره نمازش رو می خونه سعی دارم بهش نگاه نکنم به آشپزخونه میرم و تند تند مشغول حاضر کردن شام میشم،نیم ساعت بعد چای دم می کنم،دو لیوان چای می ریزم و به پذیرایی میرم.لباس هاش و عوض کرده و حالا مشغول دیدن فیلمی با زبون اصلیه سینی رو روی میز می ذارم و خودم هم با فاصله می شینم.

با دیدنم فیلم رو استپ می زنه و به سمتم برمی گرده و می‌گه:
_چه عجب،دست از فرار کردن کشیدی.
سعی می کنم یک ساعت قبل رو به یاد نیارم.در جواب حرفش فقط لبخند اجباری میزنم،در واقع نشستم تا فکری که ساعت هاست ذهنم رو مشغول کرده بیان کنم.
نفس عمیقی می کشم و میگم:
_می خواستم باهات حرف بزنم
با نگاه منتظرش ازم می خواد که ادامه بدم.مثل خودش بین حرف هام فاصله می ندازم و در نهایت ادامه میدم:
_می دونم سرت شلوغه ولی من می خوام هر چه زودتر از این خونه برم،یلدا چهار روز دیگه مرخص میشه،من حتی نمی تونم تصور کنم یک ساعت دیگه هم توی این خونه راحت کنار تو نشستم یا نه اما هامون با مرخص شدن یلدا اوضاع من سخت تر میشه اوضاع مامانت و هاله هم همین طور من براشون حکم یه آینه ی دق رو دارم الان که یه امیدی برای جنگیدن دارم نمی خوام به راحتی تسلیم بشم،هر خونه ای که بود حتی اگه خرابه من حاضرم زندگی کنم اما اینجا نه.
نمی دونم می تونم منظور حرفم رو برسونم یا نه!از اون گذشته دلم نمی خواد فکر کنه دارم سوءاستفاده ای می کنم اما خوب بهترین چاره اینه که نه من،نه دخترم جلوی چشم هاله و خاله ملیحه نباشیم مخصوصا یلدا.
برخلاف تصورم سری تکون میده و می‌گه:
_باشه فردا منطقه های دیگه رو هم می گردم.
از این‌که رومو زمین ننداخت خوشحال سری تکون میدم.
سکوت می کنه،درست مثل من.
نگاه سنگینش عرق سردی رو روی تیرک کمرم می شونه،برای این که از بار سنگینی این نگاه شونه خالی کنم میگم:
_فردا شاید سری به خونه ی مارال بزنم.
اخم هاش در هم میره و با لحن جدی جواب می‌ده:
_لازم نکرده.
متعجب نگاهش می کنم و می پرسم:
_چرا؟
_بهت گفتم دلم نمیخواد با اون دختر رفت و آمد کنی آرامش،همچنان بر خلاف میل من داری می بینیش اما دیگه تحمل ندارم بری خونش و اونم زیر گوشت بخونه که از شوهرت طلاق بگیر و فامیلای عاشق پیشه شو بهت تحمیل کنه.

از حرف آخرش سر در نمیارم و گیج می پرسم:
_کدوم فامیل؟
انگار باز اعصابش رو بهم ریختم که صورتش کمی قرمز شده.
_یعنی تو نمی دونی پسرخاله ی دوستت خواستگارته؟اونم نه به خواستگار معمولی،یه بی ناموس که چشم به زندگی من دوخته.
کمی فکر می کنم،پسر خاله ی مارال؟هر چی به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد مارال پسر خاله ای داشته باشه،تا اونجایی که می دونم اصلا خاله نداره.
چراغی روی سرم روشن می شه،پس هامون برای همین با مارال سرلج افتاده،از این کار مارال خنده م میگیره،بیشتر از اون از این صورت حرصی هامون.

در حالی که سعی دارم خنده م رو پنهون کنم میگم:
_تو حسودی کردی؟
اخم هاش بیش از پیش در هم میره:
_نه،اما بدم نمیاد گردن اونی که به زندگیم چشم داره رو بشکنم.
فقط خدا میدونه چه حالی میشم از دیدن این غیرتی که به خاطر من برافروخته شده،حالا می فهمم چرا وقتی من حسادت می کنم هامون این طوری لذت می بره و می خنده.
در حالی که پر شدم از یه احساس خوب و وصف نشدنی میگم:
_فقط چون خواستگارم بوده می خوای گردنش و بشکنی؟
ابروهاش و بالا می ندازه.
_نه چون اون دوست بی ملاحظه ت صاف صاف توی چشم من نگاه می کنه و ازم میخواد زنم و طلاق بدم چون یکی بد مشتاق این لحظه ست اما من حسرت طلاق دادن تو رو به دلشون می ذارم.
لبخندی می زنم.
_حتی اگه طلاقمم بدی،من حاضر نیستم کس دیگه ای رو وارد زندگیم کنم.
نگاه تندی بهم می نداره که با خنده میگم:
_اون طوری نگاهم نکن،زندگی به من یاد داد هیچ اتفاق بد و ترسناکی بعید نیست شاید تو هم یه روزی…
وسط حرفم میپره:
_وقتی می دونی این مزخرفات اعصابم و بهم میریزه چرا حرفش و می زنی؟
لبخند به لب میگم:
_خوب باشه حرفش و نمی زنم،میرم شام و بکشم.
هنوز بلند نشدم که مچ دستم رو می‌گیره،برمی گردم و به چشماش نگاه می کنم.این بار برای گفتن حرفش مکث نمی کنه:
_من هیچ وقت ولت نمی کنم،اینو توی مغزت انقدر تکرار کن که برات یه باور بشه.
چشم هام رنگ غم رو به خودشون میگیرن و می‌گم:
_اگه برای دومین بار باورم خراب شد چی؟
نگاهم می کنه،سنگین و طولانی.
بی مقدمه در آغوشم میکشه و کنار گوشم با صدای مردونه ش نجوا می کنه:
_تو بگو چیکار کنم برات تا آروم شی؟اعتماد کنی و مثل سابق بشی؟
عطر تنش مشامم رو نوازش میده،با لبخندی روی لبم جواب می‌دم:
_تو که سابقمو دوست نداشتی.
_از کجا می دونی؟
متعجب سرم رو بالا می گیرم،می خنده و می‌گه:
_اون طوری نگاه نکن کوچولو فقط می خوام یادت بدم راجع به چیزی که مطمئن نیستی این طوری حرف نزنی.
دوباره سرم رو توی آغوشش پنهون می کنم و جواب می‌دم:
_هیچ وقت نشد یه حرف رو کامل و بدون ابهام بزنی،مثلا کامل و واضح بگی دوستت دارم.
جوابی نمیشنوم،سرم رو بالا می گیرم و می بینم با یک تای ابروی بالا پریده نگاهم می کنه.می پرسم:
_چیه؟
جوابم رو می‌ده:
_سطح توقعاتت بالا رفته،من از این قرتی بازیا خوشم نمیاد.
_اینکه از احساست به یه نفر بگی قرتی بازیه؟
لبخند محوی روی لبش می شینه:
_آره،من به روش خودم ابراز احساسات می کنم،مردونه.
لبخند از لبم پر می کشه،جدی میشم و میگم:
_اون وقت روش تو چطوریه؟
چشم هاش به روم لبخند می زنن،این حالت از نگاه کردنش رو دوست دارم،وقتی سیاهی چشماش برق می زنن و گوشه های چشمش چین میوفته.
سرش رو پایین میاره،قلبم بنای تند کوبیدن رو سر میده. توی چشم هاش نوعی شیطنت هست،شیطنتی از جنس خودم نه غرور هامون.انگار می خواد با این کارها منو دعوت به گذشته کنه،یا شاید هم خودش رو.
لبم به لبخندی باز می‌شه و درست زمانی که فاصله مرزی تا صفر نداره کسی زنگ خونه رو به صدا در میاره.
مثل مجرم ها یک قدم به عقب برمی دارم،یا خاله ملیحه بود و یا هاله،شاید هم…
نفسم این بار از دلهره قطع میشه و با ترس به هامون نگاه می کنم.چشم هاش و با اطمینان باز و بسته می کنه و از جا بلند می‌شه،به سمت در میره و من هم با فاصله پشت سرش توی درگاه آشپزخونه می ایستم.
در رو باز می کنه،خاله ملیحه با چشم هایی ورم کرده پشت در ایستاده.به هامون نگاه می کنه و بی هیچ مقدمه ای میگه:
_بیا پایین،حرف دارم باهات.
چشمش به من میوفته،توی نگاهش نفرتی رو می بینم که ناخودآگاه سرم رو پایین می ندازم.
صدای هامون رو می شنوم.
_هر حرفی داری توی این خونه هم می تونی بزنی مامان.
با تاخیر جواب می شنوه:
_من مثل تو نمی تونم با قاتلِ جگرگوشه م زیر یک سقف بمونم و دم نزنم،پایین منتظرتم.
شمشیر رو از رو غلاف کرده و معلومه قصد صلح
نداره چون منتظر نمی مونه تا حرفی بشنوه و می‌ره.
هامون در رو می بنده و به من نگاه می کنه،سعی می کنم به روی خودم نیارم.مثل همیشه لب هام باز به لبخندی اجباری میشن و قبل از اون من می‌گم:
_اگه می خوای اول شام بکشم بخور بعد برو.
جوابم رو فقط با نگاه سنگین و طولانیش میده،چند لحظه بعد به سمتم میاد پیشونیم رو می بوسه و با صدای دلگرم کننده ش میگه:
_زود برمی گردم.
سری تکون میدم و دلهره رو از چهره م پاک کرده و امید رو جایگزین می کنم و به ظاهر هم شده با لبخندی امیدوار بدرقه ش می کنم ولی فقط خدا می دونه ته دلم چه آشوبی به پا شده،باز هم من همون مجرمی شدم که با ترس منتظر بریده شدن حکمش ایستاده.این بار از سمت یک قاضی ناعادل دیگه.

هامون_

در باز است ولی برای رفتن به داخل لحظه ای درنگ می کند،نه از ترس بلکه در دل دعا می کند هر اتفاقی که افتاد حرمت نشکند.برایش سخت است مقابل مادرش بأیستد و حرفی بزند که او را برنجاند،امشب باید با ملاحظه شود هر چند هنوز نمی داند چه قرار است بشنود.
تأمل را کنار گذاشته و وارد می‌شود،هاله طول و عرض پذیرایی را با قدم هایش متر می کند و مادرش روی مبل کرم رنگ شان نشسته و زیر لب ذکر می گوید، شاید هم زیر لب با هاکان حرف می زند.
در را می بندد و با گام های همیشه استوارش چند قدمی جلو می رود،نگاه هر دوی آن‌ها روی او ثابت می ماند،هاله با اخم رو برمی گرداند و با فاصله از مادرش می نشیند اما ملیحه خانم در حالی که چشم به قامت پسرش دوخته با صدای محکمی می گوید:
_خوش اومدی،بشین.
ته دلش لبخندی می زند،شاید این تحکم کلامش را از مادرش به ارث برده.از او یاد گرفته چگونه مرد باشد،کی سخن بگوید،که رفتار ناشایستی نکند او درسش را خوب یاد گرفته بود اما هاکان نه…و خاله ملیحه مطمئن به تربیت درستش گویا قصد دارد گوش برادر بزرگ را بد بپیچاند.

کمی به جلو خم شده و انگشتانش را در هم می پیچد و با صدای مردانه اش سکوت را می شکند:
_خوب مامان،می شنوم.
مادرش نگاه معنادارش را از او می گیرد و با توقفی طولانی لب به سخن باز می کند:
_وقتی پدرت مرد،سر خاکش بهش قول دادم مراقب امانتی هاش باشم.ازدواج ما یه ازدواج معمولی نبود،ما با کلی سختی و مانع تونستیم سقفی رو برای خودمون بسازیم،روا این بود با هم قدم به اون دنیا می ذاشتیم اما انگار اون خبر داشت چه روزهای شومی در پیش داریم و رفت.تقصیر منه،این خونه از روز اول به اسم شماها خریداری شد که سر و سامون بگیرین و هر کدوم توی یک طبقه ش مستقر بشین.رضا بارها و بارها گوشزد که نمی خواد مستأجر به این خونه بیاره،این جا فقط متعلق به صادقی ها بود و بس.اما من،با آوردن زهرا به این خونه پشت کردم به خواسته ی رضا و اونو از خودم رنجوندم.دلم سوخت،یه زن تنها بود و یه دختر بچه،صاحب خونه جوابشون کرده بود.رو حساب دوستی دیرینه ای که با زهرا داشتم طبقه ی اول با قیمت پایین بهش اجاره دادم تا فکر نکنه سربارِ ما شده.هیچ وقت به ذهنم نرسید بچه ها ممکنه بزرگ بشن،پسرم جوون میشه،دختر اون هم همین طور.
شونزده سالش بود و مادرش می نالید،بارها و بارها تو هم شکایت های زهرا رو شنیدی،هممون شنیدیم که چطور سرکشی های دخترش می گفت.هر بار من آرومش می کردم که جوونه،همه ی این ها می گذره نمی دونستم به مرور زمان ذات آدم ها شکل می‌گیره.خودم چندین بار توی کوچه خیابون با چند تا دختر دیگه و چند جوون لاابالی دیدمش اما هیچی به زهرا نگفتم،کنار کشیدم و نصیحتش کردم و اون انکار نکرد و گفت سبک زندگیش رو دوست داره.هاله از تموم مسائلش خبر داشت،دروغ چرا؟دلم نمی خواست هاله رفت و آمدی با اون دختر بکنه چون می ترسیدم شخصیتش روی دختر منم تٱثیر بذاره اما از اونجایی که هاله چند سالی بزرگ تر بود زیاد سخت نمی گرفتم.غافل از اینکه دو برابر اون سخت گیری رو باید برای هاکان می کردم!

به اینجای حرفش که می رسد اشکی از گوشه ی چشمش پایین می چکد و با این وجود ادامه می دهد:
_من تو رو،هاله رو،هاکان رو طوری تربیت کردم که همیشه راه راست رو خودتون انتخاب کنید.منکر کارهای هاکان نمیشم،علارغم خواسته ی من با کلی دختر دوست بود اما از تک تک شون با هاله حرف می زد.خودت می دونی که این دو تا رو توی یه اتاق می ذاشتی ساعت ها حرف برای گفتن داشتن،توی تمام اون شیطنت هایی که هاکان تعریف می کرد هیچ کدوم چنین مسئله ای نبوده همه ختم می‌شده به سرکار گذاشتن چند تا دختر و دوستی های دو روزه.تشویقش نمی کنم،خودت می دونی تا چه حد مخالف این کاراش بودم.
اون دختر،دخترِ هاکانه اما حاصلِ یه تعرض نیست.هر چی که بوده با میل دو طرف و خواسته ی هر دو بوده،پسرم مقصره خیلی هم مقصره اما اون دختر هم معصوم نیست نمی دونم اون دنیا چطور می خواد جواب این تهمتی که به هاکان زده رو بده اما من مطمئنم کسی که مادر خودش رو قربانی می کنه رحمی به پسر من نداره.

جوشش خون را در رگ هایش حس می کند،چطور می خواست بدون حرمت شکنی جواب بدهد؟به گفته ی روانشناسش قبل از هر حرفی ده ثانیه صبر می کند و در نهایت بعد از نفس عمیقی می گوید:
_چرا یک درصد احتمال اینو نمیدی که هاکان چنین کاری و کرده باشه؟
لبخند تلخی روی لب ملیحه خانم جا خوش می کند و پاسخ می‌دهد:
_احتمالش رو دادم ولی مثل تو نتونستم بدون مدرک به پسر خودم همچین تهمتی بزنم.
_مدرک می خوای؟هاکان یک هفته مداوم برای آرامش پیام معذرت خواهی فرستاده،پاک نکردم می تونی چک کنی.چک کن بعد برو پای درد و دل های همون دوست دخترهای دو روزه ای که با هاکان بودن بشین.همشون به نوعی دلشون شکسته،آرامش هر چی که بود…

هاله وسط حرفش پریده و این بار او هم وارد بحث می شود:
_یعنی تو به اون دختر بیشتر از هاکان اعتماد داری؟اون برادری که من میشناختم آدمی نبود که به چهار قطره اشک ببازه.اون مظلوم نمایی کرد و تو هم باور کردی؟
نگاه تندی به چشمان خواهرش می اندازد و بدون آنکه بخواهد لحنش پرخاش گرانه می‌شود:
_من اون چیزی و باور می کنم که منطقم بگه.
هاله با طعنه جواب می‌دهد:
_منطقت میگه برادرت یه م### گر بوده و آرامش مریم مقدس؟نه خیر داداشی از این خبرا نیست.
بالاخره از کوره در می رود و کنترل خودش را از دست می‌دهد بلند شده و با صدای بالایی داد می زند:
_احمق فکر کردی من برای چی اون دختر و عقد کردم؟هان؟به خاطر اینکه انتقام اون بی وجود و که الان زیر خاک خوابیده رو بگیرم چون من از اول می دونستم قاتل اصلی کیه.عقدش کردم و لحظه لحظه عذابش دادم،کتکش زدم تحقیرش کردم.فهمیدم حامله ست هزار تا وصله بهش چسبوندم،اگه می خواستم خرِ چهار تا اشک و آه و ناله بشم همون اول راه جا می زدم ولی می بینی که اینجام.خون اون دختر و تو شیشه کردم زندگی و براش زهرمار کردم و الان اینجا وایستادم ازش دفاع می کنم چون تنها کسی که ناله هاش و توی خواب دیده منم،تنها کسی که وحشت کردن هاشو دیده منم.من دیدم هر بار با آوردن اسم هاکان چه حالی شد،من لحظه به لحظه ی این نه ماه رو باهاش بودم و خیلی خوب شناختمش.اشتباه زیاد داره،بچه گی زیاد می کنه اما ### نیست.
تو فکر کردی حکم ### اینجا چیه؟اعدام…هاکان و اگه آرامش نمی کشت من به حسابش می رسیدم،منم اگه بیخیال می شدم باز یه قانونی توی این کشور بی صاحاب بود.

این همه حرف می زند و با لحن طعنه آمیز و کلام زهر آلود هاله جواب می شنود:
_برای همین آرامش خفه خون گرفت و چیزی نگفت؟نه جونم سکوت کرده چون خودشم یک طرف قضیه ست.

می خواهد جواب دندان شکنی بدهد که صدای مادرش مانع می شود:
_بس کنید،با این بحث ها رابطه ی بین تون رو خراب تر از این نکنید،شما خواهر و برادرین،از یه رگ و ریشه این.گوشت همو هم بخورین استخون های همو دور نمی ندازین…یه روزی از این حرمت شکنی ها پشیمون میشین…هاله وسط حرفم نپر، هامون تو هم بشین!

هامون بعد از نگاه تندی که حواله ی خواهرش می کند،به نشستن رضایت می دهد.چند لحظه ای سکوت حکم فرماست تا اینکه صدای ملیحه خانم حواس هر دو را به خود جلب می کند:
_آرامش می تونه ثابت کنه که همه چیز با اجبار هاکان بوده؟
منتظر به هامون نگاه می کند و جوابی نمی شنود،رضایت مند از این سکوت ادامه می‌دهد:
_اگه من برم و شکایت کنم اون دختر هیچ مدرکی برای اثبات خودش نداره،من بخوام می تونم کاری کنم فقط پشت میله های زندان ببینیش،یا اصلا تقاضای قصاص کنم و تا لحظه ی اجرای حکم عقب نکشم.اما این کار و نمی کنم،چون…

به چشمان پسرش نگاه می کند و ادامه می‌دهد:
_چون نمی خوام تو رو هم از دست بدم.زندگی و آینده ی اون دختر رو بهش می بخشم اما شرط دارم.

نور امیدی در دل هامون تابیده شده و لبخند محوی بر لبش می نشیند،همین که آرامش را پشت میله های زندان نمی دید کافی بود لازم بود تا آخر عمر غلامی مادرش را می کرد.هنوز خوشحالی اش تکمیل نشده حرف بعدی مادرش لبخند را از لبش دور می کند:
_طلاقش بده،حضانت اون بچه هم باید با ما باشه.اون دختر هم آزاده و می تونه هر جا که دلش خواست بره.قبول کردن یا نکردن تو فرقی برای من نداره چون اگه مخالفت کنی من با شکایت می تونم اون دختر رو زندانی کنم ولی این وسط،دل تو می شکنه.

می خندد،نه از سرخوشی بلکه با عصبانیت می خندد و بی ملاحظه می‌شود:
_دلِ من اگه برات مهم بود این حرف و نمی زدی ولی بذار روشنت کنم مامان،من قصد طلاق دادن آرامش رو ندارم.
مادرش سری تکان می دهد و انگار انتظار این حرف را داشته که جا نمی خورد و جواب می‌دهد:
_باشه،پس زنت و پشت میله های زندان ملاقات کن.
از جایش برمی خیزد و این بار کنترل صدایش را هم از دست می‌دهد:
_خوب برو شکایت کن مامان منتظر چی هستی؟ولی اینو بدون با شکایت کردن از آرامش باید منو هم مثل هاکان چال کنی چون دیگه رنگ من و نمی بینی.
هاله باز نمی تواند جلوی زبان نیش دارش را بگیرد و می گوید:
_ازت بعید نیست خانواده ی خودتو هم بفروشی.
عصبی داد می زند:
_دهنتو ببند.
ملیحه خانم از جا بلند شده و روبه روی هامون می ایستد این بار از در محبت وارد می شود و با مهربانی می گوید:
_من خیر و صلاحت رو می خوام هامون،چهار روز دیگه اون دختر فراموشت میشه و ازم تشکر می کنی که اونو از زندگیت بیرون کشیدم.ببین به خاطر تو حاضرم از شکایتمم بگذرم فقط کافیه که تو دور اون دختر و خط بکشی.

نگاهی به صورت مادرش می اندازد،پیر شده.هر یک از چین های گوشه ی چشمش نشان از غمی دارد که پشت سر گذاشته موهایش سفید و همچنان لاغرتر شده است.غم هاکان او را به این روز انداخته از خودش بیزار می شود به خاطر حرفی که رفتن زد و بعد از مدت ها بی مقدمه مادرش را در آغوش می کشد.
همین برای حال ملیحه خانم تلنگری ست تا از ته دل اشک بریزد،داغ اولاد داغ کمی نبود خصوصا برای یک مادر.بعد از هاکان دلخوش به هامون بود و حالا ترس از دست دادن هامون هم گریبان گیرش شده بود.
با دلتنگی عطر تن پسرش را می بلعد و اشک می ریزد،کمی که آرام می گیرد صدای مردانه ی هامون را کنار گوشش می شنود:
_ازم نخواه ازش بگذرم چون نمی تونم.
با این حرف مادرش از او فاصله می گیرد،اشک چشمش را پاک می کند و با دقت به پسرش نگاه می کند.باور می کرد هامون عاشق شده باشد؟روزی آرزو می کرد پسرش گوشه چشمی به دختری نشان دهد تا او هم با هزار آرزو به خواستگاری برود و عروسش را نشان کند،هاکان با مرگش آرزوهایش را برباد داد و هامون با ازدواج بی جایش…اما هر چه قدر هامون برایش عزیز بود تحمل حضور آن دختر کنار پسر و نوه اش برایش دشوار بود بنابراین توجه ای به حرف هامون نمی کند و این بار مسمم تر می گوید:
_من نمی خوام اون دختر امانتی هاکانم رو بزرگ کنه.می خوام دوباره خانوادمون رو بسازیم،هاکان رفت اما ما هستیم و امانتیش.اون دختر رو طلاق بده هامون بذار زندگی مون دوباره ساخته بشه.
نفسش را با کلافگی فوت می کند،درماندگی از تمام حرکاتش پیداست،نمی داند چه بگوید که هم او را قانع کند و هم دلش نشکند.
به صورتش خیره می شود و دوباره شانسش را امتحان می کند:
_اگه بودن آرامش اذیتت می کنه فکر کنم بهتره ما یه مدت از این خونه بریم،یلدا رو هم زود به زود میارم که ببینیش.
هاله صدادار پوزخند می زند که نگاه تند هامون جوابش را می دهد.ملیحه خانم با کلافگی صدایش را بالا می برد:
_من نمی خوام اون دختر نوه مو بزرگ کنه.
_اون نوه ای که تو میگی دختر آرامشه یعنی انقدر بی وجدانی که می خوای یه مادر و از بچه ش جدا کنی؟
هاله دوباره وسط بحث می پرد:
_اتفاقا مامان بزرگی کرد که میخواد ببخشتش چون اگه شکایت کنه باز هم آرامش و دخترش از هم جدا میشن اون داره چوب کارهای خودشو می خوره تو هم این وسط از یه قاتل دفاع می کنی.
با تاسف نگاهش می کند و بی ملاحظه می گوید:
_اگه بلایی که هاکان سر آرامش آورد رو اون یه لقبا سر تو میاورد…
حرفش با فریاد هیستیریک هاله قطع می شود:
_هاکان این کار و نکرده.
_آره نکرده،ولی از خودت پرسیدی اون دختر چرا با چاقو برادرتو زده؟چون اون احمق دوباره می خواسته بهش نزدیک بشه.حالیته اینا؟
هاله:همش مزخرفه،زده چون قبلا هم هزار جا کثافتکاری کرده و می خواسته خودش و به ریش داداش بدبخت من ببنده که تیرش به سنگ خورده.

از این قضاوت ها خونش به جوش می آید و با خشم می خواهد به سمت هاله برود که مادرش مانع می شود:
_تو رو ارواح خاک آقات نزنش…هاله تو هم برو تو اتاقت.
اعتراض هاله بلند میشود:
_اما مامان…
این بار محکم تر حرفش را می زند:
_گفتم برو توی اتاقت.
ناچار به اطاعت با قدم هایی از روی حرص و عصبانیت به سمت اتاقش می رود.
ملیحه خانم تا لحظه ی آخر نگاهش می کند و وقتی بسته شدن در اتاق را می بیند هامون را مخاطب قرار می دهد:
_خوب؟شرطم رو قبول می کنی یا نه؟
هامون سری به طرفین تکان داده و با کلام مسمم خود می گوید:
_من آرامش رو طلاق نمیدم،اون دختری که به دنیا اومده مال منه مامان نه هاکان.اسمش قراره توی شناسنامه ی من بره پس منم که به عنوان پدرش تصمیم می گیرم،یلدا با من و آرامش بزرگ میشه،غیر از این و بخوای دست زن و بچم و می گیرم و از ایران میرم.
لحنش انقدر قاطع است که مادرش لحظه ای با تاسف نگاهش می کند،از هاکان توقع داشت مقابلش بأیستد،اما فکر نمی کرد روزی هامون دختری را به او ترجیح دهد آن هم آرامش را،دختری که قاتل برادرش بود.
یک قدم به عقب برمی دارد و سر تکان می دهد:
_حرف آخرته؟
مسمم جواب می شنود:
_زنم و طلاق نمیدم،شکایتم که بکنی همراه اون منم از این مملکت فراری میدی.
ملیحه خانم نگاهش را به زمین می دوزد و می گوید:
_فقط وقتی دست اون دختر و گرفتی و خواستی فرار کنی به این فکر کن که شیری که بهت دادم رو حلالت نمی کنم پسرم.
با این حرف تن هامون را می لرزداند و بدون اعتنا روی مبل می نشیند و نگاهش را به قاب عکس هاکان می دوزد.
سخت ترین دوراهی پیش پای هامون قرار داشت،مادرش یا آرامش؟
اگر این همه عذاب کشیدن آن دختر را به چشم ندیده بود شاید الان می توانست خواسته ی مادرش را قبول کند ولی چطور دلش می آمد اشک های آرامش را نادیده بگیرد و دخترش را از او جدا کند؟دوام نمی آورد این را مطمئن بود.
فرصت تصمیم گیری نداشت،فکری به ذهنش می رسد حداقل می توانست زمان بخرد.
قدمی به مادرش نزدیک شده و می گوید:
_اون بچه حق این رو داره که تا دو سال شیر مادرش رو بخوره،مخصوصا که زود به دنیا اومده برای همین زمان می خوام.
نگاهش می کند و می گوید:
_بعد از دوسال طلاقش میدی؟
جوابش یک سکوت طولانی و مسمم است،تلخ می خندد.پسرش حتی نمی توانست به زبان بی آورد که او را طلاق می دهد.
سری به طرفین تکان می دهد و تنها یک کلمه می گوید:
_برو.
هامون با چشم هایی پر از خواهش نگاهش می کند.
_به پلیس که چیزی نمیگی مامان؟ازم نخواه مجبور به انتخاب بشم.
مادرش با تبسمی روی لب جواب می دهد:
_انتخابت اونه پسرم،لازم نیست حرفی بزنی.خواستی مقابل خانوادت وایستی منم حرفی ندارم.

با شک می گوید:
_یعنی…
ملیحه جمله اش را تکمیل می کند:
_یعنی فراموش کن مادری داری،اما منم از اون دختر نمی گذرم حالا که تو نخواستی اون دختر و طلاق بدی منم ازش شکایت می کنم.
با درماندگی چشم هایش را می بندد،نمی دانست باید چه کار کند و چه حرفی بزند تا او قانع شود،ناچارا می گوید:
_بهم زمان بده.
_که دوباره همین حرف ها رو بزنی؟
پاسخش منفی ست.
_نه،فقط می خوام فکر کنم.
ملیحه چند لحظه ای او را نگاه می کند و بالاخره سر تکان داده و می گوید:
_باشه،فعلا صبر می کنم تا تصمیم تو بگیری.
دلش می خواهد بگوید تصمیمم را گرفته‌ام،زنم را طلاق نمی دهم اما سکوت می کند،تمام حرف هایش در نگاهش پیداست و ملیحه خیلی خوب می خواند و اعتنا نمی کند.
چند قدمی به عقب برداشته و در سکوت از خانه بیرون می رود،نگاهی به طبقه ی بالا می اندازد،آرامش الان منتظرش بود باید چه می گفت؟می گفت حکم صادر شده،آن هم جدایی تو از دخترت.ذوقی که تمام این مدت در او دیده بود را با یک حرف کور می کرد؟می توانست؟می توانست آرامش را از دخترش جدا کند و خودش هم زیر تمام قول هایش بزند؟چیزی از آن دختر باقی می ماند؟
صدای زیبا و ظریف آرامش در آن لحظه در سرش تداعی می شود و دلش را می سوزاند.
_اگه باورت کنم و دوباره باور هام خراب بشه چی؟
دستش را مشت می کند و مشتش را به دیوار می کوبد،او مثل هاکان نبود.قول داد که باشد پس هر اتفاقی هم که بیفتد نباید جا بزند.اما با دل مادرش چه کار می کرد؟با وضع روحی هاله چه کار می کرد؟می توانست با بی تفاوتی به خانواده اش پشت کند؟آن لحظه خودش را درمانده ترین آدم دنیا می بیند،درونش از خشم می سوزد و نمی داند از چه کسی عصبانی ست!
عرق سردی روی پیشانی اش نشسته و پریشانی در چشم های سیاه و تاریکش موج می زند.پله ها را با کندی بالا می رود،نمی دانست روی نگاه کردن به چشم های آرامش را دارد یا نه!
روبه روی در قهوه ای رنگ می ایستد و با مکث دستش را بالا می برد و چند تقه به در چوبی می زند.خیلی زود در باز می شود و آرامش را با نگرانی مقابل خودش می بیند.
آرامشی که با دیدن چشم های قرمز و ملتهب او نگرانی اش تشدید می شود و با این حال جرئت سؤال پرسیدن ندارد.از مقابل در کنار می رود،حتی نمی تواند از روی اجبار لبخندی به روی این دختر بزند.وارد شده و کفش هایش را در می آورد،در که به رویشان بسته می‌شود بالاخره آرامش جرئت پرسیدن پیدا می کند:
_خیلی طول کشید،چی شد هامون؟
به چشم هایش نگاه می کند ابروان کشیده و مژه های بلندی که چشمانش را قاب گرفته بودند.نگاهش روی جز به جز صورت او چرخ می زند و در دل به خود اعتراف می کند این دختر امشب زیادی خواستنی شده است.شاید چون ترس از دست دادن به دلش افتاده و حالا نمی خواد دست از کسی که ماه ها هم خانه اش بوده بردارد.
با صدایی گرفته پاسخ او را می دهد:
_نگران نباش،چیزی نمیشه.
بلافاصله بعد از گفتن این حرف پشیمان می شود و در دل به خود لعنت می فرستد که چرا به او وعده ی الکی داده وقتی می داند روزهای خوشی در انتظارشان نیست.
آرامش باز می پرسد:
_یعنی شکایتی ندارن؟منو می بخشن؟
لب هایش تکان می خورند،این بار به جای هر وعده ای تنها می گوید:
_می‌شه راجع بهش حرف نزنیم؟
آرامش با دنیایی سؤال نگاهش می کند و ناچارا سر تکان می دهد.
_گرسنته شام بکشم؟
سؤالش را نه،بلکه فقط متوجه ی طرح لب هایش می شود.لب هایی که وقتی باز به لبخند می شدند زیبایی شان را هزار برابر به رخ می کشیدند.

حالش را نمی فهمد،امشب همه چیز او برایش خواستنی ست،برای اولین بار حرفی را که دلش می گوید به زبان جاری می کند:
_غذا نه،امشب آرامش می خوام.
با این حرف نفس برای ثانیه ای در سینه ی آرامش حبس می شود و او خیلی خوب متوجه می شود.قدمی به سمت او برمی دارد و مسخ شده دستش را بالا می آورد و با پشت دست گونه ی قرمز شده و ملتهب او را نوازش می کند.امشب با نگاه دیگری او را می بیند،مثل هر انسانی وقتی ترس از دست دادن چیزی را به او نشان می دهند آن وقت به ارزشمندی آن پی می برد.دستش را از روی گونه به چشم های او می رساند و آرام پشت پلک هایش را نوازش می کند گویا می خواهد همه ی این صورت را حفظ کند حتی آن خال کوچک کنار گردنش را…
با شصت روی طرح ابروهایش می کشد،ابروهایی پرپشت که به مدل دخترانه ای تمیز شده است.
لبخندی تصنعی روی لب های آرامش می شیند و نگاه هامون تب دار هامون را به سمت خود می کشاند.
مثل همیشه خجالت کشیده و برای فرار از مهلکه می خواهد حرفی بزند که صدایش با بوسه ی ملتهب بر روی همان طرح لبخند خفه می شود.
قلبش بی مهابا می کوبد و ضربان آن را بیخ گلویش حس می کند.
دست هامون دست ظریفش را حبس کرده و روی قلبش می گذارد،با این کار به او نشان می دهد که این هیجان حسی متقابل است،با کلام نه،با قلبش نشان می دهد که به او دل باخته.
دل از لب هایش می کند و تازه می فهمد عطش خواستن این دختر تا چه حد درونش شعله ور
شده است.
پیشانی اش را به پیشانی او می چسباند،دلش می خواهد رنگ چشم هایش را ببیند اما آرامش حتی جرئت نگاه کردن به چشم های بی قرارش را ندارد.
صدایش گرفته و خش دار به گوش می رسد:
_فکر کنم وقتشه این بار زندگی رو طور دیگه ای شروع کنیم.
مکث می کند،خوب می داند دختر مقابلش با این وقفه های بین حرف هایش عاشق تر می شود،بدون آن که ثانیه ای نگاهش را از روی او بردارد ادامه می دهد:
_می تونی امشب گذشته رو فراموش کنی؟حتی به آینده هم فکر نکنی و فقط حال رو دریابی.من هامونم و تو هم آرامشم…آرامشی که فقط مال منه.آرامشِ هامون.
پیشانی اش را از پیشانی او جدا می کند تا بهتر چشم هایش را ببیند.
دستش را به سمتش دراز کرده و بی قرار تر ادامه می دهد:
_می خوام پا به دنیای مردی بذاری که هیچ وقت نمی تونه اون طوری که لایقته بهت ابراز علاقه کنه اما حتما خودت می دونی که از تو آرامش می گیره آرامشی که هیچ جای دیگه تجربه نکرده.مردی که ازت بزرگ تره،دنیاش با تو فرق می کنه خودخواهه،اون قدری که از تو می خواد آرامشش باشی،فقط مال اون…
به او نگاه می کند،هم نفس های سنگینش را می بیند و هم صورت قرمزش را هم چشم هایی که به دست منتظر او زل زده.
آرامش بالاخره جسارت نگاه کردن به چشم های تب دار او را پیدا می کند و نگاهش را قفل نگاهش می کند.چقدر مرد بود که صبوری کرد،چه قدر مرد بود که الان از او اجازه می خواست.اشک در چشمانش حلقه می زند،هاکان نامحرم بود و گرگ صفتانه به او تعرض کرد و هامون محرم بود و برای نرنجادن او،این چنین او را به دنیای خود دعوت می کرد.
عشقی که به او داشت هزار برابر می شود،اگه تنش را تکه تکه کنند باز هر تکه اش اسم هامون را فریاد می زند،وقتی هامون از او می خواست فراموش کند مگر میشد اطاعت نکرد؟
دستش را بالا می آورد و در دست مردانه و بزرگ او می گذارد و از فشاری که به دستش وارد می شود پشت خود را محکم احساس می کند. در دل خود را خوشبخت ترین دختر دنیا می نامد و دنبال هامون به سمت اتاق کشیده می شود،اتاقی که درَش توسط هامون بسته می شود و فقط او می ماند و مردی که امشب دل به دلش سپرده و پابه پایش عاشقی می کند.

آرامش_
لبخند لحظه ای از روی لبم کنار نمیره،با هیجان فشاری به دست مارال میدم که صداش در میاد:
_با اون ناخونات گوشت دستم و کندی،یه کم آروم باش.
فشار دستم رو کم می کنم و میگم:
_بالاخره امروز می تونم دخترم و با خودم ببرم خونه چطور هیجان زده نباشم؟یک ماهه هر روز اومدم بیمارستان و با حسرت از پشت شیشه دیدمش.باورم نمیشه که همه چیز داره درست می‌شه.
سری کج می کنه و با چهره ای متفکر می پرسه:
_اون طوری که من مادرشوهر تو دیدم به نظرم نیومد که تو رو بخشیده باشه.یک جای کار می لنگه آرامش حواست رو خیلی جمع کن!

به فکر فرو میرم،تجربه ثابت کرده هشدار های مارال رو جدی بگیرم.هر چند بارها از هامون پرسیدم و اون گفت اتفاقی نمیوفته اما منطق من هم بهم می گفت خاله ملیحه به این راحتی من و نبخشیده.
نگاهی به مارال می ندازم،صدای صحبت های ستاره رو که از پشت در می شنوم همه چیز فراموشم میشه و مثل برق از جا می پرم و در رو باز می کنم.
با دیدن خاله ملیحه که نوزاد کوچیکی رو بغل گرفته بندِ دلم پاره میشه،دلیلش رو نمی دونم اما حس بدی به دلم چنگ می ندازه.ستاره با لبخند میگه:
_اینم از دختر گل شما،خیلی هم مظلومه تا لباس تنش می کردن اصلا گریه نکرد فقط بدجور گرسنه شه.
نگاهم رو از پرستاری که با لبخند اونجا ایستاده می گذرونم و به خاله ملیحه چشم می دوزم.یلدا رو طوری نگاهش می کنه که انگار فرزند خودش رو در آغوش گرفته،اشک توی چشم هاش جمع شده و زیر لب قربون صدقه ش میره.
مارال سقلمه ای به پهلوم میزنه و آهسته کنار گوشم میگه:
_برو ازش بگیرش وابسته ی اون بچه بشه دیگه دلش نمیاد دست تو بدتش.
خودمم از همین می ترسیدم،دلم می خواست از حسادتم کنار بذارم و خونسرد باشم اما هر لحظه بیشتر دلم می خواست تا دخترم رو از دستش بکشم.
خداروشکر که ستاره با لبخند به سمت خاله ملیحه میره و می‌گه:
_مادربزرگ حسابی عاشق نوه ش شده ولی اگه اجازه بدید مادرش بهش شیر بده.
خاله ملیحه با اکراه بچه رو به دست ستاره میده و اون هم به سمت من میاد،چشمم که به نوزاد پیش روم میوفته تمام غصه های عالم رو فراموش می کنم.باورم نمیشه این نوزادِ زشت کوچولو مال من بود،فقط مال من.
اشکِ شوق از چشمم سرازیر میشه و با احتیاط بچه رو از بغل ستاره می گیرم،انقدر کوچیکه که می ترسم از دستم بیوفته.
مارال با لحنی پر از احساس میگه:
_الهی من قربونت برم فسقل،آرامش ببین چشماش شبیه توئه دماغش شبیه هامون.
می خندم،از ته دل و امیدوار.این بچه اومده بود تا دلیل زندگی من بشه.خداروشکر می کنم که این کوچولو رو برای من هدیه فرستاد،یلدای من،دختر من.
داخل اتاق میشم،مارال و ستاره هم پشت سرم میان،در بسته میشه و معلومه که خاله ملیحه ترجیح داده با من توی یک اتاق نباشه.
روی صندلی می شینم و با ولع تک تک اجزای صورتش رو از نظر می گذرونم.ستاره پشت میزش می شینه و می‌گه:
_وزنش سه کیلو و دویست گرمه،قد و دور سرش رو هم برات توی پرونده ش نوشتم خداروشکر که همه چیزش نرماله.
کلاه کوچیکش رو کنار می زنم،موهاش سیاه و به نسبت یک نوزاد پرپشته.
مارال باز دلش ضعف میره و حینی که دستی روی موهاش میکشه با صدای خوشحالی میگه:
_آخه موهاش و نگاه،من و ببین بچه تو شش ماهگیت باید به من بگی خاله شش ماه رو هم به زور تحمل می کنم فهمیدی؟
همزمان با اتمام حرفش در باز شده و اول هامون بعد محمد وارد اتاق میشن.

ستاره برای احترام بلند می‌شه و رو به هامون میگه:
_تبریک میگم آقای دکتر انشالله که قدمش خیره.
هامون تشکری می کنه و می خواد به سمتم بیاد که محمد شونه ش رو می‌گیره و می‌گه:
_رسمه اول عموی بچه ببینتش،می خوام تهدیدش کنم اولین کلمه ای که میگه عمو باشه.
ستاره با خنده میگه:
_اتفاقا مارال خانم هم عجله داره زودتر از زبونش کلمه ی خاله رو بشنوه.
نگاهی به مارال می ندازم،هیچی توی صورتش نیست و من از این بابت تشویقش می کنم.چون خودش رو شکنجه داد تا فکر محمد از سرش بپره،الان هم احساسش از بین نرفته اما می فهمم به زودی فراموشش می کنه.
محمد با عصبانیت ساختگی میگه:
_نداشتیم مارال خانم این بچه اول باید عمو بگه احترام شما واجب ولی تو این مورد با من بحث نکنید.
قبل از اینکه مارال حرفی بزنه هامون با تشر رو به محمد میگه:
_تو کی آدم میشی محمد؟من اصلا تو رو به دخترم معرفی نمی کنم،فکر کردی نمی دونم بچه بدن دستت چقدر فشارش میدی تا صداش در بیاد؟حالا برو کنار.
از لفظ کلمه ی دخترم دلم غرق شادی میشه،بعد از اون شب حس می کردم رفتار هامون هم عوض شده.مدام پیگیر یلدا بود و من رو به چشم زنش میدید،فقط زنش نه یه دختر بازیگوش پر از اشتباه.
به سمتم میاد و من از جا بلند میشم،روبه روم می ایسته و نگاهی به صورت یلدا می ندازه،قلبم تند میتپه و می ترسم که اخم کنه و باز یاد هاکان بیوفته اما لبخندش پررنگ میشه و نور امیدی توی دلم می تابه.
یادمه گفت زمانی به اون دختر نگاه می کنم که با خودم کنار اومده باشم،زمانی که اون رو کامل متعلق به خودم بدونم نه برادرم.حالا این لبخند کوچیک روی لبش یعنی یلدا رو دختر خودش می دونه،اون لحظه خودم رو روی زمین نه بلکه روی ابر ها حس می کنم.
صدای محمد بلند می‌شه:
_ هامون این که به من رفته.
صدای خنده ی ستاره رو می شنوم،هامون سرش رو بلند می کنه و نگاهی بهم می ندازه و با لحنی جذاب میگه:
_شبیه آرامشه.
لبخندم عمیق تر میشه و به یلدا نگاه می کنم،ستاره میگه:
_نمی خواین بغلش کنین باباش؟
هامون با تردید نگاهی به ستاره و نگاهی به من می ندازه و جواب می‌ده:
_آخه خیلی کوچیکه.
نزدیکش میشم و می‌گم:
_چیزی نمیشه،بغلش کن.
همون قدری که می ترسیدم خاله ملیحه دلبسته ی یلدا بشه و من و از دخترم جدا کنه،همون قدر دلم می خواست مهرش به دل هامون بیوفته.
رضایت میده و با احتیاط بچه رو از بغلم می گیره،اون با لبخند به یلدا نگاه می کنه و من با دنیایی از شادی به اون دوتا.خودم هم این خوشبختی رو باور ندارم،حس می کنم همش یک رویای شیرینه که هر لحظه ممکنه تموم بشه.
چه خواب باشه و چه واقعیت پدر بودن بی نهایت به هامون میاد.
مارال موبایلش رو بیرون میاره و می‌گه:
_یه عکس بگیرم؟
سری تکون میدم،محمد با مزه پرونی میگه:
_من می خوام دخترتونو برای پسرم خواستگاری کنم،آرامش گفته باشم عروس خودمه.
می خندم و هامون در جوابش میگه:
_به خوابت ببینی.
ستاره می خنده و وارد بحث میشه:
_گفته بودن باباها روی دختراشون حساسن،این وروجک نیومده خودش رو حسابی تو دل باباش جا کرده.
محمد با لحن به ظاهر جدی ستاره رو مخاطب قرار میده:
_وروجک تو دل پدر شوهر آینده شم جا خوش کرده.
ستاره چشم غره ی مصنوعی به سمتش میره و می‌گه:
_آقای دکتر،شما مگه پسر دارین؟
_نه ولی بالاخره که پسردار میشم،از قدیمم که گفتن عقد پسر عمو دختر عمو رو توی آسمون ها بستن جایز نیست این دختر عروس کس دیگه ای بشه.
مارال گوشی به دست میگه:
_حالا بحث مفیدتون رو متوقف کنید من یه عکس بگیرم،آرامش نزدیک تر وایستا.
محمد میگه:
_منم بیام تو کادر؟
هامون با تحکم جوابش رو می‌ده:
_نه،کادر خانوادگیه.
_باشه،فعلا دور،دورِ شماست ولی پس فردا که دخترتونو بردم دیگه نمی ذارم باهاش عکس بگیرید دیگه پشت گوشتونم دیدید دخترتونو می بینید.
هامون اخمالود نگاهش می کنه و مارال همزمان شروع به شمردن می کنه و طولی نمیکشه که اولین لحظه ی سه نفرمون در قالب عکس ثبت میشه.

صدای گریه ی ضعیف یلدا بلند میشه و ستاره جمع رو مخاطب قرار میده:
_فکر کنم بهتره اتاق و خلوت کنید چون نی نی دیگه داره بداخلاقی می کنه.
رو به من و هامون ادامه میده:
_با اجازتون منم باید برم طبقه ی پایین.دوباره بهتون تبریک میگم.امیدوارم قدمش براتون خیر باشه.
هر دو تشکر می کنیم،به ترتیب محمد و مارال هم بعد از کلی وقت تلف کنی خداحافظی می کنن و فقط من می مونم و هامون.
روی صندلی می شینم و با پشت دست صورت یلدا رو نوازش می کنم،هامون صندلی کنارم رو اشغال می کنه،سرش رو به گوشم نزدیک کرده و میگه:
_خیلی شبیه توئه.
با لبخند جواب میدم:
_هنوز که چیزی معلوم نیست ولی من میگم شبیه توئه چون موهای من انقدرا هم سیاه و پرپشت نیست ولی موهای این و ببین.با اینکه کوچیکه ولی موهاش مثل تو پرپشته.
لبخندی می زنه و میگه:
_به نظرت اولین کلمه ای که میگه چیه؟
با خنده جواب میدم:
_اگه محمد و مارال تهدیدش نکنن معمولا بچه ها اولین کلمه ای که میگن باباعه.همین الانشم بغل منه داره تو رو نگاه می کنه.
ابروهاش بالا می پرن،دستش رو جلو می بره و نوازش گرانه پای کوچیکش رو لمس می کنه.
یلدا دوباره صدای گریه ش بلند میشه،دخترکم گرسنشه.
دو دکمه ی بالای مانتوم رو باز می کنم،حس غریبی دارم.این که این طور در آغوشش بگیرم و بهش شیر بدم برام لذتی داره که تاحالا تجربه نکردم.
یاد حرف های مامانم میوفتم و اشک توی چشمم حلقه میزنه،اون هم به همین اندازه من رو دوست داشت.حالا درکش می کنم که چرا جرم رو گردن گرفت.الان من هم مادرم،حاضرم به خاطر این بچه که این طور نابلد شیر می‌خوره هر کاری بکنم.
سرم رو به سمت هامون برمی گردونم و می بینم با لبخند به ما نگاه می کنه،خجالت زده میگم:
_این طوری نگاه نکن.
با شیفتگی جواب میده:
_چه طوری؟
_همین طوری که زل زدی.
بدنش رو به سمتم می کشه و کنار گوشم نجوا می کنه:
_خودتم نمی دونی خواستنی ترین مامان دنیایی.
غرق خوشی میشم انگار باید باور کنم این لحظه خواب نیست،تونستم دخترم رو بغل کنم،هامون اون رو پذیرفت،خاله ملیحه دست از شکایت کشید و انگار زندگی بالاخره به من لبخند زد،انگار اون طور که فکر می کردم خدا من رو فراموش نکرده،هنوز دوستم داره.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.