خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۳۲

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

جرئت ندارد بپرسد چه اتفاقی افتاده فقط مات به او نگاه می کند،ستاره نزدیک می آید و در حالی که سعی دارد خود را آرام نشان دهد می گوید:
_تا به دنیا اومدن بچه چیزی نمونده.
نمی داند نفس آسوده ای بکشد یا هوا را بیشتر در سینه اش حبس کند،ستاره حرفی نمی زند و او درمانده از این عذاب با صدایی دورگه می گوید:
_آرامش چی؟
ستاره سری به طرفین تکان می دهد و با لحنی ناامید می گوید:
_متاسفانه فشار خونش خیلی بالا رفته…آقای دکتر آرامش الان داره زایمان پرخطری رو می گذرونه.اگه همین طوری پیش بره…
مکث می کند و وقتی نگاهش به صورت قرمز هامون می افتد مسیر حرفش را عوض می کند و می گوید:
_ان شالله که طوری نمی شه،ناامید نشید.
محمد با نگرانی به هامون چشم می دوزد،هر دو از حالش می ترسند.محمد دستی سر شانه اش می گذارد و تسکین دهنده می گوید:
_من مطمئنم اتفاقی واسش نمیوفته رفیق آرامش قوی تر از این حرفاست.
قوی بود؟حتما قوی بوده که تا این جا دوام آورده.یاد حرفش که می افتد بیشتر دلش آتش می گیرد:
_شاید قسمتم این باشه،درست مثل سرنوشتم که با همه فرق داشت.
ستاره حرف می زند اما او نمی خواهد بشنود،خوب می تواند رنگ نگاه او را بخواند،ترس و ناامیدی.خوب می داند بالا رفتن فشار خون هنگام زایمان چه عواقبی دارد!
نفسش بند می آید،حس می کند کسی بیخ گلویش را گرفته و فشار می دهد،فشاری که هر لحظه بیشتر می شود.انگار می خواهد خفه اش کند.
باز هم آن صدای لعنتی دخترانه توی گوشش می پیچد:
_قول بده اگه من نبودم،دخترم و نزنی!
محمد نگران از حالش چیزی می گوید. دلش شنیدن نه،کر شدن می خواهد.
بی توجه به هر دوی آن ها به سمت در خروجی می رود،سه دکمه از لباسش را باز می کند و دستی روی گردنش می کشد.
هوا سرد است،سوز دارد.پس چرا او این گونه می سوزد؟دلش ذره ای هوا می خواهد،مقداری آرام شدن…
به نگهبان بیمارستان با سه کلمه می گوید:تاکسی خبر کن.
خودش هم همان جا می ایستد و هوا را می بلعد،باز می شنود:
_من ازت می ترسم هامون.
پلک هایش را محکم روی هم می فشارد،تصویر چشم های آرامش دیوانه اش می کند.پلک هایش را باز می کند،صدایی نازک توی سرش فریاد می زند:
_تو چه فرقی با هاکان داری؟تو فقط روشت برای نامردی متفاوته.تو هم با نشون دادن قدرتت به یه دختر به همون اندازه نامردی می کنی.

تاکسی گویا پشت در بیمارستان کمین کرده بود که نگهبان انقدر سریع خبر آمدنش را می دهد.
قدم هایی که همیشه محکم و مقتدر بود حالا سنگین و کوتاه شده.
بار دومی بود که این حس را تجربه می کرد،بار اول به خاطر ترس از دست دادن برادرش و بار دوم به خاطر ترس از دست دادن قاتل برادرش.
سوار تاکسی می شود و باز هم با یک کلمه حرفش را می زند.
_حرم.

در دل خدا را شکر می کند که در شهری هست که هر زمان گره در کارش افتاد می تواند به سراغ گره گشای قابل آن جا برود.دکتر واقعی که می دانستی تو را می بیند،صدایت را می شنود.
چه می خواست از امام رضا؟روسیاه است.چند ماه پیش بود که از امام رضا طلب کرد این دختر به خاک سیاه بنشیند.
دعایش برآورده شد،آن دختر به خاک سیاه نشست،در واقع هامون او را به خاک سیاه نشاند و حالا در عذاب کارهایش توی همین دنیا می سوزد.
اگر آرامش بمیرد چه گونه خودش را ببخشد؟چگونه فراموش کند باعث مرگش خود اوست؟

شیشه ی ماشین را پایین می دهد و سرش را از پنجره بیرون می برد،راننده با غیظ نگاهش می کند که سرما را به داخل ماشین راه داده اما چیزی نمی گوید.
نفس می کشد،یک بار…دوبار…ده بار…
پس چرا آرام نمی گیرد؟نه این هوا،نه این تنفس هیچ کدام به کارش نمی آید.
او فقط آرامش می خواهد.تمام صحنه ها مثل فیلم از مقابل چشمش عبور می کنند،تحمل یک داغ دیگر را داشت؟هرگز.
می توانست خونسرد باشد و رضایت مند با خود بگوید که حقش است حتی اگر بمیرد؟نمی توانست بگوید چون لحظه به لحظه شاهد بود،این دختر عذاب کشیده بود.آن قدری که حتی از مجازات کارش هم بیشتر شود.الان مرگ مستحقش بود؟
به حرم می رسد،کرایه را حساب کرده و پیاده می شود،شب شده و گنبد و گل دسته ی طلایی عجیب می درخشد.وارد حرم می شود،خلوت است…جز همان تعدادی که سرما برایشان مهم نیست و فقط باز شدن گریه از کارشان را می خواهند.
خیره به آن گنبد و گل دسته قدم برمی دارد و با صدایی خش گرفته زیر لب زمزمه می کند:
_بازم من…
چیزی به گلویش چنگ می اندازد. یاد هاکان می افتد،یاد تقاضایش از امام رضا و بعد شنیدن خبر مرگ عزیزش…
دور چشمانش اشکی حلقه می زند،عاجز و درمانده.انگار این مرد فرق دارد با مردی که ظهر کمربند به دست گرفته بود و فریادش چهار ستون خانه را می لرزاند.
قدم برمی دارد و باز زیر لب زمزمه می کند:
_بازم اومدم دست به دامنت بشم.
سیبک گلویش بالا و پایین می شود،ادامه می دهد:
_این بار دیگه نذار دلم داغ ببینه،این بار دیگه نمی تونم دووم بیارم.
قدم قدم می رود و صحن بزرگ و نورانی را طی می کند،کفش هایش را یک گوشه می گذارد وارد می شود.
موجی از گرما به صورت یخ زده اش می خورد،خیلی ها در رواق امام خمینی نشسته اند.
بعضی ها نماز می خوانند،بعضی ها زیارت نامه…بعضیا هم اشک می ریزند.
در دلش می گوید:
_بین این همه آدم،یه گناهکار مثل منم این جا قدم میزنه.چه کار خیری کرده بود که به این راحتی به اینجا پذیرفته میشد؟
خودش را مقابل ضریح می رساند،شلوغ تر از بقیه ی قسمت هاست.دوباره توی همان نقطه ایستاده،دوباره به در طلایی رنگ تکیه زده،دوباره نگاهش خیره به ضریح با عظمت امام رضاست و دوباره می شکند.
درست مثل قوی مردی که می جنگد،می جنگد و خم به ابرو نمی آورد.از پشت خنجر می خورد،از روبه رو می خورد…دورش را محاصره می کنند.همچنان می جنگد اما یک جایی کم میاورد،زانو می زند و تسلیم می شود.
هامون درست در همان نقطه ایستاده،تنها فرقی که با بار قبل دارد این است که این بار تسلیم شده.
اشکی از گوشه ی چشمش می چکد و به هاکان فکر می کند،صدای خندیدنش توی گوشش می پیچد.
اشک را پاک می کند و صدای داداش گفتن های هاله را می شنود.
اشک دیگری گونه اش را تر می کند و صورت آرامش جلوی چشمش می آید.شیطنت نگاهی که از بین رفته بود،چشم های امیدواری که ناامید شده بود.آن نگاه خسته و عجز کلامش دلش را به آتش می کشد و ناخواه می نالد:
_نذار آرامشم و از دست بدم.
خجالت می کشد،از خودش از این ضریح از هاکان…خجالت می کشد التماس زنده ماندن کسی را کند که چند ماه قبل آرزوی بدبخت شدنش را می کرد.
می ترسید این بار هم بخواهد و این بار هم از دست بدهد،بدترین داغ است از دست دادن عزیز.تا آخر عمر جگرت را می سوزاند.
یک بار تحمل کرده بود،بار دیگرش را نمی توانست.
توان ایستادن ندارد و می شیند،سرش را به در طلایی تکیه می زند و شانه های مردانه اش آرام می لرزد.
هامون است که گریه می کند؟همان مرد خودخواه و عصبانی!برای چه کسی؟هاکان؟هاله؟خودش؟یا آرامش؟
دستی سر شانه اش می شیند و وقتی سر بلند می کند پسر بچه ای را مقابل خودش می بیند.یاد روزی میوفتد که آرامش در پارک گریه می کرد،همان روزی که چادر نماز را به دست یه پسر کوچک سپرد و از او خواست تا اشک هایش را پاک کند.
پسربچه متعجب نگاهش می کند و می گوید:
_مگه آدم بزرگا هم گریه می کنن؟
لبخند کوتاهی می زند و جواب می‌دهد:
_اگه کم آورده باشن آره.

پسر با گیجی نگاهش می کند و همان لحظه مردی دست پسر بچه را می گیرد و او را توبیخ می کند:
_بهت گفتم تا نمازم تموم نشده جایی نرو.
از او دور می شوند،آهی می کشد و همان لحظه موبایل در جیبش شروع به لرزیدن می کند.
نفس در سینه اش حبس می شود،صحنه ها تکرار می شوند که چه چیزی را به او ثابت کنند؟سرنوشت؟
موبایلش را از جیبش بیرون می آورد،محمد است.
بار قبلی چه کسی زنگ زد؟هاله.زنگ زد و به او امید داد که هاکان نجات پیدا کرده اما وقتی به بیمارستان رسید صدای ضجه های مادرش و هاله دنیا را روی سرش آوار کرد.
الان چی؟جواب بدهد و از محمد خبر سلامتی آرامش را بگیرد،اگه به آن جا برسد و این بار آرامش را از دست داده باشد چه؟
انقدر به صفحه نگاه می کند تا تماش قطع می شود.دلش می لرزد،تمام وجودش از ترسی که به دلش افتاده می سوزد و حتی توان این را ندارد تا جواب بدهد و خیال خودش را راحت کند.
خیره به صفحه ی سیاه موبایل است که پیامی صفحه را روشن می کند و جلوی چشمش می آید:
_کجایی رفیق؟بیا ببین صاحب چه گل دختری شدی.بابا شدنت و تبریک می‌گم.درضمن زنتم سالمه سراغ تو رو می گیره،سر راهت که میای مژدگونی ما یادت نره.
متن پیام را چندین بار می خواند تا هضم کند،امید در دلش تابیده و انگار جانی تازه به او هدیه شده.
می خندد،کوتاه و مردانه!
از جا بلند می شود و بعد از سلام دادن به امام رضا و تشکر با قدم هایی بلند و جان گرفته از حرم بیرون می رود.
مزدش را گرفته بود،مثل همیشه.

آرامش_
ملافه رو روی سرم می کشم و چشم هام و می بندم.دردی دارم که توی کل عمرم تجربه ش نکردم،همون جا با خودم قسم می خورم دیگه هیچ وقت بچه دار نشم.
پرستارها میومدن و می رفتن اما جز یه چای نبات چیزی بهم ندادن،از طرفی دلم گرفته.نه مامانم هست نه هامون.فقط مارال بود که وقتی چشم باز کردم دیدمش!
اگه مامانم بود،من این جا تنها درد نمی کشیدم.خوب یادمه با یه بیماری کوچیکم تا صبح بالای سرم می نشست.عجیبه که همون عطر تنش تسکین دهنده ی دردم می شد،اما الان…

در اتاق باز می شه،ملافه رو از صورتم کنار می زنم و با دیدن مارال با صدایی تحلیل رفته می پرسم:
_چیشد؟
چشم هاش برق می زنه،به سمتم میاد و روی صندلی می شینه.با گونه هایی گل انداخته میگه:
_این پرستارا که نذاشتن ببینم ولی این دوست شوهرت،محمد…گفت فعلا توی دستگاه گذاشتنش ببین منو راه ندادن ولی اون رفت یه عکس گرفت بذار نشونت بدم.

مشتاقانه بهش نگاه می کنم،موبایلش رو بیرون میاره و از توی گالریش عکسی رو نشونم میده.
قلبم تند می کوبه و از درد هام فراموش کردم.
نگاهم که به صفحه ی موبایل میوفته مات می مونم و می‌گم:
_چقدر زشته مارال!
یه بچه ی خیلی کوچولو…حتی کوچولو تر از تمام نوزاد هایی که دیدم.با صورتی قرمز و باد کرده.توی دستگاه کوچیکی گذاشته شده. یعنی این بچه از وجود منه؟دختر منه؟لبخند کمرنگی می زنم و به صورت کوچولوش نگاه می کنم.
مارال موبایل رو عقب می کشه و بعد از نگاه تندی که بهم می ندازه میگه:
_اتفاقا اینو بهت بگم محمد گفت از تمام نوزاد های اون جا بهتر بوده.وای آرامش می دونی چند کیلوعه؟
پرسش گرانه نگاهش می کنم و اون جواب میده:
_دو کیلو و نیم.خیلی کوچولوعه.
با نگرانی میگم:
_خوبه دیگه؟
سری به علامت مثبت تکون میده و می‌گه:
_یه مدت توی دستگاه بمونه تا کامل رشد کنه،بعدش خوب می‌شه.
چیزی نمی گم،کمرم در حال نصف شدنه و جای بخیه هام می سوزه.از زن بودنم بیزار شدم و از این درد بی امون کلافه!
به سختی تکونی به خودم میدم،بالش رو پشت سرم مرتب می کنه و بعد از کمی من و من می‌گه:
_میگم آرامش…
نگاهش می کنم،ادامه میده:
_این دوست شوهرت اصلا شبیه خودش نیست،خیلی آقاست.
در حالی که نفسم از درد بند اومده به سختی جواب می‌دم:
_آره همین طوره.
نگاهی به صورتم می ندازه و می پرسه:
_درد داری؟
به سختی سر تکون میدم،بلند میشه و می‌گه:
_الان پرستار خبر می کنم.
از اتاق بیرون میره،بی اراده ناله ای می کنم و به ملافه چنگ می زنم،این چه دردی بود خدایا؟عین یه شکنجه ی تدریجی.نمی میری اما زجرکش میشی.
چند دقیقه ای می گذره،درد امونم رو بریده.بی قرار شدم تا بالاخره صدای باز شدن در میاد،سرم رو برمی گردونم اما به جای مارال هامون رو می بینم،همراه با یه دسته گل بزرگ و لبخندی محو روی لب هاش.
چند ثانیه ای با نگاهی مات بهش زل می زنم.
ازش دلخورم،هم به خاطر ماجرای هاله هم به خاطر غیب شدنش.انتظار داشتم به محض به هوش اومدنم هامون رو ببینم،اما انگار ارزشی براش نداشتم که مثل غریبه ها دوساعت بعد به دیدنم بیاد.
نگاهش می کنم،به سمتم میاد و گل رو کنارم روی میز می ذاره،روی صندلی می شینه و دستم رو می گیره.با صدای گیرا و بمش می پرسه:
_خوبی؟
خیره نگاهش می کنم،با یک دنیا حرف توی نگاهم به چشم هاش زل می زنم و میگم:
_خوبم.
همین قدر کوتاه،فشاری به دستم میاره و می‌گه:
_خوشحالم که از پسش بر اومدی.
دستم رو از دستش بیرون می کشم و با لحنی سرد میگم:
_ممنون!
نمی دونم از چی دلخورم،جریان هاله یا دیر کردن هامون؟فقط می دونم توی این لحظه دلم یه نگاه گرم تر می خواد،یه کلام مهربون تر…شاید دلم می خواد کمی منتم و بکشه.ممکن نیست؟

نمی دونم چه حکمتیه که همیشه حالم رو می فهمه.لبخند جذابی می زنه که گوشه های چشمش چین میوفته و من تازه متوجه ی قرمزی چشم هاش میشم.با اون صدای لعنتیش دلم رو به لرزه در میاره:
_محمد گفت صاحب یه دختر خوشگل شدیم،دیگه توی اون خونه دو نسخه از آرامش دارم.
تا بخوام از حرفش لذتی ببرم یاد خشمش و اون کمربند توی دستش میوفتم و تمام خوشیم پر می کشه و با تلخی میگم:
_به شرطی با کمربند و قدرتت اون آرامش و نابود نکنی.
خنده از لب هاش پر می کشه،نفسش رو با کلافگی بیرون می فرسته و می‌گه:
_من هاله رو نزدمش آرامش.درست اون لحظه اونقدر عصبانی بودم که روش کمربند کشیدم اما خدا شاهده نزدمش.بعدم اگه تو بخوای…
مکث می کنه و با لحنی خاص تر ادامه میده:
_حاضرم بهت قول بدم تا آخر عمرم دست روی کسی بلند نکنم ولی تو هم قول بده دیگه این طوری نگاهم نکنی.
خیره به چشماش می پرسم:
_چطوری؟
عمیق نگاهم می کنه و بی توجه به سؤالم میگه:
_خیلی ترسیدم تو رو هم از دست بدم.
لحنش انقدر خاصه که نفسم بند میاد،دردم رو فراموش کردم و حالا فقط صدای قلبمه که آزارم میده.
نگاه خیره م رو که می بینه میگه:
_آرامش من…
حرفش با باز شدن در قطع می‌شه و من باز توی خماری می مونم.اول مارال و بعد ستاره وارد اتاق میشن.مارال با دیدن هامون اخم هاش در هم میره و ستاره با لبخند به سمتمون میاد و خطاب به هامون میگه:
_تبریک میگم آقای دکتر،شیرینی بچه ها یادترن نره.
هامون با لبخندی محو سر تکون میده و می‌گه:
_اگه شما نبودید…
ستاره وسط حرفش می پره و می‌گه:
_این حرفا رو نزنید،آرامش خودش قوی بود.
رو به من می کنه و با لبخند میگه:
_ولی همه ی بیمارستان رو انگشت به دهن گذاشتید،همه یه شخصیت جدید از دکتر رو می دیدن برای همین همه مشتاقن این دختر خوشبخت رو ببینن.
لبخند کوتاهی می زنم،باز هم ستاره می پرسه:
_دوستتون گفت درد داری،الان برات مسکن تزریق می کنم یه مدت دردت و آروم می کنه اجازه میده بخوابی.
هامون بسته رو ازش می گیره و با این کار خودش داوطلب می‌شه،ستاره با لبخندی میگه:
_دخترتم خداروشکر خوبه،فقط نارسه.یه مدت تحمل کنی نی نی خوشگلتو می ذارم بغلت.

رو به هامون می کنه و می پرسه:
_براش اسمی انتخاب کردید؟
مکث می کنه ولی بعد با زیرکی جواب می‌ده:
_با خانوم توافق کردیم اسم دخترمون و اون انتخاب کنه،اسم پسرمونو من…

با این جمله ی آخرش گر می گیرم از خجالت و لب می گزم،ستاره با خنده میگه:
_انشا… که قدمش براتون خیره،من با اجازه مرخص میشم.
هامون سری براش تکون میده،ستاره میره اما مارال همچنان با غضب به هامون خیره شده.طاقت نمیارم و میگم:
_چیزی شده مارال؟
بی پروا و بی مقدمه جواب می‌ده:
_واقعا خسته نشدی آرامش؟تا کی می خوای با این آدم بمونی بسِت نیست؟
متعجب از حرفش نگاهش می کنم و می نالم:
_چی داری میگی؟
_داشتی می مردی احمق،بچه ت ممکن بود بمیره.تقصیر کیه؟این آقا اون وقت تو…
وسط حرفش می پرم،هامون هر چی که بود شوهر من بود تحمل نداشتم مارال جلوی روش این طوری صحبت کنه.با لحنی که توی اون حال سعی دارم محکم باشه میگم:
_مارال هامون کاری نکرده،داری قضاوت بیخود می کنی.
هامون با اخم و جدیت میگه:
_اگه با این حرفات قصد داری ما رو جدا کنی اینو بهت بگم آرزوی این که من زنم و طلاق بدم به دل خودت و فامیلات می مونه،حالا هم شرو کم کن.

مارال با خشم به من نگاه می کنه تا جوابی بدم اما انگار لال شدم بین جنگ این دو نفر… سکوتم رو که می بینه با تاسف نگاهم می کنه و با قدم های بلند از اتاق خارج میشه و در رو می بنده.
نفسم رو با درموندگی بیرون می فرستم که صدای جدی هامون رو می شنوم:
_دیگه با این دختره معاشرت نکن.
این بار منم که نگاه تندی بهش می ندازم و جواب می‌دم:
_من با هر کی دلم بخواد معاشرت می کنم هامون.دوستیم و با مارال هم به خاطر تو بهم نمی زنم.

میخواد حرفی بزنه اما منصرف میشه،اخم هاش رو از هم باز می کنه،انگار می فهمه که درد دارم.مسکنی که ستاره داده بود رو به سرمم تزریق می کنه. تمام مدت با چشم هام حرکاتش رو دنبال می کنم.

روی صندلی می شینه.همون طوری که به صورتم زل زده می‌گه:
_فعلا راجع بهش حرف نمی زنیم.
نگاهش رنگ و بوی شیطنت می گیره و می‌گه:
_راجع به اسم بچه هامون حرف می زنیم،نظرت چیه؟
یاد حرفی که جلوی ستاره زد میوفتم و با اخم می گم:
_چرا جلوی ستاره اون طوری گفتی؟
با لذت به عصبانیتم نگاه می کنه و جواب می‌ده:
_خوب الان توافق می کنیم،اسم پسرمونو من می ذارم.نمیشه؟
باز با تکرار این حرفش تنم گر می گیره و فقط می تونم نگاهش کنم.دستم رو بین هر دو دستش حبس می کنه،نگاهش از هر زمانی خاص تر و ملتهب تر شده و این حالم رو خراب می کنه.کافیه هر چقدر عاشق شدم،اما چطور می تونم از این چشم ها که حالا با محبت بهم خیره شدن دل بکنم؟؟لب هام و با زبون تر می کنم و به سختی میگم:
_پسرمون؟
رنگ و معنای نگاهش بیشتر می‌شه و خیره به چشمام زمزمه می کنه:
_نمیشه؟
قلبم با این لحنش دیوانه وار می کوبه،هامون چش شده بود؟من چم شده بود؟شاید اولین باره که این طور نگام می کنه.کمی هیز شده و این حالم رو منقلب می کنه،نمی خوام دردم رو بفهمه برای همین به سختی جواب میدم:
_من…
حرفم رو قطع می کنه و می‌گه:
_امروز اون قدر ترسیدم که دیگه حالا حالاها نمی خوام این ترس رو تجربه کنم،نمی خوام به این فکر کنم که ممکنه از دستم بری اما…

با پشت دست گونه م رو نوازش می کنه و می‌گه:
_از اون خونه میریم،به خاطر مطب پول خرید خونه ندارم اما می تونیم یه خونه ی خوب اجاره کنیم.از اولِ اول شروع می کنیم.از همون روزی که اسمت توی شناسنامم رفت،نمی گم اون روزها رو از حافظت پاک کن اما سعی می کنم برات روزهای بهتری بسازم تا فکرت از تمام این سختی ها پرت بشه.آرامش…من حالا دیگه می دونم چی می خوام،این عذاب برای جفتمون بسه…اگه از نو شروع کنیم،اگه همه چیز و بذاریم پشت سرمون و به راه خودمون ادامه بدیم…
مکث می کنه،لبخندی می زنه و با جذابیت میگه:
_این بار بدون هیچ اجباری حاضری با من ازدواج کنی؟

شوک زده بهش نگاه می کنم،کم کم لبخندی روی لبم میاد.می خندم و اشکی از چشمم می چکه،پلک می زنم این حرف ها رو توی واقعیت از زبون هامون می شنیدم،حق نداشتم به بیدار بودنم شک کنم؟
با اشتیاق بهم خیره شده،اشک رو از روی گونه م پاک می کنه و می‌گه:
_می تونی فکراتو بکنی ولی بدون جوابت چندان
تاثیری نداره،چون در هر صورت زن منی.
زبونم بند اومده،شنیدن این حرف ها از زبون هامون برام قابل باور نیست،به سختی می‌گم:
_تو…
باز هم حرفم رو نیمه قطع می کنه و می‌گه:
_بله رو نمیگی؟
نفسی می کشم و جواب می‌دم:
_نه!

با یک ابروی بالا پریده نگاهم می کنه،شیطنت اون به حالِ منم سرایت کرده لبخند کوتاهی می زنم و میگم:
_شرط دارم…
منتظر نگاهم می کنه،اشاره ای به صورتش می کنم و میگم:
_ریش تو بزن،دیگه هم سیاه نپوش!
موهام رو نوازش می کنه و بدون این که نگاهش قطع بشه می‌گه:
_قبوله!
کمی فکر می کنم و میگم:
_یه کم جلوی آینه تمرین کن حرف خوب بزنی،گاهی وقت ها دوست دارم بشنوم،اما تو نمی تونی بگی!
نفسش رو حبس می کنه و جواب می‌ده:
_نمیشه این شرط عوض بشه؟
سرم رو به علامت منفی تکون میدم،ناچارا تایید می کنه و می‌گه:
_اینم به چشم.
شرط سومم رو با مکث زیاد و تردید بیان می کنم:
_فراموش کن هاکان چی کار کرده،خودتم نمی دونی هر بار با یادآوریش چشمات چه رنگی به خودشون می گیرن.تحمل دیدن اون نگاه رو ندارم.
با معنا نگاهم می کنه و می‌گه:
_خودت چی؟وقتی یادت میوفته و نگاهت بارونی و غرق ماتم میشه،به این فکر کردی که منم تحمل اون نگاه رو ندارم.

تلخ لبخندی می زنم و برای عوض کردن اون حال و هوا میگم:
_داره باورم میشه یه احساسی بهم داری.
چشم هاش می خندن و جواب می‌ده:
_باورت نشه،یعنی فکر کردی انقدر بدسلیقم؟
تند نگاهش می کنم و می‌گم:
_تو آدم بشو نیستی هامون،من جوابم منفیه!
می خنده،مثل همیشه کوتاه و مردونه.در پاسخ حرفم میگه:
_من که گرفتمت،زشتم که باشی مال بد بیخ ریش صاحبشه.
با حالت قهر صورتم رو برمی گردونم،طولی نمی کشه که گرمای نفس هاش رو کنار گوشم حس می کنم و صداش رو می شنوم:
_بهم نگاه کن،می خوام یه حرف قشنگ بزنم.اگه قهر بمونی این شانس و از دست میدی!
اول تردید می کنم اما نمی تونم طاقت بیارم و سرم رو برمی گردونم،از همون فاصله ی کم نگاهم می کنه و با لبخندی شیطنت آمیز میگه:
_تو جوجه اردک زشت منی،می دونستی؟
انگار یه سوزن بهم می زنه که تمام بادم خالی میشه،صورتم رو برمی گردونم.صدای خنده ی بلندِ مردونه ش میاد و می‌گه:
_قهر نکن،نگام کن این بار دیگه میگم.
گولش رو نمی خورم،بخاری از این بشر بلند نمیشد.احمقانه بود اگه هر بار باورش کنم.
طولی نمی کشه که صدای جدی و بمش رو می شنوم:
_آرامش…
اون قدر قشنگ اسمم رو صدا می زنه که نفس توی سینه م حبس می شه،با تنی داغ شده سر تا پا گوش میشم و اون با توقفی طولانی،با صدایی خاص تر و لحنی گیرا تر نزدیک به گوشم دوباره صدام می زنه:
_آرامشم…
تنم منقبض میشه و برای لحظه ای حتی صدای قلبمم نمی شنوم،مسخ شده سرم رو برمی گردونم و به هامون زل می زنم.هزار باره دلم برای اون نگاهش می لرزه و تمام دردهام رو فراموش می کنم و فقط هامون رو می بینم.
دلم می‌خواد باز هم اون صدای گیراش همین طور اسمم رو صدا بزنه.اما حیف لذتی کوتاه بود و گذرا… لبخندی به روم می زنه و می‌گه:
_خسته ت نمی کنم،بخواب.من همین جام!
دلم می خواد بگم من از شنیدن این صدای بم و گیرا خسته نمیشم.حتی حاضرم عمری رو بی خواب و استراحت به این حرف ها گوش بدم،اما خوب چه توقعی از هامون داشتم؟تا همین جا هم زیاده روی کرده بود.
لبخندی که می خواد روی لبم نقش ببنده رو مهار می کنم،صورتم رو برمی گردونم و چشم هام رو می بندم. گرمای دستش روی دستم برام از هر مسکنی بهتر عمل می کنه.این عشق چرا هم درد بود و هم درمون؟چطور ممکن بود با یک کلمه ش طوری به عرش برم که انگار هیچ غمی ندارم.وقتی کنارمه خودم رو انقدر خوشبخت حس کنم.
پشت دستم رو آروم نوازش می کنه و من با همین لمس کوتاه به خلسه ای لذت بخش فرو میرم.
سنگینی نگاهش رو حس می کنم و زیر همون سنگینی پلک هام کم کم روی هم میوفتن و نوازش های تسکین دهنده ی هامون تاثیر خودش رو می ذاره.

سرم رو به شیشه ی سرد می چسبونم،نگاهم میخ روی دومین نوزاد از ردیف اول شده.لبخندم حتی لحظه ای از روی لب هام کنار نمیره،خیره به اون موجود کوچیکِ دوست داشتنی که متعلق به منه شدم و صدای مامانم رو می شنوم،انگار کنارم ایستاده و داره برام حرف می زنه:
_حالا می فهمی حس مادری یعنی چی؟یه مادر حاضره جونش رو بده اما خار به پای فرزندش نره،یه مادر توی دنیا کسی رو بیشتر از اولادش دوست نداره.
شیشه رو لمس می کنم و بی تاب میشم برای بغل کردن دخترم،دختر کوچولویی که یلدا نامیده شد.
با یاد هفته ی قبل لبخندی روی لبم می شینه و زمان برام به عقب برمی گرده.
تاریخ تولد یلدا درست توی بلندترین شب سال بود،چند روز بعد وقتی غرق گشتن توی اینترنت بودم هامون بهم پیشنهاد داد اسم دخترم رو یلدا بذارم.
جالبه،هامون متولد پاییز بود،دخترم زمستون و من بهار وقتی این و به هامون گفتم اون با شیطنت گفت:
_انشالله پسرمون هم توی تابستون به دنیا میاد و خانوادمون تکمیل میشه.
و باز من بودم که تا بناگوش قرمز شدم و سکوت کردم،دو هفته ای بود که تقریبا بی اتفاق خاصی گذشت.البته اگه خیلی چیزها رو فاکتور بگیرم،مثلا آزمایش دی ان ای که جوابش هفته ی بعد میومد.
یا موضوع آزاردهنده ای که بدجور عذابم می داد اون هم این که هامون حتی یک بار هم برای دیدن یلدا نیومد،هر بار که بهش گفتم به بهانه های مختلف از سر باز کرد و هر بار که ازش پرسیدم یلدا رو دیدی؟ بحث رو به طرز ناشیانه ای به سمت دیگه ای کشوند. موضوع آزار دهنده ی دوم این بود که کمبود مامانم این روزها عجیب حس می شد.
بعد از زایمانم من هم دلم می خواست مامانم کنارم باشه،ازم مراقبت کنه.این طور مواقع اگه دختر مادری نداره حداقل مادرشوهرش براش جای مادر رو پر می کنه اما خاله ملیحه حتی یک بار هم نیومد.در واقع حق داشت و اگه بخوام با خودم منصف باشم باید بگم بزرگواری کرد که تا الان چیزی به پلیس نگفته.
هر چند هم خاله ملیحه و هم هاله منتظر جواب آزمایش هستند،نمی دونم جواب این آزمایش چه تاثیری روی سرنوشتم داره اما الان می دونم که باید بجنگم.
به خاطر این موجود کوچولویی که متعلق به منه باید بجنگم!
سرم رو می چرخونم و مارال رو می بینم،خداروشکر که بود.توی این مدت مارال بود که بعد دانشگاهش میومد و مراقبم بود،بقیه ی ساعت ها یا هامون بود،یا طهورا و مهراوه.
نگاه از یلدا می گیرم و به سمت مارال میرم،همچنان خیره روی نقطه ای نامعلومه،مسیر نگاهش رو که دنبال می کنم متاسفانه به محمد می رسم.اتفاق ناخوشایند دیگه ای،شاید این مدت ملاقات مارال با محمد بیشتر شده یعنی خود مارال دلیل این ملاقات ها بود برای منی که دوستم رو می شناختم احمقانه بود اگه نفهمم مارال حسی نسبت به محمد داره.
متوجه ی من که می‌شه با لبخند می پرسه:
_دیدیش؟
سری تکون میدم و کنارش می شینم،در حالی که نگاهم روی محمده میگم:
_پسر خیلی خوبیه،راستش و بخوای مدام به خاطر ما نامزدیش و عقب می ندازه ولی دیگه تاریخ قطعیش مشخص شد،ده روز دیگه.

مدام با گوشزد کردن نامزد محمد سعی داشتم به مارال بفهمونم تا این حس بزرگ نشده ریشه ش رو از دلش بیرون کنه،اما نمی دونم چرا تاثیر حرف هام رو روش نمی دیدم.
محمد که برای ما به این بخش اومده بود و حالا داشت با پرستار صحبت می کرد،حرفش رو تموم می کنه و به سمت ما میاد.
با لبخند رو به من می‌گه:
_دخترت به خودت رفته آرامش،با اون یک وجب قدی که داره دلش می خواد هر چه زودتر رنگ آسمون و ببینه.
دلم ضعف میره و می خندم و چیزی نمی گم.
محمد رو به مارال می کنه و می گه:
_شما خوب هستید مارال خانم؟
مارال تا بناگوش قرمز می‌شه و با لبخند سری تکون میده.برای این که زودتر اون جو از بین بره بی هوا می پرسم:
_هامون کجاست؟
محمد نگاهی به ساعتش می ندازه و جواب جواب می‌ده:
_احتمالا توی اتاقشه،چون ده دقیقه پیش شنیدم عملش و با موفقیت به پایان رسونده.کلا خانواده ی با اراده ای هستین چون اگه شوهرتم با همین روشش پیش بره تا ده سال دیگه به عنوان قدرت مند ترین خانواده ی دنیا تو اخبار اعلامتون می کنن.

می خندم و میگم:
_پس من برم یه سری به شوهر قدرت مندم بزنم،مارال تو هم با من بیا!
مارال سری به طرفین تکون میده و می‌گه:
_من دیگه برم،نزدیک شبه تو هم با آقا هامون برمی گردی،مزاحمتون نمی شم.
متوجه ی کلام سرسنگینش میشم،هنوز هم با هامون سر جنگ داشت و تا حد ممکن ازش دوری می کرد.
هر سه با هم به طبقه ی بالا میریم،مارال بعد از خدافظی از بیمارستان خارج میشه و محمد میره تا سری به یکی از بیماراش بزنه و منم سوار آسانسور میشم.

دکمه ی طبقه ی سوم رو می زنم و به خودم توی آینه نگاه می کنم،چهلم مامانم گذشته و شاید بهتر باشه کمی به سر و وضعم برسم،هر چند صورتم زیاد پر مو نبود و فقط کمی زیر ابروهام در اومده بود.اون هم به خاطر پرپشتی ابروهام زیاد توی ذوق نمی زد.
کلاه بافتنی مشکی رنگم رو روی سرم مرتب می کنم و شال گردنم رو کمی آزاد می کنم
آسانسور که می ایسته پیاده میشم و به سمت اتاق هامون میرم،چند تقه به در می زنم و وارد می شم.
نگاهش روی پرونده ای دوخته شده که با باز شدن در سرش رو بالا می گیره.با دیدن من از پشت میزش بلند میشه و می‌گه:
_اینجا بودی؟
سری تکون میدم و به سمتش میرم،روی پا بلند میشم و گونه‌ش رو می بوسم و میگم:
_خسته نباشی.
لبخند محوی روی لب هاش می شینه.روی صندلی می شینم و می پرسم:
_کارت تموم شد؟
با صدایی که از فرط خستگی کمی دورگه شده جوابم رو می‌ده:
_ده دقیقه ای اگه صبر کنی تمومه.
باشه ای میگم،دوباره پشت میزش میشینه و همون طوری که تلفن رو برداشته می پرسه:
_چی می خوری؟
یه کم فکر می کنم و جواب می‌دم:
_چای!
سری تکون میده و بعد از اینکه پای تلفن درخواست دو لیوان چای رو میده دوباره سرش رو توی پرونده فرو می بره.
بی حوصله نگاهی به اطراف می ندازم،این جا رو دوست نداشتم،مطبش شیک تر بود اما این اتاق،یه اتاق معمولی مثل تمام اتاق هایی که برای دکتر ها ساختن.
به وسایلای روی میزش نگاه می کنم و با کنجکاوی براندازشون می کنم،گوشی پزشکی رو که برمی دارم ته دلم ذوق زده میشم.همیشه توی بچگی عاشق اینا بودم،یادمه خاله ملیحه وقتی یازده سالم بود برام وسایل پزشکی اسباب بازی رو خرید.یکی از بهترین هدیه هایی که توی بچه‌گی گرفته بودم؛درست مثل دکتر ها اون رو دور گردنم می ندازم و به اطراف نگاه می کنم.انگار دوباره بچه شدم.هامون زیر چشمی حواسش به منه می خندم و میگم:
_خدایی خیلی شغل باحالی داری هامون.
سرش رو بالا می گیره و بعد از مکثی که روی چشم هام می کنه جواب می‌ده:
_از دور شاید،اما یکی از سخت ترین شغل هاست.اگه یکی عمرش به دنیا نباشه و تو نتونی کاری براش بکنی اون وقته که از خودت بیزار میشی.
حق رو کاملا به اون میدم و می پرسم:
_تاحالا این اتفاق برات افتاده؟
حس می کنم صورتش گرفته می‌شه،در حالی که نگاهش خیره روی نقطه ای نامعلومه جواب می‌ده:
_یه بار یه دختر بچه ی پنج ساله رو نتونستم نجات بدم،به طور مادرزادی بیماری قلبی داشت.من به پدر مادرش قول دادم که بعد از عمل حالش خوب می‌شه اما وقتی تحمل نکرد…
به این جای حرفش که می رسه نفس عمیقی می کشه و ادامه میده:
_خیلی دختر شیرینی بود،وقتی حرف می زد کل پرستارا دورش جمع می شدن تا فقط با این دختر بچه کل بندازن.می دونی وقتی مرد،کل بیمارستان انگار عذادار شد.هیچ وقت فراموش نمی کنم مادرش چطور از حال رفت و کمر پدرش چطور خم شد.

مغموم از این خاطره ی دردناک اشک توی چشمم جمع میشه،می تونستم بفهمم مادر اون دختر چه حالی داشته!لرزی به تنم میوفته و همون لحظه از خدا می خوام خودم هزار بار مرگ رو تجربه کنم اما اتفاقی برای دخترم نیوفته.

چند تقه به در می خوره و زنی میانسال با روپوش مخصوص و چایی به دست داخل میاد.
لیوان های چای رو مقابلمون می ذاره که هر دو ازش تشکر می کنیم.
از اتاق که بیرون میره هامون هم پرونده جلوی روش رو می بنده و بلند می‌شه،از پشت میز بیرون میاد و به سمت چوب لباسی گوشه ی اتاق میره،روپوشش رو با پالتوی سیاهش عوض می کنه.برخلاف قولی که بهم داد هنوز سیاه می پوشه و هنوز ریشش رو نزده.
کمی دست دست می کنم و درنهایت می گم:
_هامون…
نگاهم می کنه،با عجز به چشم هاش زل می زنم و میگم:
_هنوزم نمی خوای یلدا رو ببینی؟
نفسش رو بیرون می فرسته و این بار کنارم می شینه.انگار بهانه ای پیدا نمی کنه که با تاخیر جواب می‌ده:
_نتونستم.
_چرا؟
با معنا به چشمام زل می زنه و با صدایی گرفته میگه:
_چون تحمل ندارم به این فکر کنم که هاکان دستش بهت خورده.
لب هام و روی هم فشار میدم و اون با حالی خراب تر و صورتی قرمزتر ادامه میده:
_گاهی دلم می خواد برم و از اون قبر بیرون بکشمش و تا می خوره بزنمش.داداشمه،عزیزمه…اما دیگه برام اهمیتی نداره.وقتی به این فکر می کنم که مثل یه حیوون…
نمی تونه حرفش رو ادامه بده،با لبخندی تلخ از یادآوری اون روزها دستش رو توی دستم می گیرم و با لحنی که سعی دارم آروم به نظر برسه می گم:

_اما تو جبران کردی،اگه تو نبودی…
وسط حرفم می پره و می‌گه:
_من هستم،اما روزهای سختی پیش روئه.برای مامانم قسم خوردم که هاکان اون کار و باهات کرد اما سیلی خوردم و آهش افتاد دنبالم که دارم به برادرم تهمت می زنم.آرامش…هزاریم که بگذره نه مامانم نه هاله باور نمی کنن که هاکان دست به سمت ناموس مردم دراز کرده.تحمل حرف هایی که بار ناموس من می کنن رو ندارم.نمی دونم جواب اون آزمایش چه تاثیری ممکنه داشته باشه اما هر چی که شد،این و بدون که من طرف توئم باشه؟
از حرف هاش دلم گرفته اما حمایتش لبخندی روی لبم میاره،لبخندی که در عین تلخی بیان گره یه حالِ خوبه.
بی طاقت نزدیکش میشم و خودم رو توی آغوشش جا میدم.بازوهای قدرتمندش که دورم حلقه میشه جای خودم رو امن حس می کنم،حالم خوب می شه و با آرامش چشم هام و می بندم و عطرش رو نفس می کشم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.