خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۳۱

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

احمد سری با احترام خم می کنه و کاملا متواضع می‌گه:
_چشم آقای دکتر.
مشغول جمع کردن وسایل از روی میزش میشه،نگاهم رو ازش می گیرم و به هامون می دوزم،از چشم هاش معلومه که خسته ست.شاید هم کلافه یا عصبانی.چیزی از اون چشم های مخمور قرمز نمی فهمم جز اینکه مثل همیشه نیستن.
لبخندی تحویلش میدم که بی پاسخ می مونه،با همون اخم ریز بین ابروهاش نگاهم می کنه.اون قدر طولانی که احمد وسایلاش جمع میشه و باز هم با همون تواضع به سمت در میره و می‌گه:
_با اجازتون.
جوابش فقط یه تکون دادن سر توسط هامونه.
احمد از مطب بیرون میره،بالاخره سنگینی نگاهش از روم برداشته میشه،به سمت در میره و می خواد در مطب رو ببنده که می‌گم:
_عه هامون نبند الان محمد و طهورا می خوان بیان.
نگاهم می کنه و انگار اصلا راضی نیست که می پرسه:
_اونا دیگه چرا؟
شونه بالا می ندازم و می‌گم:
_وقتی داشتم ناهار آماده می کردم طهورا زنگ زد که بریم بیرون،منم گفتم میخوام بیام پیش تو،اونم خواست که بیاد.

انگار تازه نگاهش به سبد کنار پام میوفته،یک تای ابروش بالا می پره و می‌گه:
_تو غذا درست کردی تا این جا آوردی؟
با لبخندی پهن سر تکون میدم،منتظر تشکرم که با اخم بهم تشر می زنه:
_آخه تو کی می خوای بزرگ شی آرامش؟تو این هوای یخ بندون بلند شدی اومدی اینجا فقط واسه یه ناهار؟نگفتی اگه پات سر بخوره بیوفتی چه بلایی سر خودت و اون بچه میاد؟

از حرفش نه تنها ناراحت نمیشم بلکه ته دلم غنج میره از این که حواسش به همه چیز هست،قیافه ی مظلومی به خودم می گیرم و میگم:
_خوب الان که صحیح و سالم این جام.
تند نگاهم می کنه اما بحث رو ادامه نمیده و به سمتم میاد،روبه روم می ایسته و می‌گه:
_از کی اینجایی؟
متفکر نگاهی به ساعت می ندازم و جواب می‌دم:
_فکر کنم یک ساعت و نیم.
قدم دیگه ای نزدیک میشه و حالا با کمترین فاصله مقابلم ایستاده.با خودم می گم کاش باردار نبودم و یه کفش پاشنه ده سانتی می پوشیدم تا قدم حداقل نزدیک به گردنش برسه.
صداش افکارم رو پس می زنه و تمام حواسم معطوف به خودش میشه:
_می خواستم بیام خونه.
حس می کنم جمله ش ادامه داره برای همین صبر می کنم.لحنش،چشم هایی که ازم دزدیده میشه،حالت کلافه ای که داره نوید خبر های خوشی رو برام نمیده.
کم کم دارم نگران میشم که حرفش رو ادامه میده:
_مامانم همه چیز و فهمید آرامش!
با این حرف بی مقدمه دلم هری پایین می ریزه،متاسف سری تکون میده و در ادامه ی حرفش میگه:
_هاله همه چیز و بهش گفته.
جا می خورم و با تته پته میگم:
_خوب؟
توی چشم هام نگاه می کنه،بازوم رو می گیره و سعی داره با وجود آشوب بودن خودش من رو آروم کنه:
_بهش گفتم،مجبور شدم که بگم…
تمام حس و حال خوبم تبدیل به دلهره میشه و با ترسی که توی چشم هام دو دو می زنه به هامون نگاه می کنم تا ادامه بده.مکثش من رو تا جنون می بره تا این که بالاخره با صورتی قرمز شده میگه:
_مجبور شدم بگم اون بچه مال…
دیگه نمی تونه ادامه بده،نگاهم رو ازش می گیرم و بی رمق روی صندلی می شینم.
پشتش رو بهم می کنه و با خشمی توی حرکاتش گردنش رو ماساژ میده.
با صدای ضعیفی میگم:
_باور کرد؟
سرش رو برمی گردونه و نگاهی به حال خرابم می ندازه و زمزمه می کنه:
_نه.
جا نمی خورم،در واقع انتظار شنیدن این حرف رو داشتم.اما نمی دونستم شنیدنش ممکنه انقدر سخت باشه!اشکم رو مهار می کنم و با لبخندی تلخ میگم:
_خوب،همه چیز و به پلیس میگه؟
دستش پایین میوفته،لب هاش تکون می خورن.معلومه می خواد حرفی بزنه که هم گفتنش برای اون سخته و هم شنیدنش برای من…
کاش زودتر بگه و زودتر تموم کنه این شکنجه رو..بلند میشم و به سمتش می رم،روبه روش می ایستم و با درونی آشوب و حال خراب می گم:
_حرف بزن هامون.
سرش رو به سمت چپ برمی گردونه و با این کار چشم هاش رو ازم دریغ می کنه،نفسی می کشه و دوباره نگاهم می کنه و بالاخره صدای خش گرفته ش سکوت مطب رو می شکنه:
_برای ثابت کردن این که اون بچه مال هاکانه…
مکث می کنه،لب هاش و روی هم می فشاره و نگاهش رو ازم می گیره و به سختی جمله ش رو تموم می کنه:
_باید فردا بریم و از اون بچه تست دی ان ای بگیریم.

صدای شکستن غرورم رو انقدر واضح می شنوم که گوشم از صداش آزرده می‌شه.اشک به چشمام می دوه و با دنیایی حرف به هامونی که علارغم تمام غرور و شجاعتش این بار نمی تونه به چشم هام نگاه کنه،خیره میشم.

می خوام حرفی بزنم که سرو صدای طهورا بلند میشه و لحظه ای بعد وارد مطب میشه و با همون لحن پر انرژیش میگه:
_سلام آقای دکتر خسته نباشید،خوب هستید ان شالله؟ببخشید اگه مزاحم شدیم راستش نمی خواستیم بیایم این بود که آرامش خیلی اصرار کرد.

سرم رو به سمتشون برنمی گردونم،چند باری پلک می زنم و توی دلم به خودم اخطار میدم که حق گریه ندارم.واقعا هم ندارم،چرا باید گریه کنم؟
تقصیر هامون که نیست هست؟تقصیره منه که اسیر دست یک روانی شدم،تقصیر منه که غرورم خورد شده.الان هم باید تاوان پس بدم،تاوان سختی هم نیست فقط با شوهرم برای تست دی ان ای بچه ای که باردارم میرم و لای دفتر خاطراتی که با هزار بدبختی سعی داشتم ببندمش رو باز می کنم و صفحات سیاهش رو دوباره مرور می کنم.این وسط من مهم نیستم.غرورم مهم نیست،شخصیتم مهم نیست،هیچی مهم نیست.
لب هام و روی هم می فشارم و برمی گردم،محمد با خنده میگه:
_اینا رو نگو عزیزم،همه می دونن به زور خودت رو غالب کردی.
سنگینی نگاه هامون رو حس می کنم،زیر نگاه نفوذ گرش کم میارم اما لبخندی اجباری می زنم و خطاب به محمد میگم:
_طهورا راست میگه،من اصرار کردم شما هم باشید.
نگاه محمد بین من و هامون چرخ می زنه و انگار بو می بره این جا خبر هایی بوده.اما طهورا نگاهش رو به سبد می دوزه و با پررویی تمام میگه:
_میز و هم که نچیدی!
محمد با تشر اسم طهورا رو صدا می زنه و می‌گه:
_خودت بچین،اون زحمت کشیده درست کرده.
در حالی که به سختی خودم رو کنترل می کنم میگم:
_من می چینم،ولی قبلش با اجازتون دست و صورتم و بشورم میام.
محمد سری تکون میده و هامون همچنان نگاه می کنه،به سمت آشپزخونه میرم و در رو می بندم.بغضم در نهایت سر باز می کنه و کنار در سر می خورم.نمی دونم دلم از چی انقدر پره وقتی پیش بینی تمام این روزها رو می کردم.خدایا قرار بود دیگه چیزی ازت نخوام ولی فکر نمی کنی دیگه تحملی برام نمونده؟فکر نمی کنی من رو جای ایوب اشتباه گرفتی؟برای یه زن،اون هم زن متأهل سخته که دست تو دست کسی که محرمشه برای تست دی ان ای فرزندش بره.که چی؟ بار دیگه توی صورتم بخوره پدر این بچه کیه!این که چی شد که به این جا رسیدم!از همون شب نحس رو مرور کنم تا به امروزی که خواستم با لبخند شروع کنم اما فهمیدم خیلی وقته که شادی برام حروم شده.

دستگیره ی در بالا پایین میشه و طولی نمی کشه که صدای کلافه ی هامون رو از پشت در می شنوم:
_باز کن آرامش!
با پشت دست اشک هام رو پاک می کنم و بلند میشم،در رو باز می کنم.داخل میاد و با خشمی که حرکاتش رو تند کرده در رو می بنده.
نگاهم می کنه،منتظرم سرزنش بشنوم اما هامون کی قابل پیش بینی بود که این بار دومش باشه؟
با صدایی زمزمه وار میگه:
_تو نخوای گور بابای اون تست،خودم هر جور بشه حلش می کنم.
باید خوشحال بشم،میشم اما به چشم نمیاد!
لبخندی بی معنا می زنم و می‌گم:
_مهم نیست،اون تست رو میدم.
به چشم هام زل می زنه و با قاطعیت میگه:
_مجـبور نیستی.
هر چه قدر اون قاطعه من ناامیدم،پاسخ میدم:
_واقعا مهم نیست هامون،من ناراحت نشدم.حتی زودتر از این ها منتظر شنیدن این حرف بودم،تو مردونگی کردی که نخواستی!
معنادار و طولانی نگاهم می کنه و می‌گه:
_نگاه آدما هم علاوه بر قلب شون حقیقت و فریاد می زنن.من به هر قیمتی که شده حلش می کنم،تو فراموش کن چی گفتم!
_فراموش می کنم باشه،چشمامو می بندم و سرم و توی برف فرو می برم ولی بگو این چیو تغییر میده؟امروز نه فردا،فردا نه چهار روز بعد.بالاخره من به جایی که باید برم میرم هامون!هر چقدر هم دست و پا بزنم خودمم می دونم تهش غرق شدنه،فقط دارم زمان می خرم برای نفس کشیدن اما دیگه خسته شدم.اون نفس های نصفه و نیمه که گاهی طعم خفگی میده هم دیگه به کارم نمیاد!مامانت باور نمی کنه پسرش چی کار کرده،اون آزمایش حتی اگه ثابت کنه این بچه مال هاکانه نمی تونه ثابت کنه همه چیز زوری بوده.باز هم من میشم یه ### که برای اغفال کردن هاکان همه کار کردم و همه چیز تقصیر خودمه.هامون من یه دخترم،حق فریاد زدن ندارم،فریاد هم بزنم کسی باور نمی کنه بازم تهش منم که روسیاهم.بریدم،خستم.پس نگو ناراحت شدی،چون بشمم فرقی نمی کنه.

نگاهم رو از چشمای سیاهش می گیرم و سر به زیر میگم:
_متاسفم که باعث شدم انقدر دردسر داشته باشی!
دستم روی دستگیره می شینه و قبل از فشردنش دست بزرگ هامون رو روی دستم حس می کنم و صدای خش گرفته ش رو نزدیک به خودم می شنوم:
_تسلیم نمی شیم.
بدون این‌که نگاهش کنم میگم:
_دیگه قدرتی برای جنگیدن ندارم.
لحن بم و مردونه ش باز آتیش به دلم می ندازه.
_ولی من دارم… با همه می جنگم تو فقط حواست به چشمات باشه،چون اگه بارونی بشن قدرت منم کم میشه.
لبخندی کم جون از این حرف روی لبم می شینه،سرم رو به سمتش می گردونم و از فاصله ی کم به صورتش خیره میشم.من لبخند به لب دارم و اون اخمی بین ابروهاش گره انداخته.
من ناامیدم و اون امید به جنگیدن داره،من کم آوردم و اون هیچی به روی خودش نمیاره.
من شکستم و اون چنان پشتمه که اجازه ی افتادن ندارم!
دستش آروم بالا میاد،می دونم باز اون انگشت هاش قصد پاک کردن اشک های چشمم رو دارن،اما این بار شانس اینکه گرمای دستش رو لمس کنم ندارم…چراکه میونه ی راه صدای طهورا بلند می‌شه و دست هامون پایین میوفته.
_امتیازم به میزبانیتون صفر،مهمون دعوت کردید همش تو آشپزخونه اید.ما هم به احترام شما باید جنگ بین روده هامون رو تحمل کنیم.

هامون نفسش رو فوت می کنه و با صدای آهسته ای میگه:
_توی این موقعیت همینا رو کم داشتم.
نگاهش رو به صورتم می ندازه و ادامه میده:
_صورت تو بشور بیا بیرون.
سری تکون میدم و هامون از آشپزخونه بیرون میره.به سمت شیر آب میرم و چند مشت آب سرد به صورتم می پاشم اما چشمام فریاد می زنن گریه کردم.التهاب و قرمزی این چشم ها چیزی نیست که با آب پوشیده بشه.
بی‌خیال،محمد که فهمید.طهورا هم بفهمه به درک که بره و به کل بیمارستان بگه زن دکتر صادقی غمگین بوده و گریه کرده،به درک که مردم هزار تا داستان بسازن…دیگه مسائل انقدر در نظرم بیخود شدن که حرف بقیه حتی گوشه ی ذهنم رو هم درگیر نمی کنه.
از آشپزخونه بیرون میرم…طهورا و محمد میز رو چیدن صندلی ها رو جلو آوردن و دور میز گذاشتن.
نگاهم رو به سمت هامون می کشونم که با نگرانی به من چشم دوخته.
لبخند تصنعی روی لب می نشونم و به سمت شون میرم و کنار هامون می شینم.
در واقع هم محمد بو برده و هم طهورا و اگه نگاه گاه و بیگاه و کنجکاوانه ی طهورا رو ندیده بگیرم هیچ کدوم به روی خودشون نمیارن و مدام سر به سر هم می ذارن.برعکس من و هامون که هر کدوم توی دنیای دیگه ای سیر می کنیم!
سر جمع حتی نصفی از بشقاب مون رو هم نمی خوریم.مدام به این فکر می کنم بعد از این که آزمایش دادم چی میشه؟ثابت میشه این بچه مال هاکانه…خوب خاله ملیحه و هاله باور می کنن من بی گناهم؟
خاله ملیحه رو خوب می شناختم،همیشه به بچه هاش اطمینان داشت،به این که شیر پاک خوردن،به این که به خطا نمیرن.یعنی ممکنه اتفاقات نظرش رو عوض کرده باشه؟
صدای هامون من رو از قعر افکارم به بیرون پرت می کنه.
_چرا نمی خوری؟
گیج نگاهش می کنم،قاشق رو توی بشقاب می ذارم و عقب می کشم.
_دیگه سیر شدم.
همزمان محمد میگه:
_دستت درد نکنه آرامش خیلی خوشمزه بود.
قبل از این که منتظر تشکری از جانب من بمونه خطاب به هامون ادامه میده:
_کاری با من نداری داداشم؟
هامون که انگار برای رفتن شون لحظه شماری می کرد از جا بلند میشه و جواب میده:
_نه،فردا طرفای صبح دو ساعتی کار دارم،به احمد می سپارم چند تا مریضا رو کنسل کنه ولی بازم تو حواست به این جا باشه،می دونی که زیاد وارد نیست.

محمد سری تکون میده و می‌گه:
_اون که به چشم ولی مشکلی که پیش نیومده؟
فقط نیم نگاهی کوتاه به من می ندازه و در جواب محمد میگه:
_نه،چیز مهمی نیست.
محمد سری تکون میده و خطاب به طهورا میگه:
_بلند شو بریم!
صدای اعتراض طهورا بلند می‌شه:
_بابا بذار این غذا هضم بشه،چای بخوریم میریم دیگه چه عجله ایه؟
با اون چشمای دریده ش به محمد نگاه می کنه و نگاه تند و تیزی دریافت می کنه که باعث میشه نفسش رو فوت کنه و بی میل بگه:
_باشه بابا.
بلند میشه و اول از هامون سپس از من خداحافظی می کنن و کمتر از دو دقیقه تنها کسایی که توی اون مطب باقی می مونن من و هامونیم.
کمی من و من می کنم و در نهایت میگم:
_من و برسون خونه ی مارال،شبم همون جا می مونم.
بشقاب ها رو برمی داره و حینی که به سمت آشپزخونه میره با صدای خشکی جواب می‌ده:
_لازم نکرده.
دنبالش روونه می شم و معترض میگم:
_هامون من به محض اینکه پام و توی اون خونه بذارم مامانت میاد سراغم،باور کن توان چشم تو چشم شدن رو باهاش ندارم.
از آشپزخونه بیرون میاد و مقابلم می ایسته.
در جوابم میگه:
_تهش چی؟
_تهش معلومه فقط من و تو داریم سعی می کنیم عوض کنیم وگرنه جفتمونم می دونیم تهش چی میشه.
سری تکون میده و می‌گه:
_آره،تهش اینه که می زنم به سیم آخر دست تو میگیرم از این مملکت فرار میکنیم.این دیگه ته تهشه.
_می تونی؟مادرتو ول کنی،هاله رو ول کنی و با من فرار کنی؟فکر کردی من به چنین زندگی راضیم هامون؟تو بارها خواستی از اون خونه بری و نتونستی دل بکنی حالا می تونی از این کشور بری اونم به خاطر دختری که…

حرفم رو ادامه نمیدم،در واقع نیازی به ادامه دادن نیست.اون خودش خیلی خوب می فهمه چی می خوام بگم.دختری که داغ روی دلش گذاشته و برادرش رو کشته.
فاصله رو از بین می بره و دستم رو بین دست هاش می گیره و در حالی که سعی داره آروم باشه میگه:
_ببین سعیم و می کنم،قانعشون می کنم.اگه نشد…
وسط حرفش می پرم و میگم:
_اگه نشد اجازه بده از زندگیت برم،حتی اگه مجبور به فرار بودیم اجازه بده من تنهایی فرار کنم.
باز همون نگاه سرزنش گرانه ش حواله م میشه و جوابش رو با لحنی آغشته به خشونت و کلافگی می شنوم:
_چرا نمی خوام بفهمی که تو…
سرتاپا گوشم اما ادامه نمیده،نفسش رو فوت می کنه و ازم فاصله می گیره و بدون اینکه نگاهم کنه میگه:
_دیگه این مزخرفاتو به من نگو!
به سمت ظرف های روی میز میره،همه رو روی هم می ذاره و برشون میداره و به سمت آشپزخونه میره.
نگاهم رو به قامت مردونه ش می ندازم و میگم:
_چرا جمله تو تموم نکردی؟می ترسی یه حرف خوب از دهنت در بیاد و پرو بشم؟یا می ترسی خودم رو وبال گردنت کنم؟شاید هم به احساست مطمئن نیستی و می ترسی بگی و دو روز دیگه این احساس ته بکشه؟
بی خیال شستن ظرف ها میشه،نگاهم می کنه و جواب می‌ده:
_همون که اول گفتی،پرو میشی.حالا دکمه های پالتوتو ببند بریم.
دیرم شده،فردا خودم اینا رو جمع می کنم.
چشم غره ای بهش می ندازم که اصلا نمی بینه.شوفاژ رو خاموش می کنه و منتظر بهم خیره میشه…کیفم رو برمی دارم و به سمتش میرم که حرفش رو با تحکم بیشتری تکرار می کنه:
_ببند دکمه هاتو!
لج می کنم و جواب میدم:
_نمی خوام،دلم می خواد باز بمونه!
می خوام از کنارش عبور کنم و از مطب بیرون برم که بازوم رو می گیره و به سمت خودش می کشونه.
بدون این که به روی خودش بیاره یا عصبانی بشه دستش به سمت دکمه های پالتوم میره و یکی یکی می بندتشون.تمام مدت خیره نگاهش می کنم،شاید باور نکردنی باشه که یک اخمش برام خوشایند تر از خنده ی هزار نفر دیگه ست.
حاضرم ساعت ها بشینم و به این صورت مردونه و این اخم های در هم رفته نگاه کنم،اگه بهانه می گیرم فقط به خاطر اینه که بیشتر بهم توجه کنه.هر چند یک نگاه کوتاه از جانبش کافیه تا بال در بیارم و روی ابرها راه برم.
دکمه هام رو تا انتها می بنده،موهایی که از شالم بیرون افتاده رو به عقب می فرسته و شالم رو روی سرم مرتب می کنه و رضایت مندانه به صورتم خیره میشه.
دست هاش رو دو طرف صورتم می ذاره،سرش رو جلو میاره و بوسه ای به پیشونیم می زنه و می‌گه:
_نگران نباش دختر کوچولو.حل میشه!
نا خودآگاه ته دلم قرص میشه و انگار قدرت هامون به منم منتقل میشه،حس می کنم کنارش می تونم بجنگم.
لبخندی می زنم،دستم رو توی دستش می گیره و همراه هم از مطب خارج می شیم.
نمی دونم چی در انتظارمه،نمی دونم توان مقابله با خاله ملیحه رو دارم یا نه!
اما اینو مطمئنم،هر چی که بشه…هر اتفاقی هم که بیوفته هامون کنارمه و شاید خدا هنوز فراموشم نکرده چون که توی این بلبشو من هامون رو دارم،دخترم رو دارم.شاید هنوز نفهمیدم باید به جای قهر کردن کمی هم شده شکر گذارش باشم.

پلاستیک های خرید رو صندلی عقب می ذاره و خودش هم سوار میشه.
نگاهی به برفی که روی سرش نشسته می ندازم،خم می شم و دونه های برف رو از روی موهاش تکون میدم.کوتاه نگاهم می کنه و می‌گه:
_هنوزم تو کتم نمیره تو این هوا تنها بلند شدی اومدی مطب.
لبخندی می زنم و میگم:
_بیخیال،چیزی که نشد.
استارت می زنه و جواب می‌ده:
_حتما باید چیزی بشه؟خودت باید حواس تو جمع کنی.
ماشین راه میوفته و با لبخند،مطیعانه میگم:
_چشم.
یک تای ابروش بالا می پره و از گوشه ی چشم نگاهم می کنه.هر چه قدر به خونه نزدیک تر میشیم اضطرابم بیشتر می‌شه.به خیابون های خلوتِ یخ زده و برفی که نرم نرم از آسمون پایین میاد خیره میشم و دعا می کنم مسیر طولانی تر بشه.
می دونم که الان هامون بعد از رسوندن من به بیمارستان میره و بدون شک من باید تک و تنها مورد ترکش های خاله ملیحه و هاله قرار بگیرم.
توی این اوضاع کاش عمه خانم و فروزان نبودن،اگه اونا از مسئله بویی ببرن…

رشته ی افکارم با حس گرمای دست هامون روی دست هام پاره می‌شه.
نگاهی به هامون می ندازم اما اون با اخم به روبه رو زل زده،دستم رو به سمت لب هاش می بره و چند بوسه ی عمیق و پی در پی پشت دستم می زنه و در نهایت فشاری حمایت گر به دستم میده.
با همین فشار کوچیک خیلی حرف ها بهم می زنه،انگار بهم قول میده که تنهام نمی ذاره.که اتفاقی نمیوفته.
با لبخند نگاهم و به رو به رو می دوزم،وارد خیابون اصلی خونمون میشه و از کنار پارک عبور می کنه،چیزی تا رسیدنمون نمونده که ماشین رو با ترمز شدیدی نگه می داره.
وحشت زده دستم رو به داشبورت می گیرم و ترسیده از این ترمز ناگهانی به هامون نگاه می کنم.
با ناباوری به نقطه ای زل زده،مسیر چشم هاش رو دنبال می کنم و با دیدن هاله و میلاد کنار هم بند دلم پاره می‌شه.
با فاصله ی کمی کنار هم نشسته بودن و دست تو دست هم حرف می زدن،از اون بدتر نگاه خیره ی میلاد بود.درست مثل یه شکارچی که با لذت به شکارش نگاه می کنه و هاله این رو نمی فهمید.
با ترس نگاهم رو به سمت هامون می چرخونم،با دیدن خشم توی چشم هاش می ترسم،از اینکه خون به پا بشه می ترسم،از اینکه بلایی سر خودش یا کسی بیاره می ترسم.
بدون اینکه نگاهم کنه با فکی قفل شده می غره:
_بمون تو ماشین تا بیام.
می خوام حرفی بزنم که مهلت نمیده و با عصبانیت پیاده میشه.دستم به سمت دستگیره ی در میره اما توان باز کردنش رو ندارم،در واقع از این همه استرس می ترسم،که بلایی سر بچه‌م بیاد…
هاله متوجه ی هامون میشه و من چشم هام و می بندم تا نبینم،حتی با وجود پنجره ی بسته ی ماشین باز هم صدای فریادش رو می شنوم.
دست هامو محکم روی گوش هام می ذارم،اما چه فایده؟با چشم بسته توی سرم هزار تا تصویر وحشتناک رو مجسم می کنم.
آخ هاله،آخ…کاش یه کم دست از لجبازی برمی داشتی و چشم هاتو باز می کردی،عاشق شدن جرم نیست ولی تو عاشقم نیستی.فقط برای فرار از تنهایی به یک نااهلی مثل میلاد دل بستی.
حتی نمی خوام تصور کنم هامون ممکنه بلایی سرش بیاره،خشم توی چشم هاش چیز ساده و گذرایی نبود.اون رگی که از غیرت بالا اومده بود نوید اتفاق های بدی رو میداد.
نمی دونم چقدر می گذره،اما طاقت نمیارم و نگران چشم هام و باز می کنم و سرم رو می چرخونم.
میلاد نقش بر زمین شده و هامون با خشمی بیشتر از قبل با نشون دادن انگشت اشاره ش تهدیدش می کنه.هاله کمی با فاصله تر از اون ها با ترس اشک می ریزه و به میلاد خیره شده.
نگاهم روی یقه ی پاره ی هامون و خونی که از دماغ میلاد جاریه میوفته!
معلوم نیست چطور زده که میلاد حتی توان بلند شدن هم نداره.می خوام پیاده بشم که هامون بازوی هاله رو می گیره و به سمت ماشین دنبال خودش می کشونه.

ناخودآگاه تنم منقبض میشه،از هامون می ترسم و خداروشکر می کنم که این خشمش برای من نیست و در عین حال دلم برای هاله می سوزه.
می دونم الان بازوش با چه قدرتی توی دست هامون فشرده میشه.
در عقب رو باز می کنه و هاله رو با عصبانیت روی صندلی عقب پرت می کنه،خودش هم سوار میشه و در حالی که تنش از خشم می لرزه ماشین رو روشن می کنه.
هاله با گریه و صدای بلندی میگه:
_واسه چی زدیش هان؟به تو چه که دخالت می کنی؟
با لحن بدی از هامون جواب می شنوه:
_ببند دهنتو!
_نه اتفاقا می خوام باز کنم،تو کی هستی که تو زندگی من دخالت می کنی؟فکر کردی ساکت می شینم؟این زن عوضیت و به پلیس لو میدم.جفت تونم برید به درک!
صدای فریاد هامون رو می شنوم و بیشتر به در می چسبم:
_گفتم صداتو ببر!نذار تو خیابون یه بلایی سرت بیارم.
صدای پوزخند صدادار هاله رو می شنوم و بعد کلام طعنه آمیز و زهرآگینش رو:
_همین کارت مونده،وقتی با یه قاتل زیر یه سقفی و ازش حمایت می کنی بعید نیست خواهر خودِتو بکشی.
تنم از کلمه ی قاتلی که بهم نسبت داده شده می لرزه،به راستی که من قاتل بودم و چقدر دردناکه که هیچ دفاعی از خودت نداشته باشی.
هامون جوابش رو نمیده و دو دقیقه ی بعد ماشین رو با ترمز بدی جلوی خونه نگه می داره.
انگار حضور من رو از یاد برده،پیاده میشه و در سمت هاله رو باز می کنه و در حالی که از خشم تمام رگ های گردنش نمایانه با همون لحن تندش می غره:
_گمشو پایین.
از توی آینه ترس رو توی چشم های هاله می بینم،می فهمم می خواد به روی خودش نیاره اما مگه میشد هامون رو با این حال رو به روی خودت ببینی و نترسی؟
وقتی تکونی نمی خوره هامون بازوش رو می گیره و با قدرت می کشه.در ماشین رو می بنده و باز بی توجه به من هاله رو به سمت خونه می کشونه.
سوئیچ رو بر می دارم و پیاده میشم،ماشین رو قفل می کنم و با احتیاط به سمت خونه میرم.
پله ها رو طی می کنم و با بالا رفتن هر پله صدای داد و فریاد رو بلند تر می شنوم.
در خونه ی خاله ملیحه تا آخر بازه،مرددم که داخل برم یا نه!با شنیدن صدای فریاد هامون طاقت نمیارم و نگران وارد میشم.
با دیدن هاله افتاده روی زمین و هامون بالای سرش با ترس نگاهشون می کنم.کمی اون طرف تر عمه خانم ایستاده و خاله ملیحه در حالی که اشک می ریزه شونه های هاله رو گرفته.
فریاد هامون دوباره چهار ستون بدنم رو می لرزونه:
_تو کی انقدر گستاخ شدی که اجازه بدی یه لندهور حروم زاده دست بهت بزنه هان؟انقدر بدبختی که نشستی ور دل یه نامحرم تا اون دلداریت بده؟آخه تو با کی لج کردی؟با من؟احمق پای زندگی خودت وسطه!
گونه ی قرمز هاله نشون میده از هامون سیلی خورده،اما افسار پاره کرده و انگار هیچ چیز براش مهم نیست که با اشک داد می زنه:
_آره،چون اون حروم زاده ای که میگی حرف منو می فهمه،دردم و می فهمه.چون توی این خانواده ی لعنتی یک نفر هم نیست تا بپرسه تو چه مرگته!
صدای هامون بلند تر میشه:
_تو هم به خاطر این دلایل مسخره باید کنار یه مرد نامحرم بشینی و دستش رو بگیری!!
این بار هاله دیوانه وار داد می زنه:
_نامحرم نیست.

سکوت سنگینی حکم فرما می شه،حتی خاله ملیحه به هاله زل زده.نگاهم روی هامون مات شده،قسم می خورم حتی نفس هم نمی کشه.
هاله پشیمون از حرفش،این بار با صدای ضعیف تری میگه:
_ازش خواستم یه صیغه ی محرمیت ساده بخونه،به خدا داداش کار اشتباهی نکردم فقط واسه اینکه…
حرفش رو ادامه نمیده،خاله ملیحه ضربه ی محکمی به گونه ش می زنه و میگه:
_خدا منو مرگ بده از دست تو راحت بشم.
عمه خانم با زهر کلامش میگه:
_توی تربیت بچه هات کم گذاشتی ملیحه.همین مونده توی فامیل بپیچه. یه دختر مجرد سر خود صیغه میشه؟اون هم صیغه ی هر نا اهلی؟
نگاهم فقط روی هامونه،برای لحظه ای می ترسم بلایی سرش بیاد.صورتش از قرمزی گذشته و به کبودی می زنه،پیشونیش از گرمای درونش عرق کرده و کاملا معلومه چه آتیشی توی وجودش شعله می کشه.
دستش که به سمت کمربندش میره دست منم روی شکمم گذاشته میشه،هاله به وحشت نگاهش می کنه.عمه خانم هم این بار می ترسه و میگه:
_می خوای چی کار کنی پسر؟
خاله ملیحه انگار تازه می فهمه،خودش رو جلوی هاله می ندازه و با در حالی که چشم هاش از اشک به خون نشسته میگه:
_به خدا حلالت نمی کنم اگه بخوای دخترم و کتک بزنی.
هیچ کدوم از حرف ها روش اثر نداره،کمربندش رو می کشه و مچ دست هاله رو می گیره و بلند می کنه و با خشم می غره:
_من این و امروز آدمش می کنم.
هاله از ترس زبونش بند اومده،عمه خانم سعی داره با حرفاش هامون رو متقاعد کنه و خاله ملیحه مدام جیغ و داد می کنه.اما من انگار کر شدم،با وحشت به هامون نگاه می کنم و می ترسم،تنم می لرزه با دیدن چشم هایی که به خون نشسته و کمربندی که یک بار روی من هم کشیده شد،اما این بار هامون با همیشه فرق داره.ترسناک شده،چشم هاش…چشم هاش قرمزه،انگار هامون نیست.اون مردی که من عاشقشم نیست یه غریبه ست!
قدرتش پیروز میشه و دست هاله رو به سمت اتاق می کشونه،خاله ملیحه دنبالشون می دوه.اما من…

نمی دونم چرا بچه م انقدر بی قراره،نمی دونم چرا چشمام هر لحظه سیاه تر میشه.من از مردها می ترسم،بی رحمن انگار زورشون به زن ها می رسه.مگه گناه هاله چی بود؟مگه گناه من چی بود؟
حس می کنم شلوارم خیس شده،اون قدر گیجم که احتمال نمیدم چی شده.چرا باید دختری رو به دنیا بیارم که به جرم عاشق شدن کتک بخوره؟یا به جرم دختر بودن بهش ### بشه؟
همون لحظه قسم می خورم دخترم رو طوری بار بیارم که متکی به هیچ مردی نباشه.حتی هامون…قول داده بود از دخترم مراقبت می کنه اما این دختر اگه زمانی عاشق شد باید کتک بخوره؟
اگه عاشق تیپ زدن بود باید بهش تعرض بشه؟
حس خیسی هر لحظه بیشتر میشه،مطالبی که توی اینترنت و کتاب ها خوندم یکی یکی جلوی چشمم میاد.کیسه ی آبم پاره شده بود،اما چرا؟تازه هشت ماهم شده بود.هنوز زوده! دستم رو روی شکمم می ذارم،واقعا تصمیم داشتم دختری رو به دنیا بیارم که کتک بخوره؟
شاید هم باید به دنیا می آوردمش و بهش یاد می دادم قوی باشه،اعتماد نکنه.سرخم نکنه،فقط چون دختره به این معنا نیست که حق هیچ کاری رو نداره.به دخترم یاد میدم عاشق بشه،ظرافت داشته باشه لاک بزنه،آرایش کنه،اما در عین حال شیر باشه بین این جماعتی که مثل گرگ دنبال شکار می گردن.
چشمام سیاهی میره و گوش هام کر شده.حتی غافلم که باید چی کار بکنم،فقط به دخترم فکر می کنم،دختری که نمی خوام کتک بخوره،نمی خوام غرورش شکسته بشه…از پسش بر میام؟
هیچ کس حواسش بهم نیست،اگه مامانم بود حتما می فهمید…اما الان حتی هامون هم نیست تا بفهمه.
هامون…چقدر راحته براش کتک زدن یک دختر و کمربند کشیدن روی کسی که قدرت جنگیدن باهاش رو نداره.
دستم رو به دیوار بند می کنم،صدای داد و فریاد میاد و من دلم می سوزه،اگه توان داشتم…اگه لال نمی شدم می رفتم و هر چی حرف سر دلم چرخ می خورد بار هامون می کردم اما الان مهم دخترمه،من می خوامش.نمی خوام از دستش بدم.
موبایلم رو از جیبم بیرون میارم،موبایل علنا توی دستم می لرزه.به هزار بدبختی پسوردش رو می زنم و روی شماره مارال مکث می کنم.جز اون کسی به ذهنم نمی رسه.اسمش رو لمس می کنم و تلفن رو کنار گوشم می گیرم،به محض بله گفتنش با صدایی که شک دارم متعلق به من باشه میگم:
_مارال،کیسه ی آبم پاره شده.کسی نیست برسونتم بیمارستان.میای؟
صدای نگرانش توی گوشم می پیچه:
_چی میگی آرامش؟حالت خوبه؟معلومه که میام تو رو خدا به خودت فشار نیار زود می رسم.
بدون اینکه چیزی بگم تماس رو قطع می کنم،همزمان هامون هم از اتاق بیرون میاد…با همون کمربند توی دستش،با همون صورت کبود،با همون چشم های قرمز…
با دنیایی حرف نگاهش می کنم،نگاهش گذرا از روم عبور می کنه اما دوباره چشم هاش به سمتم می چرخه و روم مکث می کنه.
نگرانی توی چشم هاش می دوه و به سمتم میاد.

نگاهم روی کمربند توی دستش ثابت مونده،هر چقدر که بهم نزدیک تر میشه عقب تر میرم.
روبه روم می ایسته،بازوم رو می گیره و با نگرانی می پرسه:
_چت شده آرامش؟
همچنان نگاهم خیره به اون کمربنده.بازوم رو از دستش می کشم و با صدای ضعیفی میگم:
_چیزی نیست.
_چه طور نیست؟رنگت مثل گچ دیواره!
چشم هام رو با دنیایی حرف بهش می دوزم و میگم:
_به مارال زنگ زدم.
سر از حرفم در نمیاره و فقط نگاهم می کنه.نیروم هر لحظه بیشتر تحلیل میره.با صدای ضعیف تری ادامه میدم:
_باهاش میرم بیمارستان…
می خواد چیزی بگه که صدای عصبی خاله ملیحه بلند میشه،حینی که به سمتم میاد با غضب میگه:
_همش تقصیر توئه دختره ی نمک نشناس.
بهم می رسه و بدون لحظه ای درنگ سیلی محکمی به گوشم می زنه که هوش از سرم می پره.
هامون خودش رو جلوی من می ندازه و با صدای عصبانی و بلندی می غره:
_مــامـان!
لبخند تلخی می زنم،خاله ملیحه میگه:
_چیه؟می خوای منم بزنی؟اگه این دختره هاکان و…
هامون این بار با صدای بلند تری وسط حرف مادرش می پره:
_مامان… بس کن.
دیگه نمی ایستم تا گوش بدم با قدم های سست از خونه بیرون میرم،این سیلی در مقابل این همه درد اصلا احساس نشد،حتی غمگین هم نشدم از اینکه چرا سیلی خوردم چون وقتی خودم رو جای خاله ملیحه می ذاشتم می دیدم حق داره. ماتم زده به اون همه پله نگاه می کنم.کمرم خم شده و هر لحظه بیشتر احساس خیس بودن کلافه م می کنه.
سرم گیج میره و در عین حال مقابله می کنم،اگه اتفاقی برای بچه م بیوفته حتی ثانیه ای مکث نمی کنم و خودم رو می کشم.
در حال نگاه کردن به پله هام که کسی از پشت بازوم رو می گیره و صدای هامون رو می شنوم:
_ببینم صورتتو.
تا به خودم بیام چونه م اسیر دستش شده،اون نگاه به گونه م می کنه و من نمی خوام لحظه ای به چشم هاش نگاه کنم.صورتم رو پس می کشم و بدون هیچ حرفی اولین پله رو پایین میرم!برای لحظه ای می ترسم از آبی که شلوارم رو خیس کرده و ناخودآگاه میگم:
_کیسه آبم پاره شده.
صدای ناباور هامون بلند می‌شه:
_چی؟؟؟
جوابی نمیدم،یک پله پایین میاد و در حالی که دستپاچه شده و نگرانه دست زیر پاهام می ندازه و بلندم می کنه.
معترض میگم:
_نکن هامون،سنگین شدم.
نگاهی به صورتم می ندازه و تند ترپله ها رو پایین میره،از صورت قرمز و پیشونی عرق کرده ش معلومه اذیت شده.آخه اون دختری که قبلا بلند کرده بود کجا و یک زن باردار کجا؟
در حیاط رو باز می کنه،همون لحظه صدای ترمز ماشینی میاد و مارال با نگرانی پایین میپره و به سمتمون میاد و می پرسه:
_چی شده؟
با صدای ضعیفی می نالم:
_منو بذار زمین،می خوام با مارال برم.
نگاه تندی از هامون و نگاه ناباوری از مارال دریافت می کنم.اعتنایی به حرفم نمی کنه،می خواد در ماشین رو باز کنه که تازه می فهمه خبری از سوئیچ نیست.دست من بود اما نمی خواستم حرفی بزنم…ترجیح می دادم با مارال برم.
رو به مارال می کنه و میگه:
_در ماشین تو باز کن.
مارال با گیجی نگاهش می کنه و این بار هامون با صدای بلندی داد می زنه:
_کری مگه؟سوئیچ ماشینم نیست باز کن درو.
مارال به خودش میاد و دست پاچه در رو باز می کنه،هامون با احتیاط کمکم می کنه روی صندلی بشینم و خودش هم سوار میشه.
مارال هم صندلی عقب می شینه و همون لحظه ماشین به راه میوفته،اشک روی گونه هام می غلطه و نگرانم.از این که بلایی سر بچه م بیاد می ترسم.هامون با سرعت رانندگی می کنه،دستش رو روی گونه م می ذاره و با صدای نگرانی میگه:
_نترس عزیزم،چیزی نمیشه.

مارال میگه:
_آخه چرا این جوری شد؟
صورتم رو عقب می کشم،با کلافگی ضربه ای به فرمون می کوبه و می‌گه:
_همش،تقصیر منه.نباید ازش غافل می شدم!
مارال می‌گه:
_خدا به خیر بگذرونه،آرامش نترسی ها خیلی ها زودتر از موعد بچه شون به دنیا میاد.
نمی دونم این چه احساسی ضعفیه که به تمام احساساتم غلبه کرده،باوجود همه چیز دلم یه خواب طولانی مدت می خواد.انگار خستم،خیلی خستم!
بهش نگاه می کنم و با صدای آرومی می گم:
_هامون…
با نگرانی بهم نگاه می کنه و میگه:
_جانم!
به نیم رخ مردونه ش خیره میشه،دیگه ترسناک نیست اما تصویر اون مرد خشمگین با اون چشم های قرمز و کمربند ثانیه ای از جلوی چشمام کنار نمیره.
باصدای ضعیف تری میگم:
_بهم یه قولی میدی؟
بی درنگ جواب می‌ده:
_هر قولی که باشه!
اشکی از گوشه ی چشمم می چکه که پاکش می کنم و ادامه میدم:
_اگه بلایی سر بچه م اومد،نذار چشم منم به این دنیا باز بشه.نمی خوام بار خودکشی روی دوشم بیوفته!
با صدای عصبانی میگه:
_این چه مزخرفاتیه که میگی؟
_هیش،هنوز حرفم تموم نشده…اگه به هر دلیلی نتونستم از عهده ش بربیام،اگه توانایی نداشتم و کم آوردم اگه بلایی سرم اومد…
با مکث ادامه میدم:
_قول بده هیچ وقت دخترم و نزنی!
مات می مونه،چشمه ی اشکم می جوشه و ادامه میدم:
_قول بده هامون،نباید دست روش بلند کنی…نباید صداتو براش بالا ببری.اگه عاشق شد،اگه عاشق آرایش کردن و تیپ زدن بود هر اشتباهی هم که کرد،دستت و روش بلند نکن.بهم قول بده.

مارال با صدای لرزونی میگه:
_آرامش این همه آدم بچه شونو به دنیا میارن اتفاقی نمیوفته که تو وصیت می کنی.
به جای مارال به چهره ی در هم رفته ی هامون نگاه می کنم و جواب می‌دم:
_شاید قسمتم این باشه،درست مثل سرنوشتم که با بقیه فرق داشت.
با پایان این جمله م سکوتی توی ماشین حکم فرما میشه،سرعتی ماشین هر لحظه بیشتر میشه و هر بار که به هامون نگاه می کنم گرفتگی صورتش بیشتر و اخم هاش در هم تر شده.
هیچ حرفی نمی زنه،حتی قول هم نداد.حتی به خاطر حرف هام پرخاش هم نکرد،فقط خدا می دونه چه احساس بدیه که دلت نه مرگ بخواد و نه زندگی!
باز نگه داشتن چشم هام برام دشوار شده،یه کم خوابیدن که عیبی نداره داره؟دستم رو روی شکمم می ذارم و چشم هام و می بندم.با چشمِ بسته دختر بچه ی زیبایی رو می بینم که روی پای هامون نشسته و موهاش پدرانه توسط دست بزرگ و حمایت گر هامون نوازش می‌شه.
لبخندی روی لبم می شینه،کم عمق و کوتاه.اما اون لبخند خیلی زود محو می‌شه،چون این بار اون دختر بزرگ شده،عاشق شده،حالا چه درست چه غلط دل بسته و مردی رو می بینم که با چشم های قرمز و خشمگین نگاهش می کنه و کمربند دستش گرفته.تمام تنم می لرزه…گرمای دستی رو حس می کنم اما در واقع پر شدم از بی حسی!اون دست رو فشار میدم تا با همون فشار ازش قول بگیرم تا راحت چشم هام بسته بشه اما نه اون از فشار دستم چیزی می فهمه،نه من صدایی جز یه بوق ممتد می شنوم.
یواش یواش همون بی حسی هم پر می کشه و تنها چیزی که می مونه یه تاریکی مطلقه!

هامون_
جلوی در اتاق با آشفتگی قدم می زند و هر دم کلافه تر از قبل نگاهش را به تابلوی ورود ممنوع می اندازد.
صدای گریه ی مارال اعصابش را خراب تر می کند،آن قدری که کلافه می شود و به او می توپد:
_دو دقیقه آروم بگیر،چیزی نمیشه.
صدای فین فین مارال و بعد صدای بغض دارش ته دلش را بیشتر از قبل خالی می کند.
_می ترسم آخه،ندیدی یهو بیهوش شد؟تازه این وسط باید عمل کنه…اگه طاقت نیاره چی؟
نگاه تند و تیزی حواله ی او می کند،آن قدری که مارال طاقت نمی آورد و چشمانش را به زمین می دوزد.
فقط خدا می داند با چه حالی زیر آن برگه را امضا کرد تا اجازه دهد بچه با عمل به دنیا بی آید.چرا که کیسه ی آب پاره شده و دکتر ها هم مجبور شدن برای خفه نشدن بچه فورا دستور عمل بدهند.
نگاهش را به کسایی که پشت در مثل او انتظار می کشند می اندازد،هیچ کدام حال او را ندارند.
کلافه تر برای بار پونزدهم توی این یک ربع زنگ کنار اتاق را می زند و طولی نمی کشد که پرستاری در را باز می کند.بدون وقفه و با نگرانی می پرسد:
_خبری نشد؟؟
پرستار که گویا از دست این مرد کلافه شده جواب می دهد:
_آقای دکتر از شما بعیده،عرض کردم که فعلا خبری نیست.خودم مطلعتون می کنم!

بدون حرف قدمی به عقب برمی دارد و روی صندلی های به هم چسبیده ی آبی رنگ می نشیند و هر دو دستش رو لای موهاش فرو می برد و آرنج هایش را تکیه به زانوانش می زند.از خودش بیزار است،دلش می خواد اسلحه ای را روی سرش بگذارد و کار خود را خلاص کند…
اگر بلایی سرِ…
فورا این افکار را پس می زند و طبق دستور خودخواهانه ای زیر لب می گوید:
_باید سالم از اون اتاق بیرون بیاد.
نگاهی به ساعت می اندازد،برای دومین بار لحظات کشنده ای را پشت در اتاق عمل سپری می کند.حتی نمی خواهد به بار قبل فکر کند،شاید نیاز به یک فراموشی داشت تا برادرش را از یاد ببرد،تا دلش انقدر هوای برادر چشم آبی اش را نکند.هر بار یاد هاکان گند می زند به حس آرامشی که دارد!
بی طاقت بلند می شود و کف موزائیک شده ی بیمارستان را با قدم هایش متر می کند،صدای خش گرفته ی مارال رشته ی افکار درهمش را پاره می کند:
_چرا این طوری شد؟تو اذیتش کردی نه؟آخه چی از جون اون دختر می خوای؟دیگه تا کی باید عذاب بکشه؟اگه بمیره…
حرف مارال را با صدای محکم و خشمگینش قطع می کند:
_اون نمی میره.
مارال با جسارت بلند می شود و جواب می دهد:
_آره دیگه همه ی اختیارش دست توئه.این بارم لابد با حرفات دلشو سوزوندی که انقدر غمگین بود،این دفعه که به هوش اومد نمی ذارم با تو زیر یه سقف بمونه.وادارش می کنم ازت جدا بشه!

با این که حرف های مارال همه از روی عصبانیت است اما باز هم با اسم جدایی خشم درونش شعله می کشد.با غیظ قدمی به سمتش بر می دارد و می غرد:
_تو کی باشی؟
جسورانه از مارال جواب می شنود:
_خواهرشم،فکر کردی بی کسه؟قبول کنه ازت جدا بشه رو جفت چشمای من جا داره.تازه شم…
با مکث خیلی کوتاهی ادامه می‌دهد:
_اگه جنابعالی جفت پا وسط زندگیش نمی پریدی پسرخاله م خواستگارش بود،البته هیچی عوض نشده انقدر خاطرشو می خواد که با یه بچه هم قبولش کنه.شک نکن مثل تو هم هر لحظه عذابش نمیده!

تند حرف زده بود،از روی حرص پای پسرخاله ی خاطرخواهی که اصلا وجود خارجی نداشت را وسط کشیده بود تا این مرد را عصبانی کند.به هدفش رسیده بود،تیر درست به همان نقطه ای که می خواست برخورد کرد و آتش خشم را در چشمان مرد مقابلش دید.
رضایت مند از کارش به او نگاه می کند تا این که صدای خشمگین هامون ناخواه ترسی را ته دلش می اندازد:
_پسرخالت انقدر بی ناموسه که خاطرِ یه زن شوهر دار و می خواد؟تو چی؟روبه روی کی وایستادی و حرف از طلاق می زنی؟هوم؟

قبل از این‌که مارال جوابی بدهد انگشت اشاره اش را به سمت خروجی می گیرد و می غرد:
_گور تو گم کن!
مارال با سرکشی روی صندلی می نشیند و می گوید:
_همین جا می شینم تا ببینم چطور می خوای بیرونم کنی،یه نگاه به اطراف بنداز.این همه آدم این جا نشستن منم دلم می خواد بشینم کاری هم از دست شما بر نمیاد.

نگاه تندی به او می اندازد،آن لحظه بدش نمی آمد که فریاد بلندش را بر سر این دختر بکوبد و ادبش کند اما وقتی به اطراف نگاه می اندازد مجبور است ملاحضه کند.بقیه چه گناهی کرده بودن؟او اعصابش داغون و دلش آشوب بود.آرامش او سلب شده بود،قلب او بی قرار بود.

در اتاق باز می شود و همان پرستار بیرون می آید،قبل از همه هامون به سراغش می رود اما او با چشمانش اطراف را می کاود و رو به دو زنی که آنجا ایستادند می گوید:
_دخترخانمتون به سلامتی فارغ شدن،هم مادر سالمه هم بچه.
نفس حبس شده از سینه ی آن دو آزاد می شود و هامون با لحن کلافه ای می پرسد:
_آرامش چی؟
پرستار صدایش رو پایین می آورد و می گوید:
_آقای دکتر می دونید مردا حق ایستادن این جا رو ندارن،درک می کنم نگرانید ولی لطفا تشریف ببرید طبقه ی بالا خبری شد بنده شخصا میام بهتون میگم!

کلافگی اش بیشتر می شود،همین کم بود که با این حالش از آرامش دور شود.نفسش را فوت می کند و می پرسد:
_حالش خوبه دیگه نه؟
پرستار فقط سری کج می کند،نگاه تندی به او می اندازد و دلش می خواهد بپرسد پس تو چه غلطی آن جا می کنی اما به سختی خودش را کنترل می کند.دل نگرانش را همان جا،جا می گذارد و از پله های کوتاه بالا می رود.
همان لحظه چشمش به ستاره میوفتد،بدون درنگ به سمتش می رود و صدایش می زند:
_خانم حیدری.
ستاره برمی گردد و با دیدن هامون لبخندی می زند و جواب می‌دهد:
_سلام آقای دکتر.احوال شما؟
بی حوصله سری تکان می دهد و می گوید:
_آرامش امروز کیسه ی آبش پاره شد.
چشم های ستاره از حیرت پر می شود و می گوید:
_الان این جاست؟
هامون جواب می دهد:
_آره طبقه ی پایینه.می دونید که دیابت بارداری داره،من خیلی نگرانشم!
ستاره سری تکان می دهد و می گوید:
_نگران نباشید،من الان میرم پایین…انشالله که طوری نمیشه.
سری تکان میدهد و با نگرانی می گوید:
_خبری شد بهم بگین.
ستاره با گفتن کلمه ی “حتما”از او دور می شود و از پله ها پایین می رود.
تا لحظه ی آخر با نگاه بدرقه اش می کند،نفسش را فوت کرده و به طبقه ی بالا می رود.محمد را می بیند که با روپوش سفید پزشکی در حال شوخی با یکی از پرستارهاست.به حالش غبطه می خورد،همیشه ی خدا بی خیال بود و انگار هیچ غمی در زندگی اش نداشت.
به سمتش می رود،محمد با دیدنش ابرو بالا می اندازد و حرفش را با پرستار جوان تمام می کند،به سمتش می رود و لبخند به لب می گوید:
_علیک سلام!چیه رفیق پنچری؟
سری به طرفین تکان می دهد و با صدایی خش گرفته می گوید:
_گند زدم به زندگیم محمد.
با این حرف محمد هم جدی میشود و با کمی نگرانی می پرسد:
_چی شده؟
بی توجه به سؤالش پشت گردنش را مالش می دهد و با عذابی که مثل خوره به جانش افتاده می گوید:
_من ترسوندمش،منِ احمق بازم نتونستم خودم و کنترل کنم.
به چشم های قهوه ای سوخته ی محمد که حالا انگار بویی از ماجرا برده و به او نگاه می کند چشم می دوزد و تقریبا می نالد:
_اگه بلایی سرش بیاد…
صدای سرزنش بار محمد را می شنود:
_بازم زدیش؟
سرش رو به طرفین تکان می دهد.سرزنش کلام محمد به نگاهش هم سرایت می کند و این بار با لحن تند تری می گوید:
_چرا دیگه…بازم اون یه چیزی گفت تو هم زدیش لابد الانم حالش بد شده و تو باز عذاب وجدان گرفتی آخه چرا انقدر دست رو این دختر بلند می کنی؟

کلافه از قضاوت های محمد می گوید:
_نزدمش،فقط امروز…
نمی تواند حرفش را کامل کند و بگوید خواهرم را با پسر غریبه دست در دست هم دیدم.نمی تواند بگوید خواهرم صیغه ی یک پسر لاابالی شده…نمی تواند بگوید ترس از آه آرامش چشمم را کور کرد،از میان دو لبش فقط چند کلمه جاری می شود:
_وقتی با هاله دعوا می کردیم ترسیده.
_بازم اون پسره؟
نگاهش را از رفیقش می گیرد و تنها سری تکان می دهد،آهی از سینه ی محمد بیرون می آید و با لحنی دلجویانه می گوید:
_بار قبلی هم حالش بد شد،الان چطوره؟
_مجـبور شدن بچه رو با عمل به دنیا بیارن،فعلا که خبری نیست.
رویش رو برمی گرداند و با کلافگی دستی به موهایش می کشد و می گوید:
_دارم دیوونه میشم.
همان لحظه صدای محمد را می شنود:
_از عذاب وجدان؟
نگاهش را به تندی به محمد می اندازد،حرفی برای گفتن ندارد.محمد با پوزخندی صدا دار می گوید:
_اگه عذاب وجدانه زیاد ناراحت نباش رفیق زود از سرت می پره،اما اگه دردت اون جاست،بحثش فرق می کنه.
و با انگشت اشاره به سمت چپ سینه اش می کوبد.
سکوت می کند،جوابی ندارد که بدهد.او هنوز تکلیفش را با خودش هم نمی داند چطور می تواند جواب سؤال محمد را بدهد!تنها چیزی که می داند این است که به هیچ قیمتی نمی خواهد آرامشش را از دست بدهد،آن دختر را کنار خودش می خواد.حتی اگر قاتل باشد،حتی اگر قاتل برادرش باشد…حتی اگر…
صدای ستاره رشته ی افکارش را پاره می کند و او را از دنیای آشفته ی ذهنش بیرون می کشد.
_آقای صادقی.
برمی گردد و با دیدن صورت نگران ستاره،حس می کند چیزی در دلش فرو می ریزد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.