خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۳۰

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سرم رو بین دست هام می فشارم و چشم هام رو چند لحظه می بندم تا آروم بگیرم،دونه های سفید برف از آسمون سرازیرن و از اون همه درخت چیزی جز چند تا چوب بلند برفی نمونده.واقعا حاضرم ساعت های توی این هوا بشینم اما دوباره توی اون جمع برنگردم.
بعد از دوهفته استرس اومدن عمه خانم بالاخره کابوس حقیقی شد و امشب هر دو ساعت هفت شب به مشهد رسیدن،به مناسبت اومدن باشکوه عمه خانم و فروزان مهمونی بزرگی توی خونه ی خاله ملیحه برگزار شده.
مهمونی که برای من بیشتر جنبه ی عزا داره چون از همون اول زهرِ زبون هر دوشون وارد خونم شد و کامم رو تلخ کرد.
لحظه ی آخر هم تا چشم هامون دور شد،عمه خانم رسما اعلام جنگ کرد.علنا توی صورتم گفت مادرت قاتل بی رحمی بود که لیاقت مرگی سخت تر از این رو داشته،با صراحت تمام گفت تو هم بی تقصیر نیستی و کم از قاتل نداری،توهینش به من به جهنم اما آخه مامانم چرا؟
فروزان هم طوری رفتار می کرد که بهم بفهمونه توی زندگی هامون هیچ چیز جز یه سر بار نیستم.
اشکم به یاد حرفاشون سرازیر میشه،بد دلم شکست اما حرف هاشون وقتی عذاب آور می شد که حقیقت رو یا تلخی توی صورتم می کوبیدن،اون ها نمی دونستن اما من که می دونستم که مقصر مرگ هاکان منم!می دونستم که من به زندگی هامون تحمیل شدم و خدا می دونه شنیدن این حرف ها چقدر دردناک بود.
صدای باز شدن در راه پله ها رو می شنوم و سرم رو بلند می کنم،قامت استوار و بلند هامون رو بین سفیدی برف ها می بینم،نگاهی به من که روی صندلی زیر سایه بون نشستم می ندازه و اخمی بین ابروهاش میوفته.
به سمتم میاد و با لحن عصبانی سرزنشم می کنه:
_توی این هوا مگه جای نشستنه؟بی هوا و بدون خبر غیب میشی.رفتم بالا کلی دنبالت گشتم!
لبخند بی معنایی تحویلش می دم و چیزی نمی گم.
با همون لحن خشنش بهم دستور میده:
_بلند شو بریم بالا.
نگاهی به صورت گرفته ش می ندازم،کاملا معلومه اوقاتش تلخه.
مغموم میگم:
_میشه یه کم دیگه بشینم؟
عمیق و معنادار نگاهم می کنه و بعد از چند ثانیه مکث می پرسه:
_حرفی بهت زدن؟
نگاهی به تیکه های بزرگ برف که از دل گرفته ی آسمون به زمین می ریزه می ندازم و آهسته جواب می‌دم:
_نه.
کلافگی خیلی خوب توی حرکاتش پیداست،برف ها رو از روی کلاهم تکون میده و با همون لحن کلافه ش میگه:
_حرف بزن آرامش،به اندازه ی کافی اعصابم خراب هست،تو دیگه خراب ترش نکن.
نفسم رو به صورت آه از سینه بیرون میدم که بخار شده و جلوی چشمم توی هوا ناپدید میشه.
سرم رو برای دیدنش بالا می گیرم و با همون صدای آهسته جواب می‌دم:
_به خاطر حرفاشون به من نیست که ناراحتم هامون،ولی دلم گرفته چون از هر طرف مامانم رو قضاوت می کنن،حق هم دارن اما منم می سوزم،نه می تونم دفاعی از مامانم بکنم نه تاب شنیدن حرف هاشونو دارم.
کاش اون حرف ها رو به من بزنن اما مامانم زیر خاک تنش نلرزه،می سوزم چون منم که مستحق تمام حرف های عالمم.چون قاتل هاکان منم اما جسارت گفتن ندارم.
اونا هر چی بگن حق دارن،من یه بارم روی دوش تو وگرنه تو هم نبخشیدی،حق هم داری اما یه کم بهم زمان بده تا اینجا نفس بکشم،هوای بالا خیلی خفه ست.
دستی روی صورتش می کشه و با اعصابی داغون میگه:
_ول کن این مزخرفات و،بریم بالا دیگه تنهات نمی ذارم که هر کی هر چرندی گفت غمباد نگیری،اون زبون شش متریت رو کجا ول کردی که الان نمی تونی جواب بدی؟
خیره به چشم هایی که حتی از شب هم تاریک تره میگم:
_چی بگم؟اونا مامانم رو گناهکار خطاب می کنن ولی منِ احمق نمی تونم دفاعی بکنم.چون خودم مامانم رو گناهکار اعلام کردم در حالی که گناهکار واقعی من بودم،من بودم که هاکان رو کشتم.من لایق تمام این حرفام.هامون دارم آتیش می گیرم.دارم می سوزم من مامانم و از دست دادم،وقتی زنده بود نتونستم براش جبران کنم،الان هم که رفته نمی تونم توی روی هر کی که بهش حرف می زنه وایستم و بگم مامان من معصوم ترین آدمی بود که می شناختم،نمی تونم داد بزنم و بگم اونی که دستش به خون آلودست منم نه مامانم.دردم و فهمیدی هامون؟نمی خوام بیام توی اون جمع چون تحمل نگاهاشونو،به خودم ندارم.

تمام مدتی که حرف می زنم با یه اخم ریز بین ابروهاش نگاهم می کنه.
لب هاش باز به گفتن حرفی میشن اما هنوز کلمه ای روی زبونش جاری نشده نگاهش مات میمونه،با فکی قفل شده و ناباوری به نقطه ای زل زده.

مسیر نگاهش رو دنبال می کنم و با دیدن هاله که بهت زده به ما خیره شده حس می کنم زمین زیر پام خالی میشه.
انگار کسی صندلی رو از زیر پام می لغزونه و طناب دار دور گردنم حلقه میشه و قدرت نفس کشیدن رو ازم میگیره.همون حس خفگی،همون حس معلق بودن.
حتی توان نفس کشیدن هم ندارم،هیچ کدوم حرفی نمی زنیم.یک سکوت سنگین و دردآور که حتی هامون هم قدرت شکستنش رو نداره.
می خوام به خودم امید واهی بدم که نشنید،اما خودمم می دونم که خیلی خوب شنید،انقدر واضح که از حیرت حتی توان نفس کشیدن هم نداره.
جوی سنگین و وهم آور حکم فرماست تا این که صدای هامون به گوش می رسه:
_هاله…
انگار این صدا تلنگریه تا به دنیای واقعی برگرده.
لب هاش می لرزه،توی چشم هاش به وضوح اشک جمع شده،بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره با صدای لرزونی میگه:
_تـ…تو…کشتیش!
به سختی از روی صندلی بلند میشم و تازه می فهمم پاهام چقدر ناتوان شدن،حتی توانایی نگه داشتن وزنم رو هم ندارن.
هامون به سمتش میره و جلوی دیدش می ایسته اما سنگینی نگاه هاله حتی یک ثانیه هم از روم برداشته نمیشه.
می خواد به سمتم بیاد که بازوهاش توسط دست های قدرتمند هامون محبوس میشه و توی آغوشش فرو میره.
دندون هاش با شدت بهم می خورن اما نه از سرما،در حالی که می لرزه به من نگاه می کنه و دیوار وار حرف می زنه:
_هامون شنیدی؟گگفت من کشتم…هاکان و اون کشته،داداشم و اون کشته.

انگار هر لحظه که بیشتر می گذره بیشتر به عمق فاجعه پی می بره،اشکاش روون میشه و نفرت و عصبانیت توی نگاهش بروز می‌کنه.
می خواد به سمتم بیاد اما هامون محکم تر می گیرتش و کنار گوشش زمزمه می کنه:
_آروم باش…
تیر نگاه هاله این بار به سمت هامون روانه میشه و با تن صدایی که بالا رفته میگه:
_تو می دونستی نه؟تو می دونستی این عوضی قاتله و گرفتیش؟تو چه آدمی هستی هامون؟اون داداشمونو ازمون گرفته.هاکان و ازمون گرفته.یعنی هاکان هیچ ارزشی برات نداشت که دونسته به قاتلش محبت می کنی؟

منتظر به هامون نگاه می کنه اما وقتی جوابی نمی شنوه با عصبانیت پسش می زنه و به سمتم یورش میاره.بهم می رسه و ناغافل با خشمی غیر قابل کنترل سیلی محکمی به گوشم می زنه که سرم به سمت راست کج میشه.
محکم می زنه،اما آروم نمیشه. درد میگیره،اما نه به اندازه ای که از دردی که روی دلم سنگینی می کنه غافل بشم.
هامون به سمتمون میدوه و عصبی رو به هاله می غره:
_چی کار می کنی؟
حتی سرم رو برای نگاه کردن به صورتش بلند نمی کنم،صدای سرکشانه ی هاله رو خوب می شنوم:
_کاری که تو باید می کردی،اما تموم شد.حتی نمی ذارم این قاتل یک نفس راحت بکشه،میرم و همه چیز و به پلیس می گم اما قبلش…
رو به من ادامه میده:
_چرا؟یک کلمه بگو چرا؟داداش من چه بدی در حقت کرده بود که زدی کشتیش؟
اشکام روون میشه اما حرفی نمی زنم،به جای من هامون میگه:
_صداتو بیار پایین هاله.
برعکس خواسته ی هامون صداش رو بالاتر می بره و با طعنه میگه:
_هه می ترسی صدام به گوش بقیه برسه؟چه فکری کردی ؟منم مثل تو داداشم و می فروشم؟ برات متاسفم.متاسفم که دونسته رفتی قاتل داداشت و عقد کردی،انگار یادت رفته اونی که رفته هاکانه.مگه باباش نبودی؟مگه برادر بزرگ ترش نبودی؟مگه دوستش نداشتی؟الان چه راحت ازش گذشتی؟به خاطر کی؟این دختره؟

خشمش هر لحظه بیشتر می‌شه،رو به من می کنه و ضربه ی محکمی به شونه م می زنه و با صدای بلندی میگه:
_چرا لال شدی؟چرا نمی گی چرا کشتیش؟تو چطور آدمی بودی آرامش؟این همه مدت چطور نشناختمت؟چطور نفهمیدم یه آدم پست و بی ارزشی؟چطور بهت بها دادم؟خدا منو لعنت کنه.

اشکش سرازیر می‌شه و نمی تونه ادامه بده ،هامون این بار با ناراحتی در آغوشش می کشه و بوسه ای روی سرش می زنه.
نگاهش رو به منی که مرزی تا افتادن ندارم می دوزه و در حالی که اخم روی پیشونیش رو خط انداخته با چشم اشاره میکنه که برم و تنهاشون بذارم.
مستأصل چند لحظه ای می ایستم،نه توان موندن دارم و نه پای رفتن.
هامون که مکثم رو می بینه این بار به تندی نگاهم می کنه،با ناچاری به هاله که داره اشک می ریزه خیره میشم و در نهایت با قدم های سست و بی حال به سمت ساختمون میرم.
وارد راهرو میشم اما نمی تونم برم،می ایستم و از گوشه ی در به هامون و هاله نگاه می کنم.
هاله ای که اشک می ریزه و هامونی که اون رو توی آغوش حمایت گرش مخفی کرده.

انگار تازه از شوک بیرون میام،هاله فهمید.اون سکوت نمی کنه پس بدون شک همه می فهمن،بعد چی می شه؟
ترسی به دلم چنگ می زنه و ناخودآگاه دستم رو روی شکمم می ذارم.هاله شکایت می کنه و من به زندان میوفتم،نمی تونم جرمم رو ثابت کنم و قصاص می شم.اما دخترم؟دخترم رو هامون بزرگ می کنه اون هم با تصویری خراب از مادرش توی ذهنش به مدرسه میره.
لب هام و روی هم می فشارم.هاله از آغوش هامون بیرون میاد و بی رمق روی صندلی می شینه و می ناله:
_دلم براش تنگ شده،دلم برای داداشم تنگ شده.
هامون می خواد دستش رو بگیره اما هاله با عصبانیت دستش رو پس می کشه و می غره:
_دست به من نزن،تو دیگه واسه ی من مردی هامون می شنوی؟برای بار دوم مردی اما بدون این بار طوری توی دلم روت خاک می ریزم که به کل فراموش کنه چی کار با خانوادت کردی،می خوام حس کنم تو هم مثل هاکان دفن شدی.

خیلی خوب می دونم شنیدن این حرف ها تا چه حد برای هامون سخته،می شنوه،درد می کشه اما جز همون اخم ریز واکنشی نشون نمیده.انگار این مرد رو هیچی از پا در نمیاره،مثل کوهی که تمام بلاهای زمینی و آسمونی رو می بلعه و هر از گاهی آتش فشان درونش فوران می کنه اما همچنان محکم و استوار مقاومت می کنه.

روبه روی هاله می شینه و آروم میگه:
_باشه،ازم متنفر باش اما گوش بده!
_چیو گوش بدم؟اینکه چطور هاکان و فراموش کردی؟این که این همه مدت با کسی که داداشمونو ازمون گرفته و سر همه رو گول مالیده زیر یک سقف بودی؟ تو می دونستی هامون تو می دونستی اون قاتله و به ما نگفتی،نگفتی و رفتی عقدش کردی.شرمنده اما نمی خوام حرفاتو بشنوم،می خوام هر چه زودتر دستبند و دور دستاش ببینم.
می خواد بلند بشه که هامون اجازه نمیده و این بار با لحن نرم تری میگه:
_باشه برو بگو،ولی قبلش به حرفام گوش کن باشه؟قبول داداشت نیستم ازم متنفری اصلا هیچ کاره.یه عابر کنار خیابون،یه رهگذر ازت بخواد دو دقیقه به حرفاش گوش کنی می تونی بی اعتنا از کنارش بگذری؟به حرمت گذشته برات به اندازه ی یه رهگذر هم اهمیت ندارم؟

سکوت ثانیه ای هاله یعنی نرم تر شده،هامون خودش رو نزدیک تر می کنه و با لحنی که سعی داره آروم نگهش داره می‌گه:
_من هیچ وقت هاکان و فراموش نکردم.
هاله اشک های روی صورتش رو با پشت دست پاک می کنه و با طعنه میگه:
_کاملا مشخصه.تو هاکان و که هیچ خود واقعیتم از یاد بردی.
این بار هامون سری به تایید تکون میده و می‌گه:
_راست میگی،خودمم فراموش کردم وگرنه من کجا آدمی بودم که یه دختر و واسه زجر دادن و آروم کردن دل خودم عقد کنم؟از همون روز اول می دونستم،نگفتم چون می خواستم خودم مجازاتش کنم،چون خواستم قاتل هاکان رو هر لحظه خودم زجرکش کنم.

هاله در جوابش میگه:
_اما الان داری بهش محبت می کنی،کور نیستم هامون می بینم.نه تو شکنجه گری نه اون دختره زجری می کشه،این چه شکنجه ایه؟نکنه دلت براش سوخته هوم؟دلت برای کسی که هاکان و ازمون گرفت سوخته؟؟
هامون با مکثی طولانی سری به علامت منفی تکون میده،حس می کنم صداش کمی گرفته شده.
_دلم براش نسوخته.
_پس چی؟چی باعث شده از انتقامت دست بکشی؟
باز هم سکوت می کنه،قلبم بی مهابا می کوبه،عجیبه اما منتظرم بگه عاشق شدم،دل باختم.اما جوابش دنیا رو روی سرم خراب می کنه:
_دست نکشیدم.
رمق از تنم بیرون میره،به سختی روی پاهام ایستادم.هاله با کلافگی میگه:
_پس چرا بهش محبت می کنی؟چرا قصد داری منو دیوونه کنی؟من نمی تونم تحمل کنم.می رم و همه چیز و به پلیس میگم…

از جاش بلند می‌شه،خودم رو پشت در مخفی می کنم که صدای هامون میاد:
_باشه برو اما بهم مهلت بده،بذار تا ته خطشو برم.
صدای هاله ضعیف تر به گوشم میرسه:
_چه نقشه ای براش داری؟بیشتر محبت کنی؟

سر و پا گوش می شم،سکوت طولانی هامون جونم رو به لبم می رسونه،بعد از مکثی دراز مدت میگه:
_چی بدتر از این که عاشق بشه و دل خوش به یه عشق دو نفره؟
دستم رو روی گردنم می کشم این شالگردن انگاز طناب داری برای خفه کردنم شده،توی این سرما علنا می سوزم.
هاله طعنه آمیز میگه:
_باور کنم؟می خوای عاشقش کنی و ولش کنی؟اینه انتقامت؟
حتی اشکامم جاری نمیشه،یه بغض سنگین توی گلوم گیر کرده و قصد شکستن نداره،می خواد خفم کنه.
صدای سرد و خشک هامون رو می شنوم:
_اون همین الانشم عاشقه،من فقط می خوام دنیاشو خراب کنم.
دیگه تحمل شنیدن ندارم،دستامو روی گوش هام می ذارم تا نشنوم،خدایا این هامون نیست،نمی تونه باشه.
صدای مهربونش توی سرم چرخ می خوره،دیگه نمی ایستم و به سمت پله ها می رم،همزمان که سرم به دوران افتاده سعی می کنم به خاطر بیارم،صداقت کلامشو،چشم هاشو…
خودش گفت بودنت حالمو خوب می کنه،خودش گفت تو رو مقصر نمی دونم.خودش گفت هیچ وقت تنهات نمی ذارم.دروغ بود؟اما زیادی واقعی به نظر می رسید.
جلوی در خونه ی خاله ملیحه مکث می کنم،صدای حرف زدنشون میاد.حتی تحمل دیدن اون ها رو هم ندارم…خدایا چرا این پله ها تموم نمیشن؟
صداش توی گوشم می پیچه،مثل یه ناقوس مرگ آور:
_اون همین الانشم عاشقه،من فقط می خوام دنیاشو خراب کنم.
دنیامو خراب کنه؟مگه دنیایی هم مونده؟
بالاخره اشکام سرازیر می‌شه،آخه چطور باور کنم اون حرف ها دروغ بود وقتی صداقت توی هر کلمه ش بیداد می‌کرد؟اصلا مگه خودش نگفت اهل خنجر زدن از پشت نیست؟شکمم تکون می خوره،انگار دخترمم به تنگ اومده.این دنیایی که هیچ رقمه با مادرش نساخت رو نمی خواد،کلید می ندازم و وارد میشم.حتی برام مهم نیست جمع پایین چه حرفی راجع بهم می زنن و چه فکری می کنن!دلم تنهایی می خواد.جلوی در دو اتاق می ایستم،درست اینه که دوباره خودم رو مهمون اتاق بچه کنم اما این مدت بدجوری عادت کردم که کنارم باشه.آخه این مدت کابوس ندیدم،این مدت آرامش داشتم،این مدت راحت خوابیدم.
حالا یک شب دیگه تکرار بشه؟اصلا بذار حسی که می خواد رو تجربه کنه،دلش خنک بشه.
من که تا همین جا هم شکستم،خورد تر از این هم نمیشم مگه نه؟حداقل هامون راضی باشه که انتقام برادرش رو گرفت.
در اتاق رو باز می کنم و به سمت تخت هامون که حالا تخت مشترکمون شده بود می رم و جای هامون دراز می کشم،سرم رو توی بالشش فرو می برم و از ته دل نفس می کنم.
بارها و بارها عطرش رو می بلعم و سعی می کنم به خاطر بسپارم،چشم هام رو می بندم و این مدت رو به یاد میارم.باورم نمیشد که همش یه نقشه بود،چقدر راحت سقف آرزوهایی رو که مدت کوتاهی بود برای خودم ساخته بودم خراب کرد.کاش الان جلوی روم بود تا بهش می گفتم دست خوش،ایول به مرامت که کم از برادرت نداشتی.

* * * * *
صدای باز شدن در اتاق هوشیارم می کنه،خواب نبودم اما توی عالم دیگه ای پرسه می زدم،عالمی دور از این دنیا و آدم هاش.
چشم هام رو می بندم،پشتم به در اتاقه و نمی بینم اما حضورش رو حس می کنم.بعد از سه ساعت انتظار نیمه شب اومد،منتظر بودم زودتر از این ها صدای داد و فریاد هاله بیاد،پلیس ها روی سرم بریزن یا کل خانواده بفهمن که چه اتفاقی افتاده اما سکوت نیمه شب یعنی هامون موفق شده با اون کلام تأثیر گذارش هاله رو متقاعد کنه.
از صدای باز شدن در کمد می فهمم که کتش رو آویزون کرده،این یعنی کم مونده تا حضورش رو کنارم احساس کنم.از اینکه اینجا خوابیدم پشیمونم،در عین خواستن نمی خواستمش.سردرگمی که یک طرفش عشق بود و طرف دیگه یه دلخوری بزرگ.
از بالا و پایین شدن تخت می فهمم دراز کشیده،حتی برنمی گردم تا نگاهش کنم،می ترسم کلی حرف نثارش کنم و بعدا خودم پشیمون بشم.مثل بار قبل که توی بیمارستان بهش لقب نامرد رو دادم…
وقتی می بینه کناره گیری کردم و برعکس همیشه علاقه ای به حرف زدن باهاش ندارم خودش سکوت رو می شکنه و با همون صدای خشک و بمش میگه:
_می دونی خوشم نمیاد بهم پشت کنی،برگرد!

تکونی نمی خورم،در واقع دلم می خواد بلند بشم و مثل هر دختر نرمالی که فهمیده ازش سوءاستفاده شده داد و فریاد کنم و یکی بزنم توی گوشش چمدونم رو ببندم و برم.اما من کی نرمال بودم که بار دومم باشه؟مجبورم سکوت کنم و قفل محکمی روی لب هام بزنم تا خیلی از حرف ها رو نگم چون این وسط منم که گناهکارم.
زیاد نمی گذره تا دست گرمش رو لای موهام حس می کنم،داغی دستش به پوست سرم می خوره.لذت بخشه،اما این لذت رو نمی خوام.فکر اینکه این دست ها با چه نیتی نوازشم می کنن حالم رو منقلب می کنه،حس خوبی که همیشه داشتم جاش رو به یه احساس بد و آزار دهنده داده.
به جلو می خزم و سرم رو پس می کشم.از گرمای دستش دل می کنم…
واقعا من چرا این جام؟چه قدر احمقم که این جام!جای من که کنار هامون نیست.
تنم از هجوم این همه افکار ضد و نقیض گر می گیره.
داغ می کنم و بی طاقت بلند میشم که بازوم رو می گیره،با صدای گرفته ای می نالم:
_ولم کن.
برخلاف خواسته‌م بازوم رو می کشه و باعث میشه دوباره روی تخت بیوفتم و قبل از اعتراضی از پشت توی آغوش گرمی فرو می رم و دست مردونه ای رو حلقه شده دور شکمم احساس می کنم.
نفسم بند میاد و باز به خودم لعنت می فرستم که چرا انقدر پوست کلفتم که علارغم حرف هایی که شنیدم باز دلم انقدر بی قراره.
دستم و روی دستش می ذارم و می خوام از دور شکمم بازش کنم که اجازه نمیده و کنار گوشم نفس گرمش رو رها می کنه و زمزمه وار میگه:
_هر چی شنیدی دروغ بود.
زهرخندی روی لبم جاخوش می کنه،لابد امشب همون شب موعوده که می خواست دنیام رو خراب کنه،بی خبره که حرف هاش رو شنیدم و نیازی به زحمتش نیست. با لبخندی تلخ و زهرآگین میگم :
_می دونم،همش دروغ بود.
موهای ریخته شده رو از روی گردنم به پشت هدایت می کنه و با همون صدای مردونه و لحن اغوا کننده ش میگه:
_منظورم حرف های امشبمه.
سکوت می کنم،حتی قلبمم دیگه نمی تپه،این وسط تنها صدایی که زیادی بلنده صدای ذهنمه کسی توی سرم فریاد می زنه:باز هم داره گولت می زنه،فهمید حرف هاش و شنیدی و داره ماست مالی می کنه وگرنه کجای حرف هاش رنگ و بوی دروغ داشت؟
دلم می گیره،سخته آدم یک نفر رو توی دل و ذهنش بزرگ کنه،اون قدر بزرگ که اون آدم برات تبدیل به یه اسطوره بشه.بعد یک شبه توی یک دقیقه تمام باور هات روی سرت آوار بشه،به خدا که ساختن دوباره ی اون باور ها آسون نیست،حداقل از توان من خارجه.
دستش رو پس می زنم و این بار بدون هیچ مکثی دستم رو به تخت بند می کنم و بلند میشم.
.قصد داشتم به روی خودم نیارم اما وقتی حضورش رو کنارم حس کردم تازه فهمیدم تحمل اینکه سرم رو با مردی روی یه بالش بذارم که خیلی واضح قصدش رو می دونم،سخته.
مردی که برای آروم کردن دل خودش انتقام رو انتخاب کرده و قصد داره به قلبم ضربه بزنه،بدترین جای ممکن.
از اتاق بیرون میرم و در رو می بندم،در حالی که بغض توی گلوم چنبره زده با چشم دنبال موبایلم می گردم و یادم میوفته آخرین بار روی میز توی پذیرایی گذاشتمش.

به همون سمت میرم و موبایلم رو برمی دارم،خاموشه.معلومه باطریش تموم شده.با اعصابی داغون اون رو روی مبل پرت می کنم و خودم هم می شینم،با این موبایل چی کار داشتم؟شاید می خواستم به سرگرد سماوات زنگ بزنم و همه چیز رو بگم!شاید هم می خواستم مارال رو بگیرم و ازش خواهش کنم چند شبی اجازه بده به خونه ش برم.نمی دونم،فقط می دونم دلِ موندن توی این خونه رو ندارم.
سرم رو بین دست هام می فشارم،بین رفتن و موندن گیر کردم،اگه ترس از آینده ی دخترم نبود مکث نمی کردم خیلی زودتر از این ها خودم رو معرفی می کردم.حداقل طناب دار یک بار دور گردنم میوفتاد و خلاص می شدم.اما این طوری من هر روز همون حس خفگی رو دارم،هر روز به همون شیوه می میرم و دوباره باقی مونده م بازسازی میشه و محکوم به زندگی کردن میشم.
صدای باز و بسته شدن در اتاق میاد و لحظه ای بعد صدای کلافه ی هامون به گوشم می رسه:
_به جای فرار کردن گوش کن بذار حرفم و بزنم.
صبرم لبریز شده،علاقه ی زیادی به فریاد زدن و حرمت شکستن دارم فقط منتظر یه تلنگرم تا هر چی حرف سر دلم انبار شده رو بیرون بریزم،هامون خیلی زود این فرصت رو با حرفش بهم میده:

_آرامش با توئم.
از جا می پرم و مثل باروت منفجر میشم و با عصبانیت صدام رو بالا می برم:
_چه آرامشی هان؟چه آرامشی؟مگه آرامشی هم موند؟مگه چیزی از من موند؟مگه گذاشتین بمونه؟تو،داداشت،خانوادت…باز می خوای با حرفات خرم کنی منم مثل احمق ها باور کنم؟ولی به خدا قسم من از همون اول می دونستم و خودم رو گول زدم و هر بار که به ذهنم اومد با خودم گفتم بابا این هامونه،حتی اگه برادر هاکان باشه مثل اون نیست.من قاتل،من یه آدم بدِ روزگار،تو که خوبی شرفت،غیرتت،مردونگیت چطور اجازه داد به چنین نقشه ای به فکرت بیاد؟کم عذاب کشیدم؟کم تو این خونه خورد شدم؟کم مجازات شدم ؟ هر بار دم نزدم چون فکر می کردم حقمه،من داغ رو دلت گذاشته بودم و اگه اخم و تخمت رو می دیدم حقم بود،من برادر تو کشته بودم و اگه بهم سیلی می زدی حقم بود وگرنه من کجا آدمِ سکوت کردن و تو سری خوردن بودم؟اما صدقه سر تو،به خاطر هاکان،به خاطر شما ببین تبدیل به چه آدمی شدم.قصدت خراب کردن دنیام بود؟من که صبح و شب جلوی چشمت بودم خراب تر از اینم مگه میشم؟اگه فکر می کنی کممه و بیشتر لایق عذابم اینو بدون که بریدم،آرزوهام خراب شد،خیلی وقته که به دست داداشت خراب شد،داشتم با کاهگل دوباره می ساختمش که اونم امشب روی سرم آوار شد. نه دنیایی موند و نه آرامشی.خوب،حالا میشه بازی تو تموم کنی؟منم امشب با خودم خیلی فکر کردم،سنگ محکمی روی دلم گذاشتم و بهش حالی کردم دور تو یه خط قرمز بکشه،دلت باهام نیست دیگه،فقط ازم متنفری…از همون اولم متنفر بودی،تا الانم…

نمی ذاره جمله م رو به اتمام برسونم و با حلقه کردن دست هاش دور کمرم حرفم رو قطع می کنه،تنگ در آغوشم می کشه که اشکم سرازیر میشه و می نالم:
_خواهش می کنم ولم کن هامون،بسمه.
نوازش دستش رو لای موهام حس می کنم و صدای پر التهاب و مردونه ش رو کنار گوشم می شنوم:
_ولت نمی کنم،خوب؟ولت نمی کنم.بهت گفتم حرفایی که به هاله زدم همش مزخرف بود.من اگه اصل ماجرا رو تعریف می کردم باور نمی کرد،من خواهرم و می شناسم.

ازم فاصله می گیره،دست هاش و دو طرف صورتم می ذاره و بهم نگاه می کنه اما من چشم هام رو به زمین دوختم تا دوباره با خیره شدن توی سیاهی نگاهش مثل احمق ها مسخ نشم.
اما چه قدر ساده م من،هنوز نفهمیدم شنیدن صدای مردونه ش کافیه تا دل و دینم رو ببازم.
_من نمی تونم تحمل کنم بیوفتی زندان،حالیته؟به هر قیمتی شده این اجازه رو نمیدم.حتی اگه شده فراریت بدم،برای عالم و آدم دروغ ببافم نمی ذارم.
تلخ می خندم و در جوابش میگم:
_زیادی واقعی دروغ میگی،حرف های امشبت به هاله نشون نمی داد که دروغه،بیشتر شبیه به یه واقعیت دردناک بود.

با کلافگی نفسش رو رها می کنه و این بار اونه که درمونده میگه:
_به چشمام نگاه کن.
مصرانه نگاهم رو به زمین می دوزم،با دستش دو طرف صورتم رو می گیره و سرم رو بلند می کنه،این بار علاوه بر کلافگی،رگه هایی از عصبانیت هم توی نگاهش هویداست.
توی چشم هام زل می زنه و با صدای خش گرفته ای میگه:
_من نازکشی بلد نیستم ولی اگه حال تو خوب می کنه،باید بگم دارم جون می کنم که از دستت ندم.تو رو واسه ی خودم می خوام،باید به هر قیمتی شده تو رو توی زندگیم نگه دارم.لطفا با این حرف هات عذابم نده آرامش،حالم به اندازه ی کافی خراب هست،خراب ترش نکن.

سکوت می کنم،اگه باز بخوام باور کنم حماقته اما این نگاهش چی؟صداقت کلامش چی؟خدایا دارم دیوونه می شم.حرف هاش گاهی می تونه قلبم رو تا اوج ببره و گاهی می تونه در آن واحد خوردش کنه.
دستش رو از روی صورتم بر می داره و دستم رو می گیره،انگشت هامو لابه لای انگشت های مردونه ش حبس می کنه و با مکثی طولانی میگه:
_اگه بهم اعتماد نداری و فکر می کنی همش دروغه می تونم ازت دور بمونم،تازمانی که باور کنی من هیچ وقت اهل فیلم بازی کردن نبودم و نیستم .

لب هام باز به گفتن گلایه ک میشن اما هیچ حرفی نمی زنم،انگار تمام کلماتی که تا الان یاد گرفتم از ذهنم پر کشیدن.لبخند محوی روی لبش می شینه و گره از ابروهاش باز می‌شه،نمی دونم از سکوتم چه تعبیری می کنه که دستم رو می کشه و به سمت مبل هدایتم می کنه،می شینه و تکیه به پشتی مبل می ده و بی پروا در آغوشم می کشه و سرم رو روی سینه ش می ذاره.
بوسه ی روی موهام می زنه و کنار گوشم زمزمه می کنه:
_همه ی اینا می گذره،بهت قول میدم.

میخ شده به نقطه ای نامعلوم میگم:
_دیگه کی قراره بگذره؟
قفسه ی سینه ش با نفس بلندی که بیرون می فرسته بالا و پایین میشه و جواب می‌ده:
_نمی دونم.
سرم رو بالا می گیرم و نگاهش می کنم،شک و دودلی مثل موریانه مغزم رو می جوه.نمی دونم توی چشمام چی می بینه که خنده ش می گیره و بیشتر از قبل به خودش فشارم میده و می‌گه:
_مثل زن هایی نگاه می کنی که می خوان مچ شوهرشونو بگیرن،نترس زن دوم نگرفتم.
لبخند بی معنایی می زنم و جواب میدم:
_حداقل اینو می دونم شلوارت دو تا نمی‌شه.
علارغم خستگیش برای عوض کردن حال و هوام با شیطنت نگاهم می کنه و می‌گه:
_یعنی انقدر بهم اعتماد داری؟پس کی بود به منشی من حسادت می کرد؟
سربه زیر میشم و میگم:
_به روم نیار.
با همون شیطنتش نگاهم می کنه و می‌گه:
_اتفاقا به سرم زد یه منشی جوون استخدام کنم تا تو هر بار اومدی مطبم حسادت کنی.می دونی اون روز که حسودی کردی خیلی بامزه شده بودی. دوست دارم بازم اون جوری ببینمت.

نگاهی به چشمای پر از شیطنتش می ندازم و میگم:
_ترجیح میدم نیام مطبت،محمد خیلی از منشیت تعریف کرد،می گفت اگه طهورا رو نگرفته بودم حتما به اون پیشنهاد ازدواج می دادم.

با شنیدن این حرفم صدای خنده ی مردونه ش بلند می‌شه،اون می خنده و من نگاهش می کنم.این مرد با این خنده ی جذاب می تونست دروغ گو باشه؟همه این خنده ها و اخم ها می تونست یه فیلم قشنگ و ساختگی باشه؟

معنای نگاهم رو نمی فهمه و با خنده می‌گه:
_محمد راست گفته.
عمیق نگاهش می کنم،دوباره یاد حرف هاش توی حیاط میوفتم و تنم گر می گیره،نگاهش می کنم و به این فکر می کنم این هامون اصلا شبیه اون هامونی نیست که با هاله حرف می زد.
بی توجه به حرفش بعد از توقفی طولانی میگم:
_من نمی تونم این طوری زندگی کنم.
لبخند روی لب هاش کم کم محو میشه و جاش رو به جدیت همیشگیش میده.
سکوت می کنه و بعد از یک نگاه سنگین به صورتم می‌گه:
_چه طوری؟
با درموندگی میگم:
_با این ترس،نمی تونم مدام منتظر باشم که کی زنگ این خونه زده میشه و پلیس ها روی سرم می ریزن،نمی تونم مدام با ترس اینکه ممکنه هر لحظه روبه روم وایستی و بگی همش بازی بوده سر کنم.
به چشم های تاریکش خیره میشم و با صداقت میگم:
_من ازت می ترسم هامون.
خیره نگاهم می کنه و وقتی سردرگمی رو توی چشم هام می بینه چشم هاش رو با درد چند ثانیه ای می بنده،ازم فاصله می گیره و بلند میشه.
با کلافگی دستی به صورتش می کشه و چند قدمی جلو میره و به عقب برمی گرده.
از نفس های مداوم و عمیقش می فهمم باز داغ کرده و داره سعی می کنه خودش رو کنترل کنه.
بی قرار به سمت پنجره میره و بازش می کنه،نگاهم به بیرون میوفته.
تاریکی خوف ناکی که شباهت زیادی به چشم هاش داره،حتی اون هوای سرد و برفی هم از التهاب درونش کم نمی کنه.دستی روی گردنش می کشه و بی هوا پنجره رو می بنده و به سمتم بر می گرده.
صورتش قرمز شده و معلومه که عصبانیه.انگشت اشاره ش رو به طرفم می گیره و با فکی قفل شده از خشم می غره:
_بگو دیگه چی کار باید برات می کردم که نکردم؟
صداش بالاتر میره و با عصبانیتی بیشتر ادامه میده:
_به من نگاه کن،خوب نگاه کن.من آدمی بودم که به خاطر نگاه داشتن یه دختر دروغ بهم ببافم؟نبودم اما شدم،دروغ که سهله حاضرم یک تنه با همه بجنگم اما تو آسیب نبینی،تو پشت اون میله های لعنتی نری.
تنم از این همه خشمی که توی چشم هاشه منقبض میشه،اون بی توجه به حالم صداش رو بالاتر میبره و باز ادامه میده:
_دارم سعی می کنم درکت کنم،باهات راه بیام.اما تو هم بفهم دارم جبران می کنم.وقتی با اون چشمای لعنتیت بهم نگاه می کنی و میگی ازت می ترسم حالم بد میشه.دلم می خواد برم و داداش خودمو از قبر بیرون بیارم و انقدر بزنمش تا دلم آروم بشه،اون باعث این بی اعتمادی و این ترسات شد.فکر کردی وقتی نصف شب ها توی خواب از کابوس هات ناله می کنی من حالم خراب نمیشه؟نمی خوام به من به چشم یه شارلاتان نگاه کنی آرامش،درکت می کنم اما تحمل این نگاتم ندارم.

خستگی از تک تک کلماتی که می‌گه مشخصه،اونم مثل من کم آورده.
نگاهی به چشم هاش می ندازم،حرف هایی که شنیدم سنگین بود اما این بار صدایی توی دلم میگه هامون نمی تونه دروغ گو باشه،اهل فیلم بازی کردن نیست.این هامونه،هاکان مُرد.چون برادرن دلیل نمی‌شه هر دو نامرد باشن!
امکان نداره علارغم خون مشترک رگ هاشون،یکی نامرد روزگار باشه و اون یکی یه مرد واقعی؟

از جا بلند میشم،مثل همیشه قلبم پیروز میدون میشه و عقلم رو زایل می کنه.اما این بار تمام جوارح بدنم به نفع هامون شهادت می دن!
به سمتش میرم و روبه روش می ایستم،سرم رو بالا می گیرم و به چشم هاش خیره میشم،عمیق.اون قدر عمیق که انگار دلم گم شدن توی اون سیاهی رو می خواد.
بی اختیار صداش می زنم:
_هامون…
نگاهش خاص می شه و من سکوت می کنم،حتی نمی دونم چرا صداش زدم.زیر سنگینی نگاهش رنگ عوض می کنم و می خوام حرفی بزنم که صدام در نطفه خفه میشه و تنم داغ می کنه از شوکی که به یک باره به لب هام تزریق می شه و تمام خونم رو در برمی گیره.
شوک زده چشم هام رو می بندم که عقب می کشه،به همین حس و حال لذت بخش کوتاه بسنده می کنه و بوسه ای نه از مهربونی بلکه با خشونت روی پیشونیم می زنه و کنار گوشم زمزمه می کنه:
_دیگه هیچ وقت این طوری اسممو صدا نزن.
نگاهی به چشم هاش می ندازم،قرمز و تب دار بهم خیره شده.دستم بالا میاد تا روی قلبش بشینه اما پشیمون میشم،نمی خوام باز با شنیدن یه ریتم نرمال حالم گرفته بشه.
می خوام باور کنم اون هم منو دوست داره،قصدم رو می فهمه و قبل از این که دستم پایین بیوفته اون رو بین دست بزرگ و مردونه ش حبس می کنه و روی قلبش می ذاره.

نفسم بند میاد با حس ضربانی که زیر پوست یخ زده ی دستم حس می کنم،ضربانی که نرمال نیست.تند می کوبه،محکم!
انگار قلب اون هم قصد شکافتن این سینه ی مردونه رو داره.
لبخندی می زنه و پیشونیش رو به پیشونیم می چسبونه.با همون لبخندش صدای خش گرفته ش رو به گوشم می رسونه:
_قرار بود آرامشم باشی،نه که آشوبم کنی.
بی اختیار من هم می خندم و با ناباوری می گم:

_هامون تو…
وسط حرفم می پره:
_نرمال نیست نه؟نیاز به درمان داره.
اشک توی چشمم جمع میشه و لبخندم عمق می گیره.سری تکون میدم،دستش کنار گونه م می شینه و زمزمه می کنه:
_برای خودم تو رو تجویز می کنم،حالا درمان کردن بلدی؟
دستام رو دور گردنش حلقه می کنم و با شیفتگی جواب می‌دم:
_تو بخوای آره.
دستش پشت کمرم می شینه و با همون صدای مردونه و محکم تمام اتفاقات بد رو از یادم می بره:
_من فقط آرامش مو می خوام.
بغلم می کنه،با لذت چشم هام رو می بندم.شاید بعد از مدت ها برای اولین بار حس می کنم که علارغم همه چیز خوشبختم،خوشبخت ترین زن عالم.
* * * *

نگاه دیگه ای به کتاب آشپزی می ندازم و با دقت به غذام نمک اضافه می کنم.
وسواس گونه به قیمه م خیره میشم.رنگ و بوی خوبی داره اگه مزه ش هم خوب شده باشه.
سرکی به بیرون می کشم و به ساعت نگاه می کنم،هنوز وقت داشتم.
توی سبد کوچیکی چهار تا بشقاب و قاشق می ذارم و با میوه و سالاد وسایلا رو تکمیل می کنم.
هامون قرار بود امروز برای ناهار به خونه بیاد و از اونجایی که صبح زود وبال گردنش شدم تا من رو سر خاک مامانم ببره این قضیه منتفی شد و حالا تصمیم گرفته بودم که ناهار رو به مطبش ببرم و این وسط طهورا خیلی خوش موقع زنگ زده بود تا ازم قول بیرون رفتن بگیره،چون تا فهمید دارم به مطب هامون میرم اون هم از خدا خواسته خودش رو دعوت کرد.
به سمت اتاقم میرم و در کمد رو باز می کنم.تمام لباس هام برام کوچیک شدن و فقط چند دست لباس مناسب برام مونده که همونا رو هم به اصرار هامون همراه با خرید سیسمونی بچه خریدم.
به ناچار دستم به سمت مانتوی مشکیم میره و همون رو می پوشم،پالتوم رو برمیدارم و بعد از حاضر شدن جلوی آینه می ایستم.موهام حالا بلندتر شده و اگه بخوام با خودم رو راست باشم باید بگم چاق شدم و صورتم کمی ورم کرده.چون قدم بلند نیست فرقی با یه توپ قلقلی ندارم.
نمی دونم هامون چطور هر روز به صورتم نگاه می کنه و چیزی نمیگه.
خنده م می گیره از این که چهره م یک دفعه انقدر پخته شده و از اون حالت بچه گونه بیرون اومده. اون زمانی که توی آینه نگاه می کردم و واسه یک کیلو اضافه ساعت ها غصه می خوردم هیچ وقت به فکرم نمی رسید زمانی برسه که خودم رو با این شکل ببینم و بخندم.
شالم رو روی سرم می ندازم و نگاه از آینه می گیرم، برای خودم تاکسی خبر می کنم و به آشپزخونه میرم،دوباره به غذاهام سر می زنم و وقتی ازشون مطمئن میشم
قابلمه ها رو توی سبد جا میدم و برش می دارم.
از خونه بیرون میرم و نفس گرفته پله ها رو طی می کنم،با احتیاط از جلوی خونه ی خاله ملیحه رد میشم و خدا خدا می کنم در باز نشه و مجبور نباشم با عمه خانم روبه رو بشم.حتی نمی خواستم تصور کنم یک حرف شون چه حالی می تونست ازم بگیره و کل امروزم رو خراب کنه!
با هزار نذر و نیاز پایین میرم و خداروشکر دعام مستجاب می شه و جون سالم به در می برم.
به زحمت باقی پله ها رو طی می کنم و اون پایین چند لحظه ای با خستگی می ایستم،کمرم درد گرفته اما مهم نیست.مهم امروزه که قراره با هامون بگذره…
وارد حیاط که میشم لحظه ای از زمین یخ بندون می ترسم،سطح زمین رو برف یخ زده پوشونده.خبری از اون حیاط سرسبز نیست،الان تا چشم کار می کنه سفیدی برف هایی هست که شب قبل لایه ای روی زمین و درخت ها انداخته.
با احتیاط قدم برمی دارم و از خونه بیرون میرم.
سوار تاکسی می شم و آدرس رو براش میگم و خودم هم با لبخند محوی صاف می شینم و به خیابون های پوشیده از برف نگاه می کنم.
با یاد دیشب تنم گر می گیره و جریان برق قوی ازم عبور می کنه،اون ضربان کوبنده ی قلب مدرکی برام بود تا بهم ثابت بشه احساس هامون واقعیه.
نمیگه اما دوستم داره،عاشق هم نشده باشه دوستم داره!فکرش رو می کردم؟هامون.پسر ارشد خانواده ی صادقی!همون که نقش پدر رو برای خواهر و برادرش داشت،همون آدم خودخواه زمانی قلبش برای من بتبه؟
دلم می لرزه و مشتاق دیدنش می شم،به خاطر یخ بندون مسیر طولانی شده و جونم به لبم می رسه تا بالاخره ماشین جلوی مطب هامون پارک میشه.
بعد از حساب کردن کرایه پیاده میشم با ذوق و شوق به سمت مطبش میرم،بار قبلی که اومدم اینجا یه مطب سوت و کور بود اما الان رفت آمدش یعنی هامون از راه نرسیده کولاک کرده.
دو دختر جوون در حالی که دست های یه زن میانسال رو گرفتن از مطب بیرون میان و من وارد میشم،سه نفر در انتظار نشستن و پشت میز منشی پسری جوون نشسته.
متعجب نگاهش می کنم،با تعریف های محمد فکر می کردم با یه دختر زیبا و خوش بر و رو روبه رو میشم نه یه پسر ریزجثه و لاغر اندام با لباس های نه چندان فاخر.
روی صندلی می شینم،سرش رو از پرونده بیرون میاره و نگاهی به من می ندازه.برعکس باقی منشی ها این پسر خودش رو با دکتر اشتباه نگرفته و کاملا متواضع می پرسه:
_وقت داشتید؟
با لبخند سری به علامت منفی تکون میدم و میگم:
_آخر همه میرم.
تند تند سرش رو تکون میده و میگه:
_نمیشه،ساعت کاری تا دو هست.
می خوام جوابش رو بدم که همون لحظه طهورا وارد میشه و با دیدنم بی توجه به جو ساکت پر سر و صدا میگه:
_عه تو که زودتر رسیدی،ببینم چیزی و که از دست ندادم؟
با خنده بلند میشم و باهاش روبوسی می کنم و میگم:
_نه می بینی که سرش شلوغه.تازه منم الان رسیدم.
و به اون لیست انتظاری که هر سه به ما خیره شدن اشاره می کنم.
بی اهمیت پشت چشمی نازک می کنه و می‌گه:
_خوب خیر سرت یه کم پارتی بازی کن،نه این که مثل غریبه ها بشینی ته صف.

لب به دندون میگیرم و دستش رو می کشونم و وادارش می کنم روی صندلی بشینه،با صدای آهسته ای میگم:
_ساکت طهورا،هامون خوشش نمیاد.
نفسش رو فوت می کنه و می‌گه:
_مگه محمد خوشش میاد؟یه جوری جلوی بقیه خودش رو برام می گیره انگار منو نمی شناسه.باورت میشه یکی از دکتر های مسن بیمارستان که سالهاست زنش رو از دست داده خاطرخواه یکی از پرستارهای بخش خودمون شده.زنه بیست و هفت سالشه و جوون ولی به این دکتر جواب مثبت داده،خوب معلومه تو این بی شوهری چرا بگه نه؟باورت میشه فقط خواجه حافظ شیرازی از جیک و پوک اینا بی خبره.یه جوری دل و قلوه میدن که همه رو انگشت به دهن گذاشتن.این وقت این دو تا نخاله که ما گرفتیمشون چی؟دکتر صادقی که یک کلمه نمیشه باهاش حرف زد،محمد هم که از اون یاد گرفته و خودش رو جلوی جمع واسه من خر می کنه.

از مدل تند و بی وقفه حرف زدنش خنده م می گیره و میگم:
_یعنی می خوای آقا محمد هر جا بهت ابراز عشق کنه که نمی کنه از همین دلت پره آره؟
بدون مکث می‌گه:
_نه بابا مرده شورشو ببرن انقدر بدم میاد از مردایی که راه به راه جلوی هر کس و ناکس زن ذلیلی شونو نشون میدن.
خندم تبدیل به قهقهه میشه و جواب می‌دم:
_پس تو تکلیفت با خودت معلوم نیست.
به سمتم برمی گرده و با لحنی مضطرب میگه:
_معلومه نه؟ببین نامزدیم نزدیکه هذیون میگم،تو هم تو نامزدیت همین طوری بودی نه؟

خنده م محو میشه و می خوام بگم من هیچ کدوم از این لذت هایی که تو چشیدی رو نچشیدم اما به جاش با لبخند سر تکون میدم و می‌گم:
_آره منم همین طوری بودم.
باز از حالت مضطرب به حالت هیجان زده تغییر میکنه و این بار تند میگه:
_با دکتر کجا آشنا شدی؟
انقدر از مدل حرف زدنش خوشم میاد که کنجکاویش ناراحتم نمی کنه و جواب می‌دم:
_همسایه بودیم.
یک تای ابروش بالا می پره و با شیطنت میگه:
_تو یه آپارتمان؟
سری تکون میدم.دست هامو می گیره و ملتمس میگه:
_تو رو خدا بگو چطوری ازت خواستگاری کرد!
ذهنم به گذشته فلش بک می خوره و یاد روزی میوفتم که توی دادگاه بودیم.
صداش به همون واضحی توی گوشم می پیچه:
_با من ازدواج می کنی،فقط در این صورت می تونی مادرتو نجات بدی.
لبخندی روی لبم میاد که فقط خودم می فهمم تلخه،خیره به نقطه ای نامعلوم در جواب طهورا میگم:
_مثل همه ی کسایی که دل به هم می بندن.اون خواستگاری کرد و من با میل خودم بله دادم.
خاطرات توی سرم مرور میشه و باز اون صدای خشن و محکم زو می شنوم:
_تو توی همین دنیا طعم واقعی جهنم رو حس می کنی آرامش،تقاص خون ریخته شده ی برادرم رو ازت می گیرم.

با همون لبخند روی لبم ادامه میدم:
_هامون مهربونه،بی رحم نیست.برخلاف ظاهرش قلب پاکی داره،منم مثل هر دختر دیگه ای برای خودم آرزوهایی داشتم،آرزوی یه خواستگاری رویایی،یه لباس عروس شاهانه،یه مردی که عاشقم باشه..
_به همش رسیدی؟
لبخندی به صورت کنجکاوش می پاشم و جواب می‌دم:
_آره.
دست هاش رو بهم می کوبه و می‌گه:
_چقدر رمانتیک.
همون لحظه صدای پسر جوون رو بالای سرمون می شنویم:
_خانوما،دکتر امروز وقت ندارن لطفا الکی خودتونو خسته نکنید.بباید براتون نوبت بنویسم.

طهورا چپ چپ نگاهش می کنه و می‌گه:
_یه بار گفتی فهمیدیم،عشقمون می کشه این جا منتظر بمونیم تو به کارت برس.

پسر از این لحن صریح جا می خوره و می خواد حرفی بزنه که در اتاق هامون باز میشه و زن و مردی جوون بیرون میان.
پسر ناچارا به سمت میزش میره و به پیرمردی که روی صندلی نشسته اشاره می کنه و می‌گه:
_نوبت شماست.
پیرمرد بلند میشه و با قدم های آهسته وارد اتاق میشه.طهورا با کلافگی نفسش رو فوت می کنه و میگه:
_حالا تا کی وایستیم تا اینا برن؟خسته شدم.
شونه ای بالا می ندارم و میگم:
_چیزی نمونده.
نگاهی به ساعت می ندازه و باز از یادش میره تا همین لحظه ای پیش کلافه بوده و دوباره با همون لحن پر انرژیش شروع به تعریف کردن اتفاق های روزمره ی بخش شون می کنه،اون قدر که هر دو غافل می‌شیم مریض ها یکی یکی میرن و میان و در نهایت مطب خالی میشه.باز هم صدای پسر جوون وسط صحبت های طهورا می پره و می‌گه:
_الان به آقای دکتر اطلاع میدم اگه وقت داشتن می گم برید داخل.
طهورا از جا بلند میشه و می‌گه:
_لازم نکرده تو اطلاع بدی.
کیفش رو روی دوشش می ندازه و من رو مخاطب قرار میده:
_من میرم بالا محمد و صدا کنم تو تا اون موقع برو میز و بچین که گشنمونه.
سری تکون میدم و بلند میشم،چند لحظه ای دست به کمر می ایستم تا رگ های گرفته ی عضلاتم باز بشه.

.
همزمان با بیرون رفتن طهورا در اتاق هامون هم باز میشه و لحظه ای بعد قامت بلندش رو با همون جذابیت همیشگیش می بینم.
می خواد حرفی به منشیش بزنه که با دیدن من متعجب میشه و می‌گه:
_تو این جایی؟
سری تکون میدم،پسر با سردرگمی نگاهی به من می ندازه و می‌گه:
_ایشون خیلی وقته منتظرن،نمی دونستم انگار از آشناهاتونن.
هامون سری تکون میده و بی هیچ توضیحی میگه:
_تو می تونی بری احمد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.