خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۹

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

قلبم این بار طوری می کوبه که لحظه ای نگران می شم نکنه قفسه ی سینه م شکافته بشه و این قلب جلوی پای هامون بیوفته.
چقدر قشنگ گفت،چقدر جذاب بود وقتی این حرف و زد.حتی از رویاهایی که می دیدم هم زیبا تر بود.
دستم از روی گونه ش سر می خوره و روی پام می شینه،ماتم برده و فقط به این فکر می کنم اگه هامون احساسی داشت چرا تا الان کاری نکرد؟حرفی نزد؟غیرت داشت اما نمی شد از غیرت مرد ناموس پرستی مثل هامون تعبیر دیگه ای بکنی.
محبت می کرد اما نمی شد از روی احساسی باشه،بیشتر نشون میداد داره جبران می کنه.
الان روبه روی من نشسته و…
راه نفسم باز می‌شه،عمیق نفس می کشم و به سختی میگم:
_من حرفاتونو با محمد شنیدم،بهش گفتی فراموش نکردم.گفت می خوای انتقام بگیری سکوت کردی…ببین هامون،من هاکان رو کشتم درست،هر مجازاتی بکنی قبول ولی این یک قلم و نه،به خدا تحمل این و ندارم.می میرم،متوجهی؟
این که بخوای با حرفات برام روزای قشنگ رو بسازی بهم احساس خوشبختی بدی و بعد تو اوج ولم کنی،همون جا طوری زمین می خورم که خورده هامم کسی نتونه جمع کنه.

منتظر نگاهش می کنم تا حرف بزنه اما سکوتش من رو می ترسونه،از تیک تاک ساعت روی دیوار متنفر میشم.چیزی شبیه به لبخند،شاید هم پوزخند لبش رو انحنا میده و بالاخره بعد از یه سکوت کشنده میگه:
_فکر نمی کردم توی تصورت یه هیولا باشم.ولی انگار بودم…
لب هام به هم قفل میشن،هامون توی ذهن من یه هیولا نبود،اتفاقا برعکس.اما باورش برام سخت بود که هامون هم ممکنه احساسی داشته باشه،حتی یک هزارم من…
اینا رو نمی تونم به زبون بیارم،وقتی سکوتم رو می بینه خودش میگه:
_من بلد نیستم عاشقانه حرف بزنم،حتی بلد نیستم یه ماجرا رو تعریف کنم.یه آدم سردرگمم که گاهی نمی دونم کجا ایستادم،درست مثل الان…
به نیم رخ مردونش نگاه می کنم و میگم:
_چی انقدر سردرگمت کرده؟
سرش رو به سمتم می چرخونه،در حالی که توی سیاهی چشماش درموندگی موج میزنه،میگه:
_تو…
مسخ شده به چشماش میگم:
_چرا من؟
صاف می شینه،نگاه از نگاهم برنمیداره و با صدای خش گرفته ای می‌گه:
_روزی که خواستم عقدت کنم نگفتی توانایی اینو داری که آرامشم بشی.
نفس کشیدنم یادم میره،هامون چقدر خوب می تونست قلب آدم ها رو به طپش بندازه،شاید هم من اولین دختری بودم که این طوری عاشق هامون شدم،اولین دختری که هامون نگاهش می کنه،اولین دختری که داره این حرف ها رو از زبونش می شنوه.
می فهمه انرژیم تحلیل رفته،می فهمه چقدر شوکه شدم.لبخند محوی روی لبش می شینه و می‌گه:
_تعجب کردی که اینارو میگم؟
فقط می تونم سری تکون بدم،نفسش رو فوت می کنه و بلند می‌شه.نگاهی به ساعت می ندازه و می‌گه:
_بلند شو!اول بریم ناهار بخوریم،بعدم بریم مغازه ی رفیقم.
از جام تکون نمی خورم،دلم می خواد بهش بگم نریم.من می خوام بازم بشنوم،حداقل می خوام بهت فکر کنم.
می خوام بگم حرفات چنان قدرتی ازم گرفت که حالا سختمه تا روی پاهام وایستم.
وقتی می بینه از جام تکون نخوردم دوباره می شینه،به سمتم متمایل می‌شه.
با مکث دستش رو جلو میاره و روی دست یخ زدم می ذاره،از اینکه زبونم قفل کرده از خودم حرصم می گیره.هامون به جای من سکوت رو می شکنه:
_من هیچ وقت نمیام به خاطر انتقام با احساست بازی کنم،نمی دونم منو چطور شناختی ولی اگه بخوام ضربه بزنم اول صدات می کنم که برگردی.
بلد نیستم از پشت خنجر بزنم.
بالاخره لبخندی روی لبم میاد،محو و کوتاه.با صدای آهسته ای میگم:
_حرفات قشنگه اما،حس می کنم یه چیزی این وسط کمه،کمه که نگاهت رو یکسره می دزدی.کمه که قلبت مثل قلب یه عاشق نمی تپه.

سری با تایید تکون میده و می‌گه:
_آره یه چیزی کمه،تو آرومم می کنی اما تا زمانی که یادم رفته باشه گذشته چه اتفاقی افتاده،محرممی،مال منی اما این وسط یه چیزایی هست که باعث میشه به خودم لعنت بفرستم که چرا دلم می خواد نزدیکم باشی،چرا روت غیرت دارم و حالم بد میشه وقتی اشکاتو می بینم.سردرگمم اون قدر که نمی فهمم باید پی کدوم منطق برم…

تلخ می خندم.خیلی واضح منظورش رو رسوند،اینکه حتی اگه کوچک ترین احساسی هم باشه تو دلت رو صابون نزن چون هر بار با یادآوری گذشته اون احساس از بین میره.
نگاهم رو ازش می دزدم،سری تکون میدم و میگم:
_حق با توئه،خیلی خوب فهمیدم.ولی نگران نباش!فراموش می کنم چی گفتی.

بلند میشم و پشتم رو بهش می کنم،نفس عمیقی می کشم تا بغضی که لحظه به لحظه سنگین تر میشه بین این دم و بازدم ها فرو بریزه…
از صدای کفشش می فهمم بلند شد،لحظه ای بعد حضورش رو پشت سرم حس می کنم.
لب هام رو محکم روی هم فشار میدم،می خوام برای لاپوشونی احساسم حرفی بزنم که دست هاش دور شکمم حلقه میشن.
تمام تنم منقبض میشه،عضلاتم به طرز عجیبی در هم می پیچه و حس می کنم کسی برق قوی رو بهم وصل کرده.
از پشت توی آغوش فرو می رم و گرمای تنش رو با تمام وجود حس می کنم.
سرش کنار سرم قرار می گیره،چونه ش رو روی شونه م می ذاره و با نفس هاش لاله ی گوشم رو گرم می کنه و زمزمه وار میگه:
_نگفتم که فراموش کنی.
قلبم به طرز دیوانه کننده ای می کوبه،خدایا چه بلایی داشت سرم میومد؟
نکنه رویا بود و خبر نداشتم؟نکنه چشم هام رو باز کنم و ببینم نیمه شبه،روی تختم دراز کشیدم و انقدر به هامون فکر کردم که این طوری رویاها من رو توی خودشون غرق کردن.
دستم رو بالا میارم و روی دستاش می ذارم،حتی موهای کم پشت دستش هم قابل لمسه،همون گرما،همون احساس شیرین وصف نشدنی…
خواب نبودم،رویا نبود.واقعیت بود!
دوباره صدای خش گرفته ش کنار گوشم حالم رو منقلب می کنه:
_فراموش نکن،نه حرفامو،نه این لحظه رو…
چشم هام رو می بندم،مگه ممکن بود این احساس خوش فراموش بشه؟
حس می کنم عمیق نفس می کشه،پاهام شل شده و اگه بازوهاش تنم رو در بر نگرفته بودن قطعا پس میوفتادم.
بدون هیچ حرفی اون لحظه ادامه داره،نمی دونم تا کی!یک دقیقه،یک ساعت،یک عمر… اما تموم می‌شه.
نفسش رو با صدا بیرون می فرسته و حلقه ی دستش رو از دور شکمم باز می کنه.پالتوش رو بر می داره و می پوشه در همون حال میگه:
_بیرون اتاق منتظرتم.
انگار اونم می فهمه تا چه حد شوکه شدم که منتظر جوابی از من نمی مونه و از اتاق بیرون میره.
مات برده روی صندلی می شینم،شوکه کننده ست بین این همه اتفاق بد و دردناک،حسی رو تجربه کنی که توی خوابت هم نمی دیدی.غیر قابل باوره اتفاقی برات بیوفته که هر شب به چشم یک رویای دست نیافتنی بهش نگاه می کردی.نگفت دوستم داره،نگفت عاشق شده اما تا همین جاشم برای من عجیب بود.
دستی روی گونه های داغم می کشم،نفس حبس شده م رو با یه بازدم عمیق توی هوا پخش می کنم و بلند میشم.
سینی چای رو برمیدارم و با قدم های آهسته از اتاق بیرون میرم،چشمم به هامون میوفته که پشت میز منشی نشسته و داره سیم های پشت کامپیوترش رو دستکاری می کنه.
به آشپزخونه میرم و لیوان ها رو می شورم و بیسکوئیت ها رو توی جعبه ش می ریزم.
بیرون میرم،هامون هم همزمان بلند می‌شه و می پرسه:
_بریم؟
سر تکون میدم،با هم از مطب خارج می شیم.توی ماشین از همون لحظه ی نشستن جوی سنگین حاکم میشه.این بار سکوت بینمون مثل همیشه نیست،این بار توی این سکوت هزاران حرف و فریاد نهفته شده که با زبون بسته گفته می‌شه.
سرم رو به شیشه تکیه می زنم و چشم هام رو می بندم،حرفاش هزارباره توی سرم چرخ می خورن. شیرینی اون لحظه ی قشنگ دوباره وجودم رو پر می کنه،نگاهم رو به آسمون می دوزم:می بینی مامان نه؟نکنه از دعای تو این طوری شد وگرنه خدا که با من قهره!حتما دعای تو باعث شده خدا کسی و سر راهم قرار بده که احساسش برام خوشاینده
ماشین رو جلوی رستورانی پارک می کنه و می‌گه:
_پیاده شو.
بی حرف سر تکون میدم،دستم به سمت دستگیره ی در میره،بازش می کنم و پیاده میشم.
سوز سردی به تمام وجودم می خوره،نگاهم رو به آسمون می دوزم،ظهره اما خبری از خورشید نیست شاید پشت این ابر های عظیم و تکه تکه مخفی شده.
نگاهم به بالاست که دستم گرم میشه،انگار دست مردونه ای اون رو گرفته.
سر برمی گردونم که چشم هاش رو خیره به خودم می بینم،با صدای آهسته ای میگه:
_بریم .
سر تکون میدم،به سمت جگرکی میریم.برای اولین بار دست تو دست هم.

* * * * * *
نگاهی با لذت به اتاق پیش روم می ندازم،عالی شده بود حتی فراتر از اون.
تخت و کمد سفید سوسنی با فرش و پرده ی ست خودش و چند تیکه اسباب بازی و چند دست لباس.
این ها حاصل خرید دیروز من و هامون بود که وسایل بزرگش امروز صبح رسیده بود،نگاهی به لباس های خودم می ندازم.وسایل قبلی اتاق رو برده بودن و خداروشکر که به فکر هامون رسید یه کمد آینه ای هم برای من بگیره اما مشکل اینجا بود کمد رو کجا بذاریم؟
وقتی آوردنش هامون در کمال خونسردی به اتاق خودش اشاره کرد اما مگه ممکن بود؟یعنی من از این به بعد توی اتاق هامون…
سرم گیج میره،صداش رو از پشت می شنوم:
_پسندیدی؟
چند بار پلک می زنم تا واضح ببینم و جواب می‌دم:
_آره،خیلی.
وارد اتاق می‌شه و نگاهی اجمالی به اطراف می ندازه،در کمد رو باز میکنه.لباس های کوچیک دخترونه حسابی دلبری می کنن.
پیراهن قرمز کوچولو رو برمی داره و بهش نگاه می کنه،لبخند کم رنگی روی لبم میاد و به این فکر می کنم بابا شدن چقدر برازنده ی هامونه اما حیف که هیچی اون طوری که باید باشه نیست.

برمی گرده،نگاهش رو به شکمم می ندازه و میگه :
_سه ماه دیگه یه عضو کوچولو توی این خونه داریم.
نمی تونم تشخیص بدم لحنش غم داره یا دلخوری.شاید هم عصبانیه و به روی خودش نمیاره.
پیراهن رو سرجاش می ذاره و به سمتم میاد،درست روبه روم،تکیه به درگاه در می زنه و در حالی که دست هاش توی جیب شلوارشه نگاهم می کنه.
همراه با نفس عمیقی میگه:
_به نظرت می تونم بابای خوبی باشم؟
با لبخندی تلخ سر تکون میدم و میگم:
_تو بهترین بابای دنیا میشی.
اون هم لبخند می زنه،دستش رو روی شکمم می ذاره و قدمی نزدیک تر میشه.
دست مردونه ش رو که روی شکم برآمده م می بینم برای لحظه ای خداروشکر می کنم که این جا ایستادم اما با یاد مامانم ته دلم خالی میشه،این شرایط در عین زیبا بودن راضی کننده نبود.
دستش رو نوازش وار روی شکمم می کشه و می‌گه:
_می دونستی من عاشق بچه هام؟
می دونستم،عاشق بچه ها بود اون هم خیلی زیاد.
سری تکون میدم…ادامه میده:
_به نظرم بچه ها پاکن،معصومن.حتی اگه پدر و مادرشون بد باشن،یا توی خانواده ی بدی به دنیا اومده باشن،حتی اگه باباشون یه نامرد باشه ولی بی گناه ترین موجود دنیا همون بچه ایه که به دنیا میاد.
نگاهی به چشماش می ندازم و میگم:
_ولی فکر می کردم از این بچه بیزاری!
سری به طرفین تکون میده.
_نیستم.
متنفر نبود اما سخت بود برای مردی مثل هامون که بخواد قبول کنه پدر بچه ای بشه که زنش اون رو از مرد دیگه ای بارداره،مردی که برادرشه.
با تردید دستم رو جلو می برم و به خودم اجازه می دم که مهمون آغوشش بشم.
دستش که دور کمرم حلقه میشه یعنی به این آغوش پذیرفته شدم،لبخندی می زنم.دستش زیر چونه م می شینه و در همون حال سرم رو بالا میگیره.
اینکه از بالا نگاهم می کنه حس خوبی داره،انگار راضیم از این سایه ی مقتدرانه ای که روی صورتم افتاده.
نگاهش با رنگ و معنای خاصی به صورتم دوخته شده.تک تک،جزبه جز اجزای صورتم رو از نظر می گذرونه.
انگار داره من رو می بینه.تا قبل از این شاید برای هزاران بار بهم نگاه کرده اما جز دفعات اوله که داره من رو می بینه،این بار نه به چشم دخترش.بلکه به چشم زنش.
این رو از نفس هایی که ریتم بلند و نامیزونی به خودشون گرفتن متوجه میشم،قفسه ی سینه ش با هیجان بالا و پایین می‌ره.
منم می بینمش بار دیگه صورت مردونه ش رو از نظر می گذرونم.چشم های سیاهش رو،ابروهای پهن و اخم های درهم رفته شو.ریش مردونه و موهای مجعدش رو.من هم اون رو به چشم بابام نه،بلکه به چشم شوهرم می بینم.برای اولین بار حس می کنم این مرد تماما متعلق به منه.
ریتم نفس هام تغییر می کنه. حالا منم بلند و نامیزون نفس می کشم،سرش به اندازه ی میلی متری خم میشه.دستم رو روی بازوش می ذارم،می خوام قدمی به عقب بردارم اما پاهام یاری نمی کنن.دوباره نگاهش می کنم!
پلک هاش روی هم افتادن و نمی تونم از نگاهش بخونم چه قصدی داره.

فاصله هر زمان کوتاه تر میشه و تنم هر لحظه بیشتر یخ می بنده،می ترسم چشم هام رو ببندم و تصویر هاکان جلوی چشمم بیاد.هامون هیچ وقت شبیه هاکان نبود،حتی الان همه چیز فرق می کرد فقط نمی دونم چرا در عین لذت بخش بودن ترسناک به نظر می رسید.
حالا دیگه فاصله به اندازه ی میلی متری رسیده،دستم از روی بازوش سر می خوره،گوشه ی لباسم رو توی مشتم فشار میدم.کاش کسی زنگ بزنه،یا حداقل من توان این رو داشته باشم که عقب برم.ندارم چون منم هامون رو می خوام.یک نوع سردرگمی مرگ آور!
برای لحظه ای چشم هام رو می بندم و همزمان گرمای لذت بخشی وجودم رو پر می کنه،تمام تنم پر میشه از احساسی که تا به حال تجربه نکردم.
نه ترس هست نه ###.نه چشمای قرمز هاکان هست و نه وحشت،این وسط هامونه که احساس می‌شه.
دستی هست که محکم تر کمرم رو فشار می ده،حس گرمایی هست که از طریق لب هاش به وجودم سرازیر شده.دست چپش رو از روی بازوم به پایین سر می ده و دستم رو می گیره،درست مثل بار قبل دستم رو روی قلبش می ذاره.
احساس خوبی دارم تا اینکه ضربان قلبش رو زیر پوست دستم حس می کنم.حرفی که قبلا برام گفته بود توی سرم می پیچه:قلب آدم ها هیچ وقت دروغ نمی گن.
قلب هامون باز هم بهم می گفت صاحبش نمی تونه عاشق باشه،هیجان زده شاید اما عاشق،هرگز.
ضربان نرمال این قلب عذابم می داد،قابل مقایسه نبود با طپش دیوانه وار قلب من.
فشاری به سینه ش میدم و قدمی به عقب برمی دارم.چشم هاش تب دار به چشم هام دوخته می‌شه،ازش خجالت می کشم،از نگاه سنگینش تنم گر می گیره و گونه هام قرمز میشه.
لبخند محو و مردونه ای روی لبش می شینه،بدون حرف تکیه شو از درگاه در می گیره،از کنارم عبور می کنه و با همون لبخند کوتاه و جذابش میگه:
_من رفتم خانوم کوچولو،چیزی لازم داشتی زنگ بزن.
در جوابش کوتاه و مختصر می‌گم:
_باشه،خداحافظ.
سری تکون میده،به سمت مبل میره و پالتویی که ساعتی پیش اون جا گذاشته بود رو برمیداره و می پوشه.صدای بسته شدن در رو که می شنوم بی رمق همون جا می شینم،دستم رو روی لب هام می ذارم و چشم هام دوباره اون صحنه رو مجسم می کنه.اگه ضربان نرمال قلبش رو در نظر نمی گرفتم،باید اعتراف می کردم حس شیرینی وجودم رو پر کرده.

* * * * * * *

در رو که باز می کنم مارال برافروخته داخل میاد و می‌گه:
_تو این هوا یک ساعت پشت درم مگه کری دختر؟
چشم هام و ماساژ میدم و بی حوصله میگم:
_خواب بودم،غر نزن بشین کنار بخاری چای بیارم گرم بشی.
چشم غره ای حواله م می کنه و روی مبل می شینه،به آشپزخونه میرم.به خاطر علاقه ی هامون به چای اکثر مواقع سماور روشن بود.دو لیوان چای می ریزم و به پذیرایی میرم!
مارال کف دست هاشو به هم می ماله و می‌گه:
_فکر کردم غش کردی یا نیستی زنگ زدم به شوهرت گفت خونه ای،بهش زنگ بزن نگران نشه!
سری تکون میدم و میگم:
_چی شد یادی از ما کردی؟
لپ هاش رو باد و خالی می کنه و می‌گه:
_نپرس که درس و دانشگاه کمرم و شکسته،اومدم از تو خبر بگیرم.ببینم بهتری؟
سری کج می کنم و میگم:
_یه آدم غذادار چطوره؟منم همون طوری.
دستش رو سر شونه م می ذاره و می‌گه:
_حیف خاله زهرا بود،واقعا ناراحت شدم.
چیزی نمی گم،پالتوی سیاهش رو از تنش بیرون میاره و دوباره خودش میگه:
_رفتار هامون چطوره؟
با این حرفش یاد صبح میوفتم و قلبم ضربان تپنده ای رو به خودش می گیره.نگاهم رو از مارال می دزدم،انگار اگه به چشمام نگاه کنه می فهمه صبح چه تجربه ای داشتم.جواب میدم:
_خوبه،یعنی…بهتر از همیشه.
موشکوفانه نگاهم می کنه مارال کسی بود که بیشتر از هر کس می فهمید وقتی نگاهم رو می دزدم یا گوشه ی لباسم رو توی مشتم فشار میدم یعنی یک جای کار می لنگه. این بار هم به صورتم نگاه می کنه و خیلی زود دستم رو می خونه چون می پرسه:
_چی شده؟
به صورتش نگاه می کنم،برداشت دیگه ای از سکوتم می کنه و می‌گه:
_نکنه باز اذیتت کرد؟
سری به علامت منفی تکون میدم.
_نه،یعنی نمی دونم.
گره ای بین ابروهای کم پشتش میوفته و می‌گه:
_یعنی چی؟
نفسم رو فوت می کنم و خلاصه ای از حرف های هامون براش میگم.صحبت هام که تموم می‌شه با حال متفکری میگه:
_به نظرم زیاد هم نباید اعتماد کرد،ببخشید که اینو میگم آرامش اما به نظرم هامون آدمی نیست که دل به کسی ببنده.
چقدر این جمله رو زیاد شنیدم،با کلافگی میگم:
_از کجا می دونی مارال؟
شونه بالا می ندازه.
_از نگاهش،از رفتارش،مدل حرف زدنش.یه جوریه انگار هیچ کس و نمی بینه.برعکس هاکان که سر صحبت و با همه باز می کرد و تو نیم ساعت پسر خاله می شد اما هامون انگار کسی و آدم حساب نمی کنه.هر چند…

مکث می کنه،به صورتش خیره میشم و می پرسم:
_هر چند چی؟
_با اون حالی که میلاد و زد بعید نیست.
با چشم های گرد شده می پرسم:
_میلاد و زد؟
اون هم مثل من متعجب میگه:
_خبر نداری؟
سری به علامت منفی تکون میدم.مختصر برام تعریف می کنه که روزی که دسته جمعی توی کافه قرار داشتن هامون هم اونجا رفته و بعد از اینکه از مارال شنیده من هم میلاد رو می شناسم دیوونه شده و کتکش زده.
به فکر فرو میرم،مارال با مکثی طولانی میگه:
_اگه واقعا قلب این مرد و به طپش آوردی باید بهت بگم که ایول الله داری،ولی تا وقتی مطمئن نشدی نباید زیاد دل ببندی آرامش.مخصوصا تو یک بار از اعتماد به برادر این آدم ضربه خوردی.اگه توی سرش فکر انتقام باشه،این بار ضربه ی کاری تری از هامون می خوری پس عقلت رو به کار بنداز و سریع تسلیم دلت نشو!

عاشق حرف های منطقی مارال بودم،همیشه حتی دوران مدرسه این مارال بود که با حرف های سنجیده بقیه رو نصیحت می کرد.اون موقع گوش به حرف هاش نمی دادم اما الان که فکر می کنم می فهمم زیاد هم بی راه نمی گه.
هامون آدمی نبود که بخواد با بازی با احساس من انتقام بگیره،خودش گفت،خودش حق رو به من داد.خودش خواست جبران کنه.اگه قصدش انتقام بود چرا از اول این روش رو انتخاب نکرد؟اگه احساسی داشت پس اون ضربان قلب و اون نگاهش چه معنی داشت؟
نمی دونم،تنها چیزی که می دونم اینه که باید به حرف مارال گوش بدم،دلم رو از امید واهی پر نکنم.هر چند سخت بود صبوری در برابر مردی که کوچک ترین حرکتش برای به جنون رسوندن قلبت کافی بود.
* * * * * *

نگاهم رو به صفحه ی باز کتابم می دوزم و برای بار هزارم خط سوم رو می خونم،اما فقط می خونم هیچی نمی فهمم.
گاهی فکرم پیش مامانم میره و اشک تو چشمم جمع میشه،گاهی به آینده فکر می کنم و می ترسم،گاهی هامون در نظرم میاد و قلبم مالامال از عشق می‌شه.
حرف های مارال توی سرم چرخ می خوره و نگاه هامون از جلوی چشمم کنار نمیره.

برای بار هزار و یکم خط سوم رو می خونم که با صدای چرخش کلید توی قفل در کل حواسم پی مردی که الان وارد شده پرواز می کنه.
صدای پلاستیک می شنوم،انگار که خرید هایی که کرده رو توی آشپزخونه می ذارم و دقیقه ای بعد با خستگی توی پذیرایی میاد.
سلام می کنم که با تکون دادن سر جوابم رو می‌ده،خودش رو روی مبل پرت می کنه. چشمش به کتاب جلوی روم میوفته،نگاهم می کنه و می پرسه:
_برای کنکور می خونی؟
سری تکون میدم و با خنده ی تصنعی میگم:
_مثلا آره.
_چه رشته ای می زنی؟
_اگه قبول بشم حقوق.
با تایید سر تکون میده و می‌گه:
_یکی از دوستام حقوق خونده ازش می پرسم چه کتابایی بهت کمک می کنه برات می خرم.
با قدردانی سری تکون میدم.
_شام بکشم یا چای می خوری؟
_فعلا هیچ کدوم،بشین.
سکوت می کنم. اما فقط چند لحظه،برای گفتن حرفی که از صبح سر دلم چرخ می خوره تردید دارم،آخر با کمی من و من می‌گم:
_اون کمد آینه ای رو بهتره بذاریم توی اتاق کوچیکه.من هر بار برای لباس برداشتنم مزاحم تو نشم!
نگاهش به تندی روم میوفته ،توی عمق چشم هاش سرزنش رو می بینم.اما من می خواستم با این حرفم بگم حاضر نیستم توی اتاقش بخوابم.
اون قدر طولانی نگاهم می کنه که چشم هام و می دزدم،طولی نمی کشه که صداش به گوشم می رسه:
_مزاحم؟
لب هام و روی هم می فشارم و جواب می‌دم:
_هامون من…
وسط حرفم می پره و می‌گه:
_بهم اعتماد نداری نه؟
با لحنی سوالش رو می پرسه که ضربان قلبم برای ثانیه ای می ایسته.می خوام بگم اعتماد دارم،اما یاد حرف های مارال میوفتم.من یک بار از هاکان به خاطر اعتمادم ضربه ی سنگینی خورده بودم،اما این بار هامون فرق داشت…هامون مرد بود،حامی بود،باغیرت بود.همه ی اینا توی ذهنم می چرخن اما زبون لعنتیم به کامم نمی چرخه تا حرفی بزنم.
سکوتم رو که می بینه اخم هاش در هم میره،سری تکون میده و از جا بلند می‌شه.کتش رو برمیداره و بدون این‌که نگاهم کنه میگه:
_باشه،می تونی هر جا می خوای بخوابی ولی لباسات توی اتاق من می مونه،عمه م قراره به طور دائم به مشهد بیاد،دو هفته ی اول و تا پیدا کردن خونه طبقه ی پایین می مونن مطمئنا نمی تونن بی سرک کشیدن تو زندگی من دووم بیارن،نمی خوام با دیدن لباسات توی اون اتاق به ریشم بخندن.چون من نمی تونم براشون توضیح بدم زنم بهم اعتماد نداره.

جمله ی آخرش رو با نوعی کنایه و تحکم میگه.نگاهی اجمالی به صورتم می ندازه و به سمت اتاقش میره و لحظه ای بعد صدای برخورد در اتاقش به گوشم میرسه.

وا میرم،هم به خاطر لحن سرزنش گرانه و کلام طعنه آمیزش،هم به خاطر عمه ی هامون و فروزان که قرار بود دوباره با حرفاشون آتیش به جونم بندازن.
از حرفم پشیمون میشم،حداقل الان زمانش نبود،ای کاش اول شام می خوردیم بعد این بحث رو پیش می کشیدم،با روشی دیگه.حداقل این فکر رو نمی کرد که بهش اعتماد ندارم.
از جا بلند میشم،مثل همیشه چشمام برای چند ثانیه تار می بینین.چندباری پلک میزنم تا دیدم روشن بشه و عزمم رو جمع می کنم،به سمت اتاقش می رم و پشت در می ایستم.دستم به سمت دستگیره ی در میره اما میانه ی راه متوقف میشم،روی نگاه کردن به چشم هاشو نداشتم.حتی نمی دونستم الان برم توی اتاق باید چه حرفی برای دلجویی بزنم.
کلافه نفسم رو فوت می کنم و برمی گردم.اما آخه شام نخورده،حتی یه لیوان چای هم نخورد.
آخ آرامش،کارت به جایی رسیده که می خوای منت یک مرد رو بکشی؟اصلا گرسنه بمونه به من چه؟چرا من باید کوتاه بیام؟اون باید درکم کنه.
به سمت آشپزخونه میرم و غذاهای روی گاز رو توی یخچال می ذارم.سرشب غذا خورده بودم و الان با این وضع هیچ میلی به خوردن نداشتم.
به اتاقم میرم و از عمد در رو محکم می کوبم تا بشنوه.اصلا مگه من چی گفتم که مثل بچه ها قهر می کنه؟
روی تخت سفید سوسنی جدید دراز می کشم،موبایلم رو برمی دارم و روی عکس صفحه ی اینستاگرامش متوقف میشم.لبخندی روی لبم می شینه،کاش یه عکس از الانش داشتم.الان که ریش داشت،الان که چهره‌ش مردتر و پخته تر شده بود.الان که چند تار کنار شقیقه ش سفید شده بود.
لحظه‌ای به اختلاف سنی مون فکر می کنم و می بینیم که چه قدر فاصله،پونزده سال می تونست دو دنیای متفاوت رو برای دو انسان رقم بزنه.
من و هامون هم دو انسان با دو دنیای متفاوت بودیم،کاملا متفاوت!
اگه واقعا هامون احساسی داشته باشه ما می تونیم با کمرنگ کردن اختلاف ها کنار هم زندگی کنیم؟
فکرم چنان به سمت آینده پرواز کرده که وقتی موبایلم توی دستم می لرزه تکون شدیدی می خورم.
نگاهی به صفحه ی موبایل می ندازم و وقتی پیامی از شماره ی ناشناس هامون می بینم قلبم بی اختیار شروع به تپیدن می کنه.
پیام رو باز می کنم،نوشته:
_پاشو برو شام تو بخور.
یک تای ابروم بالا می پره و لبخندی روی لبم میاد.
در جوابش می نویسم:
_شوهرم قهر کرد و شام نخورد،منم ترجیح میدم نخورم.
مثل هر زمان لبخند کمرنگی از پیام دادن بهش روی لبمه،وضعیت در حال تایپش حالم رو منقلب می کنه.بی قرار به صفحه چشم دوختم که پیامش میاد:
_شوهرت و دوست نداری نه؟
این سؤالش ضربان قلبم رو بالا میبره،می نویسم:
_دوست دارم.
اما پشیمون میشم و پاک می کنم،دوباره می نویسم:
_از حق سکوتم استفاده می کنم.
پیامی که در جوابم می فرسته اوج خودخواهیش رو نشون می‌ده:
_کسی بهت این حقو نداد که سکوت کنی،می خوام بدونم.
لب هام و روی هم می فشارم و در جوابش می نویسم:
_شاید اگه از احساس شوهرم مطمئن می بودم الان جرئت حرف زدن داشتم…
منتظر می مونم،وضعیتش در حال تایپ میشه اما پیامی نمیاد و چند دقیقه بعد اکانتش آفلاین میشه.
برمی گردم و دوباره پیامم رو می خونم،بی راه نگفته بودم.ولی لابد باز قهر کرده.
ناامید از جواب دادنش می خوام گوشی رو بذارم که با لرزیدن گوشی هم زمان دل منم میلرزه.
پیامش رو باز می کنم،نوشته:
_پنج دقیقه مهلت داری بیای پیشم.
نفسم بند میاد،این هامون بود؟شاید هم پیام از کس دیگه ای اومده.
اسم بالای صفحه رو چک می کنم،واقعا هامون بود.هنوز توی شوکم که پیام دومش میاد:
_سگم نکن آرامش،جای تو توی اتاق منه نه اتاق بچه.
توان نگه داشتن گوشی رو هم ندارم و می ذارمش کنار،خدایا من چطور می خواستم نسبت به این حرف ها بی تفاوت باشم؟منی که حسرت کوچک ترین محبتی از هامون داشتم.
باید می رفتم؟دلم به سمتش پرواز می کنه اما پاهام قدرت بلند شدن و رفتن به اتاقش رو ندارن.می دونستم هامون اهل اصرار نیست و اگه مقاومت ببینه تا آخر عمرش بیخیال می‌شه.
نه می خواستم بی خیال بشه،نه می تونستم نزدیکش بشم.فکر کنم من هم باید مثل هامون پیش مشاور برم تا بفهمم توی این زندگی تکلیفم چیه!
نگاهم رو به ساعت می ندازم،اون قدر نگاه می کنم تا پنج دقیقه می گذره.با گذشت هر ثانیه طپش قلبم بیشتر از قبل کر کننده میشه،دستم رو روی قلبم می ذارم…آخرین بار که هامون دست روی قلبم گذاشت وضعیتم انقدر وخیم نبود.الان حتی نمی خوام نزدیکش بشم تا مبادا حس کنه قلبم با دیدنش چطور بی قراری می کنه.
چشمام رو می بندم،نه برای خوابیدن بلکه برای تجسم صورت هامون.اگه بیخیال بشه و دیگه کوچک ترین اشاره ای هم ازش نبینم چی؟

اگه دوباره همون مرد سنگی و خودخواه روز اول بشه چی؟
خودم،جواب خودم رو میدم:احمقی آرامش!خیلی احمقی اگه بخوای به خاطر سنگی نشدن هامون خودت رو فدا کنی و تبدیل به زنی بشی که اون هر وقت اراده کنه می تونه داشته باشه و هر وقت نخواد می تونه کنار بزنه.
توی افکارم غرقم که با صدای باز شدن در اتاقم دلم پایین می ریزه.توی تاریکی قامت کشیده ی هامون رو می بینم،می شینم و با ترس از حرفی که می خواد بزنه می پرسم:
_چیزی شده؟
جوابی نمی ده به جاش وارد اتاق میشه و در رو می بنده.با هر قدمی که نزدیک تر میشه قلبم بی مهابا تر می کوبه،لبه ی تخت درست روبه روم می شینه.حرفی نمی زنه،من هم مثل هر زمان در حضورش لال شدم.فقط باید خداروشکر کنم که چراغ ها خاموشه و هامون صورتم رو نمی بینه.
سکوت رو با صدای بم و مردونه ش می شکنه:
_قرار نیست که تا حرفی گفته شد با شکمت قهر کنی! چرا شام نخوردی؟
کوتاه جواب می‌دم:
_اشتها نداشتم.
_می دونی با زنی که به حرف شوهرش گوش نکنه چی کار می کنن؟
لبخند کم رنگی می زنم،در ظاهر با جدیت میگه اما صداش،لحن و آهنگ خاصی داره لحنی متفاوت از لحن گذشته ی هامون،صدایی که دیگه خشک و خشن نیست،مهربونه.
جواب می‌دم:
_چی کار می کنن؟
صورتش رو جلو میاره،توی اون تاریکی خیلی خوب می تونم برق نگاهش رو ببینم.چشم هاش رو به مدت طولانی توی چشم هام می دوزه و بی مقدمه میگه:
_تا کی می خوای تو این اتاق بمونی؟هوم؟اوکی فهمیدم بهم اعتماد نداری اما منم تا همین جاش از عهده م بر میاد،بیشترش رو نه می تونم نه بلدم.فکر کردی این حرف هایی که دارم بهت می زنم مال یک شب دو شبه؟نه.خیلی وقته دارم جون می کنم که نادیدت بگیرم،که برام مهم نباشی،که دلم نخواد پیشم باشی،که هر وقت کنارم نیستی فکر و ذکرم این نباشه که الان داره چی کار می کنه!دِ آخه تو دردت چیه که اینا رو نمی فهمی؟
توی لحنش صداقت بیداد می کنه،طوری حرف می زنه که برای لحظه ای از خودم بدم میاد که چرا شک کردم هامون ممکنه مثل هاکان از اعتمادم سوءاستفاده کنه.لب باز می کنم و با صدای آهسته ای میگم:
_دردم جایگاهم توی این زندگیه،تو هر بار که من و ببینی یاد هاکان میوفتی.دردم اینه که امروز باشی و با این حرفات برام خاطره بسازی ولی یه روزی خسته شی و بری.دردم و می فهمی هامون؟

پوزخندی گوشه ی لبش می شینه و با طعنه میگه:
_فکر می کنی دو روز دیگه جا می زنم و ولت می کنم آره؟
خجالت زده سر تکون میدم،برعکس من اون با بی پروایی میگه:
_دوست پسرت نیستم که امروز ازت سوءاستفاده کنم و فردا بگم هری.وقتی داشتی تو اون مغز کوچیکت داستان می بافتی اینم یادت بنداز که تو زنمی نمی تونم پرتت کنم اون ور.از قدیم چی گفتن؟مال بد بیخ ریش صاحبش.بدم که باشی،ازت خسته هم که بشم باز زنمی،مال منی! اوکی؟
منکر حس خوبی که از حرفاش گرفتم نمیشم،سری با لبخند تکون میدم.نفسش رو فوت می کنه و بلند می‌شه،در همون حال میگه:
_الانم مثل یه زن خوب بلند شو شام بخوریم،بعدش بیا همین جا بخواب!نترس اجبارت نمی کنم بیای کنار من بخوابی،حداقل امشب.

بدون حرف بلند میشم،ته دلم حس اعتماد ریشه دوونده اما صدایی آزار دهنده توی سرم میگه:هامون عاشقت نیست،بلکه از حس مسئولیت زیادش بهت وابسته شده.
اما خوب مگه من به همینش راضی نبودم؟مگه فکر نمی کردم اگه روزی هامون کوچک ترین احساسی بهم داشته باشه من خوش بخت ترین زن عالمم؟پس الان چه مرگمه؟
نمی دونم،گاهی آدم ها تا زمانی که توی همون موقعیت قرار نگیرن نمی فهمن،در واقع فکر کردن به خیلی چیز ها قشنگه اما اتفاق افتادنش شاید هیچ وقت شبیه به تصورات ما نباشه.
دنبال هامون به آشپزخونه میرم،خودش قابلمه رو از یخچال بیرون میاره و روی گاز می ذاره،سفره رو می چینم.همزمان با گذاشتن پارچ روی میز لگدی به شکمم می خوره که باعث میشه لبخندی از ته دل روی لبم بشینه.نگاه هامون به صورت خندونم میوفته و پرسش گرانه نگاهم می کنه.برای لحظه ای همه چیز و فراموش می کنم و میگم:
_بیا دست تو بذار،داره لگد می زنه.
چشمم که به صورت گرفته‌ش میوفته تازه می فهمم چه حرف بی جایی زدم،گرفتگی صورتش برای یک لحظه ست.خیلی زود لبخند محوی جایگزین می کنه و به سمتم میاد.دستش رو به سمت شکمم دراز می کنه،میانه ی راه مکث می کنه اما طولی نمی کشه که دست بزرگ و مردونه ش روی شکم برآمده م جا خوش می کنه.دستم رو روی دستش می ذارم و به سمت راست شکمم می برم،همون لحظه ست که هامون تکون آهسته ای رو همراه با من لمس می کنه و این بار،انگار اون هم همه چیز از یادش میره چون لبخندش واقعی می‌شه و بی اراده میگه:
_چه لگدیم میزنه پدرسوخته.
مثل هر زن نرمالی لبخند میزنم و میگم:
_معلومه از اون دخترای شیطونه.
نگاهی معنادار به چشم هام می نداره و با لحنی اطمینان بخش میگه:
_بهت قول میدم اجازه ندم هیچ کس،هیچ وقت شیطنت نگاهش و به غم تبدیل کنه.
لبخند تلخی روی لبم می شینه و قدردان نگاهش می کنم.
حرفش برام معانی زیادی داره،بزرگ ترینش یعنی همیشه هستم،همیشه بابای اون دختر منم.حرفش یعنی جوری حمایتش می کنم که کسی مثل هاکان به خودش اجازه ی پا گذاشتن توی حریمش رو نداشته باشه،که گرک ها و روباه ها بفهمن این دختر پدری مثل شیر داره که ازش محافظت می کنه.
با همون یک جمله و نگاه خاصش چنان حرف هایی رو می فهمم که برام شیرینه.دلم می خواد با تمام وجود بپرم بغلش و بلند بگم خیلی دوستت دارم اما به جاش نگاهم رو می دزدم و با صدای آرومی میگه:
_غذاها نسوزه.
با این حرفم اون هم چشماش رو می دزده،
نفسش رو فوت می کنه و به سمت اجاق گاز میره،روی صندلی می شینم و به این فکر می کنم اگه هامون توی زندگیم نبود چی می‌شد؟به این فکر می کنم قبل از هامون چطور زندگی می کردم؟به دو سال قبل برمی‌گردم.اون موقع زیاد هامون رو می دیدم.هر روز وقتی من مدرسه می رفتم و اون سر کار.حتی چند بار من و تا مدرسه رسوند.چرا اون موقع سعی نکردم بشناسمش؟شاید چون اون یه مرد کامل بود و من یک نوجوون شونزده ساله!شاید چون اون من و به چشم یه بچه می دید و من از این حرصم می گرفت.لبخندی با یاد گذشته روی لبم می شینه.یاد اعصاب داغونم میوفتم وقتی می دیدم جوری رفتار می کنه انگار من نیستم،نه تنها من بلکه هیچ کس نیست.
از اینکه حس می کردم کسی و جز خودش آدم حساب نمی کنه لجم می گرفت،از نظر من اون یه دکتر قلابی بود که به مدرکی که با پارتی بازی گرفته بود می نازید.کسی که اون ور دنیا کیف و حالش رو کرده بود و اینجا بقیه رو نصیحت می کرد.
طوری به گذشته سفر می کنم که زمان حال از یادم رفته،بشقاب که جلوی روم گذاشته میشه به خودم میام.
هامون مقابلم می شینه و می‌گه:
_امان از این بارداری،یک لحظه هوات ابری ابری میشه،یه لحظه هم صاف و آفتابی. حالا به چی فکر می کردی؟
با همون لبخند جا خوش کرده روی لبم میگم:
_به دوسال پیش،احتمالش رو می دادی اون دختری که گاهی می رسوندیش مدرسه زنت بشه؟
صدای خنده ی مردونه ش توی فضا می پیچه،با اشتیاق نگاهش می کنم،چقدر خندیدنش برای من خوب بود،به قول خودش حالم و خوب می کرد.
جوابم رو با همون صدای خنده ش میده:
_خدا وکیلی حتی از گوشه ی ذهنمم نمی گذشت.
خنده ی اون به منم سرایت می کنه،با لبخند میگم:
_منم همین طور.

قاشقی از غذا رو می خوره و چیزی نمیگه.مدتی توی سکوت می گذره،طاقت نمیارم و می پرسم:
_جدا عمه ت قراره بیاد؟
لیوانش رو پر آب می کنه و سری تکون میده،با لحن مصنوعی میگم:
_آها،چقدر خوب.
آب رو سر می کشه،نگاهی بهم می ندازه و انگار می فهمه ته دلم عزا گرفتم چون می‌گه:
_نگران نباش،اجازه نمیدم پاشون توی خونه زندگی من باشه.
این بار منم که سکوت می کنم،ادامه ی شام رو توی سکوت می خوریم.آخر هم هامون تشکری می کنه و بلند می‌شه،می خواد ظرف ها رو برداره که اجازه نمیدم و میگم:
_خودم انجام میدم.
بشقاب رو از دستش می گیرم،در جوابم میگه:
_حداقل کمکت کنم!
ظرف ها رو توی سینک می ذارم و می ذارم و میگم:
_دو تا بشقابه،چیزی نیست.تو برو بخواب شب بخیر.
چشمام رو ازش می دزدم اما سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کنم.با مکث کلمه ی “شب بخیر”رو زمزمه می کنه و از آشپزخونه بیرون میره.
نفسم رو با صدا بیرون می فرستم و مشغول شستن ظرف ها میشم،عمدا کار ده دقیقه ای رو نیم ساعت طول میدم تا زمان بخرم.در ظاهر مشغول جمع کردن آشپزخونه م اما فقط خدا می دونه توی دلم چه خبره!
نگاهش اجمالی به اطراف می ندازم و وقتی مطمئن میشم هیچ کاری برای وقت کشی نمونده از آشپزخونه بیرون میرم،با هر قدم نزدیک شدن به اتاقم قلبم تند تر می کوبه.
روبه روی اتاق خودم می ایستم و به در اتاق هامون خیره میشم،چشم هام رو می بندم و نفس عمیقی می کشم و به خودم دلداری میدم.”اون شوهرته،نامحرم نیست.مردونگی داره وسط راه ولت نمی کنه،اهل فیلم بازی کردن نیست.تنش بوی امنیت میده نه احساس خطر. محاله با دیدنش یاد هاکان بیوفتی چون اون هامونه نه هاکان!
قدمی به اتاقش نزدیک میشم،قلبم از هیجان زیاد در حال شکافته شدنه،به وضوح صدای کرکننده ش رو می شنوم.
جلوی در اتاقش می ایستم،چندین و چند بار نفس می کشم و در آخر دل رو به دریا میزنم و در رو باز می کنم.
وارد میشم.با وجود تاریکی خیلی خوب می بینمش؛روی تخت دراز کشیده. با صدای باز شدن در سرش رو به این سمت می چرخونه.نگاهش استرس و طپش قلبم رو بیشتر می کنه.حرفی نمی زنه و سکوتش از هر زمان سنگین تره.
در رو می بندم و آهسته به سمت تختش قدم برمی دارم،مستٱصل همون جا می ایستم.خم میشه و چراغ خواب کنار تختش رو روشن می کنه.
حالا هاله ای از روشنایی روی صورتش افتاده.نگاه خاص و جذابش رو به صورتم می دوزه و بدون حرف دستش رو به سمتم می گیره.
نگاهی به دست بزرگ و مردونه ش می ندازم و با تردید دستم رو توی دستش می ذارم.عقب میره. با قلبی متلاطم کنارش دراز می کشم،از دراز کشیدن کنارش به اندازه ی کافی حالم منقلب شده که با فرو رفتن توی آغوشش برای لحظه ای نفسم به کلی قطع می شه.
بی پروا سرم روی روی سینه ش می ذاره و دستش رو دور شونه هام حلقه می کنه،می خوام عقب برم که اجازه نمیده و کنار گوشم میگم:
_مِن بعد جات همین جاست.
لب هام و روی هم می فشارم،سرم رو بالا می گیرم و به صورتش از فاصله ی کم نگاه می کنه،لبخند کمرنگی تحویلم میده،سرش رو خم می کنه و بوسه ی کوتاهی روی پیشونیم می نشونه و با صدای جذابش میگه:
_بخواب،شب بخیر.
دوباره سرم رو صاف می ذارم،این بار تمام استرس ها رو با نفسی بلند به اعماق دلم می فرستم و به جاش مشامم رو از عطر خوشش پر می کنم،عطر سردی که آمیخته به بوی تنش شده بود و رایحه ای خوش رو ساخته بود،طوری که دلم می خواست تا آخر عمرم توی همین هوا نفس بکشم.
لبخندی با لذت روی لبم میاد و بعد از مدت ها با آرامش چشم هام رو می بندم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.