خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۸

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

لحنش یعنی فکر نکن جایی خبریه و اگه ازت دفاع کردم به این معنا نیست که حق رو به تو دادم.
از این که اون ایستادست و من نشسته معذبم،بلند میشم و روبه روش می ایستم.دقیقا باید از کجا شروع می کردم؟دیدارم با میلاد توی پارک؟یا اینکه خواستم چاه مقابل هاله رو نشونش بدم.نمی تونم ماجرای میلاد رو انکار کنم چون مطمئنا هامون از زبون هاله می شنوه،برای همین زیر نگاه سنگینش به حرف میام:
_راستش من…خوب من…
وسط حرفم می پره و با لحنی آشفته و کلافه میگه:
_حوصله ی من و من ندارم آرامش،پس درست بگو اینجا چه خبر بوده.
نفس حبس شدم رو آزاد می کنم و دل رو به دریا می زنم و می‌گم:
_اون کسی که هاله دوستش داره رو من می شناسم.
وقتی این حرف رو می زنم عکس العملش کاملا زیر نظرمه.تعجب نمی کنه اما اخم هاش به طرز فجیعی در هم میره!
بدون حرف نگاهم می کنه،طوری که انگار منتظره ادامه بدم،نمی دونم عواقبش چه خواهد بود اما میگم:
_ من فقط بهش گفتم که ا..اون پسر لیاقت این و نداره که به خاطرش تو روی خانوادش وایسته.

فقط نگاهم می کنه،اما نه یک نگاه معمولی.نگاهی سنگین و توبیخ گرانه که عرق سردی رو روی تیرک کمرم می شونه!
دارم کم میارم که صداش به گوشم میرسه،آهسته ولی پر معنا و آغشته به خشم:
_فامیلتونه؟
گیج می پرسم:
_کی؟
_همین پسری که به هاله گفتی لیاقتش رو نداره،فامیلتونه؟
هدفش رو از پرسیدن این سؤال نمی دونم.خودش می دونست من فامیلی ندارم و انگار می خواست با این حرف ها عذابم بده.تقریبا می نالم:
_نه.
با همون نگاه توبیخ گرانه ش به چشم هام زل می زنه و می پرسه:
_پس از کجا می دونی به درد هاله نمی خوره؟از کجا انقدر خوب می شناسیش که می‌گی لیاقت نداره؟
خشونت صداش رفته رفته بیشتر می‌شه،چه جوابی بدم خدایا چه حرفی بزنم تا از این مهلکه جون سالم به در ببرم؟
زبونم درست مثل کسایی که سال‌ها لال بودن و تازه می خوان صحبت کنن دچار لکنت شده.
_ممن…من خوب از قبل…
سوالی که می پرسه خون رو توی رگ هام منجمد می کنه:
_دوست پسرت بود؟
لحنش تنم رو می لرزونه و تند جواب می‌ده:
_نه به خدا…!
به خاطر سرما خوردگیش چشماش قرمز بود اما الان علاوه بر چشماش صورت و گردنش هم قرمز شده.حس می کنم به سختی داره جلوی خودش رو می‌گیره!هر لحظه منتظرم داد و فریاد کنه اما فقط با صدایی خش گرفته میگه:
_برو توی اتاقت.
انتظار هر حرفی و داشتم الا این،خواستم برم اما انگار کسی به پاهام قفل زده بود.باید بهش می فهموندم که بین من و میلاد چیزی نبوده.
به سختی لرزش صدام رو مهار می کنم و میگم:
_ بین من و اون پسر هیچ وقت هیچی نبوده،قسم می خورم.
روی مبل می شینه و سرش رو بین دست هاش فشار میده.با صدایی خش گرفته میگه:
_می دونم!
مات نگاهش می کنم،چرا امروز منظورش رو از حرفاش نمی فهمیدم؟
کنارش می شینم،بدون اینکه من سؤال بپرسم اون جواب می‌ده:
_ازت پرسیدم گفتی نمی شناسم.فکر کردم واقعا نمی شناسی!
توی لحنش نوعی دلخوری بی داد می کرد،لب می گزم و برای توجیه با صدایی آهسته میگم:
_اون موقع حتی به ذهنمم نیومد.
سرش رو بلند می کنه و چشمای قرمزش رو به چشمام می دوزه.یاد حال خراب و سرفه های سر صبحش میوفتم،از چشماش معلوم بود بدتر شده اما بهتر نشده.
با همون لحن کلافه ش می پرسه:
_از کجا فهمیدی این میلاد همونیه که تو می شناسی؟
حس یک مجرم رو دارم که روبه روی یه قاضی سرسخت و اخمالود قرار گرفته و حتی زبونش نمی چرخه تا از خودش دفاع کنه.
ناچارا لب باز می کنم و می‌گم:
_امروز اتفاقی دیدمش.
حرفی از دیروز و ملاقاتش با هاله نمی زنم،تا همین حد هم از واکنش هامون می ترسم.
صداش آرومه اما آرامشش خوفناکه،مثل سکوت قبل از طوفان.
_ خوب؟
_ خوب شک کردم این میلاد همون میلاد باشه.
جرئت نگاه کردن به چشم هاش رو ندارم،صداش این بار به وضوح غضب آلوده:
_تو هم نشستی باهاش حرف زدی و اونم مطمئنت کرد آره؟
سکوت می کنم،سکوتم به خشمش دامن می زنه،از جا بلند می‌شه در حالی که دستش رو روی صورتش می کشه شروع به قدم زدن می کنه.
در عین نگرانی رفتارش برام تازگی داره،اون قدر هامون رو می شناختم که انتظار داشتم توی این شرایط از کوره در بره و با داد و فریاد یه سیلی به صورتم بخوابونه و دو ساعت بعد پشیمون بشه.
اما الان بلند شده و به سختی و با تنهایی داره با خشمش مقابله می کنه.
نمی دونم چه حرفی بزنم که هر آرومش کنه و هم از عصبانیتش کم کنه،از این بی کلامی ناچار سکوت می کنم.

زیاد طول نمی کشه که کنارم می شینه،کامل به سمتم برمی گرده و بی مقدمه میگه:
_ مزاحمت شد؟
هنوز جواب ندادم سؤال دوم رو عصبانی تر می پرسه:
_ حرف نامربوطی بهت زد؟
لبخندی به صورتش می پاشم و سرم رو به علامت منفی تکون میدم.
کلافه سری تکون میده و می غره:
_می دونم چه طوری ادبش کنم این بی ناموس و…
از جا بلند می‌شه،با نگرانی بلند میشم و می پرسم:
_کجا میری هامون؟
بدون این‌که نگاهم کنه جواب می‌ده:
_میرم به این دختره ی نفهم حرف حالی کنم.
نگران تر می گم:
_نکن هامون،الان جفتتون عصبانی هستین.
به حرفم توجه نمی کنه،صدای برخورد در رو که می شنوم با کلافگی روی مبل می شینم و سرم رو بین دست هام فشار میدم. خدا خودش به خیر بگذرونه!

* * * * * *
یک ساعتی می گذره تا این‌که بالاخره صدای چرخیدن کلید توی قفل در بلند می‌شه.نگران توی درگاه آشپزخونه می ایستم و به قامت هامون نگاه می کنم.
چشماش رو ملتهب و بی فروغ بهم می ندازه و قبل از اینکه حرفی بزنم با صدایی خسته و خش گرفته میگه:
_می خوام بخوابم.
این رو می‌گه و به اتاقش میره.در اتاقش که بسته میشه سر برمی گردونم و به میز آماده نگاه می کنم.
چشماش بیماری رو داد می زد،مسلما از صبح که بیرون رفته تا الان چیزی نخورده.
یعنی به حال خودش بذارمش؟
حداقل سوپش رو که می تونست بخوره! دلم از این حال خرابش به درد اومده،مطمئنم که این بار درگیری شدیدی پیش نیومده چون فریاد های هامون محال بود به طبقه ی بالا نرسه،اما اینم می دونم بحث بی فایده بوده و همین به حال خرابش دامن زده.
کاسه ی سوپ رو همراه با لیمو و قاشق توی سینی می ذارم و به سمت اتاقش میرم،دو تقه به در می زنم و وارد می شم.
با دیدنش برای لحظه ای نفسم بند میاد،برای اولین بار می بینم که چهار دکمه ی بالای پیراهنش رو باز گذاشته،اون از تبش این کار و کرده ولی انگار اون تب به منم سرایت می کنه.نه تنها به دلیل جذابیت اون موقعش،گر می گیرم وقتی یاد روزی میوفتم که هاکان با همین دکمه های نیمه باز…
لب هام و محکم روی هم فشار میدم.بدون اینکه دستش رو از روی چشم هاش برداره زمزمه می کنه:
_بهت گفتم می خوام بخوابم.
توجهی نمی کنم،نه به حرف اون نه به حال خراب خودم که دلش فرار کردن و رفتن به یه جای دور می خواست و یه فریاد از ته دل!
نزدیک میشم و بدون این‌که نگاهش کنم میگم:
_ سوپ تو بخور بعد بخواب،بخوام دوباره گرمش کنم بد می‌شه.

دستش رو از روی چشماش برمی داره و نگاهی به من و نگاهی به ظرف سوپ می نداره.بی حوصله بلند می‌شه و به پشتی تخت تکیه می زنه…
سینی رو به دستش میدم و برای فرار از اون مهلکه بلند میشم که صداش به گوشم می رسه:
_چرا میری؟
می ایستم،بدون اینکه برگردم میگم:
_آخه گفتی حوصله نداری و می خوای.
سکوت می کنه اما سکوتش پر از معناست،سربرمی گردونم و نگاهش رو می بینم که به من دوخته شده.
سعی می کنم اهمیتی به اون دکمه های باز و شونه های دل فریبش ندم،دو قدم رفته رو بر می گردم و کنارش روی تخت می شینم.

چشمای قرمزش رو که می بینم،بی طاقت خم می شم و دستم رو روی پیشونیش می ذارم.تب داره،اون هم زیاد…
گوشه های چشمش چین میوفته و می‌گه:
_وضعیتم خیلی وخیمه؟
توی همون حالت بهش نگاه می کنم و میگم:
_تب داری هامون.
صاف می شینم، با قاشق توی سینی بازی می کنه و با صدای مرتعشی میگه:
_ من چیکار باید بکنم؟میگی تب داری،اما من بیشتر از اینکه مریض باشم خستم…برای این مداوایی سراغ داری؟آرامش من نمی خوام با هاله همچین رابطه ای داشته باشم.فکر می کنه من دشمنشم.از در دوستی وارد میشم اثر نداره،داد و فریاد جری ترش می کنه،تا آخر عمرم نمی تونم توی خونه حبسش کنم.
توقف می کنه و درمونده ادامه میده:
_ دیگه باید چی کار کنم؟
لبخند محوی می زنم،خودم رو جای هاله می ذارم و وقتی می فهمم به چی احتیاج داره میگم:
_باهاش دوست شو!
فقط نگاهم می کنه،بدون اینکه بگه منظورم رو فهمیده یا نه!حس می کنم منتظره تا ادامه بدم برای همین میگم:
_هاله عاشق میلاد نیست،اون فقط به یه غریبه پناه آورده چون فکر می کنه تنها شده.هاکان رو از دست داده و فکر می کنه تو هم دیگه دوستش نداری.فکر می کنه من تو رو ازش گرفتم،برای همین با خودش و شما لج کرده و می خواد از یه غریبه کمک بگیره.اما اگه توی این موقعیت احساس تنهایی نکنه،اگه کسی باشه که سر روی شونش بذاره،اگه کسی باشه که این اعتماد و بهش بده که تنها نیست،میلاد رو حتی به یادشم نمیاره.می دونی هامون دختر ها اگه توی زندگی شون احساس خلاء کنن،اگه حس کنن اونی که باید کنارشون باشه الان نیست،اگه حس کنن تنها موندن برای اینکه اون تنهایی موندگار نباشه به هر ریسمونی چنگ می ندازن.
هاله فقط از روی تنهاییش به میلاد پناه برده تا اون حس خلاﺀ که بعد از مرگ هاکان داره رو با وجود میلاد پر کنه.نصیحت،جنگ و دعوا،حبس و زندونی کردن فقط یه ضربه ی بزرگ به احساسشه… به هاله ثابت کن هنوزم هستی،هنوزم همون برادری هستی که همیشه پشتشه.اون حس تنهایی رو تو ازش دور کن هامون،اجازه بده باهات دوست بشه نه اینکه حس کنه درکش نمی کنی و لحظه به لحظه ازت دور تر بشه.

تمام مدتی که حرف می زنم فقط نگاه می کنه،همون نگاهی که به آدم میگه واقعا داره گوش میده،درک می کنه و می فهمه.
لبخند کمرنگی می زنم و در ادامه ی حرفم میگم:
_منم همیشه خودم و تنها حس می کردم،برای اینکه از تنهایی فرار کنم و به خودم ثابت کنم دورم شلوغه از خود واقعیم فاصله گرفتم،اما من تنها نبودم.مامانم و داشتم و اونقدر احمق بودم که روی نگرانی هاش برچسب گیر سه پیچ می زدم اما از وقتی رفته،تازه می فهمه تنهایی یعنی چی!

گرمای دستش روی دستم می شینه،لبخند به لب نداره چه بسا اخمی هم بین ابروهاش گره انداخته،اما نگاهش… نگاهش بهم حس قدرت میده،حس حمایت گرانه ای که دلم رو گرم می کنه.
نگاهش رو به چشمام میدوزه و با همون صدای گرفته ی جذابش میگه:
_ نبینم اینجا گریه کنی.
با پشت دست نم اشک رو از چشمام پاک می کنم و سر تکون میدم.از جا بلند میشم و میگم:
_ سوپ تو بخور،میرم برات آب میوه بیارم…
میانه ی راه صداش و می شنوم:
_ خودت غذا خوردی؟
به خاطر ضعف بارداری تند تند گرسنه م میشد برای همین منتظر هامون نمونده بودم،جواب میدم:
_آره خوردم.
و بعد از این حرف از اتاق بیرون میرم و در و می بندم،نفس عمیقی می کشم و هوا رو وارد ریه هام می کنم.
* * * * *
به آشپزخونه میرم و لیوانی از آبمیوه پر می کنم،عمدا طولش میدم تا غذاش و بخوره.همراه با یه قرص تب بر به اتاقش برمی گردم…
ظرف سوپش نصفه و نیمه روی میزه و خودش هم با چشمای بسته دراز کشیده.لیوان آب میوه رو روی میز می ذارم و دوباره پیشونیش رو لمس می کنم،هنوز داغه،حتی بیشتر از قبل.
از تماس دستم چشم هاش نیمه باز میشن،مخمور و تب دار نگاهم می کنه،قرصی بیرون میارم و نگاهم رو به زمین می دوزم و آهسته میگم:
_ تبت بالاست،این قرص و بخور!
به چشماش نگاه نمی کنم مبادا مقلوب اون نگاه دل فریبش بشم.
به آرنجش تکیه می زنه و نیم خیز می‌شه،قرص رو از دستم می گیره و همراه با جرعه ای از آب میوه می خوره.
مصرانه نگاهم رو به پایین دوختم،لیوان رو سر جاش می ذاره؛خیره به رو تختی سورمه ای رنگش میگم:
_چیزی احتیاج داشتی صدام کن.
می خوام بلند بشم که مچ دستم رو می گیره،منتظرم تا حرف بزنه اما اون قدر سکوت می کنه تا وادار بشم و نگاهش کنم.
به چشم های سیاهش که الان جذاب تر از هر زمانه خیره میشم،نگاهش رو پر معنا به چشمام می دوزه و با صدای خش گرفته ش لرزه به تنم می ندازه.
_ به آرامش احتیاج دارم.
نفسم از این صراحت بند میاد،صدایی آزار دهنده توی سرم میگه منظورش از آرامش تو نیستی!
لب هام تکون می خورن و میگم:
_منم که گفتم میرم.کسی هم نیست که سر وصدا کنه
بدون این‌که دستم رو رها کنه میگه:
_ اونو نگفتم،مگه تو آرامش نیستی؟
زبونم به کامم نمی چرخه تا حرفی بزنم،فقط نگاه می کنم.با همون صدای بم و دورگه ش میگه:
_ اگه هیچی این طوری پیش نمی رفت،اگه ازدواجمون واقعی بود…
مکث می کنه،قلبم بی قرار می کوبه و سراپا گوش میشم تا بشنوم،مکثش طولانی می‌شه.اون قدری که ادامه ی جمله ش رو قطع می کنه،نفسش رو با صدا بیرون می فرسته و با نوعی کلافگی میگه:
_بیخیال.
دلم می خواست بشنوم،حرفایی که نمی تونست بزنه.حرف هایی که می خواست بگه اما سکوت می کرد.
لب هام و روی هم فشار میدم و این بار من میگم:
_یادته بهم گفتی همیشه هر چی توی دلمه رو بهت بگم؟به من درس دادی الان چرا خودت عمل نمی کنی؟
با دنیایی حرف نگاهم می کنه،دلخور نمیشم اما بهم برمی خوره از این‌که انقدر ازم فاصله می گیره،از اینکه تمام حرفاش به چند جمله ی کوتاه ختم میشن…
چرا رک و راست نمی گفت بمون؟گفتن یک کلمه انقدر سخت بود؟شاید هم توقع داشت من بمونم،اما من قبل از هر احساسی یه غرور نصفه و نیمه داشتم.نمی خواستم گدایی عشق کنم،نمی خواستم حرفی از روی ترحم بشنوم.نمی خواستم هر بار بدون این‌که حرف بزنه باشم،بی هیچ منتی!
سکوت سنگینش رو که می بینم بلند میشم،به سمت در قدم بر میدارم.میانه ی راه توقف می کنم،با صدایی که خودمم نمی تونم تشخیص بدم دلخوره یا نه میگم:
_ اگه ازدواجمون واقعی بود،اگه هیچ چیز این طوری که الان هست نبود،اون وقت تو هم حرفت رو نصفه و نیمه نمی زدی،منم انقدر سردرگم نبودم.

دلم می خواد برگردم و خیره به چشماش خیلی حرف بزنم اما به این فکر می کنم که من حق دلخوری ندارم.برای همین تمام حرف ها رو توی دلم دفن می کنم و از اتاق بیرون میرم

نگاهم رو به هامون می دوزم که داره به هر کسی اون جاست خرما تعارف می کنه.به تلخی می خندم و می‌گم:
_می بینی مامان؟این هامونه،برادر همون کسی که نامردی و در حقم تموم کرد.می بینی چقدر مَرده؟می بینی کنارمه؟می بینی بهم محبت می کنه؟یادته یه بار گفتی مردونگی رو فقط باید تو ذات آدم ها جست وجو کنی؟ شاید هامون اولین مردیه که من توی زندگیم دیدم.کاش بودی مامان،کاش بودی تا بهت می گفتم حاضرم همه چیزم و بدم تا زمان به عقب برگرده،همون روزهایی که با خستگیت برام حرف می زدی،این بار می خوام یه دل سیر گوش بدم،به هر چی میگی عمل کنم.خیلی دیره نه؟برای جبران خیلی دیره.ولی کاش منو ببخشی…کاش یه شب به خوابم بیای و بگی منو بخشیدی.به خدا به همین امید می خوابم که تو رو ببینم،اما می دونی چیه؟هر شب یه عالمه کابوس وحشتناک می بینم.مامان من هنوز سر پا نشدم که با رفتن تو دوباره شکستم،می بینی منو مگه نه؟می دونم که می بینی.نباید اجازه می دادم به خاطر من گناهکار بشی،حتی الان هم نباید اجازه بدم این مهر روی تو بمونه اما این بار منم به خاطر دخترم سکوت کردم،نخواستم وقتی بزرگ شد از مادرش متنفر بشه که چرا یه قاتله!نتونستم مامان،کاش منو ببخشی،کاش همه ی اون رنج هایی رو که بهت دادم و ببخشی…

صدای هامون رو کنار خودم می شنوم:
_بریم؟
با دستمال کاغذی صورتم رو پاک می کنم و سری تکون میدم.دستی روی اسم مامانم می کشم و بلند میشم،هامون خم میشه و دوباره فاتحه ای برای مامانم می خونه.
چقدر غریب بود وقتی لیاقت اینو داشت که هفتمش پر سر و صدا باشه،درست مثل زنی که چند قدم اون ور تر به خاک سپرده شد و صدای گریه و شیون خیلی ها براش بلند بود،اما مامان من هیچ کس و نداشت.
هامون از پشت عینکش نگاهی بهم می ندازه و می پرسه:
_خوبی؟
با بغضی سرسخت سر تکون میدم،چشم هاش به خاطر عینکی که زده معلوم نیست اما نگاهش سنگین تر از اونیه که از این دو شیشه ی نازک عبور نکنه.
چیزی نمی گه،همراه هم به سمت ماشین هامون میریم،سوار که میشیم میگه:
_ غذای هفتم مامانت رو امروز تعداد زیادی از بچه های بی سرپرست می خورن،غصه ی اینو نخور که مراسمش غریبانه بود،خیلی ها امروز براش دعا می کنن،بچه هایی که دلشون پاک تر از خیلی از آدمای بزرگه.

اول با ناباوری و بعد با قدردانی نگاهش می کنم،نمی دونم باید چی بگم،زبونم نمی چرخه و فقط اشک تو چشمم جمع می‌شه،نکنه هامون فرشته بود از جنس آدم؟
استارت می زنه و به راه میوفته،هنوز مسیر زیادی طی نکرده نگه می داره.خیلی خوب می فهمم کجا نگه داشته،اینجا کمی دورتر بین این سنگ قبرها،هاکان دفن بود.هاکانی که من کشته بودم،هاکانی که برادر هامون بود!
چشم هاش رو نمی بینم اما فک قفل شده ش رو چرا،دستی که دور فرمون محکم شده صورت قرمزش رو می بینم و به معنای واقعی کلمه عذاب کشیدنش رو حس می کنم.انگار یک بار زیر شعله ی آتیش درونش زیاد شده و هرم داغش به بیرون از تنش نفوذ کرده.
نگران از این حالش میگم:
_چرا نمیری سر خاکش؟
جوابی نمیده،در عوض با عصبانیت دنده رو عوض می کنه و طوری گاز میده انگار میخواد فرار کنه،از خودش فرار کنه مبادا تسلیم بشه و سری به خاک برادرش بزنه.
پاش رو روی گاز گذاشته اما خودش هم می دونه،هر دوی ما بخشی از خودمون رو بین اون سنگ های سرد جا گذاشتیم،من مادرم رو،اون برادرش رو…
هر دومون داغ داشتیم.من به نوعی،اون به نوعی!
نمی دونستم کجا می خواد بره چون مسیر خونه رو نمی رفت،پشت ترافیک بودیم که طاقت نمیارم و می پرسم:
_کجا میریم؟
نیم نگاهی بهم می ندازه و جواب می‌ده:
_ یه کم دیگه می فهمی.
لب هام و روی هم فشار میدم و این بار با قدردانی میگم:
_ممنون.
گذرا نگاهی بهم می ندازه و حینی که دنده رو جابه جا می کنه می پرسه:
_چرا؟
_به خاطر اینکه نذاشتی هفتم مامانم غریبانه بشه.
چیزی نمیگه،فقط کوتاه سر تکون میده.
ده دقیقه می گذره تا این‌که ماشین توقف می کنه،نگاهی به اطراف می ندازم.خیابون شلوغی بود،ماشین و خاموش می کنه و می‌گه:
_پیاده شو!
دستم به سمت دستگیره میره،در رو باز می کنم و پیاده میشم.به سمت هامون میرم،وارد ساختمونی می‌شه و یک طبقه از پله ها رو بالا میره،پشت سرش میرم و به محض رسیدن به طبقه ی اول چشم هام برق می زنه.این جا مطبش بود!
یک در قهوه ای رنگ که کنارش اسم و تخصص هامون خورده بود،کلید می ندازه.وارد که میشیم از دیدن اونجا به شعف میام،نه برای خودم بلکه برای هامون.
حالا عینک نداره و خیلی خوب می تونم چشم هاش رو ببینم،نگاهی به اطراف می کنه و می‌گه:
_خوب شده؟
جواب می‌دم:
_خیلی خوب شده،تبریک میگم.

باز هم به جای حرف زدن سر تکون میده.
_ببینم اینجا جای منشیه؟
و به میز خاکستری که که روش کامپیوتر گذاشته شده اشاره می کنم.
سری برای تایید تکون میده،می پرسم:
_کسیو استخدام کردی؟
خسته خودش رو روی صندلی چرم که برای انتظار هست پرت می کنه و جواب می‌ده:
_هنوز نه.
همیشه منشی ها در نظرم دختر های جوون و مغرور با آرایش زیاد بودن که چشمشون رئیس یا دکترشون رو می گرفت و براش دام پهن می کردن،از تصور همچین دختری پشت اون میز لرز به تنم میوفته و ناخودآگاه میگم:
_نمیشه منشیت مرد باشه؟
نگاهش رو به سرعت و با تعجب به چشم هام می دوزه،آشکارا دارم حسادت می کنم.برای لاپوشونی حرفم با من و من می‌گم:
_خوب یعنی میگم مرد باشه خودت راحت تری یه ساعتایی که مریض نداری می تونین باهم صحبت کنین.
یک تای ابروش بالا می پره و می‌گه:
_ اگه خانوم باشه نمی تونیم صحبت کنیم؟
نگاهش طوریه که انگار مچم رو گرفته،تند جواب می‌دم:
_معلومه که می تونی،خیلی هم خوبه از تجربه ی خانم های مسن میشه استفاده کرد…هر چی نباشه اونا…

از دیدن نگاهش کلامم قطع می‌شه.چی گفتی آرامش؟گفتی مسن؟انگار بحث زیادی براش جالبه که این بار با همون لحنش میگه:
_ محمد یه نفر و بهم پیشنهاد داده. ولی نه مَرده ،نه زن مسن!
پلکم می پره،برای ثانیه ای دختر خوشگلی توی نظرم میاد،حدودا بیست و پنج ساله.مثل فیلم سینمایی از جلوی نظرم می گذره،اگه هامون دل به منشی جوونش ببنده چی؟

همراه با لبخند محوی می پرسه:
_چی شد؟
به اجبار من هم لبخند می زنم و میگم:
_هیچی جانم،چقدر خوب.
بلند می‌شه و دو قدم به سمتم برمیداره.روبه روم می ایسته،عجیبه که چشم هاش می خندن.با شیطنتی پنهان توی کلامش میگه:
_ اما بوی حسادت و حس کردم.
ته دلم هر چی فحش بلدم نثار خودم می کنم،از اینکه به این راحتی خودم رو لو دادم.
می دونم هر چقدر بیشتر سعی کنم گندکاریم رو بپوشونم اوضاع بدتر می‌شه برای همین سکوت می کنم.
انگار می فهمه که قدمی به عقب برمی داره و درحالی که لبخندش رو پنهون می کنه می گه:
_اتاقم و دیدی؟
به سمت در قهوه ای رنگ میره و بازش می کنه،منتظر نگاهم می کنه.
وارد میشم و نگاهی به اطراف می ندازم،سمت چپ اتاق پشت پنجره میز و صندلی ترکیبی از شکلاتی و قهوه ای گذاشته شده بود و سمت راست،یه تخت به همراه کلی دستگاه.
روی دیوار هم چند تا تابلو از پروانه ی سازمان پزشکی و مجوز اشتغال مطب و از این چیز ها بود.
زیاد کنجکاوی نمی کنم،در واقع از ضایع شدنم بد شاکیم.هامون لپ تاب روی میزش رو برمی داره و روی یکی از صندلی ها می شینه،به کنارش اشاره می کنه و می‌گه:
_بشین یه چیزی نشونت بدم.
بی حرف کنارش می شینم،از توی لپ تاپ به ایمیلش وارد میشه و در نهایت عکسی رو نشونم میده.ست دخترونه ی صورتی رنگی توی عکس خودنمایی می کنه.
گیج می پرسم:
_این چیه؟
_یکی از دوستام یه مغازه ی بزرگ از سیسمونی و وسایل نوزادی داره،چند تا عکس برام فرستاد خواستم ببینی که اگه می پسندی عصری بریم مغازش اگه نه جاهای دیگه سر بزنیم.

لبخند کمرنگی روی لبم میاد،مگه میشد این ست صورتی سفید قشنگ رو نپسنید؟عکس رو عوض می کنه.این یکی حتی خوشکل تر از قبلی بود…
با رد کردن هر عکس گیج تر میشم و در آخر میگم:
_اینا که همش خوشگله.
نگاهم می کنه و می‌گه:
_می خوای همش و بخریم؟
با لبخند میگم:
_ آخه بعضی هاش پسرونه ست.
معنادار نگاهم می کنه و می‌گه:
_عیبی نداره،پسرونه شم می خریم،شاید لازم شد.
از این حرف دو پهلوش خون به صورتم می دوه و گر می گیرم.خونسردانه به لپ تاپ نگاه می کنه و عکس رو عوض می کنه،روی یه ست سفید و بنفش مکث می کنه و می‌گه:
_به نظرم این خوبه.
به سختی نفس می کشم و سر تکون میدم،با صدای ضعیفی میگم:
_آره خوبه.
صدام باعث می‌شه دوباره نگاهم کنه،بعضی روزها هامون انگار قصد می کنه قلبم رو با حرف ها و نگاهش متوقف کنه،امروز از همون روزاست.
گوشه های چشمش چین میوفته و این یعنی با نگاهش بهم می خنده،دستش رو بالا میاره و با پشت دست روی گونه م رو نوازش می کنه.
زمزمه وار میگه:
_قرمز شدی،صورتت داغه،چرا؟
سرم رو عقب می کشم که دستش رو برمی داره،نگاهم رو به زمین می دوزم و می‌گم:
_چیزی نیست.
سنگینی نگاهش رو حس می کنم،می خواد حرفی بزنه که صدایی از بیرون میگه:
_آقای دکتر خونه ای؟
هول زده از جا بلند میشم،همزمان در اتاق باز می‌شه.محمد با دیدن من ابرویی بالا می ندازه و می‌گه:
_به به،زن داداشمونم که اینجاست،پسندیدی این دم و تشکیلاتو؟؟
ناخودآگاه بهش لبخند می زنم و می‌گم:
_آره،مبارک باشه.
_مبارک صاحبش باشه که شیرینی هم نداده.
و بعد خصمانه به هامون نگاه می کنه،هامون اما با خونسردی لپ تاب رو می بنده و می‌گه:
_هر وقت تو شیرینی مطب خودتو دوبل کردی و با شیرینی نامزدیت دادی اون وقت بیا صحبت کنیم.
حیرت زده از محمد می پرسم:
_مگه نامزد کردین ؟

و اون متعجب جواب می‌ده:
_مگه خبر نداری؟
_نه آخه از کجا بدونم؟
با تاسف به هامون نگاه می کنه و می‌گه:
_ نباید این چیزا رو به زنت بگی؟
منم به هامون نگاه می کنم،با همون لبخند کمرنگش میگه:
_هنوز که خبری نیست.
محمد حق به جانب میگه:
_خواستگاری که کردم،بله رو که گرفتم.
می پرسم:
_من می شناسمش؟
کمی فکر می کنه و می‌گه:
_می شناسی،طهورا…
توی ذهنم دنبال کسی به اسم طهورا می گردم و تازه می فهمم طهورا همون دختر کنجکاو و دهن لقیه که شب تولد هامون دیدمش.
خنده م می گیره،محمد که خنده م رو می بینه با غیظ می پرسه:
_مسخره می کنی؟
سری به علامت منفی تکون می دم و به هامون نگاه می کنم که می بینم اون هم داره می خنده.انگار اونم توی ذهنش میگه خدا خوب در و تخته رو بهم وصل کرد.
محمد با تاسف به جفتمون سر تکون میده و می‌گه:
_اگه زنم و نفرستادم سراغتون،همش می‌گه با هامون و خانومش معاشرت کنیم تا بفهمه چی تو زندگی تون می گذره.یک صبح تا شب می ذارمش کنارتون انقدر حرف بزنه که خندیدن از یادتون بره.

لحنش اون قدر بامزست که نمی تونم جلوی خندم و بگیرم،هامون میگه:
_پس خودت چی کار می کنی؟
محمد خونسردانه از جیبش دو تا پنبه در میاره و توی گوش هاش فرو می بره،انگار اون پنبه ها همیشه آماده توی جیبش بود.
صدای خنده ی مردونه ی هامون رو که می شنوم ناخودآگاه نگاهم روش قفل میشه،اولین بار بود می دیدم این طوری می خنده.
محمد پنبه ها رو از گوشش در میاره و می‌گه:
_اعتراف کن موقع غر زدن آرامش تو هم از این پنبه ها استفاده می کنی.
هامون سری به علامت منفی تکون میده و می‌گه:
_زن من نه غرغروئه نه پر حرف.
از این دفاعش حس خوبی بهم دست می‌ده،محمد میگه:
_همه ی مردا جلوی زناشون از این حرفا می زنن.
به تلافی حرف هامون میگم:
_شوهر من از اون دسته آدما نیست.
محمد نگاه تند و تیزی به جفتمون می ندازه و می‌گه:
_ چند نفر به یه نفر بابا؟ خدا محبت تون رو زیاد کنه ما که بخیل نیستیم.
بعد انگار چیزی اومده باشه میگه:
_می دونی من واسه چی اومدم؟
هامون منتظر نگاهش می کنه و اون ادامه میده:
_ چند تا کاره نصفه و نیمه داشتم اینجا،اتفاقا خوبه که اینجایی یه کم صحبت کنیم؟

هامون سری تکون میده،حس می کنم صحبت هاشون برای من جذاب نباشه به همین دلیل میگم:
_ اینجا آشپزخونه داره؟
محمد جواب می‌ده:
_آره همون در کوچیکه ی آخری،بساط چای و قهوه رو هم ریختیم توش.
لبخندی می زنم و از اتاق بیرون میرم،در رو می بندم.نفس عمیقی می کشم و چند لحظه همون جا می ایستم.
دستی به گونه هام می کشم،هنوز داغن،انگار توی آتیش افتادم.هامون،نگاهش،حرف هاش…
دلم به تلاطم افتاده،از طرفی مهربونی هاش خوشحالم می کنه،از طرفی از این‌که با هر نگاهش عاشق تر میشم ناراحتم.

به آشپزخونه میرم و چای ساز رو به برق می زنم،باز یاد کار امروزش میوفتم.اینکه گفت هفتم مامانت غریبانه نیست برام دنیایی ارزش داشت،این که به فکر بچه ی من بود و براش سیسمونی انتخاب می کرد…
به یاد نگاه اون لحظه ش دوباره گر می گیرم،نفسم حبس میشه و قلبم تند می تپه.
نمی تونستم منکر این بشم که عاشق هامون شدم،اون هم خیلی زیاد.اون قدر زیاد که می تونم بیست و چهار ساعت به یک جمله ش فکر کنم.

آب که جوش میاد چای رو دم می کنم و از اونجایی که قند پیدا نمی کنم کمی بیسکوئیت توی ظرف می ریزم و همراه با سه لیوان چای توی سینی می ذارم و به سمت اتاق هامون میرم.
می خوام در رو باز کنم که صدای محمد این اجازه رو بهم نمیده:
_ از چند ماه قبل تا الان چی عوض شده؟هامون من هنوز یادم نرفته اومدم خونتون و آرامش و سیاه و کبود دیدم…اما الان…

هامون وسط حرفش می پره:
_ الان حامله ست.
_آها اگه حامله نبود دوباره سیاه و کبودش می کردی؟
گوشم رو به در نزدیک تر می کنم،خیلی آروم حرف می زنن برای همین به سختی می شنوم که هامون میگه:
_ نه،محمد من میرم پیش روان شناس،باورت میشه؟من دارم میرم پیش روان شناس فقط به خاطر این‌که نزنم خواهرم و لت و پار کنم،میرم تا دستم رو کسی بلند نشه.میرم تا بتونم از پس این زندگی سگی بربیام.

صدایی از محمد نمیاد،لب هام و روی هم فشار میدم.حس عذاب رو توی تک تک کلماتش حس می کنم…
محمد با مکثی طولانی میگه:
_روان شناس بهت گفته یه نفر و که دوستش نداری با حرفات وابسته ش کن؟ آرامش بهت علاقه داره هامون،وقتی اینو می دونی چرا طوری رفتار می کنی که وابسته تر بشه.می خوای انتقام بگیری؟چون محاله باور کنم فراموش کردی.

حس می کنم قلبم کند می تبه،هامون با صدای خش گرفته ای جواب می‌ده:
_فراموش نکردم،هیچ وقتم نمی کنم.
_ پس؟
صدای کلافه ش رو می شنوم:
_هر بار بهم می رسی فقط بازجوییم می کنی ،آخه به تو چه که تو زندگی من چه خبره؟

دیگه گوش به حرفاشون نمیدم.به دیوار تکیه می زنم،فراموش نکرده.توقعی جز این نداشتم اما شنیدنش از زبون هامون برام دردناک بود.شاید حق با محمده،شاید تمام این حرف ها،محبت ها
همه از روی انتقامه…چه انتقامی بدتر از این که دل ببندی و ترک بشی؟
خودم رو از این فکر های احمقانه سرزنش می کنم.
مزخرف نگو آرامش،اون هامونه.کی نقش بازی کرد که بار دومش باشه؟
شاید محبت هاش از روی مردونگی و برای جبران باشه،اما هیچ وقت از روی ریا و برای انتقام نیست،من مطمئنم.
سعی می کنم از یاد ببرم چی شنیدم.نفس عمیقی می کشم و در رو باز می کنم،محمد با ورود من صحبتش رو قطع می کنه.اخماش از هم باز می‌شه و با لبخند میگه:
_به به،دست شما درد نکنه.
همراه با لبخندی تصنعی سینی رو روی میز می ذارم و کنار هامون می شینم،انگار حرف های محمد روش تاثیر گذاشته که بهم نگاه نمی کنه.
اما محمد برعکس هامون انگار نه انگار حرفی گفته شده،خودش رو به جلو خم می کنه و در حالی که لیوان چایی بر می میداره میگه:
_نامزدیم و با طهورا گذاشتم برای یک ماه و نیم بعد که تو و هامون به بهانه ی عذادار بودن از زیرش در نرین،تا اون موقع هم قراره یک دورهمی ساده بگیریم که رو این یکی هم نباید نه بیارید.

سری با لبخند تکون میدم،هامون با همون اخم های درهمش میگه:
_ اگه حرف زدنت تموم شد زودتر برو به کارات برس!
_این یعنی شرم کم آره؟
هامون فقط نگاهش می کنه،محمد به روی خودش نمیاره و خطاب به من می‌گه:
_راستی نرگس خانم سلام رسوند،آخر هفته ی پیش بابا رو برده بودم،زن بدبخت به خاطر اون پسر ماست و خیارش آخر از غصه دق می کنه.

با یاد حسین اخمام در هم میره و میگم:
_چرا؟مگه چی کار کرده؟
آهی می کشه و می‌گه:
_هیچی چهار روز نتونست مادرشو تحمل کنه فردای بعد از تو دعوا راه انداخته و رفته،خبریم ازش نیست.
می خوام حرفی بزنم که صدای هامون بهم اجازه نمیده:
_مگه وقتی تو روستا بودی اونم اون جا بود؟
نگاه به اخم های درهمش می کنم،محمد به جای من جواب می‌ده:
_نه بابا،صبح روزی که ما می خواستیم راه بیوفتیم اومد،آرامش فقط یه نظر دیدتش.
هامون با شک نگاهش می کنه و می‌گه:
_تو گفتی چهار روز نتونسته تحمل کنه و فردای روزی که آرامش برگشته اونم اومده.من و احمق فرض کردی؟
جمله ی آخرش رو با خشم و عصبانیت میگه.با ترس نگاهش می کنم،هر لحظه که بیشتر فکر می کنه عصبانی تر میشه.آخر هم طاقت نمیاره و از روی صندلی بلند می‌شه و با صدای بالایی رو به محمد میگه:
_وقتی رفتی و دیدی حسین اون جاست چرا همون لحظه برنگشتین؟چرا به من زنگ نزدی بیام؟سابقه ی اون پسرو می دونی چطور اجازه دادی آرامش با اون لندهور تو یه خونه بمونه؟

محمد هم بلند می‌شه و با لحنی آروم میگه:
_آروم باش داداشم،بهت میگم.
از هامون می ترسم،دوباره مثل قدیما شده،همون وقتایی که با خشم نگاهم می کرد و دستش رو بالا می برد،مثل همون شبی که به هاله سیلی زد.
با رگی برجسته می غره:
_ چه داداشی؟خودت دیدی…با چشم خودت دیدی اون پسر چه آدمیه،بعد اجازه دادی آرامش…

از جام بلند میشم و میگم:
_من نخواستم که برگردم هامون.
سرزنش بار نگاهم می کنه،نمی دونم چرا این حرف و زدم اما نمی خواستم رابطه ی هامون و محمد بهم بخوره.
زیر نگاه سنگینش نفس کم میارم ولی میگم:
_یعنی… من نمی دونستم اون آدم بدیه.
با کلافگی دستی به صورتش می کشه و زیر لب میگه:
_خدایا بهم صبر بده تا دیوونه نشم.
به سمتش می رم و با تردید دستم رو روی بازوش می ذارم و با لحن آرومی میگم:
_ببین نگرانی تو درک می کنم ولی اونجا اتفاقی نیوفتاد که تو به خاطرش اعصاب خودتو بهم بریزی.
دستس رو پایین پهلوش بند می کنه و چند بار نفس عمیق می کشه،روی صندلی می شینه.
محمد با صدای آرومی میگه:
_فکر کنم بهتر باشه من برم.
مغموم نگاهش می کنم،به کتش چنگ می زنه و خطاب به هامون میگه:
_هر چی گفتی حق داری داداشم،معذرت می خوام.
نمی ایسته تا جوابی از هامون بشنوه،از اتاق بیرون میره و در رو می بنده.
حال هامون رو می فهمم و ته دلم تحسینش می کنم،از اینکه خودش رو کنترل می کرد،از این که پشیمون بود از داد و فریاد هاش،از اینکه بی هیچ غروری پیش مشاور رفته بود.
از این‌که الان حالش خرابه و سکوت کرده.
دستم رو آروم آروم به سمت دستش پیش می برم،نگاهم روی حلقه ش جا می مونه.بعد از اون شب دیگه این حلقه رو در نیاورد…
با دستم آهسته پشت دستش رو لمس می کنم که باعث می‌شه سرش رو به سمتم بچرخونه.
دلم برای چشم هاش ضعف میره،دستم رو بالا می برم و روی صورتش می ذارم…

لب هاش تکون می خورن و می‌گه:
_من نمی تونم خودم و ببخشم.
زبری ریشش کف دستم رو قلقلک میده اما دستم رو از روی صورتش برنمی دارم و میگم:
_چرا؟
درموندگی رو توی لحنش حس می کنم وقتی میگه:
_توی بیمارستان،بهم گفتی فرقی با هاکان ندارم،منم نامردم…ولی به روش خودم،تلخ گفتی اما حقیقت بود.
به خودم لعنت می فرستم که چرا اون حرف رو زدم،هامون هنوز فراموش نکرده.
دلجویانه میگم:
_هامون تو…
وسط حرفم می پره:
_نخواه که با حرفات چیزی و عوض کنی،فقط اگه یه بار دیگه از دستت عصبانی شدم،اگه خواستم دست روت بلند کنم،اگه چشمام کور شد تو…
مکث می کنه،لبخند محوی می زنم و میگم:
_فرار کنم؟
سری به طرفین تکون میده و می‌گه:
_بغلم کن.
اون قدر غیرمنتظره این حرف و می زنه که برای لحظه ای نفس کشیدن رو از یاد میبرم.
با همون کلافگی ادامه میده:
_نباید این طوری باشه،نباید این طوری میشد.ولی من یه روزی بهت گفتم هر چی تو دلت هست و بگو،هیچ دلیلی نداره که تو حرف نزنی،کاش لال می شدم و اینو نمی گفتم.حداقل الان مجبور نبودم اعتراف کنم!

حس می کنم مرزی تا غش کردن ندارم،داشتم حرف هایی رو می شنیدم که حتی رویاش هم برام غیر قابل باور بود.
به سختی زبون خشک شده م رو می چرخونم و میگم:
_چه اعترافی؟
به چشم هام زل می زنه،با نفوذ،مسخ کننده و گیرا…می ترسم مثل هر بار حرفش رو نیمه رها کنه اما این بار بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره زمزمه می کنه:
_بودنت حالم و خوب می کنه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.