خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۷

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با عصبانیت میگه:
_ معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟
برعکس اون من به آرومی جواب می‌دم:
_می خوام برم همه ی حقیقت و بگم هامون،سر خاک مامانم بهت گفتم مانعم شدی اما دیدی که تا این جا اومدم،پس الانم مانع نشو چون من می خوام به همه بگم قاتل اصلی مـ….

دستش رو با قدرت روی دهانم فشار میده و می غره:
_ ساکت شو،تو قصد کردی منو با حماقتات بکشی؟
صورتم رو پس می کشم و این بار منم عصبانیم.
_مگه خود تو نگفتی برو خودت و معرفی کن؟مگه خود تو تشویقم نکردی؟
_آره،آره من گفتم…اما الان نمی شه،اجازه نمیدم
این کار و بکنی.
پوزخندی می زنم و تلخ میگم:
_چرا؟نکنه دلت برام سوخته؟دیگه نسوزه.چون من راضیم تو هم می تونی خوشحال باشی چون قراره از شرم راحت بشی،شاید نتونم ثابت کنم برادرت چه بی ناموسیه،اما می تونم ثابت کنم که قاتل منم!تو هم می تونی به آرزوت برسی،می تونی رضایت ندی و با چشمت مرگم رو تماشا کنی اما اصلا عذاب وجدان نگیر چون من خودم اینو می خوام.

توی نگاهش یک دنیا سرزنش و تاسف می بینم.انگار داره بهم می‌گه خیلی نمک نشناسی!
با سری پایین افتاده میگم:
_فقط این و بدون تو بامرام ترین آدمی هستی که توی زندگیم دیدم،مردونگیت وقتی به چشمم اومد که برادرت نامردی و در حقم تموم کرد.مطمئنم تو خیلی برای خدا عزیزی،همون خدایی که من و از یاد برده.لطفا بهش بگو تمومش کنه،من ایوب نیستم!

بازوم رو از دستش بیرون می کشم و قدم دیگه ای به سمت کلانتری برمی دارم.این بار صداش،نه تنها قدم هام رو،بلکه نفسم رو هم بند میاره:
_پس بچمون چی؟
لبخندی به تلخی حال و روزم روی لبم می شینه،سربرمی گردونم و خیره به نگاه منتظرش میگم:
_ لازم نیست کسایی که دوست نداری و به خودت تحمیل کنی هامون،این بچه توی این دنیا مادری مثل من نداشته باشه به نفعشه.

بعد از مدت ها نقش همون پوزخند طعنه آمیز رو روی لب هاش می بینم،با خشمی آشکار توی صداش میگه:
_باشه برو!برو و همه چیز و بگو ولی می دونی چیه؟تو الانم داری همون حماقت پنج ماه قبلت رو می کنی،تو هنوزم همون دختر بچه ی ضعیف و ترسویی.اگه داری میری اونجا به خاطر جنگیدنت نیست داری فرار می کنی.مثل اون دفعه که به مامانت پشت کردی این بار داری به بچت پشت می کنی.زود باش برو دیگه منتظر چی هستی؟برو ولی قبلش فکر کن چی به حال اون بچه میاد؟برو ولی به این فکر کن اون بچه توی حسرت مادرش بزرگ میشه.احمق جان من بخشیدمت،خیلی وقته که بخشیدمت!بهت گفتم تا تهش هستم اما تو همین اول راه مسیر تو کج کردی پس اونی که قدرت جنگیدن نداره تویی!
کم آوردی و حتی یه لحظه به اون بچه فکر نکردی.اگه می خوای بری برو ولی من به اون دختر میگم مامانش چه آدم بزدل و ترسویی بوده،بهش میگم یه لحظه هم به اون فکر نکرده و جا زده.اون یک عمر با نفرت از مادرش بزرگ میشه،مهر مادری براش تبدیل به یه نفرت بزرگ میشه.همیشه یه عقده ای توی دلش می مونه که چرا مامان من؟بین این همه آدم چرا مامان من باید یه بزدل باشه؟الان نه وقتشه نه رسمش!پس اگه می خوای بجنگی انقدر ضعیف و نالون جلو نرو!جنگجو با سر بالا گرفته و سلاح به دست پیش میره نه شونه ی پایین افتاده و ضعیف! حالا تصمیم با خودته،می خوای بری راه بازه،اما اگه بخوای برگردی اینو بدون تنها نیستی!من هستم،همون طوری که قول داده بودم.

حرف هاش رو با لحن کوبنده نثارم می کنه و بدون اینکه منتظر جوابی باشه سوار ماشینش می‌شه.
بعضی حرف ها هستن که انگار از یه بلندی به پایین پرتت می کن،می شکنی،اما انگار بیدار میشی.
دستم رو روی شکمم می کشم،جلوی چشمم دختری رو می بینم که بزرگ شده اما از مادرش بیزاره!مدرسه میره و با حسرت به مادر دختر های دیگه نگاه می کنه،همکلاسی هاش اذیتش می کنن و اون بغض می کنه از این‌که مادری نداره که حمایتش کنه،بزرگ میشه و دل به غریبه ای می بنده تا کمبود هاش رو پر کنه،باز هم مادری نداره تا کنارش باشه.من قصدم چی بود؟برم و خودم رو معرفی کنم و هیچ دفاعی از خودم نداشته باشم،حالا حکمم هر چی که باشه،چه قصاص چه حبس ابد!

_خانم پناهی…
برمی گردم و مثل یه مجرم به سرگرد سماوات نگاه می کنم.مردی که می دونستم هنوز روی پرونده ی هاکان کار می کنه.موشکوفانه نگاهم می کنه و می پرسه:
_چرا اینجا ایستادین؟
نگاهم روی هامون کشیده میشه،باهمون نگاه سنگینش به من خیره شده.
جواب می‌دم:
_راستش من…
اون نگاه تیز و برانش حرف زدن رو برام سخت کرده.به سختی لب باز می کنم و میگم:
_من در رابطه با پرونده ی مامانم اومده بودم باهاتون حرف بزنم،می خواستم…
مکث می کنم،دوراهیه بدی بود،آبروی مامانم؟یا آینده ی دخترم؟

خیلی خوب می فهمه یک جای کار می لنگه،در واقع از همون اول می دونست یک جای کار می لنگه و مدرکی برای اثبات پیدا نکرده بود.
در ادامه ی حرف من می‌گه:
_انگار حالتون خوب نیست،تشریف بیارید توی اتاق من صحبت کنیم.
هول شده میگم:
_نه راستش من اومده بودم تا…

صدای باز و بسته شدن در ماشین میاد،انگار هامون طاقت نمیاره،چند لحظه ای طول می کشه تا حضورش رو کنارم حس کنم،با سرگرد سلام و احوال پرسی می کنه و خطاب به من می‌گه:
_رنگت پریده،برو توی ماشین بشین تا من بیام!
لحنش به ظاهر آرومه اما من می فهمم با نگاهش خط و نشون می کشه که این کار و بکنم.سری تکون میدم اما هنوز نرفتم سرگرد میگه:
_شما می خواستید یه چیزی در رابطه با پرونده به من بگید.
هامون به جای من جواب می‌ده:
_من عرض می کنم خدمتتون،ایشون به خاطر فوت مادرشون زیاد حالشون خوب نیست.
سرگرد سری تکون داده و خطاب به من می‌گه:
_مجددا تسلیت میگم.انشالله بهتر بشین.
تشکری زیر لب زمزمه می کنم و به سمت ماشین میرم،سوار میشم و به هامون چشم می دوزم.اگه نیومده بود،اگه با حرف هاش عقلم رو سر جاش نمی آورد اون وقت من الان مجرمی بی دفاع بودم که چیزی برای از دست دادن نداره.

لب هام و روی هم می فشارم،دستم رو روی شکمم می کشم و در حالی که اشکام جاریه سکوت ماشین رو با گریه ی صدادارم می شکنم.
_بازم نتونستم مامان،بازم نتونستم.این بار به خاطر بچم نتونستم.منو ببخش!تو رو خدا دخترتو ببخش…ببخش اگه این بارم جا زدم.
مامان به خدا بریدم،هیچ کس و نمی خوام جز خودت!از وقتی رفتی حس می کنم دنیا هیچ زیبایی نداره،ببخش…تو رو خدا ببخش اگه هیچ وقت اونی نبودم که تو می خوای.
به هامون که در حال حرف زدن با سرگرده نگاه می کنم و باز از خودم بدم میاد.تا کی می تونست حماقت های منو جمع کنه و خسته نشه؟تا کی می تونست مرام به خرج بده و پای من و بچم بمونه؟
برای خاک سپاری مامانم نتونستم حاضر بشم،وقتی داشتن دفنش می کردن غریب بود،وقتی خاک روش ریختن کسی نبود اون خاک ها رو توی سرش بریزه و ضجه بزنه.از تمام دنیا یه دختر داشت،یه دختر بی لیاقت که حتی نتونست اون طوری که لایقشه براش عذاداری کنه.هامون بود که همه ی کارها رو کرد،هامون بود که این شب ها ناله هام و بی خستگی گوش داد،هامون بود که علارغم حال داغونش سعی کرد تسکین درد من بشه.
هامون بود که به جای آرام بخش با حرف هاش خوابم می کرد،خدایا هامون رو توی زندگیم انداختی که چی و بهم ثابت کنی؟اینکه بین بنده هات هنوز یه مرد واقعی پیدا می‌شه؟اینکه کنار منِ گناهکار کسی و گذاشتی که به حالش غبطه بخورم؟
به حس آرامشی که سر جانماز توی چهره ش می بینم؟یه بنده ی خوبت رو توی زندگیم آوردی تا پز خلقتت رو بهم بدی؟
چرا یه آدم بد نه؟چرا هامون؟
خدایا من دلم مرگ می خواد می شنوی؟چی میشه وقتی داری به هامون نگاه می کنی نظرت به حال منم بیوفته؟میخوام نفسی که دادی و بگیری اما خوب دخترم چی؟هامون چی؟می خوام زندگی کنم اما تحملی که سر اومده چی؟مجبورم بگم صبر بده،آرامش بده اما تو که صدام رو نمی شنوی چه فایده؟
انقدر غرق افکارمم که وقتی هامون سوار میشه حتی سرم رو هم برنمی گردونم،جعبه ی دستمال کاغذی رو روی پام می ندازه و بدون اینکه نگاهم کنه میگه:
_پاک کن اشکاتو!
برگی از جعبه بیرون میارم و صورتم رو پاک می کنم،کلافگی و عصبانیت حتی روی ریتم نفس هاشم تاثیر گذاشته.آخر هم طاقت نمیاره و می‌گه:
_ دیگه کار امروز تو تکرار نکن آرامش!می دونی صبرم یه حدی داره،نذار اعصابم داغون بشه و کاری بکنم که پشیمونم کنه.این فرار کردن امروزت چه معنی داشت؟چرا تا یه فکر به سرت می زنه فوری می خوای عملیش کنی؟

با صدای آهسته ای جواب میدم:
_وقتی اون طوری غریب بودنش رو دیدم نتونستم طاقت بیارم…
_یعنی فقط به خاطر چهار تا آدمی که عقلشون توی چشمشونه می خواستی خودت و بدبخت کنی؟

نگاهی به صورت برافروخته ش می کنم و جواب می‌دم:
_نه هامون.موقعی که مامانم زنده بود همه قاتل خطابش کردن،نمی خواستم حالا هم با مهر قاتل بودن بمیره،متوجهی؟نمی خواستم.

با کلافگی نفسش رو بیرون میده،معلومه هم بهم حق میده و هم حق نمیده.مستٱصل شده و این از نگاهش پیداست.

این بار عصبانیت صداش کمتر شده.
_ تو خودت و معرفی کنی می دونی چی می‌شه؟داغ دل مامانم و هاله تازه میشه.زخمی که هیچ وقت درمان نمیشه سر باز میکنه و اون خشم درونشون دو برابر میشه.هاله به خاطر دشمنی با من محاله از شکایتش بگذره،مامان من محاله باور کنه پسرش دست به سمت ناموس مردم دراز کرده.وقتی جلوی قاضی بایستی اون نمیگه تو چی کشیدی که دست به چنین اشتباهی زدی.قاضی های این شهر عادلن اما نه برای احساس آدم ها…!همیشه سعی کردم بقیه رو درک کنم. هاکان رو که نه،اما احساس تو رو درک کردم.حق نداشتی…حق نداشتی هاکان و بکشی اما من در عین ناحقی بهت حق دادم.
می دونی من جونم به جون برادرم وصل بود؟می دونی با مرگ هاکان منم مردم؟می دونی وقتی خاکش کردم یه تیکه از وجود خودمم باهاش رفت؟می دونی هر بار با یاد آوری لبخندش،حرف هاش،داداش گفتناش چی به روزم میاد؟حالیته در عین عصبانیت دارم از غم دلتنگیش جون می کنم؟ همه ی اینا هست اما الان روبه روتم،سرپام چون این قانون طبیعته!ضربه خوردی و زمین افتادی باید بلند بشی وگرنه از هر طرف یه لگدی نثارت میشه.
وقتی بری توی دادگاه و نتونی حرفت رو ثابت کنی،وقتی از احساست بگی و کسی حرفت رو نفهمه،اون وقت می شکنی.
دادگاه اصلی اون بالاسریه که با عدالت درست مجازات می کنه.
لبخند کمرنگی روی لبم می شینه و می‌گم:
_خیلی قشنگ حرف می زنی.حداقل رک توی صورتم میگی خدا داره مجازاتم می کنه.

فقط نگاهم می کنه،دوباره می پرسم:
_تو مگه خونه ی نرگس خانم ازم نخواستی خودم و معرفی کنم؟الان چی عوض شده که به جای هل دادنم به جلو دستم و می گیری؟؟

با دنیایی حرف بهم نگاه می کنه و بعد از سکوت طولانی جواب می‌ده:
_پای حرفم هستم،اما موقعی این کار و بکن که قدرتی برای اثبات بی گناهیت داشته باشی!
این بار منم که با دنیایی حرف نگاهش می کنم و میگم:
_تو چی؟وقتی متهم شدم ازم دفاع می کنی؟بازم پشتمی؟
یاد خوابم میوفتم،یاد چشم های سردش موقع اعدامم…برای همین می خوام از زبونش بشنوم که کنارمه نه مقابلم.
سری با تایید تکون میده و با همون لحن مقتدرش میگه:
_بازم پشتتم.
توی اوج ناامیدی با وجود هامون لبخندی روی لبم می شینه.چطور کفر می گفتم وقتی هامون توی زندگیم بود؟
چند لحظه ای سکوت حکم فرمای ماشین شده تا اینکه صدای استارت و کشیده شدن لاستیک روی آسفالت خیابون به گوش می رسه.
کل راه نه هامون حرف میزنه و نه من،هر دو پرت شدیم توی دنیایی دور از اون اتاقک آهنی ماشین!
من با اشک به مادر از دست رفته م فکر می کنم و هامون با اخم،شاید به دوراهی هایی که با وجود من سر راهش قرار گرفته.
ماشین رو جلوی خونه پارک می کنه و بدون این‌که نگاهم کنه میگه:
_من میرم بیمارستان،ممکنه شب دیر بیام!
می خوام پیاده بشم که صدام میزنه،بر می گردم.
این بار نگاهش مستقیما چشم هام رو نشونه گرفته.نگاهم روی ابروهای به هم گره خورده ش ثابت می مونه،مثل همیشه قبل از گفتن هر حرفی چند ثانیه ای مکث می کنه و در آخر میگه:
_این حالتو نمی خوام.زود خوب شو!
با لبخندی کمرنگ سر تکون میدم،همزمان چشمم به اون طرف کوچه میوفته.هاله همراه با پسری جوون و قد بلند ایستاده بود و داشت حرف می زد،پسر پشتش به من بود اما حدس می زدم همونی باشه که هاله به خاطرش قیامت به پا کرده!

قبل از اینکه هامون مسیر نگاهم رو دنبال کنه و چشمش به هاله بیوفته،با دستپاچگی میگم:
_گفتی شب ساعت چند میای؟
نگاهش رنگ شک و شبهه می گیره و جواب میده:
_سعی می کنم زود بیام،اما باید یکی دو ساعتی بعد از شیفت وایستم چون باید خودم به یکی از مریضا رسیدگی کنم.

بی حواس سر تکون میدم و در حالی که سعی دارم لحظه ای به هاله نگاه نکنم میگم:
_باشه،مواظب خودت باش!
منتظر جوابی نمی مونم و پیاده میشم،کاش هاله ماشین هامون رو میدید اما همچنان داره حرف می زنه.یا بهتر بگم با اون پسر دعوا می کنه.
به سمت خونه میرم و حواسم شیش دنگ به سمت هامونه!مثل همیشه منتظره که من برم داخل… کلید می ندازم و دستی براش تکون میدم که در جواب سرش رو تکون میده و استارت میزنه و لحظه ای بعد ماشین راه میوفته.با ترس نگاهش می کنم و خدا خدا می کنم تا چشمش به هاله نیوفته،انگار دعام مستجاب میشه که ماشین هامون از کنار هاله گذر می کنه و نفس حبس شده توی سینه م آزاد می‌شه.
بار دیگه چشم به هاله می دوزم،برای لحظه ای نگاهش به من میوفته و انگار کمی می ترسه که با نگاهش اطراف رو کاوش می کنه و وقتی اثری از هامون نمی بینه حرفی به پسر میزنه و اون هم سرش رو بر می گردونه.

نمی ایستم تا تماشا کنم،وارد میشم و بی حوصله پله ها رو طی می کنم کلید می ندازم و جسم خسته م رو به داخل خونه می کشونم.
سرده اما بدون اینکه بخاری رو روشن کنم روی مبل می غلطم و چشمام رو می بندم،اگه اون لحظه که سوار تاکسی شدم هامون منو نمی دید،اگه دنبالم نمیومد و با حرف هاش منصرفم نمی کرد شاید من الان توی اتاق بازجویی در حال تعریف اون شب وحشتناک به سرگرد سماوات بودم.
خودم رو بیشتر جمع می کنم.سردمه اما بیشتر از اون خسته م… خیلی هم خسته م… چشمام رو می بندم،توی این سه روز بیشتر از همیشه خوابیدم،به لطف هامون اما به قصد دیدن مادرم توی خواب.
چشمام رو می بندم و مثل تمام این سه روز به خاطرات بچگیم فکر می کنم،خاطراتی که الان حکم رویای قبل از خواب رو داره.
من،مامانم،بابام…خانواده ای خوشبخت که از هم نیرو می گرفتیم،من تک دختر خانواده و عزیز دردونه ی بابام،تنها باز مونده از اون خانواده ی خوشبختم.
به خاطراتم فکر می کنم،فقط به این امید که لحظه ای خواب اون روزها رو ببینم.به عادت همیشه دستم رو روی شکمم می ذارم و نمی دونم چشمام کی از اشک ریختن خسته شده و یواش یواش سنگین میشن.

نگاهی به آسمون می کنم،حتی یه ستاره هم نیست.یاد شبی میوفتم که با هاله توی آسمون دنبال ستاره مون می گشتیم،همون شبی که من گفتم پررنگ ستاره مال منه،همونی که همیشه می درخشه.اما الان خبری از همون ستاره ی پررنگ هم نیست.
آسمون صاف صافه،پارسال این موقع من هاله و هاکان با شادی دور این میز جمع بودیم و مامانم و خاله ملیحه برامون خوراکی می اوردن و با لبخند به کل کل هامون نگاه می کردن!الان بعد از یک سال،نه خبری از هاکان هست نه مامانم.
اتفاقات این اخیر انگار بهم گره خورده بودن،اتفاق پشت اتفاق.
اگه هاکان اون شب جلوی نفسش رو می گرفت و فقط یک جو مردونگی به خرج می داد،اگه خاله ملیحه اون شب مهمونی نمی گرفت و پای هاکان دوباره به این خونه باز نمیشد و اون حرف های شرم آور رو نمیزد من قاتل می شدم؟اگه جرمم رو گردن می گرفتم باز هم مامانم می مرد؟نمی دونم!جز اینکه همه چیز از اون شب کذایی شروع شد هیچی نمی دونم.
در بزرگ حیاط باز می‌شه،هامونه که در رو تا آخر باز می کنه برای داخل آوردن ماشینش!بدون اینکه متوجه ی من بشه به قصد آوردن ماشینش بیرون میره و لحظه ای بعد ماشین ال نود سیاه رنگش حیاط رو اشغال می کنه.یاد ماشین قبلیش میوفتم،ماشین خارجی مدل بالایی که خرج کودکان کار شد و جز من که از زبون محمد شنیده بودم هیچ کس نمی دونست.
در رو می بنده و وقتی می خواد به سمت ساختمون بره متوجه ی من میشه،مسیرش رو از سمت ساختمون به سمت من تغییر میده.سلام می کنم و اون همراه با جواب سلامم میگه:
_توی سرما چرا اینجا نشستی؟
جواب می‌دم:
_زیادم سرد نیست،خواستم بعد از مدت ها دوباره اینجا بشینم.
صندلی کنارم رو عقب می کشه و می شینه،نگاهش رو روی صورتم می چرخونه و می‌گه:
_بهتری؟
نبودم،اما سرم رو با تایید تکون میدم.
با لبخند محوی دستش رو جلو میاره و روی بینیم می کشه و می‌گه:
_دماغ قرمزت میگه داری یخ می زنی!
چشمای مهربونش حس خوبی بهم میده و باعث میشه من هم مثل خودش با لبخند جواب بدم:
_من عاشق هوای سردم.
بی هوا میپرسه:
_دیگه عاشق چی هستی؟
شوک زده از سوالش جواب ها رو توی ذهنم بالا و پایین می کنم و به یک کلمه می رسم.تو… می دونست دوستش دارم و می خواست اعتراف بگیره،اما جز سکوت چیزی عایدش نمیشه.
سکوت رو هم خودش با صدای مردونه ش می شکنه:
_ تصمیم گرفتم برای هر اشتباهت مجازاتت کنم،مثلا فرار کردن یهویی امروزت!
بی روح می خندم و می‌گم:
_همه که منو مجازات می کنن،تو هم روش!
لحن داغ دیده م رو به روی خودش نمیاره،درست همون طوری که قرمزی بینی م رو به سرما ربط داد در حالی که خیلی خوب می دونست این قرمزی برای گریه ی زیاده یک دختر عذادار برای مادرشه.
با همون لحنش ادامه میده:
_من جدی گفتم آرامش!حالتو درک می کنم اما باید تلافی حرصی که امروز بهم دادی و جبران کنم…بلندشو!
متعجب نگاهش می کنم اما کاملا جدیه،نگاه مات برده م رو که می بینه دوباره حرفش رو تکرار می کنه:
_بهت میگم بلند شو!
باز هم از جام تکون نمی خورم،واقعا می خواست مجازاتم کنه؟وقتی می بینه هاج و واج نشستم خودش بلند میشه و میز رو دور میزنه.
توی چشماش هیچ اثری از شیطنت نیست،کنارم می ایسته و با گرفتن دستم وادارم می کنه بلند بشم.
بلند میشم و با فاصله ی کم روبه روش می ایستم،دست راستم اسیر دستشه. چه مجازات لذت بخشی!
دست چپم رو هم توی دست می گیره و می‌گه:
_حالا یه پاتو از زمین بلند کن!
ناباور لب میزنم:
_من حامله م هامون!
_دلیل نمیشه که تنبل باشی،زن باردار هم ورزش میکنه پس چیزی ازت کم نمیشه،یه پاتو از زمین جدا کن گفتم.
ناچارا همون کاری و می کنم که اون گفت.با رضایت سر تکون میده و مجازات اصلی زمانیه که هر دو دستم از گرمای دستش محروم میشن.
صندلی منو اشغال می کنه و با خونسردی ظاهری میگه:
_حالا حرف بزن!
در حالی که سعی دارم تعادلم رو از دست ندم میگم:
_چی باید بگم؟
_ هر چی،قبلا بهت گفتم خوشم نمیاد حرفاتو پنهون کنی و به هزار و یک دلیل مسخره توی خودت بریزی!
با زهرخندی تلخ میگم:
_ فایده ای نداره،جز یه مشت غم و عذاب وجدان چیزی نصیبت نمیشه…از اون گذشته تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره؟تا حالا نشنیدم راجع به احساست بگی؟نمیشه مجازاتم به جای حرف زدن شنیدن حرفای تو باشه؟
به چشمام زل میزنه و با لحنی خاص میگه:
_اگه حرف بزنم قول میدی دیگه گریه نکنی؟

حرفش اون قدر برام شوکه کننده ست که پام رو روی زمین می ذارم و هاج و واج نگاهش می کنم.
توی جمله ش چی بود؟محبت؟دلسوزی؟مرام یا… ؟

نمی تونم تشخیص بدم،مثل همیشه توی چشماش هیچ حسی نیست.اشاره ای به پام می کنه و دستور میده:
_ نذار زمین!
دوباره پام رو بالا میگیرم و میگم:
_ گریه فقط برای سبک شدنمه وگرنه من همیشه توی دلم گریه می کنم.عذاب می کشم،فریاد می زنم،الان هم توی دلم غوغایی به پاست که نمی تونم برات توصیف کنم!

لبخند محوی میزنه و می‌گه:
_عادت می کنی.هر چند اون داغ هیچ وقت خوب نمیشه.
وقتی این رو میگه غم صداش رو خیلی خوب تشخیص میدم و می نالم:
_هامون من واقعا معذرت میخوام.
جدی تر از همیشه میگه:
_نگفتم که معذرت بخوای.
چشمای اونو نمی دونم،اما چشمای من محبت رو فریاد می زنن.خیره بهش می پرسم:
_چرا تا این سن به ازدواج فکر نکردی؟چرا وقتی خواستی بری خارج کشور یا وقتی خونتو جدا کردی هیچ کدوم از اعضای خانوادت چیزی بهت نگفتن؟یعنی یک آدم سی و سه سال از عمرش گذشته و عاشق هیچ دختری نشده؟

بعد از مدت ها طرح لبخندی رو روی لب هاش می بینم،لبخندی که در عین کوتاه بودن زیادی جذاب به نظر می رسه،جواب میده:
_انقدر پشت هم گفتی که نمی دونم کدومو جواب بدم.
فقط نگاهش می کنم،چشماش به پاهام میوفته و می‌گه:
_می تونی پاتو عوض کنی!
چپ چپ نگاهش می کنم،به جای پای چپ پای راستم رو از زمین جدا می کنم و به هامون خیره میشم،با مکث شروع می کنه:
_من ترجیح میدم به جای گفتن بیشتر گوش بدم.زندگی من چیزی برای کنجکاوی نداره،نمی تونم بگم تا حالا هیچ دختری چشمم رو نگرفته.اتفاقا تا امروز از دخترای زیادی خوشم اومده پس فکر نکن من از جنس سنگم و هیچ کس و نمی بینم.
من فقط یه حریم دور خودم کشیدم،مرزی که تا به امروز نه خودم ازش بیرون رفتم و نه اجازه دادم کسی پا روی حد و مرزم بذاره!اکثر پسر ها یه دوره ای دارن که بعد از اون مرد میشن،من با مردن بابام بود که مرد شدم،مرد خانواده با یک مادر و دو تا خواهر و برادر…با بورسیه ی دانشگاه رفتم خارج کشور و اگه مامانم حرفی نزد چون می دونست اهل عیاشی نیستم و می تونم اونجا موفق بشم،محمد هم دنبال من شال و کلاه کرد و اومد.تمام سال هایی که اونجا بودم هیچ دختری توجهمو جلب نکرد چون من از دخترای غربی اصلا خوشم نمیاد،ایرانی هایی هم که می رفتن اون جا بدتر از خود غربی ها بودن…

وسط حرفش می پرم:
_یادته بهت گفتم تو اونجا فقط با داف های خارجی تیک می زدی و اومدی این جا جانماز آب می کشی؟
از یادآوری حرفم خنده ش می گیره اما جز چشم هاش،به لبهاش اجازه ی خندیدن نمیده.
شنیدن حرف های هامون برام لذتی داشت که به طور لحظه ای از غم هام کمرنگ می شد.برای همین میگم:
_خوب؟
_راستش و بخوای داستان خاصی ندارم،من نه شکست عشقی خوردم،نه هسته ی اتم شکافتم،زیاد هم نمی تونم واسه کسی حرف بزنم یا خاطره تعریف کنم…خودت می دونی!
نگاهش به پاهام که هر دو روی زمینن میوفته،بلند می‌شه و با اخم می‌گه:
_کی بهت گفت صاف وایستی؟
مظلومانه نگاهش می کنم اما اون حتی به چشمام نگاه نمی کنه.باز هر دو دستم رو توی دستش می گیره،پام رو بالا می برم که می‌گه:
_دستات چرا انقدر یخه؟
برای لحظه ای به چشمام نگاه می کنه که هول میشم و دوباره صاف می ایستم.بدون اینکه جوابی بدم نگاهش می کنم.
حالا نگاه هامون هم قفل توی چشمام شده،غافل شده از پاهایی که هر دو روی زمینن،اما من غافل نشدم از داغ مامانم،این بار هامون هم نمی تونه باعث فراموشیم بشه.
بهش قول دادم گریه نکنم اما هوای چشمام درست مثل آسمون ابری شده،هر لحظه آماده ی باریدن.
مثل همیشه هامون می فهمه،هم غمم رو،هم حالم رو…
دست چپم رو بالا میاره و زیر پالتوش می بره و در نهایت روی قلبش می ذاره،برای گرم کردن دست هام این کار و کرد اما تمام وجودم با این کارش گرم که هیچ،رسما می سوزه.
فشاری به دست راستم میده و با اون صدای محسور کننده ش زمزمه می کنه:
_تا حالا بهت گفتم خیلی کوچولویی؟
در مقابل اون قد بلند و هیکل چهارشونه ش مسلما حق داشت که من رو کوچولو خطاب کنه.
سری به علامت مثبت تکون میدم،لبخند محوی می زنه و می‌گه:
_تا یخ نزدی بریم تو!
میگه بریم تو اما خودش هیچ تکونی نمی خوره،همچنان تیر نگاهش از فاصله ی کم من رو نشونه گرفته.
مثل خودش جواب می‌دم:
_دیگه سرد نیست…
حالت نگاهش عوض می‌شه،چشم هاش اجزای صورتم رو از نظر می گذرونن.نمی تونم زیر سنگینی و نفوذ این نگاه دووم بیارم.می خوام دستم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده.
خدایا هامون امشب چشه؟من چمه؟این چه قلب بی جنبه ایه که توی سینه ی من این طور می تپه؟
همین مرد مقابلم زمانی بهم گفت قلب آدم ها دروغ نمی گن،قلب من عاشق بودن رو فریاد می زد اما اون چی؟؟
ضربان قلبش زیر دستمه،نرمال می تپه…با ریتم منظم انگار یک هزارم هیجان من رو نداره.چطور می تونم دلخوش باشم که هامون هم ممکنه احساسی به من داشته باشه وقتی قلبش هیچ فریادی از عاشقیت نمی زنه؟

ولی چرا کاری می کنه که دلبسته تر بشم؟شاید این هم مجازات خداست.توی تنهاییم انقدر هامون رو برام بزرگ می کنه که تمام وجودم بهش وصل بشه و روزی که اوج عاشق بودنمه هامون رو هم ازم می گیره…
از تصور روزی که هامون ترکم کنه یا نباشه تمام تنم یخ می بنده،فاصله کوتاهه اما با یک قدم کوتاه ترش می کنم.
حالا هیچ فاصله ای نیست اما باز هم راضی نیستم،نمی تونم ازش قول بخوام که هیچ وقت نره چون آدم ها همیشه پی دلشون میرن،ممکنه روزی دختری بیاد از جنس خود هامون!همون قدر خوب،با چشم هایی گیرا درست مثل خودش،اون وقت هامون هم دل می بنده،من حق ندارم ازش
قول بگیرم که نره…اما الان که پیشمه می تونم بغلش کنم،اون قدر محکم که حس کنم دائم مال منه.
دلم من رو به سمت آغوشش سوق میده و عقلم منو از هر حرکتی منع می کنه.دلم سر گذاشتن روی شونه ای امن رو می خواد و حرف زدن و دلداری شنیدن اما عقلم میگه اون گزینه هامون نیست.ممکنه تمام این لحظات خاطره بشن،خاطره ای دردناک که تا عمق وجودم رو بسوزونن.اما من که به اندازه ی کافی سوختم…مگه چی از این دنیا کم میشه اگه کمی خودخواهی کنم و هامون رو برای خودم بخوام؟

صداش رشته ی افکارم رو پاره می کنه:
_به چی فکر می کنی؟
نگاهم رو از چشماش می گیرم و جواب می‌دم:
_هیچی!
فشاری به دستم میده.
_باز دروغ گفتی؟هنوز مجازات امروزت تموم نشده دلت یه مجازات دیگه می خواد؟

توی دلم میگم:مجازات هایی هم که می کنی همه مرامتو فریاد میزنه.
برعکس دلم روی زبونم حرف دیگه ای جاری می‌شه:
_بریم بالا،تازه از راه رسیدی خسته ای،شام بخور و بخواب.
بدون حرف دستام رو رها می کنه و یک قدم به عقب بر میداره،سوز سردی کل تنم رو به لرزه در میاره.نگاهی کوتاه پر معنا بهم می ندازه و بی حرف به سمت ساختمون میره.
تیر نگاهش که روم برداشته می‌شه نفس حبس شده م از سینه بیرون میاد و تبدیل به بخار میشه.
دنبالش میرم،از جلوی در خاله ملیحه که رد می شیم به وضوح تغییر حال هامون رو حس می کنم،می دونستم نگران هاله ست،می دونستم دلش هوای مادرش رو کرده اما نمی تونه قدم جلو بذاره.
ای کاش میونه ش با مادر و خواهرش خوب بشه تا حداقل عذاب وجدانم رو کمتر کنه،جلوی واحد خودمون کلید می ندازه و منتظر من می مونه.داخل میرم و بعد از در آوردن کفش هام خودم رو به آشپزخونه می رسونم تا غذایی که در عین بی حوصلگی درست کردم رو گرم کنم.
صدای هامون از توی اتاقش بلند می‌شه:
_می خوام برم دوش بگیرم بی زحمت ده دقیقه ی دیگه سفره رو بنداز!
بی حرف زیر گاز و کم می کنم و روی صندلی می شینم،دستم رو زیر چونه م می زنم.
حس می کردم کل این دنیا،برام حکم قفس پیدا کرده.همه ی دخترا با مردن مامانشون انقدر خودشون رو بی کس احساس می کنن؟همشون از تمام حرف ها و جنجال هایی که به راه انداختن انقدر پشیمون میشن؟چند درصدشون مثل من نه فامیل دارن نه خواهر برادر نه حتی پدری؟
راستی بابام خواهر و برادر داشت؟تا اونجایی که یادمه داشت،دو تا خواهر داشت که فقط اسمشون بود نه خودشون!
اما مامانم تک فرزند بود ولی اون تا سن بیست و خورده ای سالگی هم پدر داشت و هم مادر.
اما من هجده سالمه،نه پدر دارم و نه مادر؛علاوه بر اون یه نفر و کشتم و شب وحشتناکی رو تجربه کردم که هنوز توی کابوس هام می بینمش.
پس چرا مامانم به خوابم نمیاد و بگه منو بخشیده؟
کلافه از جا بلند میشم و به اتاقم می رم،کاپشن و کلاهم رو بیرون میارم و بلوز شلوار سیاهی می پوشم.
جلوی آینه می ایستم،شکمم روز به روز بزرگ تر میشه،موهامم روز به روز بلند تر میشه،خودم روز به روز…نمی دونم باید بگم جوون تر میشم یا که پیرتر.
شونه ای به موهام می زنم و از اتاق بیرون میرم،همزمان در حموم هم باز می‌شه.
توقف می کنم و به هامون خیره میشم،به خاطر من لباس هاش و توی حموم می پوشه،فکر کنم معتقده حجاب فقط مخصوص زن نیست.چون با وجود هیکل نرمال و روی فرمش تمام لباس هاش آستین بلندن و حتی ندیدم یک بار بدون بلوز یا با شلوارک توی خونه بگرده.
انگار بدجور بهش زل زدم که لبخندی کمرنگ روی لبش میاد و می‌گه:
_برای پسندیدن دیره.
برای ماست مالی کردن نگاه خیره م بی مقدمه میگم:
_چرا ریشتو نمی زنی؟از وقتی هاکان مرده ندیدم جز سیاه رنگی بپوشی!
لبخند محوش کمرنگ شده و جاش رو به اخمی بین ابروهاش میده.انگار ناراحتش کردم،از جواب دادن به طور علنی سر باز می کنه:
_شام و نمی کشی؟

این یعنی وقتی بهت رو دادم پات و از گلیمت درازتر نکن.نگاه طولانی بهش می ندازم و به آشپزخونه میرم.
شام رو می کشم و چند دقیقه ی بعد هامون هم وارد آشپزخونه می‌شه.باز دوباره همون جو و سکوت سنگین توی این خونه ی کوچیک حکم فرمایی می کنه،نه من مثل هر زن نرمالی از روزم براش تعریف می کنم و نه اون مثل هر مرد نرمالی سربه سر زنش می ذاره.
خونه ی زوج های جوون اکثر مواقع از خنده و شادی پر شده اما خونه ی ما هر روز بیشتر رنگ و بوی ماتم رو به خودش می گیره.شام رو نصفه و نیمه می خوره و بعد از تشکری مختصر به اتاقش میره،امشب برعکس دو شب گذشته قرار نیست باهام حرف بزنه تا خوابم ببره،شاید اینم بخشی از مجازاتشه.بدترین مجازات برای من!
* * * * * *
در حیاط رو می بندم و با قدم های آهسته به راه میوفتم،به خاطر بی خوابی مزخرف شب قبل چشمام می سوزه،به خاطر سرفه های پی در پی سر صبح هامون دلم نگرانه.به خاطر مادر از دست رفته م حالم خرابه!توی اون خونه طاقت نیاوردم و بیرون زدم،اما کجا برم؟
بی هدف قدم می زنم،با وجود خورشید باز هم هوا سوز داره،هامون با حال سرما خورده ش از خونه بیرون رفت نکنه بدتر بشه؟
البته که می‌شه،ذهنم به سمت یک ساعت قبل پرواز می کنه که با صدای سرفه های هامون بیدار شدم،یک ساعت خواب مونده بود و با عجله داشت حاضر می‌شد.
هر چقدر هم بهش گفتم نرو راضی نشد ولی گفت احتمالا ظهر به خونه بیاد،راهم رو به سمت پارک کج می کنم،مثل همیشه یک بخش رو زمین بسکتبال کردن و نوجوون ها با جیغ و داد دارن بازی می کنن،کمی اون ور تر چند تا جوون دوچرخه هاشون رو کنارشون گذاشتن و خودشون هم روی صندلی نشستن.مسیرم رو به سمت بچه ها کج می کنم،برعکس زمین بازی توی تاب و سرسره ها فقط تعداد انگشت شماری بچه هست.
نیمکت روبه روی وسایل بازی رو اشغال می کنم و می شینم،موبایلم رو از جیبم بیرون میارم.دیگه خبری از عکس هامون روی بک گراند موبایلم نیست…بعد از برگشتن به مشهد پاکش کردم و به جاش صفحه زمینه ی ساده از منطقه ی بکر و سرسبز رو گذاشتم.اولین عکسی که دم دستم بود.

تلگرامم رو باز می کنم،دیگه مثل قبل از حجم پیام ها موبایلم هنگ نکرده.تنها اسم مارال،سمیرا،هامون و خط ناشناسش که خیلی وقت بود آنلاین نشده.
روی اسم هامون می زنم،مثل همیشه اول پروفایلش رو چک می کنم.
تصویری از چند بچه ی قد و نیم قد در حالی که لبخند به لب دارن و خوشحالی توی چشم هاشون بیداد می کنه جلوی ساختمونی به نام خانه ی مهر کودکان.تنها عکس روی پروفایلش!

به صفحه ش بر می گردم و براش می نویسم:
_نگرانتم،بهتری؟
قبل از ارسال پشیمون متن رو پاک می کنم و مغموم به صفحه ش خیره میشم.بار ها و بارها می نویسم اما دوباره پاک می کنم…آخر هم کلافه نفسی بیرون میدم و صفحه ی موبایلم رو قفل می کنم.
نگاهم رو به رو می دوزم،دو تا پسر بچه با کاپشن و کلاه علارغم هوای سرد دارن تاب می خورن.
لبخندی به دنیای شادشون می زنم،شاید سال بعد من هم دخترم و بیارم پارک.یعنی اون موقع هم هامون توی زندگیمه؟
دوباره موبایلم رو بیرون میارم،بین زنگ زدن و نزدن دو دلم که صدای یک مرد رو کنارم می شنوم.
_سلام عرض شد.
سرم رو برمی گردونم و نگاهم رو خیره به پسر جوون و قد بلند مقابلم می کنم.چهره ش بی نهایت آشناست.خودش هم می فهمه نشناختم و می‌گه:
_خانم بی معرفت،منو نشناختی؟
یک باره تمام خاطرات برام زنده می‌شه،این پسر میلاد بود که با دوستش چند باری جلوی مدرسه مون سبز شده بود.چون بهنام یه جوون بیست و پنج ساله با سحر دوست دوران مدرسه م رفیق شده بودن،هر زمان بهنام برای ملاقات سحر میومد میلاد هم به امید یافتن دوست دختر دنبالش راه میوفتاد.اون زمان زیاد باهاش کل می نداختم اما الان با دیدنش اخم می کنم.
در کمال پررویی میگه:
_با اجازتون من این جا بشینم.
به محض نشستن اون من بلند میشم و بدون حرف بر خلاف جهتش به راه میوفتم.اما متاسفانه سمج تر از این حرفاست چون خیلی زود خودش رو بهم می رسونه و با لحنی صمیمی می‌گه:
_بابا آرامش ادا در نیار تو جمعتون یه دختر پایه ی باحال بود که اونم تو بودی،الان خودتو نزن به نشناختن که باور نمی کنم.

می ایستم،خدایا توی این فشار روحی و بحث و جدل فقط همین و کم داشتم که مثل شهاب سنگ بیوفته کنارم.با صدایی خشک جوابش رو میدم:
_من به جا نیاوردم،با اجازتون!
بعد از برداشتن دو قدم باز کنارم میاد و می‌گه:
_خوب حالا… شمارتو بده.هر چقدر به دوستات گفتم ندادن!

حس می کنم کسی با چکش به جون اعصابم افتاده،در این حد روانم به هم ریخته و کسی نیست به این احمق حالی کنه دختر روبه روت اون دختر یک سال پیش که باهاش کل می نداختی نیست،به خدا نیست!شاید ظاهرا شبیه بهش باشه اما اون فقط پوسته ای روی احساس کشته شدشه.

حتی نمی خوام باهاش هم کلام بشم،دوباره به راهم ادامه میدم و صدای مزاحمش رو از پشت سرم می شنوم:
_خوب یه دقیقه گوش بده ببین چی می‌گم!
عصبی به سمتش برمی گردم،نگاهم به کتش میوفته.ذهنم ناخودآگاه به دیروز کشیده میشه،جوونی که داشت با هاله حرف می زد دقیقا همین کت تنش بود…میلاد؟
صدای هامون توی گوشم می پیچه:تو کسی به اسم میلاد می شناسی؟
میلاد…میلاد…میلاد…این اسم رو بین فریاد های هاله شنیدم،پس هاله…
از نگاه خیره م برداشت دیگه ای می کنه و با خنده میگم:
_بابا زیادم عوض نشدم که بخوای انقدر فکر کنی،ولی یه چیزی بگم؟تو خیلی عوض شدی یه لحظه شک کردم خودت باشی،بزرگ تر شدی…

با اخمایی در هم بهش نگاه می کنم،پس اون پسری که انقدر هامون به خاطرش ناراحت شد میلاد بوده؟به یاد چهره ی برافروخته ی هامون میوفتم.چشم هام از نفرت پر میشه ومی‌گم:
_ تو از هاله چی می خوای؟
جا می خوره،انتظار نداشته با این صراحت از هاله بگم.خیلی واضح به دروغ میگه:
_هاله کیه؟
لحنم پرخاش گرانه تر از قبل می‌شه:
_واسه ی من دروغ نباف،خودم دیروز دیدمت با هاله،می دونم اونی که زیر پاش نشسته و پُرش می کنه که تو روی خانوادش وایسته تویی،اما چرا؟از جون اون دختر چی می خوای؟

لحن مصممِ من جایی برای دروغ گفتن اون نمی ذاره،بااین وجود با شک می پرسه:
_تو هاله رو از کجا می شناسی؟
نگاه تند و تیزی بهش می ندازم و با عصبانیت میگم:
_دیگه اطراف اون نپلک میلاد،نذار با خانوادش سر جنگ بیوفته.
شونه ای بالا می ندازه و بی اهمیت میگه:
_اون دوستم داره وگرنه همون روزی که داداش قلدرش خفتم کرد من بهش گفتم کات کنیم.خودش قبول نکرد!

نفرت نگاهم بیشتر می‌شه،چقدر این بشر بی شرم بود؟از اون طرف هاله چقدر احمق بود که دل به این آدم بسته بود!
صداش به گوشم می رسه:
_نگفتی چرا حرص هاله رو می زنی؟خودتم بهم رو نمیدی بگم عاشقم شدی و حسودیت میشه.
با تمسخر پوزخندی می زنم و میگم:
_عاشق کجات بشم آخه مگه تو آدمی؟صبح و شب پرسه می زنی دنبال دخترای مردم آخرم دست می ذاری رو کسی که اهل این حرفا نیست…

نگاه شرم آوری بهم می ندازه و می‌گه:
_تو اهلشی دست بذارم روت؟
خونم به جوش رسیده،دلم می خواد یه کشیده زیر گوشش بخوابونم اما لیاقت همون کشیده رو هم نداره.نگاه تند و تیزی بهش می ندازم و بدون این‌که جوابش رو بدم راهم رو می کشم،صداش رو همچنان از پشت سرم می شنوم:
_ای بابا خوب باشه تو هم اهلش نیستی منم دست روت نمی ذارم،حداقل بشین یه کم گپ بزنیم بگو از کجا مچ منو گرفتی و هاله رو می شناسی؟

برای لحظه ای می ایستم،بر می گردم…عجیبه که حس می کنم لحنم مثل لحن هامون شده،مثل اوم با تحکم میگم:
_زن داداششم.
چند لحظه طول می کشه تا حرفم رو آنالیز کنه و بعد پقی زیر خنده می زنه،طوری می خنده انگار جوک سال رو براش تعریف کردم.با اخم بهش نگاه می کنم،میون خنده انگشت اشاره ش رو به سمتم میگیره و بریده بریده میگه:
_تو،یه الف بچه زن اون…
دوباره خنده ش شدت می گیره،وقتی اخم های در هم رفته م رو می بینه،از شدت خندیدنش کم می کنه و در حالی که آثار خنده توی صورتشه میگه:
_نکنه زن اون داداش مرحومشی؟هر چند تو رو چه به ازدواج!

حالا شکم برآمده م به خاطر کاپشنم مخفی بود ولی واقعا انقدر کور بود که حلقه ی دستم رو نمی دید؟می دونستم اگه بخوام برای این بشر حرف بزنم باور نمی کنه،اخلاقش رو می شناختم.سر هر حرفی و می گرفت تا سوژه کنه و بهش بخنده!
از طرفی دیگه راهی تا خونمون باقی نمونده،نمی خوام دنبالم بیاد و جلوی در همسایه کسی من و با این ببینه،یا اگه هامون سر برسه…
حتی تصور وحشتناکی داره،از غیرت هامون روی ناموسش خبر دارم و می ترسم بلایی سر کسی بیاره!
هوا رو وارد ریه هام می کنم و در حالی که جون میدم تا آروم به نظر برسم میگم:
_ببین،ازت خواهش می کنم دور هاله رو خط بکش!
یک تای ابروش بالا می پره.
_بیش‌تر خواهش کن،ولی اینو بگم من خواهش تو قبول نمی کنم مگر این‌که اعتراف کنی به هاله حسودیت شده.

چشمام رو چند ثانیه روی هم می ذارم،به خودت مسلط باش آرامش!بار قبلی که تا حد مرگ عصبانی شدی عاقبتش شد دستی که تا ابد به خون آلوده ست،این بار نخواه با داد و هوار خبر توی گوش محله بپیچه و دست به دست به هامون برسه.
سری تکون میدم و میگم:
_باشه،هر کاری دوست داری بکن…

برمی گردم و این بار به مزخرفاتی که می‌گه هیچ توجهی نمی کنم.به سمت خونه پا تند می کنم،خدا روشکر یه جو غرور داره که دنبالم نیوفته.کلید می ندارم و وارد میشم.عصبانیم،خیلی هم زیاد! از خودم عصبانیم که چرا روزی سر به سر همچین آدم بی شرمی گذاشتم که حالا بخوام باهاش هم کلام بشم،میونه ی پله ها متوقف میشم.هامون هم فهمیده بود من میلاد رو می شناسم برای همین ازم پرسید.
لبم رو محکم بین دندون هام فشار میدم،خداعالمه چه فکر هایی راجع بهم کرده.نکنه فکر کرده این یارو زمانی با من سر و سری داشته؟اما نه هامون چنین آدمی نیست،مطمئنم فکر بدی راجع بهم نمی کنه.ولی آخه از کجا فهمید من شخصی به اسم میلاد می شناسم؟
پله های بعدی رو بی رمق تر طی می کنم،جلوی آپارتمان خاله ملیحه می ایستم و چند لحظه ای نگاهی به در بسته می ندازم.
طی تصمیمی ناگهانی چند تقه به در می زنم،طولی نمی کشه که خاله در رو باز می کنه.از وقتی مادرم مرده کمی از اون حالت سردش خارج شده و حداقل جواب سلامم رو می‌ده.حتی شده با تکون دادن سرش!
نگاهم رو از چشماش به زمین می دوزم و میگم:
_هاله خونست؟
سوالم رو با سؤال جواب می‌ده:
_مگه اجازه ی بیرون رفتن داره؟
تازه می فهمم سؤال بیخودی پرسیدم،هامون حتی موبایلش رو هم ازش گرفته بود…زیر نگاه سنگین خاله ملیحه سرم پایین میوفته،من همیشه مقابل این خانواده سرم پایین بود،با لحنی شرمسار میگم:
_ممکنه صداش بزنید؟
چند لحظه ای نگاهم می کنه ولی در نهایت سر تکون میده و به داخل برمی گرده،دقیقه ای بعد هاله رو جلوی درگاه در می بینم.
نگاهی به چشم های آبی بی فروغش می ندازم،با لحنی طلبکار می پرسه:
_چی می خوای؟
برعکس اون من به آرومی جواب می‌دم:
_میشه بیای بالا؟می خوام باهات حرف بزنم.
_چه حرفی؟
برای این‌که صدام به گوش خاله ملیحه نرسه آهسته زمزمه می کنم:
_بیا بالا بهت میگم،بهتره اینجا صحبت نکنیم.
چند لحظه ای با اخم نگاهم می کنه و بالاخره میگه:
_برو منم الان میام،فقط دعا کن حرفای مزخرفت حوصله مو سر نبره.
چیزی نمی گم،برای لحظه ای دلم برای اون دوست مهربونم تنگ می‌شه.کجاست اون هاله ای که هر بار با دیدنم چشماش برق می زد؟ علارغم اختلاف سنیمون همیشه حرف همو خیلی خوب می فهمیدیم،برعکس الان که نه اون حالم رو می فهمه و نه من درکش می کنم!
از پله ها بالا میرم،کلید می ندازم و وارد میشم،طبق معمول اول به غذای روز گاز سر می زنم.هامون گفت احتمالا بیام اما من قبل از رفتنم براش سوپ آماده کردم تا اگه اومد بخوره.

سر قابلمه رو می بندم و از آشپزخونه بیرون میرم،همزمان قامت کشیده ی هاله رو توی درگاه در می بینم.
نگاهی به اطراف می ندازه و چشماش روی من ثابت می مونه.اشاره ای به داخل می کنم و می‌گم:
_بیا تو.
نگاه تیزی بهم می ندازه،کفش هاش و بیرون میاره و روی مبل می شینه،مقابلش می شینم.لب هام و با زبون تر می کنم…کاملا می فهمم شمشیرش رو غلاف کرده و هر حرفی بزنم به تندی جواب میده اما مجبورم که بگم.برای همین کلمات رو توی ذهنم ردیف بندی می کنم و بالاخره به زبون میارم:
_ من می دونم تو چه شرایط سختی رو داری،می دونم که رفتار هامون چقدر ناراحتت کرده…می دونم دل بستی عاشق شدی،هاله ما زمان زیادی با هم دوست بودیم،زمان زیادی با هم درد و دل کردیم.من تو رو می شناسم،تو هم منو می شناسی چون هیچ وقت آدمی نبودم که نقاب بزنم،حداقل برای تو نبودم.الان هم نمی خوام حس کنی حرفی که می خوام بزنم رو هامون برام دیکته کرده.
حرفام اخمش رو پررنگ تر می کنه،با لحنی ناملایم میگه:
_حرفتو بزن!
نفس راست می کنم و این بار بی مقدمه میگم:
_من امروز میلاد و دیدم، من اونو از قبل می شناسم،اون لایق احساس دست نخورده ی تو نیست چون یه آدمیه که به همه نظر داره،مطمئنم اون احساسی که تو بهش داری و اون به تو نداره…دیروز دیدم داشتی باهاش حرف می زدی،ازت خواهش می کنم چشماتو باز کن! هامون بد تو رو نمی خواد،منم بدت رو نمی خوام برای همین میگه میلاد آدم مناسبی برای تو نیست.

پوزخندی از روی حرص می زنه و می‌گه:
_تو کارت به جایی رسیده که به من درس میدی؟
عصبی می خنده و ادامه میده:
_ فقط یه قسمت از حرف تو راست می‌گی،من تو رو خیلی خوب می شناسم.می دونم چه آدمی هستی…فاز مظلوم نمایی گرفتی اما می دونی چیه؟تو حتی از مرگ مادرتم ناراحت نیستی.درد تو اینه که توی این چهار دیواری حبس شدی و برای آزادی خودت داری هامون و پُر می کنی که چی؟وگرنه هامون آدم این حرفا نبود که خواهرش و حبس کنه.تو…توئه شارلاتان با حرفات،با رفتارت خودتو مظلوم جلوه دادی و بقیه رو گناهکار!باور نمی کنم،باور نمی کنم این مزخرفاتم نقشه ی جدیدت نبوده باشه.

از جام بلند میشم.عصبانیت اون به منم سرایت می کنه،از حرفاش بد سوختم اما میزان خشمم بالاتره و ناخواسته صدام هم بالاتر میره:
_تو احمقی؟یا می خوای از هامون انتقام بگیری؟یا با خودت لج کردی چون مطمئنم اون قدر خر نیستی که نفهمی طرفت چی کارست و قصدش چیه!من امروز دیدمش،اسمت رو آوردم ولی هیچ اثری از عشق تو چشماش نبود حالیته؟اون فقط…
وسط حرفم می پره و تقریبا فریاد می زنه:
_اصلا اون شارلاتان عوضی دختر باز،خودت چی هستی آخه؟فکر کن ما خانواده ی صادقی دلمون می خواد هر چی آدم خراب و نمک نشناسه دور خودمون جمع کنیم آخه به تو چه؟با چه رویی برای من دم از نگرانی می زنی وقتی مادر توئه نمک نشناس برادر منو کشت هان؟نه تو رو می بخشم نه مادرتو،اگه اون هاکان و کشت تو هم هامون و ازم گرفتی وگرنه برادر من کجا همچین آدمی بود؟
اگه شما وارد زندگی مون نشده بودین ما الان همون خانواده ی خوشبخت بودیم،هاکان زنده بود،هامون بالای سر خانوادش بود اما الان چی؟ من دیگه برادری ندارم،به لطف تو و اون زنیکه ای که الان مرده منم برادرامو از دست دادم.ولی دیدی که چوب خدا صدا نداشت و مامانت مرد.امیدوارم توی آتیش جهنم بسوزه،از خدا می خوام اون مادر عوضیت تا آخر عمر توی قعر جهنم بمونه…

بهت زده به صدای فریاد هاش گوش میدم،پرده ای از خون جلوی چشمم رو گرفته،به درجه ای از عصبانیت رسیدم که از خودم و واکنشم می ترسم.دردم از حرف های بی رحمانه ش برای مامانمه!
در حالی که خشم توی وجودم شعله می کشه بهش خیره شدم،نمی دونم می خوام چه عکس العملی نشون بدم…دلم خیلی می خواد سیلی محکمی زیر گوشش بزنم،یا این گلدون روی میز رو توی سرش بکوبم.
قبل از هر حرف و واکنشی از جانب من،صدای چرخش کلید توی قفل در میاد و بعد از اون صدای خش گرفته و نگران هامون به گوشم میرسه:
_چه خبره اینجا؟
طولی نمی کشه که قامتش توی پذیرایی پدیدار میشه.بی توجه به اون در حالی که بغض سنگینی گلوم رو گرفته میگم:
_ قبول یه سر قضیه منم،اصلا کل ماجرا تقصیر منه،هر چی که شد…ولی تو حق نداری به مامانم توهین کنی.
جوابم رو نمیده،می فهمم بعد از اون درگیری از هامون می ترسه،در حالی پرده ی اشکی مزاحم دیدم رو تار کرده ادامه میدم:
_مامان من به خاطر جرم نکرده به اندازه ی کافی مجازات شد،این حرفا حق اون نیست حق منه،می دونی چرا؟ چون اونی که…
صدای عصبانی هامون حرفم رو قطع می کنه:
_آرامش!
تشرگونه اسمم رو صدا زده اما اون که نمی دونه من تو چه آتیشی دست و پا می زنم.یک عمر مامانم رو با حرفام رنجوندم و اجازه دادم به جای منِ لعنتی مهر گناهکار بودن بخوره.اما الان مرده،به خاطر من مرده.چطور می تونم اجازه بدم این حرفا این طور بی رحمانه بهش خورده بشه.

می فهمه مرزی تا انفجار ندارم،با اخم و نگاهش وادارم می کنه سکوت کنم اما من دلم می‌خواد حداقل هاله رو از گفتن حرفاش شرمنده کنم.اما هامون با اون صدای گرفته ش مانع می‌شه،خطاب با هاله میگه:
_برو بیرون تا بیام ببینم باز چی گفتی!
با این جانب داریش هاله طاقت نمیاره و با همون لحن پرخاش گرانه ش این بار به هامون می توپه:
_واقعا که،چرا نمی پرسی اون چی گفته؟انقدر چشمت کور شده که خواهرت و ول کردی و چسبیدی به این دختره شک نمی کنی اون مقصره اما شک کردن به من راحته نه؟

هامون نگاه تندی بهش می ندازه و با همون لحن مقتدرش میگه:
_اون دختره که میگی زن منه…
هاله میگه:
_ یعنی زنت از خواهرت برات مهم تر شده دیگه؟اون قدری که حرف اونو باور کنی حرف منو نه؟
کلافگی از چشم های قرمز هامون می باره،با این حال جواب می‌ده:
_اون الان حرفی زد که من بخوام باور کنم؟خودم می فهمم چی شده،میام پایین صحبت کنیم.الان برو مامان و هم بی خودی نگران نکن.

خشم به وضوح توی چشمای هاله شعله می کشه،نگاهی با نفرت به من می ندازه و می‌گه:
_این گوی و این میدان،تا دلت می خواد مظلوم نمایی کن و بقیه رو به جون هم بنداز ولی یه روزی دست تو هم رو می‌شه و تشت رسواییت از روی بوم میوفته،اون وقت می خوام ببینم داداش ساده ی من چطوری می خواد از زنش طرفداری کنه.

عمدا روی کلمه ی زنش تاکید می کنه و نگاهش رو به هامون می دوزه،پاسخ نگاهش رو با یه نگاه تند و ترسناک از هامون دریافت می کنه و این بار دیگه منتظر جوابی نمی مونه و با قدم های بلند از خونه بیرون میره و در رو محکم به هم می کوبه.
روی مبل می شینم و سرم رو بین دستام می گیرم.مامانم،آخ مامانم که به خاطر من تنش توی گور می لرزید.
حضور هامون رو بالای سرم حس می کنم،طولی نمی کشه که بازجویانه صداش رو می شنوم:
_به هاله چی گفتی که این طوری داغ کرد؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.