خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۶

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

صداهای گنگ و نامفهومی توی گوشم می پیچه،نمی دونم توی کدوم عالم سیر می کنم.شاید خواب،شاید رویا،شاید هم کابوس هر جا که هستم ترس از دست دادن دخترم هم با من همراهه.
صدای آدم ها رو می شنوم،دلم می خواد داد بزنم،حداقل بپرسم دخترم خوبه یا نه!
تمام توانم رو به کار می برم ولی صدایی جز اصواتی نامفهوم از حنجره م بیرون نمیاد.
به سختی لای پلک های سنگینم رو باز می کنم و اولین تصویری که می بینم،تصویر هامونه.در حال تزریق کردن آمپولی به سرمم هست و در همون حال در جواب ستاره که پشت سرش ایستاده میگه:
_خانم حیدری من واقعا نخواستم که این طوری بشه،اون لحظه حواسم به کل از آرامش پرت بود.
_به هر حال آقای دکتر،همسرتون تا پایان بارداریشون باید به طور مطلق استراحت کنن،دور از هر جنجال و استرسی از اون گذشته قند خونشون بالاست،باید مرتب برای چک کردن بیارینشون پیش من.

همین که می فهمم بچه سالمه برام دنیایی آرامش تزریق میشه.چشم هام رو دوباره می بندم و باز حرف زدنشون برام حکم همون اصوات نامفهوم رو دارن.
دلم دوباره یه خواب عمیق می خواد،حالم مثل آدمیه که تمام روز خوابیده اما باز هم خسته ست.اون قدر خسته که قدرت باز کردن چشم هاش رو هم نداشته باشه.
صدای ستاره رو می شنوم که با گفتن با اجازه از اتاق بیرون میره،داغی دستی روی پیشونی سردم می شینه و بعد از اون صدای خش دار هامون به گوشم میرسه:
_خدا لعنتم کنه.
چرا همچین چیزی می گفت؟باز هم عذاب وجدان؟باز هم حس مسئولیت؟
نفس کشداری می کشه و دستش رو از روی پیشونیم بر می داره.دلم می خواست باهاش حرف بزنم برای همین،این بار عزمم رو جزم می کنم و لای پلک هام رو نیمه باز می کنم.چشمای بازم رو که می بینه،لبخندی تصنعی می زنه و می‌گه:
_بیدار شدی؟
به آهستگی سر تکون میدم و برای اطمینان خاطر،با صدایی ضعیف می پرسم:
_بچه م خوبه؟
روی صندلی کنارم می شینه،معنادار به چشمام زل می زنه و من آشکارا نگاهم رو ازش می دزدم.
بی توجه به سوالم می پرسه:
_چرا حالت خراب شد ؟
با شنیدن صدای پرسش گرانه ش لب هام و روی هم فشار داده و صادقانه جواب میدم:
_ازت ترسیدم.
_چرا؟
_چون یه زمانی با همون چشم های قرمز و صورت کبود به منم زل زده بودی،چون منم قبلا طعم اون سیلی ها رو چشیدم،ترسیدم دوباره اون طوری نگاهم کنی،ترسیدم منو هم بزنی…

سکوت می کنه،از صدای نفس هاش می فهمم حالش خراب شده اما برنمی گردم تا نگاهش کنم.دلخور نیستم اما دلشکسته چرا ! انگار دل که بشکنه زبون هم تلخ میشه،درست مثل زهر،این بار حال هامون برام مهم نیست و برای ترمیم دل خودم ادامه میدم:
_از مردها بدم میاد،حتی از تو هم بدم میاد.تو هم با برادرت فرقی نداری فقط شیوه ت متفاوته.وقتی به هاله سیلی زدی فهمیدم که تو هم می تونی بی رحم باشی،وگرنه خورد کردن یه زن با کتک زدن و هر روش دیگه ای چیزی جز نامردیه؟می دونی چیه من به هاله حق دادم،عاشق شده و تو به جرم عاشق شدن کتکش زدی.یادته یه بار روم کمربند کشیدی؟اون موقع واقعا از قدرتت ترسیدم و قسم خوردم دیگه جلوت زبون درازی نکنم،مطمئنم هاله هم ترسیده ولی چرا هامون؟جرمش چیه جز عاشق شدن؟فرضا که عاشق یه آدم معتاد توی جوب افتاده شده ولی مگه مهم حس عشق نیست؟آدم ها رو به جرم عاشقی کتک می زنن؟نه.فقط زن ها رو به جرم عاشقی کتک می زنن،زن ها رو به هر جرمی کتک می زنن چون قدرت دارن و من از قدرت مرد ها بیزارم.تنهام بذار هامون!تو هم مردی،مردی که اگه حرف روی حرفش باشه غرش می کنه و زور بازوش رو به رخ می کشه.

هیچ حرفی نمی زنه،نمی تونم تشخیص بدم ناراحته یا عصبانی،این بار نمی خوامم به چشم هاش نگاه کنم چون اون چشم ها در عین شفافیت برام ترسناک شده.
امشب با دیدن صحنه ی کتک خوردن هاله تازه تونستم بفهمم هامون چقدر ترسناکه.
صدای کشیده شدن پایه های صندلی به زمین رو که ناشی از بلند شدن پر شتاب هامون هست رو می شنوم و بعد از اون صدای قدم های بلندش که دور میشه و در نهایت صدای بسته شدن در .
ملافه رو روی صورتم می کشم،اشکی از گوشه ی چشم بستم به روی گونه م می لغزه و در نهایت روی گوشم فرود میاد.
علت این اشک این بار نه هامون بود و نه دل شکسته م،علت این اشک هاله بود که به جرم عاشقی سیلی خورد.اون هم سیلی از هامون!

* * * * *

_سرمت تموم بشه مرخصی ولی باید قول بدی مواظب خودت باشی،برات برنامه غذایی نوشتم که برای کاهش قند خونت لازمه که این رژیم و رعایت کنی.کلا سعی کن استراحت کنی ولی پیاده روی رو هم فراموش نکن،استرس اصلا نداشته باش!حواست به وزنت باشه بعضیا بعد از ماه پنجمشون که حالت تهوع کم میشه اضافه وزن زیادی پیدا می کنن که این برای زایمانت ضرر داره.قرص هاتو کم می کنم دیگه اون قرص هایی که برای حالت تهوع استفاده می کردی و نخور،به جاش برات دو تا قرص تقویتی می نویسم برای اینکه دیگه این طوری ضعف نکنی.

از تمام حرفاش می گذرم و می پرسم:
_هامون کجاست؟
با کمی تأمل جواب می‌ده:
_نمیدونم از یک ساعت پیش ندیدمشون،ولی حتما باید همین اطراف باشن من نگاه می کنم برات،فعلا استراحت کن تا سرمت تموم بشه!

پلکی به نشونه تایید روی هم می ذارم،با لبخند مهربونی نگاهم می کنه و از اتاق بیرون میره.
از حرف هایی که به هامون گفته بودم پشیمون شدم،حرف های سنگینی بود.من به نامردی متهمش کردم،بهش گفتم فرقی با هاکان نداره،تمام محبت هاش و نادیده گرفتم و بهش گفتم که ازش بدم میاد.

با نگرانی چشم به در می دوزم،اما وقتی نمیاد با نا امیدی پلک هام روی هم می ذارم.سرمم تموم میشه و پرستاری میاد و سرم رو از دستم می کشه.
از این که نیست تا کمکم کنه دل گرفته می شم،شاید من تا صبح منتظر می موندم و اون نمیومد.
کفش هام و پام می کنم و بعد از مرتب کردن شالم می خوام از اتاق بیرون برم که در باز می‌شه و بالاخره قامت کشیده ش توی دیده م میاد.
حتی اگه بخوام هم نمی تونم به خون پشت دستش بی اعتنا باشم،نگرانی توی چشمم دو دو می زنه و باز فراموش می کنم که دلخورم،بی طاقت دست پر از خراشش رو توی دستم می گیرم و می پرسم:
_از دستت خون میاد هامون.
پاسخی نمیده،نگران تر می پرسم:
_با توئم،دستت چی شده؟
نگاهش رو ازم می دزده،با دست سالمش دستم رو می گیره و بی توجه به سوال هام از اتاق بیرون میره.دنبالش کشیده میشم،دقیقا توی بیمارستان خودش بودیم و سنگینی نگاه خیلی ها معطوف ما شده بود اما هامون توجه به هیچ کس نمی کنه.
در ماشین رو برام باز می کنه و بعد از سوار شدن من خودش هم سوار میشه،نگاهم مرتبا به روی زخم دستش میوفته و هر بار لب باز می کنم که چیزی بگم با دیدن قیافه ی گرفته و اخم های در همش پشیمون می شم.
تا رسیدن به مقصد،فقط سکوته که حاکم ماشینه،باز هم بعد از پارک کردم ماشین، در سمت من رو باز می کنه و با گرفتن دستم کمک می کنه که از پله ها بالا برم.جلوی در که می رسیم،با یاد مهمونی خراب شده م لب می گزم.حیف اون همه زحمت که به باد رفت.
وقتی وارد میشیم،در کمال تعجب می بینم قابلمه ها به همراه کلی ظرف شسته شده.
متحیر به آشپزخونه خیره شدم که صدای هامون به گوشم می رسه:
_از محمد و مهراوه خواستم به جای ما میزبان باشن.
پس در نبود ما مهمونی برگزار بوده اما هاله چی؟امیدوارم اون رفتار هامون رو فراموش کنه،فراموش کنه که برادرش توی جمع چطور غرورش رو خرد کرد .
چه آبرویی امشب از خانواده ی صادقی رفت!مطمئنم که خاله های هامون کلی حرف به هم بافتن اما برام مهم نبود.
به آشپزخونه می رم و از توی کابینت،بتادین و پنبه به همراه باند و چسب بر می دارم،وقتی برمی گردم هامون رو می بینم که توی درگاه در با چشم هایی قرمز به من خیره شده.
نگاهم رو ازش می گیرم و در حالی که وسایل رو روی میز غذاخوری گذاشتم،اشاره ای به صندلی می کنم و میگم:
_بشین زخمتو پانسمان کنم.
به سمتم میاد،اما بر خلاف خواسته م نمی شینه بلکه روبه روم می ایسته.
با صدای خش داری در حالی که نگاهش رو ازم گرفته می گه:
_ حق با تو بود.
مکث می کنه،همون وقفه ی آشنای همیشگی بین حرف هاش و در نهایت ادامه ی مطلب:
_من فرقی با هاکان ندارم،منم یه نامرد عوضیم منتهی با یه روش دیگه…ولی من چه وقتی اون سیلی رو به هاله زدم،چه وقتی اون کتک هایی که به تو زدم توی حال خودم نبودم.طوری عصبانی میشم که اگه یه اسلحه دم دستم باشه به خواهر خودمم رحم نمی کنم.همچین آدم آشغالی شدم ،خودمم قبول دارم،نه می خوام توجیه کنم،نه می خوام ببخشی ولی بزن!اون قدر بزن که آروم بگیری،خودم زدم اما فایده نداشت.
دستم و می گیره و به سمت گونه ش می بره و این بار خیره به چشمام ادامه میده :
_بزن آرامش،حداقل تلافی کن تا کمتر دلم بسوزه،دارم ازت خواهش می کنم .

هضم حرف هایی که می شنیدم برام سخت بود،این مرد درمونده،چطور می تونست هامون من باشه؟یعنی حرف های من باعث این حالش شده بود؟خدا منو ببخشه.

دستم رو پس می کشم و نالون می گم:
_هامون من اون حرفا رو از روی عصبانیت زدم.
باز همون نگاهش با هزار رنگ و معنا به چشمام زل می زنه.حس می کردم اون قدر عذاب می کشه که الان فقط به آرامش نیاز داره،چرا من اون آرامش نباشم؟هنوز هم سر حرف هام بودم،هنوز هم ازش می ترسیدم،هنوز هم گله داشتم با کلی حرف اما حرف هایی که برای هامون سنگین بود.قبول این وسط کمی بی انصافی هم چاشنی جملاتم شده بود،هامون هر چی که بود،مثل هاکان نبود،هامون با وجود تمام خشونت هاش یه نامرد نبود.
تمام گله ها رو از دلم پس می زنم و به جاش محبت ها رو به یاد میارم و با یادآوریشون همراه با لبخندی محو خطاب به مردی که حرف های من داغونش کرده بود میگم:
_ هامون تو هیچ وقت آدم بدی نبودی،نمی تونی باشی!من اون حرف ها رو زدم اما همش از روی عصبانیت بود وگرنه تو …
وسط کلامم می پره:
_هیش!توجیه نکن،آدما موقع عصبانیت همه ی حقیقت های دلشون رو میگن.
_پس تو حقیقت ها رو این طوری می فهمی!یا از روی ضربان قلب،یا هم موقع عصبانیت!خودت قبلا گفته بودی قلب آدم ها دروغ نمی گن.من چی؟موقع عصبانیتت حرف های سنگینی بهم زده بودی!الان یعنی همه ی اون حرف ها حقیقت بوده؟

اشاره ی مستقیمم به زمانیه که بارها و بارها من رو ### خطاب کرد.با مکث جواب می‌ده:
_نظر آدم ها عوض میشه.
_پس فکر کن نظر منم عوض شده!
زهرخندی گوشه ی لبش رو بالا می بره:
_به همین زودی؟
سریع جواب میدم تا پی به تردیدم نبره:
_آره به همین زودی .
پاسخی جز نگاه سنگینش بهم نمیده،مثل همیشه طاقت آوردن زیر سنگینی این نگاه دشوار ترین کار ممکنه.برای فرار کردن از تیررس نگاهش روی صندلی می شینم و می‌گم:
_بیا بشین زخم دستت و پانسمان کنم.
بعد از وقفه ای طولانی صندلی کنارم رو عقب می کشه و می شینه. اوضاعم بدتر شد چرا که صندلی فاصله ی کمی با صندلی من داره،این یعنی چشم هاش نزدیک تر،نگاهش سنگین تر و حضورش نفس گیر تر!
دست هام آشکار می لرزه و هامون هم این رو حس می کنه،دستش رو توی دستم می گیرم و با پنبه مشغول تمیز کردنش می شم،عمیق نبود اما خراش های متعددی روی پشت دست و انگشت هاش خودنمایی می کرد.
برای لحظه ای سر بلند می کنم و باز هم توی چشم هاش انعکاس تصویر خودم رو می بینم.با درموندگی میگم:
_میشه این طوری نگاه نکنی؟
حتی ثانیه ای مسیر نگاهش رو عوض نمی کنه و جواب می‌ده:
_چطوری؟
_همین طوری،کلا هیچ وقت نگاه سنگین تو روی هیچ دختری ننداز.آدم حس یه مجرمی رو داره که قراره بازجویی بشه.
باز گوشه لبش انحنا پیدا می کنه ،منتهی این بار فرم لب هاش شکل لبخندی محو رو به خودشون گرفتن.
پاسخ میده:
_ فقط حس مجرم؟
از لحنش قلبم بی قرار میشه،سرم رو پایین می ندازم و نمی گم که نگاهت چه طوفانی توی قلب آدم به پا می کنه و آهسته جواب می‌دم:
_آره حس مجرم،تاحالا کسی بهت گفته نگاه ترسناکی داری؟
_نه ولی دو سال پیش یه دختر کوچولو بهم گفت اونایی که ازت حساب می برن ترسوعن وگرنه تو هیچ ترسی نداری .

لبخندی روی لبم می شینه،اینو زمانی بهش گفته بودم که هاکان و هاله از ترس هامون توی اتاقاشون رفته بودن تا مبادا به خاطر خرابکاری که کردن توبیخ بشن،من هم به طعنه از رفتار اون ها این حرف رو زده بودم.
باند رو دور دستش می پیچم و با لبخند میگم:
_درسته نگاهت ترسناکه اما هنوز معتقدم کسایی که ازت می ترسن ترسوعن.
_تو چی؟
چسب رو روی باند می زنم و جواب می‌دم:
_ من ازت نمی ترسم هامون،اگه سکوت می کنم نذار پای ترسم یا اینکه جوابی ندارم که بهت بدم،من فقط نمی خوام حرمت بشکنم.
_ولی من شکستم…
_ من اون سیلی هایی که خوردم و فراموش می کنم اما کاش هاله هم فراموش کنه،هامون ازت خواهش می کنم تنهاش نذار.درد بدیه نتونی حرفت رو به خانواده ی خودت هم بزنی.حتی اگه اشتباه باشه،تو با کتک زدن کاری می کنی اون برای همیشه ساکت بمونه،سکوت کنه و اگه روزی بلایی سرش اومد جرئت حرف زدن نداشته باشه.می ترسی بلایی که هاکان سر من آورد رو یه نفر سر هاله بیاره ولی به نظر من بترس از روزی که هاله اون قدر تنها بشه که جرئت گفتن حرف هاش رو نداشته باشه.

وقتی به چشماش نگاه می کنم دلم می خواد تا صبح حرف بزنم و اون با همین نگاه با نفوذش با همین اخم ریز ،با همین دقتش نگاهم کنه. هامون اولین کسیه که وقتی حرف می زنم،حس می کنم می شنوه،می فهمه و درک می کنه.
_راهی برای جبران هست؟هاله از من متنفر شده.
باز هم همون صدای در مونده و دورگه.
دستش و توی دستم می فشارم و با لبخند کمرنگی میگم:
_تا حالا داداش نداشتم ولی می دونم که هیچ کس از برادر خودش متنفر نمیشه.هاله ازت عصبانیه ولی می تونی جبران کنی.
سکوت می کنه،معلومه فکرش خیلی درگیره.

از جام بلند میشم و میگم:
_اگه گرسنته شام گرم کنم؟
از جاش بلند میشه و با نفس بلندی که می کشه جواب می‌ده:
_تو بشین من گرم می کنم!
این بار اعتراضی نمی کنم،می شینم و دستم رو زیر چونه م می زنم و بهش خیره میشم.
قابلمه ها رو از یخچال برمیداره و روی گاز می ذاره،حتی نفهمیدم که مزه ی غذاهایی که پختم چطوره! فقط خدا کنه خوب باشه که حداقل از بابت غذا آبروم نرفته باشه.
ده دقیقه بعد هامون میز رو می چینه،خنده م میگیره.نگاهش رو به صورتم می نداره و می پرسه:
_به چی می خندی؟لابد به این که قراره بیای و جلوی همکارام بگی من نشستم و شوهرم برام غذا گرم کرد و جلوم گذاشت.
لبخندم عمیق میشه و با خنده میگم:
_نه داشتم به این فکر می کردم که ما چه میزبان هایی هستیم،مهمون دعوت کردیم اما ساعت یک و نیم شب خودمون تنهایی شام می خوریم .

روبه روم می شینه.
_جوش نزن،حتی اگه می بودیم هم من جواب خاله زنک بازی ایناهارو می دادم و یه دعوای بزرگ تر راه میوفتاد…راستی اون حلقه توی جیبت چی کار می کرد ؟
جواب می‌دم:
_ برداشته بودم بهت بدم اما موقعیت پیش نیومد،چون حدس می زدم شک کنن که چرا حلقه نداری.
_آها.
انگار باز تمام کلمات و جملات تموم میشن و دوباره سکوت حکم فرما می شه،بدون حرفی غذامون رو می خوریم.بعد از تموم شدنش،هامون بلند می‌شه و می‌گه:
_باید یه تشکر از نرگس خانم بکنم،دست پختت مثل خانم ها شده.
از این تعریف هر چند کوچیک ذوق زده میشم،اما ذوقم فقط در قالب لبخندی کوتاه نمود پیدا می کنه.
می خوام ظرف ها رو جمع کنم که اجازه نمیده و می‌گه:
_وقتی خودم آوردم خودمم جمع می کنم،تو خیلی خسته شدی برو استراحت کن!
بشقاب رو از دستم می گیره و مشغول جمع کردن سفره میشه،خدایا چرا انقدر مهربون شده؟در عین خوشی بداخلاقی هاش و ترجیح می‌دم چرا که من با هر رفتار هامون عاشق تر می‌شدم.وای به حال دلم وقتی که هامون مهربونی کنه،اون وقت تکلیف این قلبی که یک طرفه می تپه چیه؟
ای کاش،ای کاش یک درصد احتمال می دادم که دوستم داره،نه به اندازه ی من،حتی نصف اندازه ای که من عاشقشم اون دوستم داشته باشه.اون وقته که من خوشبخت ترین عالمم! اما حیف که خیلی خوب می دونم این رفتارهاش به خاطر حرف هایی هست که بهش زدم،برای جبران کار هاکان.از روی مرام و مردونگیش!
همون جا می شینم و نگاهش می کنم،در عین نزدیک بودن چقدر دور به نظر می رسید،اون قدر دور که اگه دستم رو دراز کنم نمی تونم لمسش کنم.مثل رویا می مونه،مثل خواب هایی که با چشم خودت می بینی ولی فقط می بینی و نمی تونی به دست بیاری.
انگار بین یه سرسبزی و طراوت گیر کردی ولی نمی تونی لذتی از اون هوا ببری.هامون با فاصله ی چند قدم از من ایستاده بود ولی انگار کیلومتر ها باهام فاصله داشت.درست مثل یه سراب که هر چقدر بدوی بهش نمی رسی و در آخر خودت می ایستی،زانو می زنی و در حالی که از تقلا نفست بند اومده با خودت می گی:کافیه،دیگه نمی کشم!
ظرف ها رو می شوره و نگاهش به منی که غرق خیالاتم، بهش خیره شده میوفته،حرفی می زنه اما من فقط تکون خوردن لب هاش رو حس می کنم،صدایی نمی شنوم.
این بار اونه که بشکنی جلوی صورتم می زنه.با تکونی نامحسوس به خودم میام و گیج می پرسم :
_چی گفتی؟
مشکوک نگاهم می کنه و می‌گه:
_فکر کنم خوابت گرفته،بلند شو!
نگاهم روی دستش که به سمتم دراز شده میوفته،خواب؟خیلی وقت بود که خوابم نمی گرفت.دستم رو بند میز می کنم و برای پرت کردن حواسم از اون دست مردونه صورتم رو برمی گردونم و می‌گم:
_آره انگار خیلی خوابم گرفته،میرم بخوابم شب بخیر!
انگار خیلی علنی فرار کردم که بازوم رو می گیره،با درموندگی چشمام و می بندم.واقعا چرا نمی فهمی هامون؟چرا نمی فهمی هر حرکت تو چه به حال و روز من میاره؟
برم می گردونه،با قرار گرفتن دستش زیر چونه م چشمایی که ازش دزدیده شدن رو وادار به قفل شدن توی سیاهی چشماش می کنه.
با صدای بمش میگه:
_تو مطمئنی منو بخشیدی؟
ته دلم حرص می خورم،رفتارم رو به چی تعبیر می کرد؟
جواب می‌دم:
_آره.همون موقع بخشیدمت.
باز همون نگاه مشکوکش رو به چشم هام می دوزه ولی این بار چیزی نمیگه.با مکثی طولانی بازوم رو رها می کنه و می‌گه:
_باشه،شب بخیر!
دستم رو مشت می کنم و مثل خودش میگم:
_شب بخیر!
هر چند بخیر نمیشه،تا وقتی توی اون چشم های سیاه هیچ اثری از عشق نباشه،شب های منم با خیر به صبح نمی رسه.بلکه مملو از بی قراری و حس های عذاب آوری هست که تهش ختم به کابوسی وحشتناک شده و حالم رو از هر چی خوابیدن هست به هم میزنه.

در اتاق رو می بندم،روی تخت مثل جنین جمع می شم.فقط زودتر خورشید طلوع کنه و صبح بشه،تنها امیدی که شب ها باهاش به خواب میرم.

دو تا لیوان چای رو روی میز می ذارم و می‌گم:
_کار خوبی کردی اومدی.اتفاقا بدجوری حوصله م سر رفته بود،هامون این روزها مشغله ش زیاده،مخصوصا این دو سه هفته که صبح میره و آخر شب برمی گرده.کارش زیاد هم بود که این شب ها هم به خاطر تاسوعا عاشورا کلا مشغوله.فکر کنم امشبم نیاد،خودش گفت با دوستاش نذر دارن و شب عاشورا تا صبح پای دیگ ایستادن و فرداشم غذاها رو بین بچه ها پخش می کنن.

چشم های قهوه ایش برق می زنه و می‌گه:
_بیا ما هم امشب بریم،نبودی ببینی وقتی میومدم چه ترافیکی بود دلم می خواست ماشین و ول کنم و پیاده بیام.هیئت شوهرت کجاست؟خوب ماهم می ریم چی می‌شه مگه؟
سرم رو به طرفین تکون میدم.
_نمی‌شه مارال دارم بهت میگم برای فردا دارن آماده می کنن،از اون گذشته مال بچه هاست.

_پس پاشو بریم همین دور و اطراف یه گشتی بزنیم،شب عاشوراست،دور حرم غلغله ست،راستی… شوهر تو هم زنجیر می زنه؟

با خنده میگم:
_اتفاقا ازش پرسیدم،گفت نه.
_حدس می زدم،حالا نگفتی میای یا نه؟
بی حوصله جواب میدم:
_نه به خدا مارال ولش کن،تلویزیونو روشن می کنیم معلوم میشه چه خبره!خوب تو بگو،از درس و دانشگاه چه خبر؟

بی قید شونه بالا می ندازه.
_خبر خاصی نیست،راستش من محیط دانشگاه رو جذاب تر از این ها تصور می کردم.با کلی هم کلاسی باحال و استادای جوون،ولی کل پسراش یا ماستن یا کشک.بعضیا پخته ترن و متأهل! استادا هم همشون وراج و پیرمرد.نمی دونم اگه به خاطر علاقه م نبود ول می کردم!راستی آرامش تو برای کنکور می خونی؟امسال خودتو آماده کن دلم می خواد یه آدم موفقی بشی و هامون و ول کنی تا بفهمه تو کی هستی و اون هیچ عددی نیست.

به این فانتزی هاش می خندم و میگم:
_ اتفاقا من به خاطر هامون دلم می خواد پزشکی بخونم،یا مثل هاله پرستاری… می دونی چند شب پیش که چشم هامو بستم توی عالم رویا خودم و دیدم که لباس فرم سفید تنمه و توی همون بیمارستانیم که هامون اون جاست.نمی دونی چقدر رویای قشنگی بود!

از ته دل می خنده و با نفس بالا اومده ای میگه:
_تو وقتی پات به دانشکده ی پزشکی برسه انصراف میدی،انقدر درساش سنگینه که مخ بی حوصله ی تو کشش نمیده و هر چی رویاست از سرت می پره،به نظر من یه رشته ای برو که واقعا علاقه داری!

زیر لب زمزمه می کنم:
_فکر کنم حقوق!
_آفرین،همینه…این طوری می تونی وکالت خیلی از دخترای بی گناه و به عهده بگیری.یادته اون شماره ای که بهت دادم و گفتم زنگ بزن؟اونم کارش همین بود…ولی تو احمق بازی در آوردی و زنگ نزدی.

می خوام جواب بدم که صدای تلفنم بلند می‌شه،از روی میز برش می دارم و با دیدن اسم هامون تماس رو وصل می کنم و میگم:
_بله…
صدای مردونه ش از بین همهمه ی کوچیکی به گوشم می رسه:
_سلام.
_سلام خوبی؟
_آره،زنگ زدم بپرسم بهتری؟
از این‌که توی اون مشغله به یاد من بوده لبخند محوی روی لبم میاد و می‌گم:
_آره بهترم،راستش همون شکلاتت بیشتر معجزه کرد.این قرص ها بیشتر حالم و خراب می کنه.
صدای همهمه زیاد می‌شه و هامون با تاخیر جواب می‌ده:
_به خانم حیدری میگم قرصاتو عوض کنه،
علی الحساب مواظب خودت باش!اگه شب نتونستم بیام خواهر محمد رو می فرستم اونجا.
_نه نفرست،مارال هست پیشم می مونه.

چشم غره ی وحشتناک مارال رو می بینم،بی اعتنا به صدای هامون گوش می‌دم:
_باشه پس من از راه بیمارستان میرم هیئت،چیزی نیاز داشتی یا اگه حس کردی حالت بده زنگ بزن خودم و می رسونم.

باشه ای میگم و بعد از خداحافظی تماس رو قطع می کنم.مارال با تشر به بازوم می کوبه و می‌گه:
_من نمی مونما،گفته باشم.
_باشه نمون،این طوری گفتم هامون کسی و پیشم نفرسته…باور کن تنها باشم بهتره نمی دونم چرا با خواهر محمد اصلا نمی تونم جور بشم،خیلی دختر خوبیه اما نچسبه!

_شوهرت بدونه تنها موندی سیاه و کبودت می کنه از ما گفتن،راستی صبح چه مرگت شده بود؟
شونه ای بالا می ندازم.
_خیلی وقته که یه مرگیم هست،یهو ضعف می کنم و بی رمق یه گوشه می شینم.اوایل این طوری نبودم اما الان مدام سرم گیج میره.

نگاهش رو روی شکم برآمده م می ندازه،خم می شه و دستش رو روی شکمم می کشه و با ذوق میگه:
_آخ که من می میرم برای این فندقت،هنوز نیومده دلم براش پر می کشه…یه دختر گوگولی مگولی،فقط خدا کنه به توئه زردمبو نره،اگه به هاله بکشه خیلی خوبه چون اون هم موهاش طلایی و خوشگله هم چشماش آبی و قشنگه هم قدش بلنده،تنها ایرادش دماغشه که یه کم بزرگه.

با یاد هاله دوباره غم به دلم سرازیر میشه،از بعد اون شبی که از هامون سیلی خورد توی اتاقش بود و حتی یک بار هم بیرون نرفت،هامون چند بار بهش سر زد اما اون طوری که برام تعریف کرد هاله حتی حاضر نشد نگاهش کنه.درسش رو هم به امان خدا ول کرده و مثل افسرده ها فقط به یه گوشه زل می زنه.
از اون بدتر حال هامون بود که تا صبح بیدار بود و توی اتاقش راه می رفت،موبایلم و برمی داشتم و به امید پیامش منم بیدار می موندم ولی لحظه ای آنلاین نمی شد تا باهاش حرف بزنم. گاهی اوقات حس می کردم خونه شده ماتم کده،هامون میاد با فکری مشغول شام

می خوره و بی حرف به اتاقش میره،منم که اکثرا خونه م فقط دوبار به ملاقات مامانم رفتم و یک بار هم با مارال برای خرید به بازار رفتم.

با صداش از عالم هپروت بیرون میام:
_هوی با توئم کجا سیر می کنی؟دارم میگم حالا که جنسیتش معلوم شده اسمش و چی می ذاری؟
شونه ای بالا می ندازم:
_نمی دونم بهش فکر نکردم.
_ هامون چی؟با این بچه کنار اومده؟
باز هم بی روح جواب میدم:
_ نمی دونم،حرفی نمی زنه اما هر بار چشمش به شکمم میوفته روشو برمی گردونه،کمتر زمانی راجع به حاملگیم حرف می زنه.فقط میگه اینو بخور برات خوبه،اینو نخور ضرر داره اسمی از بچه نمیاره.
متفکر میگه:
_باور کن حق داره،از شوهرت خوشم نمیاد اما خداییش خیلی مرده.
با لبخند کم جونی تایید می کنم.
از این لحن بی انرژیم حرصش می گیره و چشم غره ای حواله م می کنه،نگاهی به ساعت می ندازم.ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود و از بیرون صدای مداحی و روضه خونی میومد ولی چیزی که آزارم می داد احساس بدی بود که دلم رو آزرده می کرد،نوعی حس دلشوره که نمی دونستم از کجا نشأت می گیره.فقط می فهمم که ناآرومم کرده.
* * * * * *
با حس گرمای دستی روی بازوم با ترس از جا می پرم و توی تاریکی شب هامون رو می بینم.با قلبی به طپش افتاده میگم:
_منو ترسوندی!
جوابی نمی ده،نگران میشم.هامون قرار نبود بیاد،اما الان نیمه شب با این سکوت سنگین…
خواب از سرم می پره و نگران می پرسم:
_حالت خوبه؟
این بار با مکثی طولانی،صداش رو می شنوم،اما این صدا غمی داشت که نگران ترم می کرد.
_خوبم،ببخش اگه بیدارت کردم.
از جا بلند میشم و چراغ اتاق رو روشن می کنم،چشمام بر اثر نور، تار می بینن. پلک هام و مالش می دم و دوباره روی تخت می شینم.این بار مطمئن می شم اتفاقی افتاده چرا که چشم های قرمز و صورت هامون غم رو فریاد می زد.
نگاهم رو روی اجزای صورتش می گردونم،خدایا این دلشوره برای چیه؟
دوباره با دل نگرانی به حرف میام:
_این چه حالیه هامون؟جون به لبم کردی خوب حرف بزن!
به صورتم زل زده و لب هاش به قصد گفتن حرفی تکون می خورن اما هیچ کلمه ای روی زبونش جاری نمی شه.خسته از انتظار دوباره سؤال می پرسم:
_مگه نگفتی امشب نمیای؟
بی توجه به سؤالم با صدایی خش دار و دورگه میگه:
_آرامش باید یه چیزی بهت بگم.
_خوب بگو!
دوباره لب هاش تکون می خورن و حرفی روی زبونش جاری نمی شه،با درموندگی نفسش رو فوت می کنه و می‌گه:
_ ولش کن بخواب!ببخش اگه بیدارت کردم.
می خواد بلند بشه که دستم رو روی مچ دستش می ذارم،بر می گرده،نگاهش رو به طرزی آشکار ازم می دزده.مطمئن بودم چیزی شده و هامون نمی خواد به من بگه،در واقع نمی تونه که بگه!
با نگرانی می نالم:
_می دونم یه چیزی شده وگرنه این حال چیه؟
دروغگوی ماهری نیست چون موقع دروغ گفتن به چشم هام نه،بلکه به زمین نگاه می کنه و پاسخ میده:
_فقط نگرانت شده بودم،راستی چرا تنهایی مگه نگفتی مارال پیشته؟
با شک به چهره ی برافروخته ش نگاه می کنم و بی توجه به سوالش سوال می پرسم:
_ مطمئنی چیزی نشده؟
سری به علامت مثبت تکون میده،بلند میشه و چراغ رو خاموش می کنه،توی تاریکی دیگه نمی تونم چشم های ملتهبش رو ببینم و فقط صدای خش دارش رو می شنوم:
_بخواب آرامش،شب بخیر!
از اتاق خارج می شه و منتظر جوابی نمی مونه.می خوام حرف هاش و باور کنم و طبق خواسته ش بخوابم اما وقتی پلک هام و روی هم می ذارم تصویر یه چهره ی آشفته ی مردونه رو می بینم که حرفی برای گفتن داره اما زبونش به کامش نمی چرخه.
فکرم هزار راه می‌ره،نکنه ستاره گفته بچه م مشکلی داره؟نکنه برای هاله اتفاقی افتاده؟نکنه کسی چیزی گفته؟هزار و یک معما توی سرم طرح میشه و وقتی پاسخی برای سوال های توی سرم پیدا نمی کنم با کلافگی بلند میشم و به سمت اتاق هامون قدم برمی دارم.

در اتاق نیمه بازه،با فکر این که ممکنه خواب باشه سرکی می کشم و با دیدنش نشسته روی تخت در حالی که سرش رو بین دست هاش می فشاره،وارد می شم.
حتی متوجه ی حضورم هم نمی‌شه،آهسته به سمتش قدم بر میدارم و کنارش می شینم. نگاهی بهم می ندازه و قبل از من لب باز می کنه:
_خواهش می کنم امشب سؤالی نپرس آرامش!
با این جمله تمام حرف ها و سؤال هام رو در نطفه خفه می کنه.آهی می کشم که می‌گه:
_حالم خیلی بده،میشه حرف بزنی؟خاطره تعریف کن،از گذشته ها بگو هر چی می خوای بگو فقط ساکت نمون انقدر حرف بزن که من مهلت حرف زدن نداشته باشم.باشه؟
نفسم بند میاد!خدایا این چه حالی بود؟این صدا،این حرف ها…
سکوتم رو که می بینه ادامه میده:
_ کسی که آرامش باشه،راه آروم کردن و خوب بلده.
یعنی باور کنم هامون امشب می خواست از من آرامش بگیره؟از یه دختر بچه ی مدرسه ای که زمانی حتی به حرف هاش گوش نمی داد،الان داره ازش می خواد که حرف بزنه؟
این چرخ زمونه چقدر عجیبه!می چرخه و می چرخه و شبی،درست کسایی رو کنار هم قرار می ده که هیچ وجه اشتراکی نداشتن،می چرخه و تو رو با خودش جایی می بره که باید آرامشِ هامون بشی.هامون!همون مردی که به خاطر غرور چشم هاش ازش بیزار بودم،همونی که به خاطر بچگی کردن هام باهام کنار نمیومد.
حالا این جا،کنار هم،اون غرورش رو کنار گذاشته و من شیطنت هام رو…اون قراره که هامون بشه و من آرامشش!
مثل اون سری توی خونه ی نرگس خانم بالشی رو کنار پام می ذاره و می غلطه…نگاهی به موهای پریشونش می ندازم،خیلی وقته که علایق خودم رو مهار می کنم تا بروز پیدا نکنه.الان هم نگاه از موهاش می گیرم و خیره به پیشونی بلندش به حرف میام:
_ این لحظه چی آرومت می کنه چشمات،حرفات…داری عذاب می کشی هامون ولی حتی نمی خوای حرف بزنی!
بامکث پاسخ میده:
_ الان بیشترین چیزی که می خوام اینه که به گذشته برگردم.اون وقت جلوی خیلی از اتفاقات می ایستادم.
همراه با لبخندی کمرنگ می گم:
_ فکر کن برگشتی،فکر کن الان یک ساله قبله،همون شب عاشورا که همه به هیئت رفته بودن به جز من.یادته بهم چی گفتی؟
با وقفه صداش رو می شنوم عین یک سال گذشته:
_ تو خواب نیستی،تو خودتو به خواب زدی.مثل همون بچه ی تنبلی که برای شونه خالی کردن از مدرسه،بیماری رو بهونه می کنه و خودش رو به خواب می زنه.تو هم خودت و به خواب زدی،می بینی،می شنوی…اما علاقه ای به باور کردن نداری.
توی خاطرات گم میشم و در جواب هامون میگم:
_حرف های فیلسوفانه ای با هزار بدبختی یاد گرفتی و برای من دیکته نکن آقای دکتر.همین تو یکی ادعای مؤمنیت داری کافیه! ما کافریم.
_ واقعا من چرا دارم با یه بچه بحث می کنم؟اونم یه بچه ی تخس که حرف تو کلش نمیره.
_اولا که من بچه نیستم،دوما زیادی خودتو دست بالا نگیر.حالا درسته یه مدرک درپیت از دانشگاه خراب شده ی اون ور آب گرفتی ولی دلیل نمی‌شه خودتو واسه من بگیری.
سکوت توی اتاق حکم فرما می‌شه؛درست مثل یک سال قبل که هامون سکوت کرد و من و با خودم توی حیاط روی صندلی پشت همون میز سفید و پلاستیکی تنها گذاشت.
سکوت رو می شکنم و به حرف میام:
_اگه به یک سال قبل برمی گشتم اولین کارم این بود که نظرم رو راجع به تو تغییر بدم.نه تنها تو،راجع به خیلی از آدم های زندگیم.
_ یعنی دیگه در نظرت یه دکتر تقلبی و خودخواه نبودم؟
با عشق نگاهش می کنم،خداروشکر که چشم هاش بسته ست و نمی بینه با چه شیفتگی نگاهش می کنم.
با تاخیر میگم:
__نه،نبودی!
_تو هم دیگه یه دختر بچه ی زبون نفهم نیستی!
خنده م می گیره.کمرم خسته میشه… بالش دیگه ای برمی دارم و کنار بالش هامون می ذارم.به جهت مخالف اون سرم رو روی بالش می ذارم.
چشم هاش رو باز می کنه و نگاهش قفل توی نگاهم می شه. کاش می فهمیدم دردش چیه!
حتی توی تاریکی هم سنگینی نگاهش خیلی خوب احساس می شه.
برای اولین بار لذت می برم از این که این نگاه روی من سنگینی می کنه و ناخواه می پرسم:
_تا حالا این طوری به یه دختر نگاه کردی؟
_چه طوری؟
از سؤالم خجالت می کشم،توی نگاهش هیچ چیزی نبود تا من تعبیری بکنم.برای پایان دادن به انتظارش میگم:
_همین دیگه،تا حالا به دختری این طوری زل زدی؟
نگاهم روی لب هاش سر می خوره تا طرح پوزخندی رو ببینم و صدای طعنه آمیزش رو بشنوم اما بدون طعنه جواب می‌ده:
_نه.
نفس توی سینه م حبس می شه،با این که می دونستم اما شنیدنش،لذتی وصف نشدنی داشت.
غرق توی سیاهی چشم هاش میگم:
_از این به بعدم زل نزن!
_چرا؟
سکوت می کنم،سکوتم یعنی حرف زیاد دارم اما نمی تونم بگم و دلم می خواد تو بفهمی!مثلا بفهمی که من در کمال خودخواهی این نگاهت رو برای خودم می خوام.

وقتی پاسخی نمی شنوه،سکوت رو با صدای دورگه و خش دارش می شکنه:
_می تونی یه قولی بهم بدی؟
_چه قولی؟
مکث می کنه،حتی بازدم نفس هام رو با احتیاط بیرون میدم تا حرفش رو بشنوم.بالاخره مکثش رو می شکنه و میگه:
_هر اتفاقی که افتاد قوی باش!بهم قول بده قوی باشی،نشکنی!
چقدر خواسته ی سختی از منی داشت که هر روز با دیدن نگاه بی احساسش می شکستم و خورد می شدم.
_قول بده آرامش!
چه انتظاری از من داشت؟مثل خودش زمزمه وار جواب می‌دم:
_من نمی تونم قول بدم که قوی باشم،که هر اتفاقی که افتاد نشکنم.ولی می تونم قول بدم که طاقت بیارم،چون این قول و به خودم دادم.مجبورم که تحمل کنم،به خاطر بچه م!

توی تاریکی شب،صدای نفس هاش رو می شنوم،نفس های کشداری که با نفس های حبس و یکی در میون من گلاویز شده و سکوت اتاق رو می شکنن.
از جا بلند می‌شه،از توی کمد دو تا پتوی بزرگ بیرون میاره و بدون این‌که نگاهم کنه میگه:
_صاف دراز بکش پتو روت بندازم.هوا خیلی سرده!
بلند میشم و در همون حال میگم:
_میرم توی اتاقم.
نگاهم رو به پایین می دوزم،هر چه قدر سریع تر ازش فرار کنم امکان رسوا شدنم کمتره!
وقتی می خوام از کنارش عبور کنم با صداش قدم هام رو متوقف می کنه:
_آرامش!
چقدر زیبا بود شنیدن لفظ اسمم با یه صدای بم و مردونه متعلق به هامون!بر نمی گردم شاید امیدی باشه و یک بار دیگه صدام کنه.اما به جای صدا کردن میگه:
_من امروز…
از تمام حرف هاش فقط همین دو کلمه روی زبونش جاری میشه و توقف!
بر می گردم و منتظر نگاهش می کنم.نفسش رو با کلافگی فوت می کنه و می‌گه:
_هیچی،شب بخیر!
اصرار بی فایده ست تا نخواد حرفی نمی زنه،خیلی وقته که دیگه توقعی از هامون ندارم.مثلا توقع ندارم جلوم رو بگیره و بگه: هنوز آروم نشدم،پس نرو!
توقع نداشتم ازم بخواد شب رو اینجا بخوابم،توقع نداشتم دوستم داشته باشه و از اتفاقاتی که در روز براش میوفته باهام حرف بزنه.
از اتاق بیرون میرم،خیلی وقته که توقعی از هامون ندارم.
* * * * * *
با شنیدن زنگ در،لقمه ی آماده م رو توی بشقاب می ذارم.هامون هیچ وقت زنگ نمی‌زنه.کسی هم نمی تونه تا بالا بیاد مگر خاله ملیحه و هاله!
از جا بلند میشم و روبه روی آینه دستی به موهام می کشم،خداروشکر که ظاهر غیرمعقولی نداشتم.هر چند اگه این شکم و چاقی اخیرم رو فاکتور می گرفتم.
در رو که باز می کنم طبق حدسم خاله ملیحه رو می بینم،با چشم هایی پف کرده از گریه و صورتی ملتهب.
هاج و واج نگاهش می کنم.با صدایی زمخت از فرط بغض میگه:
_تسلیت میگم.
فقط می تونم نگاهش کنم،نکنه بلایی سر عقلش اومده که داره به من تسلیت میگه؟؟
دلم هری پایین می ریزه،نکنه برای هامون اتفاقی افتاده؟
با لکنت و کندی زبان میگم:
_ششما چرا تسلیت میگین خاله؟اتفاقی برای هامون افتاده؟
نگاهش رنگ ناباوری می گیره.لبش رو بین دندون هاش فشار میده و لب می زنه:
_نمی دونستی!
نگرانی کل وجودم رو پر می کنه،اون از حال دیشب هامون،این از حرف ها و اشک چشم خاله ملیحه…حتی نمی خوام به حدس ذهنم دامن بزنم.امکان نداشت!خدا اون قدر ها هم با من بی رحم نشده بود،هنوز دوستم داشت.می دونست تحمل یه داغ بزرگ رو ندارم،جرئت پرسیدن ندارم اما انگار حقمه که بشنوم.
_ زهرا دیروز توی خواب ایست قلبی کرده.
به صورتش نگاه می کنم،منظورش از زهرا که مامان من نیست؟
اشکی از چشمش جاری میشه و بغض دار ادامه میده:
_تسلیت می گم دخترم،مادرتو از دست دادی!

به صورتش نگاه می کنم،کلمه به کلمه ش توی گوشم می پیچه بدون این‌که درکی از حرفی که شنیدم داشته باشم.
خاله ملیحه با لحنی غمگین ادامه میده:
_باید الان خوشحال باشم اما نیستم،زهرا جگر گوشه مو ازم گرفت تا عمر دارم حلالش نمی کنم اما من و مادرت کم از خواهر برای هم نبودیم.نمیدونم چرا…

دیگه صدایی نمی شنوم جز یه بوق ممتد،صدایی هشدار دهنده که می‌گه به آخر دنیا رسیدی!
ایستگاه آخر آخرش.بی رمق کنار دیوار سر می خورم. مامانم مرده!مامان من مرده!مامان من ایست قلبی کرده!
مگه دخترها با شنیدن خبر مرگ مادرشون نباید غش کنن؟اصلا مگه این اتفاق فقط برای فیلم ها نیست؟پس چرا من اشک نمی ریزم؟گریه نمی کنم؟فریاد نمی زنم؟
صدای خاله ملیحه توی گوشم زنگ می زنه: مادرت و از دست دادی دخترم!
این زن دیوانه شده،می خواد انتقام هاکان رو با عذاب دادن من بگیره وگرنه مامان من که نمی میره،من هفته ی پیش دیدمش.حالش خوب بود،می خندید.
به راستی این زنی که با تشویش داره پای تلفن حرف می زنه عقلش رو از دست داده!دلم می خواد بلند بشم و سرش فریاد بزنم که مامان من نمی میره اما نمی دونم چرا قفل محکمی روی دهانم خورده.
می خوام بشنوم روبه روم با تقلا چه حرفی می زنه اما صدایی جز هم سوت ممتد توی گوشم نیست.
به خودت بیا آرامش!باید بلند بشی و با فریاد به این زن ثابت کنی که یه آدم متوهم و خیال پردازه!
داغی که دیده عقلش رو زایل کرده و داره مزخرف می گه.گوش هام و فشار میدم نه برای نشنیدن صدای خاله ملیحه،بلکه می خوام این صدای هشدار دهنده ی توی سرم رو خفه کنم.دلم می خواد به همه نشون بدم که مامان من زنده ست!مامان من که پیر نبود،زمونه پیرش کرد اما مامان من سنی نداشت.چشم های قرمز هامون جلوی نظرم میاد.اون دیشب دلش از جای دیگه پر بوده!شب عاشورا بوده،هامون هم عاشق امام حسینه.این قضایا رو بهم ربط نده آرامش مامان تو نمی تونه مرده باشه!
تیک تاک،تیک تاک،تیک تاک! صدای ثانیه هایی که می گذرن و من هنوز نتونستم از پس قفلی که روی زبونم خورده بر بیام.
زمان چقدر می گذره؟نمی دونم!گوش هام نمی شنوه و چشم هام صحنه ای تار از هامون رو می بینه که داره باهام حرف می زنه. اون کی اومد؟داره چی میگه؟ نمی دونم.تکون لب هاش رو می بینم،چشم های نگرانش رو می بینم اما من چیزی نمی شنوم.
فقط مات برده نگاهش می کنم،انگار از حرف زدن خسته میشه که دستش رو بالا میاره و سیلی به گوشم می زنه.
صدا قطع می‌شه و انگار از از یه عالم دیگه پا به دنیای واقعی می ذارم.
گیج و گنگ به هامون نگاه می کنم،با نگرانی میگه:
_خوبی؟
نگاهم رو از روی چشماش به روی مادرش که پشت سرش ایستاده می دوزم و با حالی دیوانه وار میگم:
_به این زن بگو بره!می خواد با دروغ گفتن انتقام هاکان و بگیره.به ممن میگه…ممادرت مرده.بهش بگو مامان من نمی میره،بهش بگو مامان من تنهام نمی ذاره.بهش بگو مامان من اون قدری منو دوست داره که بی کس ولم نکنه.هامون به این زن بگو مامان من چقدر منو دوست داره،آدم که کسی و دوست داشته باشه تنهاش نمی ذاره هامون بهش بگو!

هیچ حرفی نمی زنه،فقط با غم نگاهم می کنه،عصبانی فریاد می زنم:
_مگه کری؟چرا بهش نمی گی مامانم زنده ست؟
به جای جواب دادن دستش رو روی موهام می ذاره و در آغوشم می کشه،بغضم سر باز می کنه و با هق هق میگم:
_هامون مامان من نمرده مگه نه؟تو رو خدا بهم بگو نمرده!تو رو خدا بگو خدا اون قدرا هم از این بنده ش متنفر نیست که چنین داغی روی دلش بذاره.بگو که من الان تقاص خون هاکان رو…
وسط حرفم می پره:
_هیش!آروم باش…
ازش فاصله می گیرم،دستم رو ملتمسانه به کتش بند می کنم و با نفسی که به سختی میاد و میره میگم:
_مامان من نمرده مگه نه؟هامون مامان من نمرده!تو رو خدا بگو که نمرده.
سکوت می کنه،چرا نمی فهمه من از این سکوتش بیزارم؟چرا با اون صدای لعنتیش بهم نمی گه نه نمرده؟چرا خفه خون گرفته؟
در حالی که توی چشم هاش برقی از اشک رو می بینم،لب هاش و روی هم می فشاره و با افسوس سری به طرفین تکون میده.
تا ته خط رو می فهمم و این بار صدای گریه م سر به فلک می کشه،مامانم مرد!به خاطر من مرد…با مهر قاتل بودن روی پیشونیش مرد…مامان من از غصه مرد.از غصه ی دختر بی لیاقتش بود که مرد!
گفت منو بخشیده اما بدون اینکه ازش حلالیت بطلبم مرد.
دوباره سرم روی سینه ی هامون فرود میاد،درست همون جایی که بارها حسرتش رو داشتم و ازم دریغ کرد.
اما الان چی؟الان این آغوش هم چاره ساز دردم نیست،من مامانم و می خواستم.همون مامان غرغرویی که حتی یک بار هم پای حرف هاش ننشستم،همونی که هر بار با ذوق و شوق برام لباس می خرید و من رو ترش می کردم.

صدای هامون رو کنار گوشم می شنوم:
_بسه آرامش این طوری داغون میشی.
اون چه می فهمه از دست دادن مادری که چشم بسته جونش رو فدای من می کرد یعنی چی؟حرف از آروم شدن می زد نمی دونست من چطور می سوزم وقتی یاد روزهایی میوفتم که اون بی دریغ بهم محبت می کرد و من با داد و فریاد جوابش و می دادم.
اون چه می فهمید از دست دادن مادری که تمام عمرش رو وقف تو کرده یعنی چی!
گریه نکنم؟باید خاک دو عالم رو توی سرم بریزم.اشک کمه باید خون گریه کنم به یاد اذیت ها و آزارهایی که بهش تحمیل کردم و اون بی دریغ جونش رو کف دستش گذاشت و خودش رو به جای من قربانی کرد.
کافیه اون لبخند مهربونش رو،اون نگرانی ها و محبت هاش رو،اون دست نوازشگری که قدرش رو ندونستم رو توی خاطرم بیارم تا آتیشی که به جونم افتاده شعله ور تر بشه.
بازوهام بین انگشت های هامون حبس می شن،نگاه به صورتم می کنه.ازش بدم میاد،از هامون بدم میاد! از این‌که انقدر فکرم و درگیر کرد تا یادم بره مامانم به جای من گوشه ی زندانه بدم میاد.
تکونی بهم میده،حتی نمی تونم تشخیص بدم توی صداش نگرانیه یا دلسوزی!
_الان از حال میری!مگه نگفتی به خاطر بچت می جنگی؟پس به خاطر اون این کار و با خودت نکن.
بی توجه به حرفش،میگم:
_هامون مامانم کی مرد؟
غمگین نگاهم می کنه و پاسخ میده:
_دیروز ساعت سه!
_چرا از دیروز بهم نگفتی؟تا کی می خواستی ازم مخفی کنی؟به چه حقی هان؟به چه حقی نگفتی؟
این بار در مقابل سرکشی هام صبورانه جواب می‌ده:
_نتونستم،از همین حالت ترسیدم.تازه من دیشب فهمیدم خواستم همون موقع بهت بگم اما نتونستم.
تو چشماش نگاه می کنم،در عین آشنا بودن چرا انقدر غریبه به نظر می رسید؟با صدایی ناآشنا از فرط بغض میگم:
_من دیگه هیچ کس و ندارم.
دستش و دو طرف صورتم می ذاره و اشک های روون روی گونه م رو پاک می کنه و با تحکم میگه:
_هیش!تو منو داری،بچمونو داری!
هیچ چیز اون لحظه آرومم نمیکرد،حتی هامون! حتی جملات قشنگی که می گفت.واقعا حرفاش از حسی جز ترحم نشأت می گرفت؟بلند میشم.خبری از خاله ملیحه نیست.همون بهتر که رفت! با قدم های تند به سمت اتاقم میرم.
اولین مانتویی که دستم میاد و با شال می پوشم.
_کجا؟
اشک هام و پس می زنم اما باز هم دیده م صاف نمیشه.به سمتش میرم و بدون این‌که نگاهش کنم میگم:
_برو کنار،می خوام برم پیش مامانم.می خوام ببینمش!
مانع می‌شه،اون هیکل بزرگش تماما جلوی در رو گرفته.سری به طرفین تکون میده و می‌گه:
_نمیشه آرامش!
تحملم رو از دست میدم و با صدای بلندم حرمت می شکنم:
_به تو چه هان؟به تو چه؟تو کی هستی که مانع من میشی؟می خوام مامانم و ببینم حالیت نیست؟ازم مخفی کردی،الانم می خوای اجازه ندی برم؟من می خوام ببینمش هامون،می خوام مامانم و ببینم.می خوام اون صورت مهتابیش و ببینم!بفهم…
می فهمم حرف هام ناراحتش کرد اما نه به روی خودش میاره نه به روی من،سری تکون میده و می‌گه:
_باهم میریم.
از جلوی در کنار میره،به تندی عبور می کنم اما هنوز دو قدم نرفتم،دنیا جلوی چشمم سیاه میشه.
دستم رو به دیوار می گیرم و چند بار پلک می زنم،لعنت به ضعف های گاه و بی گاه!
دستی روی شونه م سنگینی می کنه و صدای مردونه ای رو می شنوم که نگران به نظر میاد:
_چت شد؟؟
دستم و بالا میگیرم و ضعیف می نالم:
_خوبم،بریم!
حرفم که تموم میشه،دست زیر پاها و کمرم می ندازه و بلندم می کنه.
دوباره می نالم:
_من مامانم و می خوام.ولم کن هامون!منم می خوام مثل مامانم بمیرم!
_ساکت شو!
روی تخت گذاشته میشم،دلم فریاد کشیدن می خواد اما زورم فقط به ناله کردن می رسه.چشم هام بسته ست اما چشمه ی اشکم در حال جوشیدن.
مامانم مرد،بامهر قاتل بودن روی پیشونیش مرد! دیگه هیچ کس و توی این دنیا نداشتم،یتیم شده بودم!
کش سفتی که دور بازوم پیچیده میشه،با همون چشم بسته ناله می کنم:
_منو نخوابون!من می خوام برم پیش مامانم.
به حرفم اعتنایی نمی کنه و سوزش سوزن رو توی دستم احساس می کنم،می فهمم بهم آرامش بخش تزریق کرده اما من با خوابیدن مجادله می کنم.من خواب نمی خواستم،مرگ می خواستم!
من عشق نمی خواستم مامانم و می خواستم،این هامون،همینی که به خاطرش از مامانم غافل شدم کسیه که چهار روز دیگه مثل آشغال بیرون پرتم می کنه،حتما الان خوشحاله…من قاتل برادرش بودم،بدون شک از وضعیتم لذت می بره.
اما مامانم چی؟همیشه و همه جا سپر بلای من بود.آخ مامانم…قلبش ایستاده،منِ احمق به خاطر ترسو بودنم این بلا رو سرش آوردم.
کاش بمیری آرامش!کاش بمیری به خدا که هیچ کس یک قطره هم برات اشک نمی ریزه.
دست گرمی به قصد پاک کردن اشک هام روی گونه م می شینه،صورتم رو پس می کشم،من از ترحم بیزارم!
هامون کنار گوشم با همون صدای بم و جذابش حرف می زنه اما من نمی شنوم،نمی خوام که بشنوم .لعنت به این آرام بخش که نمیذاره یک دل سیر برای مامانم عذاداری کنم.

* * * * * *
دستم رو برای اولین ماشین بلند می کنم،تاکسی نیست،اما معلومه با همون پرایدش مسافر کشی می کنه،توی اون لحظه پیدا شدنش مثل معجزه بود. وقتی نگه می داره شتاب زده سوار میشم.
نگاهی به پشت سرم می ندازم،نگاه هامون متوجه ی من شده بود و به خاطر فاصله ی کمش ممکن بود که بهم برسه.
نفس بریده رو به راننده میگم:
_آقا راه بیوفت.
راننده نگاهی از آینه بهم می ندازه،نگاهش مثل نگاه یه آدم عاقل به یه دیوونست.چیزی زیر لب می گه و راه میوفته.موبایلم رو از جیب پالتوم بیرون میارم،دستام طوری می لرزن که برای پیدا کردن یک شماره چند بار لیستم رو بالا و پایین می کنم.
صدای زمخت راننده روی اعصابم خط می ندازه:
_آبجی کجا باید برم؟
در حالی که روی اسم سرگرد سماوات می زنم در جواب راننده میگم:
_کلانتری هفت تیر.
موبایل و کنار گوشم می ذارم و همراه با بوق اول به صدای متفکر راننده گوش می‌دم:
_کجا میوفته؟
کلافه آدرس رو بهش می دم و هم زمان صدای سرگرد توی گوشم می پیچه.
_بله!
نگاهی به پشت سرم می ندازم و میگم:
_الو سلام،پناهی هستم.دختر…
وسط حرفم می پره:
_شناختم،برای مادرتون تسلیت میگم انشالله غم آخرتون باشه.
_ممنون،ببخشید من باید شما رو ببینم،باید یه سری حرف ها بهتون بزنم که در رابطه با پرونده ی مادرمه!
چند لحظه ای صدایی از اون ور خط نمیاد،دیگه می خوام خودم حرف بزنم که بالاخره میگه:
_هستم در خدمتتون تشریف بیارید.
باشه ای می گم و بعد از تشکر تماس رو قطع می کنم،سرم رو به شیشه ی سرد راننده می چسبونم.به خاطر سرمای هوا شیشه ها بخار گرفته و خیابون ها به سختی پیداست.
گوشی توی دستم می لرزه،با دیدن اسم هامون رد تماس می زنم و موبایلم رو خاموش می کنم.
خیره به خونه ها و ماشین هایی که به تندی رد میشن،اشکی از گوشه ی چشمم می چکه.
فورا پسش می زنم،گریه کافیه!ضعیف بودن کافیه!همیشه لازم نیست با گریه کردن و فریاد زدن عذاداری کرد،گاهی وقت ها باید به جای گریه،جبران کنی!
یاد امروز میوفتم،سوم مامانم!اون قدر خلوت بود که انگار بی کس ترین آدم دنیا مرده.فقط من،هامون،مارال…و یک مردی که قرآن می خوند.
چرا؟چرا کسی فاتحه ای برای مامانم نفرستاد؟چرا اون همسایه هایی که انقدر باهاش رفیق بودن نیومدن؟همکارهای مهربونش چرا نبودن؟
چرا؟جوابش واضحه چون اونا فکر می کردن مامان من قاتله.اما در واقع من سزاوار این مرگ سوت و کورم نه مامانم.
مسیر بهشت رضا تا کلانتری دور تر از همیشه ست.شیشه رو کمی پایین میدم،باد سرد بی رحمانه به صورت خیسم می خوره،حالا می فهمم چقدر حماقت کردم،حالا دیگه هیچ ترسی ندارم حتی اگه حکمم رو قصاص ببرن.حتی اگه خوابم تعبیر بشه و هامون مرگم رو تماشا کنه!
اندفعه دیگه مادری هم نیست تا خودش رو سپر بلای من بکنه.
چشم غره ی راننده رو نادیده می گیرم ودوباره نفس می کشم،هوای آسمون بدجور گرفته ست،خبری از خورشید نیست و به جاش قطرات ریز بارون خودنمایی می کنن.انگار دل آسمون هم مثل من گرفته،هر چند بعید می دونم این حال گرفته ی آسمون ربطی به من داشته باشه!من توی این شهر بین این آدما گم شده بودم.خدا منو نمی دید،که اگه می دید حالم این نبود. دیگه هیچ وقت صداش نمی زنم،درست که نماز نمی خوندم،حجاب سفت و سخت نداشتم اما همیشه،ته قلبم سخت به خدا ایمان داشتم،هنوز هم دارم اما دیگه اسمش رو صدا نمی زنم،دیگه هیچ خواسته ای ازش ندارم چون چیزی برای از دست دادن نمونده.
بالاخره راننده ماشین رو جلوی کلانتری نگه می داره.کرایه ش رو حساب می کنم و پیاده میشم،نگاهم رو به سردر کلانتری می دوزم.چند ماه قبل مامانم دستبند به دست وارد همین جا شد،چند ماه قبل من لرزون پا توی همین کلانتری گذاشتم اما در عین متهم بودن،بی گناه جلوه داده شدم.
چند ماه قبل با هق هق دروغ هایی رو بهم بافتم و تحویل سرگرد سماوات دادم که مامانم رو گناهکار نشون میداد.
چند ماه قبل هامون همین جا سفت و سخت ایستاد و گفت قصاص در حالی که تیر نگاهش روی من بود،از همون اول می دونست و می خواست با مرگ مادرم بسوزم اما مرامش اجازه نداد.
صدای گریه های هاله،نفرین های خاله ملیحه هنوز توی گوشمه.تصویر سر پایین افتاده ی مامانم،اشک های من…
چشمام رو با درد می بندم و قدمی به جلو برمی دارم.دیگه همه می فهمن تو بی گناه بودی مامان،همه می فهمن تو قاتل نبودی،من به همه میگم که غریب مردن حق تو نبود.
قدم دیگه ای بر می دارم که صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت خیابون به گوشم میرسه و هنوز قدم سوم رو برنداشتم بازوم با شدت کشیده میشه.برمی گردم و با چهره ی برافروخته ی هامون روبه رو میشم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.