خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۵

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بدون اینکه لباسام رو عوض کنم یه گوشه می شینم و زیپ کیف رو باز می کنم.
اولین چیزی که به چشمم می خوره لباسای گرم و زمستونیه،با لبخند یکی یکی بیرونشون میارم،پالتو و بافت و شال گردن و دستکشی که جون می داد بپوشی و بری توی این هوای سرد قدم بزنی،بیشتر از اون لباس های گرم از توجهش خوشحال شدم.چشمم به یه بسته ی پلاستیک پیچ شده میوفته و وقتی بازش می کنم با دیدن لواشک چشمام برق می زنه.یاد شب تولدش میوفتم که با چه اصراری راضی شد برام بخره!
در آخر یه کاغذ یادداشت،برش می دارم و نگاهی اجمالی بهش می ندازم.انقدر هیجان زده بودم که نمی خواستم زود اون حس شیرین از بین بره برای همین به دست خطش زل می زنم.خنده م میگیره،با وجود همه ی علاقه م باید اعتراف کنم که هامون هم جزﺀ همون دسته از دکتر های بدخطه!
دیگه طاقت ندارم و با لبخندی روی لب مشغول خوندن همون دو خط یادگاری بعد از یک ماه و چهار روز میشم.
_سلام،اون لواشکا بهداشتین،ازشون مطمئنم ولی بازم تو زیاد نخور اگه هم واست فرستادم واسه اینکه علی بابا خبر فرستاد پدر ترشی های خونشون و در آوردی! لباس گرمایی رو هم که فرستادم بپوش گفتم شاید چاق شدی یک سایز بزرگ تر گرفتم.یک شنبه شب میام دنبالت،تعطیلات بسه.

لبخند روی لبم کم کم پررنگ شده و جاش رو به خنده ای از ته دل میده،به چی می خندم؟به این نامه ی بی احساس؟یا این لباس هایی که یک سایز از خودم بزرگ ترن! شاید هم به این دست خط هامون. شاید هم از خوشحالی و شعف همین چند خط کوتاه،هر چند عاری از احساس،یا شاید این لواشک های بهداشتی،همه بهانه ی های قشنگی برای خندیدن بودن،اما قشنگ ترینش توجه بشری با چشم های سیاه و دست خطی افتضاح و قلبی بزرگ بود.علت اصلی این خنده و این هیجان و دست های یخ زده،توجه هامون بود.خودم رو نمی تونستم گول بزنم اما بدجوری دلتنگش بودم.

از دور می بینمش که به چشم هاش کاوش گر به دنبال من می گردن،با خجالت لب می گزم و با ناراحتی اشک چشمم رو پاک می کنم.
نگاهش روی من ثابت می مونه،موجی از دلتنگی رو توی چشم هاش می بینم،چقدر چین های گوشه ی چشمش زیاد شده بود،چه قدر نگاهش بی فروغ بود،چه قدر غبار غم روی صورتش نشسته بود!
رنگ پریده و لاغر تر از همیشه،چه بلایی سرش اومده؟بهتر بگم چه بلایی سرش آوردم که این طور بی قرار و دلتنگ بهم خیره شده !
با قدم هایی سست به این سمت میاد و اون هم روی این صندلی های پلاستیکی آبی رنگ می شینه.
تلفن چرک گرفته رو برمیدارم،متقابلا اون هم همین کار رو می کنه،این بغض لعنتی چنان توی گلوم چنبره زده که نمی تونم حرف بزنم،باز هم اون جور منو به گردن می کشه و زودتر لب به سخن باز می کنه:
_خداروشکر که دیدمت.
ته دلم به خودم لعنت می فرستم که نمی تونم چیزی بهش بگم،در واقع صدایی از حنجره م بیرون نمیاد.
اشک صورتش رو پر کرده،صدای اون هم دورگه شده:
_خوبی مامان؟
به سختی سر تکون میدم و با صدایی که شک دارم متعلق به من باشه می پرسم:
_چرا انقدر لاغر شدی؟
_چیزی نیست مادر،من حالم خوبه.این جا به اون بدی ها هم که میگن نیست،اتفاقا از کار کردن هم راحت شدم.مدام استراحت می کنم،دوستای خوبی هم پیدا کردم.اسم یکیشون زریه،اونم مثل من یه نفر و کشته،منتهی اون کسی و نداره که بیاد ملاقاتش،تنها دوستش منم،صبح و شب باهم حرف می زنیم.می دونی دیشب می گفت که…

وسط حرفش می پرم:
_مامان تو قاتل نیستی،خودتم اینو خوب می دونی!
محو نگاهم می کنه،چرا انقدر غریب و ناآشنا شده؟انگار ازم دلخوره،کلی حرف نگفته داره درست مثل من.
لبخند تلخی روی لبش می شینه و می گه:
_داری مادر میشی!
متحیر نگاهش می کنم و می پرسم:
_از کجا می دونی؟
_ یعنی تو خبر نداری که شوهرت به جای تو اینجا به ملاقاتم میاد؟خبر نداری که وکیل گرفته تا دوماه دیگه از دادگاه تقاضای آزادی مشروط بکنن؟بهش بگو من نمی خوام آزاد بشم من اینجا راحتم،خیلی بهتره تا آزاد بشم و نگاه ملیحه رو ببینم.

راه نفسم بند اومده ،هامون به ملاقات مامانم اومده؟براش وکیل گرفته؟اما چرا؟مگه نه این که زمانی بهم گفت مجازات تو همینه که مادرت رو گوشه ی زندان ببینی تا از عذاب وجدان شب نتونی خواب راحت داشته باشی!پس الان چی عوض شده؟
آهش از سینه بیرون میاد و در حالی که سعی در مهار بغضش داره می‌گه:
_ با هامون خوشبختی؟بعضی وقتا میگم خوشبختی که یاد من نمی کنی ولی بعضی وقتا میگم شاید شوهرت نمی ذاره.ولی می دونم هامون آدمی نیست که جلوی تو رو بگیره.گله ای ندارم،همین که تو خوشحال باشی برای من کافیه.

با دنیایی شرمندگی زمزمه می کنم:
_دیدنت اینجا سخته،خیلی هم سخته.
_ندیدن تو هم برای من سخته،می خوام لب به گله باز نکنم تا پشیمون نشی از اومدنت،من مستحق همه ی اینا هستم چون مادر خوبی برات نبودم،هیچ وقت خواسته هاتو نفهمیدم،هیچ وقت پای درد و دلات ننشستم،اما اون خدای بالاسر شاهده که من بعد از مرگ پدرت فقط به تو عشق تو نفس کشیدم و کار کردم.وقتی بچه ت به دنیا اومد می فهمی مادر بودن چه حسیه!

من همین الان هم فهمیده بودم،همین الان هم جوری وابسته ی این جنین چهار ماهه شده بودم که بیشتر از هر کسی می خواستمش،مامانم حق داشت هر حرفی بزنه.
اشکام رو پاک می کنم و میگم:
_مامان تو منو بخشیدی؟
با لبخند جواب می‌ده:
_مگه می‌شه نبخشم؟
_پس چرا توی زندگیم انقدر گره و مشکل دارم؟چرا نمی تونم یک روز خوش ببینم و یک شب و بدون کابوس سر کنم؟چرا انقدر حالم بده و به هر ریسمونی که چنگ می زنم باز دستم بند نمیشه و توی مرداب غرق می شم!مامان من اصلا احساس خوشبختی نمی کنم.

با سکوت نگاهم می کنه و با مکث جواب می‌ده:
_می دونم از نصیحت خوشت نمیاد،تا اینجای زندگیت رو خودت گذروندی،از این جا به بعدش هم خودت بگذرون!من تو رو بخشیدم،پس فکر نکن اگه بلایی سرت اومد از آه من بوده که به خدا قسم من هیچ وقت پشت سرت آه نکشیدم .

نگاهی به چشم های دلخورش می ندازم و برای عوض کردن بحث همراه با لبخند تصنعی میگم:
_ می دونی با یه زنی آشنا شدم که خیلی شبیه توئه،برات کلی چیز میز فرستاد،همه رو دادم دست یه خانمی که گفت بعد از چک کردن بهت تحویل میده،به خودت برس باشه؟من قول میدم زود به زود بهت سر بزنم،دفعه ی بعد از دست پخت خودم برات میارم.با اینکه غذاهام به خوشمزگی غذاهای تو نیست اما تا حدودی پخت و پز و یاد گرفتم!

با لبخند تلخی میگه:
_یعنی انقدر بزرگ شدی که داری صاحب فرزند میشی و آشپزی هم یاد گرفتی؟
لبخند از لبم محو میشه و خیره به چشم هاش زمزمه می کنم :
_آره مامان،بزرگ شدم اون قدری بزرگ شدم که دیگه بلند قهقهه نمی زنم،اون قدر بزرگ شدم که وقتی از راه رسیدم هر لنگ جورابامو یک طرف پرت نمی کنم،مامان من اون قدری بزرگ شدم که عشق شلوار شش جیب و مانتو ارتشی از سرم پریده. دیگه دغدغه م این نیست که چرا اجازه نمی دی شبا رو خونه ی دوستام بمونم،می دونی مامان گاهی وقتا حس می کنم همون دختری شدم که تو می خوای ولی حیف نیستی که ببینی .
_من هیچ وقت نخواستم این غم و تو چشمات ببینم.
تلخ می خندم:
_اما این تاوان بزرگ شدنم بود.
سکوت می کنه،نگاهی به ساعت می اندازم،هنوز وقت برای حرف زدن داشتم پس شروع می کنم برای اولین بار با مامانم درد و دل کردن.از بچه میگم،از هامون،از علاقه م،از این که چرا عقدم کرد و از اینکه چرا از انتقامش گذشت! حتی نرگس خانم و علی بابا رو هم جا نمی ندازم.
اونقدر حرف می زنم که نمی فهمم زمان چطور می گذره و کی توی بلندگو اعلام می کنن که ساعت ملاقات تمومه.

کلید رو توی قفل در می چرخونم و وارد میشم،لبخندی روی لبم می شینه،دلم برای جا به جای این خونه پر می کشید.
در رو می بندم و کفش هام و بیرون میارم.وارد که میشم دلم میخواد با یه خونه ی زلزله زده روبه رو بشم اما همه چیز سر جای خودشه!
نبود من اصلا احساس نشده،خونه جارو خرده و ظرف ها شسته شده،لباس ها تمیزن…
آهی می کشم،عیبی نداره.عوضش هامون این یک ماه رو با تخم مرغ سر کرده،تنها تغییری که می تونم بدم پختن غذاهایی هست که توی این مدت از نرگس خانم یاد گرفته بودم.
امروز شنبه بود و من یک روز زودتر از موعد هامون با محمد برگشته بودم،اولین کاری که کردم این بود که به ملاقات مامانم برم،دومین کار رفتن به دکتر و فهمیدن جنسیت بچه و در آخر زیارت امام رضا هم برای شکرگذاری و هم برای رسوندن سلام علی بابا و بقیه ی اهالی روستا!

به اتاقم می رم لباس هام و عوض می کنم دوباره و سه باره به کاغذ سیاه رنگی که نشون از جنین چهار ماهه م داشت خیره میشم.
نرگس خانم حق داشت،بچه دختر بود و من از این بابت خیلی خوشحال بودم شاید چون می ترسیدم پسری به دنیا بیارم که شبیه باباش بشه.
افکار بد رو از ذهنم پس می زنم،به آشپزخونه میرم و مشغول میشم،حین غذا پختن دستی هم به سر و روی خونه می کشم تا برق بیوفته،هامون هر چقدر هم مرتب باشه نمی تونه از پس گردگیری زنونه بر میاد.
تا ساعت شش خودم رو مشغول می کنم و در نهایت به حمام میرم و یک ساعت بعد حاضر و آماده خودم رو توی آینه برانداز می کنم.
بلوز و شلوارم در عین سادگی بهم میومد،شاید به خاطر مهره های کار شده روی بلوز سفید رنگم،شاید هم به خاطر دمپای نیمه گشاد شلوار سیاهم.
آرایش کمرنگی می کنم و دستی به موهام می کشم،ای کاش کوتاهشون نکرده بودم تا الان حداقل، چیزی داشتم که مورد علاقه ی هامون بود،موی بلند !
از اتاق بیرون میرم و سری به غذاهام می زنم،صدقه سر نرگس خانم دست پختم خیلی بهتر شده بود.
نگاهم رو به ساعت می دوزم،چیزی به اومدن هامون نمونده بود.با گذشت هر ثانیه هیجان قلبم بیشتر می شد،تمام وجودم طالب دیدن مردی بود که بعد از یک ماه دلتنگی امروز قرار بود به وصالش برسم.
خودم رو سرگرم سالاد درست کردن می کنم هر لحظه گوش هام منتظر شنیدن صدای چرخش کلید توی قفل در هست.
سالاد درست می شه،غذا دم می کشه.عقربه های ساعت جلو میرن و خبری از هامون نمیشه.
پشت پنجره می ایستم تا شاید کمی این حس نگرانی دست از سرم برداره اما بی فایده ست.
طول و عرض خونه رو با قدم هام متر می کنم و در آخر با دیدن عقربه های ساعت که عدد ده و نیم رو نشون می‌دن بیخیال سوپرایز کردن تلفن خونه رو برمیدارم و موبایلش رو می گیرم.
دیگه از جواب دادنش ناامید شدم که صدای بم و مردونه ش بعد از مدت ها توی گوشم می پیچه:
_بله!
دستپاچه میشم،با کمی من و من فقط می تونم اسمش رو صدا بزنم.
_هامون .
مکث می کنه و در نهایت متعجب می پرسه:
_آرامش…تو خونه ای ؟
_آره،دیدم نیومدی نگران شدم!
میخوام بپرسم کجایی اما می ترسم بگه به تو ربطی نداره برای همین باقی جمله م رو کات می کنم و منتظر جوابش می مونم که میگه:
_بیمارستانم،تا بیست دقیقه ی دیگه خودم و می رسونم.تو چطوری برگشتی؟با محمد؟
فقط آره ای زمزمه می کنم و باز اون میگه:
_باشه،خودم و می رسونم.
تماس و قطع می کنم،همونجا کنار تلفن زانو می زنم و به این فکر می کنم توی صداش هیچ چیز جز تعجب نبود!
توی صدای من چی؟دلتنگی بیداد می کرد.چی می شد اگه اون هم دلش تنگ می شد؟حتی یک ذره هم شده دلتنگ می شد و الان با هیجان داخل می یومد نه از سر وظیفه.
بلند میشم و جلوی آینه می ایستم،می خوام آرایشم و پاک کنم اما منصرف می شم.دیگه نمی خواستم قیافه ی شکست خورده م و ببینه،نمی خواستم دیگه مثل احمق ها هر دم عشقم رو ابراز کنم و اون فقط دل بسوزونه به حال دختری که عاشق مردی شده که هیچ زمان سهمش نمیشه.
نفس عمیقی می کشم،گریه تعطیل.اشک و آه و ناله نداریم!قوی باش،قوی باش،قوی باش مثل سابق که هیچ کس و هیچ چیز اشکت رو در نمیاورد.
از جلوی آینه کنار می رم و تا اتمام این بیست دقیقه خودم رو با چیدن میز سرگرم می کنم.درست زمانی که پارچ دوغ رو سر سفره می ذارم صدای دلهره آوره کلیدش رو توی قفل در می شنوم.

در حالی که سعی دارم تا چیزی از دلتنگیم توی چهره م معلوم نباشه قدم بر می دارم و توی درگاه در آشپزخونه می ایستم.
انگار اون هم قصد سرک به آشپزخونه رو داشته که حالا انقدر نزدیک به من ایستاده.شیفتگی رو از چشمام پنهون می کنم و بهش خیره میشم،لاغر نشده بود؛مثل همیشه اتو کشیده و مرتب!
لبخندی با اجبار می زنم و زمزمه می کنم:
_سلام.
نگاهش رو کاوش گرانه روم می گردونه و با مکث جوابم رو می‌ده.خدا می دونه چقدر دلم برای این نگاه پر می زد و بیشتر از اون چقدر مشتاق آغوشش بودم اما نمی خواستم پیش قدم بشم و بیشتر از این دستم رو براش رو کنم.این بار اونه که سکوت رو می شکنه و می پره:
_گفته بودم که میام دنبالت.
سری کج می کنم و پاسخ میدم:
_وقتی دیدم محمد و خانوادش برمی گردن ترجیح دادم منم برگردم و مزاحم تو نشم.
معذب بودنم رو خوب درک می کنه که لبخند خیلی کمرنگی کنج لبش می شینه.
با همون صدای بمش که من شیفته ی شنیدنش بودم میگه:
_شاید من دلم برای علی بابا و نرگس خانم تنگ شده بود و می خواستم اونا رو ببینم.

ته دلم دلخوری رو حس می کنم،به روی خودم نمیارم،نگاه از نگاهش می دزدم و می گم:
_لباساتو عوض کن تا شام و بکشم.
بر می گردم که صدام می زنه.
_آرامش!
لب هام و روی هم فشار میدم تا نگم جان آرامش.نفسی می کشم و دوباره به سمتش بر می گردم..
در حالی که تکیه به ستون آشپزخونه زده نگاه سوزنده ش رو به سرتاپام می ندازه و در نهایت روی شکمم مکث می کنه.
با اجبار لبخند کوتاهی می زنه که تلخیش کام من رو هم تلخ می کنه،زمزمه وار میگه:
_دوری از اینجا بهت ساخته،چاق شدی!
همیشه از اینکه کسی بهم بگه چاق شدی نفرت داشتم،فکر می کردم فحش خوردم.در حالی که رنگ صورتم قرمز شده جواب می‌دم:
_خوب؟؟
متوجه ی عصبانیتم نمیشه و زمزمه میکنه:
_فکر کنم الان دیگه جنسیت بچه مشخص بشه،فردا آماده باش بیام دنبالت بریم پیش ستاره جنسیتش رو بفهمیم.

در حالی که خون خونم رو می خورد،جواب میدم:
_امروز خودم بیمارستان شما بودم،پیش ستاره هم رفتم.

متعجب می پرسه:
_ چرا نگفتی؟
_نمی دونم،نخواستم مزاحم کارت باشم.
با ملامت لحظه ای نگاهم می کنه و می پرسه:
_معلوم شد جنسیتش چیه؟
سر تکون داده و پاسخ میدم:
_دختره .
می خواد مانع اخم هاش بشه اما من خیلی خوب گرفتگی صورتش رو حس می کنم،این بار اونه که سر می جنبونه و میگه:
_مبارک باشه،می رم لباس عوض کنم.
منتظر جوابی نمی مونه و به سمت اتاقش میره.آهی می کشم،خدا می دونه کل این یک ماه رو چقدر برای این لحظه رویا بافی کردم،هامون با وضعی آشفته،خونه ی بهم ریخته،یا حداقل توقع داشتم موقع دیدار انقدر بی احساس نباشه،خوب قبول که دوستم نداری،ولی آدم نباید همخونه ش رو بغل کنه؟یا حداقل ابراز خوشحالی کنه؟

شام رو می کشم و زیاد طول نمی کشه که سر و کله ش پیدا می‌شه،میلی به شام خوردن نداشتم مخصوصا وقتی قیافه ی عبوس هامون رو دیدم اشتهام به کلی از بین رفت.حداقل مزیتی که این دوری داشت این بود که سر هر وعده ی غذایی با دیدن اخم هاش اشتهام کور نمیشد .

به اجبار چند قاشق می خورم،هامون هم با بی اشتهایی نصف بشقابش رو می خوره و بدون هیچ کلام دیگه ای تشکر می کنه و بلند می‌شه.
در حالی که چشمام از اشک پر شده ظرف ها رو می شورم و باقی مونده ی غذاها رو توی یخچال می ذارم.
بیخیال چای دم کردن از آشپزخونه بیرون میام و بدون اینکه نگاهی به هامون که روی مبل نشسته بندازم به سمت اتاقم میرم،اما باز میانه ی راه صدام میزنه.
بر میگردم،نگاهش رو به زمین دوخته و بدون اینکه چشم از گل های قالی برداره تقریبا دستور میده:
_بیا بشین!

راه رفته رو برمی گردم و روی مبل رو به روش می شینم،منتظر نگاهش می کنم.بعد از سکوتی طولانی مکثش رو می شکنه و در حالی که چشم هاش رو به من دوخته می پرسه:
_من توی این مدت خیلی سعی کردم که همه چیز و عوض کنم.خیلی سعی کردم جو متشنج رو از این خونه دور کنم،ولی گاهی وقتا هر چقدر هم تلاش کنی قدرت اینو نداری که سرنوشت و تغییر بدی و کم میاری.الان من توی همون مرحله م،کم آوردم و هیچ ترسی از بیانش ندارم…اما همچنان می خوام تلاش کنم چون اگه بلایی سر هاله بیاد نمی دونم می تونم این داغ و تحمل کنم یا نه!

زیاد از حرفاش سر در نمیارم،منتظر نگاهش می کنم و اون با حالی خراب تر و صدایی خش دار تر ادامه میده:
_هاله هفته ی پیش دست به خودکشی زد آرامش!
ناباور نگاهش می کنم،عجیبه که درد توی کلامش خیلی مشهوده و از اون بیشتر حس می کنم نفسش به سختی میاد و میره.حال آشناییه برای منی که همیشه بغض راه گلومو سد کرده.
ادامه میده:
_من نمی خوام خواهرم و از دست بدم آرامش،من تحمل یه داغ دیگه رو ندارم.این یکی از توان من خارجه!نمی خوام بگم آه تو زمینمون زد چون می دونم تو هیچ وقت هاله رو نفرین نکردی.

نفسم بند میاد،ذهنم به گذشته سفر می کنه،وقتی هاکان اون کار و باهام کرد از ته دل آرزو کردم روزی همین بلا سر خواهر خودش بیاد تا به معنای واقعی کلمه بشکنه اما الان اثری از هاکان نبود،هامون بود.من هیچ وقت نمی خواستم هامون ناراحت باشه.
در حالی که اشک توی چشمام جمع شده بهش خیره میشم این بار اون هم مستقیما به چشم هام زل زده.شاید جز معدود بارهایی هست که نه غرور،نه خشم توی چشم هاش نیست،توی نگاهش فقط یک دنیا حرف و خواهشه.
با حرفی که می زنه نفس رو توی سینه م حبس می کنه:
_ممکنه هاکان رو ببخشی؟
ببخشم؟هاکان بلایی سر من آورده بود که نه می تونستم ببخشم و نه فراموش کنم.
سکوتم رو درک می کنه و ادامه میده:
_میدونم خواسته ی زیادیه ولی من بد به مجازات اون بالایی معتقدم،دلی که شکسته بشه،آهی که پشت سرت باشه یا خودت یا اطرافیانت رو از پا در میاره.هاله این وسط گناهی نداره،اسیر باتلاقی شده که یک زمانی هاکان تو رو توش انداخت. هاله هم الان بین افتادن و نیافتادن توی اون چاه گیر کرده،نمی خوام بلایی که سر تو اومد،سر هیچ دختر دیگه ای از جمله هاله بیاد.

از خودم متنفر میشم که چرا زمانی آرزو کردم این بلا سر هاله بیاد،دستی روی صورتم می کشم و بالاخره جرئت حرف زدن پیدا می کنم اما فقط یک جمله میگم:
_من واقعا متاسفم!
همین،هیچ حرف دیگه ای ندارم جز اینکه متاسفم،بلند میشم و می خوام به اتاقم پناه ببرم اما این بار صدام نمی زنه بلکه بازوم رو می گیره و وادارم می کنه که برگردم.
سرم رو بالا می گیرم،درست برعکس اون که سرش رو پایین گرفته.بدون اینکه بازوم رو ول کنه میگه:
_نمی تونی ببخشی نه؟
با بغض سری به طرفین تکون میدم.
_من هیچ وقت آدم بخشنده ای نبودم هامون.الانم ازم نخواه هاکان رو ببخشم،متاسفم،واقعا نمی خوام بلایی سر هاله بیاد اما نمی تونم هاکان و ببخشم!
_اما من هستم،جبران می کنم.
به این حس مردونگیش لبخندی می زنم و با لحنی تلخ میگم:
_غرور شکسته مو می تونی برگردونی؟خاطره ی اون شب و می تونی از سرم پاک کنی؟آرزوهای برباد رفته مو می تونی محقق کنی؟هامون تو می تونی شیطنت گذشتم و برگردونی؟دستای من به خون آلوده ست هیچ وقتم پاک نمی شه این حماقت خودم بود اما بپرس چرا؟چرا باید به جنون برسم و چاقو به برادرت بزنم؟ننگ قاتل بودن از روی مادرم رو می تونی برداری؟ نمی تونی… من دیگه هیچ وقت نمی تونم اون دختر گذشته بشم،خیلی وقته که خنده ی از ته دل روی لب هام نیومده. خیلی وقته که نمی خندم،خوش نمی گذرونم،خوشحال نیستم.چرا؟ چون من دختریم که بهش ### شده.من دختریم که تمام شخصیت و غرورش زیر پای برادر تو له شده.فکر کردی چرا طلبکار نیستم و باهات دعوا راه نمی ندازم چون خودم مقصرم.ترجیح میدم خودخوری کنم اما حرصم و سر تو خالی نکنم چون بهت مدیونم،چون تا ته دنیا هم شرمنده ی تو و خانوادت هستم اما این یک قلم و ازم نخواه هامون.امیدوارم تا آخر عمر نه تو نه خانوادت غم نبینین اما هاکان رو هیچ وقت نمی بخشم و امیدوارم تو قعر جهنم بسوزه.متاسفم،می تونی فکر کنی کینه ایم،یا فکر کنی بی چشم و روئم اما من هیچ کدوم اینا نیستم.من فقط یه دخترم،که به خاطر شیطنت هام به چشم یه ### ی بی ارزش دیده شدم،اون قدر خار و ذلیل که هاکان به خودش جرئت بده باهام این رفتار و بکنه.هاکان من و از من گرفت هامون.دقیقا از همون شب من دارم روزهامو میشمارم تا زودتر این زندگی پیاده م کنه.بزرگ ترین آرزوم مرگه می دونی؟ تو سن هجده سالگی دلم می خواد بمیرم…

صداش،صدام رو قطع می کنه:
_هیش!!!
ساکت میشم و تازه می فهمم چقدر نفس کم آوردم.با اون چشم های سیاه و دنیای حرف نگاهش بهم خیره میشه.خدا می دونه فقط همین نگاهش کافیه تا آروم بشم،نفس راست کنم و مظلومانه بهش خیره بشم.تا حالا چقدر رنگ سیاه رو دوست داشتم؟نمی دونم ولی الان رنگ مورد علاقه م سیاهه.سیاهی درست همرنگ تاریکی شب؛غرق چشم هاشم که دستش روی گودی کمرم می شینه و در نهایت مهمون آغوشی می شم که برای نفس کشیدن توی هواش جون می دادم.
یکی از دست هاش روی موهام می شینه و صدای بمش توی گوشم می پیچه:
_بسه،گریه نکن!
گریه می کردم؟نمی دونم.اون لحظه اون قدر فکرم آشفته بود که متوجه دیده ی تارم نشم.
نفس عمیقی می کشم و این بار گرمای اشک هایی که تند و بی قرار روی گونه م جاری شدن رو حس می کنم.
صدای هامون،همیشه یه تلنگر برای شکسته شدن سد اشک هام بود.
_ معذرت می خوام که اون شب و به یادت آوردم.

اون چرا معذرت خواهی می کرد؟هامون توی این ماجرا گناهی مه نداشت هیچ قهرمان من بود.

باور کنم این مرد واقعیه و من می تونم لمسش کنم؟باور کنم توی رگ های هامون همون خونی جریان داره که توی رگ های هاکان هم بود ؟
چشم هام رو می بندم و این بار لبخندی از ته دل روی لب هام شکل می گیره.سرم رو دقیقا سمت چپ سینه ش روی قلبش می ذارم.آرامش بخش ترین لحظه ی دنیا حبس شدن بین همین آغوش و شنیدن همین صدا بود،حرفی نمی زد تا آروم بشم،خبر نداشت من الان داشتم آرامش بخش ترین حس دنیا رو تجربه می کردم.
نمی دونم زمان با چه سرعتی می گذره که انقدر زود تموم میشه و ازم فاصله می گیره،نگاهی به صورتم می ندازه و با پشت دست اشک هام رو پاک می کنه.با صدایی که ته مایه ای از شیطنت داره می‌گه:
_ بچه رو چه به آرایش کردن؟با خودت نگفتی گریه می کنی ریملت می ماسه خانم کوچولو؟

خنده م می گیره و دستی زیر چشم هام می کشم.صداش این بار جدی به گوشم می رسه:
_بهش فکر نکن باشه؟من نباید همچین چیزی ازت می خواستم.وقتی خودم هنوز نبخشیدمش و با وجود دلتنگی که براش دارم نمی تونم برم سر خاکش،مطمئنا توقع بیجاییه که بخوام تو ببخشیش.

فقط با سری پایین افتاده به صداش گوش می دم،با کمی مکث این بار میگه:
_راستی خاله م پیله کرده مهمونمون کنه،به خاطر اینکه تو نبودی رد کردم ولی دست بردار نیست.اگه تو موافقی فردا بریم؟

منتظر بهم خیره میشه،کمی فکر می کنم.اصلا از جمع فامیلاشون خوشم نمیومد ولی خداروشکر که عمش و فروزان نبودن،سری کج می کنم و جواب می‌دم:
_ فکر کنم بهتر باشه که ما دعوتشون کنیم.
برق تحسین توی چشماش می درخشه،انگار خواسته ی خودش بود و به خودش جرئت بیان نمیداد.
با کمی تردید می پرسه:
_مطمئنی؟آخه چطور می خوای برای اون همه آدم شام درست کنی؟
واقعا چطور می تونستم؟ من تا دیروز حتی یه تخم مرغ رو هم نیمرو نمی کردم.درسته که از نرگس خانم یه چیزهایی یاد گرفته بودم اما نه در حدی که مهمونی بزرگی بدم.
زیر سنگینی نگاهش دست و پام و گم می کنم و تند جواب می‌دم:
_آره می تونم،تو زنگ بزن دعوتشون کن.
سری تکون میده و میگه:
_باشه،ولی میگم پس فردا بیان.فردا دو ساعتی تایم آزاد دارم،میام دنبالت برای خرید بریم.فقط آرامش…
منتظر نگاهش می کنم، با کمی من و من ادامه میده:
_اگه خسته میشی بیخیال شو.با این حالت زیاد راه نری بهتره.
لبخندی به صورتم میارم.
_چقدر تعارف می کنی؟شام که دیگه این حرفا رو نداره.
با تردید نگاهم می کنه و در نهایت سر تکون میده.انگار تمام کلمات دنیا تموم شدن و زنگ نیمه شب به صدا در اومده.اگه من سیندرلام،نمی خوام از شاهزاده بگذرم حتی اگه به قیمت شکسته شدن طلسم جادویی باشه.می خوام حتی بعد از نیمه شب دست شاهزاده رو ول نکنم و گردباد به پا شده رو به جون بخرم اما حیف.این بار شاهزاده پرنسسش رو دوست نداره که قدمی به سمتش برداره و ازش بخواد که نره.
نگاهم رو از چشماش می گیرم و زمزمه می کنم:
_میرم بخوابم.
منتظر چه حرفی بودم؟نمی دونم!تنها چیزی که می دونم حرفی که هامون زد رو اصلا نمی خواستم.
_ شب بخیر .
پشتم رو بهش می کنم و به سمت اتاقم میرم،سنگینی نگاهش رو حس می کنم.به اتاقم پناه می برم و در رو می بندم.فقط خدا می دونه چه آشوبی درونم به پا بود،دستم رو روی قلبم می ذارم و لبخند محوی روی لبم می شینه.
کم بود،اما همون دقیقه ی آغوشش برای التیام خیلی از زخم هام کافی بود…هر چند امشب رو باید با بی تابی صبح می کردم.

* * * * * * *
زنگ در وقتی برای دومین بار خورده میشه،شیر سماور رو می بندم و گوش هام و تیز می کنم.هامون سرکی به آشپزخونه می کشه و خطاب به من می‌گه:
_آرامش بیا،رسیدن!
سری تکون داده و به سمتش می رم،در رو که باز می کنه اولین نفر آقا مجتبی شوهرِ خاله ی بزرگ هامون رو می بینم.برعکس همسرش معلوم بود آدم چاپلوسی نیست و سرش به کار خودشه؛سلام و خوش آمدی با ما می کنه و پشت بندش مریم خاله ی بزرگ هامون و بعد سمانه و در آخر مونا خاله ی کوچیکش وارد می شن.با همشون سلام و احوالپرسی می کنم،بماند که چقدر حرص خوردم از اینکه مریم خانم یک ساعت هامون رو توی بغلش گرفت و با هزار روش ابراز نگرانی و دلتنگی کرد ولی کل خداروشکر که این بار رفتارشون نرمال بود،هر چند نگاهاشون گویای کلی حرفه اما همین که چیزی نگفتن قابل تقدیره.
اونا به پذیرایی می رن و من ترجیح میدم به آشپزخونه برم و خودم رو مشغول چای ریختن کنم.
پنج دقیقه ای می شد که هاله و خاله ملیحه اومده بودن،هاله رنگ پریده و لاغر تر از همیشه شده بود و مشخص بود با هامون قهره چون زیر لب فقط سلامی کرد و روی مبل نشست.
اما رابطه ی خاله ملیحه کمی بهتر شده بود،حداقل صورت پسرش رو بوسید و جواب سلام من رو داد،بماند که عقب نشینی کرد مبادا باهاش روبوسی کنم.
کمی آب جوش روی دستم می ریزه که تکونی می خورم و همزمان صدای هامون رو می شنوم:
_حواست کجاست؟
لیوان رو توی سینی می ذارم و دستم رو زیر شیر آب می گیرم و با صورتی در هم رفته میگم:
_چیزی نشد،لطف می کنی چای ها رو ببری؟
عمیق نگاهم می کنم ولی چیزی نمی گه،سینی رو بر میداره و از آشپزخونه بیرون میره.

نفس عمیقی می کشم،خدایا فقط بهم صبر بده تا تحمل کنم.به اجبار لبخندی روی لبم میارم و از آشپزخونه بیرون میرم.
متوجه ی صحبت های زیر گوشی خاله های هامون می شم،معلوم بود که دارن راجع به ما نظر کارشناسانه میدن،دلم نمی خواست دلشون شاد بشه از اینکه رابطه ی من و شوهرم انقدر سرد و بی روحه.
اولین نفر هامون متوجه ی من میشه،می خواد حرفی بزنه که باز صدای زنگ میاد،با یه ببخشید بلند میشه و در رو باز می کنه.
همون طور که حدس می زدم محمد بود همراه با مهراوه و پدرش،داخل میان و مثل همیشه این پسر موجی از شادی رو با خودش میاره و خطاب به هامون میگه:
_فکر نکنی من اینو به جای شیرینی مطبت حساب می کنم،این شام زحمتش روی دوش آرامش خانم بود،تو باید یه سور جداگانه بدی.
با خنده میگم:
_شما که خودتونم مطب زدین آقا محمد،شما هم باید سور بدین.
دستش رو روی قلبش می ذاره و با لحنی با مزه میگه:
_ فکر قلب فکسنی منو نمی کنید؟مهم دور هم بودنه که امشب دور همیم دیگه چه لزومی داره خرج رو دستمون بذاریم؟

پدرش با خنده دست روی شونه ش می زنه و می‌گه:
_به کی رفتی پسر جان اینقدر خسیس شدی؟
محمد با شیطنت جواب می‌ده:
_حلال زاده به باباش میره.
این بار مهراوه میگه:
_نه خیر به داییش میره،ولی دایی بیچاره ی منم خسیس نیست پس تو ذاتت مشکل داره.
محمد چشم غره ای به خواهرش میره،هامون میگه:
_بفرمایید بشینید،سرپا نمونین.
باز اون به سراغ مهمون ها میره و من برای چای ریختن به آشپزخونه میرم و با سینی چای برمی گردم.
هامون سریع بلند میشه و سینی رو از دستم می گیره،همون لحظه مریم خانم با لحنی به ظاهر مهربون میگه:
_ما رو قابل نمی دونی عروس خانم همش توی آشپزخونه ای!
لبخند تصنعی می زنم و میگم:
_این چه حرفیه؟خیلی ممنونم که تشریف آوردین.
روی مبل خالی می شینم،سمت راستم مهرواه و سمت چپم مریم خانم و دخترش، مونا،هاله و خاله ملیحه بودن.
مونا خطاب به هامونی که داشت چای رو جلوی مهراوه می ذاشت می پرسه:
_خاله جان مرد متاهل باید حلقه دستش بندازه،تو چرا دستت خالیه؟
هامون با صورتی قرمز شده نگاهی به من می ندازه و جواب می‌ده:
_حتما جا گذاشتم،یادم نمیاد کجاست!
خیلی خوب طعنه ی کلام مریم خانم رو حس می کنم:
_وا،مگه باید راه به راه از انگشتت در بیاری؟خداروشکر که آقا مجتبی تا الان سابقه نداشته حلقه ش و گم کنه.این یه جور تعهد به زنه.مخصوصا تو خاله که خوشگلی و برازنده،حلقه دستت نباشه خیلیا برات رویا می بافن.هر چند تو هم حق داری دستت نندازی.

و با طعنه به من نگاه می کنه،هامون روی مبل می شینه،می فهمم الان از اون فک قفل شده ش حرف های خوبی در نمیاد برای همین دل و به دریا می زنم و حلقه ش رو از جیب شلوار جینم بیرون میارم و به سمتش می گیرم و زیر سنگینی نگاه همه با لحنی عادی درست مثل لحن نرمال یک خانم به همسرش میگم:
_وقتی داشتی وضو می گرفتی کنار شیر آب جا گذاشته بودی،برداشتم بهت بدم یادم رفت.
با قدردانی نگاهم می کنه و حلقه رو از دستم می گیره و توی انگشتش می کنه،حقیقتا از بعد از ظهر جون کندم تا بهش بگم حلقه رو دستش کنه اما هر بار تا اومدم حرف بزنم صدایی از درون خفم کرد که تو حق نداری چیزی و بهش تحمیل کنی.
انگار خاله مریم قصد داشت با حرف هاش یک طوری جای عمه خانم رو پر کنه،بدون اینکه به روی خودش بیاره که ضایع شده این بار با حرفش قصد تازه کردن داغ دل همه رو داره.
_لباس سیاهتم که در نیاوردی،اون خدا بیامرز هم راضی نیست تا این موقع تو عذادار بمونی.لابد این طوری می خوای از عذاب وجدانت کم کنی که دو هفته از مرگش نگذشته عقد کردی.

آقا مجتبی با تشر رو به همسرش میگه:
_بسه مریم.خانواده بعد از مدت ها دور هم جمع شدیم این حرف ها چیه!

نگاهم رو به هامون می دوزم که اخم هاش به طرز وحشتناکی در هم رفته،خوب می فهمم که اگه مهمون خونش نبودن گرد و خاک بزرگی به راه می نداخت.

خاله مونا،انگار فهمیده تر از خواهرشه که برای عوض کردن بحث لبخندی به من می زنه و می‌گه:
_فرصت نشد برای کوچولوتون تبریک بگم،ان شالله قدمش خیر باشه.
با لبخند تشکر می کنم،کم کم بحث از اون حالت سنگینش در میاد.محمد جمع مرد ها رو به دست می گیره و مونا هم برای خانم ها از شیطنت های شاگردهاش میگه.
رفتار خاله ملیحه نرمال تره،حداقل گاهی سر تکون میده و با خواهراش حرف میزنه اما هاله،به طرز عجیبی ساکته.می تونم قسم بخورم از وقتی اومده سه کلمه هم حرف نزده،خیلی خوب نگاه های گاه و بی گاه هامون رو روش می دیدم،هر بار که چشمش به هاله میوفتاد با نگرانی چند ثانیه ای روی صورتش مکث می کرد و با صدای محمد ناچارا سر برمی گردوند.
ساعت تقریبا یک ربع به نه هست که به هامون اشاره می کنم،از جاش بلند میشه و به آشپزخونه میره،من هم با یه ببخشید بلند میشم و پشت بندش میرم.
بی حواس به دیوار تکیه داده و پوست لبش رو می جوه.بهش نگاه می کنم و می پرسم:
_خوبی؟
جوابی نمیده،بشکنی جلوی صورتش می زنم که به خودش میاد و گیج میگه:
_هوم؟
_حواست کجاست هامون؟ خیلی تو فکری!
بی هوا میگه:
_آرامش تو پسری به اسم میلاد می شناسی؟؟
کمی فکر می کنم و جواب می‌دم :
_نه،چطور؟؟
_مطمئنی نمی شناسی؟
_آره مطمئنم آخه چرا می پرسی؟
به جای هامون صدای هاله به گوش می رسه:
_چون می خواد یه آتویی از اون ننه مرده در بیاره و بکوبه تو سر من،براوو هامون!فرضا که زنت بشناسه،فکر کردی میاد از تیک زدنش با پسرای مردم برای تو تعریف کنه؟

ناباور به هاله نگاه می کنم،هامون با صدایی کنترل شده می غره:
_بسه هاله،صدام و در نیار.
_تو هم انقدر پی میلاد نباش،همین مونده اونو به زنت بچسبونی تا به من ثابت کنی آدم درستی نیست.
باورم نمیشه این هاله ست که تا این حد گستاخه!
هامون با خشم صورتش رو می گیره و با فکی قفل شده میگه:
_حرف دهن تو بفهم هاله،به خدا نگاه به حال و روزت نمی کنم.
هاله دستش رو پس می زنه و با اون چشم های آبیش به هامون زل می زنه و این بار صداش کمی بلند تر شده:
_دروغه؟ حتی توان شنیدن حرف حق رو نداری،خودت هر کاری که می خوای می کنی ولی تو پسر پیغمبری و بقیه بدکاره.خودت رفتی دختری و گرفتی که به همه ی عالم نخ داده اون وقت به میلاد انگ می چسبونی؟هه… بذار روشنت کنم که تو فقط خودت رو عاقل می گیری وگرنه عقل تو کلت نیست،من اینو می شناسم…با مظلوم نمایی رامت می کنه ولی خدا عالمه پشت سرت چه غلطایی می کنه.از احوال زنت باخبری که چسبیدی تحقیق میلاد و می کنی؟ببخشید برادر من ولی من شک دارم اون بچه ی توی شکمشم مال تو باشه اون فقط…

حرفش قطع میشه چرا که هامون چنان سیلی به صورتش می زنه،اون قدر محکم که از شدتش هاله به روی زمین پرت میشه.
نمی تونم صدای جیغ خفیفم رو مهار کنم،همه به آشپزخونه میان،خاله ملیحه با دیدن هاله به صورتش می کوبه و همراه با گفتن”ای وای خدا منو مرگ بده” می خواد بلندش کنه که هامون بازوش رو میگیره و این بار داد می زنه:
_تو دخالت نکن مامان تا این دختر رو آدمش کنم.
هاله رو که چشم هاش به زور باز مونده بلند می کنه.
خاله ملیحه با وحشت می گه:
_هامون تو رو قرآن نزنش،هر چی که گفت غلط کرد گه خورد.تو رو به ارواح خاک هاکان نزنش…

حس می کردم خون جلوی چشم های هامون رو گرفته،اما اون بی توجه به نگاه سنگین و پچ پچ های در گوشی،تکونی به هاله میده و با لحنی وحشتناک می غره:
_یک بار دیگه ناموس من و با هر آشغالی یکی بدونی،اگه یک بار دیگه این چرندیات از دهنت در بیاد به ولله نه به حرف مامان توجه می کنم نه به اشک چشمت…

بازوش رو با قدرت ول می کنه به طوری که اگر خاله ملیحه نبود دوباره نقش بر زمین می شد.
با تهدید ادامه میده:
_با این کارا ولت نمی کنم که بگم برو گمشو هر گهی که دلت می خواد بخور اتفاقا برعکس،حسرت دیدن آفتاب و به دلت می ذارم،به وقتش من همچین آدمیم که نگاه نکنم تو خواهرمی،نه ناله هات نه اشک چشمتم برام مهم نیست.زیر دست و پام لهت می کنم،نامردم اگه این کارو نکنم.

دیگه صداش رو نمی شنوم،تصویر هاله و هامون و مهمون ها از جلوی چشمم کات میشه و به جاش خودم و هامون رو می بینم،درد کتک هایی که روز اول روی صورتم نشوند،چهره ی ورم کرده و ترسی که با کشیدن کمربندش بهم دست می داد.
دستم رو روی شکمم می ذارم،حس می کنم این بچه هم ناراحته،به طوری که به شکم مادرش چنگ می نداره.درد بدی دارم،اما توان داد زدن هم ندارم،دستم رو بند دیوار می کنم.توی گوشم صدای یه بوق ممتد رو می شنوم و روشنایی از جلوی چشمم پر می کشه و تاریکی مطلق جاش رو پر می کنه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.