خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۳

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

_چرا الان منو نمی بری تحویل بدی؟الان که می دونی من قاتلم،الان که اعتراف کردم!
قاطع جواب می‌ده:
_از کجا می دونی نرفتم؟
متحیر نگاهش می کنم،ادامه میدم:
_رفتم،تا دم کلانتری،حتی رفتم داخل خواستم به سرگرد امیری مسئول پرونده بگم اما…

مکث می کنه،باورم نمیشد هامون به قصد لو دادن من پا پیش گذاشته اما منصرف شده.می پرسم:
_چرا نگفتی؟
_چون اون صدای لامصبت وقتی از ### هاکان گفتی از سرم بیرون نمی رفت حالیته؟چون بهت حق دادم با اون لاشی گری که هاکان کرده بخوای بکشیش،من به تو حق دادم اما به هاکان نه…حق دادم اما دلیل نمی‌شه که کار تو درست بود،راه درست جنگیدن بود که تو انتخاب نکردی اما هنوزم دیر نشده. راهتو عوض کن،مطمئن باش حالت از الان بهتره .
_یعنی میگی برم و اعتراف کنم؟
_بهتر از این نیست که مادرت بی گناه به جای تو توی زندان باشه؟
می نالم:
_اما اون قسمم داد هامون،گفت اگه دوستش دارم باید این رازو با خودم به گور ببرم.از اون گذشته می ترسم.خاله ملیحه محاله باور کنه،تنها اون نیست من مدرکی برای اثبات ندارم،تهش من می مونم و رو سیاهی.
سکوت می کنه،حس می کنم ته دلش سرزنشم می کنه و با نگاهش بهم میگه تو که جسارتش رو نداری چرا حرف می زنی؟فکرم اشتباه از آب در میاد چون اون میگه:
_حق داری،حالا که نیمی از راه رو اومدی سخته بخوای دور بزنی ولی این و بدون اگه یه روز تصمیم به جنگیدن گرفتی،من پشتتم.

لبخند تلخ و کوتاهی می زنم و سکوت می کنم.بعد از وقفه ای کوتاه صدام می زنه:
_آرامش !
ناخواه جواب می‌دم:
_جانم؟
_هر زمان این جا خسته شدی و خواستی برگردی به علی بابا بگو،چند کیلو متر جلوتر یه مسجد بین راهی هست که تلفنم داره،از اون جا بهم زنگ می زنه،میام دنبالت،حتی اگه همین فردا پشیمون بشی .

در جواب این همه محبت نمی دونم چی بگم،سکوت می کنم و اون ادامه میده:
_من اگه خواستم فاصله بیوفته به خاطر این نبود که توی زندگیم اضافی هستی ،من فقط خواستم…
وسط حرفش می پرم:
_فهمیدم،منم یه خورده تند رفتم،حق با تو بود.

سکوت می کنه،کم کم این سکوت سنگین میشه به طوری که دوباره تیک تاک ساعت کنج اتاق حکم فرمایی می کنه.
هر دو بیداریم،من به فکر آینده م و هامون،احتمالا به فکر هاکان…ترسی که توی دلم رخنه کرده بود همچنان پابرجاست،دلشوره ی عجیبی که نمی دونم از کجا نشأت می گیره.
درست مثل بچه ای که درسش رو نخونده و به خاطر امتحان فرداش بی خواب شده.
ای کاش تمام دغدغه ها همون قدر کوچیک بود.
چشمام رو می خونم،خداروشکر که به اجبار معلم سال پنجم دبستانم آیت الکرسی یاد گرفته بودم،زیر لب شروع به خوندن می کنم و من عجیب به آرامش این آیه معتقدم.

* * * * * *
با شنیدن صدای مردونه ای که اسمم رو زمزمه می کنه چشمام رو به سختی باز می کنم و اولین چیزی که می بینم چشمای تاریکِ آشنایی توی روشنایی روزِ.
با دیدن هامون اون هم حاضر و آماده دلم هری پایین می ریزه و با صدایی که در اثر خواب دو رگه شده میگم:
_داری میری؟
سری تکون میده،حس ترس برم می داره،احساس غریبی دارم.می شینم و بهش خیره میشم،خدایا من چطور باید ازش دور می شدم؟
نگاهش رو به چشمای بارونیم می ندازه،لعنت بهش که باز مهربون شده…با لبخند محوی میگه:
_اگه پشیمون شدی حاضر شو بریم.
از جا بلند میشم و نگاهم رو ازش می گیرم،صدام با بغض می لرزه،به سمت مانتوم میرم و همون طور که می پوشمش به سختی صدام رو مهار می کنم :
_نه پشیمون نشدم،برو.
اشک مزاحمی از چشمم می چکه،سریع پاکش می کنم و شالم رو روی سرم می ندازم و بی توجه به هامون از اتاق بیرون می زنم.
خبری از نرگس خانم و علی بابا نیست،می تونستم حدس بزنم که توی آلاچیق ته حیاط نشستن.به سمت دستشویی میرم،دستشویی خونه ی علی بابا درست کنار در ورودی توی حیاط بود و خداروشکر که به ته باغ دید نداشت.
در رو که می بندم بغضم می شکنه،من توی اوج تنهایی وقتی که مامانم رفت،وقتی که هاله و خاله ملیحه ازم رو برگردوندن هامون رو داشتم حالا چطور می خواستم از اون دور بشم و تنهای تنها بمونم؟
نمی دونم چرا انقدر حس غریب و عذاب آوری داشتم،کاش دیروز می رفتم حداقل مجبور نبودم یک بار دیگه ازش خداحافظی کنم.مشتی آب به صورتم می زنم و نگاهی به آینه می ندازم.باید قوی باشی آرامش ،باید یاد بگیری بدون هامون دووم بیاری،باید عشق تو کمرنگ کنی و دست از این وابستگی برداری.
برای اینکه هامون نره اشکام رو مهار می کنم و بعد از خشک کردن صورتم از دستشویی بیرون میام.
هامون رو می بینم که داره دست علی بابا رو می بوسه.
دمپایی های ابری سفید رنگ رو پام می کنم و به سمتش میرم.ته دلم احساس بدی دارم،حس غربت،حس تنهایی،حس خداحافظی…
نزدیکشون که میشم،توجه همه به من جلب می‌شه.لبخند تصنعی می زنم.هامون خطاب به نرگس خانم میگه:
_خاطرم جمع باشه؟
نرگس خانم با لبخند جواب می‌ده:
_انقدر سفارش نکن پسر جان من مثل تخم چشمم ازش مواظبم،نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره.

نگاه هامون به سمت من کشیده میشه،علی بابا می پرسه:
_با خانمت خداحافظی کردی؟
نمی تونم جلوی خودم و بگیرم و اشکی از چشمم جاری می‌شه.سرم رو پایین می ندازم و اشکم رو پاک می کنم،سنگینی نگاه همشون روی منه،از جمله هامون.
به سمتم قدم برمی داره و روبه روم می ایسته.دستش زیر چونه م می شینه و سرم رو بالا می گیره.نرگس خانم با لبخند به ما زل زده اما علی بابا نشسته و خودش رو مشغول چای ریختن کرده.
هوا آبیه و هنوز آفتاب درنیومده.می تونست یک ساعت دیگه بمونه مگه چی می‌شد؟فکر نمی کنم هنوز ساعت هفت صبح شده باشه.
به درخت های سرسبز نگاه می کنم،اون درخت های با طراوت در نظرم هیچ زیبایی ندارن،من عاشق رنگ سیاه بودم . نگاهم رو همه جا می چرخونم، همه جا الا چشمای هامون.

دستاش دو طرف گونه هام می شینن و اشک سرکشم توسط انگشتش پاک میشه.دلم می لرزه از گرمای دستی که داره وجودم رو گرم می کنه.بی طاقت نزدیک تر میرم،دست راستش رو دور کمرم می ندازه و در آغوشم می کشه.
حتی اگه برای حفظ ظاهر جلوی نرگس خانم و علی بابا باشه،اما من بدجوری نیازمند این آغوشم.
عطرش که به مشامم می خوره،صورتم از اشک پر می شه،حلقه ی دستم رو دور شونه هاش تنگ تر می کنم و عمیق تر نفس می کشم،حریص و با ولع .
صداش رو زمزمه وار کنار گوشم می شنوم:
_قرار نبود گریه کنی!
با بغض جواب می‌دم:
_دست خودم نیست.
_گریه کنی فکرم می مونه این جا،تمومش کن!
این حرفش بیشتر به اشکام تلنگر می زنه،صدای دلسوز نرگس خانم میاد:
_تو رو خدا اینارو ببین علی آقا.خوب معلومه دلش نمی خواد از شوهرش دور بشه.
خجالت می کشم،می خوام ازش فاصله بگیرم که حلقه ی دستش رو تنگ تر می کنه و کنار گوشم آهسته میگه:
_قول بده گریه نکنی.
با بغض میگم:
_باشه قول.
دوباره میگه:
_به حرفای دیشبم فکر کن باشه؟
دلم می گیره،پس مهربونیش بی دلیل نبود،داشت از در محبت وارد می شد تا متقاعدم کنه برم و تسلیم بشم اگه دوستم داشت محال بود به رفتنم رضایت بده .
باز هم با همون بغض جواب می‌دم:
_باشه.
_مراقب خودت باش،هر وقت حس کردی دلت می خواد برگردی به علی بابا بگو .
سری تکون میدم.

ازم فاصله می گیره و با همون چشمای با نفوذش نگاهم می کنه و می‌گه:
_خداحافظ.
اشکام رو پاک می کنم و می‌گم:
_مواظب خودت باشی!
جواب می‌ده:
_تو هم همین طور .
به سمت علی بابا برمی گرده و می‌گه:
_یا علی.
_خدا پشت و پناهت باشه،مواظب جاده باش که بی رحمه.
هامون سری تکون میده و این بار با قدردانی نگاهی به نرگس خانم می ندازه و می‌گه:
_زحمتاتونو ببخشید،آرامش امانت دست شما.
نرگس خانم اشک گوشه ی چشمش رو پاک می کنه و با لبخند جواب میده:
_مثل چشمام مراقبشم،خدا به همراهتون .
سری تکون میده و نگاهش رو به من می نداره،دستش رو به علامت خداحافظ بالا میاره،در رو باز می کنه،دستم رو بالا میارم و با اشک چشمام پشت سرش آب می ریزم و بدرقه ش می کنم. کمتر از چند ثانیه طول می کشه تا اون قامت کشیده و اون صورت دیگه جلوی چشمم نیست.
میره و من چشمم قفل روی در بسته میشه،هنوز هیچی نشده دلم تنگ شده،وای به حال این دل که قراره دوری طولانی مدتی رو تحمل کنه

نگاهی به نرگس خانم و علی بابا که با ناراحتی به من خیره شدن می ندازم و با صدایی که از فرط بغض دورگه شده میگم:
_من می خوام بخوابم.
نرگس خانم با مهربونی جواب می‌ده:
_برو بخواب دخترم،هنوز خیلی زوده.
نمی دونم جوابی بهش میدم یا نه!با قدم هایی سست و بی رمق به سمت خونه برمی گردم. به اتاق میرم و در رو پشت سرم می بندم.
نگاهم روی رخت خواب پهن شده ثابت می مونه.منِ احمق چطور دیشب خوابم برد و نتونستم یه دل سیر نگاهش کنم؟
جای خالیش بهم دهن کجی می کنه و صدای آزار دهنده ای توی سرم میگه:دارم بالای سر قبری گریه می کنم که مرده توش نیست،به عبارتی برای کسی اشک می ریزم که هیچ حسی بهم نداره.
روی قسمتی که دیشب هامون خوابیده بود دراز می کشم،سرم رو توی بالش سفید فرو می برم و به ثانیه نمی کشه که بالش هم از اشک چشمم خیس میشه.
تا حالا انقدر حس دلتنگی نداشتم،بابام مرد،اشک ریختم غصه خوردم ،مامانم راهی زندان شد عذاب وجدان گرفتم از خودم بیزار شدم،اما هامون که رفت دلتنگ شدم،بی قرار شدم.این عشق چه حس عذاب آوری بود؟
پلک هام رو روی هم فشار میدم،دستم رو دراز می کنم و موبایلم رو بر می دارم.خیره به بک گراند گوشی به این فکر می کنم کم از جنون ندارم،شاید هم من داشتم مجازات می شدم،شاید خدا خواست عاشق بشم و عذاب بکشم،عاشق مردی که هیچ وقت دوستم نخواهد داشت،مردی که فقط از روی حس دین تحملم می کنه.
همین مرد که عکسش روی صفحه ی موبایلمه و اون حتی گوشه ی قلبش هم جایی برای من نداره.
با بغض لب هام رو به شیشه ی سرد موبایلم می چسبونم و از ته دل می بوسمش،همون طوری که همیشه رویاش رو می دیدم،بی واهمه،از روی علاقه…

* * * * * * *
همه به من چشم دوختن.
هاله،خاله ملیحه،محمد،نرگس خانم و علی بابا،مارال،محمد حتی هامون .
هیچ کس ناراحت نیست،فقط منم که با التماس به تک تک شون خیره شدم .
زنی با چادر سیاه بازوم رو گرفته و من رو به پای طناب دار می کشونه،با عجز به هامون نگاه می کنم،با همون صورت سرد و بی احساسش به من زل زده.انگار منتظر دیدنِ همین بوده.مگه نگفته بود حمایتم می کنه؟مگه قول نداده بود پس چرا الان کاری نمی کنه؟همه چیز دروغ بود؟حرف هاش،حق دادنش به من،عصبانیتش از هاکان!اون که می دونست پس چرا الان منتظر مرگ من بود؟
زن باز هم به جلو هدایتم می کنه،دور از اون ها مامانم رو می بینم،تنها کسی که داره از ته دل اشک می ریزه،تنها کسی که التماس می کنه تا ولم کنن،تنها کسی که ته چشماش به معنای واقعی کلمه غمه.
با اشک نگاهش می کنم،مثل هر زمان نه می تونم فریاد بزنم و نه اشک بریزم،فقط حس می کنم یک نفر دستش رو بیخ گلوم گذاشته و فشار میده،انقدر فشار میده که نه نفسم در میاد و نه صدام.

روبه روی چوبه ی دار می رسیم،باز سرم رو می گردونم و به هامون نگاه می کنم،نه خبری از لبخند محوش هست،نه مهربونیش.دور از هر حسی به من نگاه می کنه.
با چشمام التماسش می کنم که کاری بکنه اما اون انگار عجز نگاهم رو نمی خونه.همون هامون روز های اوله،با همون خشم و نفرت.
صدای گریه و شیون مادرم به گوش می رسه،تنها کسی که برای مرگم ناراحت می‌شه،تنها کسی که سر خاکم اشک می ریزه،لبخند تلخی می زنم و توی دلم بهش می‌گم:
_منو ببخش مامان.من خیلی نالایق بودم،ببخش اگه اذیتت کردم اما تموم شد.دیگه دختری نداری که با کارهاش حرصت رو در بیاره،دیگه آرامشی نیست که بر خلاف خواسته ت آرایش کنه و تیپ های جلف بزنه،دیگه نگرانی هات تموم شد چون لازم نیست تا ده شب چشم انتظار دختر سر به هوات باشی.دارم میرم مامان،دارم مجازات میشم به خاطر تمام گناهام.
نگاهم رو ازش می گیرم ،این بار نه به هامون نگاه می کنم نه به هیچ کس دیگه ای.
حکمم صادر شده بود،قصاص!
مرگ دردناکی بود،مخصوصا برای منی که هیچ کس از مرگم ناراضی نبود .
روی چهار پایه می ایستم،طناب دور گردنم انداخته میشه.باز به هامون نگاه می کنم،همچنان به من خیره شده،انگار خوشحاله کسی که برادرش رو کشته داره مجازات می‌شه.هاله،خاله ملیحه،حتی مارال…همه با بی تفاوتی نگاهم می کنن؛انگار من گناهکارترین عالمم و این حکم حقمه.
این بار رو به هامون زیر لب زمزمه می کنم:
_ اگه کسی عاشقت شد،بهش بگو یه دختر قبل از تو دیوونه ی من بود،بهش بگو من دنیای یه دختر هجده ساله ی گناهکار بودم،بهش بگو چقدر دوستت داشتم،بذار بدونه یکی قبل از اون برای تو جون داده.بهش بگو حتی ثانیه های آخر هم نخواستی که دوستش داشته باشی. .

چشمام رو می بندم،هیچ حسی ندارم.صندلی از زیر پام کشیده میشه،حس معلق شدن دارم اما دردی رو احساس نمی کنم.
چشمام رو که باز می کنم مامانم رو می بینم که به جای من حلق آویز شده.
با ترس به صورت رنگ پریده ش نگاه می کنم،این جا هم جونش رو فدای من کرد.می خوام به سمتش برم اما انگار پاهام رو با زنجیر بستن،چشماش رو بسته،رنگ به رخ نداره.کم کم اشکام جاری میشه و با تمام توان فریاد میزنم:
_مــــــامـــــان.

انگار از یه پرتگاه بلند به پایین پرت میشم ولی نمی میرم،چشم که باز می کنم نرگس خانم رو می بینم که با نگرانی به من نگاه می کنه.
با ترس می شینم و با صدای خفه ای که از فرط گریه دورگه شده می گم:
_مامانم .
شونه هام رو می گیره و با نگرانی میگه:
_کابوس دیدی دخترم،چیزی نیست .
حالم دست خودم نیست،وحشت عجیبی به دلم افتاده.باز هم کابوس هام زیادی شبیه به واقعیت بود.شونه ی نرگس خانم و میگیرم و نامفهوم هق میزنم:
_مامانم به جای من… مامانم و اعدام کردن،به جای من اونو اعدام کردن.
بیچاره هیچی از حرف هام نمی فهمید اما من هم توی حال خودم نبودم.
_ح… حتی هامون هم می خواست من بمیرم… اما… اما…
وسط حرفم می پره:
_همش کابوس بود مادر،تموم شد.
لیوان رو از پارچ آب کنارم پر می کنه و به سمت لب هام میاره،به سختی چند جرعه می نوشم ،به ###که افتادم اما خیال دست برداشتن ندارم
_من خیلی آدم بدیم،من گذاشتم مامانم به جای من بره زندان،من گذاشتم مامانم به جای من اعدام بشه… حتی…حتی هامون هم برام کاری نکرد،حتی اون هم راضی بود من بمیرم .

نرگس خانم انگار فهمیده بود که حرف های من پرت و پلای بعد از کابوس دیدن نیست،حرف های من درد داره،وحشت داره،وحشتی فراتر از یه کابوس.با همون نگرانی چشماش میگه:
_تو چی داری می گی دخترم؟
صورتم و پاک می کنم،دوباره از اشک هام خیس میشه.نفسم بالا نمیاد اما با همون وضعیت اسفبارم میگم:
_من… من اونو کشتم،من… داشتم مجازات می شدم،دا…داشتم اعدام میشدم… ها…هامون هم اون جا بود داشت به من نگاه می کرد…همه…همه اون جا بودن.یه دفعه،یه دفعه مامانم…

دیگه نمی تونم ادامه بدم،نرگس خانم بغلم می کنه و با مهربونی میگه:
_گذشت دخترم،مادرت صحیح و سالمِ.همش یه کابوس بود.
سکوت می کنم اما همچنان مهار اشک هام دست خودم نیست،نرگس خانم پشتم رو ماساژ میده و توی سکوت اجازه میده که به خودم بیام.
حالم که کمی بهتر می‌شه ازش فاصله می گیرم،نگاهی به صورتم می ندازه و می پرسه:
_خوبی؟
سرم رو به علامت منفی تکون میدم.غمزده میگم:
_من آدم بدیم؟
_نه دختر به این ماهی،چرا بد باشی؟
_اما بدم…!هامون هم می دونه من بدم…
دستی به صورتم می کشه و می‌گه:
_چرا این حرفا رو می زنی؟
انگاری عقل از سرم پریده که فرق کابوس و واقعیت رو نمی فهمم!مسخ شده جواب می‌دم:
_من یه نفر و کشتم،هاکان و کشتم.برادر هامون،پسر عزیز دردونه ی خاله ملیحه.من داغ رو دل کسایی گذاشتم که یک عمر بهم کمک کردن.

نرگس خانم بهت زده به من نگاه می کنه،چرا دارم به اون میگم؟نمی دونم.شاید چون هنوز بیدار نشدم.ادامه میدم:
_من اجازه دادم مامانم به جای من قربانی بشه،اجازه دادم به جای من همه قاتل خطابش کنن.

صحنه ی اعدام کردنش جلوی چشمم میاد ،با درد پلک هام و روی هم فشار میدم و می نالم:
_از این می سوزم که هامون هیچ کاری نکرد،انگار براش مهم نبودم.حق هم داشت،من هاکان و کشته بودم.
ناباور لب می زنه:
_تو چی میگی دخترم؟
به چشم های متحیرش نگاه می کنم و زمزمه وار میگم:
_من قاتلم،جون یه نفر و گرفتم…
دستش رو با ناباوری جلوی دهنش می ذاره.نگاهش رو که می بینم انگار تازه به خودم میام،این هم کابوس بود یا واقعیت؟

هامون.

دستی بر سر کم موی علی می کشد و با لبخند مهربانی او رو تسکین می دهد و پرسد:
_خوبی ؟
پسر با چشم های نیمه باز به او نگاه می کند و به سختی جواب میدهد :
_نه.
با جسمی فلزی به کف پای پسرک می کشد،پایش که جمع می شود لبخندی می زند و می گوید:
_مثل یه شیرمرد مقاومت کردی،حالا دستتو تکون بده ببینم.
علی بی رمق دستش رو تکان می دهد،رضایت مند سری تکان می جنباند،به دست چپش اشاره می کند.
_اون یکی و هم تکون بده.
وقتی دست چپ پسر تکان می خورد خیالش راحت تر می شود.عدد چهار را نشان او می دهد و می پرسد:
_این چند تاست؟
جواب می شنود:
_چهار تا.
این بار دو انگشتش رو نشان او می دهد.
_این چند تاست؟
_دوتا.
دلش آرام می گیرد،همه چیز خوب پیش رفته بود.
همان گونه که در چشم پسرک نور می اندازد این بار می پرسد:
_اسمت چیه؟
جواب می شنود:
_علی.
_چند سالته؟
_نه سالمه.
_اسم بابات چیه؟
_احمد.
_کلاس چندمی؟
_سوم .
راضی از جواب ها و فشرده شدن پلک های پسر روی هم که به خاطر نور چراغ غوه است صاف می ایستد،مسکنی به سرم او وارد می کند و با خوش رویی می گوید:
_فعلا استراحت کن شیرمرد،خیلی قوی بودی!آفرین بهت.
لبخند کم جانی روی لب های ترک خورده ی او می نشیند،نگاه آخر را به آن پسر بچه می اندازد و از اتاق بیرون می رود.
زن و مرد جوانی با نگرانی به سمتش می روند و اول مرد می پرسد:
_حالش چطوره؟
امیدوارانه لبخندی به رویشان می زند و پاسخ می دهد:
_خداروشکر هیچ مشکلی نداره،اگه همین طور قوی ادامه بده خیلی زود می تونه مرخص بشه.
هر دو نفس راحتی می کشند و زن با چشم های اشکی می گوید:
_خدا ازتون راضی باشه.ما چند تا بیمارستان دیگه بردیمش همه می گفتن امکان سالم موندنش کمه.خدا شما رو سر راهمون قرار داد،ان شالله خدا درد و غم رو ازتون دور کنه.

عاشق همین خوشحالی ها بود،همین خبر های سلامتی که به خانواده ها می داد و اشک شوق را در چشمشان می نشاند،همین دعاهای خیر که بدرقه ی راهش می شد.

مرد جوان می پرسد:
_ می تونیم ببینیمش؟
پاسخ می دهد:
_فعلا خوابیده،اگه بیدارش نکنید می تونید پنج دقیقه ای کنارش باشید.
لبخند روی لب هر دونفرشان می نشیند،مرد از او تشکر می کند که با تکان دادن سر جوابش را می دهد. به سمت پذیرش می رود،پرونده را به دست خانم بخشی می سپارد و به او تاکید می کند حواسش به بیمار اتاق دویست و بیست باشد،سپس به سمت آسانسور رفته و دکمه ی طبقه ی سه را می زند .
آسانسور که می ایستد چشمش به محمد می افتد که روبه روی اتاق او ایستاده،گویا وقتی دیده هامون نیست قصد برگشتن را داشته.با دیدنش دوباره در اتاقش رو باز می کند،به سمتش می رود،وارد شده و در را می بندد.
گوشی پزشکی را روی میز می گذارد،نیم نگاهی به محمد که به او خیره شده می اندازد و روپوش پزشکی را از تنش بیرون می آورد،کت چرم سیاهش را می پوشد و بالاخره می گوید:
_حرف تو بزن!
محمد می گوید:
_چند روزه درست حسابی ندیدمت،بیا بشین حرف بزنیم .
نگاهی به ساعت که عقربه هایش عدد نه و سی دقیقه را نشان می دادند می اندازد و جواب می‌دهد:
_خسته م محمد.
_خوب یه دقیقه بشین دیگه!
کلافه پوفی می کند و روبه روی محمد می نشیند،دستانش را تکیه گاه پاهایش می کند،به جلو خم می شود و می گوید:
_بفرمایید.
محمد هم مانند او خم می شود و موشکوفانه می پرسد:
_دیروز کجا بودی؟
_دهبار .
حیرت زده می شود.
_اون جا چرا؟
کلافه دستی به صورتش می کشد.
_خواستم یه مدت آرامش و به نرگس خانم بسپرم،همین!
_همین؟
این بازجویی اعصابش را بر هم میریزد.تندخو جواب می‌دهد:
_آره همین.
محمد باور نمی کند،طی این سال ها انقدر هامون را می شناخت که از یک کلمه اش می توانست ته خط را بخواند،یک مدت هم بوهای خوبی به مشامش نمی رسید،بداخلاقی،بی حوصلگی هامون همه به او نشان میداد که رفیقش از چیزی رنج می برد.مسئله ای که از محمد پنهان بود.
نگرانی در چشمان قهوه ای سوخته اش دو دو می زند،با لحن آرام تری می پرسد:
_تو یه چیزیت هست،بگو ببینم!
انکار می کند:
_چیزیم نیست.
_هست،اصلا بگو ببینم یادت رفته چرا با آرامش ازدواج کردی؟نکنه نظرت برگشت و واقعا آرامش بی گناهه؟الان هم از روی ترحمه که ولش نمی کنی وگرنه محاله که عشق پایبندت کرده باشه.کرده؟

بی حوصله دستش را تکان می دهد:
_چرند نگو محمد،چه عشقی،صد سال هم بگذره من عاشق یه دختر بچه ی کم عقل نمیشم.فقط…
از لحن با صراحتش جا می خورد،این خشونت برای چه بود؟ادامه ی حرفش را می گیرد:
_فقط چی؟
_فقط نگرانشم،گذاشتمش خونه ی علی بابا اما خیالم راحت نیست،می ترسم کار دست خودش بده
_فقط به خاطر این‌که نگرانشی طلاقش نمیدی؟
عاقل اندر سفیهی نگاهش می کند.
_حامله ست حالیته؟

نگاهش را خیره به صورتش می کند و با همان نگاه به او می فهماند که خر خودش است.
از همان لحظه ای که خبر بارداری آرامش را فهمید،می دانست یک جای کار می لنگد برای همین وقتی چند وقت قبل آرامش برای معاینه آمده بود،پرونده اش را از اتاق ستاره با هزار کلک برداشت،تاریخ بارداری اش با تاریخ عقدش برابر نبود،این یعنی آن بچه مال هامون نبود،حدس زدن این که چه اتفاقی افتاده و آرامش از کی باردار است سخت نبود اما نمی توانست این را به هامون بگوید مبادا غرور مردانه اش ترک بردارد.

سری به نشانه ی تفهمیم تکان می دهد:
_پس امشب تنهایی!تو میای یا من بیام؟
از جا بلند می شود و بی حوصله جواب می دهد:
_فقط می خوام تنها باشم.
اجازه ی حرفی را به محمد نمی دهد و از اتاق بیرون می رود .
* * * * *
کلید را در قفل در می چرخاند،برعکس همیشه خانه در تاریکی مطلق فرو رفته؛کلید برق را می زند و با خستگی خودش را روی مبل رها می کند،به سقف خیره می شود و فکرش اوج می گیرد،به پرواز در می آید و از آن جا دور می شود و حوالی خانه ی علی بابا فرود می آید.
یعنی آن دختره ی خیره سر الان داشت چه کار می کرد؟ لابد روی آلاچیق نشسته و زانوی غم بغل گرفته،تارک دنیا شده و لب به هیچی نزده.در این مدت خیلی خوب او را شناخته بود،به فکر هیچ کس نبود حتی خودش و بچه ای که در شکم دارد.
چشمانش را می بندد،این بار پرنده ی افکارش به آینده سفر می کند.طفلی را می بیند که قرار است فرزند او باشد!همان خشم آشنا وجودش را پر می کرد،دستش مشت می شود و رگه های عصبانیت در چهره اش نمود پیدا می کنند.
عاشق بچه ها بود اما از بچه ای که هنوز پا به دنیا نگذاشته بود می ترسید،می ترسید نتواند مثل یک پدر او را دوست داشته باشد،می ترسید هر بار با دیدنش هاکان را به یاد بیاورد،حماقتش را…از همه بدتر رابطه اش با آرامش را…
مرد ناموس پرستی مثل هامون چطور می خواست تحمل کند و هر بار به این فکر کند که دست برادرش تن زنش را لمس کرده.چطور می توانست هر بار آن بچه را ببیند و آرام بماند؟
از خدا طلب صبر می کند اما صبر او تا همین جا هم رو به پایان است.
برای لحظه ای فراموش می کند آرامش کجاست!با خیال این که الان در اتاقش است از جا بلند می شود تا به او سر بزند و تازه به خاطر می آورد که خبری از آرامش نیست.
با عصبانیت کتش را از تنش در آورده و آن را به طرفی پرت می کند؛روی مبل می نشیند و هر دو دستش را لای موهایش فرو می برد.
چرا انقدر نگران بود؟انقدر دلواپس و پریشان بود؟تنها حسی که در قبال آرامش رنگ داشت.نگرانی!
به گمان خودش او مانند دخترش بود،دختری که هر لحظه باید مراقبش می بود مبادا خطا کند،بزرگ شده بود اما رفتارش همچنان کودکانه بود،زود رنج،حساس و درعین حال خودخواه…
حس می کند صدایش را واضح می شنود:
_گرسنه ای؟شام بکشم؟
سرش را بلند می کند و به جای خالی اش نگاه می کند،لبخند محوی با تلخی روی لبش جا خوش می کند،علارغم همه چیز سعی کردن آرامش را دوست داشت.این که مدام تلاش می کرد تا جبران کند در حالی که او تقصیری نداشت،وقتی خود را جای او می گذاشت بدجور به او حق می داد،با اینکه داغ بر دلش افتاده بود اما به آرامش حق می داد چون کار هاکان کم از جنایت نبود.

یاد لبخند های محجوب و چای های دم کشیده اش می افتد،وقتی با من و من حرف می زد و در آخر به چشم های او نگاه می کرد تا عکس العملش را ببیند.
در واقع خیلی وقت بود که نفرتش از این دختر چال شده و جایش را به حس مسئولیت و نگرانی داده بود. الان هم مثل هر زمان پریشان شده و دلواپس است که مبادا بلایی سر خودش آورده باشد .

غرق در افکارش است که صدای داد و بیدادی از طبقه ی پایین به گوشش می رسد،فورا بلند می‌شود،تجربه ی خوبی از این داد و بیداد ها نداشت برای همین این بار تٱمل نمی کند.
بیرون می زند و بعد از پوشیدن کفش هایش پله ها را پایین می رود،صدای فریاد مادرش بود که گویا بر سر هاله هوار می کشید .

در می زند،صدا نمی خوابد اما در خیلی زود توسط هاله باز می شود،هاله با چشم های اشکی حالا با دیدن هامون می ترسد و رنگ از رخش می پرد.
به داخل می رود،نگاهش به مادرش می افتد که اکنون سکوت کرده و به پسرش نگاه می کند،خمی به ابروهایش می دهد و می پرسد:
_چی شده؟ این داد و بیداد برای چیه؟
نگاه مادرش با عصبانیت به هاله ای که دارد جان می کند تا او را ساکت نگه دارد می افتد،با بی رحمی تمام به رنگ پریده ی دخترش بی اعتنایی می کند و با همان خشمش صدایش را بلند کرده و مانند پتک بر سر هر دویشان می کوبد:
_چسبیدی به اون دختره از خواهرت غافل شدی،نمی پرسی با کیا میره با کیا میاد،درسش و که به امون خدا ول کرده،از صبح تا شب تو خیابوناست ما رو ساده گیر آورده هر روز به بهانه ی کتابخونه میره بیرون،نگو خانم برای خودش دوست پسر پیدا کرده.

گردن هامون با شنیدن این حرف به سرعت به سمت هاله می چرخد،هاله ای که سرش را پایین انداخته تا آن نگاه تندو تیز او را نبیند.
ملیحه خانم بی توجه به اوضاع ادامه می‌دهد:
_یه پسره ی یه لقبا که معلوم نیست از کجا پیداش شده،دستشو گرفته بود انگار نه انگار این دختر خانواده ای هم داره.کی تو خانواده ی ما این چیزا رسم بود که دختر مجرد دست تو دست مرد نامحرم توی کوچه و خیابون برای خودش ول بگرده؟

آتش را به جان هامون می اندازد حالا خدا خودش باید به حال هاله رحم کند.

می خواهد ادامه دهد که تازه متوجه ی پسرش می شود،چنان با خشم به هاله می نگریست که این بار رنگ از رخ ملیحه خانم هم می پرد،از جا بلند می شود و خودش را مابین آن دو قرار می دهد و با لکنت می گوید:
_شاید هم من اشتباه کردم،شاید طرف مزاحم بوده خواهرت تقصیری نداره.

مادرش را پس می زند و به سمت هاله قدم برمی دارد،نگاهش را با خشم به قیافه ی ترسیده ی او می اندازد و با دندان هایی به هم چفت شده می غرد:
_راسته؟
سکوت هاله به خشمش دامن می زند،این بار عربده اش چهار ستون بدن هر دو را می لرزاند:
_کری؟دارم میگم راست میگه؟
هاله برای دفاع از خود با لکنت زبان شروع می کند:
_داداش اون طوری که مامان میگه نیست به خدا من… من فقط عاشق شدم.
چه مسئله ای را به کی می گفت؟ نفس در سینه ی هامون گره می خورد،از خشم دلش می خواهد این خانه را بر سر هاله خراب کند.

این بار فریادش ترسناک تر از بار قبل شده:
_ تو چه می فهمی از عشق آخه؟هه… عاشق شدی؟ با اجازه ی کی عاشق شدی؟

هاله دلخور به او می نگرد و این بار با شجاعت می گوید:
_مگه تو رفتی اون دختره رو گرفتی از ما اجازه خواستی که من برای عاشق شدنم از تو اجازه بخوام؟
ملیحه خانم با وساطت به میان آن دو می آید و با عجز می گوید:
_تو رو خدا دعوا نکنید.
هامون با عصبانیت مادرش را پس می زند و جواب هاله را با همان لحن عصیان گرش می دهد:
_ برای لج کردن با من هر نااهلی و به قلبت راه دادی؟هوم؟
هاله با گریه جواب می دهد:
_نه به خدا ،دوستش دارم.
مگه عاشقی جرمه؟
ملیحه خانم به صورتش می کوبد .
_آخه اون آدم حسابی نبود،از قیافش فهمیدم تو رو واسه چی می خوادت!جرئت داری بیاری به ما نشونش بدی؟
هاله می گوید:
_آره چرا جرئت نداشته باشم؟ گناه که نکردم.اگه شما این طوری به من نگاه نکنید من آشناتون می کنم،قصدمونم ازدواجه نه چیزی.

فکش قفل کرده،حس می کند خون جلوی چشمانش را گرفته،می ترسد نفهمد و آسیبی به این دختر برساند.
به موهایش چنگ می اندازد و صورتش را بر می گرداند،نفس عمیقی می کشد و در حالی که سعی در آرام شدن دارد دوباره به هاله نگاه می کند،با لحن آرام تری به او دستور می دهد:
_اسم و آدرس شو بده.
هاله با ترس جواب می دهد:
_می خوای چی کار داداش؟می خوای بزنیش؟
چپ چپ به او می نگرد.
_مگه نگفتی نمی ترسی با ما آشناش کنی؟خوب آدرسش و بده.می خوام باهاش آشنا بشم.
هاله با تردید به او نگاه می کند.جرئت مخالفت ندارد و با لکنت آدرس و اسم میلاد بهرامی را به او می دهد.
سکوت که می کند هامون انگشتش را با تهدید جلوی او تکان می دهد و می غرد:
_وای به حالت اگه پاتو از این خونه بیرون بذاری.تا من نگفتم حق آب خوردنم نداری.موبایلتو بده!
هاله با اعتراض می گوید:
_اما داداش…
این بار عصبانی و با تحکم میان حرفش می پرد:
_موبایلت.
ناچار به مبل اشاره می کند،هامون موبایل را بر می دارد و بدون این که نیم نگاهی به خواهرش بندازد به سمت در می رود،ملیحه خانم با عجله پشت سرش می رود و قبل از این که خارج شود جلوی راهش را می گیرد و با نگرانی می پرسد:
_می خوای چی کار کنی؟
کلافه جواب می دهد:
_می خوام ببینم این یارو کیه!
نگرانی ملیحه خانم بیشتر می شود.
_آدم درستی نیست من فهمیدم،یه وقت نزنی بلا ملا سرش بیاری.
بی حوصله سر تکان می‌دهد در را باز می کند و حینی که بیرون می رود خش دار می گوید:
_زیاد به پر و پاش نپیچ.
به صدای مادرش گوش نمی دهد و از پله ها بالا می رود،دلش شور می زند،برای اولین بار می ترسد،از آه آرامش می ترسد،از این جمله که زمین گرد است می ترسد،از این که بلایی بر سر خواهرش بیاید می ترسد.
وارد خانه که می شود دلش بدجور می سوزد.اگر هر زمان دیگری بود هاله را راحت نمی گذاشت اما الان او یک دخترک در خانه ی خودش داشت که تمام شیطنتش خوابیده،دختری که هاکان زندگی اش را نابود کرده.حالا اگر همین بلا بر سر هاله می آمد چه؟
به سمت اتاقش می رود و خودش را روی تخت پرت می کند،سر درد امانش را بریده،حالش خراب است،بی قرار شده و حتی علت را هم نمی فهمد.
چشمانش را می بندد و اولین چیزی که می بیند،چشم های به اشک نشسته ی آرامش است،نگاه غم زده اش حین رفتن.نفسش بند می آید،باز نگران شده و این بار هاله هم جزئی از افکار پریشانش است.

* * * * *
نگاهش را قفل به پسر جوانی می کند که از پلاک بیست و هفت بیرون آمده.پسری قد بلند با صورتی شش تیغ و موهایی که به طرز زیبایی کوتاه شده بود،دقیقا طبق مد روز.
عمیق تر براندازش می کند،تیشترت آستین کوتاهی پوشیده و دست راستش را تماما خالکوبی کرده،گردنبدی به گردن دارد و معلوم است حسابی به ظاهرش می رسد.
در حالی که سرش در موبایلش است به همین سمت می آید،نزدیک ماشین که می رسد،نگاه هامون مانند شیر که به طعمه می نگرد به او دوخته می شود.
عینکش را از چشم می کند و روی داشبورت می گذارد. از ماشین پیاده می شود،پسر بی اعتنا دارد از کنار ماشینش عبور می کند که صدایش می زند:
_آقای بهرامی ؟
سرش به سمت او می گردد،چند لحظه ای مات اخم و جذبه ی مرد مقابلش می ماند و بالاخره می گوید:
_خودمم،فرمایش؟
در را می بندد،ماشین را دور می زند و مقابل او می ایستد،جذابیت پسر حالا در مقابل این مرد بلند قد و با ابهت کم شده.نگاهش را به چشمان عسلی او می دوزد و با کلام سرد و محکمی می گوید:
_من داداش هاله م.
جا می خورد،همه ی عکس العمل های او را زیر نظر گرفته،برای ثانیه ای دست و پایش را گم می کند اما خیلی زود لبخندی به لب می نشاند.
_جدا؟ببخشید تا الان افتخار آشنایی نداشتم.
دستش را به سمت او دراز می کند و با همان لحن چاپلوسانه ادامه می‌دهد:
_منم میلادم..
نیم نگاهی به دست دراز شده ی او می اندازد،اشاره ای به ماشین می کند و دستور می دهد:
_سوار شو!
دستش در میانه ی راه خشک شده و بر می گردد،با لبخندی ماسیده روی لب هایش سوار می شود.
هامون بدون این که ماشین را روشن کن نگاهش را به او می اندازد و خشک می گوید:
_ هاله رو از کجا می شناسی؟
جواب می شنود:
_همین طوری آشنا شدیم…
به وضوح می فهمد که دستپاچه شده،این آدم چطور می خواست مرد زندگی خواهرش شود ؟ پوزخندی روی لب هایش جا خوش می کند،سری تکان می دهد و سوال دوم را می پرسد:
_دانشجویی؟
میلاد دستی لای موهایش فرو می برد و جواب می دهد:
_نه راستش من…
به میان حرفش می پره:
_پس شاغلی شغلت چیه؟
نگاهش را از هامون می گیرد و به روبه رو چشم می دوزد و پاسخ می دهد:
_بیکارم .
باز هم پوزخندی روی لبش می نشیند،همزمان صدای پیام موبایل میلاد بلند می شود،اشاره ای به موبایل می کند و می گوید:
_نمی خوای جواب بدی؟
دقیقا مانند بازپرسی شده که مجرمی را دستگیر کرده.علنا موبایلش را پنهان می کند و این بار کمی جسور می شود:
_چرا این سوالا رو می پرسین؟
_هاله گفت خاطرخواهشی،اومدم ببینم این کیه که دل خواهرمو برده!
_راستش من و هاله…
کمی من و من می کند اما ادامه می دهد:
_من و هاله مدت کمیه که همو می شناسیم،اما خوب توی این مدت کم دوتامون عاشق هم شدیم.
نمی داند چرا هیچ از این پسرک خوشش نمی آید،ریا و کلک در عمق چشمانش بیداد می کند و تنها آدم دنیا دیده ای مثل هامون می تواند این را بفهمد.
سعی می کند آرام باشد،با ظاهری آرام می پرسد:
_اون قدری دوستش داری که حاضر بشی کل زندگی تو باهاش بگذرونی؟میگه قصدتون ازدواجه،می تونی پایبند یه زندگی بشی؟می تونی همه ی عمر بدون این که اجازه بدی یک قطره اشک از چشمش بیاد باهاش بمونی؟می تونی یه جوری پاش بمونی که آب توی دلش تکون نخوره؟

صدایی ته دلش به او می گوید: مگه تو تمام این کار ها رو برای آرامش کردی؟
صدا را خفه می کند و به میلاد چشم می دوزد،با دودلی جواب می شنود:
_ا… البته… می تونم فقط فکر می کنم برای ازدواج یه کم زود باشه آخه…
به این من و من کردن هایش پوزخند می زند،هنوز هیچی نشده جا زده بود.
به میان حرفش می پرد و این بار با تحکم می گوید:
_ببین شازده رک حرفمو می زنم و تکرار نمی کنم،دیدن هاله که هیچ حق نداری از صدکیلومتریشم رد بشی،هر وقت که دیدیش مثل یه بچه ی خوب راهتو کج می کنی و از یه سمت دیگه میری.

سرش را به او نزدیک تر می کند و با تهدید ادامه می دهد:
_روزگار تو سیاه می کنم اگه یک تار مو از سرش کم بشه،اون نه بی کس و کاره نه لنگ محبت.پس اگه براش دندون تیز کردی،اینو بدون دندون من از تو خیلی تیز تره، شاهرگِ گردن کلفت تر از تو رو هم پاره کردم،به تو هم رحم نمی کنم اگه ببینم دور و ور خواهر من می چرخی.

میلاد به وضوح می ترسد،با این که خودش در دعوا حرف های زیادی برای گفتن داشت اما این بار رسما کم آورده،شاید برای این که انتظارش را نداشت هاله چنین برادری داشته باشد.
نگاهش را از هامون می دزدد و می گوید:
_آخه چرا؟گفتم که من و هاله همو دوست داریم.

با خونی به جوش آمده می غرد:
_اسم شو به زبون نیار.
خیلی دلش می خواست یک کتک جانانه او را مهمان کند اما خودش را کنترل می کرد،در این اوضاع هر چقدر بیشتر به هاله سخت می گرفت او بیشتر لج می کرد بنابراین نمی خواست خواهرش را با خودش دشمن کند.
ولی با این حال نمی تواند کلامش را کنترل کند :
_حرفام شیرفهم شد یا از یه در دیگه وارد بشم؟

در واقع این ها را می گفت تا جنم او را بسنجد،آدم عاشق به راحتی از عشقش نمی گذرد و گول دو تا تهدید را نمی خورد. اگر خورد،عاشق نبوده.
میلاد هم با کمی مکث سر تکان می دهد و می گوید:
_فهمیدم،باشه.
در دلش به حال او تاسف می خورد ،هر چند مطمئن بود ریگی در کفش این پسر هست.اشاره ای به در می کند و با لحن ناملایمی دستور می دهد:
_بزن به چاک!
میلاد سری تکان داده و بی حرف پیاده می شود،به راستی هاله عاشق چه کسی شده بود؟پسری که حتی دقیقه ای روی حرفش پافشاری نکرد و با دو کلمه حرف پا پس کشید؟
از آینه به او نگاه می کند،جلو تر می رود و سر چهارراه بعدی بر پشت موتوری سوار می شود.
ماشین را دور زده و با فاصله او را تعقیب می کند،راه زیادی را نمی روند که موتور توقف می کند،آن هم درست روبه روی کافه ای که بار قبل آرامش در آن بود.
فکش قفل می کند،فرمان را در مشتش فشار میدهد.میلاد و دوستش وارد کافه شده و بر سر میز بزرگی می نشیند،جمعی بزرگ از دختر و پسر .
نگاهش را حول آن ها می چرخاند و در نهایت نگاهش روی دو صورت آشنا توقف می کند.مارال و سمیرا.
با فکر این که زمانی آرامش هم در جمع آن ها بوده خونش به جوش می آید.سمیرا،همان دختر سبک سر با بی پروایی می خندد و هر لحظه سر به سر یک کدامشان می گذارد اما مارال دست به سینه نشسته و با لبخندی محو هر چند دقیقه کوتاه حرفی می زند.
نگاهش روی دختری با پوست گندمی و چشم های سیاه ثابت می ماند،کلاهی در سر گذاشته و با کنار دستی اش صحبت می کند.
برای لحظه ای چهره ی آرامش را به جای او می بیند،همان لبخند،همان نگاه،همان چشم ها…
با عصبانیت نگاهش می کند،برای لحظه ای خون جلوی چشمش را می گیرد چرا که پسر کناری اش با خنده دستش را روی شانه ی او گذاشته.
فکش قفل می کند و با خشم دستش به سمت دستگیره ی در می رود و انگار تازه از عالم هپروت به بیرون پرت می شود.آرامش این جا نبود،که اگر بود این کافه بر سر تمام کسانی که آنجا بودند خراب می شد.
نفس عمیقی می کشد،خودش هم از این حال خرابش کلافه شده بود.
موبایلش را از جیب در می آورد و شماره ی مارال را می گیرد،به او چشم می دوزد که نگاهی به صفحه ی موبایل انداخته و تماس را وصل می کند و طولی نمی کشد که صدای ظریفش در گوش هامون می پیچد:
_بله؟
مثل همیشه بی سلام و مقدمه حرفش را می زنید:
_ یه لحظه از اون کافه بیاید بیرون،اون طرف خیابون منتظرم.کسی نفهمه!
قیافه ی هاج و واج او را زیر نظر دارد،تماس را قطع می کند.با کمی مکث مارال از جا بلند شده،چیزی به دوست هایش می گوید و از کافه بیرون می آید. از خیابان رد شده و سوار می شود و با نگرانی می پرسد:
_سلام چیزی شده؟
سرش را به علامت منفی تکان می دهد. مکث می کند و در نهایت اشاره ای به داخل می کند و می پرسد :
_اون پسره که الان اومد تو و سر میزتون نشست…
مارال وسط حرفش می پرد و می پرسد :
_میلاد و بهنام و میگین؟
_همون میلاد،می خوام ازش بدونم .
مارال لبش را می گزد انگار از چیزی ترسیده باشد،با کمی من و من می گوید:
_راستش من زیاد نمی شناسمش،راستش میلاد چند وقتی دور و اطراف مدرسه ی ما می پلکید،بهنام هم با یکی از همکلاسی هامون دوست بود،واسه همین چند بار تو پارک دیدمش…

اخم هایش بیش از پیش در هم می رود،فراموش می کند برای چه تحقیق این پسر را می کرده و می پرسد:
_ زن منم تو این بزم شما شریک بود؟
سر مارال پایین می افتد و سکوت می کند،سکوتش کافیست تا شعله ی آتش در درون هامون جرقه زده و به کوهی آتشفشان تبدیل شود.
مارال که فکر می کرد تمام این سوال جواب ها به خاطر آرامش است برای پوشاندن قضیه با لکنت می گوید:
_به خدا میلاد حتی شماره ی آرامشم نداره،فقط چند باری دور و برش می پلکید،این اواخر هم در به در دنبال شماره ی آرامش بود ما بهش ندادیم.یعنی خود آرامش خواست که ندیم،به خدا آقا هامون بعد از ازدواجتون آرامش دور همه چیز و خط کشید اینم که…

دیگر گوش هایش نمی شنود،با خشونت در را باز می کند و پایین می پرد. مارال با نگرانی صدایش می زند اما بی اعتنا به سمت همان کافه ی منحوس می رود.در را چنان باز می کند که همه ی سر ها به طرف او می گردد،یک راست به سمت میلاد میرود.یقه اش را می کشد که صدای اعتراضش بلند می شود:
_چی کار می کنی؟
نمی خواست جلوی جمع آبروی هاله یا آرامش را ببرد برای همین بدون این‌که یقه اش را رها کند او را به بیرون می کشاند.خشم چنان جلوی چشمش را گرفته که احتمال می دهد این جوان را بکشد. به خاطر هاله یا آرامش؟او را به دیوار می کوبد،مارال با فاصله از آن ها با نگرانی ایستاده.
میلاد با کمی ترس و عصبانیت می گوید:
_چته برادر من امروز یقه ی ما رو چسبیدی ول نمیدی؟
عصبانیت میلاد در برابر خشم هامون هیچ بود،می غرد:
_تو انقدر بی ناموسی که به یه دختر هجده ساله هم رحم نمی کنی ولی من امروز بهت حالی می کنم مزاحم ناموس یه نفر شدن چه عواقبی داره.

قبل از اینکه میلاد بفهمد منظورش چیست مشت محکمی بر روی صورتش فرود می آید،صدای هین گفتن دختر ها و شتافتن پسر ها به سمتشان می آید. کسی زیر بغل میلاد را می گیرد و چند نفر هم دست هامون را می گیرند تا آرامش کنند.
در حالی که تقلا می کند تا از دستشان خلاص شود داد می زند:
_من تو رو بیچارت می کنم عوضی،به خاک سیاه می شونمت.
تهدید برای که بود؟ هاله یا آرامش؟
ادامه می دهد:
_جرئت داری نگاه چپ به خانواده ی من بنداز ببین من چطوری اون مادرتو به عضای حروم لقمه ای مثل تو می شونم.
شاید جزﺀ معدود بارهایی بود که هامون این گونه با کسی دست به یقه می شد و فریاد می کشید.اما واقعا دلیل این فریاد ها هاله بود؟یا سوختنش از این بود که این پسر چشمش دنبال زن او بوده؟
نگاهی به میلاد که خون کنج لبش را پاک می کند می اندازد،با تاسف به او خیره می شود و می گوید:
_به ابوالفضل اگه دور و بر هاله ببینمت بهت رحم نمی کنم .
جمله اش که پایان می‌یابد با عصبانیت خودش را از دست مردانی که او را گرفته بودند خلاص کرده و بعد از نگاه تهدید آمیزی که به او می کند به سمت ماشینش می رود،تنها چیزی که می دانست این بود که اگر این پسر را اطراف زندگی اش ببیند ممکن است دست به هر کاری بزند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.