خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۲

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

آروم شروع به قدم زدن می کنه هم پاش می شم و به صداش گوش می‌دم:
_بهش گفتم اشکاتو پاک کنه اما انگار صورت تو خشک نمی مونه.یه نگاه به آینه بندازی می فهمی… چیزی از چشمات باقی نمونده.
آهی می کشم و زیرلب آهسته میگم:
_اگه خودت اشکامو پاک می کردی حالم بهتر میشد.

زمزمه ی حسرت بارم رو نمی شنوه و نمی فهمه دردم چیه! نمی فهمه بزرگ ترین درد عالم، عشق یک طرفه ست .
هم پای هم از کنار مغازه ها عبور می کنیم و من بی تفاوت به فروشنده هایی که قصد دارن توجه تو جلب کنن نگاه می کنم.

به ماشین می رسیم،سوار که میشیم با وجود تردید دلم میگم:
_من و برسون ترمینال.
سرش رو به سمتم می گردونه،سنگینی نگاهش رو حس می کنم تا اینکه صدای جدیش سکوت رو می شکنه:
_بعدا راجع بهش صحبت می کنیم.
مصمم وسط کلامش می پرم:
_من امروز می خوام برم.

لحن محکمش به صدای ضعیف من میگه زهی خیال باطل،هرگز نمی تونی قدرت کلام این مرد رو داشته باشی.
_گفتم که نه آرامش،با من بحث نکن.
کم نمیارم،رسما عصیان کردم :
_مگه خودت نخواستی که برم؟الانم من…
حرفم رو با کلافگی قطع می کنه:
_خواهش می کنم تمومش کن!
_منم که گفتم کار نیمه تموم خودمو تموم می کنم منو برسون ترمینال !
خیره نگاهم می کنه و با اوقات تلخی استارت می زنه.این بار واقعا دلم می خواست از هامون دور بشم،دلم می خواست مانع نشه.چون منطق حرفاش بدجوری به سرم خورده بود و می خواستم که یه مدت دور از هامون فکر کنم .

کمی از مسیر رو که می ریم،می پرسم:
_از کجا فهمیدی دارم میرم؟مارال گفت؟
با همون صورت اخمالود سری به علامت منفی تکون میده.
_نه،هاله گفت!
متحیر میگم:
_هاله؟
کلمات بی حوصله روی لبش جاری میشن:
_هاله خبر داشت که مامانم بهت چه پیشنهادی داده،برای همین به من گفت.منم خیلی حواسم بهت بود اون روز هم برای همین نخواستم تنها بری کافه چون می دونستم حرف های بقیه روی تو خیلی زود تاثیر میذاره. بعد از دعوای دیروز هم صدا تو از پشت در شنیدم که به مارال چی گفتی.

زهرخندی در جواب حرفش می زنم و می‌گم:
_عمدا برای اینکه راهیم کنی دیروز انقدر سخت گرفتی تا خودم پا به فرار بذارم.

_چه ربطی داره؟قبول تند رفتم،زیادی هم تند رفتم اما اون دختر،دختریه که راحت به یه پسر پیشنهاد میده.بی قیده و علارغم اینکه می دونه متاهلی برات کیس پیشنهادی می فرسته. همین دختر چند ماه پیش سر راه من و گرفت ازم شماره خواست،قبول حرف های اون روزم ناحق بود اما وقتی تو رو کنار اون دیدم توی محیطی توش پره از نگاه ناپاک وقتی بی قید می خندیدی و حالیت نبود دو سه میز اون طرف تر چطوری روی شما زوم شدن خونم به جوش اومد!حداقل توقع من ازت اینه که مثل به زن متعهد رفتار کنی.غلط بکنم اگه گیر الکی بهت بدم.

از جمله ی آخرش لبخندی روی لبم می شینه.همزمان صدای موبایل هامون بلند می‌شه.
نگاهی به صفحه می ندازه و موبایل رو به سمت من می گیره،برعکس چند دقیقه ی قبل عجیب بی حوصله شده.
نگاهی به صفحه ی موبایلش می ندازم و با دیدن شماره ی مارال گوشی و ازش می گیرم و تماس و وصل می کنم .
صدای نگران مارال توی گوشم می پیچه:
_الو آقا هامون آرامش و پیدا کردین؟
پنجره رو کمی پایین میدم و میگم:
_منم مارال .
شوک زده صداش رو بالا می بره:
_دختر منو از نگرانی کشتی،مریضی اون طوری پا به فرار می ذاری؟
_ببخشید ولی وقتی این فکر به سرم زد که رفتی و همه چیز و کف دست هامون گذاشتی حالم خیلی خراب شد .
_احمق جان مگه من میرم تو رو لو بدم؟خودش زنگ زد.همه چیزم می دونست من یک کلمه حرف هم نزدم.
نیم نگاهی به هامون که با اخم به رو به رو خیره شده می ندازم و میگم :
_فهمیدم .
_حالا کدوم گوری هستی؟
زمزمه می کنم:
_نمی دونم.
_هر جا هستی سر خر و کج کن بیا اینجا هم چمدونت جا مونده هم بسته ی هامون .
تازه یاد چمدون بخت برگشته ی خودم میوفتم و با ابروی بالا پریده میگم:
_اونو کلا یادم رفت .
_بله با اون شکلی که تو از ماشین پریدی پایین یادت نمی رفت جای تعجب داشت.حالا خوبی؟هامون پیدات کرد؟
_آره توی ماشین هامونم حالمم خوبه نگران نباش.
_باشه پس بیا وسایلت و ببر من خونه م .
باشه ای می گم و بعد از خداحافظی تماس رو قطع می کنم.
با تردید به سمت هامون می چرخم و زمزمه می کنم:
_قبلش بریم خونه ی مارال؟چمدونم و توی ماشینش جا گذاشتم.

چیزی نمی گه.کمی که می گذره کوچه ی آشنای خونه ی خودمون رو می بینم،متحیر نگاهش می کنم و میگم:
_چرا اومدیم این جا؟
در ماشین رو باز می کنه و حینی که پیاده میشه جواب میده:
_مدارکم و جا گذاشتم،بشین تا بیام!
چیزی نمی گم،در رو می بنده و از خودش فقط بوی عطر سردش رو به جا می ذاره.
سرم رو می چرخونم که نگاهم به چمدون کوچیک صندلی عقب میوفته.با تعجب بازش می کنم و با دیدن وسایل هامون حیرتم بیشتر می‌شه. اون دیگه چرا چمدون بسته بود؟نکنه اون هم قصد داشت با من بیاد؟
لبخند محوی روی لبم می شینه و صداش رو به خاطر میارم که بهم گفت: هر وقت پشت سرتو نگاه کنی من هستم.
می خواست مثل سایه دنبالم بیاد و من و بی خبر بذاره.صاف می شینم و منتظر می مونم،طولی نمی کشه که قامت مردونه ش رو می بینم،برای هزارمین بار با دقت نگاهش می کنم،قصد اصلاح صورتش رو نداشت ریش روی صورتش هر روز بلند تر میشد اما بهش میومد،هیکل تنومند و قد بلندش،همین طور سبک لباس های سنگین و با وقارش ازش یه مرد پخته و جذاب ساخته بود.
یه مرد با ابروهای گره خورده در ظاهر خودشیفته و مغرور و در باطن یک انسان با قلبی بزرگ .
گفت دیگه به هاکان سر نمی زنم اما هنوز عذادار برادرش بود،هنوز رخت سیاه می پوشید،هنوز قاب عکس هاکان روی میز کنار اتاقش بود،هنوز گاهی وقت ها زیر لب با هاکان حرف میزد.هنوز هم داغ دار بود،من این و خیلی خوب حس می کردم!
سوار میشه،می پرسم:
_تو هم می خواستی بیای؟
جوابم رو نمیده،استارت میزنه و من دوباره می پرسم:
_الان چی؟می خوای با من بیای؟
به آرومی جوابم رو میده:
_میام.

_ این طوری که فایده نداره.
_ نگران نباش،از جا و مکانت مطمئن بشم میرم.
دیگه حرف زدن رو جایز نمی دونم،نه که نخوام اعتراض کنم اما این و می دونم بی فایده ست پس ترجیح میدم سکوت کنم.
اول آدرس خونه ی مارال رو می پرسه،به اون جا می ریم و بعد از گرفتن وسایلم راهی می شیم،هر چند توقفمون زیاد می‌شه چون هامون بین راه برای نمازش و ناهار نگه می داره و کمی از مسیر رو که طی می کنیم من می فهمم اصلا راه نیشابور رو در پیش نگرفته!
باهاش سرسنگین بودم،حتی وقتی با اقرار برام غذا تعارف کرد فقط چند لقمه خوردم و کنار کشیدم،نه نگاهش می کردم و نه حرفی می زدم!
انگار ازش شاکی بودم اما به چه دلیل،خودم هم نمی دونم!
آفتاب غروب کرده و هوا رو به تاریکیه که نگاهم به تابلوی سبز رنگِ کنار جاده میوفته.
_۲۵کیلومتر تا روستای دهبار .
اسم این روستا برام آشنا تر از هر جایی بود ولی چرا این جا؟مگه بنا به آسایش من نبود پس چرا نظر من رو نمی پرسید؟
بالاخره شاخ غول رو می شکنم و سرسنگین سکوت ماشین رو از بین می برم:
_چرا اومدیم این جا؟
به عادت همیشه قبل از پاسخ دادن نیم نگاهی بهم می ندازه و سرد تر از لحن من جواب می‌ده:
_به کسی جز نرگس خاتون و علی بابا اعتماد ندارم که تو رو بسپرم دستشون.
_مگه نمی خواستی منو بفرستی نیشابور پیش کسی که نمی شناسی؟ الانم می تونستی منو برسونی ترمینال خودتم تو زحمت نیوفتی.
جواب میده:
_مطمئن باش اگه می فهمیدم اون زن صلاحیت نداره برت می گردوندم،حالا که فهمیدی نیازی نمی بینم بری پیش غریبه.
پوزخند طعنه آمیزی روی لبم جا می گیره:
_مگه خَرم که نفهمم؟
سری تکون می ده و بی پروا میگه:
_ خری آرامش،از خر هم خر تری راضی شدی؟
عصبانی می غرم:
_راست میگی،خرم که تسلیم تو شدم و دارم به ساز تو می رقصم.
مثل خودم ناملایم جواب میده:
_نه،خری چون حرف تو کلت نمی ره،حالیت نمیشه وقتی برات دلیل و منطق میارم باز با یک دندگی حرف خودتو می زنی.
_واقعا چرا؟ ممکنه به این خاطر باشه که غرورمو خورد کردی؟
_چرا مزخرف می گی و گند می زنی به اعصاب جفتمون؟
لحنش عصبانی ترم می کنه.
_من مزخرف می گم؟آره در نظر تو مزخرفه چون اصلا گوش نمیدی،اصلا درک نداری هامون،به من میگی بچه اما تو بچه تری می دونی چرا؟
وسط حرفم می پره:
_تمومش کن.
اعتنایی نمی کنم و با صدای بلند تر و کوبنده تری ادامه میدم:
_تو از من می خوای مثل خودت رفتار کنم اما من مثل تو نیستم،هزاریم بخوام تغییر کنم باز من همون دختر لوسیم که با دیدن یه نیم تنه و دو تا شلوارِ جیب دار دلم میره. تو هم حالیت نیست و می خوای من و تغییر بدی منِ احمقم به ساز تو میرقصم.خستم کردی هامون چرا سعی نداری من و درک کنی؟چرا یه بار به حرفام فکر نمی کنی.قبول حرف های تو منطقی ترین حرف های عالمه اما من امروز به منطق نیاز نداشتم،به حمایت زیرزیرکانه نیاز نداشتم.من دلم می خواست حس کنم مهمم،که جلومو بگیری نه که راهم و باز کنی.آره بچه م حالیم نیست ولی تو هم نمی فهمی صبرم سر اومده،تو هم حرفم و نمی فهمی.قبول لطف کردی و داری مردونگی و در حقم تموم می کنی اما من خوشحال نیستم چون بدجوری تنهام.مگه نگفتی همه جوره هستی؟پس یه جوری باش که این حس خلاﺀ پر شه،تو حس می کنی یه دختر بچه ی تخس زبون نفهم داری،من چی؟چرا من باید گاهی حس کنم به جای شوهرم بابامی؟ یه بابایی حتی دست نوازش گری هم برای لمس دخترش نداره.
تکلیف این زندگی و مشخص کن،یا برو و من و به حال خودم بذار هیچ وقتم سراغم و نگیر،یا اگه هستی به من احترام بذار و هر بار با منطقت غرور من و خورد نکن،یه روز بهونت کافه ست،یه روز خرید رفتن من یه روز این مسافرت کوفتی.
یه بارم که شده من و این طوری که هستم ببین،به خدا از بس سعی کردم خودم و به خاطر تو عوض کنم خسته شدم هامون .

این همه حرف می زنم و فقط سکوت سنگینش رو می شنوم.صاف می شینم و با دلخوری به روبه رو چشم می دوزم،با مکث صدای خش دارش رو به گوشم می رسونه :
_حق با توئه زیادی سخت گرفتم.
این بار منم که بی جواب می ذارمش،ادامه میده:
_من تو رو درک نکردم،خواسته هاتو،آرزوهاتو نفهمیدم.
همچنان سکوت کردم.
_از اول سعیمونو می کنیم،نگران نباش.این روزا می گذره.

ته دلم طعنه می زنم:
_تا وقتی من به تنهایی عاشق باشم هیچی عوض نمی شه.

اما خوب من چه توقعی از هامون داشتم؟عاشقی که زورکی نمی شد،احساس رو که نمی شد گدایی کرد.دوستم نداره دیگه!سال ها بگذره،هر اتفاقی هم بیوفته واقعیت عوض نمی شه.هامون جز ترحم هیچ حسی به من نداره.
اشک توی چشمام حلقه می زنه،سرم رو برمی گردونم تا صورت خیسم رو نبینه.
دوباره همون سکوت سنگین به فضای ماشین حکم فرما میشه.
شیشه رو تا آخر پایین میدم،سوز سردی به داخل هجوم میاره.چقدر زود پاییز دلگیری و سرمای جان سوزش رو به رخ می کشید!
بی اعتنا به سرمای هوا نفس عمیقی می کشم تا بغضم فرو بره.صدای هامون میاد:
_ ببند پنجره رو سرما می خوری.
نشنیده می گیرم و دوباره نفس می کشم،باد سرد به صورتم می خوره و اشک های غلطیده روی گونه م رو خشک می کنه.دلم لبالب پر شده از غم،مغموم به بیرون خیره شدم.
نمی دونم چقدر می گذره،یک دقیقه،یک ساعت،یک عمر…
فقط می دونم طاقت نمیاره،می دونم که دستم گرمای لذت بخشی رو لمس می کنه.
سرم رو پایین میارم و به دست هامون که دست یخ زده م رو در برگرفته خیره میشم.
فشار حمایت گرانه ای به دستم میده و با انگشت پوستم رو نوازش می کنه.
چرا این کار و می کرد؟ که عاشق تر بشم؟به حد کافی نبودم؟احساسش ترحم بود؟مگه همین مرد روز اول به قصد انتقام عقدم نکرد؟پس الان چی عوض شده؟من هنوز قاتلم.اما هامون دیگه اذیتم نمی کنه.اتفاقا برعکس مردونگی و انسانیتش رو به رخم می کشه تا بهم نشون بده هنوز هستن آدم هایی که کلمه ی مرد برازنده شونه.
به دست خودم نگاه می کنم که در کنار دست هامون چقدر ظریف به نظر می رسه،شاید هم دست هامونه که قدرتش رو به رخ ظرافت زنونه م می کشه.
هیچ سعی برای کشیدن دستم نمی کنم. من نیاز داشتم توی این بی کسی یکی این طوری حمایتش رو نشونم بده و مثل هر زمان هامون بود که حس بد رو ازم دور می کرد و به جاش گرمای لذت بخشی رو به قلبم هدیه می داد.
در طول ادامه ی مسیر حتی یک لحظه هم قفل دستش رو از دور انگشت هام باز نمی کنه و من چقدر راضیم به این حبس شدن زیبا.
ساعت شش عصره که بالاخره می رسیم،ماشین توی همون روستای آشنا پارک میشه.این بار در نظرم این جا خوش آب و هوا نیست.اتفاقا برعکس،از همین الان دچار تنگی نفس شدم،انگار قلبم حس کرده دارم دور میشم از هامون و از همین الان سازِ مخالفتش رو کوک کرده.
این بار هامون ماشین رو نزدیک تر می بره،هر کدوم از اهالی با دیدن هامون چشم هاشون برق می زنه و با احترام سلام می کنن و با خوش رویی جواب می گیرن.این وسط منم از محبت شون بی نصیب نمی مونم.
بالاخره ماشین رو یک جای مناسب پارک می کنه. خونه ی علی بابا لبخند کمرنگی رو به لب هام هدیه میده.به محض پیاده شدن جوون بیست ساله ای به سمت هامون می دوه و با لحجه ای شیرین شروع به ابراز خوشحالی می کنه:
_باورم نمیشه آقای دکتر،بی خبر قدم رو چشم ما گذاشتین .
خنده ای مردونه روی لب های هامون نقش می بنده،دستی سر شونه ی پسر می کشه و جواب می‌ده:
_چطوری حسین؟
_به لطف شما خوبم آقا.
هامون دستی به سمت چپ سینه ی پسر می کشه و می پرسه:
_این جا در چه حاله؟
سر پسر پایین میوفته و با شرم خاصی جواب می‌ده:
_اوضاع تغییری نکرده آقا،وضع روز به روز بدتر هم می‌شه.
لبخند هامون پررنگ تر میشه،حینی که در عقب رو باز می کنه تا چمدونم رو برداره با خوش رویی میگه:
_اون سری شرمنده ت شدم ولی این بار تا دستتونو توی دست هم نذارم دست برنمی دارم.آقا مظفر نه رو حرف من نمیاره.

برق شادی به چشم های حسین می دوه،با شعف خاصی میگه:
_خدا ازتون راضی باشه.
نگاهی حواله ی من می کنه و ادامه میده:
_خدا عشق تونو بیشتر کنه،از مادرم شنیدم که دارید بابا می شید،واقعا خوش به حال اون بچه ای که قراره پدری مثل شما داشته باشه.

در ماشین رو می بنده و آهسته به سمت خونه ی علی بابا میره،حسین هم قدمش میشه و من هم با فاصله ازشون میرم و از نیم رخ به هامون نگاه می کنم.
لبخندش کمرنگ شده و فقط منم که تلخی نهفته ی لبخندش رو حس می کنم.حتی توی تاریکی شب!
سکوت برقرار شده،جلوی خونه ی علی بابا که می رسیم حسین میگه:
_پس من برم آقا فردا منتظرتون هستم.
هامون جواب میده:
_امشب برمی گردم حسین،یک ساعت دیگه بهتون سر می زنم،نگران نباش همه چیز درست می‌شه.
حسین سری تکون میده.
_کاش به این زودی نمی رفتین ولی هر جور صلاحه،منتظرتون هستم.
هامون سری تکون میده و حسین خداحافظی می کنه.چند تقه به در چوبی علی بابا می زنه و طولی نمی کشه که صدای لخ لخ دمپایی و صدای نرگس خانم که بلند میگه: اومدم،به گوش می رسه و در نهایت در باز می‌شه.
نگاهم به زنی میوفته که غبار پیری به چهره ش نشسته اما سرحالِ بدون اینکه خمی به ابرو بیاره.

نرگس خانم متحیر به ما خیره میشه و بعد با خوشحالی زایدالوصفی در حالی که برق خوشی توی چشم هاش می درخشه میگه:
_خدای من کی و می بینم؟
هامون با احترام میگه:
_مهمون نمی خواین؟
از جلوی در کنار میره و با خوشی جواب می‌ده:
_مگه میشه نخوام آقای دکتر؟بفرمایید داخل.
اول من می رم و سلامی می کنم،سخت در آغوشم می کشه و انگار آشنای صدساله ش رو دیده فشارم میده و میگه:
_خوش اومدی دخترم،چه خوب که اومدی.
ازش جدا می شم،صداش رو بلند می کنه و رو به خونه داد میزنه:
_علی بابا ببین کی اومده!
در رو می بنده و با مهمون نوازی به داخل دعوتمون می کنه:
_بفرمایید تو رو خدا سر پا نمونین.
تشکر می کنم،همون لحظه علی بابا از خونه بیرون میاد.اون هم دست کمی از نرگس خانم نداره.
با تعجب به سمتمون میاد و میگه:
_سرزده اومدی آقای دکتر .
هامون دستش رو می بوسه و با احترام جواب می‌ده:
_ببخشید بی خبر اومدم اما یهویی شد.
علی بابا دستش رو پشت سر هامون می ذاره و به جلو هدایتش میکنه.
_تو هر وقت که بیای تاج سرِ مایی.
نگاهی به من می ندازه و پدرانه میگه:
_تو خوبی باباجان؟
از خوشی اون ها لبخندی هم به لب من نشسته ،جواب میدم:
_بله خیلی ممنون.
با خوش رویی به داخل دعوتمون می کنن،همون خونه،همون صفا و صمیمیت اما این بار دلگیرتر…
کنار بخاری نفتی به پشتی تکیه می زنیم و می شینم،نرگس خانم برای چای آوردن به آشپزخونه میره و علی بابا به قصد آوردن نفت برای روشن کردن بخاری ما رو تنها می ذاره.
مشغول بازی با انگشت های دستم می شم و کمی از هامون فاصله می گیرم تا نشون بدم قهرم.انگار عذر خواهیش زیادی به مذاقم خوش اومده بود،سنگینی نگاهش رو حس می کنم و همون طور که حدس می زدم صداش رو زمزمه وار می شنوم:
_هنوز قهری؟
جوابی نمیدم،دستش زیر چونه م می شینه و به آرومی سرم رو برمی گردونه.
نگاه به سیاهی چشماش می ندازم و مثل خودش زمزمه می کنم:
_قهر نیستم…
دستش رو از زیر چونه م برمی داره و جایی حد فاصل دو ابروم می ذاره و می‌گه:
_پس این سگرمه ها رو باز کن تا با دل نگرونی برنگردم.

اخمام رو باز می کنم اما صورتم هنوز گرفته ست،به همون قانع میشه،دستش رو از روی پیشونیم برمی داره.در حالی که نگاه نفوذگرش روم سنگینی می کنه می‌گه:
_مواظب خودت باشی.
حالم از این جمله که بوی وداع داره بهم می خوره.سکوت می کنم،انگار حالم رو می فهمه که مهربون تر از همیشه ادامه میده:
_اگه پشیمون شدی همین الان…
وسط حرفش می پرم،برعکس لحن گرم اون انگار حنجره ی من یخ زده که انقدر سرد میگم:
_کی میری؟
نگاهش معنا می گیره،جواب میده:
_امشب.
سری تکون میدم و رو برمی گردونم.سنگینی نگاهش رو هنوز حس می کنم تا این که نرگس خانم با سینی چای به سمتمون میاد،با خوشی میگه:
_از خوشحالی نمی دونم چی بگم،یک هفته پیش هم آقا محمد این جا بود.البته افتخار نداد خونه ی ما بمونه اما ما نداشتیم غریبی کنه هواشو داشتیم.گفت دارین بچه دار میشین.انقدر خوشحال شدم انگار خودم صاحب نوه شدم.خدا یه بچه ی سالم و سلامت بهتون بده.

تشکری می کنم و لیوان چایی که جلوم تعارف کرده رو بر می دارم،کنارم می شینه و خطاب به هامون میگه:
_کار خوبی کردی زنتو آوردی تا آب و هواش عوض بشه.فردا قشنگ دست شو بگیر ببر همه جا رو نشونش بده،مخصوصا آبشار مخصوصِ دهبار و فقط باید هوای زن تو داشته باشی،پا به ماهه اینجا هم که زمین بالا و پایین داره،خدایی نکرده پاش گیر نکنه بیوفته.

هامون در جواب تمام حرف های نرگس خانم لبخند محوی میزنه و جواب می‌ده:
_من امشب برمی گردم.
صدای حیرت زده ی نرگس خانم بلند می‌شه:
_امشب؟این چه اومدنی بود چه رفتنی؟مگه من می ذارم نخوابیده توی تاریکی شب راه بیوفتین؟
هامون میگه:
_راستش من تنها برمی گردم،اگه اشکالی نداره آرامش و یه مدت به شما بسپارم چون من کار دارم.باید به یه مسافرت برم.
نرگس خانم با لبخند جواب می‌ده:
_قدم آرامش که تا ابد روی دو تا چشم ماست،اما امکان نداره بذارم امشب برید،راه دوره و جاده خطرناک شما هم که خسته این.شامتونو که خوردین،زود جاتونو پهن می کنم بخوابین.صبح زود به امید خدا اگه خواستین می تونین راهی بشین.

به هامون نگاه می کنم،ته دلم التماسش می کنم قبول کنه.لب هاش باز به مخالفت میشه اما نگاهش به من میوفته.
ناشیانه سربرمی گردونم تا از نگاهم به خواسته م پی نبره.در حالی که نگاهم می کنه، با مکث ازم می پرسه:
_نظر تو چیه؟برم یا بمونم؟

هدفش رو از پرسیدن این سوال نمی دونم،می خواست بهم ثابت کنه که برام مهمه؟اگه نگاه نرگس خانم روم سنگینی نمی کرد بی تردید می گفتم برو اما الان ناچارا زمزمه می کنم:
_خودت می دونی.

در خونه باز می‌شه،علی بابا با شیشه ای نفت به داخل میاد،هامون از جاش بلند میشه و همون طور که به سمتش میره میگه:
_آخه چه نیازی به این کارا هست علی بابا؟من که گفتم هوا خوبه نیازی نیست.

علی بابا اشاره ای به من می کنه و می‌گه:
_عروس خانمت ممکنه سردش بشه،همینجا باشه هر وقت خواستین روشنش کنین.

هامون با لبخند تایید میکنه و شیشه ی نفت رو از دستش میگیره .
هر دو می شینن،نرگس خانم تنها لیوان باقی مونده توی سینی رو جلوی شوهرش می ذاره علی بابا میگه:
_هی جوونی،کجایی که یادت بخیر.قبلا یه کوه و جابه جا می کردم الان واسه یه بشکه ی کوچیک کمرم می گیره.

روبه هامون با لبخند ادامه میده:
_تا جوونی قدرشو بدون دکتر،وقتی پیر بشی حسرت این روزا رو می خوری.جوونای الان قدر نمی دونن،خودشونو غرق کار می کنن و از زمان و زمین نالونن.چیه هی کام همو تلخ می کنید،زندگی رو به خودتون سخت می گیرین!مخصوصا زن و شوهرا که تو جوونی تقی به توقی می خوره با هم قهر می کنن،آخر عمر می فهمن باز به هم محتاجن.

آهی می کشه و بعد از اشاره به نرگس خانم میگه:
_یک عمر با هزار آرزو پسر بزرگ کردیم،آخر کجاست؟اون ور دنیا درس می خونه سالی تا ماهی یاد ما نمی کنه.

لبخند کمرنگی به لبم میارم،نرگس خانم برای عوض کردن بحث میگه:
_علی بابا آقای دکتر میخواد امشب راهی بشه،من که گفتم نتیجه نداد تو بهش بگو شاید روی تو رو زمین ننداخت و یه امشب و بد گذروند.

نگاه به هامون می دوزم که با احترام جواب می‌ده:
_این چه حرفیه ما که همیشه مزاحم شما هستیم .
علی بابا میگه:
_مراحمی پسرم،هفته ی پیش که محمد اومده بود به اونم گفتم شماها کم از اولاد من ندارین،هم من هم نرگس همیشه به یادتون هستیم،اگه حرفِ منِ پیرمرد رو قبول داری امشب رو این جا بمون،صبح زود به امید خدا راهی شو.جاده توی شب خطرناکه،کار هم که فرار نمیکنه همیشه هست.

چشمام برق می زنه،شک ندارم هامون قبول می کنه،با شوق بهش خیره شدم.همون طوری که حدس می زدم با بستن پلک تایید می کنه و با احترام می گه:
_چشم ،می مونم.

توی دلم قند آب میشه،لبخندم رو پنهون کردم اما برق چشم هام از نگاه نرگس خانم دور نمی مونه.
بلند می‌شه و برای آماده کردن غذا به آشپزخونه میره.هامون هم برای خوندن نمازش به حیاط میره تا وضو بگیره.من هم به آشپزخونه میرم تا به نرگس خانم کمک کنم.
نرگس خانم با سرعت عمل به این طرف و اون طرف می ره و من هم برای اینکه توی دست و پاش نباشم روی تک صندلی آشپزخونه می شینم و به حرفاش گوش میدم.به خاطرات جوونیش،به بچه دار شدنش،حتی تاریخچه ی این روستا و اهالیش… اون میگه و من در ظاهر گوش میدم و گاهی به تایید سر تکون میدم و گاهی با لبخندش می خندم.نیم ساعتی می گذره که قامت کشیده ی هامون رو توی چهارچوپ کوچیک آشپزخونه می بینم.
در جواب نرگس خانم که گفته:قبول باشه. لبخندی می زنه و خطاب به من می‌گه :
_آرامش یه لحظه بیا!
می خوام بلند بشم که حرف نرگس خانم مانع می‌شه:
_این طوری نه،خانومت رو باید با لفظ های قشنگ خطابش کنی.نه که یک کلمه بگی بلند شو بیا .

بادی به غبغب می ندازه و با ژستی مغرورانه به ظاهر شبیه به هامون ادامه میده:
_با زن نباید این طوری حرف بزنی که حس کنه برات ارزش نداره این اخم و تخمت برای بقیه جذابه اما برای زنت باید فرق کنه.

دستش رو روی دست من می ذاره:
_یه زن رو باید قشنگ خطاب کنی وگرنه پژمرده میشه.بهش بگو گلم،عزیزم… یا چه می دونم همین لفظ هایی که جوون های الان به کار می برن،چی می گن؟

کمی فکر می کنه و با هیجان ادامه میده:
_عشقم،فدات بشم…
هم من هم هامون از لحن نرگس خاتون خندمون می گیره،من بی پروا و بلند می خندم و هامون کوتاه و مردونه.

نرگس خانوم هم با لبخند میگه:
_حالا اگه کاری داری درست صداش بزن تا اجازه بدم بلند بشه.
هامون با لبخند رو به من می کنه و در حالی که سعی در کنترل خنده ش داره می‌گه:
_خانمم زحمت می کشی و قدم رو چشم من بذاری و یه دقیقه باهام بیای؟

با اینکه کلمه ی خانومم صرفا جهت خنده ست و هیچ ارزش دیگه ای نداره اما ته دل من با شنیدن همین کلمه از زبون هامون فرو می ریزه.
لبخند از ته دلم به لبخندی تصنعی تبدیل می‌شه و بلند میشم.نرگس خانم با لذت به ما نگاه می کنه،دنبال هامون به اتاق میرم،وارد میشم. در اتاق رو می بنده.
وسط اتاق می ایستم،برمی گرده و با سردرگمی میگه:
_ اینجا خط تلفن قطع شده،آنتن موبایل هم به ندرت جواب میده.
با کلافگی دستی به صورتش می کشه و ادامه میده:
_کاش نمی آوردمت این جا.
با خستگی می شینم و در جواب حرفاش میگم:
_عیب نداره،هر وقت نگران شدی بلند میشی و میای.
باز هم چشمای سیاهش غرق معنا می‌شه،خیره بهم می‌گه:
_من همیشه نگران توئم،هر لحظه می ترسم بلایی سر خودت بیاری از بس که…
حرفش و ادامه نمیده،تک خنده ای می کنم و ادامه ی حرفش رو می گیرم:
_دست و پا چلفتی ام؟
لبخند محوی روی لبش میاد،چرا امروز انقدر لبخند می زنه؟همه ی آدما دم رفتن مهربون میشن؟
به جای جواب دادن بالشی از کنج اتاق برمیداره.درست کنار من بالشش رو می ذاره و دراز می کشه،با خستگی و صدای دو رگه ای میگه:
_سر به هوایی.
نگاهم به موهای سیاه مجعدش میوفته،خیلی خوب می تونم چند تار موی سفید رو کنار شقیقه و لابه لای سیاهه ی موهاش ببینم.میگن آدم ها از غم زیاد موهاشون زودتر سفید میشه.موهای هامون هم بعد مرگ هاکان سفید شده بود،در واقع این مرد با این موهای پر و ریش بلند هیچ شباهتی به هامون گذشته با ته ریش و موهای کم نداشت.
نمی تونم مانع خودم بشم و دستم رو به سمت موهاش می برم،جعد موهاش داره بهم چشمک می زنه تا نوازششون کنم.
چشماش بسته ست،خیلی آروم دستم رو روی موهاش می کشم.
لبخندی روی لبم میاد،چقدر خنک بود!چقدر دل فریب بود! انگار موهاش رو کوتاه نمی کرد تا منو وسوسه کنه دستم رو لا به لاشون فرو ببرم.
با لبخند تار تارهای موهاش رو لمس می کنم که چشماش رو باز می کنه،می خوام دستم و کنار بکشم که با گرفتنش مانع میشه.
متحیر نگاهش می کنم،دوباره چشماش رو می بنده و با اخمی ساختگی دستور میده:
_انقدر ادامه میدی تا خوابم ببره.
لبخندی روی لبم می شینه،دستم رو بین موهاش می برم و نوازشش می کنم.خیره به پلک های بسته ش می شم،خیره به ابروهای پر و مردونه ش،جز به جز صورتش رو از نظر می گذرونم تا این مدت دوری کمتر دلتنگ بشم.
بدون خستگی نوازشش می کنم،نگاهش می کنم،عطرش رو نفس می کشم. حتی پلک زدنم رو هم محدود می کنم تا با دقت ببینمش.
تمام حواسم بهشه.طولی نمی کشه که حس می کنم که کم کم پلک هاش سنگین میشه و نفس هاش منظم.

* * * * * *
چند تقه به در می خوره و صدای نرگس خانم میاد:
_سفره رو انداختم.
نگاهم به نگرانی به هامون کشیده میشه،خوابش سبک تر از این بود که با صدای در بیدار نشه.الان هم چشماش رو خمار گونه به من دوخته.
پوفی می کنم و با صدایی که به گوش نرگس خانم برسه میگم:
_الان میایم.
غرق خواب کش و قوسی به بدنش میده و با صدایی خش دار می پرسه:
_ساعت چنده؟
جواب می‌دم:
_هشت و نیم.
_خیلی خوابیدم؟
ته دلم جواب می‌دم: خیلی کم خوابیدی هنوز از زل زدن بهت سیر نشده بودم.
روی زبونم حرف دیگه ای جاری میشه:
_یک ساعتی می شه.
بلند می‌شه،نگاهی به من که توی همون حالت نشسته م می ندازه و می‌گه:
_تو نخوابیدی؟
سری به علامت منفی تکون میدم.
نگاهم می کنه و دیگه چیزی نمی پرسه،.به خاطر نشستن زیاد پام خواب رفته برای همین دستم رو به دیوار می گیرم و به سختی بلند میشم.چند لحظه می ایستم تا پاهام به حالت عادی برگردن نگاهی به هامون که جلوی آینه ی کوچیک مشغول حالت دادن به موهاشه می ندارم و به سمت در میرم. منتظرش می مونم،زیاد طولش نمیده و به سمتم بر می گرده. بدون حرف در رو باز می کنم همراه هامون از اتاق بیرون میرم.
نرگس خانم به تنهایی سفره رو انداخته بود و حالا با دیس برنج توی دستش از آشپزخونه بیرون میومد.
با شرمندگی میگم:
_ببخشید همه ی زحمتا روی دوش شما افتاد..
بدون اینکه خم به ابرو بیاره جواب می‌ده:
_چه زحمتی مادرجان؟مهمون رحمته نه زحمت.

دیس برنج رو سر سفره می ذاره و خطاب به هامون می پرسه:
_از چشمات معلومه حسابی خوابیدی.
از هامون فقط لبخند کمرنگی جواب می گیره و به آشپزخونه میره.
کنار هامون سر سفره می شینم،علی بابا از بیرون میاد و نرگس خانم هم آخرین ظرف رو سر سفره می ذاره.
شام خوشمزه ای بود،البته اگه فکر دوری از هامون راحتم می ذاشت قطعا خوشمزه تر می شد.
بعد از خوردن شام همراه نرگس خانم ظرف ها رو به آشپزخونه می برم و هامون و علی بابا به خونه ی آقا مظفر پدر حسین میرن.
اون طوری که از صحبت های علی بابا سر شام فهمیدم مظفر و آقا رحمان برادرن که به خاطر زمین ارثی پدری به اختلاف افتادن و اختلافشون تا سال های دراز ادامه پیدا کرده و هنوز قطع نشده.
حسین پسر آقا مظفر و دختر آقا رحمان یک دل نه صد دل عاشق هم شدن ولی آقا رحمان میگه که جنازه ی دخترش رو هم به حسین نمیده و برعکس آقا مظفر هم معتقده پسرش بمیره بهتره تا داماد خانواده ی برادرش بشه.
وساطت هیچ کس هم فایده نداشت اما از اون جایی که هر دو احترام خاصی برای هامون قائلن،مخصوصا آقا رحمان که خانمش بیماری قلبی داشته و هامون رایگان عملش کرده،تصمیم بر این شد که اون ها توی مسجد محل جمع بشن تا بتونن این دو برادر رو آشتی بدن و جوون ها بهم برسن.

بعد از شستن ظرف ها نرگس خانم دو تا چایی می ریزه و با هم به پذیرایی میره.کنارش می شینم و همون طور که به بخار چای خیره شدم به صدای خسته ش گوش می‌دم:
_با این حالت سرپا موندی،ما عادت نداریم از مهمون کار بکشیم.
لبخندی میزنم و جواب می‌دم:
_من این طوری راحت ترم،تازه شم مهمون نیستم،این طوری کنید مجبورم منم برگردم.
_اتفاقا حالا که اومدی برگشتت به این آسونیا نیست،مثلا پا به ماهی اما ببین چه قدر لاغری!این مدتی که اینجایی بهت شیر اصل میدم بخوری،خرمای اعلا،پنیر ،کره،یه کم جون بگیری با این وضعت چه طوری می خوای زایمان کنی مادر؟چند وقته بارداری؟

جواب می‌دم:
_نزدیک به چهار ماه.

خم می‌شه و دستش رو روی شکمم می کشه و با لبخند میگه:
_هنوز شکمت در نیامده ولی از الان تمرین کن،مردا توی همین دوره نازتو میخرن،بعد که گرفتار بچه میشی و بعدم پیر میشی تا به خودت میای می بینی جوونیت گذشت و رفت.من اگه اون زمان عقل الانم رو می داشتم همش برای علی آقا ناز می کردم،ولی همون دوره هم با وجود کم عقلیم دست به سیاه و سفید نمی زدم.مادربزرگ خدا بیامرزم بهم می گفت مرد رو از اول هر جور عادت بدی همون جور بار میاد.منم پام و می نداختم رو پام قشنگ می نشستم و هر دم ویار یه چیز می کردم. علی آقای بیچاره هم شده بود غلام حلقه به گوش،پام و توی آب می کرد تا ورمش بخوابه،می رفت توی جنگل و برام آلو می چید،دست رو شکمم می کشید و ذوق می کرد.

تبسمی از یادآوری خاطرات گذشته روی لب هاش می شینه.
با آه غلیظی ادامه میده:
_الان که سنی ازمون گذشته دیگه حوصله ای هم برامون نمونده،فکر و ذکرمون شده حسینم که تنها تو شهر غریب درس می خونه.

دستی روی پاش می کشم و با همدردی می گم:
_شما الانشم جوونین.
لبخند محجوبی میزنه و با حسرت میگه:
_چه جوونی؟دیگه من نه دل و دماغ گذشته رو دارم نه علی آقا.برای همین دارم اینا رو بهت میگم،میگم که تا جوونی خوشی کنی که پس فردا خاطرات خوش لبخند به لبت بیاره،نه اینکه آه حسرت به سینه ت بشینه.دکتر مرد خوبیه اما من می فهمم ابراز علاقه بلد نیست،نمی دونه با زنش چطور رفتار کنه اما تو نگران نباش،من گوش اونم می پیچونم،ولی به تو هم میگم… مرد جماعت مثل یه بچه ی تازه متولد شده می مونه،هر طور که تربیتش کنی همون طور شکل می‌گیره.حالا می خوای از روز اول قربون صدقه ش برو نذار هیچ کاری بکنه،می خوای هم از روز اول گربه رو دم حجله بکش تا همیشه احترامت حفظ باشه.با قهر و دعوا راه به جایی نمی برین،باید شوهر داری یاد بگیری،سیاست داشته باشی،از اون طرف شوهرتم باید مرد باشه،تکیه گاه باشه،خانوم داری بلد باشه،اون وقته که زن و مرد با هم تکمیل می شن.حالا بگو ببینم رفتار شوهرت با تو چطوره؟

ساکت می مونم،به فکر میرم و بی اراده زمزمه می کنم:
_دوستم نداره.
نرگس خانم لبخندی می زنه و می‌گه:
_اگه دوستت نداشت یک ساعت سفارشت و به علی آقا نمی کرد،توی آشپزخونه می دونی علی آقا چی به من گفت؟ گفت این پسر مغزم و خورده بس سفارش زن و بچه شو کرده.معلومه که خاطرخواهته که اینجوری نگرانه وگرنه کی سر سفره به جای بشقاب خودش به بشقاب یکی دیگه زل می زنه که ببینه غذاش و کامل می خوره یا نه.

از این تصور شیرین لبخندی می زنم.نرگس خانم که نمی دونست هامون برای جبران این کار ها رو می کنه.محبت کردن تا عاشق بودن فرق داره،هامون به من محبت می کرد اما دوستم نداشت.
تا ساعت دوازده با نرگس خانم حرف می زنیم،اون قدر از شوهر داری میگه که مخم سوت می کشه،با خمیازه ای که می کشم انگار به خودش میاد و از جاش بلند میشه.
رخت خوابی توی اتاق بزرگه پهن می کنه و من تازه به این فکر میوفتم که امشب قراره با هامون یه جا بخوابم.
هم اینکه ازش خجالت می کشیدم هم اینکه نمی تونستم منکر آرامشی که ازش میگیرم بشم،برای همین وقتی نرگس خانم میگه: جاتون آماده ست فقط هاج و واج به رخت خواب سفید رنگ زل می زنم .. حتی نمی دونم چطور به نرگس خانم شب بخیر میگم.
داخل اتاق میشم و در رو می بندم،شال رو از سرم می کشم و دکمه های مانتوم رو باز می کنم .همه رو آویزون می کنم و تیشرت جدیدی می پوشم و زیر ملافه می خزم.
هنوز خبری از هامون نیست و من با فکرش قلبم ضربان گرفته.وای به دمی که نزدیکم دراز بکشه.
اگه بیاد و نخواد اینجا بخوابه چی؟اصلا اگه بیاد من می تونم دور ازش چشمام رو ببندم و به خواب برم؟می تونم شب آخر خودم و کنترل کنم که بغلش نکنم و عطرشو با ولع نفس نکشم؟
بی قرار شدم،بی تاب شدم،هم تمام وجودم خواهانشه و هم ازش می ترسم.بغلش رو دوست دارم اما تا زمانی که فقط آرامش باشه،پای ### که به وسط بیاد چشمای اونم قرمز میشه.اونم یکی مثل هاکان میشه،اونم من و خورد می کنه…
لرزم می گیره.بیشتر زیر ملافه می خزم و با ترس توی خودم جمع میشم.تنم منقبض شده و عرق سری روی تیرک کمرم نشسته.
چشمام رو می بندم تا بخوابم اما موفق نمیشم،نمی دونم چه مرگمه،نمی دونم چرا حالم رو این طور بد احساس می کنم فقط می فهمم که ترسیدم،یا شاید هم هیجان دارم،هر حسی که هست در عین لذت بخش بودن حال خرابی رو برام به جا گذاشته.
نیم ساعتی نمی گذره که صدای در و صدای حرف زدنشون میاد.طپش قلبم هزار برابر بالا تر میره .
برای اینکه از تکون خوردن پلک هام نفهمه بیدارم تمام موهام رو روی صورتم می ریزم،دمر می خوابم و دستم رو روی قلبم می ذارم تا صداش خفه بشه،حداقل الان توان رویارویی باهاش رو ندارم .
زیادی طول می کشه تا بیاد. انگار اون هم مقلوب حرف های نرگس خانم شده،بحث سر ازدواج حسین و دختر رحمانه صداشون رو می شنوم اما درکی از حرفاشون ندارم.
از بس توی اون حالت موندم خسته شدم اما جرئت تکون خوردن هم ندارم.
آخر هم نمی فهمم چقدر می گذره تا بالاخره در اتاق باز می‌شه،نفس توی سینه م گره می خوره.
در رو می بنده،ضربان قلب منم کوبنده تر میشه.ای کاش نرگس خانم رخت خواب بزرگ تری پهن می کرد،یا ای کاش توی اتاق یه پتوی دیگه بود .
حضورش رو حس می کنم،برعکس توقعی که داشتم به آرومی دراز می کشه ،صورتم سمت مخالفشه اما ندیده می فهمم که دستش رو روی صورتش گذاشته.
عطرش به مشامم می خوره و صدای نفس هاش توجهم رو معطوف خودش می کنه.کاش زودتر می خوابید تا برمی گشتم و نگاهش می کردم،حداقل امشب برای آخرین بار .

به خیال خودم نقشه م گرفته و حالا راضی از حیله و نیرنگم دارم از حضورش لذت می برم که صدای خش دارش رو می شنوم:
_قصدت چیه کوچولو ؟

نفس توی سینه م گره می خوره،فهمید بیدارم؟؟هامون باشه و نفهمه؟هامون باشه و رو دست بخوره؟روی باز کردن چشمام رو ندارم،از کجا انقدر مطمئنه؟اصلا هامون چطور از همه چیز باخبره؟چطور من نمی تونم جلوی این بشر نقش بازی کنم؟
این بار صداش رو دقیق کنار گوشم می شنوم:
_می دونم بیداری.
دیگه نمی تونم بیشتر از این نقش بازی کنم،پلکام رو آروم آروم باز می کنم.چشماش رو از فاصله ی کم روبه روی خودم می بینم.توی اون تاریکی خیلی خوب می فهمم چشماش داره می خنده اما لب هاش،دریغ از یه لبخند کوچیک.
از این که جلوش ضایع شدم بدجور حرصم گرفته،یکی نیست بگه خوب بشر از کجا فهمیدی؟
آدم تا این حد تیز ؟ اون هم توی تاریکی حرصم رو درک می کنه.خداروشکر از اون پوزخند تمسخر آمیزش خبری نیست وگرنه اشکم در میومد.
برای پوشوندن کارم حق به جانب میگم:
_من خواب بودم تو بیدارم کردی.
یک تای ابروش بالا می پره و می‌گه:
_که این طور، من فکر کردم از همون اول بیدار بودی و خودت و به خواب زدی.

اخم می کنم،قبل از اینکه حرفی بزنم هامون ادامه میده:
_اگه یه کم توی تقسیم جا عادل باشی ممنون میشم،یا اگه ناراحتی من روی زمین بخوابم.

به اندازی خیلی کمی عقب میرم و میگم:
_بفرما الان که جات بزرگ شد اجازه بده من بخوابم،بیدارمم نکن.

حتی نمی تونست تکون بخوره،دلم براش می سوزه و عقب میرم،پشتم رو بهش می کنم و به دیوار رو به رو خیره میشم .
طولی نمی کشه که صداش رو می شنوم این بار جدی درست در شأن غرور هامون صادقی :
_کی می خوای برگردی؟
زمزمه می کنم:
_نمی دونم.
دوباره به سمتش برمی گردم و با کمی من و من می‌گم:
_هامون من یه تصمیمی گرفتم .
منتظر نگاهم می کنه،فکری که مثل موریانه در حال خوردن مغزم بود رو به زبون میارم:
_من اگه سال های سال هم کار کنم نمی تونم دیه ی هاکان رو جور کنم و به شما بدم..

خم ریزی بین ابروهاش میوفته،لب هام رو با زبون تر می کنم و ادامه میدم:
_می دونم خاله ملیحه هیچ وقت رضایت نمیده،می خوام بچه م که به دنیا اومد طلاق بگیریم.می خوام برم و خودمو معرفی کنم اما قبلش ازت یه قولی می خوام باشه؟

همچنان سکوت کرده،نمی دونم چرا این حرفا رو می زنم،در واقع این ها افکاری بود که امشب دقیقا حد فاصل زمانی که روی این رخت خواب خوابیدم به ذهنم رسید. همون لحظه که حس کردم ممکنه روزی هامون هم مثل هاکان چشماش قرمز بشه،ممکنه دوباره اون تجربه ی تلخ تکرار بشه دقیقا روی همین رخت خواب وقتی هامون رو کنارم تصور کردم چهره ی هاکان توی ذهنم مجسم شد.من خسته شده بودم از این عذاب وجدان و این حس دینی که به هامون داشتم. اینکه زبونم کوتاه بود و حق گفتن هیچ حرفی رو نداشتم.
شاید فردا از حرفام پشیمون میشدم اما الان توی اون موقعیت می خواستم که افکارم و بیان کنم،برای همین ادامه میدم:
_این بچه رو بزرگ کن و هیچ وقت بهش نگو مادر و پدرش کیا بودن.وجود تو به تنهایی براش کافیه بذار فکر کنه مادرش تو آسموناست نه توی زندان ،می تونی هامون؟می تونی بچه ی من و بزرگ کنی؟براش پدری کنی؟

خیره نگاهم می کنه و زمزمه وار میگه:
_تصمیمت قطعیه؟
سری تکون میدم،اما ته دلم تردید بیداد می کنه،من کی انقدر شجاع شده بودم؟مطمئن بودم پای عمل که برسه باز جا می زنم مثل همیشه .

سری کج می کنه و می‌گه:
_قرار نیست تا ابد توی زندان باشی،ثابت می کنی باهات چی کار کرده،ثابت می کنی تو بی تقصیری.منم رضایت میدم،مامانم و هاله هم مجبورن که رضایت بدن برای همین در میای و خودت برای بچه ت مادری می کنی.

_آبروم چی؟ آبروی تو چی؟همه باور نمی کنن هاکان با من چیکار کرده،منو مقصر می دونن.اون بچه چطور توی همچین جمعی بزرگ بشه؟

عمیق نگاهم می کنه و می‌گه:
_کسی که شمشیر به دست می گیره و عزم جنگیدن می کنه،نباید از سنگ هایی که بقیه بهش می زنن بترسه.ته این جنگ یا بردِ یا باخت.حتی اگه ببازی،باز احساست از الان بهتره حداقل جنگیدی باختی اما الان چی؟از زندگیت راضی هستی؟خوابت راحته؟آرامش داری؟ نداری… عقب نشینی کردی و حالیت نیست که این عقب نشینی چقدر به ضررته. اگه از روز اول به من می گفتی،اگه میومدی و می گفتی هامون،هاکان چنین کاری کرده هیچ وقت کار به این جا نمی کشید.هیچ وقت هاکان نمی مرد،هیچ وقت مجبور به این زندگی اجباری نمی شدیم.نامرد بودم اگه برادر خودم و تحویل قانون نمی دادم ،با دستای خودم می بردمش و تحویلش می دادم حتی اگه اعدامش می کردن.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.