خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۱

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

گارسون رو صدا می زنم،با اکراه به سمتمون میاد،چشم غره ای به سمتش میرم.سفارشاتمون رو که میدیم،میره.
مارال خودش رو به سمتمون خم می کنه و با هیجان میگه:
_ماه دیگه عروسیه علیه چی بپوشم به نظرتون؟
علی برادر مارال بود که با سن کم داشت ازدواج می کرد. مارال هم با این حرفش شروع کننده ی بحث داغ و دخترونه ی بینمون رو کرد.درست مثل همیشه،گرم بحث کردن وسط کافه ی کوچیک و پر نقضی میشیم که علارغم همه ی کمبوداش،خاطرات زیادی رو برامون ساخته بود.
* * * * *
صدای زنگ موبایلم حرف مارال رو نیمه تموم می ذاره،از جیبم بیرونش می کشم و با دیدن اسم هامون مردد به سمیرا که بهم زل زده نگاه می کنم و جواب میدم ،هنوز حرفی نزدم صدای عصبانی هامون رو می شنوم:
_از اون خراب شده بیا بیرون.
از نگاه سمیرا معذبم،همچنین از لحن هامون ترسیدم، زمزمه می کنم:
_چرا؟
خشونت کلامش بیشتر می‌شه:
_میای یا بیام؟
سرکی به بیرون می کشم و با دیدن ماشینش لب می گزم و جواب میدم :
_باشه.
تماس رو قطع می کنم و خطاب به مارال میگم:
_بریم .
سمیرا متعجب میگه:
_کجا؟هنوز یه ساعت شده .
بلند میشم و جواب میدم:
_توی خونه کار دارم باید برم.
با چشم به مارال اشاره می کنم،سرکی به بیرون می کشه و با دیدن ماشین هامون اخم می کنه و با ترش رویی میگه:
_من نمیام.
اصراری نمی کنم و بعد از تکون دادن سرم خداحافظی می کنم و از کافه بیرون می زنم،به سمت ماشین هامون می رم.سوار میشم،این بار برعکس همیشه پاش رو روی پدال گاز فشار نمیده،حرکت نمی کنه،فقط به روبه رو خیره شده و پوست لبش رو می جوه.
سرم رو پایین می ندازم و با انگشت های دستم بازی می کنم،کار اشتباهی نکردم که بترسم اما عصبانیت هامون بهم حس یه مجرم رو می‌ده.
سکوت ماشین رو با صدای بمی که آغشته به خشمه می شکنه:
_اون دختره،سمیراست؟
متحیر از شناختش زمزمه می کنم:
_از کجا می دونی؟
بدون این که جواب سوالم رو بده یا حتی نگاه کنه با تحکم اولتیماتوم میده:
_دیگه حق نداری ببینیش!
تعجبم بیشتر می شه و می پرسم:
_آخه چرا؟
سوال بدی نپرسیدم اما اون جوابم رو با فریاد میده:
_چون من می گم.
اخمام در هم میره،نگاه از نیم رخش می گیرم و مثل خودش به رو به رو خیره میشم و با سرتقی جواب می‌دم:
_پس منم هر وقت دلم بخواد میام می بینمش.وقتی دلیل یه چیزی رو نمیگی توقع نداشته باش به حرفت گوش بدم.

این بار نوبت اونه که با عصبانیت به من چشم بدوزه،منتظرم دلیل بیاره اما صداش از بین فک قفل شده ش بیرون میاد:
_حلقه ت کو ؟
انگشتم رو لمس می کنم و با دیدن جای خالیش دلم پایین می ریزه،تازه یادم میوفته که توی جیبمه.نمی تونم نفس راحتی بکشم چون هامون توبیخ گرانه به من خیره شده.
این بار نمی دونم چه جوابی بدم،برای همین حقیقت رو زمزمه می کنم:
_درش آوردم .
بازدم عمیقی که با عصبانیت وارد سینه ش میشه یعنی به سختی داره خودش رو کنترل می کنه.
صداش در حالی که سعی داره بلند نشه به گوشم می رسه:
_دستت کن.
از اون جایی که خودم بدجور کمبودش رو حس می کردم، بی حرف حلقه م رو از جیبم در میارم و توی انگشتم می کنمش.
دیگه حرفی نمیزنه و ماشین رو روشن می کنه،اون مسیر کوتاه،به خاطر سکوت سنگین بینمون زیادی طولانی به نظر می رسه.
وقتی ماشین رو جلوی خونه پارک می کنه بر خلاف تصورم از ماشین پیاده میشه،توی این ساعت نمی تونست بیکار باشه پس رفتنش به خونه یعنی خبرهایی هست که ازش می ترسم.
پشت سرش میرم،قدم هاش،نفس هاش،صورتش همه نشون از عصبانیتش دارن،اما مگه من چی کار کرده بودم؟
کلید می ندازه،وارد میشم،در رو پشت سرم می بنده و به سمت مبل می ره،بی تکلیف همون جا ایستادم که میگه:
_بشین.

روبه روش می شینم.نفسی می کشه و بی مقدمه میگه:
_دیگه حق نداری حلقه تو در بیاری.
فقط با سکوت نگاهش می کنم،تحکم کلامش رو بیشتر می کنه و ادامه میده:
_حق نداری این بی صاحابو تنت کنی…
نگاهم به مانتوم میوفته،پس دردش همین بود! انگار عصبانیتش مختص به حلقه و مانتو نیست که ادامه میده:
_حق نداری به اون کافه بری،دیگه نمی خوام از صد کیلو متری اون دختره رد بشی.
صبرم سر میاد،بلند میشم و با عصبانیتی که از حرفاش گریبان گیرم شده میگم:
_یه دفعه بگو برو بمیر دیگه.
بلند می‌شه قدمی به جلو بر میداره و با تن صدای بالا رفته میگه:
_برو بمیر،برو سینه ی قبرستون بمیر اما تا وقتی زن منی حق نداری با هر ### ای بپری،حق نداری بری توی کافه بین یه مشت آدم لات و بی سر و پا بخندی و غیرت منو به مسخره بگیری.

از لحن صریحش وقتی گفت برو بمیر دلم می گیره،درد اون من نبودم،آبرو و غیرتش بود.
بی توجه به نگاه دلخورم ادامه میده:
_خسته شدم،از این که نمی خوای بزرگ بشی خسته شدم،از این که هر بار باید نگران باشم اشتباه نکنی خسته شدم،من از کارای تو و نگرانی برای تو خسته شدم آرامش حالیته؟

اون قدر عصبانیه که حواسش نیست داره دل می شکنه:
_هر بار میگم دیگه بزرگ شده،فهمیده شده اما هر بار می فهمم هنوز همون آرامشی،همونی که حماقتاش تمومی ندارن.حتی الان که ازدواج کردی،هنوز رفتارت مثل گذشته ست،من دیگه توان پدری کردن برای تو یکی رو ندارم… بزرگ شدی،داری مادر می شی،اما هنوز نفهمیدی با کی بپری تا در شأنت باشه.چقدر دیگه باید از کارم بگذرم و پی تو بگردم مبادا دست از پا خطا کنی؟

بین داد و بیداد هامون و شکستن غرور من،نمی دونم چرا صدای خاله ملیحه انقدر واضح توی گوشم می پیچه:
_هامون تحمل هیچ کس و توی زندگیش نداره،تو فقط براش حکم سربار داری.اگه پسرمو دوست داری راحتش بذار.
زمزمه می کنم:
_یه موجود اضافه م تو زندگیت.
آروم گفتم،نمی شنوه.اما من هم صداش رو خوب می شنوم،هم معنی حرفاش رو می فهمم.

_چقدر دیگه قراره وسط کار ول کنم و پی تو بگردم؟یه بار پیدات نکنم،یه بار هم کنار یه دختر خراب و زیر نگاه ### ی هر شارلاتانی ببینمت.کی قراره بزرگ بشی؟

لبخند تصنعی می زنم و میگم:
_باشه،مطمئن باش دیگه از جانب من نگرانی واست پیش نمیاد.

به سمت اتاقم میرم تا نگاه دلخورم رو نبینه،حتی صداشم مانعم نمیشه:
_هنوز حرفم تموم نشده.

درو می بندم و با کلید قفلش می کنم، صدای داد و بیدادش میاد اما نمی خوام که بشنوم،روی تخت می شینم و تحت تاثیر حال داغونم برای مارال پیام می فرستم:
_ تصمیم گرفتم برم.

به دقیقه نمی کشه زنگ می زنه،وصل می کنم و موبایل و کنار گوشم می ذارم و به صداش گوش می‌دم:
_این پیامت یعنی چی آرامش؟کجا می خوای بری؟
مغموم جواب می‌دم:
_نمی دونم،اگه عمه ت مهمون می خواد برم نیشابور.
_مطمئنی؟آخه چی شد یه دفعه؟
اشکم رو پس می زنم و می‌گم:
_هیچی،فقط چشمام باز شد،فهمیدم جز یه سربار چیزی نیستم،میرم… وقتی هم بچه‌م به دنیا اومد طلاق می گیرم .
سکوت می کنه. انتظار نداشت مصمم باشم.مکثش رو می شکنه و میگه :
_به مامانِ هامون میگی؟
_نه،چیزی از اونا نمی خوام. یه کم طلا دارم،می فروشم و میرم.یه مدت رو سر می کنم .
_کجا می خوای سر کنی؟نیشابور شهر کوچیکیه.کار نیست اون جا،مگه اون یه جفت گوشواره و دو تا النگو تا کی کفاف تو رو میده؟

کلافه می گم:
_مگه خودتو نبودی تشویقم می کردی برم؟حالا چی شده؟اگه نمی تونی برام جایی رو جور کنی بگو تا یه فکر دیگه بکنم.

_نه،چه ربطی داره؟زنگ می زنم به عمم خبرشو بهت میدم.
باشه ای میگم و تماس رو قطع می کنم،اگه برم دلم تنگ می‌شه،نفسم بند میاد،خاطراتش ذره ذره جونم رو می گیرن اما مهم نیست.
اگه کابوس ببینم هامون نیست،اگه دلم بگیره نیست،اگه صداش کنم نیست اما عیبی نداره.
شاید دیگه صداش رو نشنوم،عطرش به مشامم نخوره،دیگه از این که کنارش راه میرم به خودم افتخار نکنم،اما اینم مهم نیست.واقعا مهم نیست وقتی به این فکر می کنم که با رفتن من،هامون راحت تره،به راحتی هامون که فکر می کنم،نه اشک چشمم مهمه،نه دلِ تنگم.فقط هامون مهمه!
* * * * * * *
اس ام اس مارال رو برای چندمین بار می خونم:
_صبح میام دنبالت.
می خونم اما نمی فهمم،بعضی کارها چقدر سریع پیش میره،چقدر سریع عمه ی مارال رضایت داد،چقدر سریع تصمیم گرفته شد،چقدر سریع وسایلم توی چمدون کنج اتاقم جا گرفت.همه چیز چقدر سریع روبه راه شد،انگار وقت جدایی من و هامون همه چیز دست به دست هم میدن تا زودتر اتفاق بیوفته.نمی گن این دختر تمام دلخوشیش شده هامون،فکر و ذکرش شده هامون،دنیاش شده هامون.

خیره به عکسش که الان بک گراند موبایلم بود زمزمه می کنم:
_من هر روز می دیدمت،اما مدت کمیه که عاشق شدم،چون تازه دارم می شناسمت.
بی اختیار به تلگرام می رم و آخرین بازدید شماره ی ناشناسش رو چک می کنم،وقتی آخرین بازدیدش رو برای چند دقیقه ی قبل می بینم،قلبم هیجان زده میشه و تایپ می کنم:
_بیداری ؟
برخلاف تصورم،پیامم رو زود می بینه و جواب می‌ده:
_آره.
نگاهم به صفحه ی چتشه و به این فکر می کنم کدوم حرف ناگفته مو اول بزنم که پیامش دوباره میاد:
_خوبی؟
لبخند تلخی می زنم،نگران شده بود؟یا بهتره بگم حس ترحمش بیدار شده بود.
جواب میدم،صادقانه:
_نه،یکی دلم و شکسته.
_کی؟
_یکی که برام مهمه و دوستش دارم.
به صفحه و وضعیت در حال تایپش خیره میشم،مگه در عین آشنا بودن،ناشناس نبودیم؟پس چه اشکالی داشت اگه بشنوه.
جوابش با مکث میاد:
_با این که همش دل تو می شکنه بازم دوستش داری؟
لبخند محوی روی لبم میاد و می نویسم:
_از کجا می دونی چند بار دلم و شکسته؟
_حدس زدم،جواب سؤالمو ندادی!
بدون فکر تایپ می کنم:
_عاشق که بشی،به راحتی متنفر نمیشی شازده.
_اگه متنفر باشی چی؟به راحتی عاشق میشی؟
تلخی پیامش رو خیلی خوب می چشم،صادقانه جواب می‌دم:
_نه.
پیام دوم رو غیر ارادی تایپ می کنم:
_ولی امیدوارم که بشه.

منتظر می مونم اما وقتی جوابی نمی ده خودم پیام دوم رو می فرستم:
_چه خبر؟
جوابش با مکث میاد:
_منم امروز دل یه نفر و شکستم.
لبخند تلخی می زنم،پس می دونست؟
_چرا شکستی؟
توی پیامی که میده خیلی خوب درموندگی رو حس می کنم:
_نمی دونم.
این بار منم که خیره به پیامش مکث می کنم و اونه که دومین پیام رو می فرسته:
_به خاطر اونی که دلت و شکست خیلی گریه کردی؟
روی سؤالش مکث می کنم،آره گریه کردم.گریه م زمانی شدید شد که ساعت دوازده شب اومد خونه و من چشمام رو بستم تا حداقل بهم سر بزنه اما در اتاق باز نشد که نشد .
در جوابش با دنیایی از حرف و دلخوری می نویسم:
_خیلی…
_می خوای انتقام اشکاتو بگیری؟یا انتقام دل شکسته تو؟
نمی دونم چرا این سوال و پرسید! اما جواب می‌دم:
_نه،اتفاقا برعکس!می خوام خوشحالش کنم.
واقعا هم می خواستم خوشحالش کنم،با نبودنم مطمئنا خوشحال تر بود .
_آرامش؟
پیامش که میاد نگاهم رو به صفحه می دوزم،توانایی جواب دادن ندارم برای همین منتظر می مونم،پیام بعدیش میاد:
_معذرت می خوام.
حریم ناشناسمون رو با زدن این حرف می شکنه. حالا دوباره آشنا شدیم.جواب میدم:
_مهم نیست.
علارغم میلی که برای حرف زدن باهاش دارم پیام دوم رو می فرستم:
_شب بخیر .
_دیگه گریه نکن.
حتی توی پیام هم دستور میده،چی میشه از غرورت کم کنی؟
نگاهم روی پیام بعدیش ثابت می مونه:
_شب بخیر،خوب بخوابی.
زیر لب زمزمه می کنم:
_آرزوهای محال می کنی برام.با وجود کابوس هام حتی می ترسم به آغوش خواب پناه ببرم.اونم منو پس می زنه!
* * * * *
نگاهی به ساعت می ندازم،نیم ساعت از رفتن هامون می گذره.انگاری وقت رفتن فرا رسیده!
از روی تختم بلند می شم و به سمت اتاقش قدم برمیدارم.
از حجم التهاب بغضِ توی گلوم مرزی تا خفگی ندارم.من دلم رفتن نمی خواد،موندن می خواد.دلم موندنِ با اجبار نمی خواد،دلم یک کلمه ی از ته دل می خواد،بمون!
در اتاقش رو باز می کنم و همون اول راه می ایستم،نفس عمیقی می کشم.مشامم پر میشه از عطر مردونه ای که هوش از سر منِ عاشق می بره اما زمانی که سرم تکیه داده روی سینه ی امن هامون باشه.
این عطر پیچیده شده توی هوا برای،دل عاشقم کمه،خیلی کم.
وارد می‌شم.بغضم نمی شکنه،بزرگ تر میشه.اون قدر بزرگ که راه نفسم بند اومده.چی میشه سر برسه و بگه نرو؟ خواسته ی زیادی دارم می دونم اما منم آدمم،برای اولین بار دل بستم چرا باید دلم بشکنه؟
به سمت تختش میرم،تصورش می کنم در حالی که دستش روی چشم هاشه خوابیده. لبخندی به تلخی حال اون لحظه م روی لبم می شینه.
نزدیک می شم و دستم رو نوازش گرانه روی بالش می کشم.
دراز می کشم و سرم رو بین بالشش فرو می برم.طلسم بغض شکسته میشه،صورتم پر می شه از اشک هایی که از سر دلتنگیِ.نرفته دل تنگم و وای به حال من که قراره دوری از هامون رو طاقت بیارم.
با تمام وجود نفس می کشم تا این عطر یادم بمونه،اشک هامم روی این بالش به یادگار می ذارم شاید،حس کنه و دلش حتی برای یک دقیقه تنگ بشه.
می‌شه روی این تخت بخوابی و برای چند دقیقه هم شده به من فکر کنی هامون؟
صدای ویبره ی موبایلم هشدار دقیقه های پایانی رو می‌ده. از جیبم بیرون میارمش و به پیام مارال نگاه می کنم:
_جلو درم.
به سختی نفسی راست می کنم و بلند می شم،خیره به تخت هامون زمزمه می کنم:
_من برات حکم سربار داشتم اما تو،همه چیز من بودی.
به یاد دو شبی که روی این تخت خوابیدم زهرخندی می زنم و پشت می کنم به تمام خاطرات خوب و بد.کاش حداقل بودی و بدرقه م می کردی،ای کاش!
* * * *

در رو می بندم و بی رمق به سمت مارال میرم،سوار میشم.نگاهی به صورتم می ندازه و می‌گه:
_هنوز هیچی نشده فاز آدمای عذادار و گرفتی،مطمئنی می تونی دووم بیاری؟

سرم رو به صندلی تکیه میدم و می‌گم:
_وقتی رسیدیم ترمینال خبرم کن .

_نمی خوام ببرمت ترمینال.
سرم رو به سمتش بر می گردونم،نگاهش رو ازم می گیره و استارت می زنه و در همون حال میگه:
_یکی از فامیلامون قراره بره نیشابور،گفتم تو رو هم ببره.
فقط سرم و تکون دادم،اون لحظه برام مهم نبود با چی قراره برم،حتی شده پای پیاده!چه فرقی می کرد وقتی مقصد دور شدن از هامون بود ؟

مسیر کمی رو طی می کنه و در نهایت ماشین رو توی یکی از کوچه های محله ی خودمون پارک می کنه.
به سمتم خم میشه و از داشبورد پاکتی رو در میاره و به سمتم می گیره و می‌گه:
_این مال توئه.
پاکت رو از دستش می گیرم و باز می کنم،یه موبایل،مقداری پول و کارت بانکی…

متحیر میگم:
_این چیه مارال؟
نگاهش رو ازم می دزده و جواب می‌ده:
_قرض.برای این مدت که…
وسط حرفش می پرم و با سرزنش میگم:
_به هامون گفتی نه؟
توی همین ثانیه بغض بدی به گلوم هجوم میاره،ادامه میدم:
_گفتی و اونم اینا رو داد تا برم آره؟همون یه ذره غروری که داشتمم به باد دادی مارال.
به صدد توجیه کارش میگه:
_نه آرامش،باور کن اینا…
پاکت رو روی پاش پرت می کنم و پیاده میشم،روی زبونم با عصبانیت حرف هایی جاری میشه که با قلبم تناقض داره:
_از همتون متنفرم،مخصوصا تو هامون… ازت متنفرم .

بی اعتنا به صدا زدن های مارال می دوم و اشک می ریزم،می دونست اما مانع نشد،می دونست اما راه و نشونم داد… نگفت نرو،نگفت بمون… جاده رو برام هموار کرد مبادا توی راه سختی بکشم و برگردم.
خیلی نامردی هامون،خیلی بی رحمی!

روی زمین پارک نزدیکِ خونه می شینم،رمق راه رفتن نداشتم.دلم مردن می خواست،دلم فقط و فقط مرگ می خواست. دیگه هامون هم درمونی برای من نبود،غرورم رو اون قدر لگد مال شده حس می کردم که دیگه نمی خواستم ببینمش،چقدر ساده و احمق بودم که فکر می کردم اگه برم نگرانم می‌شه و روز دوم پیدام می کنه.اما الان واقعیت مثل پتک توی سرم کوبیده شد،می دونست و به جای این که مانعم بشه راه رو نشونم داد !
صدای موبایلم روی اعصابمه،از جیبم بیرون میارمش و تماس مارال رو رد می ک زنم و در نهایت موبایلم رو خاموش می کنم.
حتی دوستم هم رازدارم نبود،حتی اونم به خاطر اینکه توی زحمت نیوفته همه چیز رو لو داد مبادا پولی ازش بگیرم یا مزاحم عمش بشم.
دلم گرفته،از همه،از هامون از مارال از خودم …از بی کسیم،از این که حتی یک نفر هم توی این دنیا نیست تا بهش پناه ببرم.
صدایی از اعماق ذهنم قصد نابود کردن مغزم رو داره،صدایی که حقیقت رو توی سرم فریاد میزنه.
_همه ی اینا حقته،اگه از اول پای جرمی که کرده بودی می ایستادی،اگه با حماقتات یه پسر رو به حریمت راه نمیدادی،اگه برای تبرئه ی خودت مادرت رو گناهکار نمی کردی الان حداقل وجدان آسوده ای داشتی.
سرت بالا بود پای اشتباهت ایستادی،خریت پشت خریت کردی!
اشک هام رو با پشت دست پاک می کنم و زیر لب به خودم اولتیماتوم میدم:
_بسه احمق،دیدی که هامون هم تو رو نخواست.برای یک بار هم شده درست ترین کار و انجام بده! بلند شو و از همه ی کسایی که می شناسی دور شو! گاهی اوقات تنهایی دلچسب تره،حداقل برای منی که هیچ کس رو توی این دنیا ندارم.
* * * * * *
دستی سر شونه م می شینه،سرم رو بالا می گیرم و چشم های ملتهبم رو به پسر بچه ای می دوزم که کنارم ایستاده.
لبخندی می زنه،دست کوچیکش روی صورتم می شینه و اشک هام رو پاک می کنه،متحیرم از کارش که پلاستیکی و به دستم میده و می‌گه:
_این مال توئه خاله!
نگاهم به پلاستیک کشیده میشه و با صدایی خش دار می پرسم:
_کی اینو بهت داد ؟
جواب سوالم رو نمیده،خم میشه گونه مو می بوسه و شروع به دویدن می کنه،نگاهم تا لحظه ی آخر بدرقه ی این پسر بچه ی ریزه میزه میشه.
دقیقا تا لحظه که چشم هام دیگه اثری ازش نمی بینن.
کی بود؟چرا اومد ؟ چرا رفت؟
نگاهم رو به روی پلاستیک سوق می دم،با پشت دست اشکام رو پس می زنم و سر پلاستیک رو باز می کنم.
چشمام قفل چادر گل دار آشنایی میشه و ذهنم به گذشته سفر می کنه.حدودا یک سال پیش ماه رمضون برای افطار به حرم دعوت شده بودیم و من نمی خواستم که برم چون اون روز تولدم بود،دقیقا تولد هفده سالگیم که توی ماه رمضون افتاده بود و حسابی کفرم رو در آورده بود .
صحنه ها جلوی چشمم جون می گیرن و من خودم رو می بینم که بغ کرده روی صندلی توی حیاط نشستم و به تولد مزخرفم لعنت می فرستم.
برای لحظه ای سرم رو بالا می گیرم و نگاهم به نگاه هامون قفل میکنه.
از پنجره ی اتاقش دقیقا همون طبقه ی سوم به من نگاه می کرد،از تمام عالم کفری بودم،نگاهم رو با غیظ از هامون می گیرم و مصرانه به گل های رنگی باغچه خیره میشم.
طولی نمی کشه که روبه روم می بینمش،از بالا اومده بود توی حیاط،با یه بسته توی دستش.
صندلی روبه روم رو کنار می کشه و بسته رو مقابلم روی میز می ذاره.
کنجکاوانه می پرسم:
_این چیه؟
لبخند محوی روی لب های خوش فرمش می درخشه،جز معدود بارهایی بود که هامون باهام مهربون شده،هر چند مهربونیش هم حد و مرز داشت چون مثل همیشه با همون جدیت کلامش می گه:
_یه کادوی تولد.
از شنیدن اسم کادو چشمام برق می زنه،بسته رو می کشم و هیجان زده بازش می کنم،با دیدن چادر نماز سفید با گل های رنگی لبخندم محو می‌شه و گرفته نگاه می کنم ،به اخمام توجه نمی کنه و میگه:
_یکی مثل همین و برای هاله خریدم،یاد تو افتادم تا حالا با چادر ندیدمت اما می دونم که بهت میاد.مامانتم گفت که امروز تولدته و حرم دعوتین،گفتم بهت بدم شاید دلت خواست توی حرم بپوشی.

از این که با من مثل بچه ها حرف میزنه عصبانی تر میشم.
بدون اینکه کادوش رو بردارم با غیظ بلند میشم و با چشم غره و لحن ناملایمی میگم:
_اولا که من بچه نیستم با این حرفا خرم کنی فکر کردی حالیم نی مامانم تو رو پر کرده بیای روی من نصیحتاشو خالی کنی؟ثانیا نیاز به کادوی جنابعالی ندارم این چادرم بده به هر کی که دوست داری.

* * * * *

* * * * *
میون گریه می خندم،هنوز این چادر رو نگه داشته،همون طور نو مثل روز اول!صداش دوباره توی سرم می پیچه:
_گفتم این چادر و بهت بدم شاید دلت خواست توی حرم بپوشی .

تمام دلخوری هام از هامون پر می کشه،دوباره عاشق میشم.حسم از نو متولد میشه و پا می گیره.این بار ریشه ش عمیق تر می شه و کل قلبم پر میشه از هامون.
منظورش رو از این چادر خوب درک می کنم،بلند میشم. می دونم حواسش بهم هست،همین اطرافه و زیر نظرم داره.
می دونم با وجود اون کسی نمی تونه بهم آسیب بزنه،می دونم یه کوه پشت سرمِ.استوار و محکم!
هنوز نبخشیدمش،هنوز ازش دلخورم،هنوز هم اگه نزدیکم بیاد با سیل حرفام غرقش می کنم اما هنوز عاشقم،هنوز دلم رو دستش گرو دادم.هنوز هم دلباخته م .
پلاستیک رو برمیدارم،حرم به خونه ی ما نزدیک بود،دقیقا با سه خیابون فاصله.
بعد از مدت ها نگاهم خیره به تلاطو گنبد و بارگاه امام رضا به سمتش قدم برمی دارم.
شرمنده م،خجالت زده م،اما حس می کنم منتظرمه. حس می کنم دارم به سمت آشنایی قدم برمیدارم که مدت هاست ازش غافلم اما اون الان با مهربونی آغوشش رو به روم باز کرده.
هامون آرامشش رو این جا پیدا کرد،دور دنیا رو چرخ زد و باز هم پابوس امام رضا موند.من اما همسایه ش بودم،نزدیکش بودم و غافل دنبال ذره ای آرامش می گشتم.
نزدیک حرم که می رسم چادر رو روی سرم می ندازم،هر قدمی که برمی دارم دلم می لرزه،وجودم از حسی ناب پر میشه.
لحظه ی بازرسی بدنی انگار زن چادر پوشیده حالم رو می فهمه،لبخندی بهم می زنه و میگه:
_التماس دعا !
اون که نمی دونست من گناهکارم،نمی دونست من کارم لنگه،دلم آشوبه.نمی دونست من از امام رضا رو برگردوندم و حالا درمونده به سراغش اومدم .

وارد میشم و چشمم محو گلدسته ها میشه،قدم بر می دارم و سلام میدم،قدم برمی دارم و سرم رو بالا می گیرم.باید سرم پایین باشه اما بالاست چون حس می کنم امام رضا قبولم کرده،منو بخشیده.منتظرمه!
من چطور تونستم به این بهشت ترش رویی کنم و سربرگردونم؟غافل بودم؟جاهل بودم؟الان چی؟
اگه هامون اون چادر رو برام نمی فرستاد،یادم میوفتاد که توی شهر من یه منبع آرامش هست؟ منبعی که من دربه در دنبالش بودم .
با پرس و جو از دو نفر خودم رو به ضریح می رسونم. خلوته اما همون جمعیت برای پافشاری رسوندن دستشون به ضریح کافین تا عقب نشینی کنم و گوشه ای بایستم.
خیره بشم به ضریح طلایی و دست هایی که به سمتش دراز شده و بغضم بشکنه،اشک بریزم و گله کنم،اشک بریزم و حرف بزنم،اشک بریزم و درد و دل کنم.
این که حس کنم یکی با جون و دل به حرف هام گوش میده،تنها کسی که دست به دامنش بشم و امید داشته باشم گره ی کارم رو باز می کنه!
گره ی کارم این حس عذاب وجدانی بود که از مرگ هاکان نصیبم شده ،عذابی که از محکوم شدن مادرم دارم،گره ی کارم هامون بود،هامونی که در عین حمایت هاش نشون میداد براش بی اهمیتم،اون لحظه از ته دل آرزو کردم نصف اندازه ای که دوستش دارم دوستم داشته باشه.
مطمئنم همون قدر از دوست داشتن هامون منو خوشبخت ترین دختر عالم می کنه.
حالا که انقدر عاشق شدم،حالا که لیلی شدم برای مردی که مجنون نیست،دلم یه احساس پاک دو طرفه می خواد،خستم از عشق یک طرفه ای که سرانجام نداره.
نمی دونم چقدر اشک می ریزم،چقدر حرف می زنم،تنها چیزی که می دونم اینه که سبک شدم.
انگار یه بار بزرگی رو بعد از ساعت ها پیاده روی از روی دوشم به زمین گذاشتم.
هامون این آرامش رو خیلی وقتِ که پیدا کرده بود،فهمیده بود آشوبم و بهم راه نشون.
هر چند بارها و بارها نشون داد و من رو کج کردم اما این بار من دلی داشتم که پر بود از غم،از آشفتگی،از پریشونی…
این جا برام حکم مسکن داشت،مسکنی که تجویز هامون بود.تجویز معجزه گری که بدجوری روی زخم ها اثر کرد.
* * * * * * *

با نفسی راست شده از قسمت ضریح بیرون میام و به سمت باب الرضا برمی گردم.
دلم می خواست ساعتی اونجا بشینم،حالا که جایی هم برای رفتن نداشتم.
با این که آفتاب زده بود اما هوای امروز سوز داشت،انگار پاییز داشت خودی نشون می داد و حالا با این سرمای بی موقع اندامم رو به لرز آورده بود.
مخصوصا صورتم که حالا به خاطر اشک های خشک شده سرمای بیشتری به خودشون جذب می کردن.
بی اعتنا روی یکی از فرش های صحن می شینم و به گلدسته ها خیره میشم،به آدم ها،به خادم ها… به زن هایی که دارن نماز می خونن،یا مردهایی که دارن سلام می کنن،به دختر های جوونی که کمی اون طرف تر دست جمعی زیارت عاشورا می خونن.
به همه نگاه می کنم تا خودم رو فراموش کنم،خیره به یه دختر بچه م که روی خودش آب ریخته و حالا منتظر توبیخ مادرشه،در حالی که ته دلم نگران اون دختر خوشگلم کسی کنارم می شینه.لحظه ای نمی گذره که شنیدن صدای مردونه ای کنار گوشم،تمام نیروم رو تحلیل می بره.
_چادر بهت میاد.
سرم رو با تاخیر برمی گردونم.دیدن هامون اون لحظه کنارم غیر منتظره ترین اتفاق بود،نگاهم روی طرح لبخند روی لبش ثابت می مونه.لبخندی کمرنگ و مردونه!
زبونم از گفتن هر حرفی قاصره،حالم رو می فهمه و خودش آغاز کننده ی صحبت می‌شه:
_حالت بهتره ؟
انگار تازه به خودم میام،این مرد همون مردیه که می خواست من رو راهی کنه.
اخمام در هم میره،می خوام بلند بشم که مچ دستم رو می گیره و مانع میشه. من جلوی هامون مثل یک کتاب باز شده م که اون خط به خطم رو حفظه! می دونه اون لحظه به چی نیاز دارم،می دونه می خوام چی کار کنم،می دونه دلم از چی پره!
اون می دونه و لعنت به من که تا این حد جلوش کم آوردم.
حینی که تقلا می کنم دستم رو از دستش بیرون بکشم با غیظ می گم:
_ولم کن.
ته دلم با غصه ادامه میدم:
_هر چند ول کردی .
به عصبانیتم هم لبخند می زنه،امروز هر دو حال عجیبی داریم،نه من اون آرامش دل گرفته م،نه هامون اون هامون غضبناک و عصبانی!
این حرم با دل آدم ها چی کار می کرد ؟
دل گرفته نیستم اما دلخورم،اندازه ی وسعت دنیا از این مرد دلخورم.
دستش رو از روی مچم سر میده و این بار کف دستم گرمای دستش رو لمس می کنه.
محو میشم،غرق میشم توی سیاهی چشماش و فراموش می کنم دلخورم.عاشقی چقدر احساس مزخرفی بود،من الان دلم جنگ می خواست نه صلح !
فشاری به دستم وارد می کنه و زمزمه وار میگه :
_از این دلخوری که خواستم بری؟
انکار نکرد،لعنت به این دل که این قدر سرد و گرم میشد.
لعنت به من که با یه عکس العمل هامون به عرش می رفتم و با یه حرفش سقوط می کردم.
لعنت به دلی که بی تکلیف معلق مونده بود،جایی بین زمین و آسمون!
ولی چرا اون اعماق دلم منتظر یه داستان بود؟یه داستان که دور باشه از احتمالات من!مثلا این که هامون نخواسته،همه چیز فقط فکر و خیال من بوده.
دودمان همون آرزوی ته دلم هم با این حرفش به باد رفت. اون می خواسته من برم! همین.
دلخور سرم رو می گردونم و بغض کرده به روبه رو خیره میشم.
دستش زیر چونم می شینه،به آرومی وادارم می کنه نگاهش کنم.الان که دلم شکسته مهربون شده؟شاید هم دلش سوخته.من حالم از هر چی ترحمه بهم می خوره.
نگاهش به اشک روی گونه م ثابت می مونه.همیشه اخم جزئی از صورتش بود،الان با اون لبخند محو روی لب هاش دلبری می کنه.
با انگشتش روی گونه م می کشه و اشکم رو پاک می کنه.اشک دیگه ای مشتاق نوازش دستش میشه و با سرعت دوباره گونه م رو خیس می کنه.
به مرادش می رسه و اون هم نیمه ی راه توسط دست هامون خشک میشه. خیره به صورتم زمزمه می کنم:
_این اشک ها برای چیه؟
دلم می خواست با فریاد اینقدر بزنمش تا نپرسه،تا فهمش سرجاش بیاد و حالیش بشه این اشک ها به خاطر اونه.
نگاه غضبناکم رو خیلی خوب درک می کنه،مثل همیشه زمزمه می کنه،عادت نداشت با صدای بلند حرف بزنه و من تمام حواسم رو پی لب هاش می برم تا تک تک کلماتی رو که به زبون میاره بشنوم:
_مگه نگفتم هر چی که شد حرف بزن؟نگفتم سکوت نکن؟الان چرا ساکتی؟

لبم به پوزخندی طعنه آمیز باز می‌شه،عصبانیت از تک تک حرف هام هویداست.
_حرفی مونده؟مگه نخواستی برم پس این جا چی کار می کنی؟
_تو خودت خواستی بری.
خون توی رگ هام می جوشه،انقدر درک کردن من سخت بود؟ هر چند می فهمید و داشت باهام بازی می کرد.این و خیلی خوب از چشماش می خونم.
جوابش رو با دلخوری میدم:
_تو هم فهمیدی و گفتی به سلامت،اگه انقدر توی زندگیت اضافی بودم چرا زودتر نگفتی؟درست که دوستت دارم اما اگه می گفتی برو می رفتم،به اجبار نمی موندم!

نگاه معنادارش رو با نفوذ به چشم هام می دوزه.
_من گفتم تو توی زندگیم اضافی؟
_اگه نبودم این کار و باهام نمی کردی،راه و نشونم نمیدادی که زودتر برم!

نفسش رو با صدا از قفسه ی سینه ش بیرون میده،دوباره نگاهش رو به نگاهم قفل می کنه و این بار جدی و مستحکم جوابم رو می‌ده:
_من یه پسر بیست ساله نیستم که از روی احساسم تصمیم بگیرم آرامش.توقع داشتی بگم نرو،ولی من خواستم بری چون به نفعته یه مدت از من دور باشی.
گفتم یه مدت، نه همیشه.دور باشی چون نیاز داری حس استقلال رو بچشی،نیاز داری بزرگ بشی.نیاز داری توی تنهایی فکر کنی!آره می تونستم جلوتو بگیرم بگم نرو حبست کنم توی اون خونه تا خیال خودم راحت تر باشه،از کارم نزنم تا دنبال تو بیوفتم اما خواستم بری چون یاد بگیری روی پای خودت وایستی.این که بزرگ بشی! من نمی تونم تا آخر عمر مثل یه بابا مراقب تو باشم چون من بابات نیستم.قبول،شوهرتم وظیفمه تکیه گاه باشم.اما تکیه گاه بودن تا پدری کردن فرق داره،فرقش زمین تا آسمونه!
گفتم برو ، نه تو اضافی بودی نه من دلم راضی به رفتنت بود اما صلاح دونستم یه مدت از من دور باشی تا بهتر تصمیم بگیری.حس کنی مستقلی،تنها نه… هیچ وقت تنها نیستی،هر وقت سر برگردونی و به پشت سرت نگاه کنی من هستم… چون قول دادم که باشم. ولی وقتی حرف رفتن زدی خواستم راه تو باز کنم تا خودت تصمیم بگیری،الان هم چه بری چه بمونی من به تصمیمت احترام می ذارم.

حرفاش منطقی بود،اما دوای درد من نبود.منطق اون با منطق من فرق داشت!منطق من می گفت علارغم همه چیز باید همون اول نظر من و می پرسید،وقتی فهمید باید می گفت نه الان!
اون مرد بود اما من زن بودم،احساسم قبول نمی کرد پس زده بشم حالا به هر منطقی.
دلخور زمزمه می کنم:
_من می خوام برم،اما نه جایی که تو برام تصمیم بگیری.میرم و تو هم حق نداری دنبالم بیای.

دوباره همون لبخند کمرنگ روی لب هاش خودنمایی می کنن،چرا می خنده تا حس کنم منو جدی نمی گیره؟
با همون چشمای خندون نگاهم می کنه و می‌گه:
_یعنی می خوای مجازاتم کنی؟بری و منم در به در دنبالت خاک شهر و الک کنم و وقتی پیدات نکردم آشفته و حیرون سر به بیابون بذارم؟

از حرف و لحن شوخش برای بیان این فانتزی قشنگ خنده م می گیره.چقدر خوب فهمید دلم چی می خواد!
نگاهش روی طرح لبخند روی لب هام ثابت می مونه،با مکث حرفش رو جدی درست مثل همیشه ادامه میده:
_این زندگی واقعیه آرامش،قصه نیست .
آهی می کشم و زمزمه می کنم:
_کاش بود.

_اون موقع زندگی کردن لطفی نداشت،چون تو می دونستی آخرش چی می‌شه.

تلخ جواب می‌دم:
_الانم می دونم.
منتظر نگاهم می کنه و من ادامه میدم:
_تهش من می مونم و یه تنهایی مطلق،آخر هم توی همون تنهایی می میرم.

انگار امروز تمام حرف های من براش حکم جوک رو دارن!لب هاش ثابتن اما چشماش می خندن و این کفرم رو در میاره.وقتی نگاه خصمانه م رو می بینه بی پروا خنده ی کوتاهی می کنه و با لحنی متفاوت از لحن جدی هر روزش میگه:
_وقتی بهت میگم بچه ای بهت بر می خوره اما من واقعا حس می کنم یه دختر کوچولو دارم که قصد بزرگ شدن نداره.

برعکس همیشه از حرفش ناراحت نمیشم،شاید چون توی لحنش می تونستم مهربونی رو تشخیص بدم.شاید هم به خاطر اون لبخند کمرنگ و جذاب.

نگاهم رو ازش می دزدم تا با زل زدن به صورتش بیشتر از این رسوا نشم.طولی نمی کشه که صدای بمش رو محکم و استوار نزدیک به خودم می شنوم:
_دختر کوچولو من تنهات نمیذارم،قول دادم که تنهات نذارم.

کلافه همون سوال تکراری رو که مثل موریانه به مغزم رسوخ کرده رو می پرسم:
_خوب تا کی؟ بالاخره یه روز خسته میشی.
سر تکون میده:
_آره خسته میشم،خیلی هم خسته میشم اما پای قولم هستم چون باید گندی که هاکان زده رو جبران کنم..

چرا نمی گفت منم در ازاش اونو کشتم و الان سزاوار تنهاییم؟به روم نمیاورد اما من حس می کردم که آینه ی دقش شدم.بی چشم و رویی تا چه حد؟

آهی می کشم و می‌گم:
_به خدا تا همین جاشم مردونگی کردی.از این جا به بعدش برو پی زندگیت من خودم یه فکری به حال خودم می کنم.اصلا هم از تو ناراحت نمیشم اتفاقا تا عمر دارم شرمندتم.

با شنیدن این حرف کلافه پوفی می کنه و بلند می‌شه.معلومه حرفام حوصله ش رو سر بردن .
سرم رو بالا می گیرم.دستش رو به سمتم دراز می کنه و می‌گه:
_بلند شو!

مردد نگاهش می کنم و با مکث دستم رو توی دست بزرگ و مردونه ش می ذارم و به کمکش بلند میشم.
نگاهی به صورتم می ندازه و می پرسه:
_یخ کردی،سردته؟
سری کج می کنم و جواب میدم:
_یه خورده.
دستم رو ول می کنه،نگاهش رو ازم می گیره و زمزمه می کنه:
_زودتر بریم تو ماشین.
لبخند تصنعی می زنم و به روی خودم نمیارم که چقدر دلم می خواست دستم رو فشار بده تا گرمای دستاش کل تنم رو گرم کنه.
پشت سرش میرم،به امام رضا سلام میده و از حرم خارج میشه. برمی گردم،نگاهی با التماس به گلدسته های حرم می ندازم و زمزمه می کنم:
_مرسی که بهم آرامش دادی،ای کاش دووم داشته باشه.هر چند از همین الان آشوبم!

پشت سر هامون از حرم خارج میشم،چادر رو از سرم می کشم و قدم هام رو تند تر می کنم. سر برمی گردونه و وقتی می بینه ازش عقب افتادم میگه:
_خیلی یواش راه میری.
چشم غره ای به سمتش میرم و جواب میدم :
_تو خیلی تند میری.

نگاهش رو به چشمای ملتهبم می دوزه،لبخند محوی می زنه و صدای بم و خش دارش رو به گوشم می رسونه:
_انگار خیلی گریه کردی.
مثل خودش تلخ می خندم و میگم:
_آره.اما اون پسر بچه رو به موقع فرستادی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.