خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲۰

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

_پیاده شو!
با صدای هامون به خودم میام و نگاهی به اطراف می ندازم،روبه روی بیمارستان بودیم و منِ غافل تازه متوجه شدم.از ماشین پیاده می شم،هامون بعد از قفل کردن ماشینش به سمتم میاد،یکی از اخلاق های دوست داشتنیش این بود که هیچ وقت راهش رو نمی کشید و بره.کنار به کنارش وارد بیمارستان میشم.هر کس که از کنارمون رد می‌شه،سلامی به هامون می کنه،جواب بعضیا رو فقط با تکون دادن سرش می ده،جواب بعضیا رو هم صمیمی تر.
طبقه ی سوم،جلوی اتاقی چند فاصله با اتاق خودش می ایسته،چند تقه به در می زنه و در رو باز می کنه.اول من وارد میشم و اون پشت سرم میاد،ستاره با دیدن ما از پشت میزش بلند میشه و با لبخند می گه:
_خوش اومدین.
سلامی می کنم و باهاش دست می دم،از حضور هامون اون جا معذبم اما چاره ای ندارم. دستی سر شونه م می ذاره و می‌گه:
_قبلا هم رفتی برای معاینه؟
سری تکون میدم و زمزمه می کنم:
_آره.
_بسیار خوب دراز بکش روی تخت.
سرم رو به سمت هامون می گردونم،اخم های در هم رفته ش رو که می بینم استرسم بیش تر می شه.روی تخت دراز می کشم،برعکس بار قبل هیچ هیجانی ندارم و تمام حواسم معطوفِ هامون و اخم های در هم رفتشه، به خواست ستاره دکمه ی مانتوم رو باز می کنم و بلوزم رو بالا می زنم،دوباره غافل از همه جا به هامون زل می زنم.
اون هم به من خیره شده،مثل همیشه هر دومون با نگاهمون حرف می زنه،اون از خشمش می گه و من از شرمندگی و عشقم می گم،تا اینکه صدای ستاره حواس هر دو مون رو پرت می کنه:
_باباش نمی خواین این کوچولو رو ببینید؟
موقعیت بدی بود،از صورت قرمز شده ی هامون هم مشخص بود وضعیت خوبی نداره.قدمی به جلو بر میداره و به صفحه ی سیاه و سفید نگاه می کنه.نگاهش هیچ احساسی نداره،ستاره هم این رو درک می کنه اما خبر از درد هامون نداره که با خنده می گه:
_چه بابای بداخلاقی!اون بچه حس می کنه باباش برای اومدنش هیچ ذوق و شوقی نداره ها .
انگار صدای ستاره رو نمی شنوه،همچنان به اون صفحه ی سیاه و سفید خیره شده،نگاهم به فک قفل شده ش میوفته و لب می گزم به خاطر حال خرابش.
انگار ستاره به وضعیت مشکوک می شه که نگاهش رو بین من و هامون می گردونه و سکوت می کنه.گفت پای اون بچه هستم اما هر بار با یادآوریش رگ غیرتش باد می کنه و چشم هاش پر میشه از حسی نا شناخته.
نگاهش رو پایین می ندازه و خش دار زمزمه می کنه:
_من توی اتاقمم کارت تموم شد بیا اون جا .
سری تکون میدم،از اتاق بیرون میره،ستاره متعجب می پرسه:
_انگار حال دکتر زیاد خوش نبود !
لبخندی با اجبار می زنم و جواب می‌دم:
_عادتشه زیاد احساساتش رو بروز نمیده.
سکوت می کنه،بعد از معاینه بهم کلی توصیه می کنه و برام برنامه غذایی می نویسه،اون طوری که گفت قند خون دارم و باید خیلی مواظب باشم،علاوه بر اون وزنم کم بود و باید تا موقع زایمان به خودم می رسیدم اما چطوری؟
کارم که تموم می‌شه،نسخه ش رو توی کیفم می ذارم و بعد از خداحافظی باهاش از اتاق بیرون می رم.
نفسی تازه می کنم و به سمت اتاق هامون می رم،چند تقه به در می زنم و وارد می‌شم.
می بینمش که پشت میز نشسته و بی حواس به نقطه ای نامعلوم خیره شده.
نزدیکش می شم و روی صندلی روبه روش می شینم.
نگاهش رو بهم می ندازه.ناخواه زیر لب می گم:
_معذرت می خوام .
نفس عمیقی می کشه و بی حوصله جواب می‌ده:
_برات تاکسی می گیرم برو خونه،من کار دارم نمی تونم برسونمت.
از لحنش دلم می گیره،دلخوریم رو به روم نمیارم و میگم:
_خوبی هامون ؟
پوزخندی می زنه.با طعنه می گه:
_چرا بد باشم؟زنم حامله ست،به زودی بابا میشم،یه مرد جز این چی می خواد؟ واقعا چرا باید بد باشم؟
_من متاسفم..
معنی دار نگاهم می کنه:
_اونی که باید متاسف باشه زیر یه خروار خاکه،اونی که باید می بود و جبران می کردم الان مرده،حالیته؟من این وسط چه کارم؟کیم؟ چیم؟
می خنده،خنده ای که برام از گریه دردناک تره:
_یـه مترسک سر جالیز،یه بی غیرت.
نگاهم رو به چشم های قرمزش می ندازم و از ته دل می گم:
_خیلی مردی.
خنده ی طعنه آمیزش پررنگ تر میشه،کلامش طعم زهر داره:
_مَـــرد؟ کدوم مردی پای بچه ای وایمیسته که زنش از یکی دیگه حامله شده؟من اگه مرد بودم،باید می کشمت.
_می دونی که تقصیر من نبود مگه نه؟
به چشمام زل می زنه و جواب می‌ده:
_ناموس این حرفا حالیش نیست.
_خوب این وسط تکلیف من چیه؟اگه هر دختری مثل من وقتی این اتفاق براش میوفته رو بکشن،اون وقت جزای اون مردایی که این کارو کردن چیه هامون؟
_مجازات هاکان رو خودت بریدی،سخت هم بریدی.
بی طاقت بلند می شم،وقتی جفتمون عصبی بودیم بهتر بود که یک نفر کوتاه بیاد،چون اگه بحث ادامه پیدا می کرد نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و بی شک تن صدام بالا می رفت و حرف هایی رو توی صورتش فریاد می زدم که بعدا خودم رو پشیمون می کرد .

هر چی که باشه هاکان برادرش بود،من کی بودم؟یه دختر قاتل.مسلما هامون هم یک جا هوای برادرش رو می کرد و دست از حمایت من برمی داشت.
انگار دلخوریم رو می فهمه،نفسش رو با کلافگی بیرون میده،بلند میشه و به سمتم میاد،سرم رو پایین می ندازم،روبه روم می ایسته،بر خلاف همیشه اصراری نداره تا نگاهش کنم و در همون حال حرفش رو می زنه:
_خود تو بذار جای من.می دونم بی گناهی اما اون بچه هر بار مثل خار توی چشمم می ره،فکر این که هاکان و تو ….
سکوت می کنم،حتی نفس هم نمی کشم تا ادامه بده،ادامه بده و بگه فکر این که با هاکان بودی دیوونم کرده،بگه دلم راضی نمیشه به اون بچه چون روت تعصب دارم،اما حرفش اون طوری که من می خوام ادامه پیدا نمی کنه:
_از حرفام تعبیری جز ناموس پرستی نکن،حتی وقتی زنم نبودی مثل هاله روت غیرت داشتم نمی خواستم به بیراهه بری،اما الان ناموسمی،یک طرف تو،طرف دیگه برادرمه که نیست،نیست تا مجازاتش کنم،سیلی بهش بزنم و یه تف جلوی پاش بندازم و از بی ناموسیش بگم،نیست چون تو اونو کشتی.حالم رو بفهم! درکم کن.وسط این میدون موندم و کم آوردم.به ولله کم آوردم آرامش.
درکش می کنم،خیلی زیاد درکش می کنم و این بار چشمام به خاطر اون می بارن،دلم به خاطر اون می گیره.
نگاهش روی اشک چشمم ثابت می مونه،گرفتگی صورتش بیشتر می شه و زمزمه می کنه:
_معذرت می خوام.
چقدر مرد بود که عذر خواهی می کرد در عین حالی که مقصر نبود،فقط آشفته بود.
لب هام می لرزن،می خوام تمام حرف هام رو بزنم اما از بین حنجره م فقط یک کلمه بیرون میاد:
_هامون…
منتظر نگاهم می کنه،قدمی که می خواستم به جلو بردارم تا بغلش کنم رو به عقب بر می دارم،چشمام رو همچنان از چشماش می دزدم و آهسته میگم:
_من میرم.
مچ دستم رو می گیره،نگاهش رو به ساعت می ندازه و می‌گه:
_ده دقیقه صبر کن،یه کاری دارم.بعد با هم می ریم.
سری تکون می دم ،نگاهش رو ازم می گیره و بی حرف از اتاق بیرون میره،روی صندلی می شینم و سرم رو بین دست هام می گیرم.
من درد داشتم،هامون هم درد داشت،هر کدوم به نوع خودش.من مادرم رو راهی زندان کردم تا تبرئه بشم،اون خواست برای بچم پدری کنه تا اشتباه هاکان جبران بشه.
حالا مرد ناموس پرستی مثل هامون اون قدر درمونده شده که نمی دونه به یقه ی کی چنگ بزنه و ازش حساب بگیره.
اشکام مهار شدنی نیست،دلم بدجوری گرفته.دلم بدجوری می سوزه برای روزهایی که داره به این تلخی می گذره،روزهایی که اسمش جوونی اما دلم رو پیر کرده.تا همین جا هم کم آوردم.
من یه دختر لوس و از خود راضی چقدر دیگه می تونستم دووم بیارم؟خدایا قبول که ناشکری کردم،بزرگیت رو جدی نگرفتم،این همه مجازات حقمه؟یه روز خوش ندیدن حقمه؟
سرم رو بلند می کنم،کاش خودم برمی گشتم.حداقل کمتر با دیدن هم دیگه عذاب می کشیدیم.
سرم رو می گردونم و نگاهم به قاب عکس روی میزش میوفته،اشک هام رو با پشت دست پاک می کنم و بلند میشم.به سمت میزش می رم و قاب عکس رو برمی دارم.
یه عکس از هامون،هاکان و هاله.هر سه می خندیدن،نگاهشون می خندید،چشم هاشون می خندید انگار هیچ غمی نداشتن .
به تصویر هامون خیره میشم،تفاوتش با الان ته ریش روی صورتش بود،الان با ریش چهره ش هزار درجه تا این عکس تفاوت داشت.موهاش کم و نگاهش می خندید،لبخندی روی لبش بود،برعکس الان که مدام اخم داره و گرفته ست.
نگاهم از هامون به هاکان میوفته،به چشم های آبی تیله ایش که همیشه شیطنت داشت.دستم رو روی شکمم می ذارم و با فکر این که الان بچه ی این مرد توی شکممه،لرز بدی وجودم رو در بر می گیره.
اگه پسر باشه و به هاکان بره چی؟اصلا اگه دختر باشه و سرنوشتش شبیه من باشه چی؟
با غم خطاب به هاکان می گم:
_کاش هیچ وقت اون کار و نمی کردی.الان من با این بچه چی کار کنم هاکان ؟
عکس همچنان خندونه اما دیدِ من تار شده.
_یک شب،حتی یک ساعت عذاب وجدان گرفتی؟دلت سوخت؟
کاش جواب بده،اما همچنان لبخندش توی قاب عکس بهم دهن کجی می کنه.با بغض ادامه میدم:
_خیلی نامردی،اما برادرت برعکس تو داره مردونگی رو در حقم تموم کرده.داری می شنوی نه؟ تو نامردی کردی و هامون داره جبران می کنه.

بیشتر از این توان نگاه کردن به اون دو تیله ی آبی رنگ رو ندارم،منو یاد بدترین شب زندگیم می ندازه،بدترین شبی که با همین چشم ها،با نگاهی مخمور و آلوده به ### سپری شد.
قاب عکس رو برعکس روی میز می ذارم،به سمت در اتاق میرم که زودتر از اقدام من باز می‌شه.
محمد در حالی که لب هاش باز به گفتن حرفی بود داخل میاد و با دیدن من حرفش رو نگفته تموم می کنه.
دستم رو زیر چشمم می کشم و آهسته سلام می کنم .
سرش رو پایین میاره و به صورتم نگاه می کنه،جواب سلامم رو نمیده و با شک می گه:
_گریه کردی!
من هم از جواب دادن سر باز می کنم و حینی که می خوام از کنارش عبور کنم میگم:
_نه.
سد راهم میشه و این بار مطمئن میگه:
_چرا،گریه کردی چی شده؟
دلم می خواست داد بزنم به تو چه اما نگاه نگران و برادرانه ش پشیمونم می کنه.نمی تونم بی حوصله گیم رو از لحنم پاک کنم و جواب میدم:
_چیزی نیست،باور کن!فقط اگه اجازه می دی برم! عجله دارم.
خیره بهم زل می زنه اما حالم رو درک می کنه،از جلوی در کنار میره و با این وجود میگه:
_به نظرم با این حال نرو،صبر کن هامون بیاد.
در رو باز می کنم و می‌گم:
_پایین منتظرش می مونم.
اجازه نمیدم حرفی بزنه و از اتاق بیرون می رم،دکمه ی آسانسور رو می زنم،در که باز می‌شه وارد میشم و همون لحظه،پسری با عجله خودش رو به آسانسور می رسونه و نفس زنون میگه:
_ببخشید .
چیزی نمی گم و دکمه ی طبقه ی اول رو می زنم،از این که توی آسانسور فقط نا دو نفریم معذبم مخصوصا وقتی نگاه پسر روم سنگینی می کنه،به عادت هامون نیم نگاهی از گوشه چشم بهش می ندازم. ظاهر معقولی داشت اما نگاهش اصلا خوب نبود به معنای واقعی هیز بود.گوشه ای ترین قسمت آسانسور می ایستم که می گه:
_گریه کردین،خدا بد نده!
حتی نگاهشم نمی کنم،این جماعت مزاحم دیگه برام جذابیتی نداشتن،حتی با وجود سکوتم از رو نمیره و دوباره می گه:
_دیدمتون از اتاق دکتر صادقی اومدین،جراح مادرم بودن.نگران نباشید دکتر خوبیه،حتما مشکلتون رفع می شه.

ته دلم پوزخند می زنم به حال این پسری که نمی دونست کی رو داره به کی معرفی می کنه.
آسانسور می ایسته زودتر پیاده میشم،نگاهم به هامون میوفته که مشغول صحبت با یکی از پرستارهاست.
مسیرم رو به سمت خروجی کج می کنم که حضور پسر رو کنار خودم حس می کنم:
_من راننده تاکسیم،اگه ماشین ندارین برسونمتون.
توقف می کنم،در واقع اگه کل راه رو پیاده می رفتم حاضر نبودم زیر نگاه سنگینش باشم،کلافه جواب می‌دم:
_شما برید.
نمی دونم از رفتار من چه تعبیری می کنه که لبخند می زنه و می‌گه:
_ای بابا تعارف می کنید ؟
نمی دونم باید چی بگم تا هم شأن خودم حفظ بشه و هم این پسر دست از سرم برداره.
سرم رو با ناچاری برمی گردونم،با این که نمی خواستم با هامون چشم تو چشم بشم اما بهش نیاز داشتم.
از شانس بدم همچنان مشغول صحبت با پرستاره و حواسش به این سمت نیست.
بی خیال جواب دادن به پسره به سمت هامون می رم،نزدیکش که می رسم بالاخره نگاهش بهم میوفته.
با کمی من و من می گم:
_من دارم می‌رم.
سنگینی نگاه پرستار رو روی خودم حس می کنم،اخم های هامون با شنیدن این حرف در هم میره،پرونده ی دستش رو به پرستار میده،پرستار جوونی که بیشتر از اون کنجکاوی نمی کنه و با یک ببخشید فاصله می گیره. اون که میره هامون خشک جوابم رو می‌ده:
_با هم میریم.
_مزاحم کار تو نمیشم.
چیزی نمی گه اما با نگاه تند و تیزش من رو هم خفه می کنه.از اون جا موندن کلافه شدم، آهسته میگم:
_بیرون منتظرم.
می خوام برگردم که حضور کسی رو کنارم حس می کنم،سرم رو می چرخونم و با دیدن پسره اخم ریزی بین ابروهام میوفته،با لبخند دستش رو به سمت هامون دراز می کنه و می‌گه:
_سلام آقای دکتر.
برام جالبه که گره از بین ابروهاش پاک میشه و لبخند میزنه،در حالی که دست پسره رو گرفته می‌گه:
_سلام،از این ورا؟مشکلی برای خانم زمانی پیش اومده؟
جواب می‌ده:
_نه من خودم این جا کار داشتم الان دیدمتون گفتم عرض ادب کنم.
_کار خوبی کردی،مادر که مشکلی ندارن؟
هیچ رقمه نمی تونم مانع اخمام بشم،با همه خوب بود حتی این پسر و به من که می رسید اعصاب نداشت.جالبه که حتی به این هم حسادت می کنم!
با احترام جواب هامون رو می‌ده:
_زیر سایه ی شما هیچ مشکلی ندارن .
دیگه تحمل شنیدن حرف هاشون رو ندارم،می خوام برگردم که پسر بی پروا میگه:
_می رسونمتون.

از حرف یک دفعه ایش جا می خورم،حالا همون اخم های معروف بین ابروهای هامون جا خوش کرده.برای جمع کردن بحث می گم:
_ممنون،خودم میرم.
انگار متوجه ی هامون نشده که با پرویی اصرار می کنه:
_تعارف نکنید می رسونمتون.
این بار جواب کوبنده ی هامون نصیبش می شه:
_تا اونجایی که یادمه گفتی راننده تاکسی هستی نه؟
پسر با لبخند جواب میده :
_بله .
در جوابش هامون سری تکون میده و می‌گه:
_مسافر رو از توی خیابون سوار می کنن نه توی بیمارستان.
_نه آخه دیدم این خانم تنهان…
وسط حرفش می پره و با جذبه ش پسر رو رسما لال می کنه:
_مسئول هر خانمی که تنها بود تو نیستی،مسئول زن من که اصلا.دفعه ی بعد خواستی یه خانم تنها رو سوار کنی حواست به پشت سرش باشه.

پسره بهت زده به هامون نگاه می کنه،حتی اجازه ی عذر خواهی هم بهش نمیده،آستینم رو می کشه و با عصبانیت کنار گوشم می غره:
_بهت نگفتم منتظر باش تا بیام؟
بی حوصله تر از اون بودم که بخوام جوابی بدم،آستینم رو از دستش بیرون می کشم.نمی دونم چرا لحنم انقدر تلخه،چیزی فرا تر از تلخ،شاید به خاطر این که امروز کامم طعم زهر می ده.
_تو حیاط منتظرم.
این بار منم که راهم رو می کشم و میرم،منم که سرد و بی اعتنام،منم که دلم گرفته و نمی دونم چرا می خوام تمام دق و دلیم رو سر هامون خالی کنم .
توی حیاط بیمارستان می ایستم،بر خلاف تصورم خیلی زود سر و کله ش پیدا می شه،ماشین رو از پارک در میاره و جلوی پام متوقف می کنه.
سوار می شم،هنوز در رو کامل نبستم با فشار دادن پاش روی پدال گاز عصبانیتش رو نشونم میده.

هر لحظه منتظر داد و بیدادشم اما سکوت کرده،سکوت کرده و سکوتش برام سنگین تر از هر حرفیه.
با سرعت رانندگی می کنه و زودتر از همیشه به مقصد می رسه،ماشین رو نگه می داره و بدون این که همون نیم نگاه معروفش رو حواله م کنه،خشک دستور میده:
_پیاده شو!
نگاهم رو به نیم رخ گرفته ش می دوزم و می‌گم:
_تو نمیای؟
فقط تکون خفیفی به سرش میده،تکونی که با رفتن رو به بالا علامت منفی داره.
هیچ حرفی نمی زنم،حتی یک خداحافظ خشک و خالی،پیاده میشم در رو می بندم،پاش رو روی پدال گاز فشار میده و با جای خالیش آه حسرت رو به سینه م می نشونه.
نگاه از آسفالت خیابون می گیرم،کلید رو از جیبم در میارم و توی قفل در می چرخونم.
وارد که می شم اولین چیزی که مثل خار توی چشمم میره میز و چهار تا صندلی گذاشته شده روی چمن های حیاطه.
میزی که توی زمستون هم مرتب بود اما الان هنوز پاییز از راه نرسیده برگ های زرد و خشک روش خودنمایی می کردن.
در رو می بندم و بی اختیار و به همون سمت میرم.صدای خندون هاله توی گوشم می پیچه:
_ببین هاکان جر زنی نکن،من برنده شدم.
لبخند تلخی کنج لبم می شینه،صدای هاکان رو خیلی واضح توی گوشم می پیچه:
_قبول کن باختی،فرضا من جر زنی کرده باشم تر باید حواست جمع باشه وگرنه به درد شطرنج نمی خوری.

دستم رو روی میز سفید پلاستیکی می کشم و خاک روش رو پاک می کنم .
صندلی رو عقب می کشم و می شینم،از اون جمع چیزی نمونده،اون شادی،اون خنده ها همه تموم شدن فقط حسرت موند،پشیمونی موند،خاطره موند.
_باز که شما سه تا این جا نشستین،کم مونده برف بیاد هنوز میخ این صندلی شدین .
با گریه می خندم،همیشه مثل یه بابا بالای سرمون می ایستاد و توبیخمون می کرد،همیشه هم من مثل عضو کوچیک خانواده زبونم دراز تر از بقیه بود.
با حسرت گم میشم بین خاطراتمون،زمان از دستم میره،با وجود همه چیز بدجور دلتنگ خنده های از ته دلم شدم.
نمی دونم چقدر گذشته که صدای قدم هایی رو می شنوم و طولی نمی کشه که خاله ملیحه رو مقابل خودم می بینم.
صندلی روبه روم رو کنار می کشه و می شینه،خودم رو صاف می کنم و با شرمندگی نگاهم رو به انگشت های دستم می دوزم.بدون هیچ مکثی شروع می کنه:
_باید باهات حرف بزنم.
فقط نگاهش می کنم،ادامه میده:
_بی مقدمه و رک می گم آرامش،از تو هم می خوام حرفامو بفهمی.
مکث می کنه و من فقط با سکوتم همراهیش می کنم:
_می دونی تا چه حد پشیمونم که به تو و مادرت کمک کردم؟روزی هزار بار اون روزی که دست شما رو گرفتم و آوردم توی این خونه رو لعنت می کنم.کل خانوادمون از هم پاشید،هاکان رو مادرت کشت،تو هم هامون رو ازم گرفتی!میره و میاد یه سری بهمون نمی زنه،من صبحا از پشت پنجره بچه مو بدرقه می کنم.انقدر باهام غریبه شده که یک کلمه حرف رو هم لایقم نمی دونه،به خاطر کی؟ به خاطر تو آرامش.
همچنان سکوت کردم اما برعکس زبونم،اشک هام غوغا کردن.من متهمی هستم که هیچ حرفی برای دفاع خودم ندارم .
اشک های خاله ملیحه بی مهابا می ریزه:
_من هنوز داغ هاکان روی دلمه،هنوز نتونستم با مرگ جوونم کنار بیام،تا وقتی هم زنده م می سوزم،به یاد جوون از دست رفته م می سوزم،به یاد هاکانم می سوزم.
گریه هاش نگرانم می کنه،می خوام حرفی بزنم که اجازه نمیده و خودش میگه:
_نمی خوام هامون رو هم از دست بدم ،برای همین التماست می کنم از زندگیش برو،کاری کن طلاقت بده.بچمو راحت بذار!

نفسم میره با شنیدن خواسته ی سنگینش.طلسم صدام شکسته میشه و با بغض می گم:
_برم؟کجا برم؟
_هر جا،هر جایی دور از هامون.من پسرمو می شناسم،اون دوستت نداره،نمی تونه داشته باشه.به این زندگی محکوم شده!

دلم می شکنه،غرورم خورد می شه با شنیدن این حرفا.اما لعنت به من که به این زن حق می دم،کاش اونم بدونه خواسته ش برای من چقدر سنگینه.
سعی می کنم صدام نلرزه،موفق نیستم و از حنجره م یه صدای بغض دار و لرزون بیرون میاد:
_من حامله م،زنِ هامونم.چطور برم؟
_همون طوری که وارد زندگیش شدی همون طوری برو،بذار پسرم برای من بمونه.حالا که هاکان نیست بذار هامون بمونه!

_شما با رفتارتون هامون رو از خودتون دور کردید،من این وسط حکم چیو دارم؟
صریح تر از همیشه جواب می‌ده:
_حکم یه سربار،هامون توی زندگیش تحمل هیچ کسو نداشت.تو رو واسه این عقد کرد که انتقام برادرش و بگیره که زهرا هم همون طوری که داغ به دل ما گذاشت داغ ببینه،نمی دونم چطور خواستی با یه بچه خودت رو پایبند کنی اما اگه هامون رو دوست داری،باید از زندگیش بری.حتی اگه شده اون بچه رو از بین ببر و برو!برو و پشت سرتم نگاه نکن.تا آخر عمرم خرجت رو میدم،شده کلفتی کنم میدم فقط توی زندگی هامون نباش آرامش. پسرمو راحت بذار!

تحملم از دست میره و بلند میشم،نگاهش می کنم و در جواب تمام حرفاش میگم:
_از من می خواین از بچم و شوهرم بگذرم،باشه… می رم اما وقتی هامون بگه برو،این حرف ها رو به من نه،به هامون بزنید.

موضعش عوض می‌شه.خشم چشم هاش رو پر می کنه،با غیظ بلند می‌شه. و با عصبانیت کلامش رو به صورتم می کوبه:
_هامون از سر مردونگیش هیچ وقت ولت نمی کنه،تو هم اینو فهمیدی و خودت رو میخ زندگیش کردی.
با پوزخندی طعنه آمیز ادامه میده:
_فکر کردم اون قدر وجدان داری که از زندگی پسرم بری بیرون ولی بازم راجع به شما اشتباه کردم،با این که مادرت قاتله،حتی یک ذره هم نمی خوای جبران کنی.

حرفش رو می کنه،راهش رو می کشه که میانه ی راه با صدام متوقفش می کنم:
_باشه میرم .
می ایسته اما بر نمی گرده،اشک های مزاحم رو از صورتم پاک می کنم و ادامه میدم:
_از هامون می گذرم،یه جوری میرم که رد پایی هم ازم نمونه،اما شرط دارم .

بر می گرده،به چشمام نگاه می کنه و می پرسه:
_شرط؟چه شرطی؟
لب های خشکیده م اذیتم می کنن،اما این بار مصمّم میگم:
_رضایت بدید مادرم آزاد بشه.
جا می خوره،برای لحظه ای نگاهش درست مثل نگاه هامون میشه،حس می کنم سنگینیش تا عمق وجودم نفوذ می کنه.به چشم هام زل می زنه و بعد از مکثی طولانی،میره.حتی یک کلمه هم حرف نمی زنه،میره و من رو با عذاب حرف هاش تنها می ذاره.
* * * * * * *

فصل پنجم
با حس نوازش دستی چشم هام رو باز می کنم،توی تاریکی شب یک جفت چشم آبی خمار رو می بینم.تمام وجودم رو وحشت فرا می گیره،می خوام بلند بشم که با گرفتن شونه هام مانع می‌شه.
تمام وجودم می لرزه و به رگه های قرمزی نگاه می کنم که چشم های آبی رنگش رو مخمور کرده.
با ترس اسمش رو زمزمه می کنم:
_هاکان.
دستش،صورتم رو نوازش می کنه،حس می کنم روی تنم سرب داغ می ریزن.صورتش رو بهم نزدیک می کنه و زمزمه وار میگه:
_بهم مژده ی بابا شدنم و ندادی!
سرم رو به طرفین تکون میدم،اتاق گرمه اما می لرزم و سردمه،انگار مردم و این جا هم جهنمه،در عین حالی که توی آتیش افتادم یخ زدم،با لکنت می گم:
_اون بچه،بچه ی تو نیست.
دستش صورتم رو نوازش می کنه،بیزارم از این گرما اما نمی تونم از خودم دفاعی بکنم،فقط محکومم که صداش رو بشنوم:
_هر چقدر هم انکار کنی بابای اون منم.

عذاب می کشم اما نمی تونم فریاد بزنم،انگار یک نفر مثل بختک خودش رو روم انداخته و گلوم رو فشار میده.
به سمتم خم می‌شه،برای یک بار دیگه چشمام به چشماش قفل شده،برای یک بار دیگه نفس هاش به صورتم می خوره،خدایا چرا فلج شدم؟چرا نمی تونم داد بزنم؟
صورتش هر لحظه نزدیک تر میاد،لب هاش درست کنار گوشم زمزمه می کنن:
_فکر کردی اجازه می دم عاشق برادرم بشی؟هوم؟تو مال منی،نه هامون.حتی اگه منو بکشی باز هم از دستم خلاص نمیشی چون بچه ی منو داری.
وحشتم دو برابر می‌شه،لب هاش رو که روی پوست گردنم حس می کنم،به مرز دیوانگی می رسم،می خوام فریاد بزنم اما چیزی جز ناله ی خفیف از گلوم بیرون نمیاد،ناله ای که در عین نامفهوم بودن اسم هامون رو صدا می زنه.کاش هاکان هم لال بشه و من صداش رو نشنوم:
_بهت گفتم که مال منی آرامش،گفتم که به هر طریقی فقط حق داری مال من باشی!
نوازش دستش من رو به مرز مرگ می رسونه،فقط نمی دونم چرا نمی میرم!حتی نمی تونم دست هام رو تکون بدم و باز هم یک ناله ی دیگه.
درست مثل همون شب با نگاهی آلوده به ### بهم حس بی ارزش بودن رو القا می کنه،سرش رو نزدیک میاره و زمزمه می کنه:
_دلم برات تنگ شده.
سرم رو به طرفین تکون می دم،انگار قفل زبونم باز می‌شه که تکون شدیدی می خورم و از ته دل فریاد می زنم و بلند میشم.
با نفس تنگی هوا رو می بلعم و چشم هام رو باز می کنم،سایه ی مردی که توی تاریکی اتاقم می بینم وحشتم رو بیشتر می کنه،خودم رو توی دیوار مچاله می کنم و با ترس و گریه نامفهوم حرف می زنم:
_نزدیک نشو!
بر خلاف خواسته م نزدیک میاد و کنارم روی تخت می شینه،می شناسمش.هامونه! اما ازش می ترسم،خیلی هم می ترسم!
خودم رو بیشتر جمع می کنم،صداش رو می شنوم و توی لحنش دنبال ذره ای ### و توی چشم هاش دنبال ناپاکی می گردم،اما نیست:
_خواب بد دیدی!
خواب بد؟اگه خواب بود چرا انقدر نزدیک به واقعیت؟گریه م اوج می گیره و با تنی منقبض شده و لکنتی که از ترس گریبانم رو گرفته می گم:
_برو بیرون.
به حرفم گوش نمیده،نزدیک تر میاد و دستم رو می گیره،قلبم با ترس خودش رو به دیواره ی سینه م می کوبه،حس نا امنی دارم،حس بدی دارم.
دستم رو می کشه،برعکس من اون آروم به نظر می رسه،زمزمه می کنه:
_بیا این جا!
سبک تر از اونم که بتونم از پس قدرت دستش بر بیام،به سمتش کشیده میشم و این بار حبس توی آغوشی میشم که بوی امنیت داره.
انگار راه نفسم باز می شه که عمیق هوا رو می بلعم،هوایی که پر شده از عطر مردونه ی هامون،هاکان نیست،آغوشِ آلوده به ###ش نیست.به جاش هامون هست و آغوشی که آرومم می کنه،بهم حس امنیت میده.هنوز می ترسم اما ته دلم قرص شده،که هامون هست،پشتمه،پشتم و خالی نمی کنه.
این بار منم که خودم رو بهش نزدیک می کنم،سرم رو توی سینه ش فرو می برم و بی هیچ خجالتی اشک می ریزم،گریه می کنم،هق می زنم،اون هم با صبوری سکوت می کنه،به پیراهنش چنگ می زنم و میون گریه حرف می زنم:
_این جا بود،اون این جا بود،نزدیک من…
نمی تونم ادامه بدم،دستش از روی موهام،روی کمرم می لغزه،اون هم کنار گوشم زمزمه می کنه اما هیچ حس بدی نداره:
_کافیه،خودتو اذیت نکن!

کلی حرف دارم اما گریه امونم نمیده،بغضی که سر باز کرده و انگار این التهاب قصد آروم شدن نداره.
نمی دونم چقدر گریه می کنم و اون چقدر با سکوت همراهیم می کنه،فقط می فهمم بی رمق شدم،اون قدری که چشمام هم نایی براش اشک ریختن ندارن،صدای خش دارش رو کنار گوشم می شنوم:
_خوبی؟
فقط سرم رو تکون میدم،دستش از دور کمرم شل میشه،ازم فاصله می گیره.با پشت دست اشک هام و پاک می کنم،نگاهش رو به صورتم می نداره،چشم های اونم قرمزه،اما حس بدی نداره.نگاه اونم خیره ست اما ترس نداره،چه فرقی بود بین این دو برادر؟ یکی مرد بود و اون یکی…
دستش رو به پاهاش می گیره. بلند می‌شه که دستش رو می گیرم و با ترس میگم:
_نرو!
نگاهش رو ازم می دزده و جواب می‌ده:
_میرم برات آب بیارم.
با این که گلوم خشکه اما تنهایی رو نمی خوام،بدون این که دستش رو ول کنم،میگم:
_آب نمی خوام،فقط نرو!
کلافه بازدمی بیرون میده و می‌گه:
_بلند شو!
فقط نگاهش می کنم که دستم رو می کشه،ناچار بلند میشم و دنبالش میرم.
از بین تاریکی نگاهم به پنجره میوفته که روشنایی کمش،یعنی آفتاب در حال طلوع کردنه،مطمئنا هامون هم برای نمازش توی این ساعت بیدار بود.
همراهش به آشپزخونه میرم،در یخچال رو باز می کنه و بطری آبی بیرون میاره،برای لحظه ای حاضر نیستم دستش رو ول کنم،مثل هر زمان حالم رو درک می کنه و با فشار دستش بهم می فهمونه یه حامی دارم.
لیوانی رو از آب پر می کنه و به دستم میده،زیر سنگینی نگاهش آب رو یک نفس سر می کشم و لیوان خالی رو روی میز میذارم.
نگاهی عمیق به صورتم می ندازه و می پرسه:
_بهتری؟
خجالت زده سرم رو پایین می ندازم،انقدر که توی بغلش گریه کرده بودم حالا روی نگاه کردن به چشماش رو ندارم.بر خلاف میلم می خوام دستم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده.
با فشار دستش سرم رو بالا می گیرم و به چشم هاش نگاه می کنم،از سردی نگاهش تنم یخ می بنده. انگار هیچ حسی نداره،هر چند قرمزی چشم هاش خلاف این رو ثابت می کنه! اما لحنش هم مثل نگاهش سرده:
_همیشه از این کابوسا می بینی؟
به یاد شب های سختی که سپری کردم سر تکون میدم و زمزمه می کنم:
_امشب از همیشه وحشتناک تر بود.
چیزی نمیگه، با مکث دوباره دستم رو می کشه،دنبالش میرم،بر خلاف تصورم به اتاق خودش هدایتم می کنه.وارد که می شیم،متعجب می پرسم:
_چرا این جا؟
دستم رو رها می کنه،به سمت تخت میره و می‌گه:
_مگه نگفتی از تنهایی می ترسی؟
منظورش رو می فهمم،برام هیچی بهتر از این نیست اما یاد حرف های خاله ملیحه میوفتم و ناخواه زمزمه می کنم:
_نمی خوام سربار زندگیت باشم.
انگار زبونم این رو گفت تا گوش هام انکار بشنوه اما سکوتش یعنی تایید حرف های خاله ملیحه.
روی تخت دراز می کشه و اشاره ای به کنارش می کنه و می‌گه:
_خسته م،قدرت تکرار حرفمم ندارم،پس نذار به زور متوسل بشم.
باز هم لبم به اعتراض باز می‌شه:
_من…
وسط حرفم می پره:
_گفتم بیا!
تحکم کلامش،از اون بیشتر ترسم پاهام رو به جلو وادار می کنن.برای دومین بار خودم رو مهمون تختی می کنم که صاحبش قسم خورده بود زندگی رو برام جهنم کنه اما برام منبع آرامش شده بود.
نیم نگاهی بهم می ندازه،خم می شه و پتوی پایین تخت رو روم می کشه،با لبخند چشمام رو می بندم،دیگه هاکان نبود،هامون بود. ترس نبود،امنیت بود.### نبود،حمایت بود.
آرامش بود…فقط آرامش…
* * * * *
متفکر دستش رو زیر چونه ش میزنه و به یه نقطه خیره می‌شه.
انگار که با خودش حرف می‌زنه،میگه:
_فکر بدی هم نیست.
_منظورت چیه؟
به سمتم بر می گرده:
_ببین به نظر منم برو!
متعجب میگم:
_حالت خوبه مارال؟کجا برم؟با یه بچه تو شکمم.
به شونه م میزنه:
_خره من که نمیگم مادام العمر برو،ببین یه قانونی می گه گاهی اوقات جای خالی آدم ها بیشتر به چشم میاد.هامون الان تو رو نمی بینه،هر لحظه با نگاهش و حرفاش تحقیرت می کنه،اگه بری پشیمون میشه.

پوزخندی می زنم:
_تو هامون و نمی شناسی،بیشتر ازم متنفر می‌شه.
_از بس خری،بگو مادرت مجبورم کرد.تو که بلدی مظلوم نمایی کنی،سیاست داشته باش.انقدر جلوش ضعیف نباش بذار یه ذره اون دنبالت بگرده.

می خندم:
_نفست از جای گرم بلند می‌شه،اصلا فرض کن برم،کجا برم؟
_به مادرش بگو برات مکان جور کنه،فوق فوقش جور نکرد برو نیشابور خونه ی فامیلای ما.می دونی که مامانم اهل اون جاست،خاله هام،دایی هام،حتی یه دونه عمه م اون جاست .

حتی به حرفاش فکر هم نمی کنم،بی دلیل برم و همه رو از جمله هامون آشفته کنم،چرا؟
سری به علامت منفی تکون می دم و آب پاکی رو روی دستش می ریزم:
_این کارا راه حل نیست،قبول اگه خاله ملیحه بگه رضایت می دم مامانت آزاد بشه میرم،قید هامون و می زنم.اما به خاطر این دلایل بیخود تو نه.
_بس خری،به منطق روانشناسی می گی بیخود.

به شونه م می زنه و می‌گه:
_بلند شو!
متعجب میگم:
_کجا؟
_فکر می کنی برای چی اومدم؟سمیرا توی همون کافه ی همیشگی منتظره.
بی حوصله می گم:
_ول کن مارال،من نمیام!
بازوم رو می کشه و وادارم می کنه بلند بشم.
_گمشو خودتو جمع کن تا نکشتمت،مثل پیرزنا شدی.
به سمت اتاق هلم میده و پرتم می کنه داخل،ادامه میده:
_ده دقیقه ای حاضری!
با غیظ نگاهش می کنم و به سمت کمدم میرم،در همون حال میگم:
_حالا چی بپوشم؟
کمی فکر می کنه و جواب می‌ده:
_یه چیزی نپوش سمیرا شک کنه چون اگه تو رو با اون مانتوهای خانومانه ببینه محاله زیر و روت نکنه اونم که می شناسی همه جا رو پر می کنه،به نظرم همون مانتوی سبز رو بپوش!
نگاهم با تردید به سمت مانتوی سبز ارتشیم کشیده میشه.این مانتو،با اون جیب هاش و اون شلوار سبز پسته ای ست مورد علاقه ی مجردیم بود که الان داشت بهم چشمک می زد.
سری تکون میدم و برش می دارم،وقتی می پوشمش،درست مثل قدیم ذوق می کنم،گوشواره هام رو از توی کشو در میارم،گوش راستم سه تا سوراخ داشت و همیشه ی خدا بهش گوشواره های عجیب و غریب آویزون بود.گوشواره هایی که امروز دوباره مهمون گوش هام می شن.
شالم رو روی سرم می ندازم،نگاهی به خودم توی آینه می ندازم،شده بودم آرامش قدیم.فقط کمی لاغرتر،بی روح تر،بی حوصله تر…
رژ صورتی رنگی رو به لب های رنگ پریده م می زنم و بعد از کشیدن نفس عمیقی موبایلم رو برمیدارم و به هامون اس ام اس میدم:
_سلام،من دارم میرم بیرون.
موبایل و توی جیبم می ذارم و بعد از برداشتن کلید و کارتی که هامون بهم داده بود،به مارال اشاره می کنم،نگاهی معنادار به سرتا پام می ندازه و دنبالم میاد،پام رو که از خونه بیرون می ذارم،صدای موبایلم بلند می‌شه. حینی که از پله ها پایین میرم،به تماس هامون جواب می‌دم:
_بله…
مثل همیشه بیخیال سلام و احوالپرسی بی مقدمه میگه :
_کجا میری ؟
_دارم با مارال میرم بیرون.
حس می کنم عصبانیه،این از لحن تندش هویداست:
_اونو که فهمیدم،پرسیدم کجا؟
مکث می کنم،اگه بگم کافه مطمئنم اجازه نمیده،دروغی به ذهنم نمی رسه و زمزمه می کنم:
_معلوم نیست.
_یه کم صبر کن،یه نفرو می فرستم ببرتتون.
در حیاط رو باز می کنم و میگم:
_لازم نیست،مارال ماشین داره.
این بار تحکم رو هم چاشنی کلام عصبانیش می کنه:
_بهت گفتم همون جا منتظر باش،هیچ قبرستونی نمیری تا یه نفرو بفرستم دنبالت.
قبل از هر اعتراضی صدای بوق اشغال توی گوشم می پیچه.

قبل از هر اعتراضی صدای بوق اشغال توی گوشم می پیچه.
کلافه تلفن رو از گوشم فاصله می دم و خطاب به مارال می گم:
_گفت نرو تا یه نفرو بفرستم دنبالت.
پوزخندی می زنه:
_بله،شازده رانندگی ما رو قبول نداره.
درمونده در رو می بندم و میگم:
_منتظر بمونیم تا بیاد .
عصبی بهم می توپه:
_یعنی بازم تسلیم بشی؟
کلافه جواب می‌دم:
_بحث تسلیم شدن نیست،دفعه ی قبل خیلی اذیت شد،دعوام نکرد کاری هم باهام نداشت اما خودش داغون شد.نمی خوام یک بار دیگه هم اتفاق سری قبل تکرار بشه.حالا هم طوری نمی شه،ده دقیقه می شینیم تا بیاد .

با تردید نگاهم می کنه،ولی در نهایت سر تکون می ده و می‌گه:
_باشه ولی فقط به خاطر تو!
لبخندی می زنم،با هم روی زمین چمن کاری می شینیم،مارال نگاهی به آسمون می ندازه و می‌گه:
_انگار نه انگار داره پاییز می‌شه،یه جوری هوا گرمه انگار وسط تابستونیم.
فقط سری به تایید حرفش تکون میدم،نگاهم به مارال و فکرم به سمت امروز صبح پر می کشه،وقتی توی تخت هامون چشم باز کردم و خودش نبود،اما عطرش بود،خاطراتش بود.
خدا می دونه دیشب با چه آرامشی خوابیدم،هر چند تا یک ساعت فقط این پهلو و اون پهلو شدم و به هاکان و واقعی بودن کابوسم فکر کردم اما در نهایت خوابم برد و مطمئنم که تا لحظه ی آخر هامون هم بیدار بود. با این که دستش روی چشم هاش رو پوشونده بود اما نفس های سنگینش نشون از بیدار بودنش می داد.
من به یاد خوابم بیدار بودم،اون چرا؟
یا صدای مارال که میگه:
_حواست به منه؟
به خودم میام و نگاهش می کنم،چشم غره ای به سمتم میره و می‌گه:
_چته؟
براش جریان دیشب رو تعریف می کنم،از حسم،از ترسم،از هامون،از خوابم… همه چیز و میگم و هنوز هم حرف دارم که صدای بوق ماشینی از بیرون ساکتم می کنه.
مارال با شک گوش هاش رو تیز می کنه و میگه :
_فکر کنم اومد.
سری تکون میدم.از خونه بیرون می ریم،یه دویست شش مشکی مقابل خونه پارک کرده بود،پسر جوونی ازش پیاده میشه و می پرسه:
_خانم صادقی؟
با تکون دادن سرم تایید می کنم.
با احترام سر خم می کنه و می‌گه:
_بفرمایید .
همراه مارال سوار می شیم،آدرس رو بهش میدم و در نهایت در سکوت به خیابون ها خیره میشم.
کافه بهمون نزدیک بود و به خاطر همین مسیرش بود که انتخابش کرده بودیم.
خیلی زود می رسیم،قبل از اینکه ماشین رو نگه داره می‌گه:
_من همین جا منتظر می مونم تا بیاین.
می دونستم اینم دستور هامونه برای همین مخالفتی نمی کنم،حلقه م رو از انگشتم بیرون می کشم و توی جیبم می ذارم،نمی خواستم سمیرا با دیدن حلقه سؤال پیچم کنه.

پیاده میشم.
وارد کافه که می شیم،چشمم به سمیرا میوفته. چاق تر شده،همین طور خوشگل تر …
من رو که می بینه با اخم سر بر می گردونه،عادت همیشه ش بود،می خندم و به سمتش می رم،صندلی رو کنار می کشم و در حالی که جون می کنم مثل سابق باشم،با لبخند می گم:
_چه خبرا؟
بی اعتنا به من به مارال که در حال نشستنِ می گه:
_به این بی معرفت بگو با من حرف نزنه.
مارال تک خنده ای می کنه و می‌گه:
_خودتو لوس نکن.
سمیرا با غیظ به سمتم برمی گرده،می خواد حرف بزنه اما با دیدنم چشم هاش ریز می شه و سکوت می کنه.
متحیر میگه:
_ازدواج کردی؟
دستپاچه میشم و جوابش رو میدم:
_نه کی گفته؟
اشاره ای به صورتم می کنه:
_آخه اصلاح کردی!
سری تکون می دم:
_آهان ،اون همین طوری برای تنوعه .
مشکوک نگاهم می کنه چون می دونه مامانم اجازه نمی داد دست به صورتم ببرم.مارال برای عوض کردن بحث خطاب به سمیرا می گه:
_تو چه خبر؟دانشگاه قبول نشدی خانوادت اذیت نمی کنن؟
ابرویی بالا می ندازه:
_فقط همون چند روز اول،الان دیگه عشق و حاله!
انگار که چیزی یادش اومده به سمتم بر می گرده و هیجان زده می‌گه:
_چرا میلاد و بلاک کردی؟
گنگ از حرفش می پرسم:
_میلاد کیه؟
عاقل اندرسفیهی نگاهم می کنه:
_همونی که بعد مدرسه می دیدیمش دیگه،دوستش پرهام که رفیق زهرا بود،میلادم که همون روز اول چشمش به تو گیر کرد.

لبخند محوی می زنم،هر چند من بلاکش نکرده بودم و شک نداشتم کار هامون بوده،لبخندم هم صرفا به همین خاطره. میگم:
_بیخیال،حوصله شو ندارم.

عصبانی می شه:
_تو یه چیزیت هست،نکنه با از ما بهترون می پری؟
باید می گفتم آره،با یکی می پرم که خیلی از ما بهتره،یکی که خوبی هاش منِ بد رو عاشق کرد،یکی که شوهرمه اما فقط اخم در هم می کنم و میگم:
_چه ربطی داره سمیرا؟خوب حوصله ندارم دیگه.

شونه بالا می ندازه.
_به هر حال شمارتو می خواد.

اشاره ای به گارسون کافه که همیشه منتظر بود تا خودمون بریم سفارش بدیم می کنم و جواب سمیرا رو با خونسردی میدم:
_نده بهش.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.