خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۲

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

کاش این آب داغ تمام نفرتم رو از خودم می شست و با خودش می برد اما این آب هم که باعث بخار گرفتن حمام شده بود جز التهاب پوستم به هیچ درد دیگه ای نمی خورد.

احساس بد و نفرت انگیزم با شستن و ریختن آب داغ روی بدنم پاک نمیشه ، بی رمق از جا بلند میشم ، سر پا ایستادن برام سخته ، حس میکنم یه موجود تو خالی و پوچم که هیچ آینده ای ندارم .
مثال دیوانه ها آب رو می بندم و حوله رو دور بدنم می پیچم .
بدون این که کنترلی روی رفتارم داشته باشم از حمام بیرون میام و چشمم به تخت گوشه ی اتاق میوفته و دوباره از نو اون تراژدی غمناک از روشنایی روز روشن تر جلوی چشمم پلی میشه و گوش هام اونقدر واضح صدای کثیفش رو می شنون که طاقت نمیارم و هر دو دستم رو با قدرت روی گوشهام می گذارم .
با وجود گرفتن گوش هام اون صداها کم نمیشه ، چشم هام رو بستم اما هنوز دارم مرور می کنم ، اتفاق هایی که افتاد و… به این فکر می کنم کجای این قضیه من مقصرم ؟

شاید حق با مادرم بود وقتی می گفت : انقدر راحت به هر کسی اعتماد می کنی و چوبش رو خودت می خوری . انقدر راحت به هاکان اعتماد کردم و نتیجه ی اعتمادم شد جسمی که به تاراج برده شد .
اشک از چشم هام جاری میشه و به ذهنم میاد که من امشب به اندازه ی تمام سال های زندگیم اشک ریختم ، به اندازه ی تمام سال های زندگیم دلم شکسته و به اندازه ی تمام سال های زندگیم از خودم و این زندگی نفرت دارم .

اصلا چرا من ؟ چرا منی که ادعام گوش فلک رو کر می کرد ؟ چرا منی که با غرور اتفاقات صفحه ی حوادث رو به سخره می گرفتم و می گفتم این ها چوب حماقتشون رو می خورن ، نوش جانشون!
امشب من هم چوپ حماقتم رو خوردم و الحق که سنگین ترین ضربه توی کل عمرم بود.
اما مگه این اتفاق ها فقط برای بقیه نبود ؟ چطور ممکنه وقتی اصلا انتظارش رو نداری همون بلایی سرت بیاد که یک روز به خاطرش بقیه رو مسخره می کردی ؟
درد روی دلم رو به کی می تونستم بگم وقتی من هم شده بودم مثال یکی از همون دختر های صفحه ی حوادث ؟
می گفتم تا من هم مسخره ی خاص و عام میشدم ؟ تا رسوای عالم می شدم ؟

بدون اینکه لباسی به تن کنم با همون حوله روی تخت دراز می کشم و اشک می ریزم .
از امشب به بعد من تا آخر نمی تونم بخندم ، نمی تونم شاد باشم ، نمی تونم ازدواج کنم و خوشبخت بشم ، هیچ آینده ای ندارم.
حق با مارال بود ، هر لحظه ممکن بود هر اتفاقی بیوفته و اون طوری پیش نره که تو می خوای .

با این فکر مثل دیوانه ها از روی تخت پایین میام و تمام کتاب هام روی از توی قفسه بیرون میارم . لباسی بدون دقت به تن می کنم و با همون موی خیس روی تخت می شینم .
باید درس می خوندم ، باید کنکورم رو قبول می شدم ، از این به بعد من تنها بودم ، باید به هر طریقی گلیمم رو از آب می کشیدم .

اشک هایی که از چشمم ریخته بود رو پاک می کنم اما به ثانیه نمی کشه صورتم از اشک خیس میشه ، به اون اتفاق فکر نمی کنم ، این اشک ها هم به خاطر زخم دلم هست که تا آخر عمر مداوا نمی شه.
بی توجه به دیده ی تار شده ام ، لای کتابم رو باز می کنم و شروع به خوندن می کنم ، قطراتی صفحه ی کتاب رو خیس می کنن اما من با امید این که این قطره ها از موهای خیسم می ریزه حواسم رو پرت می کنم و دیوانه وار می خونم ، می خونم به حدی که ذهنم پر میشه از فرمول های شیمی که زمانی نفرت انگیز بود اما الان با ولع به تک تک کلمات و عدد هاش نگاه می کردم تا حواسم پرت بشه.
بی وقفه میخونم و سعی می کنم تمامش رو توی ذهنم ثبت کنم ، بی توجه به اشک هام ، بی توجه به اتفاقات چند ساعت قبل ، بی توجه به زخم دلم می خونم به امید این که برای ساعتی ، حتی دقیقه و ثانیه ای از یاد ببرم .

خورشید کم کم طلوع میکنه و بازتابش رو از پنجره ی اتاقم می فرسته اما من چشم هام رو از روی اون فرمول ها بر نمی دارم .
صبح میشه و صدای تق و تقی که از آشپزخونه میاد ، نشون از بیدار شدن مامانم میده ، هر روز صبح بیدار میشد و صبحانه رو برام روی میز می چید و بهم سر می زد ، هر روز صبح دخترش بی خیال کل عالم روی تخت خواب پادشاه هفتم رو می دید اما امروز صبح ، دخترش با چشم هایی که فرقی با کاسه ی خون ندارن با موی خیس و چشم تر داره به ریسمونی چنگ می زنه تا فلاکت زندگیش پررنگ تر از این نشه.

در اتاقم به آهستگی باز میشه ، مادرم که مثل همیشه سرک می کشید ، این بار با دیدنم روی تخت در حال درس خوندن با صدای مادرانه ای که درش نگرانی و تعجب بود میگه :
_چرا این وقت صبح بیداری مامان ؟

با شنیدن صداش بغضم برای بار هزارم می شکنه و اشک هام صورت گلگون شده ام رو داغ می کنه .

سرم رو به سمت مادرم می چرخونم، با دیدن اشک هام دل نگران میگه :
_چرا گریه می کنی آرام ؟

ته چشم هام تمام دردهامو فریاد می زنم اما مادرم ، می فهمه درد دارم ، می فهمه غصه دارم اما نمی فهمه دردم چیه !

بعد از ساعت ها گریه کردن و حرف نزدن حالا بیان کردن کلمه ای خیلی سخته ، اونقدر سخت که گلوی دردناکم با اون بغض ملتهب از بیان کردنش عاجزه ، فقط دست هام رو بلند می کنم یعنی بغلم کن .

بغلم کن تا این حس نا امنی دست از سرم برداره ، بغلم کن تا این وحشت از بین بره ، بغلم کن من خیلی می ترسم ، از تمام مرد های عالم می ترسم . حتی از آدم ها هم می ترسم.

آغوشش رو ازم دریغ نمی کنه و به سمتم میاد ، به محض اینکه توی آغوشش فرو میرم با تمام وجود نفس می کشم ، به روسری ابریشمی اش چنگ می زنم و گریه ام شدت می گیره ، کم کم تبدیل به هق هق میشه. کم کم نفسم از فرط گریه بالا نمیاد . کم کم کلمات تا بیخ گلوم هجوم میارن و برای بالا اومدن بغضم رو تشدید می کنن .
دلم یه ضجه ی از ته دل می خواست که تمام بغضم رو از گلوم بیرون بدم و حرف بزنم ، اون قدر بگم که کامم خشک بشه اما دلم سبک بشه.
نمیشد ، محال ترین آرزوی اون لحظه ام بود چون اگر حرف میزدم چیزی جز سرزنش نثار این حال خرابم نمی شد ، مادرم رو می شناختم ، برای کوچکترین اشتباه هم باید ساعت ها سرزنش شنیدن رو به جون می خریدم. اما امان از روزی که دهان باز کنم و بگم دخترت ناپاکه ، دامنش لکه دار شده ، ناقص شده ، نجس شده ، اون باره که بلبشویی که به پا میشه اول از همه چشم خودم رو کور می کنه برای همین مجبورم سکوت کنم و در ازای ابراز نگرانی هاش نذارم پاسخی جز سکوت دریافت کنه :

_آرامش مادر داری از نگرانی منو به کشتن میدی ! چی شده که چشمهات کاسه ی خونه ؟ چی شده که اول صبحی این طوری گریه می کنی؟ می خوام بگم به خاطر استرس کنکوره اما تو که برات مهم نیست ، پشت پا زدی به آینده و زندگیت همش سرت تو موبایله. نکنه از اون دوست های مجازیت ترکت کردن واسه ی اون گریه می کنی ؟ نجمه می گفت ، می گفت دخترش به خاطر همین موبایل ازش سوءاستفاده شده ، به خاطر همین موبایل عکس هاش و یه از خدا بی خبر پخش کرده ، نکنه تو هم الان واسه ی همین گریه می کنی؟

با شنیدن این حرف ها شدت گریه ام بیشتر میشه ، من تو چه حالی بودم و مامانم به چی فکر می کرد ، آغوشش برام خوب بود اما حرف هاش فقط به قلبم نیشتر می زد برای همین ازش فاصله گرفتم .
با پشت دست صورت خیسم و پاک کردم و زبونم رو به سختی به کام چرخوندم و با صدایی خش دار گفتم :
_نه فقط دلم گرفته بود تو برو من خوبم !

_چطوری تنهات بذارم دختر ببین چشمات کاسه ی خون شده ، ببین مادر اگه چیزی شده به من بگو ! از دوست های مجازیت دلتو شکستن ؟ برای اون غصه می خوری ؟ چقدر بگم این آدم ها ارزش ندارن ؟ ارزش اشک های تو رو که اصلا .

کاسه ی صبرم لبریز میشه و صدام ولوم بالایی به خودش می گیره و در نهایت فریادم رو سر مادرم خالی می کنم :
_مامان میگم چیزی نشده چرا نمی فهمی همش سوال پیچم می کنی؟ یه کم دلم گرفت اشکم در اومد الانم خوبم میشه از اتاقم بری بیرون ؟

ته چشم هاش دلخوری بابت لحن تندم رو می بینم اما اونقدر فشار سنگینی روم بود که تحمل شنیدن این حرف ها رو نداشتم.
از جا بلند میشه اما باز هم دلش طاقت نمیاره و میگه :
_صبحانه ات روی میز آماده است مادر ، حالا که دلت گرفته برو یه کم با هاله بگرد تا روحیه ات باز بشه ، منم میرم تا بیشتر از این اذیت نشی .

هاله؟ صاحب چشم هایی مشابه چشم های لعنتی اون لاشخور ؟ ای کاش خانواده اشون انقدر خوب نبودن و بهمون خوبی نمی کردن ، کاش هاله آدم بدی بود تا من از هر چی چشم آبی بود بیزار بشم . کاش خاله ملیحه صرفا به خاطر دوستی با مادرم و از روی خیر خواهی انقدر بهم کمک نمی کرد تا می تونستم نفرتم رو از این خانواده به اوج برسونم . ای کاش هامون مغرور کمتر هوای خودم و مادرم رو داشت تا می تونستم بگم هر چی مرد توی خاندانشون هست نامرده اما نمی شد . از بین خانواده ی خاله ملیحه گویا فقط هاکان بویی از انسانیت نبرده بود.
مادرم بهم نگاه می کنه ، انگار منتظره تا از دلش در بیارم ، جز این که سرم رو به سمت مخالف بچرخونم تا اشک هامو نبینه کار دیگه ای نمی کنم و اون هم بعد از آهی که از ناراحتی از قفسه ی سینه اش بیرون میاد ، در اتاق رو می بنده و در نهایت من می مونم و خلوتی که می تونم ساعت ها درش اشک بریزم و به بخت بدم لعنت بفرستم .

سرگردون به اطرافم نگاه می کنم ، همه جا تا چشم کار می کنه یخبندانه ، اون قدر سردمه که با تمام وجود می لرزم اما هر چی بیشتر دور خودم می چرخم ، بیشتر از قبل ناامید میشم .
تمام تنم از سرما بی حس شده ، مرزی تا سقوط ندارم که جلوی چشمم شاید کیلومترها دورتر سرسبزی به چشمم می خوره .
دور به نظر میاد اما اگه تلاش کنم بهش می رسم . با این فکر شروع به دویدن می کنم ، زمین سرد و یخ زده ، پاهای برهنه ام رر حسابی دردناک کرده اما به امید رسیدن به سرسبزی فقط می دوم ، شاید کیلومترها درست زمانی که درخت ها ی سبز و آسمون آبی جلوی چشمم نمایان تر شده بود ، به یک باره تصویر مقابلم از بین رفت و جاش رو به یه آسمون کدر و یه زمین یخ بندان داد .

حیرون دور خودم می چرخم ، بارها و بارها… و شاید دوباره اون سراب رو از دور می بینم ، برای بار دوم امید به دلم می تابه و دوباره شروع به دویدن می کنم ، این بار به کل پاهام بی حس شده اما نمی ایستم و با قدرت بیشتری می دوم و دوباره ، چیزی جز آسمون کدر و زمین سرد نصیبم نمیشه .

صورتم رو بر می گردونم ، توی دور دست ها دوباره اون سرسبزی رو می بینم اما این بار نه امیدی توی دلمه و نه رمقی توی پاهام .
برای همین همون جا می شینم و چشم به آسمون سیاه می دوزم ، انگار قراره تا آخر عمرم وقتی سرم رو بالا کردم ، با این تصویر سیاه و دلگیر روبه رو بشم.

با این فکر چشمهامو می بندم و منتظر مرگم میشم اما وقتی لای پلکم رو باز می کنم خودم رو توی اتاقم می بینم در حالی که روی انبوه کتاب هام خوابم برده .

اون خواب رو اونقدر نزدیک به خودم احساس می کردم که ثانیه به ثانیه اش رو به خاطر دارم.
به یاد اون آسمون ، پرده رو کنار می زنم و از پنجره ی کنار تختم به آسمون نگاه می کنم ، اوایل تابستونه اما دل آسمون گرفته است ، ابری و مه آلود…
پرده رو می ندازم و نگاهم رو به کتاب هام می دوزم .
هفت روز بود که جز با فرمول های شیمی و معادلات ریاضی با چیز دیگه ای سر کار نداشتم.
مادرم هر روز با نگرانی بهم سر میزد و هر بار که می دید پای کتاب هامم بیشتر نگران می شد .
انگار نه انگار آرزو داشت من رو هنگام درس خوندن ببینه . هر چند این آرزوش از حد نرمال هم بالاتر رفته بود .
توی این یک هفته تنها کارم درس خوندن بود ، دیوانه وار می خوندم .
چشمم به فرمول های کتاب و ورد زبونم تکرار عدد ها اما توی ذهنم ، بلبشو و غوغایی بود که از وصفش عاجز بودم .

غذا نمی خوردم ، حتی نمی خوابیدم تا مبادا کابوس اون شب رو ببینم، فقط درس می خوندم و شاید همین مزید برعلت نگرانی های مادرم شده بود.
موبایلم خاموش و غافل بودم از زنگ های نگران مارال و سمیرا ، در خونه رو هم به روی هیچ کس باز نمی کردم ، هاله اومد ، بارها و بارها اما هر بار به در بسته خورد .
صدای تق تق های آشنایی که گاهی اوقات به گوشم می رسید تمام تنم رو به رعشه می نداخت و با این فکر که پشت اون در مردی به نام هاکان ایستاده تمام وحشت دنیا رو به وجودم سرازیر می کرد .

به یاد کابوسی که دیدم از جا بلند میشم ، تمام تنم عرق کرده و احساس بدی دارم .
احساس میکنم مثل خوابم تمام عمر باید دنبال خوشبختی بدوم و دست آخر بدون امید بمیرم .

آهی از اعماق وجودم بیرون میاد ، از اتاقم بیرون میرم تا آبی به دست و صورتم بزنم ، قدم هام برعکس همیشه بدون انرژی و نشاطه .
انگار کم کم باید به افسردگی عادت کنم .
پام فقط یک قدم مونده تا به آشپزخونه برسه که صدای در باعث میشه با وحشت جیغ خفه ای بکشم و از جا بپرم.

جیغم بلند نبود اما فاصله ی کم آشپزخونه با در ورودی صدام رو به گوش گرگ پشت در می رسونه و باعث میشه با غرشش شکار نیمه جونش رو دوباره وحشت زده کنه :
_آرام می دونم اون جایی ، لطفا درو باز کن باید صحبت کنیم .

احساسم درست مثل طعمه ای میشه که قبلا طعم شکار شدن رو چشیده و حالا دوباره حضور همون شکارچی رو نزدیک به خودش حس کرده.

با وحشت از اون صدا فاصله می گیرم و خودم رو به چهارچوب اتاقم می رسونم و در حالی که قلبم بی قرار توی سینه ام می تبه ، سرکی به بیرون می کشم و به در ورودی خیره میشم ، دوباره شنیدن صداش من رو به جنون مرگ آوری می رسونه :
_ببین آرام… قسم می خورم نمی خواستم این کار و بکنم ، قسم می خورم نمی خواستم بهت ضرر بزنم… یه لحظه از خود بی خود شدم اون گ*ه رو خوردم . والا بلا پشیمونم! حاضرم جبران کنم ، ببین همه جوره پاش وایستادم ، عقدت می کنم نمی ذارم حرف کسی اذیتت کنه، کافیه که اجازه بدی باهات حرف بزنم ، قسم می خورم حتی انگشتمم نزدیک نشه .

دیوانه وار دست هامو روی گوش هام می ذارم و کنار دیوار سر می خورم.
چشمه ی اشکم هنوز خشک نشده و می باره ، این بار سوزناک تر از همیشه .
گفت عقدت می کنم ! این وسط تکلیف من چی میشه ؟ تکلیف شخصیت خورد شده ام چی میشه ؟ تکلیف غرور و آبروی دخترونه ام چی میشه ؟ تکلیف دلم چی میشه ؟
چطور ؟ چطور من بخوام چشمم رو به چشم مردی بدوزم و بهش بله بگم که بی حرمتم کرده ؟ خوردم کرده و خاکسترمم باقی نذاشته .
من از همون شب مردم ، اما جنازه ام سال ها بعد دفن میشه ولی تا روزی که برم زیر خاک ، تا روزی که جسمم هم درست مثل روحم از بین بره تا اون روز مردی که بهم تعرض کرد رو نمی بخشم ، حقم رو حلال مردی که حرمت دخترونه ام رو نگه نداشت، نمی کنم ، مردی که اعتمادم رو از کل دنیا از بین برد رو نمی بخشم ، کسی که نمک خورد و نمکدون شکست.
لعنت به روزی که به این خونه اومدم و همسایه ی شیطان صفتی مثل تو شدم ، لعنت به روزهایی که با تو تقسیم کردم .
لعنت به تو ، به تویی که بی حرمتم کردی!

به فرش روی زمین چنگ می زنم و از ته دل اشک می ریزم ، جبران این دل و این اشک ها رو می تونست با عقد کردن من بده ؟
من می تونستم اجازه بدم خطبه ی عقدم با کسی خونده بشه که بی رحمانه دنیای شیرینم رو تلخ کرد ؟
نمی تونم ، جز یه آه و یه نفرین از ته دل هیچ کاری از من بر نمیاد . چون قدرت جنگیدن ندارم ، داشته باشم هم سلاحی ندارم.
کسی رو ندارم تا پشتم وایسته تا خودم رو توی این میدون تنها حس نکنم ، تنها به جنگ رفتن بدون سلاح هم کار من نبود.
ضعیف نبودم اما نقطه ضعف هایی داشتم ، مثل هر دختر دیگه ! حالا که اون بی شرف دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود ، من هم دیگه توانی برای مقابله کردن نداشتم .

اشک هامو با پشت دست پاک میکنم ، وضعیتم اسفباره ، حتی دل خودم به حال خودم می سوزه . هر چه قدر سعی می کردم اتفاق اون شب رو به روی خودم نیارم باز هم یه گردباد میومد و ثانیه به ثانیه اون کابوس رو جلوی چشمم میاورد و زخمم رو تازه می کرد .

خیلی وقته صدایی از پشت اون در نمیاد ، انگار شکارچی از به دام انداختن طعمه خسته شده اما من همچنان احساس نا امنی می کنم و در حالی که زانوهام رو بغل گرفتم ، گوشه ی اتاق چمباتمه زدم و تمام حواسم رو بیدار کردم تا مبادا برای بار دوم از همون مار گزیده بشم .

هنوز درونم غوغاست که صدای در دوباره وجودم رو از وحشت پر می کنه ، اما این بار صدا متعلق به شکارچی نیست ، این بار صدای نگران مارال رو خیلی خوب تشخیص میدم:
_آرامش؟؟ خونه ای ؟ اگه خونه ای درو باز کن !

چشم هام برق شادی میزنه ، توی اون تا امنی خیلی احتیاج داشتم تا یه نفر دلم رو قرص کنه.
از جا بلند میشم و بدون اینکه ثانیه ای وقت تلف کنم به سمت در میرم و بازش می کنم .

مارال که آماده ی پرخاش کردن بود با دیدن حال و روزم فقط محو و مات نگاه می کنه .

نگاهی به اطراف می ندازم و وقتی مطمئن میشم کسی این اطراف کمین نکرده دست مارال رو می کشم و در رو می بندم.

به صورتم خیره میشه و با ناباوری دستش رو مقابل دهانش می گیره و صدای نگران و متعجبش رو به گوشم می رسونه :
_آرام دختر تو چت شده این چه حالیه؟

تمام کلمات به بالا هجوم میارن و این بار نه بغضم ، نه منطقم مانع حرف زدنم نمیشن . با گریه خودم رو توی بغل مارال پرت می کنم و میون هق هق هایی که ثانیه ای دست از سرم بر نمیدارن میگم :
_زندگیم نابود شد مارال ، حق با تو بود انگار من توی خریت زندگی می کردم . فکر می کردم تا آخر عمر هیچ درد و غمی در خونمو نمیزنه اما حقیقتا زد…

من رو از خودش جدا می کنه ، با نگرانی دستش رو روی صورت خیسم می ذاره و چشم های براقش رو به چشم های بی روحم می دوزه:
_دختر جون به لبم کردی ، گریه نکن درست بگو چه بلایی سرت اومده ؟

گفت گریه نکن ، خواستم اما نتونستم . برای همین سعی کردم با همون صدای خش دار و هق هق هایی که حرف زدن رو دشوار کرده از دردم بگم :

_ا… اون شب هیچ کس تو ساختمون
ن… نبود ! فکر کردم مثل بچگیمون همه چیز همون قدر ساده است ، اعتماد کردم که راحت گذاشتم بیاد تو …. اما… اما وقتی توی اتاقم تنها بودم… بی اجازه اومد تو… خواستم بیرونش کنم اما… اما در رو روم قفل کرد. مارال من خیلی تقلا کردم… خیلی التماس کردم اما… چشم هاش رو خون گرفته بود… من… منو نمی دید… صدامو نمی شنید… زورش خیلی زیاد بود مارال… خیلی ترسیدم… نتونستم جلوشو بگیرم… قسم می خورم من نخواستم ، من ناپاک نیستم ! اون به زور…

ادامه ی حرفم رو قطع می کنه و سخت من رو توی آغوش خواهرانه اش جا میده ، همیشه نمونه ی بارز یه رفیق خوب بود. بارها بهم گوشزد کرد ، بارها بهم گفت اما من احمق حرفش رو گوش ندادم.

با حرف هایی که کنار گوشم زمزمه می کنه سعی داره من رو به آرامش دعوت کنه اما خبر نداره آرامش خیلی وقته که از بین رفت :
_هیس! آروم باش ، همه چیز و فهمیدم لازم نیست تعریف کنی . می دونم کی این کارو کرده اما الان اسمشو نیاریم تا حالت بدتر نشه .

ازم فاصله می گیره ، دستش رو دور کمرم حلقه می کنه و به رو به سمت مبل می بره ، حرف نمیزنه ، سرزنش نمی کنه ، نگاهش بد و تحقیر آمیز نیست ، من رو باور می کنه و من شاید برای اولین بار توی این هفت روز کمی آرامش به خونم تزریق میشه .
به آشپزخونه میره ، صدای بهم خوردن درهای کابینت رو می شنوم اما توی حالی نیستم تا حرفی بزنم. طولی نمی کشه مارال در حالی که با قاشق قند توی آب رو حل می کنه به سمتم میاد و کنارم می شینه .
قاشق رو از لیوان بیرون میاره و در حالی که سعی داره اون آب قند رو به خوردم بده با نگرانی میگه :
_ببین حتی نمیتونی نفس بکشی! اینو بخور تا خدایی نکرده غش نکردی.

با اجبار کمی از آب قند رو می نوشم و در نهایت با بی میلی دست مارال رو پس میزنم .

از گریه ی زیاد مدام نفسم میره و میاد و حالم ، نگرانی چشم های مارال رو دو برابر می کنه .
با سکوت فقط نگاهم می کنه ، کمی که دم و بازدمم آسون تر میشه ، با صدایی که هیچ نشونی از سرزنش نداره میگه :
_هاکان این کار رو کرد نه ؟ اون از اعتمادت سوءاستفاده کرد مگه نه ؟

با شنیدن اسم نفرت انگیزش اشک هایی که هنوز بند نیومده بود دوباره جاری میشن ، با درموندگی سر تکون میدم .

با نفرت زبونش رو به نفرین باز می کنه :
_خدا لعنتش کنه ، از اول هم معلوم بود چشمش پاک نیست !

جز سکوت جوابی ندارم که بدم ، مصمم و بی شک و تردید میگه :
_شکایت کن !

سرم و به علامت منفی تکون میدم و با صدای گرفته ای میگم :
_من از یادآوری اون شب برای خودم هم میترسم ، چطور بیام و جلوی بقیه اون کابوس و تعریف کنم ؟ از اون گذشته اگه الان به مادرم بگم حرفم رو باور نمیکنه میگه دود از کنده بلند میشه ، غریبه ها چطور می خوان باور کنن ؟ تهش جز رسوایی و رذالت برای من هیچ سودی نداره.

مارال: باید شکایت کنی آرام ، با یه گوشه نشستن و اشک ریختن کاری روبه راه نمیشه . بعدشم تو نمیخوای هاکان مجازات بشه؟ میخوای ولش کنی به امان خدا ؟

سکوت می کنم ، حرف های مارال عجیب بوی منطق می داد ، من که زندگیم رو باخته بودم ، من که آینده ام تباه شده بود ، این وسط شاید اگر هاکان مجازات میشد آب ، ذره ای روی آتیش دلم ریخته میشد و آروم می شدم. اما می ترسیدم ، با فکر این که هیچ کس باورم نکنه و تهش روسیاه بشم می ترسیدم ، از اینکه تا آخر عمر انگ ناپاک بودن به پیشونیم بخوره و همه با تحقیر نگاهم کنن می ترسیدم.
برای همین جواب نگاه منتظر مارال رو با تکون دادن سرم به نشونه ی منفی می دم .

از دستم کلافه میشه اما روی حرفش پافشاری می کنه :
_ببین آرام ، من یکی از دوست های مامانم وکیله ، ممکنه مامانت حرفتو باور نکنه یا مردم پشت سرت حرف در بیارن اما تو باید این شجاعتو داشته باشی ، اون زندگی تو نابود کرد باید برای مجازات شدنش بجنگی.
ببین ممکنه شکست بخوری ، اما ممکن هم هست تا برنده بشی . برای همین روی حرف هام فکر کن . من شماره ی دوست مامانم رو برات می ذارم نمیتونم به کاری مجبورت کنم اما میتونم راهنماییت کنم . این کاری که هاکان با تو کرد کم از جنایت نیست ، اگه سکوت کنی ممکنه دوباره تکرار کنه و تو هر بار مجبوری سکوت کنی ، اصلا فکر کن این بلا رو سر یکی غیر از تو بیاره ، دوست داری زندگی یه نفر دیگه هم شبیه تو بشه ؟

همون طوری که اشک هامو از صورتم سرم رو به علامت منفی تکون میدم. دوباره با همون لحن قانع کننده اش ادامه میده :
_پس بجنگ تا جلوی خودت و وجدانت شرمنده نباشی ، مهم نیست ببازی یا برنده بشی ، مهم اینه که تو جنگیدی.

سکوت می کنم ، سرش رو کج میکنه و به چشم هام که به لبه ی میز دوخته شده نگاه میکنه و با لبخند میگه :
_قول میدی به حرف هام فکر کنی ؟

سری به علامت مثبت تکون میدم ، لبخندش پررنگ تر میشه ، از کیفش کاغذ قلمی رو بیرون میاره و بعد از اینکه از روی موبایلش شماره تلفنی رو روی کاغذ یادداشت میکنه ، سر خودکار رو می بنده و کاغذ رو مقابلم روی میز می ذاره ، دستم و به سمت کاغذ دراز نمی کنم اما نوشته ی روی کاغذ رو می خونم.
فتانه تهرانی . وکیل پایه ی یک دادگستری.

مارال حدود یک ساعت دیگه هم پیشم می مونه و با حرف هاش بهم تصلی و قدرت میده و من به جرئت می تونم بگم اومدنش حال خرابم رو خیلی بهتر کرد ..
حداقل تونستم با یه نفر حرف بزنم ، یه نفر که منو باور کرد ، سرزنشم نکرد .

بعد از رفتنش روی مبل می شینم و به کاغذی که بهم داد نگاه میکنم ، وسوسه ی عجیبی به دلم افتاده بود تا به اون شماره زنگ بزنم .
مارال می گفت یا برد یا باخت اما من از الان می دونستم اگه ببازم ، دیگه نمی تونم روی پام وایستم و سقوط می کنم .

نمی تونستم علاوه بر بلایی که سرم اومده ، تحقیر بقیه رو تحمل کنم و زخم زبون های مادرم و بشنوم .
اما نمی تونستم هاکان رو به حال خودش رها کنم ، دوست داشتم مجازات بشه ، دوست داشتم تقاص کاری که با من کرد رو پس بده ، دوست داشتم عذابی که من کشیدم رو بکشه .
برای همین بدون فکر تلفن رو به دست گرفتم و به شماره ی شخصی که روی کاغذ نوشته شده بود زنگ زدم .
با هر بوقی که می خوره استرسم بیشتر میشه و من هم ترسم رو سر ناخنم خالی میکنم.
صدای بله گفتن زنی که به تار های صوتیم می خوره از استرس زبونم بند میاد.
آدمی نبودم که حرف زدن بلد نباشم اما آدمی هم نبود تا بتونه راحت راجع به این موضوع شرم آور صحبت کنه.
زن که سکوتم رو می بینه دوباره با بله گفتنش دست پاچه ام می کنه .
اگه هاکان بزنه زیرش؟ اگه با مظلوم نمایی من رو متهم کنه ؟ اگه کسی باورم نکنه چی ؟ اگه این شکایت بر علیه خودم بشه چی ؟

با این افکار پریشون حرف زدن برام مشکل بود برای همین بدون حرف زدن تلفن رو قطع می کنم ، بذار فکر کنه یه مزاحم پشت خط بوده نه دختری که داشت جون می کند تا به گناهی اعتراف کنه که درش بی تقصیره.

لبخند تلخی کنج لب هام جا خوش می کنه ، مثلا اومده بودم آبی به دست و صورتم بزنم اما آبی که صورتم رو شست اشک چشمم بود .
قبل از این اتفاق آخرین باری که اشک ریخته بودم رو یادم نمیومد، یه دختر شاید از روی شیطنت ، با دوست هاش بخنده ، شاد باشه یا بخواد توی روابط خطرناک تری سرک بکشه و به خاطر سنش گاهی دنبال هیجان باشه ، اما هرگز نمی خواد به حریمش ### بشه و یه نفر بی رحمانه جسمشو تسخیر کنه و تمام دنیای دخترونه اش رو به نابودی بکشه.
شیطنت ها و خنده ها و بیرون رفتن من دلیل بر ناپاک بودنم نبود ، من دنبال توجه بودم، دلم می خواست من هم دوست داشته بشم، یه نفر که منو بخواد. دلم می خواست حس دوست داشته شدن رو تجربه کنم چون من یه دختر بودم ، یه دختر نیاز داره محبت ببینه ، حمایت ببینه ، دوست داشتن و دوست داشته شدن ببینه اما من ندیدم ، توی خانواده ام ندیدم و فکر می کردم هیچ وقت نمی بینم برای همین دست و پا می زدم تا به خوشی برسم ، فکر می کردم حالا که نه دوست داشتن هست نه توجه با ازدواج کردن می تونم از این خونه خلاص بشم . اما الان ، رویای دوست داشته شدن ، ازدواج کردن و آرامش رو باید همراه خودم به گور می بردم . چون من دست خورده بودم ، یه سیب کال و تو خالی که شاید ظاهرش نرمال باشه اما درونش رو کرم خورده.
من می خواستم حداقل توی چشم بقیه به چشم یه سیب کال و دست خورده نیام .
چون تحمل تحقیر ها و نصیحت های مادرم و نداشتم.
با صدای چرخش کلید توی قفل در به خودم میام و با ترس به در ورودی نگاه می کنم .
مادرم در حالی که با خرید های دستش به سختی چادر سیاهش رو نگه داشته وارد میشه.
با دست اشک هامو پاک می کنم تا دوباره شاهد نگاه های نگران و نصیحت های مادرانه اش نباشم.
خرید هارو کنج آشپزخونه می ذاره و خسته چادرش رو از سرش بیرون می کشه . سلام آهسته ای زمزمه می کنم که با نفسی بریده جواب میده.
کنارم روی مبل می شینه و در حالی با روسری خودش رو باد میزنه به عادت هر روز از مشغله هایی که گذرونده میگه:
_دقیقا از ساعت هشت و نیم از سر کار بیرون اومدم ببین الان ده و نیم شده ، جونم توی این اتوبوس در اومد. حالا کاش یه صندلی باشه آدم بشینه انقدر شلوغه نمی تونی نفستو صاف کنی . این پناهی هم انقدر از آدم کار می کشه که دیگه قوتی برات نمی مونه .
نمیگه این ها خانمن ، خونه دارن ، زندگی دارن ، بچه دارن. برای خاطر شندرغاز حقوقی که میده دلش می خواد تا بوق سگ براش کار کنی .

بی حوصله دستم رو زیر چونه ام زدم و منتظرم ببینم کی این حرف های تکراری به اتمام می رسه. صحبت هاش تموم نمیشه اما انگار متوجه ی بی حوصلگی من میشه که از فاز غر زدن به فاز نگرانی کردن ارتقا پیدا می کنه:
_بازم چشمات قرمزه دختر گریه کردی ؟ اصلا حرف بزن ببینم ناهاری که تو یخچال گذاشتم گرم کردی بخوری ؟

جوابش رو با یه نچ گفتن کوتاه میدم .
روی دستش می کوبه و با ناراحتی سرزنشم می کنه:

_یعنی چی که نخوردی ؟ صبحونه ی درست حسابی هم نخوردی برای همینه رنگ و روت به زردی میزنه. به خدا سر کار دلواپس میشم نکنه غش کنی بیوفتی یه گوشه!

با همون بی حوصلگی جواب میدم :
_نترس بادمجون بم آفت نداره .

با غرولند دستش و به زانوهاش می گیره و بلند میشه و در همون حال میگه :
_برم یه چیزی بیارم بخوری تا ضعف نکردی ، از سر کار برگشتم به جای اینکه فکر خواب و خوراک خودم باشم باید فکر دخترم باشم که از سن قانونیشم رد کرده اما هنوز یاد نگرفته یه غذا گرم کنه بخوره.

جوابی جز سکوت به غر زدن های تکراریش نمیدم ، توی اون لحظه آخرین چیزی که می خواستم غذا بود .
حرف هام جوری راه گلوم رو گرفته بودن که جایی برای قورت دادن غذا نبود.

از جا بلند میشم و به مادرم که مشغول گرم کردن غذا بود نگاه می کنم و ناخودآگاه می پرسم :
_مامان اسم منو کی گذاشته ؟

می دونستم ، بارها برام تعریف کرده بود اما میخواستم بار دیگه هم بشنوم .
لبخندی که حاکی از یادآوری خاطرات شیرین گذشته است روی لب هاش جا خوش می کنه و بدون اینکه به روم بیاره جواب این سوال رو می دونم میگه :
_بابات . من دوست داشتم یه اسم خوب روت بذارم ، مثلا فاطمه ، زهرا ، زینب… اما بابات تا بغلت کرد گفت اسمشو بذاریم آرامش!
تو آرامش بابات بودی ، حتی از منم بیشتر دوستت داشت .

با یاد خاطرات کودکی که مثل بهار گذشت و رفت لبخندی روی لبم میاد . دوست داشتم با یاد بابام به خودم بقبولونم مردهای خوب هم بودن ، برای همین دوباره می پرسم:
_بابام خوشبختت کرد ؟

لبخندش بدون حرف هم نشون از جوابی که می خواست بده داشت ، اما با این حال جواب میده :
_خیلی ، آقاجونم راضی به وصلت نبود اما من با اصرار گفتم یا رضا یا هیچ کس ، خداروشکر که از انتخابم پشیمون نشدم. آقاجون و خانم بزرگ هم با چشم باز از دنیا نرفتن .

کلمات رو برای خودم سبک سنگین می کنم و در نهایت حرفی که سر دلم مونده رو می زنم :
_اگه یه روز بفهمی دامن دخترت لکه دار شده چی کار می کنی؟

چشم غره ی بدی به سمتم میره و با فکر این که این بار هم مثل هر بار بدون منظور سوالم رو می پرسم جدی نمی گیره و جواب میده :
_دهنتو گل بگیر دختر صد دفعه گفتم از این سوال ها ازم نپرس اعصابم و خورد می کنی .

سرم رو کج می کنم ، انتظار حمایت داشتم ؟ یا مثلا بگه دختر من همچین کاری نمی کنه ، من به دخترم اعتماد دارم و می دونم شیر پاک خورده اما نگفت ، هر چه قدر منتظر موندم نگفت .
اما عجیب خودم رو امیدوارم می کنم و با پافشاری می خوام جوابم رو بده.
بدون تردید میگه :
_اون دختری که لکه ی ننگ به پیشونیش بزنه دختر من نیست . تا آخر عمر تو روش نگاه نمی کنم ، شیری که بهش دادم رو حرومش می کنم. خودتم می دونی آرامش با بیرون رفتن ها و تیپ زدنات چقدر مخالفم اما از پس زبونت بر نمیام ، یکی بگم شصت تا تو کاسه ام می کنی اما من می گذرم . اما دختری که سرش و با نامحرم رو یه بالش بذاره و پشت کنه به مادرش و کلام خدا رو زیر پا بذاره ، نه قابل بخششه ، نه قابل گذشت !

غذایی که گرم کرده بود رو توی بشقاب می ذاره و در همون حال میگه:
_بیا شامتم گرم کردم ، بیا بخور یخ کنه باز می خوای بهانه بیاری .

اشکی که تا پشت پلکم اومده بود و برای جاری شدن پا فشاری می کرد رو پس میزنم و با لبخند مصنوعی صرفا به خاطر اینکه به مادرم اطمینان بدم که حالم خوبه و حرف هام یه سری مزخرفات بی رگ و ریشه است به سمت میز ناهارخوری میرم و بی میل دست به قاشق می برم و ناچارا چند لقمه ای رو می خورم اما نه به امید سیر شدن ، به امید اینکه همراه با قورت دادن لقمه بغضم کوچک تر بشه و از بین بره تا این التهاب لعنتی کمتر عذابم بده اما جز وانمود کردن اون بغض نه تنها کوچیک نمیشه بلکه رفته رفته بزرگ تر میشه اما اجازه ی شکستن رو نداره چون من دیگه از اشک ریختن خسته شده بودم .
تا دو هفته قبل تمام دختر هایی که اشک می ریختن رو لوس و ضعیف خطاب می کردم اما الان چشم خودم فقط با دید تار شده می تونه اطراف رو ببینه .
توی یک چشم به هم زدن ورق زندگیت بر می گرده و وقتی به خودت میای می بینی توی نقطه ای ایستادی که اصلا شبیه آرزوهات نبود .

در جواب تمام دلایل قانع کننده ای که برای شکایت نکردن براش نام می برم نفسش رو کلافه بیرون داده و جوابم رو میده :
_باشه فهمیدم تو آدم جنگیدن نیستی ، اما حداقل این طوری خودتو حبس نکن .

مکثی می کنه و صدای کاشفش رو از پشت تلفن به گوشم میرسونه :
_اصلا من الان زنگ می زنم به سمیرا سه تایی باهم بریم کافه نظرت چیه ؟

بی حوصله کتاب زبان جلوی رومو ورق می زنم و جوابش رو قاطع میدم :
_نمیام ، حوصله ی بیرون اومدن رو ندارم.

مارال: فورا مخالفت نکن دختر ، ببین چی میگم… تو الان هشت روزه پاتو از خونه بیرون نذاشتی ، آرامشی که من میشناسم یه جا بند نمیشد. تا آخر عمر هم نمی تونی توی اون خونه قایم بشی… مگه نگفتی از این به بعد تنهایی ؟ خوب لذتش و ببر !

قاطع تر از بار قبل میگم:
_نمیام مارال اصرار نکن .

بر خلاف خواستم روی حرفش پا فشاری میکنه:
_اصرار می کنم ، حتی دستور میدم باید بیای… من با سمیرا هماهنگ می کنم قرارمون یک ساعت بعد تو همون کافه ی همیشگی قبول ؟

سکوت می کنم ، حق با مارال بود نمیتونستم تا آخر عمر توی این خونه بمونم. ناچارا زمزمه میکنم :
_باشه میام .

خوشحال و ذوق زده میگه:
_باشه پس می بینمت !

تلفن رو قطع می کنم ، اصلا حس بیرون رفتن رو نداشتم اما باید از افسردگی که ممکن بود بگیرم جلوگیری می کردم.
با این فکر از جا بلند میشم و بعد از شستن دست و صورتم مانتو شلواری می پوشم و مقابل آیینه می ایستم .
موهام نامرتب شده ، به عادت همیشه صافشون میکنم و همه رو به یه طرف کج میکنم .
خوبی موی کوتاه این بود که زود حالت می گرفت. شال سبزمو که با مانتوی ارتشی تنم کاملا ست بود رو آزادانه رها می کنم اما نگاهم مسخ روی موهای کوتاهم که از شال بیرون ریخته می مونه.
دوباره خاطرات اون شب مرور میشه ، من صرفا به خاطر حماقتم این بلا سرم اومد ، اما الان دوباره اون حماقت رو تکرار کردم .
وقتی کسی مثل هاکان که نزدیک ترین دوست خانوادگی بهمون بود و از بچگی باهاش بزرگ شده بودم این طور پوسته ی بره رو داشت و درونش یه گرگ درنده بود ، از کجا معلوم آدم های توی خیابون مثل هاکان چه بسا بدتر نباشن؟

یه حس بی اعتمادی بدی به سراغم میاد که باعث میشه شالم رو جلو بکشم و بی خیال نمایان کردن موها و گردن و گوشواره های گوش سمت چپم بشم .

موبایل و کلیدم و توی جیب بزرگ مانتوم میذارم و از خونه بیرون می زنم .
مثل بچه ای که برای بار اول تنها پا از خونه بیرون گذاشته با ترس به اطراف نگاه می کنم و وقتی هیچ صدایی رو نمی شنوم به سمت در خروجی میرم اما از شانس بدم همون لحظه کلید توی قفل در می چرخه و خاله ملیحه و پشت بندش هاله وارد میشن. هر دو وارد میشن اما در رو نمی بندن و احتمال این که هر لحظه ممکنه از اون در کسی به اسم هاکان وارد بشه هم تمام تنم رو به رعشه می ندازه.

پاهام به زمین قفل شده ، قبل از من هاله با لبخند و رویی خوش و چاشنی نگرانی میگه:
_کجایی تو دختر هر چه قدر برات پیام میذارم چراغت خاموشه ؟ پشت در خونه هم میام درو باز نمی کنی خاله هم گفت چند روز ناخوش احوالی خیر باشه چیزی شده ؟

کاش می تونستم بگم اون برادر دوقلوت یه نامرد به تمام عیار بود که زندگی مو ، آینده امو ، رویاها و اعتمادمو از بین برد ، اونی که روزها هم بازیم بود و حامیم حالا به جسمم تعرض کرده و از من فقط خاکستر به جا گذاشته.
در جوابش به جای تمام این حرف های نگفته فقط سر تکون میدم و میگم:
_جایی برای نگرانی نیست خوبم !

خاله ملیحه با همون مهربونی ذاتیش که همیشه لبخند به لب داره میگه:
_ببخش اگه من زیاد بهتون سر نمیزنم ، بازنشسته شدم اما نمیتونم بچه هارو ول کنم . باید هر روز به مدرسه سر بزنم وگرنه روزم شب نمیشه.

لبخند کم رنگی می زنم و تا میخوام جواب بدم صدای بسته شدن در حیاط و در نهایت صدای آشنایی که حواس پرت میگه:
_کل بازار رو خریدین رسما دستم شکست ، آخه مگه شما …

حرفش قطع میشه و این یعنی من رو دیده ، اما من حتی قدرت اینکه چشمم رو از روی خاله ملیحه به روی اون سوق بدم رو ندارم.

صداش رو که میشنوم حس می کنم به عقب برگشتم و اون به زور سعی در تصاحبم داره و مدام کنار گوشم حرف میزنه :
_آرامش!

چه آرامشی ؟ مگه بعد از اون شب هم آرامشی باقی موند ؟
نمی خوام نگاهم به نگاهش بیوفته و خاطره ی اون چشم های آبی برام نمایان بشه .
نگاهم رو به زمین می دوزم و خطاب به هاله و خاله ملیحه میگم:
_ببخشید من خیلی عجله دارم باید برم.

بدون ثانیه ای مکث پس از حرفم به سمت در حیاط میرم و از اون خونه بیرون می زنم .
صداش توی سرم می پیچه ، حرف های اون شبش رو درست کنار گوشم احساس می کنم ، نفس هایی که از فاصله ی کم به صورتم می خورد رو احساس می کنم .
احساس می کنم و زخم روی قلبم سر باز می کنه و نشونش از چشمم جاری میشه .

با پشت دست اشک جاری شده رو پس می زنم .
دیگه حق گریه به خاطر یه عوضی رو نداری آرامش ، دیگه حق نداری اشک بریزی ، دیگه حق نداری افسرده باشی وقتی اون انقدر راحت برای خودش می چرخه.

دارم به خودم تصلی می دم اما با حس حضورش اون هم درست پشت سرم تمام اولتیماتوم هام پر می کشه و من می مونم و قلبی که طپشش رو بیخ گلوم حس می کنم .

بر نمی گردم اما نمیتونم چشمم رو برای دیدنش ببندم چون مقابلم قرار می گیره .
نه قدرت حرف زدن دارم و نه قدرت دارم تا از کنارش عبور کنم ، فقط قفل به زمین شدم و از درون می لرزم ، از ترس می لرزم و احساس سرما می کنم .
متاسف به چهره ی رنگ پریده ام خیره میشه و با صداش لرز روی دلم رو دو برابر می کنه:
_می خوای مجازاتم کنی که هر چقدر سراغتو می گیرم به در بسته می خورم ؟

لرزش درونیم حالا علنی شده ، طوری می لرزم که هاکان هم متوجه می شه و با نگرانی دستش رو برای لمس صورتم بالا می بره . با ترس قدمی به عقب بر می دارم .

کلافه دستش رو پایین می ندازه و تسلیم وار می گه:
_باشه بهت دست نمی زنم ، قول می دم .
عزمم رو جزم می کنم ، ایستادنم مقابل این نر که بویی از مردونگی نبرده بود حماقت محض بود.
می خوام از کنارش عبور کنم که سد راهم می شه ، چشمم رو به زمین می دوزم تا نبینم کی مقابلم وایستاده و با صدایی لبریز از احساسات متفاوت می گم:
_از جلوی راهم برو کنار .

مصرانه جلوم سد میشه ، انگار می خواد با اون صدای لعنتیش من رو دیوونه کنه:
_باید به حرفام گوش بدی آرامش ، ببین قسم می خورم نمی خواستم این طوری بشه. بارها و بارها دلم به سمتت پر کشید اما ازت فاصله گرفتم . نمی دونم اون شب چی شد که. ..

وسط حرفش هیستریک داد می زنم :
_خفه شو… خفه شو… خفه شـــو…

دست هام رو روی گوشهام میذارم و با صدای بلند تری داد می زنم :
_نمی خوام صداتو بشنوم چرا نمی فهمی ؟ از من دور باش… نزدیکم نیا… نمیخوام ببینمت لعنتی نمی خوام ببینمت.

دو دختری که از اونجا عبور می کردن با تعجب به من نگاه می کنن ، هاکان هم با کلافگی چشمش رو به من دوخته و قصد برداشتن نگاه کثیفش رو از روم نداره .

چرا نمی فهمید سختمه مقابل کسی بایستم که بی رحمانه بهم تعرض کرد ؟
چرا نمی فهمه وقتی حضورش رو حس می کنم از ترس ضربان قلبم رو بیرون از سینه ام حس می کنم ؟؟
چرا نمیفهمید ازش می ترسم و صداش ، خاطرات اون شب لعنتی رو برام تداعی می کنه ؟
وقتی حرف می زنه نفسش رو کنار گوشم حس می کنم و از ترس تمام اعضا و جوارح بدنم زنگ خطر رو از سر میدن .

این بار هم دردم رو نمی فهمه و سعی داره با حرف متقاعدم کنه:
_ببین نزدم زیرش ، همه جوره پات وایستادم ، اگه تو بگی عقد کنیم فوری عقد می کنیم . من تو رو می خوامت آرامش ! به خاطر کاری که باهات کردم هیچ رقمه خودمو نمی بخشم اما حاضرم کاری کنم که منو ببخشی.

پلک هامو از خشم روی هم افتاده بودن رو باز می کنم و نگاه نفرت بارمو حواله ی چشمهای شیشه ایش میکنم .
صدام می لرزه ، توی اون گرما خودمم میلرزم اما حرف هاش طوری صبرم رو لبریز می کنن که کلمات به بیرون هجوم میارن و با نفرت روی زبونم جاری میشن :
_عقد کنیم ؟ کدوم دختری حاضره عقدش رو با یکی بویی از مردونگی نبرده ببنده ؟ کدوم دختری می تونه دستش رو تو دست کسی بذاره که بی حرمتش کرده ، غرورشو ، آرزوهاشو ، شخصیت و رویاهاش رو با بی رحمی ازش گرفته .
دم از کدوم عقد می زنی وقتی پشت پا زدی به خدا پیغمبر و به یه دختر ### کردی ؟
عقد کنیم ؟ من حاضر نیستم تو این کشوری که تو توش نفس می کشی نفس بکشم .
نگاهش با حسرت و پشیمونی به من دوخته شده و از مکثم استفاده می کنه :
_پس کارات از خشم نیست ، ازم متنفر شدی !

هیستیریک پوزخند می زنم :
_تنفر ؟ کلمه ی خیلی خار و بی ارزشیه در مقابل حسی که من به گربه صفتی مثل تو دارم. هر چند به یه حیوون بها می دادی ، نمکدون نمکی که خورده بود رو نمی شکست اما تو شکستی و هنوز هم سعی داری خورده های اون نمک رو روی زخمم بپاشی.

حرف هام عذابش میده اما اون قدری هست که حال دل من رو درک کنه ؟ اون عذاب جبران شکستن قلب من رو داره ؟
مسلما نه ! پس روبه روی چنین آدمی ایستادن و حرف زدن با این آدم فقط حال خراب من رو خراب تر می کنه .

از این رو تمام نفرتم رو توی چشم هام جمع می کنم و بعد از نگاهی که از چشم های کم سو شده از اشک یک دختر به نگاه دریده و شیشه ایش حواله میشه ازش فاصله می گیرم، اما فاصله ام هنوز زیاد نشده صدای لعنتیش رو به گوشم می رسونه :
_چه بخوای چه نخوای تو مال من شدی ، وقتی به زور تصاحبت کردم پس به زور هم عقدت می کنم ، حتی به زور هم شده عاشقت می کنم اما نمی ذارم ازم متنفر بمونی آرامش !

پاهام به زمین قفل میشه، اگر هر زمان دیگه ای بود از تهدید هیچ کس نمی ترسیدم اما من قبلا از این مرد زخم خورده بودم ، زخمی که به خاطرش هنوز کمرم راست نشده بود ، حتی نیم نگاهش هم کافی بود تا تمام وحشت دنیا به دلم سرازیر بشه چه برسه به این که تهدیدش رو به گوشم برسونه.

انگار میفهمه ، هم لرزی که به اندامم افتاده ، هم وحشت روی دلم رو . از این رو قدمی بهم نزدیک میشه و با لحنی متقاعد کننده میگه:
_نمیخوام دیگه ناراحتت کنم ، اما نمیتونم تنفرت رو تحمل کنم. می تونستی برام مهم نباشی مثل این همه دختری که اومدن و رفتن اما مهمی آرامش . با کاری که من باهات کردم شاید تا آخر عمر نتونی با کسی زیر یک سقف بری ، اما ببین من پای کاری که کردم هستم . عقدت می کنم !
قبول الان ازم دلخوری اما اگه با من ازدواج کنی…

کلامم رو میون کلامش ادا می کنم و مانع تکمیل جمله اش می شم:
_فکر می کنی یه سقف مشترک چیو تغییر میده ؟ اگه بنا به تغییر دادن بود ، ما الان زیر سقف یه آسمونیم اما من به اندازه ی همین آسمون آه پشت سرت دارم . به اندازه ی همین سقف بزرگ نفرتت توی قلبم ریشه کرده. فکر نکن این بار چون سکوت کردم هر بار می تونی محکوم به اجبارم کنی .
بار دیگه سکوت نمی کنم ، میرم و شکایت میکنم .

تا اسم شکایت رو میارم ساکت میشه ، تمام ایستادن هاش همین قدر بود.
از سکوتش استفاده می کنم ، نمی خوام با موندن اون جا بیش تر از این ببازم چون همین حضور چند دقیقه ، همین صحبت نفرت انگیزش تمام انرژی نداشته ام رو تحلیل برده بود.

به پاهام فرمان حرکت داده و به راه میوفتم .
زیر نگاه سنگینش عرق سردی روی تیرک کمرم نشسته اما به روی خودم نمیارم ، اشک هام برای بیرون اومدن چشم هام رو می سوزونن اما به روی خودم نمیارم ، تمام تنم از وحشت به تلاطم افتاده اما به روی خودم نمیارم ، من وقتی تصمیم به سکوت گرفتم باید عادت می کردم به وانمود کردن .
باید وانمود می کردم آب از آب تکون نخورده ، باید وانمود می کردم هیچ آرزویی یک شبه بر باد نرفته ، هیچ غرور دخترانه ای خورد و خاکشیر نشده ، هیچ دامنی لکه دار نشده .

وانمود می کنم همچنان همون دختر بی غم و غصه ام ، لبخند به لبم میارم ، اشک چشمم رو پس می زنم ، غم نگاهم رو پشت خنده هام پنهون می کنم .
توی این شهر مردم قضاوت های کمر شکنی دارن ، اگه بفهمن دامن این دختر لکه داره ، کسی نگاه به اشک چشم و دل شکسته اش نمیکنه. چنان مهر ناپاکی رو روی پیشونیش هک می کنن که تا آخر عمر جرئت بلند کردن سرش رو نداشته باشه.

تا خود کافه رو قدم می زنم و با هر قدم احساس خار بودن می کنم ، منی که از غرور جلوی پام رو هم به زور می دیدم حالا می ترسم به چشم کسی نگاه کنم .
لعنت به تو هاکان که جوری عزت نفسم رو کشتی که خودم رو یه موجود بی ارزش می بینم. یه موجود ضعیف که هر کس از راه رسید می تونه لگدی بهش بزنه و زیر پا لهش کنه.
جلوی در کافه ی همیشگی می ایستم ، از پشت شیشه هم مارال رو می بینم هم سمیرا رو.

چند نفس عمیق و پی در پی میکشم و در نهایت صاف می ایستم . لبخندی روی لبم میارم و در کافه رو باز می کنم .
مارال که گویا چشم به راه بود با دیدنم دستش رو بالا میاره.
به تبعیت از اون دستم رو به نشانه ی سلام بالا می برم و به سمتشون میرم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.