خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۹

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

_اگه این اتفاقات نمیوفتاد،حاضر بودی با من ازدواج کنی؟یه ازدواج واقعی،بدون اجبار ؟
به چشمام زل می زنه و باز هم صداقت کلامش رو به رخم می کشه:
_نه.
با همون حال خرابم می خندم و میگم:
_منم تو رو به چشم یه آدم خودشیفته می دیدم که جز خودش به هیچ کس اهمیت نمیده.
لب های اونم باز به زهرخندی میشه و چیزی نمیگه.من و هامون دو تا آدمی که هر روز با هم برخورد داشتیم و محال بود روزی گذرمون بهم بیوفته اما الان،همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من مقابل این مرد قرار بگیرم،اون هم به عنوان همسرش
قدمی به عقب بر می دارم و میگم:
_بابت همه چیز ممنون .
پشتم رو می کنم،می خوام از اتاق بیرون برم که این بار صداش مانعم می‌شه:
_آرامش.
نفسم بند میاد و تمام وجودم می لرزه،پاهام قفل به زمین می‌شن و با جون دل به صدای بم و جذابش گوش می دم:
_من یه شام بهت بدهکارم.
بر می گردم و با لبخندی علنی میگم:
_حاضر بشم؟
لبخند محو روی لب هاش بدجور بی تابم می کنه،سری تکون میده.چیزی نمی گم و با حالی خوش از اتاقش بیرون میام و سراغ پلاستیک هام می رم تا از لباسای جدیدم رو بپوشم.

وسواس گونه خودم روی توی آینه ی قدی اتاقم برانداز می کنم،مانتوم بلند بود و به خاطر سایز مناسبش حس می کردم خیاطش برای من دوخته،اما مدام نگران این بودم که هامون خوشش نیاد و شبمون زهر بشه.
به خودم امید می‌دم و بعد از برداشتن کفش ها و کیفم از اتاق بیرون میرم،همزمان با من در اتاق هامون هم باز می‌شه.
لبخندی روی لبم میارم و ته دلم افتخار می کنم که شوهر منه.تیپش برعکس همیشه اسپورت بود ،هر چند همچنان سیاه می پوشید اما امشب،این کت چرم مشکی زیادی به اندام ورزشکاریش میومد.
نگاهش سر تاپام رو آنالیز می کنه و انگار که مورد قبول واقع می‌شم که حرفی نمی زنه و فقط می گه:
_بریم.
سری تکون می دم،جلوی در کفش هام و می پوشم و همراه هامون از خونه خارج میشم.هر دو مون سکوت کردیم،هر چند من همیشه از حرف زدن با هامون لذت می بردم اما اخمای در هم و چهره ی گرفته ش دورش حصاری کشیده بود که من جرئت پا گذاشتن بهش رو نداشتم. پس ناچار سرم رو بر می گردونم و خیره به آدم ها و خیابون ها سکوت بینمون رو حفظ می کنم.
****
بعد از یک ساعت رانندگی ماشین رو جلوی یه رستوران پارک می کنه،خنده م می گیره.ساعت یازده و نیم شب بود و ما تازه می خواستیم شام بخوریم. هر چند از رفت و آمد و شلوغی معلوم بود خیلیا وضعیت ما رو دارن.
پیاده می شم،اکثر رستوران های مشهد توی جاده ی طرقبه بود،چقدر خوب که امشب هامون من و این جا آورد،سرسبزی و طراوتش به خاطر درخت های بارون خورده بدجوری روحم رو شاد می کنه.
ماشین رو پارک می کنه و به سمتم میاد،بدون حرف با هم وارد رستوران می شیم.به خاطر کفش هام قدم بلند تر شده بود و حالا با اعتماد به نفس بیشتری کنارش راه می رفتم.
به سمت یکی از تخت ها هدایتم می کنم،می شینم.منو رو به سمتم می گیره و حین این که روبه روم لبه ی تخت می شینه می گه:
_انتخاب کن.
منو رو از دستش می گیرم و نگاهی به غذاها می ندازم.حواسم پرت می شه و فکرم به سمت مامانم پرواز می کنه.
خیره به عکس های رنگ و لعاب دار منو به این فکر می کنم که مامانم امشب چی خورده؟اون به جای من گرسنه توی زندان و من این جا خیره به این منوی وسوسه انگیز،توی این رستوران که فضای طبیعتش بابِ میل مامانم بود ؟
_چی شده؟
گیج تکونی می خورم ،هامون با اخم ریزی حالات صورتم رو کنکاش می کنه،لبخندی روی لبم میارم و میگم:
_هیچی،فقط من نتونستم چیزی انتخاب کنم.
منو رو به سمتش می گیرم و ادامه میدم:
_خودت یه چیزی انتخاب کن.
منو رو می گیره و نیم نگاه گذرایی بهش می ندازه.گارسون رو صدا می زنه و بعد از سفارش کامل روی تخت می شینه.
نگاه سنگینش رو به صورتم می دوزه و میگه:
_خوب،می شنوم.
منم نگاهش می کنم و می پرسم:
_چیو؟
_همونی که به خاطرش یهو قیافت در هم شد.
تلخ می خندم:
_بیخیال امشب خراب نشه.
_یعنی می گی ترجیح می دی ساکت بشینی،اون طوری شبت قشنگ میشه؟
آهی که از سینه م بیرون میاد غیر ارادیه:
_من چیزی جز گفتن حرف های تکراری ندارم.دلم نمی خواد بقیه رو با دردای خودم خسته کنم.
نگاهش معنا و مفهومی داره که برای درک کردنش لازمه تا ساعت ها بشینی و به چشماش نگاه کنی.
_اگه من بخوام از دردام بگم،حاضری بشنوی؟
لبخندی می زنم:
_حاضرم،حتی اگه تمام حرفات تکراری باشه.
_چرا؟قبلا که منو می دیدی و راهتو کج می کردی،الان چرا رفتارت عوض شد؟رنگ نگاهت عوض شده؟امشب…
مکث می کنه،با چشماش دنیایی حرف رو حواله م می کنه و ادامه میده:
_امشب وقتی بغلت کردم طپش قلبت عادی نبود،تند می تبید.
جایی برای انکار نبود،هیچ وقت فکرشم نمی کردم روزی توی موقعیتی قرار بگیرم که بخوام عشقم رو ابراز کنم.معتقد بودم یا عاشق نمی شم یا اگه بشم هیچ وقت حسم رو به زبون نمیارم.
غافل بودم و نمی دونستم حس عشق اون قدر قدرتمند هست که به تمام معادلاتت پشت پا بزنه و آدمی رو ازت بسازه که با خودت بیگانه ست .
نگاهم رو به چشمای منتظرش می دوزم و سوالش رو با سؤال جواب میدم:
_چرا می پرسی وقتی خودت علتش رو می دونی؟
می دونست و من این رو از چشماش می خوندم.صادقانه جواب میده:
_به عنوان بزرگ تر دارم یادت می دم،غرور چیز خوبیه اما نه هر زمان.موقع گفتن،لازمه که غرور رو کنار بذاری.نمی خوام زندگی من پر بشه از مخفی کاری و حرف هایی که به خاطر ترس یا هر علت مزخرف دیگه ای گفته نمیشه.فکر کن می خوام بهت یاد بدم هر چی که شد رو بهم بگی.

خنده م می گیره:
_یه جوری میگی بزرگ تر انگار بابامی.
تک خنده ای می کنه:
_دست کمی از بابات ندارم کوچولو.بخوای سر جمع کنی پونزده سال ازت بزرگ ترم.
به روی خودم نمیارم که چقدر دلگیرم از این که یک بار هم سعی نمی کنه من رو به چشم همسرش ببینه.برای عوض کردن بحث می گم:
_ازم توقع داری هر چیزی که توی دلمه رو بهت بگم،دوست داری هر اتفاقی که میوفته توضیحش رو بشنوی،خوب.خودت چرا نمی گی؟
_اگه لازم باشه چیزی و توضیح بدم،میدم.
مثل خودش جوابش رو میدم:
_پس منم هر وقت لازم بود حرف می زنم.
بی تفاوت می گه:
_مهم نیست،چون من بالاخره می فهمم چه تو بگی،چه نگی!
همزمان با تمام شدن جمله ش گارسون هم با غذاها به سمتمون میاد.تازه یاد گرسنگیم میوفتم.دیدن اون غذاهای رنگی و مخلفاتش بدجوری اشتهام رو تحریک می کنه.
سفره که انداخته می‌شه،هیچ کدوممون بحث رو ادامه نمی دیم.در واقع توی این مدت فهمیده بودم هامون عادت نداره موقع فیلم دیدن و غذا خوردن حرف بزنه.
شام رو توی سکوت می خوریم،الحق که بهترین جا رو انتخاب کرده بود،نمی دونم کیفیت غذاهاش،یا حضور هامون باعث شده بود انقدر شام بهم بچسبه.
*
بعد از خوردن شام سوار ماشین میشیم و همزمان تلفن هامون زنگ می خوره،حینی که ماشین رو روشن می کنه تماس رو وصل می کنه و صدای محمد فضای ماشین رو پر می کنه:
_داداشم کجایی؟
راه میوفته و جواب میده:
_بیرونم.چی می خوای؟
انگار محمد هم خونه نبود چون صداش از توی شلوغی میومد:
_بابا ظهر که اون روی خودتو به همه نشون دادی ولی بازم مرامِ رفیقات.دیگه رو این شب نشینی نه نیار .
از حرفاش سر در نمیارم،هامون با جدیت به روبه رو چشم دوخته،با مکث جواب می‌ده:
_نمیام،زنِ حامله رو شب تنها تو خونه ول نمی کنن.
چشمام از اشتیاق پر می شن از اینکه در هر شرایطی به فکر منم بود.
صدای اعتراض محمد بلند می‌شه:
_به هاله بگو بیاد بالا یه شب که هزار شب نمیشه،یا اصلا آرامش و هم با خودت بیار.
_کجا بیارم؟تو جمع تحصیل کرده هایی که چاک دهنشون به هر حرفی باز می‌شه؟گفتم که نمیام. بچه نیستم که پی جشن گرفتن واسم باشید.
یک تای ابروم بالا می پره،پس امشب تولدش بود!
محمد انگار قصد بیخیال شدن نداره که باز میگه:
_نترس،تو جمع خانما چاک دهنشون باز نمی کنن،من بساط شب نشینی و آماده کردم همه هم قراره بیان،تو هم باید بیای هامون وگرنه کسی دست بردارت نیست.دست زنت و بگیر و بیا!
هامون نیم نگاهی به من می ندازه و می پرسه:
_دوست داری بری؟
سرم و به علامت نمی دونم کج می کنم.صدای محمد بلند می‌شه:
_با آرامش بیرونی دو ساعت ناز می کنی؟آدرسو می فرستم سه سوته اونجا باش.

دیگه مهلت حرف زدن نمیده و تماس رو قطع می کنه،هامون با کلافگی نفسی بیرون میده.به نیم رخش خیره میشم و می‌گم:
_نگفته بودی تولدته
بی حوصله جواب می‌ده:
_بچه ی دو ساله که نیستم ذوق این مسخره بازیا رو داشته باشم.
لبخندی می زنم و می‌گم:
_به هر حال،تولدت مبارک.
سری تکون میده،با شک می پرسم:
_چند سالت شد ؟
از زیر چشم نگاهم می کنه و همزمان با توقفش برای چراغ قرمز می گه:
_سی و سه .
چیزی نمی گم،فکرم پی اینه که چقدر اختلاف داریم من و هامون.انگار تمام شرایط دست به دست هم دادن تا نا امیدم کنن از این که یک درصد احتمال داره هامون هم مثل من دل ببنده.
این بار اونه که سکوت بینمون رو می شکنه:
_دوست داری بریم؟
لبخندی می زنم و میگم:
_بریم.

سری تکون میده،نگاهی به موبایلش می ندازه ،انگار محمد آدرس رو فرستاده بود.
چراغ که سبز می‌شه،ماشین رو راه می ندازه.هنوز مسیر کمی رو طی کردیم که چشمم به لواشک ها و آلوچه های بساط شده توسط یک پسر نوجوون میوفته،تمام وجودم خواهان اون لواشکا میشه و بی اراده می گم:
_میشه وایستی؟
سرعتش رو کم می کنه و میگه:
_چی می خوای؟
اشاره ای به لواشک ها که الان ازش دور شدیم می کنم و میگم:
_دلم از اون آلوچه و لواشکا خواست.
نیم نگاهی بهم می ندازه و ماشین رو نگه می داره،سرش رو به عقب بر می گردونه و با اخم های در هم رفته میگه:
_لازم نکرده،بهداشتی نیست.
کلافه نگاهش می‌کنم،معلوم بود نمی خره،دکتر بود و مثل هر دکتر دیگه ای مخالف این چیزها،اما یک شب که هزار شب نمی شد.
قیافه ی آویزونم رو که می بینه اخماش رو باز می کنه و می‌گه:
_می خوای آبمیوه بگیرم؟چه می دونم آب اناری،شیرموزی آب هویچی.
سرم رو به علامت نه تکون میدم و برای اولین بار خودم رو برای شوهرم لوس می کنم:
_خوب من دلم لواشک می خواد هامون نه آبمیوه و شیرموز.بعدم من زیاد نمی خورم فقط ی کم باشه؟ یه شب که هزار شب نمیشه.

خیره نگاهم می کنه،معلومه نرم تر شده،مظلوم ادامه میدم:
_بخریم؟فقط یه کوچولو.

زل می زنم به چشماش،نگاهش رو علنا ازم می گیره،در رو باز می کنه و با همون لحن همیشگی‌ش میگه:
_پیاده شو!
ذوق زده سر تکون میدم و پیاده میشم.به سمت پسر دست فروش می‌ریم.بی طاقت با دیدن اون همه لواشک و آلوچه از هر کدوم سفارش میدم و بی توجه به نگاه چپ چپ هامون با لبخندی که قصد کمرنگ شدن نداشت،پلاستیک رو برمی دارم و منتظر به هامون نگاه می کنم.پول رو حساب می کنه و با جدیت کنار گوشم می گه:
_اگه مریض بشی من می دونم و تو.
چیزی نمی گم،درواقع علاقه ی آنچنانی به لواشک و ترشیجات نداشتم اما امشب بدجوری دلم خواست،شاید هم ویار کردم و بی خبرم.دوباره سوار می شیم،به محض نشستن میگه:
_این آت و آشغالا چیه که به خاطرش ذوق می کنی؟نخواستم اون جا جلوتو بگیرم ولی یه کم بخور باقیشو بریز دور،خوشم نمیاد از این چیزا بخوری.
چیزی نمیگم و سر پلاستیک رو باز می کنم و مشغول خوردن میشم،به هر کدوم ناخنک می زنم و توی یک ربع،نصف شون رو تموم می کنم،بماند که چشم غره و تذکر های هامون هم هیچ تاثیری روم نداره.
آخر هم ماشین رو نگه می داره و پلاستیک رو از دستم می گیره،بی توجه به اعتراضم همه رو توی سطل آشغال می ندازه و دوباره سوار میشه.با ناراحتی میگم:
_حیف بود!
خونسردانه استارت می‌زنه و می‌گه:
_جای آشغال توی آشغال دونیه،می دونستم جنبه نداری از اولم نباید می خریدم.
برگی دستمال از جعبه ی دستمال کاغذی روی داشبورد بیرون می کشم و همون طور که دستام رو تمیز می کنم با خنده جواب میدم:
_معلومه که زنِ حامله ویار می کنه،شوهرشم موظفه ویارونه شو تامین کنه،منم دلم لواشک خواست،تو هم مجبور بودی بخری.
مثل همیشه سرش رو به سمتم می چرخونه و فقط ثانیه ای نگاهم می کنه :
_درسته،ولی به شرطی که اون شوهر بابای بچه ی زنش بشه،نه عموش.
لبخندم با شنیدن این حرف پر می کشه،صاف می شینم و سکوت می کنم.نمی دونم باید دلخور بشن یا عصبانی،به ته دلم که رجوع می کنم می بینم،ناراحتم،غمگینم،در عین حالی که عصبانیم اعتراف می کنم که هامون هر حرفی بزنه حق داره،این وسط من بودم که گاهی فراموش می کردم که چی شده و چرا اینجام! این که چرا الان هامون کنارمه!
گاهی فراموش می کردم وظیفه ی اون پدری در حق بچه ی من نبود،محبت به من نبود،وظیفه ی اون نبود که کاری واسم بکنه اما من انتظاراتم زیادی بود.
طوری توی افکارم غرق می‌شم که حتی توقف ماشین هم حواسم رو متمرکز نمی کنه،خیره به نقطه ای نا معلوم دنبال مقصر می گردم و جز خودم کسی و پیدا نمی کنم.
گرمای دست هامون روی دست یخ زده م،باعث میشه نگاهم رو از نقطه ی نامعلوم بگیرم و معطوف چشم هایی کنم که شباهت زیادی به سیاهی امشب دارن.
فشاری به دستم میده و می‌گه:
_پیاده شو!
حتی برای دیدن اطراف کنجکاوی هم نمی کنم،وقتی چشماش بود دلم نمی خواست به جای دیگه ای نگاه کنم.گفت پیاده شو اما هیچ کدوم میل پیاده شدن نداریم.من به اون نگاه می کنم با دنیایی حرف،اون به من نگاه می کنه ،با قدرت و نفوذ.
مثل همیشه با حس نزدیک بودن بهش قلبم بی جنبه میشه و شوق پیدا می کنه،مغزم مختل میشه و فقط یه مرد رو می بینم که با سی و سه سال سن،که دلِ یه دختر هجده ساله رو ربوده.
زودتر از من نگاهش رو ازم می گیره و گرفته زمزمه می کنه:
_پیاده شو .

آهم رو توی سینه خفه می کنم و بعد از هامون پیاده میشم،تازه نگاهم به اطراف میوفته.یه جای تاریک و ساکت که توسط چراغ های پایه بلند روشن شده بود. به خاطر خلوتی اون جا خیلی زود محمد رو می بینم.همراه با چهار مرد و سه زن توی یک آلاچیق دور یک صندلی چوبی و گرد نشستن.از دور برامون دست تکون میده که جوابش میشه یه سر تکون دادن بی تفاوت از سمت هامون.
به سمت منِ مات برده میاد و دستم رو می گیره.پابه پای هم به سمت جمع می ریم.جمعی که با دیدن ما سر و صداشون قطع می شه و همگی بهمون خیره میشن.
خیلی خوب می فهمم تعجب کردن،چون هنوز کامل بهشون نرسیدیم یکی از مرد ها صداش رو بلند می کنه و با هیجان ناشی از دیدن ما میگه:
_پسر نامزد کرد و ما رو بی خبر گذاشتی؟
ندیده می تونم پوزخندِ روی لب های هامون رو تشخیص بدم.به جمع شون که می رسیم،بدون حرف به سمت جای خالی بینشون میره و من رو کنار خودش می شونه.
همگی سکوت کردن تا هامون جواب بده،از همون نگاه های بی تفاوتش به اون مرد می ندازه و جواب می‌ده:
_نامزدم نیست،زنمه!
صدای متعجب همشون بلند می‌شه.دختری که سمت دیگه ی من نشسته بود خودش رو خم می کنه و حیرت زده میگه:
_چرا شیرینی ندادید آقای صادقی؟
لبخند محوی روی لبم می شینه،هم از حرف هامون،هم از احترامی که بین اون و همکار های خانمش بود،چون اگه یکی از این ها اسم کوچیکش رو صدا می زد بی شک دیوونه می شدم.
محمد به جای هامون جواب می‌ده:
_از این آدم شیرینی نخواه ستاره،کلی شیرینی به ما بدهکاره هیچ کدومو نداده،از همه تپل تر هم شیرینی بابا شدنش رو .
می تونم با جرئت بگم صدای اعتراض همشون با هم بلند میشه ،هامون بی حوصله در جواب تمام اعتراضاتشون می‌گه:
_عادت به بازگویی مسائل خصوصیم ندارم،می خواین بحث و کش بدید من برم به زندگیم برسم.
یکی از مرد های جمع زودتر از بقیه می گه:
_اصلا تو حوصله نداری حرف نزن از زن داداش می پرسیم.
صورتش رو به طرف من می گردونه،چشمای خرماییش رو به من می دوزه،لب هاش به قصد سوال پرسیدن باز می شن که هامون با جدیت می گه:
_از خودم بپرس،زن من مسئول جواب دادن به سوال های جنابعالی نیست.
به هیچ طریقی نمی تونم برق چشمها و لبخند روی لبم رو پنهان کنم.اصلا مگه می شد کنار هامون باشی و خوشحال نباشی؟
دستی که سر شونه م می خوره ،اجازه نمیده روی سوال اون مرد تمرکز کنم،سرم رو می گردونم و نگاه به صورت زن جوون و زیبای کنارم می ندازم،لبخندی می زنه و دستش رو به سمتم دراز می کنه و با خوش رویی می گه:
_خوشبختم،من ستاره حیدری هستم،همکار آقای صادقی،دکتر بخش زنان.
لبخندی می زنم و می گم:
_خوشبختم.
از این که توی زندگیم سرک نمی کشه خوشم میاد و با لبخند به حرفش گوش می کنم:
_واقعا بهتون تبریک می گم،هم بابت ازدواجتون،هم بچتون.
تشکر می کنم،دختر دیگه ای از کنار ستاره خودش رو به سمتم خم می کنه و بامزه می گه:
_سلام،منم طهورام،پرستار بخش.اسم تو شنیدم،می شه یه کم اطلاعات بدی ؟
از پروییش خندم می گیره و می گم:
_چه اطلاعاتی؟
_نمی دونم،مثلا بگو چند وقته ازدواج کردین؟
یه کم فکر می کنم و جواب میدم :
_حدود دو ماه.
_آها بچت چند وقتشه؟
خنگ و از همه جا بی خبر میگم:
_دو ماهشه .
معنی دار نگاهم می کنه،صاف می شینه و به دختر کناریش چیزی می گه که اونم با خنده سر تکون میده،دوباره به سمت من خم میشه و همون طوری که صداش رو آروم کرده می گه:
_نکنه تو عقد باردار بودی؟وای که به دکتر نمیاد انقدر شیطون باشه،تو بیمارستان یه جوری اخم و تخم داره که همه ی ما فکر می کردیم زنش از دست این اخلاقش چی می کشه،نگو دکتر شیطنت داشته و رو نمی کرده .

خنده م می گیره،آش نخورده و دهن سوخته مصداقِ حال هامون بود.ستاره با این که بحث ما براش جذاب به نظر می رسید اما با تشر به طهورا می گه:
_بسه،تو به مسائل خصوصی بقیه چی کار داری؟
طهورا بی حوصله جواب میده:
_تو ناراحتی گوشاتو بگیر .
دوباره با هیجان به من نگاه می کنه :
_خوب یه کم بیشتر تعریف کن آرامش،مثلا الان که بارداری چه رفتاری باهات داره؟قربون صدقه ت میره؟

از لحن و سوالاتش نمی تونم جلوی خودم و بگیرم و می زنم زیر خنده،توجه هامون بهم جلب می شه،نگاهم می کنه،انگار کنجکاو شده و به روی خودش نمیاره،با این وجود می پرسه:
_چی شده ؟
به جای من طهورا جواب می‌ده:
_هیچی آقای دکتر شما به صحبتت با جواد ادامه بده،من داشتم جوک واسه خانمت تعریف می کردم.

نگاهم رو به جمع مرد ها می ندازم و از اون جایی که هامون داشت با همون مرد جوونی که اول ابراز وجود کرده بود حرف می زد می فهمم که جواد اونه.
هامون نگاهی با شک به من می ندازه و سرش رو بر می گردونه.طهورا بلند می شه و با پررویی ستاره رو پس می زنه و خودش کنار من می شینه و بی اعتنا به چشم غره ی ستاره به من می‌گه:
_یه وقت ناراحت نشی،ولی همیشه شخصیت های مرموز برای آدما جذاب ترن.برای همین من همش تو کف زندگی دکتر بودم،یکی دکتر صادقی،یکی هم دکتر کیانی همونی که کنار موهاش سفید شده.
نگاهم رو به طرفی که بهش اشاره کرده بود می ندازم،یه مرد که چهره ی مردونه ای داشت و مشغول صحبت با همون دختری بود که خودش رو معرفی نکرده بود.
طهورا در ادامه ی حرفش می گه:
_اونم یه دکتر کم حرف و عصبانی بود،با یه کم فضولی فهمیدم زنش بیماری ریوی داشته و آخرشم موقع حاملگی مرده.دکترم نتونسته نجاتش بده،برای همین هم خیلی منزوی و بداخلاق بود طفلک،ولی بین خودمون بمونه ها،انگار بین اون و مینا یه چیزی هست،شک ندارم به زودی نامزد می کنن.

از این دخترِ کارآگاه خیلی خوشم میاد.به شونه م می کوبه و بی خجالت می گه:
_خوب از دکتر بگو .
مثل خودش با شیطنت جواب می‌دم:
_آبروش میره.
این حرف هیجانش رو بیشتر می کنه.با شادی می گه:
_قول میدم به روش نیارم بگو .

نگاهی به هامون که غرق صحبتِ می ندازم و می گم:
_خوب همون طوری که حدس زدی خیلی شیطونه،بین خودمون بمونه ولی زن ذلیل هم هست،تو خونه ظرفا رو می شوره.

ناباور دستش رو جلوی دهنش می گیره و با صدای بلندی میگه:
_وای خدا باورم نمی‌شه.
صداش توجه همه رو به خودش جلب می کنه.همه به ما نگاه می کنن و محمد می پرسه:
_چی شد؟
طهورا ناباور و با صدای بلندی می گه:
_دکتر صادقی تو خونه ظرف می شوره.
حیرت زده نگاهش می کنم،کل جمع به هم نگاه می کنن و همشون با صدای بلندی می خندن،جرئت نگاه کردن به هامون رو ندارم ولی از طرفی منم نمی تونم جلوی خنده م رو بگیرم.
محمد با صورتی سرخ شده از خنده میگه:
_رو نکرده بودی داداش وگرنه خودم می گرفتمت.
صدای هامون رو با همون جدیت می شنوم:
_ببند نیش تو. داره دروغ می گه.
جواد ادامه ی حرف محمد رو می گیره و با خنده می گه:
_دکتر موقع شستن دستکش یادت نره،یه وقت پوست دستات خراب می‌شه.
دوباره همه با صدای بلند می خندن،این بار ستاره میگه:
_خوب کجاش عجیبه که یک مرد ظرف بشوره؟همین محمد مگه ظرفاشو نمی شوره؟ یا خود جواد،یا سپهر…
پسری که تا اون لحظه برام نا آشنا بود جواب می‌ده:
_حکایت ما با جناب صادقی فرق می کنه،به طور مثال من خودم ظرفای شام و می شورم نمی ذارم خانمم دست بزنه،ولی این که هامون بخواد پیش بند ببنده و ظرفای زنش رو بشوره سوژه ی ساله بخدا.
رو به من می کنه و ادامه:
_حالا آشپزی هم می کنه یا نه؟
سکوت می کنم .
نگاهی به طهورا که بی قید می خنده می ندازم و آهسته می گم:
_مثلا قرار بود بین خودمون بمونه.
با همون خنده ش جواب می‌ده:
_ببخشید دست خودم نیست که زیادی دهن لقم.
چپ چپ نگاهش می‌کنم،می خوام حرفی بزنم که صدای هامون رو زیر گوشم می شنوم:
_چی گفتی به این بی بی سی ؟
لبخندم رو پاک می کنم و به سمت هامون بر می گردم.نگاهم که از این فاصله ی کم به چشماش میوفته،دست و پام رو گم می کنم.اخم داشت اما عصبانی نبود.
زمزمه می‌کنم:
_هیچی،گفتم از زندگیم راضیم،از شوهرم راضیم،خیلی خوشبختیم.
_جریان ظرف شستن چیه این وسط ؟
خنده م می گیره:
_خوب هر مردی زنش رو دوست داشته باشه ظرفاشم می شوره دیگه.
نگاهش رو به لبخندم می دوزه و زمزمه ی معنادارش رو به گوشم می رسونه:
_مگه دوستت دارم؟
لبخندم پر می کشه و با سکوت نگاهش می کنم.
_هومم؟جواب نمی دی؟مگه من دوستت دارم؟
پلکی می زنم تا چشمم نباره و مثل خودش آهسته جواب می دم:
_نداری.
نگاهش گذرا به پشت سرم میوفته و بعد قفل چشمام می‌شه،قلبم تا همین جاشم بی قرار شده،زمزمه ی مردونه ی هامون بی قرار ترش می کنه:
_دارم .
برای لحظه ای حس می کنم زمان می ایسته،انگار کل اون آدم ها محو می‌شن،فقط منم و هامون.فقط منم و صدای قلبی که واضح به گوشم می رسه،منم و چشم هایی که قفل چشم هام شدن.
سرش آروم آروم جلو میاد،نفسم بند میاد تا این که صورتش رو کنار صورتم نگه می داره و آهسته کنار گوشم می‌گه:
_از فردا کل بیمارستان پر می شه که دکتر صادقی عاشق زنشه.اینم همون چیزی که می خواستی.ولی به این دختره اطلاعات نده.

ازم فاصله می گیره،گیج سرم رو می گردونم.طهورا با لبخندی بزرگ سرش رو به من نزدیک کرده بود و انگار داشت به صحبت های ما گوش می داد. پس برای همین لحن هامون عوض شده بود.
واقعا که این دختر ته کنجکاو های عالم بود،نگاهم رو به زمین می دوزم و دوباره از نو صدای هامون رو توی سرم پلی می کنم،حتی اگه دروغ بود،نمایش بود،نصفه و نیمه و بی احساس بود باز هم من راضی بودم تا چند ساعت دلم رو به همین صدای مردونه خوش کنم.
حرف محمد پارازیت روی افکار خوشم می‌شه:
_خوب،از هر چی بگذریم سخن کادو خوش تر است.
سرم رو بلند می کنم،سپهر به محمد جواب می‌ده:
_شما کیک دادی که کادو می خوای ؟
_ترسیدم داداشمون ترش کنه وگرنه کیکم می دادیم.
نگاهم رو به هامون می ندازم،بی حوصله به جمع خیره شده و از چین بین ابروهاش معلومه که توی فکره.
وقتی سنگینی نگاهم رو حس می کنه،نگاهی به ساعتش می ندازه و می گه:
_نیم ساعت دیگه می ریم.

ته دلم خداروشکر می کنم،جمع خوبی بودن اما نه برای صبر و حوصله ی من و هامون .
نیم ساعت دیگه هم به گفت و گو و خنده با ستاره و طهورا می گذره.بالاخره با اشاره ی هامون بلند میشم.هر چند جمع اعتراض کردن و می خواستن تا صبح بشینن اما هامون هم خوب بلد بود ساکت شون کنه. از اون گذشته اجازه نداد کسی بهش کادو بده و گفت که از این مسخره بازی ها خوشش نمیاد.
این هم از اخلاق های مختص به هامون بود که کادوی همه رو پس بزنه و حتی کنجکاو به دیدن هم نباشه.
بعد از کلی معطلی به خاطر اعتراض و حرف ها و شوخی های محمد و طهورا، در نهایت باهاشون خداحافظی می کنیم و زودتر از همه راهی می شیم.
می دونستم به خاطر مسیر شلوغ ممکنه راه طولانی بشه،برای همین صندلی رو می خوابونم و چشم هام رو می بندم.
خوابم نمیومد اما خسته بودم.کل راه رو با پلک های بسته فقط فکر کردم،به همه چیز،در راس همه ی اون ها هامون بود.رفتارش،صداش،حرف هاش،از همه بیشتر چشم هاش.
افکارم اون قدر اوج می گیرن که زمان از دستم خارج می شن،توقف ماشین رو حس می کنم،فقط نمی دونم چرا پلک هام سرکشانه بسته می مونن.
هامون ماشین رو داخل حیاط پارک می کنه،منتظرم مثل بار قبل در رو محکم بکوبه تا بیدار بشم اما صدایی نمیاد.
پیاده می شه،طولی نمی کشه که صدای باز شدن در سمت خودم رو می شنوم.نفسم بند میاد با فکر این که الان هامون به من خیره شده،حس می کردم نزدیکمه،اون قدر نزدیک که صدای نفس هاش رو بشنوم.
نمی دونم چرا ولی هر لحظه منتظر بودم بغلم کنه.اما خیالم باطل بود چون صداش رو از فاصله ی خیلی کم می شنوم:
_می دونم بیداری.
باز هم تیرم برای رو دست زدن به هامون به سنگ می خوره،لبخند محوی می زنم و چشم هام رو باز می کنم،در کمال تعجب لبخندی رو روی لبش می بینم که برام تازگی داره.
محو لب هایی می شم که باز به لبخندی مردونه شده،کمرنگ و در عین حال دل فریب.
صداش هم مثل صورتش متفاوت با هر زمانه:
_وقتی خود تو به خواب می زنی حواست به صدای قلبت باشه کوچولو.من دکترم،می فهمم.

از این که دستم براش رو شده ناراحت نیستم،مسخ و مات برده ی چشماش زمزمه می کنم:
_قبلا هم بهت گفتم نیاز به تجویز دارم،گفتم حالم نرمال نیست وضعم خرابه. جدی نگرفتی،اگه روز به روز عاشق تر بشم چی؟اگه به جنون برسم چی؟
لبخندش از لبش پاک نمی شه،خدایا هامون قصد داره با قلب من چی کار کنه؟
_باور کنم دختر کوچولو عاشق شده؟
_مگه دکتر نیستی؟
_هستم.
_مگه خودت نگفتی قلب آدم ها دروغ نمی گن؟
_گفتم.
_مگه صدای قلبم و نشنیدی؟
_شنیدم.
سکوت می کنم،اون سکوت رو با صدای مردونه ش می شکنه:
_خیلی خوبه که جسارت عاشقی داری،جسارت بیان احساست رو داری،تحسینت می کنم اما…
مکث می کنه،من از این اما ها و اگر ها بیزارم.نمی ذارم حرفش رو تموم کنه و میگم:
_ادامه نده!
ادامه نمیده اما من می فهمم می خواست هزار دلیل بیاره و توی سرم بکوبه که ما به درد هم نمی خوریم.بزرگ ترین دلیل هاکان بود،من قاتل برادرش بودم،هر چقدر بد هیچ کس نمی تونه عاشق قاتل کسی بشه که داغ عزیزش رو به دلش گذاشته.
آهم رو توی سینه خفه می کنم،به بدن خشک شده م تکونی می دم و از ماشین پیاده می شم،به محض پیاده شدن درد بدی زیر دلم می پیچه که باعث می‌شه آخی از ته دل بگم.هامون نگاهی به قیافه ی گرفته م می ندازه و می گه:
_چی شد؟
نفسی می کشم و جواب می‌دم:
_چیزی نیست.
به خودم سختی می‌دم تا بتونم مسیر رو طی کنم،که هامون کمکم نکنه،که نزدیک نشه،که وابسته تر نشم.انگار به همین زودی ازم خسته شده که بی اهمیت از کنارم عبور می کنه و از پله ها بالا میره.من می مونم و حالی خراب و پله هایی که در نظرم طولانی تر از هر زمانه
به سختی سه طبقه رو طی می کنم،کفش هام رو در میارم و به سمت اتاقم می رم.
روبه روی اتاق هامون می ایستم و به درِ بسته چشم می دوزم،لبخند محوی می زنم و زمزمه می کنم:
_من باوجود تمام بداخلاقیات دوستت دارم هامون،خیلی هم دوستت دارم .

با صدای زنگ موبایلم به سختی چشمام رو باز می کنم. دستم رو روی تخت می کشم و موبایلم رو پیدا می کنم،بدون این که به صفحه ش نگاه کنم خواب آلود جواب می‌دم:
_بله…
صدای مارال توی گوشم می پیچه:
_خوابیدی؟
صدایی شبیه به هومم از گلوم بیرون میاد.خودش دوباره می گه:
_شوهرت زنگ زد .
خواب از سرم می پره و نیم خیز می شینم. متعجب می گم:
_اما من که شمارتو بهش ندادم .
_نمی دونم لابد از گوشیت برداشته!
چشم هام رو می مالم تا دیده م روشن بشه و می پرسم:
_چی می گفت؟
به جای این که جواب سوالم رو بده خودش سوال می پرسه:
_چرا انقدر نچسبه؟اصلا از صحبت کردنش خوشم نمیاد.مغرور و خودشیفته ست،انگار فقط خودش آدمه.
خنده م می گیره،منم اوایل همین فکر رو می کردم،بدون اینکه بخوام شخصیت هامون رو برای مارال بازگو کنم می گم:
_حالا می گی چی گفت؟
_هیچی،سر صبحی زنگ زد بعد از یه سلام خشک و خالی گفت شماره کارتتونو برام بفرستید،گفتم چرا؟گفت مگه شما دیروز خرج لباسای زن منو ندادی؟ منم گفتم آره . گفت خوب شماره کارتتونو بفرستید،اصلا مبلغ و نپرسید و قطع کرد ولی من توی پیامک کنار شماره کارت مبلغ و هم نوشتم.

با چشم های گرد شده و حالی خوش می گم:
_واقعا گفت زنم؟
_آره این کجاش ذوق داره؟زنشی دیگه.
لبخندم پهن تر میشه و زمزمه می کنم:
_آره،زنشم.
انگار عجله داره که می گه:
_من باید برم آرامش،فعلا قطع می کنم کاری نداری؟
_از اولم کاری نداشتم،خداحافظ!
_خیلی گاوی،خداحافظ.
با لبخند تماس و قطع می کنم،از روی تخت بلند میشم که چشمم به یه پاکت کوچولو روی میزم میوفته.کنارش یه یادداشته که برمی دارم و می خونم:
_با این که حق نداری بی اجازه پاتو از خونه بیرون بذاری ولی این کارت پیشت باشه،دیگه نمی خوام حتی یک ریال از کسی قرض بکنی.

دلم پُر میشه از کلی احساس خوب،خوشحالیم بابت کارت نه،بابت توجه هامون بود .
یک باره دلم اون قدر براش پر می کشه انگار سال هاست ندیدمش،به سمت موبایلم می رم و بدون مکث شماره ش رو می گیرم،بعد از بوق سوم به این فکر می کنم که به چه بهانه ای زنگ زدم؟می خوام قطع کنم که صدای بم و مردونه ش حواس پرتم رو بیشتر پرت می کنه:
_بله…
مثل احمق ها سکوت می کنم،از صدای قدم هاش می فهمم داره راه می ره و من دلخوشم که فقط به نفس هاش گوش بدم اما انگار زیادی مکث کردم که می پرسه:
_خوبی؟
صدام رو با یه سرفه ی مصلحتی صاف می کنم و می گم:
_سلام،من فقط زنگ زدم تا…
هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیاد ادامه میدم:
_فقط زنگ زدم ببینم شب چه ساعتی میای خونه؟
انگار تعجب کرده از این تماس یهویی و این دلایل بی خودی،جواب میده:
_مثل همیشه،کارت همین بود؟
دستپاچه می گم:
_آره همین بود،خوب دیگه قطع می کنم مزاحم کارت نباشم خداحافظ.
بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه تماس رو قطع می کنم.دستم رو روی قلبم می ذارم و روی تخت می شینم،چرا آدم انقدر مقابل عشق ضعیفه؟این که هر بار با شنیدن صداش،با دیدنش طوری دستپاچه می شی انگار برای بار اوله که می بینیش،در عین تمام سختی هاش خیلی شیرین به نظر می رسه،چقدر خوشحالم که بین این همه آدم عاشق هامون شدم .
* * * * * * * *

آخرین تیکه ی خریدم رو توی کمد جا میدم،همزمان صدای چرخش کلید رو توی قفل در می شنوم.می ترسم،ساعت سه ظهر بود و هامون هیچ موقع این ساعت نمیومد.
می خوام از اتاق بیرون برم که چشمم به آینه ی قدی میوفته،بین خرید هام از این پیراهن حریر قرمز کوتاه خوشم اومده بود و پوشیده بودمش تا یکی دو ساعتی با دلبری های رنگ قرمز و کوتاهیش خوش باشم،اما الان با فکر این که یک نفر توی خونه ست و من با این وضعم مو رو به تنم راست می کرد،با عجله دنبال ساپورتم می گردم که در اتاق باز می شه،سرم رو که بر می گردونم با دیدن هامون نمی دونم باید نفس راست کنم یا خجالت بکشم.صاف می ایستم،نگاهش رو آنالیز گرانه روی خودم می بینم،اولین بار بود با این وضع جلوش بودم،با گونه هایی که از شرم قرمز شده لب می گزم،حس می کنم چشماش می خندن،اخم داره،جدی بهم خیره شده اما رنگ نگاهش فرق داره،خندونه.
سکوت رو من با صدای لرزونم می شکنم:
_نمی دونستم این ساعت میای خونه؟
بی پروا به سرتاپام نگاه می کنه و جواب می‌ده:
_ناراحتی برم؟
_نه فقط…
جون می کنم تا ادامه بدم:
_برو بیرون تا لباسم و عوض کنم.
این بار لبخندش روی لبش نمود می کنه،مثل همیشه کم رنگ.
_الان خجالت کشیدی؟
با این حرفش بیشتر گر می گیرم،انگار حالم رو می فهمه که می گه:
_حاضر شو میریم دکتر.
_چه دکتری؟
_یه سر می ریم پیش ستاره،ده دقیقه ای آماده باش.
سری تکون میدم،در رو می بنده.هر چند خوشم نیومد که ستاره رو انقدر خودمونی جلوی من خطاب کنه اما اون لحظه انقدر حالم خراب بود که فکرم زیادی پیگیر این مسئله نشد.
روی تخت می شینم و سرم رو بین دستام می گیرم،یاد نگاهش که میوفتم گر می گیرم،چقدر گستاخ بود،چقدر بی پروا بود.اگر نمی شناختمش می گفتم دخترای زیادی رو نیمه برهنه دیده که حالا انقدر عادی و در عین حال سوزان نگاه می کنه.دقیقا مثل پسر هایی که کل عمرشون رو دختر بازی کردن و حالا با دیدن یه دختر که سرخ و سفید شده لبخند می زنن.
روی تخت دراز می کشم و چشمام رو می بندم،قلبم بی تاب بود و دلم ساعت ها فکر کردن به هامون رو می خواست،به اون نگاه خاصش،به لبخند محوش،به صدای بم و جذابش.خدایا من با یک نگاه این مرد این طور از مرز عاقلیت فاصله می گرفتم و به سمت دیوانگی پر می کشیدم،قرار بود تا چه حد دیگه عاشق بشم؟عاشق تر از این هم مگه ممکن بود؟
نفسم رو آزاد می کنم،اگه نگفته بود ده دقیقه ی دیگه آماده باش کل روز رو بهش فکر می کردم ،ناچارا به سمت کمد لباسم میرم و با فکری آشفته،حاضر می شم .
* * * * *

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.