خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۸

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

چیزی نمی گه و بدون حرف از اتاق بیرون میره.روبه روی آینه می ایستم و به دستم نگاه می کنم،با لبخند لب پایینم رو به دندون می گیرم،این حلقه خیلی خوشحالم کرد.بدون این که خنده رو از روی صورتم پاک کنم از اتاق بیرون میرم.محمد همون طور سرپا ایستاده و با هامون صحبت می کنه.سلامی می کنم که توجهش بهم جلب می‌شه.برعکس سری قبل این بار چهره ش بشاشه و کینه نداره.با لحن قدیمیش جوابم رو می‌ده:
_به!سلام.عروس خانم،حلقه مبارک.
متقابلا من هم لحنم رو صمیمی می کنم:
_سلام،ممنون زحمتش رو کشیدین.
_البته زحمت انتخابش رو آقاتون کشیده!
نگاهم رو به هامون می ندازم که محمد میگه:
_راستی تا یادم نرفته…
دستش رو توی جیب کتش می کنه :
_این حلقه ستِ حلقه ی آرامشه،داشته باش خواستین برین مهمونی توی جمعی دستت بنداز.
هامون جعبه رو می گیره و بدون اینکه بازش کنه می ذارتش روی اپن و سر تکون می ده. حالا دیگه لبخند روی لبم از روی اجباره،می دونم تا همین جاشم لطف زیادی کرده اما دلم می خواست اون هم حلقه رو بندازه.محمد،خواسته ی دلم رو به زبون میاره:
_یعنی من هلاک این احساساتم خوب یه نگاه بهش می نداختی،دستت می کردی شاید خوشت اومد.
هامون بی حوصله جوابش رو می‌ده:
_ول کن سر جدت.
محمد با شیطنت من رو مخاطب قرار می‌ده:
_دستش نمی کنه تا کیس های دیگه نپرن،توی بیمارستان ما هم تا دلت بخواد پرستار هوری داریم.
هامون با تشر اسمش رو صدا می زنه:
_محمــــد.مگه نمی خواستی بری؟
لب می گزم:
_این چه حرفیه؟شام آماده ست حالا که اومدین،بمونین امشب و.
بر خلاف تصورم سری تکون میده:
_از اون جایی که هامون خیلی اصرار کرد و خیلی مشتاقه که بمونم،پس منم قبول می کنم نمک گیرتون بشم.
لبخندی می زنم،هامون چپ چپ به محمد خیره شده،اما محمد با خونسردی روی مبل لم میده. به سمتش میره و من هم به آشپزخونه میرم،قبل از این که سراغ غذا رو بگیرم،جعبه ی روی اپن رو بر می دارم.بازش می کنم و با دیدن حلقه دلم می لرزه.لرزیدن دلم به خاطر حلقه نه،به خاطر تصور اون حلقه توی دست مردونه ی هامون بود. لمسش می کنم و با تمام وجود خواهان این حلقه توی انگشت هامون می شم. کاش ازدواجمون طور دیگه ای بود تا مثل هر زن نرمالی عصبانی می شدم از این که همسرم از زیر حلقه انداختن در رفته اما الان حق حرف زدن نداشتم.مغموم در جعبه رو می بندم و برمی گردم که سینه به سینه ی هامون می شم.می ترسم و نفس هام ریتم تندی می گیرن اما ترسم رو بروز نمی دم،سرم رو بالا می گیرم و به هامون نگاه می کنم.
نگاهش رو به جعبه می ندازه و میگه:
_بده ببینم.
جعبه رو به دستش می دم،بازش می کنه و حلقه رو بیرون میاره.برعکس من با خونسردی تمام حلقه رو توی انگشتش می کنه.همون طوری که حدس می زدم دست کم مو و مردونه ش حالا با وجود اون حلقه هزار برابر قبل دل و دینم رو به بازی می گرفت.
با لبخند به دستش نگاه می کنم،با همون بی تفاوتی حلقه رو از دستش بیرون میاره و توی جعبه می ذاره و زمزمه می کنه :
_عادت به انگشتر ندارم.
جعبه رو روی اپن می ذاره و از آشپزخونه بیرون میره.نگاهم رو با حسرت به حلقه می ندازم و میرم تا غذاها رو بکشم.

میز رو که می چینم صدام رو کمی بلند می کنم تا به گوششون برسه:
_شام حاضره.
صدای کوبیدن دست های محمد بهم رو حتی از این فاصله هم می شنوم.بلند می شه و زودتر از هامون به آشپزخونه میاد و از همون اول شروع می کنه:
_راضی به زحمت نبودیم زن داداش.
اولین باری بود که بهم می‌گفت زن داداش.انگار باور کرده بود ازدواج ما واقعیه!
با لبخند می‌گم:
_زحمتی نکشیدم.
برعکس محمد،هامون با همون اخم همیشگی میاد و پشت میز می شینه.همون طوری که براشون غذا می کشم به صدای محمد گوش میدم:
_خدایی آرامش تا حالا نشستی با خودت فکر کنی من،پسر به این باحالی،پر انرژی چرا اومدم دوست یه آدم کم حرف و اخمو و میرغضب و بداخلاق مثل هامون شدم؟
می خندم و درحالی که بشقاب برنج رو جلوش می ذارم جواب می‌دم:
_آره فکر کردم،ولی به نتیجه ای نرسیدم.
_ولی من رسیدم بذار بهت بگم…
با غرور ساختگی حرفش رو ادامه میده:
_برای این که من انسان شریفیم،تا چشمم به هامون افتاد دیدم بچه زیادی توی لاک خودشه برای همین بهش نزدیک شدم تا یه کم بخندونمش،اما نمک گیرم شد و تا امروز ولم نکرد. شاید باورت نشه ولی اگه من نبودم تا الان یا افسرده میشد یا قاتل .
غذای هامون رو می کشم و حینی که بشقاب رو جلوش می دارم نگاهم به پوزخند روی لبش میوفته، خیلی زود جواب محمد رو با طعنه میده:
_کاملا معلومه کی کیو ول نکرده.کی بود تمام زندگیش و فروخت تا با من بیاد اون طرف؟
محمد با جسارت جواب میده :
_من بودم .
_پس نگو من گرفتمت.
محمد اخم ساختگی می کنه و با جدیت میگه:
_خدایی از دوستی با من ناراضی هامون؟اگه بگی آره فورا از زندگیت میرم بیرون.

روی صندلی می شینم و با لبخند به بحث کردنشون گوش می دم.هامون اولین قاشق رو می بلعه و خونسرد جواب میده:
_برو.
لبخند روی لبم پررنگ تر میشه.محمد چه انتظاری از هامون داشت؟اگه هامون روزی عشق واقعی رو تجربه کنه و ازدواج کنه،باز هم همین حالت سرد و تدافعیش رو حفظ می‌کنه؟
از تصور هامون کنار یک دختر دیگه اشتهام کور میشه.اون نمی تونست به خاطر جبران اشتباه برادرش خودش رو تا آخر عمر پایبند من بکنه،مطمئنا یه روزی،یه جایی خسته میشه.تحمل من و بچه‌م براش سخت می شه.عاشق میشه و دلش یه زندگی نرمال می خواد اون وقت چی؟
اشتهام با این افکار در هم کور می شه و بدون این که تمرکزی روی حرف هاشون داشته باشم با غذام بازی می کنم.روزی رو تصور می کنم که با یه بچه توی بغلم طرد می شم.که هامون رو کنار دختر دیگه ای می بینم.خوشحاله،منم از خوشحالی اون خوشحالم اما خودخواهانه می خوام که عاشق من باشه. که با من خوشبخت باشه.
انگار زیادی توی فکر رفتم که هامون متوجه میشه،سنگینی نگاهش رو که حس می کنم بی میل قاشق نصفه و نیمه ای برنج خالی می خورم که صداش رو می شنوم:
_قرارمون چی بود؟
لبخند کمرنگی روی لبم میاد و زمزمه می کنم:
_میل ندارم.
با جدیت بهم تشر می زنه:
_بی خود،همش رو می خوری.
با اعتراض می‌گم:
_اما نمی تونم…
محمد با خنده ادامه ی حرفم رو می گیره:
_خوب نمی تونه چه اصراری داری نکنه زن چاق می خوای؟
هامون:نه،باید بخوره،به خاطر…
سکوت می کنه،معنی قرمزی صورتش رو نمی فهمم تا اینکه با فکی قفل شده ادامه ی حرفش رو می زنه:
_بچمون.

فقط من معنی خشم نهفته توی حرفش رو می فهمم و دلم می سوزه برای غیرتِ هامون که حالا با تحمل این بچه خورد میشه و ناچاره که سکوت کنه.
محمد اول گیج به ما نگاه می کنه،کم کم چشماش برق می زنه و هیجان زده از هامون می پرسه:
_پسر داری بابا میشی!
هر دومون لبخندی روی لبمون میاریم،لبخندی که اگه کسی بخواد معنا کنه از خون گریه کردن هم دردناک تره.اما انگار این روزها هیچ کس رنگ نگاه اون یکی رو تشخیص نمیده.محمد هم مستثنا نبود.
با خوشی زیاد ناباور میگه:
_باورم نمیشه هامون داری بابا میشی.
می خواد بلند بشه و بغلش کنه که هامون مانع میشه و با خونسردی ساختگی ذوق محمد رو کور می کنه:
_بشین سر جات نیاز به این مسخره بازیا نیست.
محمد خنده ش رو جمع می کنه:
_یعنی برای بابا شدنتم ذوق نداری؟

صبرش لبریز میشه. قاشق از دستش توی بشقابش میوفته و صدای بدی میده.با نگرانی بهش نگاه می کنم.
نگاه تند و تیزی به محمد می ندازه ،این بار نمی تونه خشمش رو پنهان کنه:
_بهت گفتم کافیه! هی بابا بابا نکن .
بلند می‌شه،صندلی با صدای بدی عقب میره و هامون بی توجه به نگاه نگران من و نگاه حیرت زده ی محمد از آشپزخونه خارج می‌شه.
محمد با همون بهت زدگی می پرسه:
_چش شد ؟
سعی می کنم ظاهر معقولی به چهره م بدم تا بیشتر از این شک نکنه،با لبخندی ساختگی میگم:
_امروز توی خونه نگهش داشتم اعصابش بهم ریخته.
با شک نگاهم می کنه و من دنبال یک جواب قانع کننده می گردم و در نهایت میگم:
_آخه من حال خوشی ندارم،برای همین اونم بداخلاق شده.
_پس منم مزاحم شدم،می دونستم قراره بچه دار بشین دست خالی نمیومدم .
لبخند روی لبم رو پررنگ تر می کنم:
_این چه حرفیه؟
بلند می شه و میگه:
_به هر حال تبریک می گم،بابت غذا هم ممنون خیلی خوشمزه بود.فعلا میرم یه سر به هامون بزنم ببینم چرا یهو برق گرفتتش .. سری تکون میدم،از لبخند و برق چشماش حس می کنم داره با دمش گردو می شکنه و مثل مارال،اون هم از عمو شدنش خوشحاله.
آهی می کشم و نگاهی به بشقابم می ندازم.هیچ میلی به خوردن نداشتم،بی توجه به اولتیماتوم هامون بلند میشم و مغموم خودم رو مشغول جمع کردن ظرف ها می کنم

صدای زنگ پی در پی اعصاب صبح گاهیم و به هم می ریزه.با غر و لند از جا بلند میشم.نیم نگاهی به ساعت می ندازم.
نه صبح بود،معلوم نیست کی این وقت صبح گیر داده به زنگ بیچاره. به سمت آیفون میرم و با دیدن مارال دکمه رو می زنم،در رو باز می کنم و خودم هم به سمت دستشویی می رم تا آبی به دست و صورتم بزنم.
با این که مارال رو دوست داشتم اما انقدر خوابم میومد که دلم نمی خواست هیچ کس مزاحم خوابم بشه.دیشب بعد از رفتن محمد هامون هم به اتاقش رفت و باز من موندم و شب زنده داری.حتی پیامم رو هم نمی دید تا یه کم باهاش حرف بزنم،فقط تا صبح به دیوار خیره شدم،هامون برای نماز صبح بیدار شد و شاید اون موقع بود که با شنیدن صدای مردونه ش حین نماز خوندن خوابم برد.
صورتم رو خشک می کنم و از دستشویی بیرون میام،مارال با انرژی خودش رو روی مبل پرت می کنه و می پرسه:
_بیدارت کردم؟
چپ چپ نگاهش می کنم و روی مبل می شینم. نگاهش رو به اطراف می ندازه:
_ببینم شوهرت کجاست؟
خمیازه ای می کشم و جواب می‌دم:
_اون صبح زود میره.
_که این طور،منم داشتم رد می شدم گفتم یه سر بهت بزنم.خوب، چه خبر؟رفتارش بهتر شده؟
دستم رو زیر سرم می زنم و خیره به نقطه‌ی نامعلوم میگم:
_رفتارش خوبه اما عاشقم نیست،دوستم نداره.
لب هاش باز به لبخند طعنه آمیزی میشن:
_چه توقعی داشتی؟
شونه ای بالا می ندازم:
_نمی دونم،من خیلی دارم به خاطرش کوتاه میام.هر کاری می کنم تا به چشمش بیام اما حس می کنم منو نمی بینه.
مارال مثل هر زمان با تدبیر نگاهم می‌کنه و جواب میده:
_چی کار کردی؟مظلوم شدی،ساکت شدی.منتظری عاشقت بشه؟
جوابی به این صراحتش نمیدم،خودش رو کمی به سمتم متمایل می کنه:
_تازگیا یه نگاه توی آینه به خودت انداختی؟تو الان به چشم هامون به دختر بچه ی ضعیف و تو سری خور هستی.کو اون آرامش قدیم؟دفنش کردی چون فکر می کنی با اطاعت می تونی هامون رو عاشق کنی.
مثل همیشه زبونم مقابل منطق کلام مارال بند میاد،فقط گوش هامه که حرف هاش رو می شنوه:
_برای تصاحب یک مرد باید یک زن با سیاست باشی،نه یه دختر بچه ی مظلوم و تو سری خور.با یه لبخند تلخ و یه چشم پر از اشک.باشه قبول شرایطت سخته،اما چیزی که آدم و نکشه قوی ترش می کنه.باید قوی تر بشی آرامش.
باز هم سکوت می کنم،دستی به موهام می کشه و ادامه میده:
_مثلا موهات و ببین.بلند شدن ولی بی حالت دورت ریختن.حالا که ازدواج کردی چهلم هاکان هم که گذشته چرا باید مثل یه دختر ابروهات پُر باشه؟چرا باید رنگ و روت پریده باشه؟چرا زیر چشمات سیاه باشه.این حالِت چه جذابیتی برای هامون داره؟تنها حسی که می تونه پیدا کنه ترحمه نه عشق!
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم،مارال راست می گفت.بدجوری هم راست می گفت.تسلیم میشم و زمزمه می‌کنم:
_باید چی کار کنم مارال؟
قاطع جوابم رو میده:
_خودت باش،کسی که بخواد عاشق بشه،عاشق شخصیت خودت می شه نه نقابی که به چهره ت زدی .
سکوتم این بار سنگین تر از بار قبل شده،بهم نزدیک می‌شه و دستم رو می گیره.متقاعد کننده حرفش رو می زنه:
_ببین آرامش،من همیشه با نوع لباس پوشیدنت مشکل داشتم،هامون هم دوست نداره.خوب… این جا می تونی برای شوهرت هم شده یه تغییر اساسی تو لباس پوشیدنت بدی.به جای پوشیدن شلوار شش جیب شلوارک یا دامن بپوش،چه اشکالی داره؟به جای این تیشرت های احمقانه ت که روش عکس موش و گربه داره پیراهن بپوش.
این بار خنده م می گیره:
_مثل این که یادت رفته هامون چرا با من ازدواج کرده؟
نگاه تندی بهم می ندازه:
_چه ربطی داره؟مگه گفتم برو جلوش لخت شو؟گفتم مدل لباس پوشیدنت رو عوض کن.خانومانه بپوش،خانومانه بگرد.بذار حس کنه یه زن توی خونشه نه یه دختر بچه… و در ضمن،خودت باش!کسی عاشق مظلوم نمایی و ضعف کسی نشده.درسته که یه جاهایی زن باید ضعیف تر باشه و به مرد تکیه کنه اما مردها عاشق زنای با سیاست و قدرتمندن.
لبخندم عمق می گیره:
_تو اینا رو از کجا می دونی؟
پشت چشمی نازک می کنه:
_به نظرت چرا علاقه م روی رشته ی روانشناسی و جامعه شناسیه؟حالا هم به جای این حرفا حاضر شو بریم.
متعجب می پرسم:
_کجا سر صبحی؟

با عصبانبت ساختگی جواب میده:
_یک ساعته دارم برای کی روضه می خونم آرامش؟بلند شو بریم خرید.
مارال همیشه همین بود،تصمیم می گرفت و همون لحظه عملیش می کرد.با لبخند ملیحی می گم:
_نمیشه،اول این که هامون خبر نداره،دوم این که من هیچی پول ندارم با چی بیام خرید ؟
_زنگ بزن،مثل یه زن خوب اطلاع بده داری میری خرید،به پولش هم کار نداشته باش من میدم.
مخالفت می کنم:
_نمیشه،اون روز هم پول دکتر و داروهام و تو دادی.
به پهلوم می کوبه:
_نترس پس می گیرم،فعلا کاری که گفتم و بکن مگه نمی خوای رابطه‌ت با هامون خوب بشه به چشمش بیای؟
سری تکون میدم که می گه:
_پس بلند شو دیگه.
ناچار نفسی تازه می کنم و همون طور که به سمت اتاقم می رم،می گم:
_پس صبر کن اول به هامون خبر بدم،ببینم چی می گه.
سکوت می کنه،موبایلم رو از روی تخت بر می دارم و به هامون زنگ می زنم.بعد از ششمین بوق وقتی داشتم ناامید می شدم صداش توی گوشم می پیچه:
_بله.

صدام رو صاف می کنم و میگم:
_سلام.خوبی؟
خشک جوابم رو می‌ده:
_آره،حرفتو بزن کار دارم.
از شنیدن لحنش اخم می کنم و تازه حرف های مارال رو می فهمم من تبدیل شده بودم به یه دختر تو سری خور که اجازه می دادم هامون هر طور دلش می خواد باهام رفتار کنه.
صدام درست مثل آرامش قدیم حق به جانب می شه:
_فقط می خواستم بگم دارم با دوستم میرم خرید الانم مزاحم کارت نمی شم،خداحافظ .

تماس رو با حرص قطع می کنم،تلفن رو روی تخت می ذارم.می خوام به سمت کمدم برم که گوشیم شروع به زنگ خوردن می کنه.پوزخندی می زنم و راه رفته رو بر می گردم.همون طوری که حدس می زدم هامون بود؛تماس رو ریجکت می کنم و در نهایت گوشیم رو روی سایلنت می ذارم.
از این دو شخصیتی بودنم خنده م می گیره.یک بار اون قدر اسیر و مطیع هامون می شم که اگه بگه بمیر می میرم،حالا هم که به خاطر لحنش تصمیم داشتم تا شب بی خبرش بذارم.حقشه،هنوز یاد نگرفته راه روش حرف زدن با یک خانم چیه.
روی به روی آینه می ایستم،باز هم همون جمله تکراری توی ذهنم میاد.حق با ماراله،من هیچ جاذبه ای برای هامون نداشتم!طوری بودم که حس کنه یه دختر بچه توی خونشه نه زنش.
کلافه در کمد رو باز می کنم و حاضر می شم،بعد از برداشتن کیف و موبایلم از اتاق بیرون می رم.مارال رو توی آشپزخونه می بینم،با شنیدن صدای در بر می گرده و ساندویچ به دست به سمتم میاد و میگه:
_بیا اینم بخور ضعف نکنی،نه به قبلا که اندازه ی سه تا آدم غذا می خوردی نه به الان که سه روزم بهت غذا ندن صدات در نمیاد .
لبخندی می زنم و ساندویچ رو از دستش می گیرم:
_تو زحمت افتادی مارال،باور کن اصلا دلم نمی خواست پولای تو رو خرج کنم اما…
پشتش رو به من می کنه و همون طور که به سمت آشپزخونه میره،جدی میگه:
_زر نزن .
از این صراحتش خنده م می گیره و چیزی نمیگم.خیلی زود در حالی که دستاش رو شسته از آشپزخونه بیرون میاد.همراه مارال از خونه بیرون می‌زنیم.کل مسیر به شنیدن حرف های روانشناسانه ی مارال می گذره،انقدر حرف هاش رو بهم گوشزد می کنه که کلافه میشم.اما چه میشه کرد!مارال بود و همین نصیحت کردن هاش.
با وجود ترافیک سنگین،نیم ساعت بعد ماشین جلوی پاساژ انتخابی مارال پارک میشه. باهم پیاده می شیم و خرید کلافه کنندمون رو آغاز می کنیم. گرچه خرید کردن امروز برام سخته اما یه حس خوبی دارم.
تقریبا کل روز به چرخیدن توی این مغازه و اون مغازه می گذره ،به سلیقه ی مارال کلی لباس می خرم که مطمئنم نصفه شون رو نمی پوشم.مثلا همین دامن کوتاهی که مارال به زور حساب کرد و حتی یک ثانیه هم به اعتراض های من گوش نداد. تقریبا پنج عصره که هر دو هلاک و خسته ناهار می خوریم و بالاخره راضی از خریدمون سوار ماشین می شیم.
به محض نشستن نگاهی به ساعت می ندازم و با نگرانی می‌گم:
_زودتر برو مارال،تلفن هامون رو جواب ندادم تا همین جاشم خیلی عصبانی شده.
خونسردانه ماشین رو راه می ندازه و میگه:
_خونه نمی ریم عزیزم،می ریم آرایشگاه.
حیرت زده می پرسم:
_الان؟
_پس کی؟فکر کردی من بیکارم هر روز هر روز بیام دنبال جنابعالی؟
نگاهم رو بار دیگه به ساعت می‌دوزم:
_پس هامون چی ..؟
کلافه جواب میده:
_کشتیمون،یه زنگ بزن بگو دیر میای.
ناچارا سری تکون میدم و موبایلم رو از جیبم در میارم،با دیدن تعداد تماس های از دست رفته ترس برم می داره.مطمئنم الان خیلی عصبانی شده و اگه بخوام زنگ بزنم از پشت گوشی ترورم می کنه و نمی ذاره برم.
گوشی رو دوباره توی جیبم می ذارم که مارال میگه:
_چی شد؟پشیمون شدی؟؟
فقط آره ای زمزمه می کنم و تا رسیدن به آرایشگاه حرفی نمی‌زنم.ماشین رو که جلوی آرایشگاه پارک می کنه زودتر پیاده می شم و نفس عمیقی می کشم.من زندانی هامون نبودم،حق زندگی داشتم و اون حق نداشت توی خونه حبسم کنه.
با این افکار خودم رو گول می زنم و پا به پای مارال وارد آرایشگاه می شم.خداروشکر که این ساعت خلوت بود و زیاد معطلی نکشیدیم.به خواست خودم موهام رو دوباره مثل سابق کوتاه کردم،هر چند با اون موهای نصفه و نیمه ی من مدلی بهتر از موی کوتاه نبود.

برای اولین بار اصلاح می کنم و ابروهام رو به خواست خودم خیلی کم برمی دارم اما همون هم تاثیر زیادی توی چهره م می ذاره.یه جورایی سفید تر شدم و صورتم از اون حالت بچه گانه بیرون اومده .هر چند مارال کلی سرم غر می زنه و معتقده هیچ تغییری نکردم.
بیخیال حرف زدن و اظهار نظر های اون و آرایشگر زودتر مانتوم رو می پوشم،خیلی دیر شده بود و هر لحظه ممکن بود هامون بره خونه.
عجله ای از آرایشگر خداحافظی می کنیم،سوار ماشین که می شیم با استرس می‌گم:
_فقط گاز بده.
نگاه تندی حواله م می کنه و زیاد سر به سرم نمی ذاره.پاش رو روی پدال گاز فشار میده و میگه:
_اون مامان بدبختت حرص می خورد ده شب عشقت می کشید برگردی خونه،هنوز ساعت نه نشده به خاطر هامون به پر پر افتادی.یاسین تو گوش خر می خوندم مگه نه؟
با یاد مامانم تمام فکرم بهم می ریزه و سکوت می کنم،می فهمه که تند رفته،سکوتم رو می بینه و دلجویانه می گه:
_ببخشید،اما تو هم زیادی نگرانی.بعد از این همه مدت یه بار اومدی بیرون،تازه بهش خبر هم دادی.
جوابی نمیدم،در واقع تمام فکرم پی مادرم رفته و هامون رو فراموش کردم.
دستم رو زیر چونه م می زنم و به خیابون و رفت و آمد آدم ها نگاه می کنم،لایق دیدن آسمون بودم وقتی مامانم به خاطر من توی چهار دیواری حبس بود؟ لایق این لباس ها و آرایشگاه بودم وقتی مامانم بدون امکانات به جای من توی زندان بود؟چه آدم پستی بودم که مادرم رو به جای گند کاری خودم فرستادم زندان و این جا در کمال بی چشم و رویی برای عاشق کردن شوهرم خودم رو به آب و آتیش می زنم انگار که از اولش هم مادری وجود نداشت.از خودم و شخصیم متنفر می شم وقتی مامانم رو پشت میله های زندان تصور می کنم.
مارال که سکوت سنگینم رو می بینه با نگرانی میگه:
_خوبی؟ به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم.
بر می گردم و می مقدمه می پرسم:
_من خیلی آدم بدیم مگه نه؟
نگاه گذرایی بهم می ندازه:
_نه،این حرف الان از کجا به ذهنت اومد؟
مغموم جواب می‌دم:
_یاد مامانم افتادم،من حق ندارم وقتی اون توی زندانِ برای خودم بگردم.
کلافه نفسش رو آزاد می‌کنه:
_نه،فکر کردی مامانت راضیه بشینی توی خونه و زانوی غم بغل بگیری؟
سکوت می کنم،سوالی به ذهنم میاد که از جوابش می ترسم اما می پرسم:
_مارال،تو اگه جای من بودی مامانت و می فرستادی زندان تا خودت تبرئه بشی؟
رک جوابم رو می ده:
_نه.
جوابش به حال خرابم دامن می‌زنه.سکوت می کنم و اون سکوت رو می شکنه:
_اما من و تو یکی نیستیم،دو تا شخصیت جدا داریم،ولی اگه من الان جای تو بودم هی برای اتفاقی که افتاده خودم رو سرزنش نمی کردم.

چیزی نمی گم،هر شبم با یاد گذشته زهر می شد و تلیخیش هیچ رقمه از کامم بیرون نمی رفت.فقط می تونم بگم کاش همه چیز یه شکل دیگه می شد.

**
کلید رو توی قفل می ندازم و هنوز نچرخوندمش در باز می شه.سرم رو بالا می گیرم و نگاهم به نگاه عصبانی هامون تلاقی می کنه.درس های مارال توی ذهنم مرور می‌شه،بی تفاوت سلامی می کنم و از کنارش می گذرم.کفش هام و بیرون میارم و می خوام به سمت اتاقم برم که صداش مانع میشه:
_کدوم گوری بودی تا این وقت شب ؟
متوقف می‌شم،پلاستیک های خریدم رو گوشه ی دیوار می ذارم و بر می گردم.بدون این که خودم رو ببازم جواب می‌دم:
_بهت گفتم که میرم خرید.
خشمش به اوج می رسه و تن صداش بالا میره:
_من بهت اجازه دادم با این وضع بری بیرون و تا نصف شب تو خیابون ول بگردی؟
با شک نگاهی از بالا تا پایین به خودم می ندازم و می‌گم:
_وضعم مگه چشه؟
قدمی به سمتم میاد،می فهمم تا چه حد عصبانیه و اگر سابق بود بی شک خودش رو کنترل نمی کرد اما الان با نفس کشداری که می کشه سعی داره خشمش رو مهار کنه اما موفق نمیشه.
خیره به مانتوم با خشم میگه:
_می دونی من از این مانتو ها خوشم نمیاد وقتی می دونی چرا می پوشی و بی خبر از من میری تو خیابونا؟خرید داشتی به خودم می گفتی لازم بود کل روز بی خبر از من بری و اون ماسماسک رو هم جواب ندی.

همین که با وجود خشمش باز صداش رو بلند نمی کنه برام دنیایی ارزش داره.لبخندی می زنم و خم میشم،از داخل یکی از پلاستیک ها مانتویی بیرون می کشم و جلوی خودم می گیرم و لحنم رو دور از هر نوع سرکشی می کنم تا خشمش بخوابه:
_برای همین رفتم بازار،چون تو از لباسام خوشت نمیومد.مثلا ببین اینو،هم بلنده هم زیاد تنگ نیست!
سکوت می کنه و با نگاهی معنادار به چشمام خیره میشه.هنوز عصبانیه و من این رو درک می کنم.
مانتو رو همون جا می ذارم و به سمتش میرم،سرم رو برای زل زدن به چشم هاش بالا می گیرم و با لبخند می‌گم:
_اخم نکن،لازم بود تنبیه بشی تا دیگه با زنت اون طوری حرف نزنی.
عمدا می گم زنت تا بفهمه من زنشم نه دخترش.تا کم کم توی ذهنش جا بیوفته و من رو به چشم زنش ببینه!
سکوت کرده و من از سکوتش سوءاستفاده می‌کنم.قدم دیگه ای بهش نزدیک می‌شم و ادامه میدم:
_رفتم آرایشگاه اصلا متوجه شدی؟تازه موهامم کوتاه کردم.
اخم ریزی بین ابروهاش میوفته.با مکث دستش رو بالا میاره و شالم رو از سرم می کشه.وقتی ابروهاش رو می بینم که چطور در هم میره ذوقم کور میشه.معلومه خوشش نیومد.شکم به یقین تبدیل می‌شه وقتی صداش رو می شنوم:
_کی بهت گفت کوتاه کنی؟
قیافه ی آویزونم رو جمع می کنم و با دلخوری می پرسم:
_خوشت نیومد؟
با اوقات تلخی جواب می‌ده:
_نه،نیومد.
حرفش رو می زنه و از کنارم عبور می کنه،روی مبل می شینه.
به سمت پلاستیکام میرم.می خوام برشون دارم که صداش باز هم مانع میشه:
_بشین این جا،باید حرف بزنیم.

دستم میانه ی راه متوقف می‌شه.بر می گردم و با مکث به سمت مبل می رم و با فاصله ازش می شینم.منتظر بهش نگاه می کنم تا این که سکوت رو با قدرت کلامش می شکنه:
_نمی خوام اشتباه امروز و تکرار کنی،بی خبر از من نمی خوام پاتو از این خونه بیرون بذاری.

_اما بهت خبر دادم.
سرش رو برمی گردونه و نگاه تند و تیزی حواله ی چشمام می کنه با لحنی گزنده میگه:
_خبر دادن این نیست که بگی دارم می رم و قطع کنی و تا این وقت شبم جواب ندی.
پوزخند صداداری می زنم:
_چرا قطع کردم به نظرت ؟
با نگاهش سرزنشم می کنه:
_من اون موقع مریض داشتم.نمی تونستم حرف بزنم.
مثل خودش جواب میدم:
_منم نگفتم قربون صدقه م برو،هر وقت مریض داری با همه این طوری صحبت می کنی؟ می تونی بدون این که شخصیت طرف مقابل تو زیر سوال ببری بگی کار دارم.
باز هم همون نگاه خیره و سکوت پر از حرفش،می تونم تشخیص بدم با نگاهش سرزنشم می کنه و با سکوتش باهام حرف می زنه. زمزمه می کنه:
_دلیل قانع کننده ایه برای این که کل روز من و بی خبر بذاری؟
جوابی نمیدم،با یه نفس عمیق از جوابم می گذره و می پرسه:
_با کی رفتی؟
آهسته تر از خودش جواب می دم:
_با مارال.
نگاهش رو از روم بر نمیداره و میگه:
_لابد اون بهت سیاست شوهرداری یاد داده؟هوم؟ اصلاح و این لباسا…
بهت زده نگاهش می کنم،این بشر زرنگ تر از این حرف ها بود که از من و مارال رو دست بخوره.
موبایلش رو از جیبش بیرون میاره:
_شماره ی مارال رو بگو!
اخم در هم می کنم و حق به جانب می پرسم:
_چرا؟
معلومه کلافه ست چون صداش دستوری و با خشونت می‌شه:
_بهت گفتم شماره ی مارال و بده!
با سرتقی روی حرفم می ایستم:
_تا نفهمم چی کار داری نمیدم.
چشماش رو چند ثانیه می بنده و با فکی قفل شده می گه:
_اون روی سگم و بالا نیار آرامش.
حقیقتا می ترسم از این که یک کلمه حرف دیگه بزنم،هر چند دلم می خواست بفهمم با مارال چی کار داره اما می دونستم هامون هر لحظه در حالِ انفجاره.
لب هام و تر می کنم و می گم:
_باشه،اما الان بهش زنگ نزن.ممکنه خانوادش اشتباه برداشت کنن.
از گوشه ی چشم نگاهی گذرا بهم می ندازه:
_به نظرت انقدر بی فکرم؟
خنده م می گیره:
_بی فکر نیستی ولی از اون جایی که فرهنگ اروپایی داری ممکنه گاهی ایران و با یه جای دیگه اشتباه بگیری .
پوزخندی می زنه و انگار به خودش می گه:
_آره،اروپاییم که زنم با همچین مانتویی تو خیابونا می گرده.
باز هم به خودم شک می کنم.نگاهی به خودم می ندازم و می گم:
_اندازه ی مانتوم که خوبه.
چند ثانیه نگاهم می کنه،گوشیش رو روی مبل می ذاره،بلند می شه و مچ دستم رو می گیره و وادارم می کنه بلند بشم.متعجب از کارش می گم:
_چی کار می کنی؟
جوابم رو نمی ده و من رو به سمت اتاقش می کشونه.برق رو روشن می کنه و بالاخره روبه روی آینه نگهم می داره.
پشت سرم می ایسته،از توی آینه به صورتش نگاه می کنم،به قد بلند و سینه ی ستبرش که از پشت مثل کوه محافظه گرم شده.
اشاره ای به مانتوی سبز تیره ی تنم می کنه و به حرف میاد :
_توی آینه به خودت نگاه کن،از خودت بپرس چرا این جایی؟چرا انقدر زجر کشیدی و الان به این نقطه رسیدی ؟
فقط نگاهش می کنم،نمی دونم از حرفاش می خواد به کجا برسه،بین جمله ش فاصله می ندازه و با مکث ادامه میده:
_ممکنه به خاطر این باشه که جنس مرد رو نشناختی،نگاهشون رو،افکارشون رو.منظورم با همه نه،فقط با بعضیاست .
همچنان با سکوت نگاهش می کنم و اون کوبنده ادامه میده:
_اما من رنگ نگاه هم جنسامو می شناسم،نمی خوام تو با پوشیدن چنین مانتویی خوراک نگاه کثیف شون بشی.
از صداقت کلامش نفسم بند میاد،با صراحت حرفش رو می زنه:
_یه چشم ناپاک می تونه با این مانتوی کوتاه و بدن نما تو رو لخت مجسم کنه،می فهمی من نخوام کسی نگاه کثیف شو به اندام زنم بدوزه یعنی چی؟این که نخوام کسی زوم روی ناموس من باشه،این که نخوام هیچ نگاهی روت سنگینی کنه…
وقتی می گه زنم انگار مست صداش می شم،دو تا بال روی پشتم حس می کنم و خودم رو توی آسمون می بینم.خدایا من می میرم برای گرمای حضور این مردی که وقتی پشتم ایستاده حس می کنم هیچ طوفانی نمی تونه من و از پا در بیاره.
از توی آینه به چشمام زل می زنه و میگه:

_قول می دی دیگه بی خبر نذاری بری؟که دیگه این طوری لباس نپوشی؟نمی گم چادر بپوش فقط می خوام از این جا به بعدش پا رو شاهرگ من نذاری،نمی خوام زندگی رو به کامت زهر کنم اما من مَردم.غیرت دارم،غیرتمم اینو قبول نمی کنه که زنم تا ده شب بی خبر از من توی خیابون باشه.مانتو خواستی،یا هر چی فقط کافیه به خودم بگی،قبول دارم تا این جا سهل انگاری کردم اما از این به بعدش،هر چی که خواستی فقط به من بگو !
دلم شوق داره،شوق شنیدن این حرف ها،حرف هایی که من رو به اوج می بره.خدایا پاداش کدوم کارم قرار دادن مردی مثل هامون توی زندگیم بود ؟ مردی که غیرتش خرکی و الکی نبود.اسم مرد رو یدک نمی کشید بلکه واقعا مرد بود.
بر می گردم،باز هم سرم رو برای دیدنش بالا می گیرم،حالِ عجیبی دارم.انگار احساساتم به اوج رسیده و از من دیوانه ای ساخته که برای رسیدن به یارش بی تاب شده و کل وجودش رو احساساتش فرا گرفته.
انگار اون لحظه عقلم پر می کشه،آدم عاشق که عاقل نیست،هست؟
عقل یه عاشق توی سرش نه،توی سینه شه،منم عاشق بودم و تنها چیزی که حس می کردم یه عضو بدنم بود که با ضربانش سعی داشت قفسه ی سینه م رو بشکافه.
مسخ شده زمزمه می کنم:
_هر چیزی که خواستم به خودت بگم؟
مثل خودم جواب میده:
_آره،به من بگو!
توی عمق سیاهی چشماش گم می شم، حتی زبونم هم به کام خودم نمی چرخه و بی اختیار صدام در میاد :
_بغلم کن،میشه؟
سکوت کرده،واکنشی نشون نمیده،جا نمی خوره. انگار می دونه دل بی قرارِ زنش تا چه حد مشتاقه نزدیکی به مردشه.
سکوتش نا امیدم می کنه،لب هام تکون می خورن تا حرفم رو پس بگیرم که دستش دور شونه م حلقه میشه و آروم آروم توی آغوشی گم میشم که نفسم رو بند میاره.
حس دست های قدرتمند و مردونه ش،یکی دور کمرم و اون یکی روی موهام بهم احساسی رو میده که تمام سال های زندگیم تجربه نکردم.چشمام رو می بندم و نفس عمیقی می کشم،عطرش برام حکم نوش دارو داره،دارویی که با نفس کشیدنش،تمام زخم ها،درد ها رو التیام می بخشه.
حتی هیجانم هم از بین رفته،فقط آرامش مونده،آرامشی خالص دور از هر طوفان و گردبادی.
دستم رو دور گردنش حلقه می کنم و آرزوی اون لحظه م میشه ثابت موندن اون لحظه.لحظه ای که مالِ من و هامونه. فقط ما دو تا !
چشمام رو می بندم،حبس شدن بین بازوهای مردونه و سر گذاشتن روی سینه ش و گوش دادن به صدای قلبش،چیزی نبود که بخوام ازش دست بکشم.
آغوش یک مرد همیشه حس آرامش و امنیت رو القا می کنه.اما افسوس که مرد هایی مثل هاکان،با قاطی کردن لذت جنسی تمام خالصی های عشق و امنیت رو از بین بردن وگرنه یک زن چی می خواد جز این که شوهرش تکیه گاهش باشه؟
حریصانه عطرش رو نفس می کشم و با خودخواهی می گم:
_هیچ وقت نباید تنهام بذاری باشه؟
حرفم در کمال خودخواهی گفته شد اما مگه داریم آدم عاشقی رو که خودخواه نشه؟من این آغوش رو،این مرد رو فقط برای خودم می خواستم،حتی اگه اون من و نخواد.
سکوت می کنه،یه سکوت طولانی تا سوالم رو از یاد ببرم و بعد از اون انتظارم رو نادیده می گیره و خش دار میگه:
_شام خوردی؟
دلم می گیره،اشک به چشمم میاد از این عوض شدن بحث،قول نداد نگفت باشه.این یعنی یک روز تموم می شه،می ذاره و میره.شاید عاشق بشه،یعنی هامون با بغل کردن عشقش مثل حالِ الان من آرامش می گیره؟ ممکنه یاد من بیوفته؟ یاد دختری که دیوانه وار عاشقش شد؟
مانع سرازیر شدن اشک هام می شم و ازش فاصله می‌گیرم.آغوشش اعتیاد آور بود و نمی خواستم بیشتر از این دل به کسی ببندم که متعلق به من نیست .
نگاهم رو ازش می دزدم و آهسته میگم:
_میل ندارم.
می خوام برگردم و از اتاق بیرون برم که مچ دستم رو می گیره.قدمی به عقب بر می گردم و روبه روش می ایستم اما نگاهم انگاری بازیش گرفته که برای دیدن چشماش بلند نمیشه و من مصرانه به پایین خیره میشم.
دست گرمش زیر چونه م می شینه،سرم رو بالا می گیرم و چشمام این بار محکومن به قفل شدن توی سیاهی نگاهش.
باز هم با شنیدن صداش همه چیز از یادم میره و مسخ شده فقط گوش می‌دم:
_وقتی گفتم هستم،منظورم تا نیمه ی راه نبود،تا تهش هستم.
حرفش در عین شیرین بودن خوشحالم نمی کنه،مغموم میگم:
_اگه عاشق بشی،اگه یه روز خسته بشی…
وسط حرفم جواب می‌ده:
_من همین الانشم خسته م.
مکث می کنه:
_همین الانشم بریدم،فقط دارم تحمل می کنم.
دلگرمه زمزمه می کنم:
_منو؟
_این زندگی و…
باز هم فاصله می ندازه و با مکث ادامه ی حرفش رو می زنه:
_انقدر به این فکر نکن که یه روز عاشق بشم و ولت کنم،من اگه آدم عاشق شدن بودم،تا الان می شدم.اگه این شرایط پیش نمیومد،هیچ وقت ازدواج نمی کردم .
لبخند تلخی می زنم و زمزمه می کنم:
_من یه مزاحمم تو زندگیت…
با صداقت جواب میده:
_نیستی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.