خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۷

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

خیالم آسوده می شه،حس می کنم یه تکیه گاه به استواری کوه پیدا کردم.میون گریه از ته دل می خندم و با تمام وجود می‌گم:
_ممنونم.
لبخند کمرنگ و تلخی روی لبش جا خوش می کنه:
_چرا؟چون سعی دارم نامردی داداشم و جبران کنم؟
جبران کنه؟هامون وظیفه ای نداشت.می تونست به بدترین شکل انتقام برادرش رو بگیره،می تونست مثل مامانم فکر کنه من با رفتارم هاکان رو ترغیب به این کار کردم اما باور کرد.مردونگی رو در حقم تموم کرد وقتی با وجود تمام اتفاقات قبولم کرد.
سکوتم رو می بینه و انگار معنی سکوتم رو می فهمه،حرفام رو تعبیر می کنه و رنگ نگاهم رو می خونه.
دستش رو بالا میاره و روی گونه م می ذاره.چشمام رو می بندم تا با تمام وجود گرمای دستش رو حس کنم،اونقدر توی این گرما گم می‌شم که غافلم از اشکی که از لای پلکم روی گونه م چکیده.
اشکی که به پایین نرسیده توسط دست هامون پاک میشه و من چقدر محتاج بودم،محتاج کسی که باشه و من و بفهمه،حرفم رو باور کنه،تکیه گاه بشه و اشکام رو پاک کنه،زخمم رو ترمیم کنه.حالا هامون بود و داشت به تمام این رویاها تحقق می‌بخشید.
با انگشت شصتش تمام اشک ها رو از روی صورتم پاک می‌کنه.دستش از روی صورتم برداشته می‌شه و طولی نمی کشه که صداش رو می‌شنوم و خیلی خوب تشخیص می‌دم غم داره:
_پس برای همین خودتو توی خونه حبس کرده بودی!مامانت می‌گفت صبح و شب گریه می‌کنی،کابوس می‌بینی،بیش از حد درس می‌خونی.فکر می کرد یکی از همین پسرای مجازی ولت کرده که به این حال افتادی.من می‌دونستم،آرامشی که من می‌شناختم آدمی نبود که بخواد دل به هر کسی ببنده و شکست عشقی بخوره.می‌دونستم دردت یه چیز دیگه ست،اما احتمال نمی دادم برادر خودم،بلای به این وحشتناکی سرت آورده باشه.اگه می‌دونستم…
سکوت می‌کنه.
چشمام و باز می کنم،خدا می دونه چقدر این حرف ها حالم رو خوب می کرد،دستش رو توی دست هام می گیرم،نگاهش رو پایین می گیره و به دست هام نگاه می کنه که چطور دستش رو فشار می دن تا باور کنم این مرد واقعیته.
_فکر می‌کردم تو هم مثل مامانم می‌گی که تقصیر منه.
با دست آزادش بازوم رو می گیره،سرش رو جلو میاره و با فکی قفل شده خیره به چشمام بی توجه به سوالم سوال می‌پرسه:
_چرا انقدر به هاکان اعتماد کردی؟
واقعا چرا؟سردرگم جواب میدم:
_نمی‌دونم.اما من فکرش رو که نمی کردم که اون…
وسط حرفم می‌پره:
_به من گفت دوستت داره.
پوزخندی می‌زنم:
_دیدی که حسش عشق نبود.
_باهامون حرف زده بود،گفت می خواد با تو ازدواج کنه…
بی شک جواب می‌دم:
_اون فقط می خواست تصاحبم کنه.
عصبانی دستش رو از دستم می کشه و بلند می‌شه با خشم می‌غره:
_لعنتی.
سکوت می‌کنم،باید خوشحال باشم،اما نیستم.ناراحتم برای خودم که با وجود حمایت هامون باز هم یه چیزی کم داشتم.ناراحتم به خاطر مادری که برای جرم نکرده توی زندان حبسه،ناراحتم برای هامون که داره عذاب می کشه و سعی داره حال من و خوب کنه.
نگاهی به سینی صبحانه می‌ندازم،لبخند تلخی می زنم.صدای هامون میاد :
_من میرم.
سرم رو به سمتش می چرخونم و دل گرفته می‌پرسم:
_کجا میری؟
بدون این‌که نگاهم کنه جوابم رو می‌ده:
_میرم بیمارستان،تو بخواب.بی خبر از منم پاتو از این خونه بیرون نذار.
باشه ای زمزمه می کنم که باز میگه:
_صبحانه‌تم بخور.
_تو نمی خوری؟
سرش رو به علامت منفی تکون میده.از توی کمدش حوله و لباس هاش رو بر می داره،اصلا به روم نمیاره که اتاقش رو تصاحب کردم و خیلی بی صدا بیرون می‌ره تا راحت تر بخوابم.نگاهی به در بسته و جای خالیش می ندازم و از ته دل زمزمه می کنم:
_خدایا شکر که باورم کرد.
**

امروز چهلم هاکان بود و من از صبح حال خوشی نداشتم،دیگه قرص های دکتر هم اثر نداشت و محتویات معده م مدام در هم می پیچید.
از روزی که هامون جریان رو فهمیده تا الان خیلی چیز ها عوض شده و بزرگ ترینش اینه که هامون دیگه از غذاهای من متنفر نبود و شام رو خونه می خورد.دومین تغییر قفل دری بود که باز شده بود هر چند بدون اجازه حق نداشتم تا سوپرمارکت سر کوچه برم اما همون هم غنیمت بود. تنها چیزی که تغییر نکرده،رفتار هامونه.دیگه روی هر چیزی ایراد نمی گیره،داد و فریاد نمی‌کنه،اما سرده!گاهی می پرسه چیزی لازم دارم یانه!گاهی می پرسه خوبم یا نه!اما مثل اون روز محبت نمی کنه و انگار با سیاست رفتارش سعی داره فاصله ی من و خودش رو حفظ کنه تا مبادا دوباره خودم و مهمون آغوشش کنم یا کنارش بشینم و دستش رو بگیرم.
شدیم مثل دو تا هم خونه،یکی عاشق و شیفته،اون یکی سرد و خودخواه.شاید هم فداکار!

دستم رو روی گردنم می کشم،کولر روشنه اما حس گرما دارم.آخر هم از دست این حالت تهوع های گاه و بیگاه می میرم.هر چند حال خراب امروزم نود درصدش برای مراسم هاکان بود.اگه مثل دفعه ی قبل هامون مجبورم می کرد برم،مطمئنا توی مراسم از حال می رفتم.
در اتاقش باز میشه،می بینمش.با لباس های تماما سیاه و صورت اصلاح نشده کاملا عذادار بودن خودش رو نشون داده،اما عجیبه که ته دلم اعتراف می‌کنم چقدر خوشتیپ شده،حتی با وجود اون ریش نسبتا بلند.
نگاهی به من که ناخوش روی مبل نشستم می ندازه،با صدای ضعیفی میگم:
_منم باید بیام؟
به عادت همیشه سرد جوابم رو می‌ده:
_نه.
نفس راحتی می کشم اما با فکر عمه و خاله هاش مغموم می پرسم:
_فامیلات چی؟همین الانشم کم پشتم حرف نیست،اگه امروز نیام…
حرفم با نگاه تند و تیزش قطع می‌شه.
_به نظرت من آدمیم که بذارم چهار تا خاله زنک حرف بارم کنن و پشت خانوادم حرف بزنن؟
به یاد سری قبل که چطور جواب خاله ش رو داد لبخند محوی روی لبم میاد.ساعتش رو دستش می کنه و بعد از برداشتن سوئیچ ماشینش،همون طور که به سمت در میره،سفارشات هر روزش رو می کنه:
_بی خبر از من جایی نرو،حالت بد شد یا چیزی احتیاج داشتی زنگ بزن!
سری تکون میدم آهسته زمزمه می کنم:
_باشه،خداحافظ!
جواب خداحافظی‌م رو آهسته تر از من زمزمه می کنه و در رو پشت سرش می بنده.

هامون:
همه می روند اما انگار او قصد رفتن ندارد،چشمانش پشت شیشه ی سیاه رنگ عینک پنهان شده اما تیر نگاهش چیزی نبود که آن شیشه ی نازک مانعش شود.
به عکس هاکان خیره شده است و با فکی قفل شده به چشمان آبی رنگش نگاه می کند.هاله به سمتش می آید و در حالی که صدایش از فرط گریه دورگه شده می گوید :
_نمیای داداش؟
بدون این که نگاه از قاب عکس بگیرد جواب خواهرش را می دهد:
_نه،به محمد گفتم برسونتتون.
انگار هاله هم نای بحث کردن ندارد که فقط سری تکان می دهد و با خداحافظی آرام از او دور می شود.
فقط هامون می ماند و قاب عکس هاکان،هامون می ماند و سنگ قبری به نام هاکان.زیر لب با خشمی پنهان زمزمه می کند:
_چرا زنده نیستی تا حساب تو برسم؟
از موقعیت خلوت استفاده می کند و روی پاهایش می شیند،دستی روی سنگ قبر داغ و خاکستری رنگ می کشد و ادامه می دهد:
_بهت نگفتم قبل از مؤمن بودن باید انسان باشی؟مرد باشی؟
بین جمله هایش وقفه می اندازد،نگاهش را به چشمان خندان هاکان می دوزد و ادامه می دهد:
_کی انقدر حیوون شدی که دست به سمت ناموس مردم دراز کنی؟
هر دم خشمش بیشتر می شود:
_کی انقدر پست فطرت شدی که روح یه دختر و بُکشی؟
در عین این که دلش برای برادرش پر می کشد اما از او متنفر است و بدترین احساس دنیاست،یک نفر رو هم دوست داشته باشی و هم از او متنفر باشی.
_اگه زنده بودی کسی نمی تونست از دستم نجاتت بده،مردی راحت شدی!
خودش هم نمی داند چطور می تواند این حرف ها را به برادر از دست رفته اش بزند اما وقتی یاد اشک ها و حالِ خراب آرامش میوفتد دلش می سوزد به حال شیطنت هایی که به دست هاکان پایان یافت.کاری که با آرامش کرده بود،کم از جنایت نداشت!
پوزخندی می زند و با لحن آتش گرفته ای می گوید:
_فکرش و نکردی یکی همچین بلایی سر هاله بیاره چی به سرمون میاد؟چی سر هاله میاد ؟
گل های پر پر شده ی روی سنگ قبر را در مشتش می فشارد و در آخر مشتش رو به سنگ قبر می کوبد و این بار خشمش بروز کرده:
_مرتیکه تو فکرش و نکردی چی به سر اون دختر میاد؟فکرش و نکردی پشت سرت آه بکشه چی به حالت میاد؟
بی توجه به اطراف صدایش را بلند می کند:
_اصلا عذاب وجدان گرفتی؟پشیمون شدی؟دلت سوخت؟
مشتش محکم تر به سنگ کوبیده می شود:
_چرا نمی تونم باور کنم برادر من همچین لاشخوری بوده؟من کم گذاشتم برات؟درکت نکردم،حرفات و نفهمیدم؟
این بار عصبانی از خودش می غرد:
_تقصیر منه که ازت غافل شدم،نفهمیدم ممکنه چقدر خطرناک بشی،نفهمیدم ممکنه کابوس یه دختر بشی.نفهمیدم ممکنه اون قدر عوضی بشی که به خاطر خودت یه دختر و زیر دست و پات له کنی.
پوزخندی کنج لب هایش جا خوش می کند:
_خودت ناموس داشتی،کافی بود وقتی نگاهت به اون دختر تغییر کرد هاله رو جلوی چشمت میاوردی ،دوست داشتی یه لاشخور مثل خودت همچین بلایی سرش میاورد؟ یه جو مردونگی لازم بود تا چشم تو رو ناموس یکی دیگه ببندی،فقط یه جو مردونگی…همونم نداشتی هاکان!
بلند می شود،می ترسد اگر لحظه ای دیگر بماند همان سنگ قبر را هم خورد کند.بلند می شود و آخرین نگاهش را حواله ی چشمان آبی رنگ هاکان می کند که همچنان در آن قاب عکس می درخشد.
چشم در چشم او زمزمه می کند:
_داغت تا همیشه روی دل داداشت می مونه اما هیچ وقت نمی بخشمت،دیگه هیچ وقت گذرم به این قبرستون نمیوفته هاکان.با وجود این که عزیز ترین کس توی زندگیم بودی اما دیگه پاکِت می کنم.انگار از اولشم برادری نداشتم.فراموش می کنم چه غلطی کردی،نامردیِ تو رو جبران می کنم،برای اون دختر یه تکیه گاه می شم،بابای اون بچه می شم.سخته…اما همیشه این من بودم که غلطای تو رو جمع می کردم.اینم آخرین بارش!
نگاهش را می گیرد و پشت می کند به خاک سردی که برادر عزیز کرده اش را در بر داشت،خودش هم می دانست با وجود دل داغدیده اش باز هم هیچ وقت هاکان را نمی بخشد.
****
در را با کلید باز می کند،اصلا حوصله ی رو در رو شدن با فامیل های خاله زنکش را نداشت اما به خاطر آرامش مجبور بود بیاید،با وجود تمام بی توجهی هایش صبح حال خرابش را خیلی خوب درک کرده بود.
قصد رفتن به مراسم بعد از خاک سپاری را نداشت،تا همین جا هم به سختی تحمل کرده بود.از پله ها بالا می رود،با دیدن انبوه کفش ها و سر صدا پی برد مهمانان محترم قبل از شروع مراسم خودشان را به زحمت انداختند،هر چند می دانست دلیل آمدنشان فقط سرک کشیدن در زندگی و خبردار شدن از احوالشان است.
با تاسف سری برای این جماعت تکان می دهد و پله های باقی مانده را طی می کند،با دیدن چند جفت کفش مقابل خانه اش اخم هایش در هم کشیده می شود،می خواهد کلید بی اندازد اما مراعات می کند و چند تقه به در می زند.طولی نمی کشد که در توسط آرامش باز می شود،با دیدن سر پایین افتاده و چشم های گریانش اخمش غلیظ تر می شود،داخل می شود و در را می بندد.ناملایم و با جدیت می پرسد:
_چی شده؟

نگاه آرامش علنا از او دزدیده می شود،صدایش مثل این اواخر مظلومانه و شرمنده به گوش هامون می رسد:
_چیزی نشده،عمه خانم برای خداحافظی اومدن،انگار قراره برگردن.
تا ته ماجرا را می خواند،عصیان می کند اما خشمش را فرو می دهد،دست زیر چانه ی آرامش می گذارد و مجبورش می کند سر بلند کند و نگاه بارانی اش را به چشمان اون بدوزد.با صراحت می پرسد:
_چه زِری زدن که اشکت در اومده؟
با این حرف انگار تلنگر به دل آرامش می زند که چانه اش می لرزد و اشکی از چشمش روان می شود.می خواهد حرفی بزند که صدای فروزان پارازیت وسط تماس چشمی شان می شود:
_به به،پسر دایی جان.سر خاک که تحویل نگرفتی.مجبور شدیم ما این همه راه برای عرض ادب بیایم.
در جواب این حرف ها فقط نگاه تند و تیزی از هامون می گیرد.هامونی که حالا بو برده بود زخمِ زبان این مادر و دختر اشک آرامش را در آورده است.گریه کردن آرامش چندان اهمیتی نداشت،چیزی که اعصابش را بهم می ریخت سرک کشیدن های گاه و بی گاه این افراد در زندگی اش بود .
دست از زیر چانه ی آرامش بر می دارد و به سمت فروزان قدم بر میدارد،از کنار اون عبور می کند.عمه خانم با غرور روی مبل نشسته و به رو به رو خیره شده!عمه خانمی که منتظر بود برادرزاده اش دستش را ببوسد اما خبر نداشت اگر او مغرور و غد است،هامون هزار برابر بدتر است.
در حالی که به سختی خودش را کنترل می کند به حرف می آید:
_می خواستی با من خداحافظی کنی می تونستی وایستی خودم بیام نه این که بیای تو خونه‌م و اشک زنم و در بیاری.
پوزخندی روی لب های عمه خانم می نشیند و با کنایه می گوید:
_چه زود هم همه چیز و کف دستت گذاشت.
این جواب اعصابش را بیشتر در هم می ریزد،فروزان در دفاع از مادرش می گوید:
_یه طرفه به قاضی نرو هامون،اون دختره اشتباه به گوشت رسونده،مامانم فقط داشت برای بهتر شدن زندگی تون نصیحتش می کرد.
جمله اش کامل نشده عربده ی هامون به هوا می رود:
_زندگی من به شما چه؟
فروزان می ترسد اما عمه خانم جبهه می گیرد:
_گستاخی نکن هامون،من خیر و صلاحتو می خوام .
پوزخند صداداری می زند و جواب می‌دهد:
_خیر و صلاح من این نیست که بیای خونه م چهار ستون بدن زن حامله مو بلرزونی.
نفس در سینه ی هر سه نفرشان قطع می شود،حتی آرامش که از دور نظاره گر بود و انتظار نداشت هامون با این صراحت این را بگوید.عمه خانم از حیرت به لکنت زبان میوفتد اما از حرف زدن دست نمی کشد:
_گـ…گفتی حامله؟این دختر حامله ست؟
فروزان با غیض وسط بحث می پرد:
_دروغ می‌گه مامان،هاله خودش گفت توی دو تا اتاق جدا می خوابن.هامون حتی دستم به این دختره نمی زنه!
دستش مشت می شود،با چشم های به خون نشسته به این دختر گستاخ نگاه می کند و با خشم به سمتش یورش می برد که آرامش میانه ی راه جلویش می پرد و با دست گذاشتن روی سینه اش متوقفش می کند،اما خشم هامون بزرگ تر از آن بود که بخوابد و انگار فروزان هم فهمیده بود که این گونه پشت مادرش سنگر گرفته و خودش را مخفی نگه داشته.
هامون با عصبانیت انگشتش را تکان می‌دهد و بی ملاحظه فریاد می‌زند:
_برو دعا به جون مامانت کن وگرنه اگه تنها بودیم زندت نمی ذاشتم.
آرامش با ترس از فریاد بلند هامون با اشک سعی در آرام کردنش دارد:
_تو رو خدا آروم باش هامون.
چشمان به خون نشسته اش را به چشمان اشک بار آرامش می دوزد و با دیدن ترس نگاه و رنگ پریده اش عقب نشینی می کند و کلافه به گردنش دست می کشد.
عمه خانم عصایش را به زمین می کوبد و در حالی که بلند می شود کنایه حرف و عصبانیتش را بروز می دهد:
_بلند شو فروزان،این پسر پاک عقلش و از دست داده،پشت پا زده به کل خانواده اش،خون برادرش و پایمال کرده و روبه روی من عربده می کشه از دخترِ یه قاتل دفاع می کنه.الانم که معلوم نیست چه ریگی به کفششونه.
صحبت های بی ملاحظه و کنایه دار صبر هامون را لبریز می کند،آن قدری که حرمت بشکند و بگوید:
_برو بیرون عمه!
بزرگ خانواده را از خانه بیرون انداختن جرئتی می خواست که فقط هامون داشت،اما هامون بود دیگر…پای هر کسی را که لای چرخش باشد را قطع می کند.حتی عمه ی پیر و مستبدش را.
عمه خانم نگاهی با عصبانیت به آرامش و هامون می اندازد و همان گونه که عصایش را به زمین می کوبد تلخی زبانش را بیرون می ریزد:
_شما دو تا هیچ وقت خوشبخت نمی شین. وقتی خودتم متوجه ی بخت سیاهت شدی اون وقت از حرفای امروزت پشیمون می شی هامون خان.خیلی پشیمون!
به سمت در به راه میوفتد،فروزان هم بدون حرف دنبال مادرش می رود،معلوم است کنایه های زیادی سر دلش چرخ می زنند اما جرئت ندارد کلمه ای حرف مقابل این مرد عصبانی بزند.ناچارا می رود و در را پشت سرش می بندد.

هامون همراه با نفسی عمیق خودش را روی مبل می اندازد،اعصابش به قدری خورد است که دلش می خواهد باری دیگر وسایل خانه اش را بر هم بریزد،اگر آرامش نبود می ریخت،خشمش را بیرون می ریخت تا کمی آرام شود اما این دختر این روزها زیادی مزاحم زندگی اش بود.این را هم مدیون گندکاری های برادر عزیز دردانه اش بود وگرنه محال بود این دختر را با این شکم پر در خانه اش نگه دارد.
آرامش که از شنیدن آن حجم از کنایه و حرف به تنگ آمده بود اشکش را پاک می کند و با صدای بغض داری زمزمه می کند:
_چیزی می خوری برات بیارم؟
هامون نیم نگاهی به دختر رنگ پریده ی روبه رویش می اندازد و جواب می دهد:
_آب بیار!
بی حرف سری تکان می دهد و به آشپزخانه می رود،کنج لب هایش انحنا پیدا می کند،حتی خودش هم نمی داند پوزخند زد یا زهرخند.اما برایش عجیب بود دختر سرکشی که برای کسی یک قاشق چنگال هم جابه جا نمی کرد حالا انقدر ساکت شده باشد.یا واقعا مظلوم شده بود،یا خودش را به مظلومیت می زد.
لیوان آبی که مقابلش گذاشته می شود را بر می دارد و با تحکم کلام می گوید:
_بشین!
انگار آرامش هم همین را می خواست که بی حرف می نشیند.لیوان آب را یک نفس سر می کشد.حتی آب خنک هم آتش روی دلش را کم نمی کند.
لیوان را روی میز می گذارد و توبیخ گرانه می پرسد:
_تو به هاله گفتی اتاقامون جداست؟
آرامش نگاهی به چشمان منتظرش می اندازد و جواب می‌دهد:
_اون شبی که تو همه جا رو به هم ریختی اومد بالا،خودش دید!
سرش را با عصبانیت تکان می دهد و صدایش را بالا می برد:
_یه کاری می کردی نفهمه.
سکوت آرامش را می بیند،دلش می خواست مثل قبل سرکش باشد تا حرصش را سر او خالی کند اما مظلومانه فقط سکوت کرده. با حرص نفسی می کشد و دستور می دهد:
_برو لباس بپوش،یه سر می ریم پایین.
آرامش با ترس جواب میدهد:
_چرا؟؟
نگاه تند و تیزی که به او می اندازد یعنی حق نداری سوال بپرسی.آرامش هم خیلی خوب حرف نگاهش را درک می کند که بی میل بلند می شود و زیر سنگینی نگاه هامون به اتاقش می رود.

آرامش:
دستام یخ زده و استرس دارم اما سرم رو بالا گرفتم و صاف ایستادم،انگار نه انگار از درون متلاشی شدم ..هامون نگاهی به من می ندازه،برای هر کس بتونم نقش بازی کنم دستم برای اون رو شده.نگاه عمیق و اطمینان بخشش رو حواله ی چشم هام می کنه و چند تقه به در می زنه.طولی نمی کشه که هاله در رو باز می کنه.
صورتش از فرط گریه قرمز و ملتهب شده،نگاهی به ما می‌ندازه و از جلوی در کنار می ره،آروم زمزمه می‌کنه:
_خوش اومدی داداش!
هامون نگاه تندی حواله ی سر پایین افتاده ی هاله می کنه،دستم رو می گیره و همون طوری که وارد می‌شه،با هشدار می‌گه:
_خوش نیومدم،واسه تو یکی که اصلا خوش نیومدم.
هاله سردرگم نگاهش می‌کنه اما هامون بی اعتنا دستم رو می کشه،سعی می کنم دستم رو از دستش بیرون بیارم و در همون حال می گم:
_هامون،مراعات مامانت و بقیه رو بکن!
فشار دستش رو بیشتر می کنه و قاطع جواب می‌ده:
_باید کنار بیان!
همزمان با تموم شدن جمله ش وارد پذیرایی می‌شیم.با دیدن جمعیت خودم رو به هامون نزدیک تر می کنم،همه بودن!خاله های هامون،عمه خانم و خیلی های دیگه که نمی شناختم.همین طور چند تا مرد که حدس می زدم یکیش شوهرِ خاله مریم باشه چون درست کنار اون نشسته بود.
قبل از همه عمه خانم صداش رو بلند می کنه:
_معلومه برای معذرت خواهی نیومدی!
ندیده هم می تونم بفهمم پوزخندی روی لب هامون جا خوش کرده چون با کنایه می‌گه:
_معذرت خواهی؟ چرا عمه ؟
خاله ملیحه نگاهی به هامون می ندازه و با اخم میگه:
_شر درست نکن هامون!همین جوریشم تن برادر تو توی گور لرزوندی.
حس می کنم قراره یک دعوای بزرگ بشه،این از جبهه گیری تک تک شون مشخصه.انگار هامون ترسم رو حس می کنه که دستم رو فشار میده و سعی می کنه آروم باشه:
_چرا؟چون ازدواج کردم؟
مادرش نگاه تحقیر آمیزی به من می ندازه و جواب می‌ده:
_با این دختر،اونم وقتی که کفن برادرت هنوز خشک نشده.
فروزان به سمت خاله ملیحه میاد،همون طوری که شونه هاش رو ماساژ میده با معنا و کنایه میگه:
_شما خودتو ناراحت نکن زن دایی،معلومه هامون برای چی با این دختر ازدواج کرده.خیلی زود جدا می‌شن.
سرم رو پایین می ندازم ،بیشتر از همه از فروزان بدم میومد،حتی از عمه خانم هم بیشتر.انگار هامون هم همین حس رو داره که با لحن تحقیر آمیز و در عین حال محکم و با اقتدار میگه:
_این آرزوت هیچ وقت برآورده نمیشه.من زنمو طلاق نمیدم!تا آخرشم پشت اونو بچم هستم.
همه تعجب می کنن اما نه زیاد،چون مسلما عمه خانم همه چیز رو گفته.این وسط خاله ملیحه ست که با خشم به من نگاه می کنه.
فروزان با حرص پوزخند می زنه:
_واقعا؟لابد لک لک ها براتون بچه آوردن؟یا از راه دور گردافشانی کردین؟آخه اتاقاتون جداست…
از خجالت دلم می خواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.چقدر این دختر بی شرم بود که توی همچین جمعی این طوری حرف می زد ؟
این بار می فهمم هامون به سختی خودش رو کنترل می کنه این از خشم توی کلامش خیلی خوب پیداست:
_فکر نمی کنم تو توی خلوت من و زنم بوده باشی،بودی؟
فروزان ساکت میشه.خاله ی هامون بلند میشه و برای عوض کردن بحث به سمتون میاد و با لبخند مصنوعی میگه:
_مبارکت باشه خاله،ان شالله که قدمش براتون خیره.
اول من رو می بوسه و بعد هامون رو و ادامه میده:
_انتظار این خبر و نداشتیم،یه کم هیجان زده شدیم هممون،تو به دل نگیر خاله!بیا بشین.
خاله ملیحه بلند می‌شه و با عصبانیت میگه:
_نه…
نگاه هممون رو به خودش جلب می کنه،از فشار غیر ارادی هامون به دستم می فهمم چه حالی داره و سعی داره خودش رو کنترل کنه.مادرش انگار به سیم آخر زده:
_نه تو،نه زنت،نه بچه ت توی این خونه جایی ندارین.برو بیرون!
همه سکوت کردن،این وسط خیلی خوب می تونم لبخند محو روی لب های عمه خانم و فروزان رو ببینم.هاله وارد بحث میشه:
_مامان تو چی داری میگی؟عقلت سر جاشه ؟ داری داداشمو از خونه بیرون می کنی؟
_کسی که حرمت بشکنه،برای من ارزشی نداره.داری می بینی که؟توی خونه ی من احترام منو زیر سوال برده،دست این دختر و گرفته آورده خبر از بچه دار شدنش میده.تو به برادرت فکر می کنی هامون؟
لب می گزم،چقدر باید از هامون قدردانی کنم تا کافی باشه؟این که الان این جا ایستاده و حرف می شنوه به خاطر منه.به خاطر هاکانه!
هامون سکوت می کنه و ملیحه خانم سکوتش رو به پای نداشتن جواب می ذاره،خبر نداره هامون چه حرف های کوبنده ای می تونه بزنه و به خاطر هاکان نمی زنه و انگار مادرش پسرش رو نشناخته که با چنین لحن آزار دهنده ای حرف می زنه:
_جوابی نداری بدی نه؟چون خودتم می دونی مقصری!

نگاهی به هامون می ندازم ،صورتش از خشم و حجم حرف های نگفته قرمز شده.داره جون می کنه حرمت نگه داره!عجیبه که انقدر خوب شناختمش؟انقدر شخصیتش رو کالبد شکافی کردم که می تونم حدس بزنم با وجود آتیش درونش خونسرد جواب میده،همون طور هم می‌شه.بعد از مکثی طولانی نگاهش رو از مادرش
می گیره و می‌گه:
_باشه هر چی تو بخوای،ما می ریم.حالا که انقدر سختته منو ببینی برای خودم و زنم دنبال یه خونه ی دیگه می گردم.دیگه چشمتم به نوه ت نمیوفته.
خیلی خوب پشیمونی خاله ملیحه رو می بینم،منظورش این نبود که از این ساختمون بریم.
می خواد لب باز کنه که هامون دستم رو می کشه:
_بریم !
هاله با گریه پشت سرمون میاد و جلوی هامون می پره،تند و نفس بریده حرف می زنه:
_تو رو خدا داداش،تو که می دونی مامان چقدر دوستت داره.عصبانی بود یه چیزی گفت.یه وقت تنهامون نذاری!
هامون نگاه عمیقی به هاله می ندازه و بی طاقت خواهرش رو بغل می کنه :
_به حال خودت ولت نمی کنم،نگران نباش.
هاله خودش رو بیشتر به برادرش می چسبونه و با هق هق میگه:
_قول بده از این خونه نری هامون قول بده.
هاله رو از خودش جدا می کنه،اشک هاش و با دست پاک می کنه. لبخندی روی لبم میاد.خوب می دونم وقتی دست های معجزه گرش روی گونه ت بشینه و اشک هات رو پاک کنه چه حسی بهت دست میده.آرامش محض!مخصوصا وقتی با اون صدای گیرا بهت دلداری بده:
_نمی تونم قولی بدم هاله،چون اگه این وضعیت ادامه داشته باشه مجبورم.درکم کن،بدون که هیچ وقت ولت نمی کنم.
حرفش رو می زنه و بی توجه به صدا زدن های هاله دست من رو می گیره و از خونه بیرون می زنه و در رو هم پشت سرمون می بنده

به محض بسته شدن در دستم رو ول می کنه،اشاره ای به پله ها می کنه و می‌گه:
_برو بالا،من بیرون کار دارم.
سری تکون می دم،دستم رو به نرده می گیرم،هنوز یک پله رو هم بالا نرفتم که سرم به دَوَران میوفته.حس می کنم همه چیز برای لحظه ای سیاه و تاریک میشه. دستم رو به سرم می گیرم. هامون با دیدنم به سمتم میاد،با صدایی که نمی تونم تشخیص بدم نگرانه یا عصبانی میگه:
_چت شد؟
دستم رو بالا می گیرم و آروم جواب می‌دم:
_خوبم،برو به کارت برس!
بازوم رو می گیره:
_مزخرف نگو!می تونی بیای بالا؟
یک پله ی دیگه رو بالا میرم اما باز می ایستم،واقعا در توانم نیست.این همه اعصاب خوردی و همین طور نخوردن صبحانه بدجوری حالم رو خراب کرده،طوری که نای بالا رفتن از پله ها رو نداشته باشم.
صدای آزاد شدن نفس کلافه ش رو می شنوم،خم می‌شه و دستش رو زیر پاهام می ندازه و تا بخوام اعتراض کنم بغلم می کنه
.می ترسم و دستام رو سفت دور گردنش حلقه می کنم.
با حرص زیر گوشم میگه:
_هر بارم که داری سبک تر میشی.
ترسم خیلی زود جاش رو به یه احساس خوب میده.لبخند محوی می زنم و نا محسوس سرم رو نزدیک به قلبش می کنم،شنیدن صدای منظم ضربان قلبش برام حکم آرام بخش رو داره.آروم میشم و سرم رو به سینه‌ش تکیه می‌کنم.قدم هاش متوقف می‌شه.سرش رو پایین میاره و نگاهم می‌کنه.لبخندی می زنم که با اخم ساختگی میگه:
_تو که داشتی غش می کردی،چی شده الان لبخند تحویل من میدی؟
لبخندم پررنگ تر میشه،اون خبر نداشت بدون هیچ قرص و دارویی فقط حضورش کنارم چقدر می تونه مؤثر باشه.حتی اگه دم مرگ هم باشم،اگه همین طور بغلم کنه زنده می‌شم.حالِ الانم که چیزی نبود.
نگاهی به لبخندم می ندازه و یک تای ابروش بالا می پره:
_پس خانم دلش سواری می خواسته؟
بدون این که جوابش رو بدم چشمام و با آرامش می‌بندم و به صدای قلبش گوش می‌دم.ته دلم میخوام کاش اون پله ها دیر تر تموم بشه.کاش یه دل سیر بتونم تو هوای هامون نفس بکشم.می شد فقط یک بار توی این آغوش بخوابم و بیدار بشم؟صدای چرخش کلید رو توی قفل در می شنوم.تمام حواسم رو از اطراف پرت می کنم.برای یک لحظه هم شده همه چیز رو فراموش می‌کنم.فقط هامون باشه،فقط صدای قلب هامون باشه،فقط عطر هامون باشه.
فقط این آرامش باشه… اما حیف خیلی زود تموم میشه.
آهسته روی تخت گذاشته می‌شم.چشمام رو باز می کنم،توی اتاق خودش بودیم،روی تخت خودش خوابیده بودم. بی جنبه بودم که توی همین دو دقیقه بهش عادت کردم؟می خواد صاف بشه که دستش رو می گیرم.منتظر نگاهم می کنه.ملتمس میگم:
_نرو،خواهش می کنم.
نگاهم به اخم ریز بین ابروهاش میوفته،قول داد ازم حمایت کنه اما من حق نداشتم هر لحظه سربارش باشم.دستش رو ول می کنم و نگاهم رو پایین می دازم و خجالت زده از بی جنبه بودنم میگم:
_ببخشید برو،من بخوابم خوب میشم.
سنگینی نگاهش رو حس می کنم،کمی بعد صداش رو می شنوم:
_باور کنم عوض شدی؟
متعجب از سوال بی مقدمه ش سرم رو بالا می گیرم،ادامه میده:
_گاهی دلم برات می سوزه،اما گاهی فکر می کنم همه ی اینا حقته.با وجود تمام اتفاقات،چطور می تونی اجازه بدی مادرت به جای تو توی زندان باشه؟قبول که هاکان بلای بدی سرت آورد،قبول که اون لحظه نفهمیدی و اون خریت و کردی.اما اون مادرته آرامش،نمی فهمم چطور می تونی نسبت بهش بی تفاوت باشی؟
غم زده از سوالش جواب می‌دم:
_از کجا می دونی بی تفاوتم ؟
_از اون جایی که حتی یه بارم ملاقاتش نرفتی.طوری وانمود می کنی انگار مادری نداری.
باز هم همون لبخند تلخ کلیشه ای روی لبم میاد،لبخندی که جایگزین خنده های از ته دلم شده بود.
از این که اون ایستاده و من دراز کشیدم معذبم اما حرفم رو می زنم:
_من از سن ده سالگی که بابام مرد،تا الان با کسی درد و دل نکردم،راه و رسمش رو هم بلد نیستم.هر بار حرف دلم رو به مامانم گفتم فقط بهم گفت اینا درده؟بعدش هم شروع به نصیحت و تعریف کردن بدبختی های خودش می کرد تا بهم ثابت کنه درد من کوچیک و ناچیزه.آره شاید درد اون روز من کوچیک بود،شاید بزرگ ترین دردم نداشتن عروسک باربی مورد علاقه م بود اما برای من،برای حال اون لحظه ی من این درد بزرگی بود و مامانم هیچ وقت نفهمید درد هر کسی برای خودش بزرگه،از بچه ی دو ساله گرفته تا زن هفتاد ساله.برای همین هم من ساکت شدم،از مامانم دور و دور تر شدم.نه این که دوستش نداشته باشم نه،اما حوصله ی نصیحت شنیدن و سرکوفت هاش رو نداشتم

.اون حتی نخواست یک بار هم درکم کنه،نخواست پای حرفام بشینه و به جای نصیحت فقط گوش کنه. هر بار طعنه زد و به هر کسی که رسید ناله ی رفتار های من و کرد.برای همین می دونستم اگه خرابکاری کنم کسی نیست که پشتم در بیاد،اگه اشتباه کنم کسی نیست که حمایتم کنه. هر چی که شد ریختم توی خودم و دم نزدم.نمی دونستم یه روز همچین اتفاقی برام میوفته.یاد نگرفته بودم برای اتفاقی که مقصرش من نیستم خودم رو سرزنش نکنم،که بجنگم برای ثابت کردن بی گناهیم.که برم وحرفم و بزنم و خیالم راحت باشه که مادرم باورم داره.برای همین سکوت کردم،اگه می گفتم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد.اما می دونی چیه؟وقتی مامانم فهمید قسمم داد سکوت کنم و آبروی خودم رو نبرم من دلم می خواست فریاد بزنم فقط یک نفر و می خواستم جسارتش رو بهم بده. مامانم فهمید اما به جای این که شمشیر به دستم بده خودش رو سپر بلای من کرد و قسمم داد عقب نشینی کنم.با وجود تمام این ها…
مکث می کنم.هامون با همون اخم ریز نگاهم می کنه.اشکی که نمی دونم کی سرازیر شده رو از گونه‌م پاک می کنم و ادامه میدم:
_حتی نمی تونی تصورش رو هم بکنی چه عذابی می کشم.که شب ها چی به سرم میاد.وقتی می خوام غذا بخورم به این فکر می کنم که به مادرم توی زندان غذا می خوره یا نه؟همین فکر کل اشتهام رو کور می کنه.ندیدی هامون!کابوس شب هام رو ندیدی،عذاب وجدانم رو ندیدی…اگه تا دیروز به خاطر ترسم اعتراف نکردم،امروز پای بچه م در میونه.نمی تونم اونو توی زندان به دنیا بیارم هامون،من نمی خوام مادر بدی باشم،نمی خوام مایه ی خجالت بچم باشم.
با حوصله به حرف هام گوش می کنه،کنارم روی تخت می شینه.نمی دونم درکم کرد یا نه،حرفام و فهمید یا نه! از سکوتش هیچ تعبیری نمی تونم بکنم.سرش رو به سمتم می چرخونه و خیره به چشمام میگه:
_زیادی بی غم به نظر می رسی.همیشه!اما تازگیا…
مکث می کنه،نگاهش روی اجزای صورتم در نوسانه،ادامه میده:
_حس می کنم خیلی مظلوم شدی،دقیقا مثل پرنده ای که پر و بالش شکسته.
_پر و بال من و هاکان شکست،حتی اگه تمام اتفاقات بد هم بگذره،باز من هیچ وقت نمی تونم مثل سابق پرواز کنم.
چیزی نمیگه،شاید رفتار من براش غریب باشه اما یه حسی بهم می‌گه هامون درکم می کنه.آدمیه که وقتی باهاش حرف می زنی خیلی خوب حس می کنی که حرفت رو می فهمه.حتی اگه حق با تو نباشه یا گناهکار باشی،باز هم با چشماش طوری بهت خیره میشه انگار حالت رو می فهمه.این که جلوش یه کتاب باز شده ای و اون می تونه خط به خط ذهنت رو بخونه.
با پشت دست،دستم رو لمس می کنه،از جاش بلند میشه و بحث رو عوض می کنه:
_دستت سرده از این به بعد دیگه حق خیلی از کارها رو نداری.
کیف پزشکیش رو از روی میزش برمی داره و به سمتم میاد.دوباره همون جا می شینه و همون طور که سر کیف رو باز می کنه ادامه میده:
_این آخرین سرمیه که بهت می زنم،دفعه ی بعد یک هفته بستریت می کنم بیمارستان.
با ترس می گم:
_سرم نه،خوب شدم بابا!
با طعنه جواب می‌ده:
_از دست و پای یخ زده و رنگ و روت معلومه.با این روش پیش بری بچه تو از دست میدی.
حرفش رو اون قدر با صراحت می زنه که ترسم دو برابر می‌شه.حتی به چشمام نگاه نمی کنه.
دوباره سرم رو به بالای تخت وصل می کنه و می‌گه:
_حق گریه نداری،تغذیه ت رو باید درست کنی.ماهی یک بار هم می ریم پیش پزشک متخصص.تا ماه چهارمت هم باید وزنت اضافه بشه.
از این حمایتش لبخندی می زنم ،آستینم رو بالا می زنه ،مثل هر بار می ترسم.بار دومی بود که هامون بهم سرم میزد.انگار ترسم رو از چشمام می خونه.برای اولین بار لبخندی می زنه که دلم براش ضعف میره.
_می ترسی؟
بی اراده میگم:
_دیگه نه.
نمی فهمه معنای حرفم به اون لبخند دلگرم کنندش بود،با اخم جذاب بود اما وقتی لبخند می زد جذاب تر میشد.شاید هم به خاطر علاقه م بود که هامون انقدر در نظرم بی عیب و نقص میومد.مردی که در همه حال برام مقدس بود.بهترین بود.
سوزش رو که روی دستم حس می کنم صورتم در هم میره.چسبی روی دستم می زنه و میگه:
_دستتو تکون نده.
باشه ای می گم.فکر می کردم بره اما کتش رو در میاره،دو دکمه ی بالای بلوزش رو باز می کنه.تخت رو دور می زنه و با فاصله از من طاق باز دراز می کشه و دستش رو روی چشماش می ذاره.
همین که تنهام نذاشت برام دنیایی ارزش داره.دلم حرف زدن باهاش رو می خواد که می پرسم:
_چرا نرفتی؟
بدون این که دستش رو از روی صورتش کنار بزنه جوابم رو می‌ده:
_وقتی یکی تو خونت باشه که راه به راه پس بیوفته مجبوری بیخیال کارت بشی.
لبخندم پررنگ تر میشه،یاد سوالی که توی ذهنم چرخ می خورد میوفتم.به نظرم بهترین زمان برای پرسیدن سواله.برای همین صداش می زنم:
_هامون…
چیزی نمی گه،منم منتظر جواب نمی مونم:
_چرا باور کردی راست می گم؟

از سوالم اصلا جا نمی خوره،دستش رو از روی صورتش بر می داره و سرش رو به سمت من می چرخونه.حالا موقعیتش شبیه به منه.هر دو طاق باز دراز کشیدیم،با این تفاوت که من به اون نگاه می کنم و اون به من.من با عشق نگاه می کنم و اون با بی تفاوتی!
لحنش هم مثل چشم هاش سرده،احساس داره اما پشت کلام مقتدرش پنهان شده:
_من مطمئن بودم هاکان رو تو کشتی،چون وقتی اتفاق های کوچیک و بزرگ،حرف های ریز و درشت،اشک ها و نگاه ها رو کنار هم بذاری می تونی حقیقت و بفهمی.وقتی تعریف کردی گفتم محاله اما ته دلم وقتی اتفاق ها رو مرور می کردم به یه نتیجه می رسیدم،اونم این که حرف های تو راسته.همه چیز واضحه،یک هفته مخفی شدن تو توی اتاقت،حرف های مادرت از حال خرابی که داشتی،نگرانی های هاله،از طرف دیگه آشفتگی هاکان و راه به راه پرسیدن احوال تو،اون شب وقتی بعد از تو اومد پایین و چند دقیقه بعد صدای جیغ کشیدن رو شنیدم و فکر کردم که اشتباهه.اون اس ام اس ها… حرف های یکی از دختر هایی که هاکان باهاش دوست بود… وقتی توی اون پنج روز نشستم و به همه ی این ها فکر کردم فهمیدم راست میگی.از قدیم میگن آدمی که خوابه رو میشه بیدار کرد،اما آدمی که خودش رو به خواب زده نه.من دلم می خواست چشمم رو ببندم و اون چیزی رو باور کنم که به نفع برادرمه اما من نه خواب بودم نه خودم رو به خواب زده بودم،بیدار و هوشیار بودم و واقعیت هر لحظه جلوی چشمم میومد.
از ته دل میگم:
_ممنون،به خاطر این که باور کردی.
نگاه ازم بر نمیداره و جواب میده:
_اما نبخشیدمت،هیچ وقتم نمی بخشم.
_می دونم.
_اگه می دونی مراقب رفتارت باش،من هر کاری هم بکنم برای جبران اشتباه هاکانه.
لبخند تلخی می زنم و طوطی وار حرفم رو تکرار می کنم:
_می دونم.
سکوت می کنه و باز هم منم که سکوت رو می شکنم:
_از این خونه می ریم؟
خم بین ابروهاش بیشتر می‌شه،مثل هر زمان که فکرش درگیره.جوابی نمیده،انگار فراموش کرده من سوال پرسیدم.هر چند من جوابم رو گرفتم.این سکوت و این اخم ها یعنی خودش هم سردرگمه.
**

سر قابلمه رو می بندم و دوباره مشغول درست کردن سالاد میشم،صدای زنگ که میشه،سرکی می کشم و کمی صدام رو بلند می کنم:
_هامون درو باز می کنی؟
صداش رو با تاخیر می شنوم:
_باز کردم ولی بلند شو یه چیزی بپوش،محمده!
سریع از جام بلند میشم و دست هام رو می شورم،از آشپزخونه بیرون میرم.هامون جلوی در ایستاده تا محمد بیاد بالا.به اتاق می رم و لباسم رو با یه تونیک پوشیده عوض می کنم.صدای حرف زدن محمد و هامون رو می شنوم.
شالی روی سرم می ندازم.میخوام به طرف در برم که در اتاق باز میشه و هامون داخل میاد.
منتظر نگاهش می کنم،به سمتم میاد و جعبه ی کوچیکی رو به سمتم می گیره.کنجکاو می پرسم:
_این چیه؟
نگاهش رو به چشمام می دوزه و جواب می‌ده:
_دستت کن ببین اندازه ست.
کنجکاویم بیشتر می‌شه،جعبه رو از دستش می گیرم و باز می کنم.با دیدن حلقه ی داخل جعبه مات می مونم.حلقه ای که در عین ساده بودن درخشش زیادی برام داشت.چشمام پر می‌شه و با شعف می پرسم:
_مال منه؟
حس می کنم با دیدن حالم لبخند کمرنگی روی لبش میاد،لحنش برعکس همیشه خشک نیست:
_نه،مال اون یکیه!
اول یکم گنگ نگاهش می کنم و وقتی می فهمم منظورش از اون یکی زن دیگشه نه تنها ناراحت نمیشم بلکه از ته دل می خندم از این که زن هامون کسی جز من نمی تونه باشه .با سکوت بهم نگاه می کنه.هیچ سعی برای پنهان کردن خوشحالیم نمی کنم:
_باورم نمیشه هامون،خیلی قشنگه.
_فقط اومدم ببینم اندازه ی دستته یا نه،اگه خوشحالیت تموم شد،زودتر امتحان کن محمد منتظره.
سری تکون میدم و حلقه‌ رو از جعبه در میارم.می خوام دستم کنم که چشمم به هامون میوفته.حلقه رو به سمتش می گیرم و با لبخند پهنی می گم:
_تو دستم کن!
کلافه نفسش رو فوت می کنه و زیر لب زمزمه می کنه:
_مسخره بازیای شما دخترا هم تمومی نداره.
چیزی نمی گم،حلقه رو به دستش میدم ،دست چپم رو توی دستش می گیره.تمام وجودم پر میشه از یک حس شیرین،یک نوع خلسه که شباهت زیادی به رویا داره.مکث می کنه،سرش پایینه و نمی تونم نگاهش رو تشخیص بدم اما من با شیفتگی به حلقه ی ظریفی نگاه می کنم که هامون قراره دستم بندازه.مکثش رو می شکنه و طولی نمی کشه که حلقه توی انگشت دومم جا خوش می کنه و این یعنی تعهد.تعهدی که من حاضر بودم تا آخر عمر پایبندش باشم!با هر قانون و ماده و تبصره ای.سرش رو بالا میاره،بی طاقت روی پنجه ی پاهام بلند می شم و لب هام رو روی گونه‌ش می ذارم.
نفس عمیقی می کشم و می بوسمش،صاف که می ایستم متوجه ی رنگ نگاه معنادارش میشم و سرم پایین میوفته.انگار خجالتم رو درک می کنه که به روم نمیاره و می پرسه:
_اندازه ست؟
یه کم توی انگشتم آزاد بود اما حاضر نبودم یک لحظه هم از اون حلقه جدا بشم برای همین سری تکون میدم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.