خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۶

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سری تکون می دم و بعد از تشکر همراه مارال به سمت آسانسور می ریم،دکمه رو می زنم،هنوز آسانسور به طبقه ی پایین نرسیده چشمم به محمد میوفته که جدی تر از هر زمان مشغول حرف زدن با یه پسر هجده نوزده ساله ست.
با آرنج به پهلوی مارال می زنم :
_محمد اون جاست.
خصمانه می پرسه:
_محمد کدوم خریه؟
چپ چپ نگاهش می کنم و بدون جواب دادن به سمت محمد می رم و دست مارال رو هم دنبال خودم می کشونم.
منتظرم محمد با دیدنم مثل همیشه لبخند بزنه اما اخم هاش در هم میره و حرفی زیر گوش پسر جوون می زنه و اون و دست به سر می کنه.اخم ها و صورت ناملایمش دست پاچه م می کنه اما با این وجود سلام می کنم که سرد تر از هر زمان جواب میده.
بعد از معرفی کردن مارال و محمد به هم سوالی که توی ذهنم چرخ می خورد رو می پرسم :
_هامون توی اتاقشه؟
سرش رو به علامت منفی تکون می ده:
_نه،توی اتاق آزاده ست.انتهای راهرو اتاق سیصد و سه.
تشکری می کنم و می خوام برم که مارال می گه:
_تا برگردی من همین جا هستم.
بی حواس سر تکون می دم و به سمت اتاقی که محمد آدرس داد می رم.جلوی اتاق سیصد و سه می ایستم و سرکی به داخل می کشم.بالاخره می بینمش،هر چند پشت به منه اما دیدن اندام مردونه ش کافیه تا دلم قرص بشه.

افتخار می کنم وقتی اون لباس سفید این طوری روی تنش جا خوش کرده،دلم می خواد به کل دنیا جار بزنم این آدم شوهر منه.
می خوام برم داخل اما صدای دختر بچه رو که می شنوم دلم نمیاد خلوت شون رو به هم بزنم و از همون جا نظاره گرشون می شم:
_عمو هامون خوب می شم مگه نه ؟
می بینم هامون چطور دست روی موهای سیاه پرکلاغی دختر می کشه و با چه لحنی مطمئنش می کنه:
_معلومه که خوب می شی،ما قول دادیم به هم یادت که نرفته؟
دختر سری به طرفین تکون می ده و با همون لحن بچه گانه و چشم های درشت سیاه رنگش حسابی دلبری می کنه:
_درد نداره مگه نه؟یعنی خواب شم و بیدار شم خوب می شم نه عمو؟تو مواظبمی؟
هامون خم می شه و بوسه ای روی پیشونیش می زنه:
_معلومه که مواظبتم پرنسس،من دیوونه ی چشمای خوشگلت شدم.مواظبتم،خوب هم که شدی قول و قرارمون رو اجرا می کنیم باشه؟
دختر سری به نشونه ی تایید تکون می ده.هامون بلند میشه و باز هم پیشونی دختر رو کی بوسه و دلگرم کننده زیر گوشش زمزمه می کنه:
_حالا یه کم استراحت کن دختر خوشگل قراره که قوی باشی.
آزاده هم سرش رو بلند می کنه و گونه ی هامون رو عمیق و محکم می بوسه و من چقدر به موقعیت اون دختر حسرت می خورم.
بدون این که خودم متوجه باشم با لبخند ایستادم و نگاهشون می کنم،انگار فراموش کردم هامون قراره از اتاق بیرون بره.
بر می گرده و وقتی نگاهم قفل نگاهش میشه من هم درست مثل اون شوک زده می شم.
انگار این هامون،هیچ شباهتی با هامون همیشه نداشت،چه بلایی سرش اومده بود که حس می کردم لاغر تر شده!رنگ پریده تر شده!آشفته و داغون شده…
انگار انتظار دیدنم رو نداشت که این طور توقف کرد و خیره شد بهم،انگار انتظار نداشت وقتی سر بر می گردونه من رو ببینه،انتظار نداشت دل تنگ بشم؟بی قرار بشم؟
توی سیاهی چشماش هزار و یک حرف معنادار جا خوش کرده.حرف هایی که لازمه ساعت ها خیره به اون چشم ها باشی تا بتونی بخونی و ترجمه کنی.
اما حیف،حیف که خیلی سریع نگاهش رو ازم می گیره و نمی فهمم چرا چشم هاش و ازم می دزده.
به سمتم میاد،هامون مغرور حالا برای نگاه کردن به من با خودش کلنجار میره تا بالاخره چشماش رو قفل چشمام کنه و بپرسه:
_چرا اومدی؟
نگاهی به صورت خسته ش می ندازم و زمزمه می کنم:
_تو فرار کردی منم اومدم دنبالت،اشکالش چیه؟
سکوت می کنه،مثل همیشه با مکث جواب میده:
_بریم اتاق من.
سر تکون میدم،جلوتر از من به سمت آسانسور میره و من هم پشت سرش قدم برمی دارم.مارال نبود،محمد هم نبود.انگار همه از سر راه کنار رفته بودن تا من زودتر به وصل هامون برسم و بتونم یه دل سیر نگاهش کنم،چشم هاش و ،اخم هاش و حتی بداخلاقی هاش و…
آسانسور که طبقه ی سوم می ایسته هامون به سمت اولین اتاق میره،زیاد نیاز به گشتن نبود.اسمش اون قدر توی چشمم می زد که خیلی سریع اتاقش رو تشخیص بدم.
در که پشت سرمون بسته میشه قلبم به تلاطم میوفته،انگار برای بار اول بود توی اتاق با هامون تنهام.
روی صندلی می شینه و کمی به جلو خم میشه،روبه روش می شینم.وقتی که سکوتش رو می بینم خودم می پرسم:
_کجا بودی این چند روز؟
سرش رو بلند می کنه،زمزمه وار سوالم رو با سوال جواب میده:
_مگه مهمه؟
_اگه نبود تا این جا نمیومدم.
لبش انحنا پیدا می کنه،حتی پوزخنداش هم به غلظت گذشته نیست تلخه،درست مثل کلامش:
_فکر کردم خوشحالی که با دروغات داغونم کردی.
لبخند تلخی می زنم:
_پس هنوز فکر می کنی دروغ می گم؟
چقدر سکوت می کنه!چقدر کم حرف شده که جواب هر سوال رو با یه نگاه خیره میده.
نفسم از سینه آزاده شده و بلند میشم،گوشی پزشکی جا خوش کرده روی میزش رو بر می دارم.
صندلیم رو به سمتش می کشم و کنارش می شینم.تمام مدت با خیرگی نگاهم می کنم.گوشی رو دور گردنش می ندازم.همون طور متمایل به جلو می شینم و آروم نجوا می کنم:
_من و معاینه کن،مگه دکتر نیستی؟پس ببین چه مرگمه.
باز هم سکوت،کاش بفهمی براش شنیدن صدای مردونه ت دارم دیوونه می شم هامون،کاش بفهمی!
بی حرف خودش رو به سمتم می کشه،بی تاب می شم از این همه نزدیکی،بی قرار میشم وقتی دستش به سمت قلبم میاد تا معاینه م کنه.
همین کافیه تا ضربانم اوج بگیره و قلبم طوری بکوبه انگار آخرین نبض های باقی موندشه.هامون می شنوه؟می تونه تشخیص بده این قلب با دیدن خودش به این حال میوفته؟
گوشی رو از گوشش در میاره،اما دستش همچنان روی قلبمه.خیره به چشمام بالاخره به حرف میاد :
_تند می زنه.
سکوت می کنم تا ادامه بده،انتظارم رو بی جواب نمی ذاره:
_قلب آدما هیچ وقت دروغ نمی گن.
_الان قلب من چی میگه بهت ؟
نگاهش معنا می گیره،کلامش خوش آهنگ تر از هر زمان می شه وقتی می گه:
_می گه عاشقی!
سری به نشونه ی تایید تکون می دم،موقعیت اون لحظه مون رو دوست دارم،من،هامون…این فاصله ی کم و دستی که روی قلبم ثابت شده.
_خوب… چی تجویز می کنی آقای دکتر؟

جواب نمیده،جوابی نداره که بگه،اما من حرف برای گفتن زیاد دارم…
دستم رو روی دستش می ذارم،هیچ اثری از گرما نیست،حالا این دست منه که دست یخ زده ی اون و گرم می کنه.
دستش رو کمی روی قلبم حرکت میدم و می پرسم:
_یه تیکه از قلبم شکسته،نیست،جدا شده،می تونی اینم تشخیص بدی؟
نم اشک توی چشمم می شینه و من نگاهم رو ازش نمی دزدم و ادامه می دم:
_یکی قلبم و لگد مال کرده،هر تیکه ش رو شکسته.مگه نمی گی قلب آدما دروغ نمی گن؟من قلبم و دادم دستت هامون پس حقیقت و بفهم!
با حرفام عذابش می دم که حس می کنم فکش قفل می شه،همچنان خیره به منه اما چهره ش به کبودی می زنه و من دیوونه ی رگ برجسته ی گردنش می شم.
اولین اشک سر می خوره و این بار کلامم بغض داره اما باز هم دست نمی کشم:
_قلب من شکسته هامون،الان نمی دونم چرا همون شکسته ها نبض پیدا کردن.تا یک ماه پیش حس می کردم متوقف شده.اینم توی تخصصت هست ؟
منتظر نگاهش می کنم،خش دار زمزمه می کنه:
_بس کن.
می خواد دستش رو برداره که محکم تر می چسبم و این بار صدام کمی بالا رفته:
_مگه دکتر نیستی خوب بفهم چه مرگمه،یه کاری کن!یه حرفی بزن یه تجویزی بکن اما از این جهنم نجاتم بده!
_من خودم و نمی تونم نجات بدم آرامش!
سرم رو پایین می ندازم،زندگی در عین قشنگ بودن چقدر دردناک شده بود.آدم ها رو با تموم قدرت شون زمین می زد،طوری زمین می زد که توان بلند شدن رو نداشته باشن.
دستش زیر چونه م می شینه و سرم رو بالا می گیره،نگاهش روی اشک هام ثابت می مونه و میگه:
_باید یه مدت دور باشم،درکم کن!
می نالم:
_تو هم من و درک کن،برگرد خونه،لطفا!از من متنفری باشه… اما به خاطر مادرت برگرد،به خدا حالش خیلی داغونه.
نگاهش رو ازم می گیره و با کلافگی نفس می کشه.نفس های سنگینش هم آرومش نمی کنن چه بسا حالش خراب تر می شه و حال خرابش توی لحنش هم تاثیر می ذاره:
_نمی تونم تو چشات نگاه کنم و به این فکر کنم که یه روزی تو با هاکان…
ساکت می شه،تنش داغ می شه با این فکر های ضد و نقیض دستش رو از دیر دستم می کشه و بلند می‌شه.
پشت گردنش رو ماساژ میده و طول و عرض اتاق رو طی می کنه.با همون آشفتگی به سمتم بر می گرده و این بار با خشم می گه:
_حرفات چه راست باشه و چه دروغ تو الان حامله ای…
اشاره ای به شکمم می کنه و کوبنده تر ادامه می ده:
_اون بچه الان بزرگ ترین حقیقته،خوب… شوهرت کیه؟
سکوت می کنم و به شعله ور شدن خشمش نگاه می کنم،سوالش رو با عصبانیت و صدای بلند تری می پرسه:
_چرا لال شدی؟می گم شوهر تو کیه؟
آهسته زمزمه می کنم:
_تو…
پوزخند صدا داری می زنه:
_آره من،منِ بی غیرت،منِ بی ناموس شوهرتم اما تاحالا بهت دست زدم؟ نوازشت کردم؟لمست کردم؟
اشکی از چشمم سر می خوره و اون عصبانی به سمتم میاد:
_ساکت نشو آرامش جواب من و بده!
باز هم به سختی زمزمه می کنم:
_نه.
_پس بفهم الان از چی دارم می سوزم.از ناموس به باد رفته مه که دارم می سوزم،از زن حامله مه که دارم می سوزم.از این که دستم به هیچ جا بند نیست و نمی تونم بکشمت دارم می سوزم چون شک دارم بابای اون بچه برادر خودمه یا یه غریبه.
سرم و بین دستام می گیرم و این بار من می نالم:
_بس کن هامون.
ساکت میشه اما صدای نفس های کشدارش یعنی هنوز خشمش پابرجاست.
دوباره روبه روم می شینه،مچ دست هام و می گیره،مجبور می شم صورتم رو از حصار دستام بیرون بکشم و به چشماش خیره بشم.
با نگاهش به عمق وجودم نفوذ می کنه و می پرسه:
_اون بچه مال هاکانه؟؟
سر تکون می دم،چشماش رو چند لحظه می بنده تا بتونه خودش رو کنترل کنه.دستش و می گیرم که چشم باز می کنه،چشمام رو قفل به چشمای منتظرش می کنم و می گم:
_فهمیدی دارم راست میگم برای همین حالت بده،این بچه مال هاکانه،اما حاصل خریت من و یه عشق بازی دو نفره نیست. باور کن من هیچ کدوم اینا رو نخواستم… یادته اون شب که اومدیم خونتون چقدر حالم بد بود؟اگه من با میل خودم همچین غلطی می کردم چرا باید خودم و تو خونه حبس کنم؟
وقتی سکوتش رو می بینم ادامه میدم:
_من همون شب می خواستم بهت بگم .
_چرا نگفتی؟
درمونده لب می زنم:
_نتونستم .
_باید می جنگیدی آرامش چرا کنار کشیدی؟
_جنگیدن بلد نبودم ،کسی و نداشتم که یادم بده .
دستم رو بی اراده فشار میده:
_به هر شکلی شده باید ثابت می کردی .
پوزخندی می زنم:
_مادر خودم هنوز باور نکرده،به کی ثابت می کردم؟
_اگه واقعا هاکان همچین غلطی کرده بود،این یعنی تو گناهی نداشتی .
_اما بقیه این و نمی دونستن،می دونستن؟ خودِ تو اگه الان تیکه های بهم ریخته ی پازل و به هم بچینی می فهمی همون تصویری در میاد که من نشونت دادم اما نمی خوای قبول کنی چون اون برادرته. من نتونستم مبارزه کنم و به تک تک آدمای شهر ثابت کنم بی گناهم.همین الان وقتی این نگاه تو می بینم کم میارم،از این که دستم بسته ست کم میارم.من چطور می خواستم رو به آدما سینه سپر کنم و بجنگم؟

_چرا یه جوری حرف می زنی که باور کنم حق با توئه؟
_چون حق با منه،کافیه فقط به حرفام گوش کنی.
جوابی نمیده،کلافه از سکوتش می خوام حرفی بزنم که چند تقه به در می خوره و در باز میشه. سرم رو بر می گردونم و با دیدن محمد دستم رو از دست هامون بیرون می کشم،نیم نگاهی به من می ندازه و خطاب به هامون می گه:
_اتاق عمل آماده ست داداش،آزاده بهانه ی تو رو می گیره.
هامون نگاهی به ساعت مچی چرمش می ندازه و جواب می ده:
_هنوز وقت هست که.
_دختره بی قراری می کنه،زودتر شروع کنیم بهتره.
هامون سر تکون می ده و در نهایت از جاش بلند می شه،رو به من می گه:
_برات تاکسی می گیرم.
دستی به صورتم می کشم تا نم اشک هام پاک بشه و جواب می دم:
_با دوستم اومدم .
نگاهش توبیخ گرانه می شه ،خوبه که محمد با حرف زدنش من و از زل زدن به اون چشم ها نجات می ده:
_راستی دوستتون پایین توی حیاط منتظرن.
سری تکون می دم و می خوام به سمت در برم که صدای هامون متوقفم می کنه:
_صبر کن،با هم می ریم.
لبخند محوی روی لبم جا خوش می کنه،از لحن و نگاهش پی بردم برای آسودگی خیال خودش می خواد باهام بیاد و من چقدر از دیدن حمایتش کامم شیرین شد.
شیرینی زمانی تکمیل می شه که هم قدم هامون سوار آسانسور می شم و به طبقه ی پایین می رم.
خدا می دونه من اون لحظه پاهام روی زمین نه،بلکه روی ابرها راه می رفت.دلم می خواست با افتخار رو به تمام اون هایی که به هامون سلام می کردن بگم که این مرد مالِ منه.هر چند پچ پچ پرستار های بخش رو شنیدم و از نگاه های سنگین شون روی خودم و هامون به خودم بالیدم.داشتن این مرد حس غروری به آدم می داد که فقط من تجربه ش کردم چون مطمئنم هامون تا الان هم قدم کسی نشده.

توی حیاط که می رسیم چشمم به مارال میوفته،با دیدن من از روی صندلی بلند می شه و با دیدن هامون اخم هاش در هم میره.
لبخند محوی از جبهه گیریش روی لبم می شینه که هامون زیر گوشم زمزمه می کنه:
_اینه دوستت؟
سر تکون می دم،با هم به سمت مارال می ریم.به محض رسیدن بهش با غیض به من می گه:
_بریم.
سرفه ی مصلحتی می کنم و می گم:
_می خواستم با هم آشناتون کنم مارال .
مارال دست به کمر می زنه حق به جانب جوابم رو میده:
_لازم به آشناییت نیست،ایشون معرف حضور بنده هستن منم وقتم باارزش تره تا بخوام هم کلام همچین آدمایی بشم..
لب می گزم و به هامون نگاه می کنم،با خونسردی و ظاهری خشک به مارال خیره شده.یادِ حرف یک سال قبلش میوفتم وقتی حرف بارش می کردم و اون گفت که کل کل های یه بچه اصلا براش مهم نیست و الان دقیقا همون نگاه رو حواله ی مارال کرده بود.
با همون ظاهر خونسردش خیره به مارال اما خطاب به من می گه:
_با تاکسی می ری.
مارال با دهنی باز مونده به هامون خیره می شه. لبخندی اجباری به لبم میارم و برای جمع کردن اوضاع لحنم رو نرم تر می کنم:
_چرا؟
قبل از اون مارال با عصبانیت جواب میده:
_کی باشی که برای دوست من تایین تکلیف کنی؟
جواب قاطع هامون مارال رو ساکت می کنه:
_شوهرشم.نسبتی از این بالاتر سراغ داری؟
جا خوردن مارال زیاد طول نمی کشه چون خیلی زود به خودش میاد و جواب میده:
_خوب باشی،اسیر که نگرفتی بخوای براش تصمیم بگیری.
هامون نفسی آزاد می کنه و به من می گه:
_بجمب آرامش،وقت ندارم.
باز هم مارال برای جواب دادن پیش قدم می شه:
_کسی هم جلوی جنابعالی رو نگرفته،فعلا که تو وقت ما رو گرفتی.
از این جواب دادن های مارال هم خنده م می گیره و هم از نفهمی ش کلافه می شم،اگه مثل آدم می بود مطمئنم هامون روی دنده ی لج نمیوفتاد.
این بار بی اعتنا به مارال بازوی من و می گیره و به سمت خروجی می ره.با اعتراض می گم:
_هامون مارال این همه راه به خاطر من اومده حالا من با تاکسی برگردم؟
جواب نمی ده،سرم رو می چرخونم و می بینم مارال بهت زده به ما نگاه می کنه،حق داشت بیچاره به رفتار های هامون عادت نداشت.
هامونی که بی اعتنا به حرف های من رو به یکی از نگهبان های اون می گه:
_آقا ظفر .
مرد نسبتا چاقی با لباس فرم از روی صندلیش بلند می شه و با دو به سمت ما میاد و میگه:
_جونم آقای دکتر ؟
هامون بالاخره رضایت میده بازوی من و ول کنه و رو به مرد میگه:
_برای خانوم تاکسی می گیری،خودتم باهاش میری.وقتی مطمئن شدی رفت داخل می تونی برگردی!
حیرت می کنم اما دروغ چرا؟خوشحال می شم.با این که از بابت مارال ناراحتم اما هر کار کوچیکی از جانب هامون خوشحالم می کنه.
آقا ظفر بعد از گفتن چشم قربان به سمت اتاق کوچیک نگهبانی میره،رو به هامون میگم:
_الکی شلوغش کردی،مارال رانندگیش خوبه.
جوابم رو قاطع میده:
_جون تو دست یه بچه نمی سپارم،به اندازه ی کافی برام دردسر ساختی حوصله ی یه داستان دیگه رو ندارم.
صدای قدم های عصبانی مارال می شنوم،بی توجه به من با حرص از کنارم رد میشه که صداش می زنم:
_مارال صبر کن!
صداش رو بلند می کنه:
_صبر کنم تا این آقای دکترتون بیشتر بهم توهین کنه؟معلوم نیست کدوم نادونی به این مدرک داده،بیشتر بهش می خوره چاقو کش چاله میدون باشه تا دکتـــر.
دکتر رو طعنه آمیز و کشیده تلفظ می کنه،با تشر اسمش رو صدا می زنم که دستش رو به علامت برو بابا تکون میده و ازمون دور میشه،چپ چپ به هامون نگاه می کنم:
_دوستم و ناراحت کردی.
فقط نگاهم می کنه،کمی این پا و اون پا می کنم و میگم:
_امشب میای خونه؟
سرش رو تکون میده،لبخندی روی لبم میاد که در ادامه ی تاییدش میگه:
_توی اون خونه نفسم می گیره،حاضرشو می ریم بیرون حرف بزنیم.
چشمام برق می زنه و از خدا خواسته میگم:
_باشه.
همون لحظه آقا ظفر با فاصله صداش و بلند می کنه:
_تاکسی رسید آقای دکتر.
هامون سری تکون میده و خطاب به من میگه:
_برو.
لبخندی می زنم و تشکری زمزمه می کنم که جوابش میشه نگاه سنگین و سکوت سنگین تر.
دنبال آقا ظفر به سمت تاکسی زرد رنگ می رم و صندلی عقب جا خوش می کنم،سرم رو می چرخونم.دستش رو توی جیب شلوارش فرو برده و همون جا ایستاده.لبخند محوی می زنم و دستی براش تکون میدم،بدون عکس العمل نگاهم می کنه تا این که ماشین راه میوفته و من تا آخرین لحظه چشم به هامون می دوزم.

کلافه از پرحرفیش می گم:
_حالا یه مانتو ازت خواستما،چقدر خسیس شدی مارال!
قاطع جواب میده:
_نمیدم.
_واقعا که،اون هر چی گفت تو هم جوابشو دادی دیگه الان واسه چی ترش کردی؟
عصبی میشه از دفاع کردنم و با لحن تندی میگه:
_دیگه می خواستی چی کار کنه؟جواب نداد اما رسما خوردم کرد،منو بگو واسه خاطر جنابعالی اون همه راه و اومدم آخر هم مجبورت کرد تنها برگردی.ببخشیدا ولی خیلی آدم پست و بی شعوریه.
خندم می گیره،توی این اوضاع دشمنی این دو تا رو کم داشتم.برای بار آخر شانسم رو امتحان می کنم و می پرسم:
_حالا نمیدی؟
باز هم همون جواب تکراری:
_نمیدم آرامش نمیدم،تو اگه آدمی امشب که اومد به جبران ظهر باهاش نرو ضایع بشه نه که به خاطر مانتو دست به دامن من بشی.
چشمم رو به آینه می ندازم و موهام رو با دست مرتب می کنم در همون حال جواب میدم:
_از مانتو های من خوشش نمیاد،می دونم حرص می خوره.
_خوب بخوره،تو از کی تابع سلیقه ی این و اون شدی؟
کلافه از سوال پیچ کردن هاش میگم:
_تو هیچی حالیت نیست،قطع می کنم.
_اتفاقا حالیمه که دارم اینارو می گم،تو داری اشتباه می کنی،داری سعی می کنی به خاطر هامون عوض بشی،مانتوی بلند چه صیغه ایه؟ تو تا حالا تو عمرت مانتوی پایین زانو پوشیدی؟به خاطر اون خودتو عوض می کنی،به خاطر آدمی که حاضر نیست به حرفات گوش کنه و فقط طرف برادر م###گر خودشو می گیره.من جات بودم بد حالش و می گرفتم آرامش تازه تو توی حال گیری استاد بودی حالا این طوری سر خم کردی.
حرفاش راست بود،اما برای آدمی قابل درک بود که بیرون گود ایستاده.نه منی که وسط بازی بودم.این بار من سعی می کنم قانعش کنم:
_یه لحظه چشماتو ببند مارال،فکر کن یه نفر و کشتی.
سکوت می کنه،ادامه میدم:
_تصورش وحشتناکه اما من واقعا کشتم،من نه قاتل بودم نه عاشق جنایت اما یه نفر و کشتم.جوونی هاکان به درک اما هامون چه گناهی کرده بود که داغ به دلش بیوفته؟تو خونسردیش رو دیدی،اگه مثل من حال خرابش رو می دیدی،اگه گریه کردنش رو سر نماز خوندن می دیدی،اگه وقتایی که با عکس هاکان حرف می زنه می دیدیش و به این فکر می کردی مسبب تمام اینا تویی اون وقت می فهمیدی من چرا به فکر تلافی رفتار هامون نیستم .
سکوتی طولانی از پشت خط میاد،آهی می کشه و مغموم می گه:
_راست می گی،اما تو هم گناهی نداشتی..
اتفاقا گناهکار اصلی این ماجرا من بودم،اما سعی داشتم همه رو فراموش کنم،امشب به اندازه ی کافی شب سختی بود،این که بخوام همه ی اتفاقات رو برای هامون تعریف کنم از مرگ هم دردآور تر بود برای همین حداقل الان وقت فکر کردن به این چیزها نبود.
نگاهی به ساعت می ندازم و می گم:
_باید قطع کنم مارال.
صداش با تاخیر میاد:
_باشه،مواظب خودت باش،امیدوارم هامون حرفاتو باور کنه و همه چیز خوب بشه .
تشکری زمزمه می کنم و تلفن رو قطع می کنم.
روبه روی آینه می ایستم،موهام بلندتر شده بود و تا گردنم می رسید و من لحظه شماری می کردم تا دوباره کوتاهشون کنم.هیچ وقت از موی بلند خوشم نمیومد.
توی کمدم کنکاش می کنم و وقتی چیزی پیدا نمی کنم با اجبار مانتوی مشکیم رو از کمد بیرون می کشم،قدش کوتاه بود و تنها جلوه ای که داشت کمربند طلاییش بود.
می پوشمش و دوباره به ساعت چشم می دوزم. نگفت ساعت چند میاد،اما تا الان باید پیداش می شد،از پنجره به بیرون نگاه می کنم،صدای اذان میومد و خونه رنگ و بوی دلگیری گرفته بود.فقط کاش زودتر میومد.
روی تخت می شینم و خیره به ساعت منتظر می مونم،ده دقیقه،بیست دقیقه،نیم ساعت،انقدر به حرکت عقربه های ساعت خیره می شم و به صدای تیک تاک شون گوش می کنم که پلک هام سنگین میشن و نمی فهمم توی کدوم دقیقه و بین کدوم ثانیه ها خوابم می بره .

صدای باز شدن در که میاد،از جا می پرم و به ساعت نگاه می کنم.ساعت نه و نیم شب بود و من یک ساعت و نیم بود خوابیده بودم.با نگرانی از دیرکردن هامون می خوام از تخت پایین بیام که در اتاقم باز می شه و من با نوری که از روشنایی پذیرایی به داخل اومده قامت هامون رو می بینم.
با صدای خش دار میگم:
_اومدی؟
با مکث جواب می ده:
_آره.
اشاره ای به ساعت می کنم:
_دیر کردی.مگه نگفتی…
وسط حرفم می پره:
_بذارش واسه یه شب دیگه…
دلخور میشم و لحنم رنگ و بوی ناراحتی می گیره:
_چرا؟
تکیه ش رو از دیوار می گیرم و زمزمه می کنه:
_خسته م.
می خواد از اتاق بیرون بره که می پرسم:
_شام خوردی؟
فقط یک کلمه جواب میده:
_نمی خورم .
به اتاقش می ره و در رو می بنده،با حرص مانتویی که پوشیده بودم رو از تنم در میارم و روی تخت پرت می کنم،حق با مارال بود.این بشر ارزش خوبی رو نمی دونست،همون بهتر که جلوش وایستی.دو ساعته این جا نشستم،حالا که اومده میگه بذار برای یه شب دیگه. من که می دونم همه ی این کارا رو می کنی تا حقیقت و نشنوی. چون خودتم خوب می دونی حق با منه.بزدلِ ترسو!
خیلی عصبانی بودم،دلم آروم نمی گرفت.با حرص روی تخت می شینم و موهام و می کشم،انگار من مجبورش کردم که بریم،تو که می خواستی پشیمون بشی چرا به من میگی که حاضر باشم!
دوباره روی تخت دراز می کشم،دلم می خواست زودتر حرف هام و بهش ثابت کنم و از این درموندگی خلاص بشم اما فرار های هامون جفتمون رو سردرگم کرده بود،نمی خواست بشنوه،حاضر نبود با واقعیت رو به رو بشه و این وسط مایه ی عذاب جفتمون شده بود .
برای باور دوم خوابم نمی برد،میل به غذا خوردن هم نداشتم،دلم بدجوری گرفته بود،از جا بلند شدم،حتی اگه اون نخواد بشنوه،من می خوام حرف بزنم .
به سمت اتاقش میرم،چند تقه به در می زنم،جوابی نمیده.ناچارا دستگیره رو فشار میدم و وارد می‌شم.روی تخت دراز کشیده و دستش روی چشم هاشه!
به سمتش می رم و مردد صداش می زنم،جوابی نمیده.یعنی به همین زودی خوابیده؟ کنارش روی تخت می شینم و دوباره صداش می زنم:
_هامون؟
خش دار جواب میده:
_هوم؟
_لطفا نخواب،بذار حرف بزنیم.وقتی مجبورم کردی حرف بزنم باید کامل بشنوی،خواهش می کنم!
جوابی نمی ده،دستم روی دستش می ذارم تا از جلوی چشماش کنار بره اما با گرمای تنش ساکت می شم.تنش خارج از حد نرمال داغ بود.
لحنم رنگ و بوی نگرانی می گیره:
_هامون تو تب داری؟
جوابم رو میده اما کلماتش قدرت همیشه رو ندارن:
_نه،برو بیرون .

بی اعتنا به حرفش دستش رو پس می زنم و دستم رو روی پیشونیش می کشم،داغ بود.
نگران تر می شم:
_اما تب داری.
کلافه نفسش بلندی می کشه و با خستگی می شینه.اتاق تاریکه اما من خیلی خوب قرمزی چشم ها و آشفتگی صورتش رو می بینم.سعی می کنه لحنش رو نرم تر کنه اما بی حوصلگی توی همه ی کلماتش پیداست:
_تب ندارم ،حالم خوبه.فقط می خوام تنها باشم.
معترض میگم:
_اما پنج روز تنها بودی!
_کافیه؟
کلافه میگم:
_باشه قبول سخته،اما برای منم سخته.
سکوت می کنه،حال خراب و چشمای قرمزش باعث میشه از موضعم کوتاه بیام و بگم:
_باشه استراحت کن،اما لطفا بذار منم همین جا باشم،تبت بالاست نمی خوام اتفاقی برات بیوفته.
با مکث به چشمای نگرانم خیره میشه و در نهایت سر تکون میده.
دوباره دراز می کشه و چشم هاش رو می بنده،خم می شم و دستم رو زیر سرم می زنم و بهش خیره میشم،دستام عجیب میل نوازش کردن موها و صورتش رو داره.
میل لمس کردن پلک هایی که یک جفت چشم سیاه و براق که دل و دینم رو به باد داده بود رو پوشونده بودن.لمس ریش مردونه ای که هر روز بلند تر می شد و به چهره ش ابهت بیشتری می داد.
لمس ابروهای نسبتا پهن که هر بار با خط افتادن بینشون چهره ش رو خشن می کرد،خشن اما جذاب!
لمس لب هایی که هر بار باز به فریاد بلندی می شد و چهار ستون خونه رو می لرزوند.با وجود تمام گناهام،این که الان اینجام و نگاهش می کنم پاداش کدوم ثوابم بود؟
شاید هم مجازات بود،این که دل ببندم و در نهایت یک روز جدا بشم.معلوم نیست با اقرار کردن حقیقت چه اتفاقی میوفته،شاید همون لحظه ای باشه که هامون منتظرش بود،من به حرف بیام و در نهایت به جایی برم که لیاقتمه.پشت میله های زندان،حبس توی سلول کوچیک بچه م رو به دنیا بیارم.
از این تصور اشک به چشمم می دوه،من نمی خواستم بچه م رو توی زندان به دنیا بیارم،نمی خواستم برای بچه م توضیح بدم که قاتلم،نمی خواستم تصورش از من انقدر وحشتناک باشه.
با این ترس اشک از چشمم جاری میشه،همون لحظه پلک های بی رمق هامون باز می شن،نگاهی به صورتم می ندازه و دوباره پلک هاش رو می بنده،با تأمل صداش رو می شنوم:
_آبغوره گرفتن باز واسه چیه؟
نمی خوام برای کم کردن دردهای خودم درد روی دل هامون بذارم برای همین فقط می گم:
_هیچی.
جوابی نمیده چون نایی برای حرف زدن نداره،نمی دونم توی این پنج روز چی بهش گذشته که الان انقدر لاغر شده.غذاخورده؟ خوب خوابیده؟
دلِ بی طاقتم بهم جرئت میده دست دراز کنم و موهای خنکش رو لمس کنم،حتی یک بار هم از تافت و چسب مو استفاده نمی کرد اما موهاش همیشه خوش حالت بود،اون قدر که دیوونه می شدم تا دستم رو لابه لاشون فرو ببرم اما نمی خواستم بیدار بشه برای همین به همون نوازش های کوتاه اکتفا می کنم و دلم رو راضی نگه می دارم.دستم رو از زیر سرم بر میدارم و کامل دراز می کشم،لبخندی روی لبم می شینه.سرم باهاش روی یه بالش بود و صدای نفس هاشو می شنیدم،بعد از این همه سختی این آرامش برام مثل یه رویا بود،یه رویا که نمی خواستم هیچ وقت تموم بشه.
آهسته زیر لب زمزمه می کنم:
_توی این مدت کم چطور تونستی منو انقدر عاشق کنی؟
جوابم رو نمی شنوم،شاید بهتره بگم که اون سوالم رو نمی شنوه.
دستم رو روی پیشونیش می کشم،همچنان تب داشت چه بسا بیشتر از بار قبل.
نمی دونم اگه دستمال خیس کنم و روی پیشونیش بذارم بیدار میشه یا نه!نفس هاش منظم بود.برای همین تصمیم می گیرم بالای سرش بیدار بمونم تا اگه تبش بیشتر شد اون وقت کاری بکنم.
دوباره دستم رو زیر سرم می زنم و بدون این که از لمس موهاش خسته بشم بهش چشم می دوزم و به خودم اعتراف می کنم امشب،شیرین ترین شب زندگیمه،هر چند اگه نگرانی دست از سرم برداره.
****

نگاهی به ساعت می ندازم و خمیازه ای می کشم،نه و نیم صبح بود و من تمام شب رو بیدار بودم،خیره به هامون،گاهی فکرم پرواز می کرد و دور از اون اتاق و خونه می شد،گاهی هم تمام حواسم معطوف صورتش می شد و غافل می شدم از دنیای اطراف !تنها نتیجه گیری که از دیشب کردم این بود که امروز،بیشتر از دیروز دوستش دارم.
هامون هر روز صبح زود می رفت و امروز دلم نیومد بیدارش کنم،اما بیشتر از این هم نباید می خوابید.دستم رو به سمت بازوش می برم و اسمش رو صدا می زنم:
_هامون!
پلک هاش تکون می خورن،مشتاق بهش خیره می شم که غرق خواب چشماش رو باز می کنه.لبخندی می زنم و زمزمه می کنم:
_صبح بخیر.
گیج و گنگ نگاهم می کنه و انگار تازه یادش میاد که خش دار می پرسه:
_نخوابیدی؟
دلم ضعف میره برای صدای سر صبحش،عاشقانه ترین نگاهم امروز حواله ی چشماش میشه و لحنم نرم تر از هر زمان کلمات رو بیان می کنه:
_نخوابیدم.
روی چشمای قرمزم مکث می کنه و هیچی نمی گه،حتی با نگاهش هم باهام حرف نمی زنه.خنثی و دور از هر احساسی.
به جای اون من می گم:
_بهتری؟
فقط سری تکون میده و بلند میشه،می خوام منم بلند بشم که صداش اجازه نمیده:
_بخواب
_اول برای تو صبحانه آماده…
وسط حرفم می پره:
_خوشم نمیاد یه حرفو دوبار تکرار کنم.
ناچارا دراز می کشم،از اتاق بیرون میره،بالش هامون رو بر می دارم و همون طوری که در آغوشش گرفتم با تمام وجودم مشامم رو از عطرش پر می کنم،عطری که هوش رو از سرم می پروند.فارغ از اتفاقات سعی می کنم بخوابم ده دقیقه ای می گذره،چشمام کم کم در حال گرم شدنه که هامون در رو باز می کنه،با دیدن سینی دستش پلک هام رو باز نگه می دارم،به سمتم میاد و سینی رو روی میز کنار تخت می ذاره و بدون این که به چشمام نگاه کنه می گه:
_دیشب شام نخوردی،صبحانه تو بخور بعد بخواب.
لبخندی روی لبم میاد،حمایت زیر پوستیش بد به مذاقم خوش اومد.می پرسم:
_تو نمی خوری؟
و اون جواب میده:
_نه.
اصرار می کنم:
_بابا تو هم که چیزی نخوردی خوب بیا بشین با هم بخوریم.نترس نمی خورمت.
چپ چپ نگاهم می کنه و تشر گونه میگه:
_از این مدل حرف زدن خوشم نمیاد،چند بار بگم؟
_منم از اخم و تَخم کردنات خوشم نمیاد این به اون در.
_نکنه توقع داری برات بشکن بزنم؟
با بدجنسی می خندم:
_اگه بزنی که خوب میشه.
باز هم همون نگاه تندش رو حواله م می کنه،دوباره دراز می کشم و با دلخوری ساختگی میگم :
_اصلا نمی خورم.
با تاسف نگاهم می کنه و میگه:
_تو مطمئنی صلاحیت مادر شدن داری؟اصلا یه نگاه تو آینه به خودت کردی؟با این کارات به اون بچه آسیب می رسونی!
مثل خودش جدی میشم:
_اون بچه برات مهمه؟
_نه… نه تو مهمی نه اون بچه من اگه حرفی می زنم واسه خاطر اینه که یه بچه گناهی نداره که بخوای با لجبازی های خودت زندگی اونو به خطر بندازی.
لبم به پوزخندی کج میشه:
_بی گناه؟خودت بهش گفتی حروم زاده.
کلافه رو بر می گردونه و پشت گردنش رو ماساژ میده،می شینم،لبی تر می کنم و با صدای ضعیفی میگم:
_من نمیخوام روی بچم همچین مُهری بخوره هامون،نمیخوام کسی بهش به چشم یه…
سکوت می کنم،زبونم نمی چرخه ادامه بدم و خواسته م رو بیان کنم اما تمام این چند شب خیلی فکر کردم،حداقل به خاطر بچم مجبور بودم حرفی رو بزنم که حق نداشتم:
_بذار همه فکر کنن پدر این بچه تویی!
گردنش با شدت به سمتم می چرخه و با فکی قفل شده نگاهم می کنه. سرم رو پایین می ندازم و میگم:
_می دونم خواسته ی زیادیه،می دونم بی چشم و روییه که اینو ازت می خوام اما چاره ای ندارم،به خاطر بچه م…
وسط حرفم میپره:
_میگی مهر بی غیرتی رو به پیشونیم بزنم و رذالت تو رو تکمیل کنم آره؟توله ی یکی دیگه رو به اسم خودم بزنم که چی؟خودم و بابای بچه ای معرفی کنم که زنم از یکی دیگه اونو توی شکمش کاشته؟

درمونده میگم:
_چند بار بگم من نخواستم ؟هاکان به من…
باز هم حرفم رو قطع می کنه،این بار با فریاد بلندش رسما خفه میشم:
_گور بابای هاکان،توف به شرفِ اون نامرد بی همه چیز که اگه زنده بود خودم می کشتمش.
نفسم بند میاد:
_پس باور کردی؟
با همون صدای بلندش جواب میده:
_آره… لعنت به تو که انقدر حرفات بوی واقعیت میده،لعنت به اون چشمات که داره داد میزنه بی گناهی…
میون گریه لبخند محوی روی لبم می شینه،اما موندگار نیست،از بین میره وقتی هامون با خشم به سمتم میاد.انگشتش رو تهدید وار جلوی روم تکون میده و با قدرت کلامش رسما زبونم رو بند میاره:
_اون همچین گهی خورده تو باید بزنی بکشیش؟منم بزنم تو رو بکشم؟انگیزشم دارم. بکشـــم؟
کلمه ی آخر رو توی صورتم فریاد می زنه،از خود بی خود عقب میرم و با گریه مثل خودش داد می زنم:
_من نخواستم اون بمیره.
چشمای اشکیم و به چشماش می دوزم و باز هم داد می زنم:
_من اگه می خواستم بکشمش همون شبی که باهام اون کارو کرد می کشتم،اما لال شدم و ریختم توی خودم.اما ولم نکرد هامون…اون شب مهمونی دوباره اومد،دوباره با حرفای بی شرمانه ش خاطرات اون شبِ لعنتی رو به یادم آورد.دوباره دستش به سمتم دراز شد،به من… به من گفت باهاش بخوابم تا پولمو بده.من کی بودم هامون؟یه ### که بخوام برای هم خوابی پول بگیرم؟هامون من…
دیگه نفسم بالا نمیاد،دیگه راه تنفسیم قطع شده.دیگه چشمم حال داغون هامون رو نمی بینه. سرم رو بین دستام می گیرم و با تمام وجود اشک می ریزم.
کنارم می شینه و بازوم رو می گیره،بدون این که به صورتش نگاه کنم سرم رو روی سینه ش می ذارم.سینه ای که از حجم نفس های سنگین با قدرت بیشتری بالا و پایین میره.اون لحظه توقع نداشتم دلداریم بده،همین که بذاره حس امنیت رو توی آغوشش تجربه کنم برام بسه.
پسَم نمیزنه،فقط با صدای خش دار به سختی کنار گوشم زمزمه می کنه:
_گریه نکن!
به اشک هام تلنگر میزنه که با قدرت بیشتری ببارن.وسط گریه رسما ناله می کنم:
_من نخواستم قاتل بشم هامون.نخواستم الان مامانم به جای من توی زندان باشه،نخواستم جوونیم،روحم،غرورم،آینده م،شیطنتام همه به دست یکی مثل هاکان پر پر بشه.من هر چی که بودم،هر کی که بودم یه هـ…
وسط حرفم میاد
_هیشش!ادامه نده.
غم صداش و که می شنوم گریه کردن از یادم میره،سرم رو بلند می کنم و وقتی چشم های قرمزش رو می بینم،بهت زده میشم و وقتی چشمم به اشکی که روی گونه ش نمود پیدا می کنه میوفته از خودم بیزار میشم که چرا غافل از حال خرابش به درد خودم رسیدم.
می خوام حرفی بزنم که اشکش رو با خشونت پس می زنه و با حرفش راه نفسم رو بند میاره:
_حال خرابتو جبران می کنم،اشتباه کردی،با داغی که به دلم گذاشتی بزرگترین خریت زندگی تو کردی.خریتی که نمی تونم ببخشم اما جبران می کنم،جبران نامردی و لاشخوریه هاکان رو من می کنم آرامش.نمی ذارم کسی روی اون بچه اسم بذاره.تو زن منی،اونم بچه ی منه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.