خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۵

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بی هدف توی پارک قدم می زنم،نگاهم به بچه هاست،به مادرهاست،به جوون ها و پیرمردهاست اما فکرم به سمت دو روز دیگه پرواز کرده و از الان دلم عذادار شده،عذادار مهر طلاقی که بعد از سی روز قرار بود توی شناسنامم بخوره.ازدواجی که کلا سی روز طول کشید،شکنجه ای که قرار بود بیشتر باشه اما از عهده ی مردِ من خارج بود.
برای اولین بار بود کسی تو دنیا دلش می خواست بیشتر شکنجه بشه تا فقط شکنجه گرش رو ببینه؟
اما هامون،توی همین سی روز موفق بود به اندازه ی سی سال زجرم بده،دردی بزرگ تر از عاشق کردن و رها کردن بود؟
آخ،آخ کاش این دل بیچاره م انقدر زود نمی باخت،اون وقت می تونستم زندگیم رو از نو بسازم.با بچه م،بدون ترسِ فهمیدن هامون!
اما الان،آینده برام مهم نیست. فقط هامون باشه،فقط کنارم باشه…هامونی که این روزها حتی خودش رو هم ازم دریغ کرده،صبح زود میره و شب ها انقدر دیر میاد تا مطمئن بشه من خوابیدم.اما خبر نداره از زیر پتو چشم به در دوختم تا فقط سایه ش رو توی تاریکی ببینم.خبر نداره بیدار می مونم تا وقتی برای نماز صبح بیدار میشه ببینمش.
اون میره و غافله از دلِ پیر شده ی من که هر روز خودش رو با بیرون رفتن مخفیانه و قدم زدن توی پارک آروم می کنه.
حتی توی تلگرام هم نمیومد،حتی پیام هایی که بهش دادم رو نمی خوند،چراغش روشن بود اما نه برای من.دیشب هم یکی از بدترین شب ها بود وقتی پای تلفن داشت به محمد می گفت دو روز دیگه قرارِ طلاق گذاشته.
نگاهی به ساعت گوشیم می ندازم،یک ساعت بود مثل آواره ها توی این پارک پرسه می زدم،با وجود طلاق هنوز هم می ترسیدم هامون هر لحظه سر برسه و توبیخم کنه.
به سمت خیابون می رم،می خوام موبایلم رو توی جیبم بذارم که صدای زنگ گوشیم بلند می شه.نگاهم رو به صفحه می دوزم و با دیدن اسم هامون تمام وجودم یخ می بنده. بی حواس قدم بر می دارم و چشم به اسمش می دوزم،یعنی چی کار داشت بعد از این همه مدت مخفی شدن ؟
باز قدم بر می دارم،تمامم پر شده از استرس،از نبضی که با اسم هامون تپنده می شد.
تماس رو وصل می کنم و غافل می شم از بوق ممتدی که بهم هشدار می ده و وقتی سر بر می گردونم که ماشینی به سرعت به سمتم میاد.با ترس همون جا قفل به زمین می شم،ماشین با صدای بدی ترمز می کنه اما نمی تونه مانع اصابت به من بشه و شاید من وقتی از شوک در میام که نقش بر زمین شدم و نفسم از درد بند اومده.
راننده با نگرانی پیاده می شه و به سمتم میاد:
_خانم شما حالتون خوبه؟
حتی قدرت جواب دادن هم ندارم،خدایا بچه م.
همه دورمون جمع شدن،کاش این همهمه هاشون خفه بشه.
دستم رو روی شکمم می ذارم و با وجود دردی که دارم می خوام بلند بشم که مرد جوون مانع میشه:
_از جاتون بلند نشید الان زنگ می زنم آمبولانس.
چشم هام و به زور باز نگه داشتم،نباید بی هوش می شدم،به خاطر هامون! نباید حالا که قرار بود جدا بشیم بفهمه .
با صدای ضعیفی رو به مرد که حالا ایستاده و داره آدرس می ده زمزمه می کنم:
_نگو.
حتی صدام به گوشش هم نمی رسه،زنی کنارم زانو می زنه و همون طوری که به خراش های دستم نگاه می کنه،می پرسه:
_خوبی؟سرت که به جایی نخورد؟
ملتمس نگاهش می کنم و با اشک میگم:
_بچه …بچه م…
انگار به گوش هاش شک می کنه که متعجب می پرسه:
_بچه ت؟
نگاهی به اطراف می ندازه،کاش بفهمه.
دوباره به من چشم می دوزه:
_مگه بچه داری؟
دستم رو روی شکمم می ذارم،این بار با هق هق می گم:
_بچه م آسیب نبینه.
تازه متوجه ی منظورم میشه،با بهت می پرسه:
_حامله ای؟
چشم هام روی هم می ذارم.سر بر می گردونه و رو به چند نفر پشت سرش می گه:
_این دختر حامله ست.
صدای متعجب شون رو می شنوم.دستم رو به زمین می گیرم،که دختر مانع میشه:
_نه نه،تکون نخور.ببینم موبایلت کجاست ؟
بی توجه به قیافه ی ترسیده م روی زمین رو می گرده،کاش محبت نکنه،کاش نخواد کمک کنه.کاش داد بزنم لعنتی شوهر من اگه بفهمه حامله م منو می کشه چون تاحالا بهم دست هم نزده.
اما نمی فهمه،چشمش به موبایلم میوفته و میگه:
_انگار تماس یه نفر وصله.
گوشی رو کنار گوشش می ذاره و مردد میگه:
_الو؟
می دونم صدای هامون رو می شنوه که تردیدش از بین میره و میگه:

_من آرامش نیستم،اما نگران نباشید،همین جان!
خدایا بهم قدرت بده بلند بشم و این موبایل کوفتی و از دستش بگیرم.
_نمی تونن صحبت کنن،اما چشماشون بازه معلومه آسیب جدی ندیدن.
توضیح نده لعنتی،توضیح نده. اون مرد پشت خط فکر می کنه من الان توی خونه م.نه این که توی خیابون پرسه بزنم.
_آقا چرا داد می زنید؟من از کجا بدونم؟یه ماشین زده به خانمتون منم خواستم بهتون خبر بدم دیدم تماس وصله .
لب می گزم،لعنت به این اشک های مزاحم و این دردی که نمی ذاشت بلند بشم.
_گفتم که حالشون خوبه اما نمی تونن صحبت کنن زنگ زدیم به آمبولانس،دیگه کم کم باید برسه.

جمعیت دورمون هر لحظه بیشتر میشن،خدایا این آدم ها کار ندارن که به جسم نیمه جون من زل زدن؟منی که نمی دونم از درد هام بنالم،از نگرانی بچه م جیغ بزنم یا از ترس هامون وحشت کنم. حرف بعدی دختر رو که می شنوم دلم می خواد همون جا بمیرم:
_سرشون ضربه نخورده،البته من درست نمی دونم فقط دیدم دست شون خراش برداشته،اما نگران نباشید فکر نمی کنم برای بچتون اتفاقی افتاده باشه.

چشم هام و با درد می بندم،دیگه نمی خوام ببینم،بشنوم.دیگه تموم شد تا همین جا بود.ای کاش چشم هام باز نشه،ای کاش محکم تر زده بود تا با یه سوت ممتد همین جا تموم می شد این زندگی کوفتی.
چشمام و می بندم و دیگه نمی بینم،نمی شنوم.برای یک بار هم شده حق دارم دکمه ی خاموشی رو بزنم و منتظر بمونم تا دنیا برای یک ساعت هم شده بایسته. تا همین جا باشه،ای کاش همه چی تا همین جا باشه .

_خداروشکر به بچه آسیب جدی نرسیده اما خانمتون فعلا باید استراحت کنند،البته آقای دکتر من نباید اینا رو بهتون بگم اما خانمتون بیش از حد ضعیف هستن،این هم برای خودشون هم برای بچه خطرناکه،بهتره که یه مدت روحیه ی بهتری داشته باشن و از استرس دوری کنن.الان هم مشکل جدی ندارن،اگه پزشک عمومی تایید کرد می تونن مرخص بشن.
صدای سرد و خشک هامون رو می شنوم:
_باشه،ممنون.
تق تق پاشنه هایی که دور و دور تر میشن و در نهایت صدای بسته شدن در یعنی من موندم و هامون،توی این چهار دیواری.هامونی که ندیده می تونم بفهمم آتیش خشم از چشماش شعله می کشه و منی که به هوشم اما جرئت باز کردن چشمام رو ندارم.
صدای کشیده شدن صندلی رو می شنوم،حس می کنم نشسته و خیره به منه.سنگینی نگاهش چیزی نبود که پلک های بسته ی من مانع حس کردنش بشن.
صداش رو می شنوم:
_بازکن چشماتو.
فهمید بیدارم،دکتر بود،هامون بود.از من رو دست می خورد؟
به جای باز کردن چشمام اشکی و از گوشه ی چشمم به بیرون حواله می کنم،این یکی زیادی داشت به چشمام فشار می آورد.
هیچی نمیگه،داد نمی زنه،فریاد نمی زنه.حتی کتکم نمی زنه.سکوت کرده،سکوتی که عجیب خوفناکه.
مثل جنگلی که توی تاریکی شب ساکته،یه سکوت ترسناک که که طوفان بزرگی رو در پیش داره.خدایا می ترسم،از عکس العملش می ترسم.امکان داشت بچه مو بکشه؟اما هامون در این حد ظالم نبود.
خودم جواب خودم رو میدم:بهش ظلم کنی ظالم هم می‌شه انگار یادم رفته هامون توی عصبانیت تا چه حد ترسناکه.صدای زنگ موبایلش سکوت رو می شکنه،بعد از چند لحظه تماس قطع میشه و از ملودی که می شنوم می فهمم موبایلش رو خاموش کرده!
کاش یه حرفی بزنه،می دونه بیدارم کاش بگه.دعوام کنه،بپرسه اون بچه مال کیه؟اما سکوت کرده و سکوتش از همه ی اینا دردناک تره.
در اتاق باز می‌شه. این بار صدای یه مرد میانسال رو می شنوم:
_خانمت که هنوز بیدار نشده جناب صادقی.
صدای هامون رو می شنوم و به این فکر می کنم قدرت همیشگی رو نداره:
_نمی دونم،احتمالا الان بیدار بشه.
صدای خنده ی دکتر میاد :
_شایدم بیداره و داره ناز می کنه،هر چی باشه قراره تو رو بابا کنه.
خدایا من و محو کن،از این جا دورم کن.ببر زیر زمین،قعر جهنم هر کجا که باشه اما این جا نه.صدایی از هامون نمیاد،دکتر فشارم رو می گیره،آمپولی به سرمم تزریق می کنه و بعد از کلی سفارش میگه می تونم بعد از تموم شدن سرمم مرخص بشم اما ای کاش توی همین اتاق بستری می موندم.دلم بیرون رفتن از این بیمارستان رو نمی خواست.
صدای بسته شدن در که میاد چشم هام و به آرومی باز می کنم،خبری از هامون نیست.نگاهم به سرمم میوفته که تقریبا نصف بیشترش مونده،به سختی بدنم رو تکون می دم و بلند میشم.تمام استخون هام درد می کنه و من بیخیال مسکن سوزن سرم رو از رگم بیرون می کشم.
صورتم از درد جمع شده اما برام مهمه که اون لحظه فرار کنم،کی انقدر ترسو شده بودم؟
پام که به زمین می رسه حس می کنم اون اتاق دور سرم می چرخه،چنان ضعفی دارم که دلم فقط و فقط خواب می خواد و یه مسکن قوی اما دارم می جنگم.
با قدم های آهسته به سمت در اتاق می رم،دستم به دستگیره نرسیده در باز می شه و بالاخره نگاهم به نگاه هامون قفل می‌شه.
از ترس قدمی به عقب بر می دارم،مثل همیشه اخم داره،مثل همیشه هیچ چیز از نگاهش قابل تشخیص نیست اما برعکس همیشه نگاهش وحشت رو به دلم می ندازه،انگار داره هشدار میده،یه ناقوس مثل ناقوس مرگ.
سرتاپام رو از نظر می گذرونه،منتظر داد و فریادهاشم اما آروم به حرف میاد:
_پس سر پا شدی.
لبم رو بین دندون هام فشار میدم،چقدر لحنش در عین آروم بودن ترسناک بود،چقدر نگاهش سنگین بود.
سری تکون میده:
_حالا که خوب شدی می تونیم بریم خونه عزیزم.
حس می کنم باید توضیح بدم:
_هامون من…
وسط کلامم با جدیت هشدار میده:
_هیششش!هیچی نگو.
سکوت می کنم،من که از خدامه چیزی نگم ولی ای کاش تو هم نپرسی.
به سمت کیفم که روی صندلی بود میره و برش می داره،حتی فراموش کرده بودم کیف هم دارم.حتی از بچه م هم غافل شدم،من چطور مادری بودم؟

از اتاق بیرون میره،با قدم های آهسته دنبالش می رم.حتی بر نمی گرده تا ببینه کمک می خوام یا نه،انگار من براش بی اهمیت ترین مسئله م.
دستم رو به دیوار می گیرم و به هر سختی شده پشت سرش می رم.بیرون بیمارستان سوار ماشینش می شه،متوقف می شم،توی ذهنم به این فکر می کنم اگه فرار کنم چی می‌شه ؟ می رفتم خونه ی مارال و مسلما هامون پیدام می کرد و همه چیز بدتر می‌شد. نفس عمیقی می کشم و توی دلم دعا می کنم همه چیز ختم به خیر بشه. به سمت ماشینش میرم.دستم برای باز کردن در می لرزه اما باز می کنم و سوار می شم.هنوز در رو کامل نبستم ماشین با صدای مهیبی حرکت می کنه و طپش قلبم تشدید می‌شه.نگاهم رو از زیر چشم بهش می دوزم،صورتش به قرمزی می زنه،گرفته ست اما چرا سکوت کرده؟ دستش رو دور فرمون فشار میده اونقدری که فرمون در حال خورد شدنه اما چرا توی دهن من نمی کوبه؟ چرا فریاد نمی زنه؟چرا نمی پرسه؟ کل راه با دلشوره می گذره.دلشوره ای که تمام دردهام و از یادم برده،حتی سوزش دستم هم به چشمم نمیاد.ماشین که جلوی خونه می ایسته حس می کنم به سمت قتلگاهم اومدم.چی می شد اگه از روز اول حقیقت رو می گفتم؟فوقش حکمم رو قصاص می بریدن.فوقش طناب دار دور گردنم میوفتاد،ترسناک تر از الان بود؟
ماشین رو داخل نمی بره،انگار برای کشتن من عجله داره.با ترس و لرز همراه هامون اون پله ها رو طی می کنم،کلید می ندازه،در باز میشه،پاهام برای رفتن به داخل پیشروی نمی کنه،می فهمه و بازوم رو می گیره و تقریبا پرتم می کنه داخل.
دستم رو بند دیوار می کنم،در رو می بنده و با کلید قفلش می کنه.
روبه روم می ایسته،سینه به سینه.من با ترس اون با خشم.من وحشت زده و اون دقیقا حکم همون ماموری رو داره که می خواد حکم قتلم رو صادر کنه.
قدمی نزدیک تر میشه،پشت سرم دیواره اما به همون هم پناه میبرم و خودم رو بیشتر بهش می چسبونم. بالاخره صداش میاد،آروم اما…
_نگفته بودی حامله ای همسر عزیزم.
می ترسم،خدایا از نگاهش می ترسم،می خنده:
_من که بهت دست نزدم چطور حامله شدی؟
صدام به سختی بیرون میاد:
_هامون من…
وسط حرفم هیستیریک میگه:
_هیششش!
خفه می شم،موضعش عوض می شه حالا توی چشم هاش خشم زبونه می کشه،حالاست که طوفان در حال نمود پیدا کردنه،حالاست که گرد به پا شده داره چشمم رو کور می کنه.
_از کی؟
خدایا این بدترین سوالی بود که توی عمرم شنیدم.این که شوهرت بپرسه از کی حامله ای و تو لال باشی!
دستش رو کنار سرم روی دیوار می ذاره و همون طور که اجزای صورتم رو از نظر می گذرونه ادامه میده:
_نگفته بودی کلید داری،دیگه چیا نگفتی؟
دستش رو بالا میاره و موی افتاده توی صورتم رو به پشت گوشم هدایت می کنه:
_بذار خودم حدس بزنم…
مکث می کنه و خیره به چشم هام با لحن بدی ادامه میده:
_اینم نگفته بودی که مخفیانه از شوهرت کلید می سازی و با دوست پسرت قرار می ذاری،حواسش نبوده حامله ت کرده؟یا تو از خود بیخود شدی نفهمیدی؟نترسیدی اگه بفهمم چی به روزت میارم؟
زبونم به معنای واقعی کلمه بند اومده،حس یه آدم لال رو دارم،تاحالا شده توی خواب یا بیداری از ترس ارتفاع بترسم و نتونم فریاد بزنم،شده اونقدر وحشت زده بشم که صدام رو گم کنم اما اولین باره زبونم بند اومده و حتی نمی تونم از خودم دفاع کنم .
_من و خر فرض کردی آره؟تا کی می خواستی مخفیش کنی؟
پوزخندی می زنه:
_منِ احمق حالت تهوع هاتو دیدم سرگیجه هاتو دیدم اما حتی بهت شک نکردم می فهمی؟شک نکردم زنی که حتی یه بارم بهش دست نزدم حامله باشه.من یه ### رو گرفتم و شک نکردم حامله ست.
بالاخره تمام خشمی که تا اون لحظه توی خودش جمع کرده بود فوران می کنه و با فریادی که می کشه چهارستون بدنم رو می لرزونه:
_می کشمت آرامش،شنیدی می کشمت…
گریه ام می گیره،دستش رو از کنار سرم بر میداره و ازم فاصله می گیره.
گلدون روی اپن رو بر می داره و با فریاد بلندی اون رو به زمین می کوبه،از ترس جیغم رو خفه می کنم و فقط وحشت زده بهش خیره میشم،شکستن اون گلدون آرومش نمی کنه.به هر چیزی که دم دستشه چنگ می ندازه و نابودش می کنه و فریاد می زنه،چیزی نمی گه فقط فریاد می زنه و می شکنه،مبل رو به طرفی پرت می کنه،باز هم آروم نمیشه و میز رو بر می گردونه از صدای شکستن شیشه با ترس دستم رو روی سرم می ذارم و توی خودم جمع می شم. خدایا هامون دیوونه شده.
حتی به تلویزیون هم رحم نمی کنه،با فریاد بلندی اونو به زمین می کوبه.

با نفس نفس می ایسته،خدایا من با این صحنه ها غریبه م.من بیشترین خشونتی که دیدم دعواهای جزئی و داد و بیداد با مامانم بوده نه فریاد های یه مرد.
سرش رو به سمت من می چرخونه و من از ترس تیر نگاهش قدمی به عقب بر می دارم.به سمتم یورش میاره و بی امان دستش رو دور گردنم می ندازه و من و محکم به دیوار می کوبه!دلم به حال فرمون ماشینش سوخت،حالا گردن خودم زیر انگشت های قدرتمند این مرد در حال خورد شدن و بود و خون جلوی چشم هاش نمی ذاشت حال خرابم رو ببینه.
با فکی قفل شده غرش می کنه:
_بگو ببینم اون ### ی توی شکمت مال کیه؟
نمی دونم چه طور از منی که رو به موت بودم انتظار جواب داشت. فشار دستش رو بیشتر می کنه و با خشم بیشتری ادامه میده:
_بنال تا همین جا چالت نکردم.
می خوام حرف بزنم اما چیزی جز خس خس از راه گلوم بیرون نمیاد.گردنم رو رها می کنه.روی زانو خم میشم و به سرفه میوفتم.برای ذره ای هوا تقلا می کنم که ازم دریغ می کنه،موهام رو به چنگ می گیره و وادارم می کنه سر بلند کنم و به چشم هاش نگاه کنم،چشم هایی که دیگه سیاه نبود،براق نبود،آرامش نداشت.
توی چشماش فقط و فقط خشم زبونه می کشید.
_چند وقته حامله ای؟هوم؟کی تونستی کلید و برداری بری گه خوری اضافه کنی؟نکنه میاوردیش این جا آره؟
لحظه ای سکوت می کنه،با اخم به منی که هنوز نفسم راست نشده نگاه می کنه و در نهایت به جای موهام مچم رو اسیر می کنه و دنبال خودش می کشونه.بالاخره زبونم وا میشه و صدام با هق هق به گوش می رسه:
_هامون التماست می کنم نکن!
حتی صدام رو نمی شنوه،در اتاق خودش رو باز می کنه و پرتم می کنه داخل.
اشاره ای به تخت می کنه و باز داد می کشه:
_نکنه رو تخت من کثافت کاری می کردین؟آره؟؟این جا؟؟؟
روی زمین زانو می زنم و با گریه میگم:
_هامون به خدا اشتباه می کنی.
باز هم بی اعتنا به صدای ضعیفم به سمت تخت میره،ملافه و رو تختی رو با فریاد می کشه و عربده می زنه:
_رو همین تخت حامله ت کرد آره؟؟؟؟
نفسم بالا نمیاد،خدایا بسه،کافیه!بالش رو محکم به دیوار می کوبه:
_رو این تخت،تو خونه ی من…
سکوت می کنه،فقط صدای نفس های بلندشه که سکوت اتاق رو می شکنه.درمونده روی تخت می شینه و این بار می ناله:
_خدا لعنتت کنه آرامش!
گریه م شدید تر میشه،دستم رو جلوی دهنم می گیرم تا صدام اعصابش رو بیشتر بهم نریزه.اون با نفرت بیشتری ادامه میده:
_آخه تو چه آدم پستی هستی!
با هق هق اسمش رو صدا می زنم،بدون این که سرش رو بلند کنه میگه:
_صدات و نشنوم ،لعنت به اون روزی که کمک تو کردم،لعنت به اون ساعت هایی که به تو محبت کردیم.لعنت به تو و اون حروم زاده ی شکمت…
سرش رو بیشتر فشار میده:
_به حال خودت نمی ذارمت،هم تو رو می کشم هم اون سگ پدری که اون حروم زاده رو توی شکم تو کاشت،قسم می خورم می کشمتون.
دوباره اسمش رو صدا می زنم که این بار سکوت می کنه،لعنت به این بغضی که نمی ذاره حرف بزنم.نفسی می کشم و با پشت دست اشک هام و پاک می کنم.
حالا که کار به این جا رسیده بود،باید می گفتم.آهسته و آروم زمزمه می کنم:
_هامون…
خدایا بهم قدرت بده،قدرت،قدرت،قدرت…
لبم رو به دندون می کشم و آهسته تر زمزمه می کنم:
_من از هاکان حامله م .

ضعیف گفتم اما می شنوه و سرش با شدت بلند می شه،با فکی قفل شده نگاهم می کنم،سرم رو پایین می ندازم تا چشم هاش و نبینم.خیره به زمین صدای تحلیل رفته م رو به گوشش کی رسونم:
_کلید رو مارال برام ساخت،یک شب… یک شب از جیب کتت برداشتم و…
وسط حرفم می پره:
_منظورت چیه که از هاکان حامله ای؟
اشکی که جاری می شه رو پس می زنم :
_من کسی و نیاوردم این جا،این بچه…بچه ی توی شکمم مال هاکانه.
سکوت می کنه،خدایا باور کنه،بفهمه،درک کنه که دروغ نمی گم.اگه الان باز با داد و فریاد بگه دارم به برادرش تهمت می زنم دیگه دووم نمیارم.صورتش رو نمی بینم اما بعد از یه سکوت طولانی صدای خش دارش رو می شنوم:
_پس رابطه داشتین..
لبخند تلخی کنج لب هام جا خوش می کنه،باید خوشحال می بودم که باور کرد یا ناراحت؟خدایا هامون حتی احتمال چیزی که قرار بود بشنوه رو نمی داد.
به خودم جرئت می دم تا سر بلند کنم،سرش پایین افتاده،شونه هاش خم شده،حس می کنم نفس هاش آروم شده،اون قدر آروم که حس نمیشه.خدایا چی به سرمون اومده بود؟
_از کجا بدونم راست میگی؟
حتی جمله ش هم مثل همیشه محکم بیان نشده بود انگار خودش هم باور کرده بود و فقط می خواست به آخرین ریسمون شانسش چنگ بندازه.
باید مطمئنش می کردم،سخت بود اما تنها فرصتم بود:
_نمی دونم برای ثابت کردن این که بچه ی تو شکمم مال هاکانه چند راه هست اما من حاضرم همه ی راه رو برم.هامون…قسم می خورم من کسی و توی این خونه نیاوردم،من اون آدم پستی که تو فکر می کنی نیستم.
بالاخره سرش رو بلند می کنه،با دیدن چشم هاش دلم می خواد لال بشم و حرف نزنم تا نشنوه و عذاب نکشه.
اما انگار این بار همه چیز دست به دست هم داده تا حقیقت برملا بشه.سیبک گلوش بالا و پایین میره و خش دار زمزمه می کنه:
_پس زن من قبلا با برادرم رابطه داشته.
لبخند تلخی می زنه:
_جالبه… زنم حامله ست اما من عمو میشم به جای بابا.
سرش رو بین دستاش می گیره و فشار میده،معلومه برای مهار کردن اشکش،فریادش داره خودش رو زجر کش می کنه.گرفته میگه:
_چرا آرامش؟چطور راضی شدی باهاش بخوابی؟

با یاد اون شب دوباره لرز به تنم میوفته،دلم نمی خواست از اون شب بگم اما انگار مجبور بودم.
این بار مانع اشکام نمی شم و با حال بارونی می نالم:
_من راضی نشدم هامون،به خدا قسم من نخواستم.
مکث می کنم،سرش رو بلند کرده و به من خیره شده،سرم رو پایین می ندازم تا خیرگی نگاهش کمتر پدر حالم رو در بیاره.با اشک و درد از یادآوری اون شب زمزمه می کنم:
_هاکان به من ### کرد.
سرم رو که بلند می کنم می بینم با همون حال نگاهم می کنه،کم کم لبخندی روی لبش میاد و شروع می کنه به قهقهه زدن.قهقهه ای از روی عصبانیت.سرش رو به عقب پرت کرده و بی مهابا می خنده.
کمی که به چهره ش خیره می مونم متوجه ی اشکی که هنگام خندیدن از چشمش جاری شده می شم.با همون خنده میگه:
_عوضی…
خنده ش بند میاد،بلند میشه و شیشه ی عطرش رو با تمام قدرت به آینه می کوبه و عربده می کشه:
_عوضــــــی…
از صدای مهیب شکستن آینه جیغی می کشم،به سمتم بر می گرده و این بار فریاد عصبانیش رو مثل پتک روی سر من می کوبه:
_مثل ســــگ دروغ می گی،مثل ســگ.
حالم خرابه از این همه کشمکش،من زن حامله ای که به خاطر تصادف الان باید توی بستر خوابیده باشم اما دارم جون می کنم تا خودم رو به شوهرم ثابت کنم،حالم خرابه اما الان اگه می باختم یعنی همیشه باخته بودم.دستم رو بند زمین می کنم و بلند می شم،روبه روی هامون قرار می گیرم.با دل و جرئت شده بودم که خیره بودم به یه جفت چشم با رگه های قرمز عصبانیت .خیره به چهره ای کبود شده که توی عصبانیت هم ملاحظه می کرد تا زیر بار کتکم نگیره ،مبادا به بچم آسیب برسه.
لعنت به این اشک های مزاحم که حرف زدن رو سخت کردن.خیره توی چشم هاش این بار من شروع می کنم:

_برادر تو به من ### کرد هامون،منِ احمق انقدر بهش اعتماد داشتم که در خونم و به روش باز کردم اما اون چی کار کرد؟
چشمام بسته میشن و دوباره خاطرات اون شب از اول پلی می شن.دارم سخت ترین لحظه ی عمرم رو سپری می کنم،سخت تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم.
_اون به زور اومد توی اتاقم هامون،خواستم بیرونش کنم که پرتم کرد روی تخت… من… من… نخواستم هامون… من التماسش کردم… من هر کاری کردم…
دستی با قدرت روی دهنم قرار می گیره،چشم هام رو باز می کنم و اولین چیزی که می بینم،اشکیه که از چشم های سیاهِ هامون روی گونه ش می غلطه.
صدای اون هم به سختی بیرون میاد:
_ادامه نده!
دستش رو از روی دهنم بر نمی داره و به چشمام خیره می‌شه.فقط چشمام!
دلم می گیره با دیدن اشک هایی که از چشمش میاد،با دیدن نگاهی که انگار غرور داخلش شکسته.درمونده شده،عاجز شده.
این آدم روبه روم فرق داشت با هامون همیشگی،حالش حتی از موقع مرگ هاکان هم بدتر بود.طوری عذاب می کشید انگار جسمش رو توی تنور داغ انداختن،اون می سوزه اما دستش به جایی بند نیست.
نمی دونم چقدر زمان می گذره و هر دو با حال بارونی به چشم هم خیره شدیم،بالاخره به خودش میاد،دستش رو از جلوی دهنم بر میداره و حتی فرصت نمی ده تا حرف بزنم و با قدم های بلند از اتاق میره و لحظه ای بعد صدای برخورد محکم در بلند می‌شه.

هامون:
ماشین را کنار اتوبان نگه می دارد،حتی قدرت کنترل کردن ماشین را هم نداشت و با دیدِ تارش اگر ادامه می داد بی شک رانندگی اش ختم به تصادفی دردناک می شد .
از مرگ نمی ترسید اتفاقا آن لحظه بیشترین چیزی که طلب می کرد همین بود اما باید تحمل می کرد،تا می فهمید،تا باور می کرد و حقیقت روشن می شد.
دستانش رو روی فرمان و سرش را به روی دست هایش می گذارد و باز هم می شنود:
_از هاکان حامله م…
فرمان در مشتش فشرده می شود:
_برادرت به من ### کرد هامون،من بهش اعتماد داشتم اما اون به من ### کرد .
سرش را به فرمان می کوبد،کاش صدای این دختر خفه بشود:
_اون به زور اومد توی اتاق من… من نخواستم…
بی طاقت از ماشین پیاده می شود،اتوبان خلوت بود اما هر کس گذر می کرد نگاهی هم به این مردِ آشفته حال می انداخت.حتی کسی در ذهنش هم نمی گنجید چه دردی را تحمل می کند مردی که با لباس سر تا پا مشکی کنار اتوبان راه می رود.
دستش رو روی میله های محافظ کنار جاده می گذارد و به شهر زیر پایش خیره می ماند.
خیره به چراغ های روشن شهر است که دیده اش تار می شود و خیلی طول نمی کشد تا اشکی روی گونه اش غلط بخورد و لای ریش مردانه اش گم شود .
زیر لب با خود می نالد:
_دختره ی عوضی باز داری دروغ میگی.من تو رو می شناسم یه شارلاتان هفت خطی.
چشم های به اشک نشسته ی آرامش جلوی نگاهش تداعی می شود،صداقت نگاهش رو باور می کرد یا دروغ های گذشته اش را؟
_فقط می خوای خودتو تبرئه کنی،برادر من همچین کاری نمی کنه.
باز هم می شنود و باز هم لعنت می فرستد به صدای دخترانه ای که ضعیف در گوشش پژواک می شود:
_من از هاکان حامله م…
عصبی داد می زند:
_گه خوردی تو اگه از هاکان حامله باشی،من تو رو می شناسم.پدرِ تو و اون تخم سگی که حامله ت کرده رو در میارم .
و باز هم جوابش را صدای ضعیف دخترانه ای می دهد:
_نمی دونم چقدر راه هست که ثابت کنه از هاکان حامله م اما من حاضرم همه ی اون راه ها رو برم .
اشک دیگری با درد جاری می شود،سرش را پایین می اندازد و درمانده تر از همیشه می گوید:
_این کارو نکردی هاکان،نمی تونی بکنی .
_منِ احمق انقدر بهش اعتماد داشتم که در خونم رو به روش باز کردم اما اون چی کار کرد؟

نمی تونی انقدر پست باشی که این کارو با یه دختر بکنی،نمی تونی.
دوباره فریاد می زند،رو به روشنایی شهر اما خطاب به هاکان:
_الان واسه چی مُردی؟؟چرا زنده نیستی دفاع کنی و بگی این دختره داره مثل سگ دروغ می گه؟چرا نیستی تا عربده بکشی سرم و ثابت کنی اون آدم لاشی و بی همه چیزی که اون میگه تو نیستی،تو نیستی هاکان .
صداش ناله وار می شود:
_نمی تونی باشی .
یاد اس ام اس های هاکان میوفتد،همه معذرت خواهی بود،همه اسم از یک شب برده بود،معنی اس ام اس ها چی بود؟
_چرا معذرت خواهی کردی؟رابطه ای هم بوده دو طرفه بوده،تو انقدر عوضی نبودی که به زور با یه دختر این کارو بکنی.
باز هم صدایی عذاب آور.
_پس چرا اون تو رو کشت؟ دِ لعنتی تو برادر منی،برادر من.برادر من می تونه آشغال باشه؟برادر من می تونه مثل حروم زاده ها به جون یه دختر بیوفته؟دِ نمی تونه دیگه.برادر من نمی تونه.تو آرامش و می خواستی،اونم تو رو می خواسته… بی شعور بوده خودشو باخته به توئه لندهور ،تو به زور این کارو نکردی.
پس اون اس ام اس ها… ؟
اون چشم ها… ؟ اون اشک ها… ؟
بر می گردد و لگد محکمی به لاستیک ماشینش می کوبد:
_اگه همچین غلطی کرده باشی،حتی اگه زنده بودی این بار خودم می کشتمت.فهمیدی هاکان؟
لگد محکم تری می زند و با خشم بیشتری ادامه می دهد:
_دعا کن اون دختره دروغ گفته باشه… دعا کن زِر مفت زده باشه…بلایی به سرت میارم که…
سکوت می کند. یاد جسم بی جان برادرش میوفتد،یاد خاک سردی که الان رویش ریخته شده میوفتد.یاد مرگ برادرش میوفتد و تنش داغ می شود و هرم می گیرد با یاد این که برادرش مرده.داغش هنوز تازه بود،هنوز با هر گردبادی شعله ور می شد و وجودش را می سوزاند،هنوز جایش خوب نشده بود زخم عمیق تری کنج دیگر قلبش جا خوش کرد.
کنار بزرگ راه می نشیند،یاد صفحه ی دوم شناسنامه اش میوفتد،یاد اسم آرامش کنار اسمش میوفتد،یاد ناموس به باد رفته اش میوفتد و رگ گردنش نبض می گیرد.

حتی قبل از این اتفاقات روی آرامش درست مثل هاله غیرت داشت او را عضوی از خانواده می نداست.همیشه به او تذکر می داد تا دست از پا خطا نکند،حالا همان دختر کوچولو همسرش بود،همسری که تنش برخورد به تن مرد دیگری داشته.مردی که به او نزدیک بوده،خیلی نزدیک… آنقدر که همسرش حامله شود.دستی به گردنش می کشد،هرم آتش دارد،درست مانند شعله هایی که در چشمش زبانه می کشد.
درمانده شده است.کدام حرف درست بود؟کدام راه غلط بود؟
برادرش را باور می کرد یا دختری که قاتل برادرش بود؟
بلند می شود،بی طاقت تر از آن بود که بتواند یک جا بند شود،درست مثل آدمی که در حال خودش نیست قدم هایش سست و نا منظم است. خودش را روی صندلی ماشین پرت می کند و سرش را به پشتی می چسباند،نمی داند کجا برود تا آرام شود،حتی حرم هم خیلی وقت بود آرامش نمی کرد.
استارت ماشین را می زند و به راه می‌افتد. نمی داند کجا می رود،نه مقصدش را می داند نه مسیرش را تشخیص می دهد،فقط در دل سیاهی شب می تازاند،گاهی چشمانش نم زده می شود،گاهی از خشم پر می شود و گاهی از درد پلک می فشارد.

آرامش:
نگاهی به سر تا سر خونه می ندازم،تلویزیون افتاده ،زمین پر شده از خورده شیشه.هیچ چیز سر جای خودش نیست. نه وسایل این خونه،نه ترتیب این زندگی!!
خسته تر از اونم که بخوام به جمع کردن این ها فکر کنم.می خوام به اتاقم برم،تنها جایی که هامون به همش نریخت.هنوز قدم از قدم بر نداشتم چند تقه به در می خوره.
نگاهم رو به سمت ساعت می کشم،یک و نیم شب.
هامون کلید داشت پس مسلما یا هاله بود یا خاله ملیحه!چشم هام رو چند ثانیه می بندم،ظرفیتم پر شده بود و داشتم ارور می دادم.من تا همین جا هم کم آورده بودم دیگه تحمل زخم زبون شنیدن نداشتم.بی چشم و رویی بود اگه در رو باز نمی کردم،ناچارا از کنار خورده شیشه ها عبور می کنم،قبل از این که در رو باز کنم نفس عمیقی می کشم و خودم رو توی آینه ی کوچیک طلایی جلوی در نگاه می کنم. چشم هام مثل دو خط صاف شده بود،آرامش نبودم من،اصلا نبودم!
در رو باز می کنم و هاله رو می بینم،با دیدنم حیرت می کنه.لبخند تلخی می زنم و قبل از اون میگم:
_فکر نمی کردی یه روز من و توی این حال ببینی نه ؟
سرش رو به طرفین تکون میده و می پرسه:
_چی شده؟
چی شده بود؟هیچی.فقط شوهرم فهمیده بود همسرش بارداره و این بود حال روز من و این خونه.
نگاهش به دستم که باند سفید دورش پیچیده بود میوفته و نگران دوباره سوالش رو تکرار می کنه:
_دستت و چرا بستی آرامش؟خوب بگو چی شده؟
جوابش رو زمزمه می کنم:
_تصادف کردم.
ناباور دستش رو مشت می کنه و جلوی دهنش می ذاره:
_الان خوبی؟
چشمام و روی هم می ذارم:
_خوبم،نگران نباش! بیا داخل…
سرکی می کشه و با دیدن وضع خونه با تعجب بیشتری می پرسه:
_این جا چرا این شکلی شده هامون کجاست؟
زمزمه می کنم:
_رفت.
_کجا رفت این وقت شب؟صداها رو شنیدم اما مامان نذاشت بیام،الان که خوابش برد یواشکی اومدم.
شونه ای بالا می ندازم و از جلوی در کنار میرم.
داخل میاد و دوباره اطراف و از نظر می گذرونه:
_اولین باره می بینم هامون از روی عصبانیت همچین کاری کرده.حتما مسئله ی بزرگی بوده.
سکوت می کنم،هاله زمانی محرم اسرارم بود اما الان نمی تونستم بهش بگم اصل قضیه چیه چون یک سر ماجرا برادر جوونش بود و یک سر ماجرا منِ غریبه !انگار از سکوتم پی می بره نمی خوام حرف بزنم.دستی روی کبودی صورتم که هنوز مشخص بود می کشه و میگه:
_برادر من از روی علاقه عقدت نکرد مگه نه؟پی انتقام بود.
باز هم جوابش سکوته.به چشم هام خیره می مونه،دیگه توی نگاه آبی رنگش نفرت و عصبانیت چند وقته قبل نیست،انگار داره سعی می کنه ببخشه،شاید هم دلش به حالم سوخته.که لحنش آروم شده:
_باورم نمی‌شه.هامون این کارو باهات بکنه.
پوزخندی می زنم و جوابش رو توی دلم میدم:
_درد منم اینه که هیچ کس باورش نمیشه.اگه بگم باورت نمی شه برادر کوچک ترت بهم تعرض کرد و برادر بزرگ ترت برای انتقام عقدم کرد تا با کتک زدنم داغ دل خودش و آروم کنه.این وسط تنها چیزی که قابل باوره گناهکار بودنِ منه!
متاسف میگه:
_من باهاش حرف می زنم،نگران نباش همه چی درست میشه.
سری تکون می دم،خوش خیال بود که فکر می کرد با حرف زدن تاثیری روی هامون می ذاره.
اشاره ای به خورده شیشه ها می کنه:
_کمکت کنم؟
_نه،می خوام استراحت کنم.
در رو می بنده:
_باشه استراحت کن،من تا هر جا بتونم جمع می کنم .
معترض میگم:
_لازم نیست،اون طوری خوابم نمی بره.
بدون این که کفش هاش و در بیاره به داخل هدایتم می کنه،دمپایی رو فرشی رو جلوی پام می ذاره.شرمنده می شم وقتی بهم خوبی می کنه.من تا همین جاشم شرمنده ی این خانواده بودم.
_به من فکر نکن،به فکر خودت باش که دیگه شناخته نمیشی.برو بخواب من اینا رو جمع می کنم .
به سمت اتاق هامون هدایتم می کنه،مسیرم رو کج می کنم و به اتاق خودم می رم،معنا دار نگاهی به لباس ها و وسایلم می ندازه اما فضولی نمی کنه و بعد از گفتن شب بخیر در اتاق رو می بنده.کاش می رفت،ای کاش می رفت و خوبی نمی کرد،با خوبی کردن ها فقط دلم بیشتر می سوزه.اگه محبت های خاله ملیحه،هاله و هامون نبود صد سال پشیمون نمی شدم از کشتن آدم پستی مثل هاکان اما الان هر با دیدن نگاه ماتم زده شون از خودم متنفر می شم،علارغم تمام اتفاقات من حق نداشتم داغ روی دل کسایی بذارم که بهم خوبی کردن .
روی تخت دراز می کشم،اثرات مسکن توی تنم بود اما ذهنم آشفته تر از این بود که آروم بگیره.هامون الان کجا بود؟چی کار می کرد؟ باور می کرد حرف هام و ؟ بعد از این قرار بود چی بشه؟این ها همه سوالایی بودن که شبم رو بکنن اندازه ی هزار و یک شب و برام کلی فکر و خیال به جا بذارن،فقط خدا به حال من و این بچه ای که از راه نرسیده این همه مصیبت دید،برسه.

بی طاقت برای هزارمین بار شماره ش رو می گیرم و برای هزارمین بار صدای نحس زنی رو می شنوم که نوید خاموش بودن تلفنش رو میده،خدایا پنج روز… پنج روز گذشته و خبری از هامون نیست،پنج روز گذشته و هیچ کس نمی دونه هامون کجاست.
خاله ملیحه،من،هاله،محمد… هر کجایی که به ذهنمون می رسید رو گشتیم اما نیست که نیست. حدس زدم شاید رفته روستا اما علی بابا گفت اون جا هم نیست.دیگه دارم دیوونه می شم!
محمد اسمش رو توی تمام بیمارستان های مشهد و اطراف مشهد سرچ زده،برام عجیبه که این طوری غیبش بزنه.
صدای زنگ موبایلم که می شه هیجان زده از جا می پرم،با دیدن اسم محمد ناامید جواب می دم:
_سلام،خبری از هامون نشد؟
جواب میده:
_پیداش کردم،نگران نباش.
کل وجودم بی تاب می شه،دلم می خواست فقط بدونم کجاست تا به سمتش پرواز کنم.اشک شوق توی چشمم جمع می شه و می پرسم:
_خوبه؟
_چی بگم؟صداش که مثل همیشه نبود.
دلم می گیره،خدا می دونه چی بهش گذشته ،می پرسم:
_خوب نگفت کجاست؟کی میاد ؟
_نگفت کجاست اما فردا میاد برای عمل آزاده.
_آزاده؟
_یه دختر هشت ساله که دو هفته ست بستریه،فردا نوبت عمل داره.هامون بهش قول داده خودش عملش کنه.
نفسم رو آسوده خاطر بیرون می فرستم که میگه:
_هنوز نمی خوای بگی چی شده که هامون این طوری غیبش زده؟
این چندمین بار بود که توی این پنج روز این سوالو می شنیدم؟چندمین بار بود که این جواب تکراری رو می دادم:
_من از هیچی خبر ندارم.
_داری دروغ می گی،هاله از وضعیت خونتون گفت،محاله خبر نداشته باشی…
با مکث ادامه میده:
_ببین آرامش،تا الان کاری به کارت نداشتم اما اگه بفهمم دلیل حال خراب داداشم تویی،دیگه منم روبه روتم.
تلخ جوابش رو میدم:
_همه روبه روی منن،تو هم باشی یا نه فرقی به حالم نداره.
با تحکم میگه:
_گوش کن آرامش…
وسط حرفش می پرم:
_تو گوش کن محمد،اگه هامون رفت دلیلش من نبودم خودش بود.چون نمی تونه باور کنه من بی گناهم عزیز کرده ی خودش گناهکار.وقتی اومد ازش بپرس!شهامت داشته باشه بهت می گه فقط به خاطر این که با حرف حق رو به رو شده وضعیتش اینه.دلم نمی خواست بلایی سرش بیاد اما الان خوشحالم بابت عذابی که این پنج روز کشیده،چون باید بفهمه فکری که اونو دیوونه کرده رو من تجربه کردم.به قول خودش یه دختر بچه اتفاق هایی رو که اون نتونست بشنوه و فرار کرد رو تجربه کردم.حالا فهمیدی هامون چرا رفت؟
سکوت می کنه،پوزخند می زنم:
_ممنون که خبر دادی اگه امشبم نیومد خونه فردا من برای دیدنش میام بیمارستان،با وجود همه ی اتفاق ها…
مکث می کنم و آروم ادامه ی جمله م رو بیان می کنم:
_دلم خیلی براش تنگ شده.
چند ثانیه ای منتظر می مونم و درنهایت تلفن رو قطع می کنم.آره دلم تنگ شده بود،برای آدمی که بارها کتکم زد،غرورم رو خورد کرد،باورم نکرد،تنم رو لرزوند.من بی قرار این آدمم،با تموم بدی هاش. کاش بیاد،کاش زودتر بیاد،کاش زودتر ببینمش.خیلی بی رحمی هامون،من این جا جون کندم و تو فراموش کردی آرامشی هم هست که به تو دل خوشه،من این جا اشک ریختم و تو از یاد بردی من توی این دنیا فقط تو رو دارم.من این جا زخم زبون های مادر تو شنیدم که شب و روز بهم گفت تو پسرم و فراری دادی و تو حتی برات مهم نبود من تو چه حالیم. حتی نخواستی کامل بشنوی،تا با حرفام بهت ثابت کنم،بعد تصمیم می گرفتی مجازاتم کنی یا نه! برای بار دوم ثابت کردی حکم هایی که می دی حتی از قصاص و شکنجه هم دردناک تره.
من این جا عذاب می کشم و تو …
آهی می کشم،کاش حداقل از این فکر لعنتی هم بری.برای پنج روز خودت غیبت زد،کاش برای یک ساعتم از قلبم دور بشی تا بتونم نفس راحت بکشم.

شالم رو روی سرم مرتب می کنم،نگاهی به مانتوم می ندازم.کاش یه مانتوی بلند و خانومانه داشتم،یه چیزی که در شان همسر دکتر صادقی باشه.اما الان این مانتوی دخترونه ی سیاه با اون قد کوتاه و آستین های سه ربعش کاملا مغایر بود با سلیقه ی هامون.
ناچارا به همون راضی می شم و دل از آینه می کَنم.هامون دیشب نیومد،من تا صبح منتظر بودم و اون نیومد.امروز صبح هم بیخیال خوابیدن بلند شدم و خونه رو مرتب کردم اما باز هم هامون نیومد.دلتنگی که شاخ و دم نداشت،دلم براش تنگ بود و حالا که اون نیومد من باید می رفتم،حتی اگه توبیخ می شدم یا دعوام می کرد من باید می دیدمش.کفش های آل استارم رو می پوشم،هامون حتی فراموش کرده بود در رو قفل کنه.عیبی نداره اگه امروز آخرین روز آزادیم باشه دلم می خواد به سمت هامون پرواز کنم نه کس دیگه ای.
از پله ها پایین میرم،جلوی در خونه ی خاله ملیحه لبخند تلخی روی لب هام می شینه،گفت دیگه پسری به اسم هامون ندارم اما توی این چند روز انقدر گریه کرد که من از درد خودم رو فراموش کردم،هم هاله هم خاله ملیحه،وضعیت شون بدتر از من نباشه بهتر از من هم نبود.با وجود تمام زخم زبون های پنج روزه ی خاله ملیحه اما همچنان برام قابل احترام بود.
در حیاط رو باز می کنم و با دیدن مارال لبخندی به لبم میاد،بهش گفتم نیا دنبالم اما باز هم اومد و خدا می دونه من چقدر توی این شرایط بهش احتیاج داشتم.سوار می شم و با قدردانی می گم:
_مارال ممنونم.
استارت می زنه و جواب میده:
_واسه چی؟
_همین که اومدی.
سر خم می کنه و مطیعانه می گه:
_مخلصیم.ولی بیشتر واسه خاطر خودم اومدم،واقعا برام جالبه بعد از پنج روز دیدار تو و هامون قراره چطور بشه!ولی از الان گفته باشم آرامش حرف مفت بزنه و بخواد از اون برادر سبک سرش دفاع کنه با پاشنه ی کفشم می زنم پای چشمش.
خنده م می میره:
_تو هنوز روبه روش واینستادی،به چشماش زل نزدی،اون وقت دعوا که هیچ حرف زدنتم یادت میره.
_پاک از دست رفتی آرامش،زبون درازت کو پس؟
آهی می کشم:
_کوتاه شد.
_بدم نشد،زیادی حرف می زدی،زیادی هم چرت می گفتی.یادته می گفتی من بمیرمم جایی نمی خوابم که آب زیرم بره؟یادته می گفتی شده با یه پیرمرد ازدواج کنم ارث شو بالا بکشم نمیرم مثل بقیه خودم و اسیر یه زندگی یکنواخت کنم،بهت گفتم آرامش زیاد دل خوش نباش،این زندگیه!معلوم نیست برای فردایی که تو انقدر براش نقشه کشیدی چه خوابایی دیده.فکرشم می کردی یه روز زن هامون بشی؟
حرفاش درد داشت اما جمله ی آخرش لبخند به لبم میاره:
_به تو خوابمم نمی دیدم.
_اما الان زنشی،بروز نمیدی اما از اون چشمات می فهمم عاشقشی.بد جورم عاشق شدی.
سرم و پایین می ندازم و با تردید بالاخره اعتراف می کنم:
_آره،انگار عاشق شدم.
_شک نکن!این حال تو چیزی جز عاشقی نیست،فقط موندم عاشق چیه این گند اخلاق شدی؟درسته تیپ و قیافه و موقعیت داره اما خدایی اخلاق صفر.
به یاد هامون لبخندی می زنم و میگم:
_اولین باری که حس کردم چقدر می خوامش وقتی بود که یواشکی نماز خوندنش و نگاه می کردم.
_آها پس دیدی بچه مؤمنه خوشت اومد؟
_نه،ربطی به ایمانش نداره،اون انسانه.
نگاه زیرزیرکی بهم می ندازه:
_خری به خدا آرامش!انسانه که دست روت بلند کرده؟
آهی می کشم:
_من درکش می کنم،من اگه جای اون بودم خیلی بدتر از این ها عمل می کردم،الان می گی مارال ولی خودتو اگه جای هامون بودی اون وقت می فهمیدی اون تا همین جاشم در حق من مردونگی کرده.
شونه بالا می ندازه:
_فعلا که جاش نیستم و دلم می خواد قضاوتش کنم،با وجود همه ی اینا حق نداشت تو رو بزنه.
سکوت می کنم و چیزی نمی گم،یک ربع بعد وقتی مارال ماشین رو جلوی بیمارستان پارک می کنه تمام وجودم پر می شه از هیجان.از هیجان دیدنش بعد از پنج روز دلتنگی،هم استرس واکنشش رو دارم و هم دلم تنگ شه و پشت پا زدم به همه چیز.
پیاده می شم و جلوتر از مارال به سمت بیمارستان می رم،بین تابلو های نصب شده دنبال اسمش می گردم و خیلی زود پیدا می کنم :
دکتر هامون صادقی،فوق تخصص جراحی قلب و عروق.
دلم گرم می شه با دیدن اسمش و لبخند به لبم میاد که سقلمه ای به پهلوم می خوره و پشت بندش صدای مارال بهم تشر می زنه:
_قرار باشه با دیدن خودشم مثل دیدن اسمش این طوری شل بشی بهتره خودتو سبک نکنی و برگردیم.
لبخندم رو جمع می کنم و جواب میدم:
_خوب حالا توئم،فقط دنبال سوژه ای.
_نه خیر خانم تو زیادی تابلویی!
وارد بیمارستان می شیم،به سمت پذیرش می رم و می پرسم:
_ببخشید اتاق دکتر صادقی کدوم طبقه ست؟
بدون این که سر بلند کنه جواب میده:
_ایشون یک ساعت دیگه وقت عمل دارن کسی و پذیرش نمی کنن.
مارال با حرص زیر گوشم میگه:
_شیطونه می گه بزنم دهنش و صاف کنم.بگو زنشی فکش بیوفته ایکبیری.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.