خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۴

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

عجیب بود اگه حس کنم پشت این کلمه یک دنیا حرف نهفته شده؟عجیب بود که بتونم چهره ی گرفته ی هامون رو تصور کنم وقتی توی نگاهش کلی حرف داره،درد داره اما بین ابروهاش خط می ندازه و مقتدر خودش رو محکم می گیره.لبخندی روی لبم میاد،دلم می خواد تایپ کنم خیلی حرف ها رو،مثلا از احساسم،از جایگاهش توی دلم،از حس شیرینی که از خوب بودنش بهم دست میده اما همه ی این افکار رو پس می زنم و تایپ می کنم:
_خوب چه خبر؟
این بار جوابش زودتر میاد:
_تو بگو.بیشتر می خوام بشنوم،حال حرف زدن ندارم.
_چی بگم؟بپرس تا بگم.
با جوابی که برام ارسال می کنه خنده ی روی لبم پررنگ تر میشه:
_زندگی زناشویی چطور می گذره؟
در کمال بدجنسی تایپ می کنم:
_افتضاح.
و ارسال می کنم.از مکثش توی جواب دادن خیلی خوب می تونم بفهمم عصبانی شده،انگار یه طوری شناختمش که می فهمم الان با فکی قفل شده تهدید وار به صفحه ی موبایل نگاه می کنه.
_پس راضی نیستی.
مکث می کنم و در آخر حقیقت رو تایپ می کنم:
_نمی دونم.
_مگه میشه ندونی؟یا راضی هستی از زندگیت یا نیستی.
توی فکر فرو می رم،باز هم نمی دونستم،از طرفی ناراضی و از طرفی به همین بودن های نصفه و نیمه ی هامون دلخوش بودم.
تایپ می کنم:
_از زندگیم راضی نیستم اما از شوهرم… چرا.
_مگه نگفتی کتکت می زنه؟ نکنه از اون زنای تو سری خور هستی که کتک خورشون ملسه؟از اینا که تو سرشون می زنی و دم نمی زنن؟

خنده م می گیره و جواب میدم:
_نه نیستم،اما یه چند وقته سر به راه شدم.
_من که هیچی نفهمیدم.
عاقل اندر سفیهی به موبایلم نگاه می کنم و می کنم و میگم:
_آره جون عمه و اون دختر عمه ی عجوزه ت.
خودش دوباره پیام میده:
_چرا ازدواج کردی؟
حرص کلامم جاش رو به یه لبخند تلخ میده،می خوای به کجا برسی هامون؟با این سوال پرسیدن ها می خوای چی بشنوی؟
تایپ می کنم :
_مجبور شدم.
_خوب طلاق بگیر،مجبور نیستی بمونی نه؟
آه از نهادم بلند میشه.نه مجبور نبودم،می تونستم برم اعتراف کنم و برم زندان،یا هم سرم بره بالای چوبه ی دار،حداقل عذاب وجدان مادرم از سرم کم میشد و به مجازاتی که حقمه می رسیدم اما جسارتش رو نداشتم.
می نویسم:
_بیخیال،داستان من حکایت شیرینی نیست.
و اون جواب می ده:
_اوکی انگار مزاحمم.
هدفش رو می فهمم می خواد حرف بکشه،اما آخه هامون آدم این کارا نیست.می شناسمش،خوب شناختمش.شده با زور حرف بکشه،با داد یا کتک کاری اما محاله برای پیش بردن هدفش زیرزیرکی عمل کنه.اما این حرف هاش… چه دلیلی می تونست داشته باشه؟
می نویسم:
_تو چرا چیزی نمی گی؟ همه چیز و من باید بگم؟حتی اسمتم نگفتی.
منتظر می مونم ،با جوابی که میده حس می کنم قلبم ثانیه ای از کار می ایسته:
_هامون
شوکه می شم از این صریح حرف زدنش،دستم قفل می شه.مات می مونم تا این که پیام دومش میاد:
_اسم تو چیه؟
خنده م می گیره،آشنایی و قراره از در ناآشنایی وارد بشی،بازی قشنگی بود.می نویسم:
_اسمم،آرامش.
_آرامش…یعنی چی؟
با لبخندی که قصد کنار رفتن نداره جواب میدم:
_یعنی آرامش.
_جالبه،حالا آروم کردن هم بلدی؟
صادقانه می نویسم:
_فکر نکنم.تا حالا آرامش کسی نبودم.
_اما زخم زدن رو خوب بلدی.نه؟
لبخند کمرنگی می زنم،توی پیامش دلخوری موج می زد:
_نمی دونم.شاید!
_اگه یه نفر زخمش عمیق باشه،خیلی خیلی عمیق،اون قدری که سینه ش پاره پاره باشه،آشوب باشه،دیوونه بشه،غم داشته باشه باید چی کار کنه می دونی؟
لب می گزم و بغض می کنم با خوندن این پیام،همه ی این بلا ها رو من سر هامون مغرور آوردم،من به این حال انداختمش.می خوای شرمنده م کنی نه هامون؟قصدت همینه انگار راه عذاب دادنم رو یاد گرفتی که دیگه کتک نمی زنی داد و فریاد نمی کنی اما با نگاهات،حرف هات پیام هات خوبی هات داری بیشتر اذیتم می کنی.
می نویسم:
_بس کن.خواهش می کنم!
جوابش با تاخیر میاد:
_باشه شب بخیر.
لب های باز مونده م رو تر می کنم و خیره به چراغ خاموشش زیر لب زمزمه وار میگم:
_منظورم این نبود که بری،هنوز از حرف زدن باهات سیر نشدم.
آهی از سینه م بیرون میاد،همچنان چشم هام بی خوابن،همچنان منم و یه عکس از هامون و کلی از حرف هایی که نمی تونم بگم

با استرس نگاهی به ساعت می ندازم،هنوز ده دقیقه مونده بود.
پام رو تکون می دم و بی اراده شروع به کندن ناخنم می کنم.یک هفته ی دیگه هم پشت سر گذاشته شد،یک هفته ای که دور بود از اتفاقات بد اما پر بود از کابوس و دلتنگی… تقریبا اکثر شب ها با هامون چت می کردیم و فرداش همو می دیدم و حتی به روی هم نمیاوردیم.
هامون همون هامون بود،اخمو،بداخلاق با همون نگاه سرشار از حرف و نفرت با همون کلام زهرآگینش که بارها و بارها قلبم رو شکسته بود. اما من همون آرامش نبودم،درونم طوفان بود،توی دلم غم بود.قلبم آشوب بود،ذهنم درگیر بود.درگیر هامون،درگیر کلمات هامون،درگیر حرف های هامون،درگیر نگاه،صدا،چشم های هامون.
هامونی که صبح زود سر کار می رفت و شب دیر وقت بر می گشت،هر شب براش چای می ریختم و حتی یک شب هم لب نمی زد.بیزار بود از من،از غذاهایی که می پزم،از چای که دم می کنم،مسلما باید دل به دل راه داشته باشه،باید من هم بیزار باشم اما این بار برعکس شده.
دل به دل راه نداره،هامون بیزار و من…
سرم رو بین دست هام فشار می دم،حتی نمی دونم احساسم بهش چیه.
با صدای اس ام اس موبایلم سر بلند می کنم و دستم رو روی پیام مارال می لغزونم:
_رسیدم،بیا پایین!
نفسی می کشم و بازدمش رو به سختی بیرون میدم.کیف کوچیکم رو روی شونه م می ندازم و بعد از برداشتن کلید و پوشیدن کفش هام از خونه بیرون می زنم،راه پله رو با استرس طی می کنم. دیدم هاله سر صبح رفت اما خاله ملیحه رو نمی دونستم،امیدوارم رفته باشه و از شانش گند من باهاش رو در رو نشم.
پاورچین پاورچین از روبه روی واحد خاله ملیحه رد میشم و با رسیدن به حیاط نفسی راست می کنم. در رو باز می کنم و با دیدن مارال با احتیاط در رو می بندم و به سمتش پا تند می کنم.
اولین باره پشت فرمون می بینمش،انگار پرایدی که باباش قولش رو داده بود رو به دست آورده.
سوار می شم و با نفس نفس میگم:
_زودتر برو.
سری تکون میده و استارت می زنه،همزمان با راه افتادن ماشین می گه:
_چرا انقدر رنگت پریده ؟
سر برمی گردونم به طرفش:
_ته دلم آشوبه مارال،استرس دارم.اگه هامون بفهمه…
وسط حرفم می پره:
_میشه انقدر این جمله رو تکرار نکنی؟نمی فهمه،تازه بفهمه کار خلافی نمی کنی داری میری ملاقات مادرت.بهشم چند بار گفتی پشت گوش انداخته.تو هم حق داری بخوای مادرتو ببینی.

_اما مارال من…
_اما و ولی نداره انقدر به خودت استرس وارد نکن،یک ساعته می ریم و زود برمی گردیم.تازه من هماهنگ کردم،معطلی هم نداریم.

صاف می شینم و ناچارا باشه ای زمزمه می کنم،کاش همه چیز به همین آسونی بود که مارال می گفت.
اشاره ای به صندلی عقب می کنه و میگه:
_برات چادر آوردم،یه وقتی گیر ندن.
سری تکون می دم و باز هم سوال های تکراری می پرسم:
_می ذارن مامانم و ببینم مگه نه؟
_آره ،گفتم که می ذارن.
سری تکون می دم که با خنده میگه:
_اصلا رخش منو دیدی؟
لبخند کم جونی روی لب هام می شینه:
_آره ،مبارکت باشه.
_نوکرم.
کل راه رو به حرف های گاه و بی گاه و استرس و سوال های تکراری من می گذرونیم.
ماشین که نگه می داره ترس توی دلم هزار برابر میشه،مارال درک می کنه که دستم رو می گیره و با فشاری که بهش میده دلگرم کننده میگه:
_اتفاقی نمیوفته،راهیه که اومدی خودتو سرزنش نکن خوب؟فکر های بد ذهنتو دور بریز و فقط به مامانت فکر کن باشه؟
حرف هاش هیچ تاثیری روم نداره اما سر تکون میدم،چادری که برام آورده بود رو از روی صندلی عقب بر می دارم و پیاده می شم.
چادر رو روی سرم می ندازم،چشمم به تابلوی ی سر در زندان میوفته.
زندان وکیل آباد…
****

بی قرار نگاهی به آدم های پشت شیشه می ندازم،به دنبال چهره ی آشنای مادرم ،صدای گریه میاد،صدای حرف میاد.صدای فریاد میاد اما هیچ کدوم رو نمی شنوم. خدایا من الان باید توی اون زندان می بودم،من قاتل بودم،من مستحق مجازات بودم نه مادرم.
دیده م تار شده اما همچنان پی مادرم می گردم تا این که با دیدن شماره ی بیست و چهار قلبم بی قرار می شه،می بینمش،اون هم من و می بینه.از دیدن شکستگی چهره ش اشک توی چشمم می جوشه.انگار اون هم از حال و روز من ناراحته که چشم هاش نم زده.
خجالت می کشم،خدایا من چقدر اذیتش کردم؟حتی یک بار پای صحبت هاش ننشستم،به درد و دلاش گفتم غر زدن و به اتاقم پناه بردم به خاطر نصیحت هاش سرش داد کشیدم.ازش فراری بودم اما الان… من این جا و کسی که فکر می کردم من و درک نمی کنه،پشت میله های زندانِ.
خدایا به پاهام قدرت پیشروی بده تا بتونم قدم جلو بذارم.
نیروی تحلیل رفته م رو جمع می کنم و پا پیش می ذارم و روی صندلی پلاستیکی آبی رنگ می شینم.
تلفن چرک گرفته رو با دست های لرزون به گوشم می رسونم و نگاه به نگاه دلتنگ مادرم می دوزم. قبل از من اون قدرتش رو برای حرف زدن جمع می کنه:
_زودتر از اینا منتظرت بودم.
دلم می شکنه و به خودم لعنت می فرستم که چرا با هر روشی که شده زودتر نیومدم. لب هام رو روی هم فشار می دم تا بغضم خفه بشه اما امان از اما امان از این چشم هایی که بی وقفه می بارن و نمی ذارن یک دل سیر مادرم رو ببینم.
به سختی از حنجره ی زخم خورده ام صدای ضعیفم بیرون میاد:
_سلام مامان.

چقدر خجالت می کشم،چقدر دلتنگم…
کاش اخم کنه،دعوام کنه،مثل همیشه سرم غر بزنه و نصیحتم کنه اما این طوری نگاه نکنه،انقدر مظلومانه،دلخور و پر از حرف…
جواب سلامم رو به آرومی می ده و میگه:
_خوبی؟چرا انقدر لاغر شدی؟
از این که توی این شرایط هنوز هم به فکر منه قلبم آتیش می گیره. با بغض مهار نشدنی میگم:
_مامان،خیلی اتفاقا افتاد که نشد بیام اما خدا شاهده از فکر تو شب ها خواب ندارم،دلم داره می سوزه،از خودم از شخصیتم متنفرم… من اینجا و تو به جای من…
وسط حرفم می پره:
_حتی بهش فکر نکن،اون داستان رو منم باور کردم.اما نمیشه از حقیقت فرار کرد،من خیلی دلم از دستت گرفته.هیچ وقت توی زندگیم انقدر درمونده نشده بودم.همش می گم کجای راه و اشتباه رفتم که کار تو به این جا کشید.چقدر آرزو ها برات داشتم اما…
بغضش می شکنه و اشک هاش همراه با اشک های من روون میشه.اما ادامه میده:
_برام تعریف کن اون پسر و می خواستی؟بهت چه وعده وعیدی داده بود که حاضر شدی همچین کاری بکنی؟ بهت نگفتم حرفِ مرد جماعت فقط حرفه؟ نگفتم گول چهار تا کلمه ی عاشقانه رو نخور؟فکر کردی بدِ تو می خوام اما وضعمونو ببین!
دلم از شنیدن این حرف ها بیشتر می گیره،لب هام رو روی هم فشار می دم و با صدای خفه ای می گم:
_مامان من نخواستم،اون به من…
وسط حرفم می پره:
_تا به یه پسر چراغ سبز نشون ندی جرئت همچین کاری و نداره.بارها گفتم هاکان و هامون نامحرمن.درست نیست انقدر باهاشون راحت باشی.قصد تو دوستی ساده بوده اما هاکان…
نوبت منه که وسط حرفش بپرم،این بار صدام کمی از حد معمول بلند تر شده،درست مثل التهاب بغضی که توی گلوم لحظه به لحظه تشدید میشه:
_مامان من حسی به هاکان نداشتم،آره درست یه غلطی کردم و فکر کردم آدمه.نفهمیدم خریت کردم نادون بودم متوجه نشدم جنسش انقدر خرابه که این کارو باهام بکنه. اما خدا شاهده من نخواستم مامان.
طوری نگاهم می کنه انگار باورم نداره،خدایا من الان به یه نگاه حمایت گر احتیاج دارم اما یه لحن سرزنش گر نصیبم می شه:
_به زور اومد توی خونه؟
با سری پایین افتاده جواب میدم:
_نه،من درو باز کردم.
_شال سرت بود؟ حجاب داشتی؟
با پشت دست اشکم رو پاک می کنم و جواب میدم:
_نه،نداشتم.
چند ثانیه ای معنادار نگاهم می کنه،قبل از اون من میگم:
_اما با وجود همه ی اینا من ### نبودم مامان.
با دلخوری پاسخ میده:
_همچین چیزی نگفتم دختر.تو شیر پاک خوردی اما خیلی مسیر و اشتباه رفتی،حیف جوونیِ تو آرامش،واقعا حیف جوونی تو.
نمی خوام این بحث ادامه پیدا کنه یه کم دست دست می کنم و در آخر با صدای گرفته ای میگم:
_ازدواج کردم مامان،با هامون.
ناباور نگاهم می کنه و لب می زنه:
_چی؟
ادامه میدم:
_به خاطر تنهاییم دلش سوخت باهام ازدواج کرد.ببخش اگه زودتر نگفتم.نتونستم بیام مامان ،نشد.
حتی از فرط تعجب حرف زدن هم براش سخت شده دلم می سوزه،مادر باشی و باشی و هزار یک آرزو برای تک دخترت نداشته باشی؟مادرِ منم مادر بود و هر لحظه تباه شدن آرزوهایی که برای دخترش داشت رو می دید.
_داری دروغ می گی مگه نه آرامش؟
سکوت می کنم،سرش رو توی دستش می گیره و می ناله:
_خدایا اینا تقاص کدوم گناهمه؟
_مامانم خودتو اذیت نکن تو گناهی نداری،هامون آدم خوبیه،باهام رفتار خوبی داره،مهربونه خیر خواهه.نگران نباش مامان هوامو داره.فکرت دنبال من نباشه .
_من مادرتم و خبر ازدواج تو این طوری می شنوم،می گذرم از این که من و لایق یه خبر دادن ندونستی.اما کسی که این طوری ازدواج کنه نمی تونه هدف خوبی داشته باشه،راست شو بگو اذیتت میکنه؟ محبورت کرد؟
برای خاطر جمع کردنش لبخند تصنعی می زنم:
_نه،نگران نباش هامون یه مرد واقعیه.
با فکر هامون لبخندم رنگ و بوی حقیقت می گیره و ادامه میدم:
_یه کم بداخلاق هست اما از خیلی کسایی که ادعای مردونگی دارن بهتره،بی ادعاست.
عصبی میشه اما آسیبی به کسی نمی رسونه. مستقیم حرف نمی زنه اما زیر زیرکی هواتو داره.وقتی هست خاطرت جمعه که هست.که کوه پشتته،غم داره اما هیچ وقت بروز نمیده.عاشق کمک به بچه هاست. کلا عاشق کمک به بقیه ست. از وقتی هامون اومد توی زندگیم دارم می فهمم خوبی کردن یعنی چی!خوب بودن یعنی چی! اگه ناراضی بودم از چشمام می خوندی اما واقعا از حضور هامون راضیم مامان.

توی سکوت نگاهم می کنه ادامه میدم:
_اما هر کسی هم یه صبری داره،منم صبرم لبریز شده دیگه نمی خوام یه روز دیگه هم اینجا باشی،همه چیز و اعتراف می کنم مامان. خواهش می کنم قسم نده،اصرار نکن من…
خودش رو خم می کنه به سمتم،کلامش تحکم نداره اما رنگ و بوی حقیقت،چرا…
_لازم باشه هزار بار دیگه قسم میدم آرامش،من مادرم می فهمی؟وقتی مادر شدی می فهمی من با جون دل این کارو کردم. لازم باشه صد بار دیگه هم جرم هاتو گردن می گیرم.لازم باشه سپر بلات می شم تا فقط تو آرامش باقی بمونی می فهمی دخترم؟فقط برای این که تو نشکنی،زندگیت از هم نباشه.تا الانش هم خیلی از آرزوهام برای به باد رفته،نذار با دیدن تو اون هم این جا بیشتر از قبل بشکنم،سر پا نمیشم آرامش.به خاطر خوبی کردن به من ، من و از دست می دی.نذار با چشم باز از این دنیا برم آرامش.
دستم رو روی شکمم می ذارم،من هم قرار بود مادر بشم.اگه پاش می رسید منم جونم و برای بچم فدا می کردم حتی الان که هنوز بغلش نکردم.
با سکوت نگاهش می کنم که زنی با لباس فرم سبز و چادر با صدای بلند اعلام می کنه ملاقات تموم شد.
دستم و از روی شیشه به صورت مامانم می کشم و زمزمه می کنم:
_مواظب خودت باش مامان.
چشماش و می بنده و اشکی از لای پلک های بسته ش جاری میشه .
_من و ببخش مامان،ببخش که به خاطر من اینجایی.
اشک منم سرازیر می شه،ادامه میدم :
_اما یادت نره با همه ی شیطنت هام هیچ وقت نخواستم پای کسی وارد حریم زندگیم بشه.
حرفم رو که می زنم بدون این که منتظر جواب بمونم تلفن رو سر جاش می ذارم و بلند میشم.
حالم خراب بود،خیلی هم خراب.خدا روز های بعد از این رو بخیر کنه

صدای در که میاد کش و قوسی به بدنم می دم و بلند میشم.با وجود حال بدم دلم می خواست مثل یه خانم خونه به استقبال هامون برم.
قبل از این که من به سمت در برم قامت هامون رو می بینم،با حالی خراب و چشم هایی به خون نشسته.
حتی من رو نمی بینه،به سمت اتاقش میره و در رو محکم می بنده.
نگران به در بسته چشم می دوزم،غم خودم یادم میره و تمام فکرم مشغول چشم هاش می شه.خدایا یعنی چی شده ؟
نمی تونم طاقت بیارم و به سمت اتاقش میرم.ممکنه دعوام کنه اما مهم نیست.باید بفهمم چش شده!
چند تقه به در می زنم و منتظر می مونم،وقتی جوابی نمی شنوم با تردید در رو باز می کنم.
کتش رو به طرفی پرت کرده و خودش هم نصفه و نیمه روی تخت دراز کشیده. دستش رو روی چشم هاش گذاشته.از حرکت سینه ش می تونم تشخیص بدم نفس هاش چقدر سنگین میان و میرن.
واکنشی به حضورم نشون نمیده،قدمی به سمتش بر می دارم و کنارش روی تخت می شینم.حتی تکون هم نمی خوره.نگران صداش می زنم:
_هامون!
جواب نمیده،سرم رو خم می کنم و می پرسم:
_خوبی؟
با مکث دستش رو بر می داره و من می تونم چشم های سیاهی که غم دارن رو ببینم.دیگه نگاهش بی احساس نیست،میشه رنگ نگاهش رو خوند.در عین غم یه خشم بزرگی توی سیاهه ی چشم هاش بیداد می کرد عمیق نگاهم می کنه و خش دار میگه:
_برو بیرون !
درمونده از این که باز هم داره پسم می زنه،می نالم:
_خواهش می کنم هامون،بذار بدونم چی شده!ناراحت می شم وقتی توی این حال می بینمت.
نفسش با خشونت بیرون میاد،می شینه. دست توی جیب کتش می کنه و موبایلی بیرون میاره که با کمی دقت می فهمم موبایل هاکانه،ترس بدی به دلم میوفته شک ندارم حال خرابش ربطی به این موبایل داره.چند لحظه ای می گذره تا این که موبایل رو به سمتم می گیره،با دیدن عکس خودم رنگ از رخم می پره.عکس،عکس من بود اما نه یه عکس معمولی!
عکسی با لباس قرمز کوتاه و آرایشی دلبرانه.این عکس رو دقیقا روزی گرفتم که موهام رو کوتاه کرده بودم،از روی شوق و ذوق به خودم رسیدم و از خودم عکس انداختم اما من این عکس رو برای هاکان نفرستادم،حتی نشونش ندادم.لبم رو بین دندون هام فشار می دم.خجالت می کشم،صورت خوشی نداشت این عکس،خوشگل بود اما الان به اون شبی که این لباس رو پوشیدم و عکس انداختم لعنت می فرستم!
صدای هامون رو می شنوم:
_این چیه آرامش؟تو…
مکث می کنه،می بینم چطور سعی داره خودش رو کنترل کنه.صورتی که به قرمزی می زنه نشون از خشم درونش داره،با خشم ادامه میده:
_انقدر بی حیا بودی که چنین عکسی برای برادر من بفرستی؟
با ترس از قضاوتش هول می شم و به لکنت میوفتم اما حرفم رو می زنم:
_قسم می خورم من این عکس و نفرستادم.
این بار کنترل خودش رو از دست می ده و با صدای بلندش بند دلم رو پاره می کنه:
_پس این عکس بی صاحابت تو موبایل هاکان چی کار می کنه؟

ازش فاصله می گیرم تا اون چشم های توبیخ گرانه ش کمتر من و بترسونه.به خودم جسارت میدم تا محکم جوابش رو بدم:
_گفتم که نمی دونم،من هیچ وقت همچین عکسی برای هاکان نفرستادم.
با عصبانیت بلند میشه،در حالی که پشت گردنش رو ماساژ میده با کلافگی طول عرض اتاق رو قدم می زنه.با تردید بلند می شم و میگم:
_هامون من…
هنوز جمله م تموم نشده به سمتم میاد،بازوهام رو توی دستش می گیره و بی اراده فشار میده و میگه:
_دیگه تا کی می خوای به این کارات ادامه بدی؟فکر کردی اگه حقیقت و بگی می خوام بکشمت؟بین تو و هاکان هر رابطه ای که بوده می خوام بدونم آرامش،آره شاید با برادر من دوست بودی،شاید با هم نساختین،شاید دعوا کردین،شاید ترکت کرده.هر چی بوده رو می خوام بدونم آرامش.همه چیزو!
دلخور نگاهش می کنم،انگار انتظار داشتم همه چیز و از چشمام بفهمه،اما نمی دونستم هامون هم یه آدمه.
سکوتم رو که می بینه بازوهام رو رها می کنه،خم میشه و به موبایل هاکان چنگ میزنه و چند لحظه بعد مقابلم می گیره. اس ام اس های روز های اخیر هاکان که من نخونده پاک می کردم و حالا هامون تک تکش رو جلوی چشمم آورده.
وقتی می بینه سرم رو پایین انداختم چونه م رو با قدرت می گیره و وادارم می کنه چشم به اون کلمات لعنتی بدوزم که هاکان تایپ کرده.
_خوب،حرف بزن!این مزخرفات چیه هاکان برای تو فرستاده؟
چشمام با درد بسته میشه و هامون نمی فهمه و ادامه میده:

_رابطه ی بین تو و اون چی بوده که دم از بخشش و اون شب می زنه؟
خسته میشم از این بازجوییش .از این نگاهی که بهم می ندازه و با سوﺀظن نگاهم می کنه .در مونده از صدای بلندش چونه م رو از حصار انگشت هاش رها می کنم و هیستیریک داد می زنم:
_به تو چه؟هان؟به تو چه؟انگار من بگم باور می کنی،انگار من بگم تو می فهمی.هر حرفی بزنم که بر علیه داداش جونت باشه جوابش میشه یه تو دهنی.پس چرا بگم؟از نظر تو من ### م و داداشت معصوم؟اوکی همینی که تو می گی.اون عکس رو هم من فرستادم،من داداش تو اغفال کردم،نه تنها داداش تو رو کلی از پسرای دیگه رو… برای تک تک شونم عکس هام و فرستادم.به تک تک شونم یه شب سرویس کامل دادم خوب؟ …
سیلی که می خورم،طعم خون رو به زبونم میده،زبونی که حق دراز شدن نداشت.انگار این سیلی بسم نیست،با یه دست صورتم رو می گیره و گونه هام رو فشار میده.حالا خشم واقعیش بروز کرده. توی صورتم می غره:
_حواست باشه جلوی کی داری بلبل زبونی می کنی.
دستش رو پس می زنم،انگار باز شدم همون آرامش سرکش.
_جلوی کی دارم بلبل زبونی می کنم؟یه آدم خودخواه که حتی چشمش حق رو هم ناحق می بینه.تا زمانی که به قضاوت کردن هات ادامه بدی چاک دهن منم باز نمی شه .
به حرفم می خنده،یه خنده ی عصبی و از روی خشم.
چند لحظه ای به چشم هام خیره می شه و سیلی دوم رو محکم تر می زنه.روی تخت پرت می شم و متنفر میشم از خودم،از هاکان،از هامون،از این زندگی.
موهام رو می گیره و با کشیدن وادارم می کنه بلند بشم،صورتش رو نزدیک به صورتم میاره و شمرده شمرده میگه:
_اگه حرفات راست باشه…اگه اون عکس ها رو تو برای موبایل هاکان فرستاده باشی… اگه بفهمم غلط اضافه ای توی گذشته ت کردی،کاری به این ندارم که گذشته،آینده تو تباه می کنم آرامش.
با مکث ادامه میده:
_فردا وجب به وجب اون مدرسه ،خیابون ها،خونه ها رو می گردم ..
نگاهش رنگ و بوی تهدید می گیره و کلامش هشدار دهنده میشه:
_برو دعا کن کسی نشناستت.

کلامش طوری رنگ و بوی جدیت داره که من رو می ترسونه،اگه ذره ای از این ترس توی چشم هام هویدا بشه اون وقتِ که خشم هامون شعله ور میشه.
بی توجه به درد صورتم ناشی از سیلی های محکمی که خوردم ،بی توجه به موهایی که اسیر دست هامون شده به حرف میام:
_هر غلطی دلت می خواد بکن.
انگار حواسم نیست با دم شیر دارم بازی می کنم،هر چقدر هم دندون تیز این آدم توی شاهرگم فرو بره تا وقتی اون شاهرگ پاره نشه باور نمی کنم این مرد رو به روم اگه عصبانی بشه کم از یه شیر زخمی نداره.
با حرفم فشار دستش دور موهام بیشتر میشه،بی توجه به اشکی که توی چشام حلقه زده سرش رو نزدیک تر میاره و می غره:
_چه زری زدی؟
از درد نفسم رفته وگرنه حتما جمله م رو تکرار می کردم.
_فکر کردی هر چی از اون دهن بی صاحبت بیرون بیاد جوابش می شه سیلی خوردن؟موهام رو ول می کنه،روی تخت پرت می شم و با ترس نگاهش می کنم.خیره به چشم هام دستش به سمت کمربندش می ره،خیره به چشم هاش دستم رو روی شکمم می ذارم،من به درک!آسیبی به بچم نرسه.
با صدای لرزونی می گم:
_هامون خواهش می کنم!
حتی صدام رو هم نمی شنوه،کمربندش رو بیرون می کشه،به سمتم خم میشه و با دست دو طرف گونه هام رو می گیره و تهدید وار میگه:
_جرئت داری زر بزن تا محکم تر بزنم،صدات نباید در بیاد آرامش.
صورتم رو رها می کنه و صاف می ایسته،مهار اشک هام دست خودم نیست،با التماس می گم:
_هامون نکن!
دستش رو بالا می بره صورتم رو بین دست هام می پوشونم.منتظرم درد اون کمربند چرم هامون رو بچشم که زنگ پی در پی در خونه میاد.
قدرت می گیرم. قبل از هامون مثل برق می پرم و به سمت در هجوم میارم،گوشه ی آستینم رو می گیره که با تمام توان جیغ می زنم:
_ولم کــــــن…
انگار مثل همیشه محکم نگرفته بودم که تونستم از دستش فرار کنم و به سمت در بدوم.با حالی خراب در رو باز می کنم و با دیدن خاله ملیحه با اشک و ملتمسانه نگاهش می کنم،ناباور بهم زل می زنه و در آخر نگاهش به پشت سرم ثابت می مونه.
بر می گردم،هامون با چهره ی قرمز شده از خشم و کمربند به دست زیادی برای خاله ملیحه غریبه ست که این طور با شوک نگاهش می کنه.
با گریه میگم:
_تو رو خدا منو از دست این نجات بدین.منو می کشه.
چشم های ناباور خاله ملیحه،بین من و هامون می گرده و در آخر با بهت از هامون می پرسه:
_تو این دختر و کتک می زنی؟
گریه م تشدید میشه،خاله ملیحه داخل میاد و در رو می بنده،چونه ش می لرزه. به سمت هامون قدم بر می داره و روبه روش می ایسته،اما من از ترس گوشه ی دیوار چمباتمه می زنم و نگاهشون می کنم.صدای خاله ملیحه دوباره سکوت سنگین رو می شکنه:
_کارت به جایی رسیده دست رو دختر بچه بلند می کنی؟
هامون نگاهی با خشم حواله ی من می کنه و ناملایم می گه:
_دخالت نکن مامان.
همزمان با تموم شدن جمله ش سیلی سنگینی عایدش میشه،دستم رو ناباور جلوی دهنم می ذارم و به صحنه ی پیش روم خیره می شم.
دست هامون روی گونه ش می شینه اما هیچی نمی گه،به جاش خاله ملیحه،کلمات کوبنده ش رو نثارش می کنه:
_من تو رو این طوری تربیت کردم؟که دست رو دختر بلند کنی؟
اشاره به من می کنه و ادامه میده:
_حال و روزش و ببین،اگه من نیومده بودم می خواستی بکشیش!
نگاه هامون برای دقیقه ای روی من قفل میشه و با صدای خاله ملیحه به سمت اون برمی گرده:
_تو کی انقدر پست شدی هامون؟کی انقدر با من غریبه شدی؟دختر مردم و ناکار می کنی و میگی تو دخالت نکن؟تو پسر منی،همون پسری که بهش یاد دادم مرد باشه نه یه نامرد که زور و بازوش و به رخ بقیه بکشه،من شبا برای کی دیکته ی انسانیت می گفتم؟ الان چی شدی هامون؟کی هستی هامون که دختر مسلمون و به این روز می ندازی؟
جوابی که از هامون نمی شنوه به سمت من برمی گرده،دل خوشی از من نداره اما نمی تونه بی تفاوت باشه :
_جمع کن،دیگه این جا نمی مونی.
از خدا خواسته بلند می شم که صدای محکم هامون پاهام رو قفل می کنه:
_اون جایی نمیاد.
_چرا میاد،می برمش خونه ی خودم،بینتون صیغه ی محرمیت و هر کوفتی هست باطلش می کنی.دیگه حق نداری این دختر و این جا نگه داری.
پوزخندی روی لب هامون میاد و انگار براش مهم نیست حقیقت آشکار بشه:
_صیغه؟هه… اون زن منه مامان،اسمش توی شناسنامه ی منه تا من نخوام هم اون اسم خط نمی خوره به تو هم اجازه نمی دم بخوای زن من و از خونه ی خودم ببری.
خاله ملیحه سکوت می کنه. حتی احتمال نمیده این حرف هامون راست باشه،هامون که نگاه معنادار خاله ملیحه رو می بینه جدی تر ادامه میده:
_نمی خوام دل تو بشکنم مامان،برو پایین!
لبخند تلخی روی لب های خاله ملیحه جا خوش می کنه:
_کارت به جایی رسیده که دست به دامن دروغ می شی و مادر تو از خونه بیرون می کنی؟
نفس هامون با کلافگی از سینه خارج می شه،به سمت اتاق می ره و دقیقه ای بعد با شناسنامه ش بیرون میاد.شناسنامه رو به سمت مادرش می گیره:
_بگیر بخون.

دست خاله ملیحه حتی برای گرفتن شناسنامه هم پیشروی نمی کنه.هامون لای شناسنامه رو باز می کنه،خشونت توی تک تک رفتار هاش هویداست.شناسنامه رو باز می کنه و با کلامی جدی تر ادامه میده:
_بیا بخون،ببین صفحه ی دوم اسم کیه!
به وضوح شکستن خاله ملیحه رو می بینم،ننگش میشه دیدن اسم من کنار اسم پسرش.
اما هامون ادامه میده:
_آرامش پناهی.زن من،مال من!عقدش کردم خوب؟اسم من روشه پس تا من نخوام نمی تونه پاشو از خونم بیرون بذاره.حتی تو هم نمی تونی مامان!
باورم نمی شه،اولین باره می بینم هامون تو روی مادرش ایستاده،همون طوری که چند دقیقه پیش برای اولین بار دیدم که زبون درازی مقابل هامون چه عواقبی داره.
دلم به حال خاله ملیحه می سوزه،داغ هاکان کم بود که حالا داشت آرزوهای به باد رفته ش رو برای هامون می دید.
با صدای لرزونی که هیچ شباهتی به خاله ملیحه ی مهربون و با نشاط قبل نداره می گه:
_تو چی کار کردی هامون؟
صداش با بغض و بلند تر می شه:
_عقد کردی؟؟دختر زهرا رو ؟ قاتل برادر تو ؟
_آره عقد کردم،دختر زهرا رو عقد کردم،دختر قاتل برادرم و عقد کردم خوب که چی؟ می خوای بگی نامردم؟بی معرفتم؟نمک نشناسم؟هر چی دلت می خواد بگو مامان اما قبول کن حرفات هیچ تاثیری نداره این دختر زنِ منه تا روزی هم که بخوام زنِ من باقی می مونه.
حتی خاله ملیحه هم مقابل قدرت کلام پسرش کم میاره ،می فهمم دلش شکست،هامون هم می فهمه اما این مرد خودخواه تر از اون بود که بخواد معذرت خواهی کنه.
به جاش مادرش سر خم می کنه،سکوت می کنه و دلشکسته زمزمه می کنه:
_باشه…انگار تو فراموش کردی مادری هم داری،که آرزوهایی برات داره… خانواده تو فراموش کردی،برادرتو فراموش کردی. منم فراموش می کنم پسری به اسم هامون دارم،ببخش اگه تو زندگیت دخالت کردم.
نگاهی به من می ندازه و ادامه میده:
_امیدوارم خوشبخت بشی اما،انسانیت و فراموش نکن،اینم آخرین درس از مادرت.
حرفش که تموم میشه نگاهی با حسرت به قد و بالای بلند پسرش می ندازه و بی حرف به سمت در حرکت می کنه.لحظه ی آخر هامون صداش می زنه:
_مامان.
مکث می کنه،انگار نفهمیده پسرش دلجویی کردن بلد نیست،وقتی سکوت هامون رو می بینه آهی می کشه و از خونه بیرون میره.
اما نگاه هامون مات به در بسته می مونه،دلم برای هممون می سوزه،حتی خودم با این زخم های عمیقی که جا،جای صورتم رو می سوزونه .
قبل از این که هامون دوباره یاد کمربندش بیوفته به سختی تن خشک شده م رو تکون می دم و به سمت اتاقم می رم،لحظه ای که از کنارش می گذرم بازوم رو می گیره.می ترسم،دروغ چرا می ترسم!از این مرد می ترسم.
رو به روم می ایسته و سر پایین افتاده م رو با گذاشتن دستش زیر چونه م بالا می گیره سرم رو بالا می گیرم اما نگاهم به زمینه،ازش دلخورم.اندازه ی تمام دنیا ازش دلخورم.چشم هاش مات روی زخم های صورتم می مونه.سرم رو کنار می کشم وبه این بار نمی ایستم و به اتاقم پناه می برم.چراغ رو خاموش می کنم و روی تختم می خزم،اشک هام دوباره از سر گرفته میشه،دستم رو بالا میارم و کنار لبم می ذارم،گرمای خون رو حس می کنم،چشم هام و می بندم و دوباره درد سیلی هایی که خوردم رو حس می کنم،محکم زد،اون قدر محکم که درس بشه و توی سرم فرو بره که دیگه جلوش حرف نزنم،خفه بشم و سکوت کنم.طوری زد که خندیدن یادم بره،حتی گریه کردن رو هم فراموش کنم،بشم یه آدم دور از هر احساسی!
دلم به حال خودم و حالت جنین واری که دراز کشیدم می سوزه.حتی دلم به حال هامون می سوزه که از هر طرف تحت فشاره،برادرش رو از دست داد،هاله بهش گفت اون رو هم همراه هاکان توی دلش چال کرده.خاله ملیحه گفت فراموش می کنه پسری به اسم هامون داره.هامونی که گم شده بین دروغ و حقیقت و حتی راه درست رو هم گم کرده.
سردم میشه،ملافه رو روی خودم می کشم و دستم رو روی شکمم می ذارم تا بچه م گرم بمونه.انگار اونم مثل مادرش ترسیده.
صدای باز شدن در اتاق که میاد لرز افتاده به جون اندامم بیشتر می شه،حضورش رو حس می کنم.کنارم روی تخت می شینه،می فهمه بیدارم که ملافه رو از صورتم کنار می زنه.
چشم هام رو باز نمی کنم،بازوم رو می گیره و با فشار وادارم می کنه صاف دراز بکشم.پلک هام همچنان اصرار به بسته موندن دارن اما اشک هام برای بیرون اومدن زیادی مشتاقن.
صدای بمش همچنان برای زیر و رو کردن دلم کافیه:
_باز کن چشماتو!
این بار سرکشی نمی کنم،با شنیدن صداش انگار دلم بی قرار شده برای دیدنش،بین دلخوری هم دلتنگشم.لعنت به احساس من!
چشم هام رو باز می کنم و اولین چیزی که توی اون صورت مردونه توجهم رو جلب می کنه ابروهای گره خورده ای هست که انگار حالا حالا ها قصد باز شدن نداره.
نمی دونم چرا اومده،هیچ حدسی هم ندارم.عجیبه که حتی کنجکاو هم نیستم.
دستم رو می گیره و بلندم می کنه،حالا مقابلش نشستم،بدون فاصله.
سرش رو پایین می ندازه و سر پماد توی دستش رو باز می کنه.باور کنم برای مداوای زخم هایی اومده که خودش زده؟

چونه م رو توی دستش می گیره و سرم رو صاف نگه می داره،دست دیگه ش رو به صورتم نزدیک می کنه،عجیبه اگه حس کنم دست هاش می لرزه؟یا حس کنم نگاهش رو ازم می دزده؟یا حس کنم دلش می خواد فرار کنه اما تحمل می کنه؟
دستش که به کنج لبم می خوره تمام تنم داغ می شه،حس می کنم خون به صورتم دویده و اگه قبلش کتک نخوره بودم مطمئنا گلگون شدن گونه هام مشخص می شد.
هامون هیچ عکس و العملی نداره اما من مرزی تا دیوانگی ندارم،تمام حواسم پی دستی هست که با دقت کنج لبم حرکت می کنه،دستی که کنار صورتم نشسته تا ثابت نگهش داره.
حواسم پی چشم هاییه که با دقت به لبم دوخته شده.حواسم پی نفس هاییه که پوست یخ زده ی صورتم رو داغ می کنه،خدا من باید الان از این بشر متنفر باشم نه این که وجودم خواستارش باشه، خواستار بازوهای مردونه ش،خواستار نگاه خیره ش،خواستار تمامِ این مرد.
برای لحظه ای نگاهش روی چشم هام سر می خوره،نمی دونم چی توی چشم هام می بینه که حرکت دستش متوقف میشه و نگاهش رو به نگاهم قفل می کنه.
با همون چشم هایی که فرق داشت با تمام سیاهی های دنیا باهام حرف می زنه،با همون اخم های درهم که بخشی از صورتش شده.
انگشت شصتش رو بالا میاره و گونه م رو لمس می کنه،صورتم از درد جمع میشه.زمزمه می کنه:
_درد داره؟
وجودم پر میشه از دلخوری،چیزی نمی گم،مثل خودش تمام حرف هام و توی نگاهم می ریزم.خیلی خوب می فهمه!
دستاش رو دو طرف شونه هام می ذاره و وادارم می کنه دراز بکشم،دلم از این همه نزدیکی به تلاطم افتاده ،عادت ندارم،عادت به دیدن چشم هاش اون هم از این فاصله رو ندارم!
موهایی که روی صورتم ریخته رو با ملایمت پس می زنه و زمزمه وار میگه:
_به نظر تو هم من آدم پستیم؟
سکوت می کنم،کنج لبش لبخند تلخی می شینه:
_حتما هستم که کتکت زدم.
مکث می کنه،معلومه چه عذابی می کشه
_حتما هستم که می خواستم با کمربند سیاه و کبودت کنم.
دستش رو روی گونه م می ذاره و شصتش رو نوازش وار روی زخمم می کشه:
_من چطور تونستم این بلا رو سرت بیارم؟تو…
فاصله دادن بین حرف هاش رو دوست دارم،من رو مشتاق می کنه برای شنیدن.کلافه تر جمله ش رو ادامه میده:
_تو هنوز بچه ای،حقت نیست این همه بزرگ بشی.من حق نداشتم…
سکوت می کنه،هنوز من و به چشم یه بچه می دید،یه بچه مدرسه ای همون طوری که همیشه می گفت! حق داشت.من دختر لوس و بی منطق هجده ساله کجا و هامون دکتر تحصیل کرده ی سی و دو ساله کجا! زمین تا آسمون فرق بود بین من و این مرد اما دلم چرا درک نمی کرد؟ چرا بی قرار بود؟چرا با وجود این فاصله انقدر بی تاب بود؟
با حرفی که می زنه تمام تنم یخ می بنده:
_برای طلاق وقت می گیرم،توافقی جدا می شیم.
ناباور نگاهش می کنم،دلم نمی خواست.دلم جدایی از هامون رو نمی خواست،دلم خوش بود به هم خونه بودنمون،به فاصله ی کم اتاقامون،به نفس کشیدن تو هوای هامون. به دیدن خوبی هاش.
چشم های بی قرارم رو نمی بینه و ادامه میده :
_بدی بزرگی در حقم کردی اما وظیفه ی من نبود که بخوام عدالت رو اجرا کنم،حالا که می خوای روی گناهت سرپوش بذاری پس تو بمون و عذاب وجدانت.نمی دونم روزی می رسه که حقیقت فاش بشه یا نه اما می دونم خوشحال نیستی آرامش،دیگه توی زندگیت خوشحال نیستی!

حرف هاش حتی از کتک هاش هم بیشتر درد داشت،می شینم.ترس از تنهایی،ترس از دور بودن هامون چشمم رو کور می کنه.مهار اشک هام دست خودم نیست،حتی اراده ی کنترل کردن خودم رو ندارم.بی تاب خودم رو به سمتش می کشم و مثل بچه ای که قراره از پدرش جداش کنن دستم رو دور گردنش حلقه می کنم،تکون شوک زده ی بدنش رو حس می کنم اما برام مهم نیست.وقتی غرورم رو زیر پا گذاشتم یعنی هیچی جز هامون مهم نیست.
با اشک التماسش می کنم:
_ من راضیم،حتی به کتک هاتم راضیم به داد و فریاداتم راضیم قول می دم دیگه زبون درازی نکنم اما تنهام نذار هامون،التماست می کنم تنهام نذار.
خودمم باورم نمیشه این منم،آرامش… دختری که جلوی هیچ کس سر خم نمی کرد حالا این طور جلوی هامون صادقی التماس می کنه تا تنهاش نذاره.

حتی نمی تونه حرف بزنه،هضم این سخته که الان دختری به آغوشش پناه آورده که قاتل برادرشه،کسی که ازش بیزاره.اما من هر لحظه حلقه ی دستم رو تنگ تر می کنم،انگار می خوام حل بشم توی آغوش مردی که یک ساعت پیش به قصد کشت کتکم می زد.نمی ذاره دل خوش بمونم به همین آغوش نصفه و نیمه.دست هام رو می گیره و جدام می کنه،سردرگمی رو توی چشم هاش می بینم.عمیق نگاهم می کنه و می پرسه:
_داری چی کار می کنی آرامش؟
خجالت می کشم،واقعا داشتم چی کار می کردم؟
_حواست هست من کیم؟تو کی هستی؟
سرم رو بلند می کنم و چشم های نم دارم رو به چشم هاش می دوزم،چرا من حق ندارم توی سیاهی چشم هاش عشق ببینم به جای تنفر؟چرا نمی تونم هامون و عاشق خودم بکنم؟انگار توی ذهنم پرسه می زنه که جواب سوال هام و به زبون میاره:
_بعضی وقتا باورم می شه داری دل می بندی،این یه حماقته.دل بستن به من حماقته.من هیچ وقت نمی تونم حسی جز نفرت به تو داشته باشم،شاید پشت پا زدم به هاکان و باهات ازدواج کردم اما دوتامون دلیلش و می دونیم مگه نه؟یه ازدواج شاید با عشق شروع بشه و ختم به نفرت بشه. اما ازدواجی که با تنفر شروع شده هیچ وقت تهش با عاشقی تموم نمی شه.
و این یعنی حقیقت مثل پتک توی سرم کوبیده شد.آب پاکی رو خیلی خوب روی دستم ریخت،گفت دل نبند،گفت دل نمی بندم،گفت هیچ وقت نفرتم تبدیل به عشق نمی شه.این یعنی من احمقانه خوبی هاش رو تعبیر به عشق می کردم.
بلند میشه و بهم پشت می کنه،صداش رو نجواگونه به گوشم می رسونه:
_توی همین هفته برای طلاق وقت می گیرم،تا همین جا کافیه!
کاش می شد برم به پاش بیوفتم و بگم تا همین جا کافی نیست،هیچ وقت کافی نیست.من تو رو برای همیشه می خوام،حتی شده نصفه و نیمه،با همین چشم هایی که نفرتت رو داد می زنن.اما نمی ایسته تا بشنوه،نمی خواد که بشنوه.احساس آرامش،قلبِ آرامش بی اهمیت بود،اون قدری که حتی برنگرده تا ببینه چطور با حسرت نگاهش می کنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.