خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۳

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

در رو باز می کنه و می ایسته تا من اول وارد بشم،لبخندی می زنم و جلوتر از هامون پا به حیاط علی بابا می ذارم.
نگاهم به بساط صبحانه ی چیده شده توی آلاچیق میوفته،معلومه نرگس خاتون به خاطر ما سفره رو جمع نکرده!
هامون به سمت آلاچیق میره،میلم به خوردن صبحانه نمی کشه می خوام وارد خونه بشم که نرگس خاتون بیرون میاد.
با دیدن ما با اشتیاق لب باز می کنه:
_اومدین؟گردش خوش گذشت؟
لبخند محوی می زنم و جواب میدم:
_خیلی خوب بود،ممنون واقعا!
_خوب خداروشکر تا شما صبحانه رو شروع کنید منم براتون تخم مرغ محلی میارم.
بی میل میگم:
_ممنون من اشتها ندارم .
نگاه چپ چپی بهم می ندازه،دستم رو می گیره و به سمت آلاچیق می بره:
_مگه میشه همچین چیزی؟از من به تو نصیحت هیچ وقت برای خوردن صبحانه بی میل نباش الان هم بشین من زودی برمی گردم .
ناچارا روبه روی هامون می شینم،با لبخند به نرگس خاتون نگاه می کنه و میگه:
_دستت درد نکنه،خیلی وقته هوای صبحانه ی محلیتون به سرم زده!
نرگس خاتون خوشحال از تعریف هامون جواب میده:
_سایه تون سنگین شده آقای دکتر وگرنه من کنیزتونم هستم.
هامون: نفرمایید بانو شما تاج سر همه ی مایی.
_شما همیشه به ما لطف داشتی آقادکتر من اساعه بر می گردم .
بعد از گفتن این حرف به سمت خونه میره.
هامون سفره رو مرتب می کنه و مشغول خوردن میشه،دستم به سمت نون محلی میره و اول با بی اشتهایی شروع می کنم.
توی مسیر برگشت حتی یک کلمه هم حرف نزدیم،هامون میومد و من با فاصله پشت سرش… ولی نکته ی جالب اینجا بود که تمام اهالی روستا هامون رو می شناختن.اون طوری که فهمیدم رایگان مردم این جا رو ویزیت می کرد.هم هامون،هم محمد.
زیرزیرکی نگاهش می کنم،عجیبه طوری رفتار می کنه انگار من اون جا حضور ندارم،بی تفاوت و در ظاهر خونسرد.
به خاطر آلبالو هایی که خوردم اشتهام کور شده اما گذشتن از اون صبحانه کار من نبود بنابراین شروع می کنم.
دو تامون مشغول خوردنیم که علی بابا در حالی که توی دستش چند تا پلاستیکه از بیرون میاد.با دیدن هامون گل از گلش میشکفه و صداش با نشاط به گوش می رسه:
_به به! آقای دکتر !
هامون از جا بلند میشه،با احترام با علی بابا دست میده و میگه:
_ببخشید اسباب زحمت شدیم .
علی بابا هامون رو هدایت می کنه و خودش هم کنج آلاچیق می شینه و بعد از آه پر دردی که از سینه ش بیرون میاد میگه :
_خودتم می دونی خاطرت چقدر عزیزه دکتر.هر وقت میای این طرفا دل همه رو شاد می کنی،خدا ان شالله دلتو شاد کنه جوون.
با لبخند به هامون نگاه می کنم،ته دلم افتخار می کنم.کنم..از این محبوبیتش،از خوب بودنش…
هامون سکوت می کنه و چیزی نمیگه،همون لحظه نرگس خاتون با تخم مرغ آبپز محلی به سمتمون میاد.تخم مرغ ها رو جلومون می ذاره و با مهمون نوازی میگه:
_شرمنده دیگه سفره ی فقیرانه ست.
لب باز می کنم:
_این چه حرفیه،همه چی عالیه!
نرگس خاتون هم کنارم می شینه و خطاب به هامون می پرسه:
_شما چرا انقدر لاغر شدی آقای دکتر؟
علی بابا در ادامه ی حرف همسرش میگه:
_ریش هم گذاشتی… می خوای بیشتر از قبل ازت حساب ببرن؟
و خودش از این حرف می خنده.
لبخند تلخی روی لب های هامون جا خوش می کنه،لقمه ای که گرفته بود رو روی سفره می ذاره و با لحنی که دلم رو آتیش می زنه می گه:
_عذادار شدم علی بابا،برادرمو از دست دادم .
صدای هین گفتن نرگس خاتون بلند میشه،سرم رو پایین می ندازم تا حال خراب هامون رو نبینم.علی بابا با ناباوری میگه:
_همون برادر جوونت که یک بار توی موبایل نشونش دادی؟
صدایی از هامون نمی شنوم،معلومه سر تکون داده،چون نرگس خاتون با صدایی مغموم و دورگه میگه:
_الهی بمیرم،آخه یه جوون به اون سن مردن حقشه؟!.
علی بابا هم دل گرفته از شنیدن این حرف زمزمه می کنه:
_آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا،گلچین روزگار امانش نمی دهد.
گلچین روزگار،عجب با سلیقه است… می چیند آن گلی را که به جهان نمونه است .
تسلیت می گم بابا!داغ بزرگیه،فقط می تونم بگم خدا بهت صبر بده.
سرم رو بلند می کنم و نگاهم به نگاه هامون گره می خوره،از سردی و نفرت نگاهش دلم می لرزه و دوباره سر به زیر میشم.
نرگس خانم اشک چشمش رو پاک می کنه و میگه:
_چطوری فوت کرد؟
سنگینی نگاه هامون رو حس می کنم،دستم رو بند پشتی می کنم و می خوام بلند بشم که هامون با تحکم میگه:
_بشین !

لب می گزم و می شینم،هامون خیره به من جواب نرگس خاتون رو میده:
_کشته شد.
بهت و حیرت صدای نرگس خاتون دو چندان میشه:
_خدا مرگم بده.کی کشتش؟چرا؟
دلم می خواد زمین دهن باز کنه و من و ببلعه،انگار هامون هم همین حس عذاب کشیدنم رو می خواست که اجازه نداد بلند بشم،که بشنوم،که عذاب بکشم.
_یکی که ظرفیت محبت دیدن رو نداشت،نمی دونم چرا این کارو کرد…اما می فهمم!
این بار علی بابا میگه:
_خودت و اذیت نکن،تقاص کاری که کرده رو هم توی این دنیا پس میده هم توی اون دنیا!
نرگس خاتون از عمق دلش میگه:
_ان شالله،خدا لعنت کنه اونی رو دلش اومد با جوون مردم این کارو بکنه.حیف شماست آقادکتر توی این سن داغ ببینی،اونم داغ جوون.خدا الهی به دشمنتم نشون نده.
بی طاقت بلند میشم،علی بابا نگاهی به وضع آشفته م می ندازه و میگه:
_کجا میری بابا؟
با صدای ضعیفی زمزمه می کنم:
_یه کم ناخوشم،زود بر می گردم.
نرگس خاتون معترض میگه:
_چیزی نخوردی آخه.
_ممنون. سیر شدم!
نمی دونم شنید یا نه،اما می دونم اگه جواب داد هم من نشنیدم. از خونه بیرون می زنم،حالا که نگاه هامون از روم برداشته شده می تونم چند نفس عمیق و پی در پی بکشم.
نفرت نگاهش وقتی از مرگ هاکان گفت چیزی نبود که بشه هضم کرد،اون هم برای من که دست و پا می زدم تا به ذره ای از محبت هامون برسم.حتی شده اندازه ب سر سوزن محبتی که به دیگران می کنه.تشنه ی نگاهش بودم اما نه با نفرت،مشتاق شنیدن صداش بودم اما نه وقتی لب به کنایه باز می کنه و با سرمای لحنش،کل وجودم رو تسخیر لرز وحشتناکی می کنه.
کاش هیچ وقت این طور بهم نگاه نکنه،کاش نفرت از اون چشم هاش پاک بشه،مهربونی نخواستم اما ای کاش متنفر نباشه.

پارچ دوغ رو سر سفره می ذارم و نگاه کلی می ندازم تا مبادا چیزی رو جا انداخته باشم.
مهراوه در حالی که ظرف سبزی خوردن رو سر سفره می ذاره،میگه:
_چیزی که جا نموند؟
سری به علامت منفی تکون میدم:
_نه همه چیز و آوردیم فقط مونده شام که نرگس خاتون بکشه.
_پس بیا تا رسیدن محمد و آقا هامون اینجا بشینیم .
موافقت می کنم،کنار هم می شینیم،دیگه اون حس بد رو به مهراوه نداشتم،اتفاقا به نظرم دختر خوبی میومد،هر چند از همون اول می دونستم دختر خوبیه و همین باعث حسادتم شده بود،هامون خوب بود و مسلما می تونست به دختری به خوبی مهراوه دل ببنده.
با صداش از فکر بیرون میام:
_چقدر کار خوبی می کنن،با این لطف محمد و آقا هامون اهالی روستا دیگه لازم نیست واسه ی یه دکتر رفتن این همه راه رو بکوبن و برن تا شهر.منم وقتی درسم تموم بشه حتما محمد و الگو قرار میدم .
لبخندی می زنم:
_رشته ت چیه؟
_ترم سوم حقوق می خونم.
_جالبه،فکر می کردم کوچیک تر باشی آخه داداشت یه بار بهم گفت یه خواهر همسن من داره .
ابرویی بالا می ندازه:
_جدا؟مگه تو چند سالته؟
_هجده.
با خنده میگه:
_وای من فکر می کردم بزرگ تری رفتار و چهرت یه کم پخته تر میزنه فکر کردم مثل من شاید بیست و یکی دوسالت باشه.
لبخند محوی می زنم و سکوت می کنم،همون لحظه نرگس خاتون وارد پذیرایی میشه و انگار که صحبت آخر مهراوه رو شنیده،چون همون طوری که دیس برنج رو سر سفره می ذاره،میگه:
_آره ماشالله هزار ماشالله.هم خوشگلی هم خانومی،هم با ادبی هم سنگین و با وقاری.
با لبخند تشکر می کنم،رو به روم می شینه و دستم و توی دستش می گیره و میگه:
_حسین منم مشهد داره درس مهندسیش و می خونه،یک پسر نجیبیه که بیا و ببین.
گیج نگاهش می کنم.مهراوه زیر خنده می زنه و معنادار سرش رو تکون میده.من اما گنگ از حرف بی ربط نرگس خاتون فقط میگم:
_آهان.
دستم و بیشتر فشار میده،چشم های قهوه ای رنگش رو با اشتیاق به من می دوزه و میگه:
_ماه پیش که اومده بود بهش گفتم وقت سر و سامون گرفتنته می دونی چی گفت؟ گفت من بعد ازدواجم میخوام همون مشهد بمونم.منم گفتم پس باید یه زن شهری برات بگیرم!یکی که مثل خودت نجیب و مهربون باشه.
دستشو رو به آسمون بلند می کنه و میگه:
_خبرنداشتم خدا به این زودی دعامو مستجاب می کنه و یکی مثل تو رو سر راهم می ذاره .

تازه دو هزاری کجم جا میوفته،خندم می گیره اما به زور لبخند ملیحی تحویل نرگس خاتون میدم،برعکس من مهراوه ست که بی پروا می خنده.اما من به چی و اون به چی؟صفت نجیب و خوب زیادی از من دور بود.اگه نرگس خاتون می فهمید دختر روبه روش الان بارداره و یک نفر رو کشته حتی فکر چنین چیزی رو هم نمی کرد.

همون لحظه در باز میشه و علی بابا یالا گویان داخل میاد و وقتی حجاب ما رو می بینه از جلوی در کنار میره و من قامت هامون و پشت بندش محمد رو می بینم.
سه نفرمون از جا بلند می شیم بعد از سلام و احوال پرسی،هامون میره تا دست و صورتش و بشوره.نرگس خاتون و علی بابا هم به آشپزخونه میرن.محمد هم به سمت ما میاد و از مهراوه می پرسه:
_چی شده موقع سلام احوال پرسی هم می خندیدیی؟چی داشتین می گفتین؟
به پهلوی مهراوه سقلمه می زنم و اون بی توجه به من با خنده به محمد میگه:
_یه جورایی نرگس خاتون آرامش و برای پسرش خواستگاری کرد.آخه تو ندیدی چطوری از نجابت پسرش می گفت.
و دوباره زیر خنده می زنه،لبخند محو روی لب های محمد جاش رو به جدیت و نگرانی می ده. عمیق و معنادار نگاهم می کنه.مهراوه که خنده ش تموم میشه نگاهش بین من و محمد می چرخه،می خواد حرفی بزنه که هامون در حالی که با دست موهاش رو صاف می کنه وارد پذیرایی میشه. محمد سرش رو به سمت مهراوه خم می کنه و زمزمه وار میگه:
_حرفی جلوی هامون نزن.
مهراوه متعجب می خواد چیزی بگه که پشیمون میشه و سری تکون میده.سر سفره می شینیم و علی بابا و نرگس خاتون غذا به دست به سمت ما میان و همون طوری که ظرف های تزئین شده ی غذا رو سر سفره می ذارن به تشکر های ما پاسخ میدن بدون اینکه حتی خم به ابرو بیارن.
محمد پر انرژی دست هاش و بهم می کوبه و میگه:
_چه می کنه دست پخت نرگس خاتون گل.
هامون برعکس محمد با جدیت میگه:
_نیاز به این همه زحمت نبود .
نرگس خاتون با لبخند و مهمون نوازی جواب میده:
_زحمتی نبود،تازه دخترا هم بودن کمکم کردن .

نگاهم رو به هامون دوختم اما اون حتی نیم نگاهی هم به من نمی ندازه،به تکون دادن سرش بزای نرگس خاتون اکتفا می کنه و نگاه به بشقاب برنج روبه روش می دوزه.
آهی می کشم و چشمم رو از روی هامون بر می دارم،همگی مشغول خوردن می شیم،کسی حرف خاصی نمی زنه تا اینکه علی بابا میگه:
_سر سفره نه وقتشه نه جاشه اما حالا که دور هم نشستیم می خواستم یه چیزی راجع به پسرم و دخترم آرامش بگم .
هنوز جمله ی علی بابا تموم نشده محمد به سرفه میوفته،چنان سرفه می کنه انگار مرزی تا خفگی نداره .
هامون چند ضربه به پشتش می زنه و علی بابا میگه:
_چی شد پسرم؟
نرگس خاتون: لقمه به گلوش گیر کرد.براش دوغ بریز. .
علی بابا لیوان دوغی می ریزه و به سمت محمد می گیره.محمد یک نفس لیوان رو سر می کشه و بعد از چند سرفه ی کوتاه انگار که آروم تر میشه. دستش رو بالا میاره و میگه:
_جمعیت من خوبم نیاز به نگرانی نیست .
نگاهم به علی بابا میوفته ،تا می خواد حرف بزنه محمد زودتر به هامون میگه:
_راستی وقت نشد راجع به آقا یوسف حرف بزنیم حتما باید یه سر بیاد شهر آزمایش بده نه هامون؟
هامون سری تکون میده و با جدیت جواب میده:
_مشکلش جدی نیست،اما زیادی خودش و باخته.برای اطمینان خودش گفتم بیاد شهر و آزمایش بده .
محمد: آره،آره.همش اصرار داشت یه دردی داشته باشه.
با سکوت هامون محمد هم سکوت می کنه،لحظه ای بعد علی بابا میگه:
_داشتم می گفتم .
محمد باز می خواد حرفی بزنه که مهراوه سقلمه ای به پهلوش می زنه و چیزی زیر گوشش می گه،علی بابا ادامه میده:
_توی همین یک روز،هم من هم خانوم،شیفته ی خانومی و متانت دخترم آرامش شدیم.
نگاهم زوم روی هامون میشه،قاشقش رو توی بشقاب می ذاره و با جدیت به علی بابا چشم می دوزه.
_راستش آقا همون طوری که می دونین پسر من شهر زندگی می کنه،قصدش هم اینه که همون جا بمونه و سر و سامون بگیره… دخترای اینجا هم نمی تونن با شهر نشینی بسازن،ما هم که نمی تونیم بریم شهر دنبال دختر خوب برای این پسر بگردیم.حتی اگه بریم هم شناختی از کسی نداریم .

انگار برعکس من دوهزاری هامون خیلی زود جا میوفته،تغییری توی صورتش ایجاد نشده،با همون اخم خیره به علی باباست و محمد هم با تردید به هامون چشم دوخته.
علی بابا در ادامه ی حرفش میگه:
_من و خانم هم امروز نشستیم حرف زدیم. آرامش دخترم هم از آشناهای شماست،کی هم از شما بهتر که انقدر برای ما شناخته شده ای.می خواستم اگه شما صلاح بدونید ما بیایم شهر و دخترم آرامش و از خانوادش خواستگاری کنیم. البته جسارت نباشه من می دونم شما عذاداری،فقط خواستم خیال خانومو راحت کنم،تا هر وقت که شما امر کنید ما هم اطاعت کنیم.

لباسم توی دست مچاله میشه،همه سکوت کردن،آخه این جریان خواستگاری چی بود این وسط؟هر چند اگه بخوام صادق باشم،زیاد هم از این وضعیت ناراضی نبودم.نه به خاطر خواستگاری بلکه به خاطر مطرح شدن این حرف جلوی هامون.
هامونی که دلم می خواست با داد و فریاد از جاش بلند بشه اما در سکوت به علی بابا خیره شده بود .
محمد خنده ی مصلحتی می کنه و میگه:
_علی بابا این دختر کوچولو انقدر بزرگ نشده که بخواین ازش خواستگاری کنین.تازه پسر شما هم سنی نداره این عجله برای چیه؟
هامون با تحکم میگه:
_محمد ساکت.
رو می کنه به علی بابا،حتی نگاهش به علی بابا هم جدی و جذابه،درست مثل پادشاهی که براش فرق نداره آدم روبه روش چه سن و چه قشری هست.طوری نگاه می کنه که همه رو به این باور برسونه،این پادشاهه که حرف آخر رو می زنه.
مکثش رو طولانی تر نمی کنه و با کلامی محکم میگه:
_خانواده ی این دختر منم.
لبخند محوی کنج لب هام می شینه.هامون ادامه میده:
_به خاطر فوت برادرم نخواستم بگم چون اهالی روستا می خواستن ساز و دهل به راه بندازن.
تمام وجودم خواهانش میشه و با اشتیاق به لب هاش چشم می دوزم تا ادامه بده.همه رو فراموش می کنم و مثل یه تشنه ی آب برای شنیدن یک کلمه از زبون هامون مشتاقانه بهش چشم می دوزم،مکثش رو می شکنه و میگه:
_این دختری که ازش حرف می زنید،زن منه.

نرگس خاتون دستش رو جلوی دهنش می گیره و با تعجب به هامون خیره می مونه.علی بابا هم شرمنده نگاهش بین من و هامون در نوسانه.هیچ کس حرفی نمی زنه حتی مهراوه که دهنش باز مونده.
هامون سکوت جمع رو می شکنه:
_نخواستم کسی بفهمه چون من عذادار برادرمم،نه تحمل تبریک شنیدن دارم،نه رقص و آواز.
علی بابا با لحنی سرزنش گرانه به نرگس خاتون میگه:
_بفرما زن،چقدر بهت گفتم بذار چند روز بگذره؟گیر دادی الا و بلا همین امروز.
نرگس خاتون شرمنده سرش رو پایین می ندازه و علی بابا رو به هامون ادامه میده:
_تو رو خدا ببخش آقا دکتر،زن من خیلی نگران حسینه.صبح و شب از خورد و خوراک افتاده،وقتی آرامش جان و دید نخواست صبر کنه گفت قبل از این که عازم بشید ازتون اجازه بگیریم.من یک دنیا شرمنده شدم.
هامون همراه با تکون دادن سر پاسخ میده:
_مهم نیست،پیش میاد.
نرگس خاتون با سرزنش خودش میگه:
_اصلا همون وقتی دیدم که شما با یه دختر اومدید باید می فهمیدم و جسارت نمی کردم من واقعا شرمنده م آقا.

هامون:نیاز به این همه شرمندگی نیست،گفتم که بحث و تموم کنید.
سکوت می کنن اما از حرف های زیر گوشی علی بابا معلومه داره نرگس خاتون رو سرزنش می کنه.
نگاهم با قدردانی به هامون دوخته میشه،کاش من می تونستم تا ابد داشته باشمش،حتی همین طور نصفه و نیمه.حتی اگه از من متنفر باشه اما می دونستم توی یکی از همین روزها لبم به گفتن حقیقت باز میشه و اون روز شاید آخرین روز باشه.آخرین روزی که هامون رو دارم،آخرین روزی که به عنوان زنش کنارشم،شاید هم آخرین روزی که می بینمش.
بعد از خوردن شام همراه مهراوه و نرگس خاتون ظرف ها رو جمع می کنیم،کماکانی که مشغول شستن ظرف ها هستیم نرگس خاتون بارها و بارها عذر خواهی می کنه و هر چقدر هم بهش میگم عیبی نداره توی کَتش نمیره و دست از سرزنش خودش بر نمی داره.
ظرف ها شسته میشه،با مهراوه مشغول خشک کردنیم که میگه:
_راستش من حدس می زدم بین تو و آقا هامون یه چیزی هست اما حتی به ذهنمم نمی رسید ازدواج کرده باشید،آقا هامون خیلی ساله با برادر من دوسته…راستش و بخوای اصلا بهش نمیومد که بخواد ازدواج کنه،معلومه خیلی دوستت داره.

لبخندی می زنم،اون که نمی دونه ما زوجی نیستیم که به خاطر عشق ازدواج کرده باشیم،بلکه برعکس به خاطر نفرت خطبه ی عقد بین ما خونده شد.اما حداقل مهراوه ندونه،حداقل یک نفر توی این دنیا برعکس ماجرای ما رو بفهمه مگه چی میشه؟
برای تایید حرفش سر تکون میدم و میگم:
_آره،خیلی دوست داره.
_چقدر جالب،واقعا برام تعجب آور بود.خدا خوشبختتون کنه.
آخرین بشقاب خشک شده رو می ذارم که نرگس خاتون وارد آشپزخونه میشه و همون طوری که من رو مخاطب قرار داده میگه:
_جا رو براتون تو اتاق بزرگه پهن کردم،اگه می دونستم تو خانم آقایی نمی ذاشتم دیشب جدا ازش بخوابی.هر چی زودتر برو دخترم،آقا هم خسته بودن زودتر رفتن.
لبخند روی لبم خشک می شه،آب دهنم رو قورت میدم و با ترس آشکاری میگم:
_حالا چه لزومی داشت؟من کنار مهراوه می خوابیدم.
مهراوه می خنده و میگه:
_ناز نکن عروس خانوم،آقاتون ترش می کنه کنار من بخوابی.
معترض میگم:
_آخه من تا حالا کنار هامون نخوابیدم،روم نمیشه.
مهراوه و نرگس خاتون متعجب نگاهم می کنن،زیر نگاه خیرشون معذب میشم و ادامه میدم:
_راستش به خاطر مرگ هاکان ما نتونستیم عروسی بگیریم برای همین زیاد با هم نبودیم،منم سختمه بخوام توی یه اتاق باهاش بمونم.لطفا با مهراوه بخوابم.

لبخندی روی لب نرگس خاتون میاد،به سمتم قدم بر میداره و دستشو دو طرف گونه هام می ذاره:
_قربون دختر با حجب و حیای خودم بشم من.اما اون مرد هم غریبه نیست،شوهرته.الانم من براتون تشک دو نفره پهن کردم،زشته نری مادر جان!
روی حرفم پا فشاری می کنم:
_نه عیبی نداره،هامون درک می کنه.
ظاهرا مهراوه درکم می کنه که به کمکم میاد:
_صلاح مملکت خویش خسروان دانند نرگس بانو،اجازه بده هر طور راحتن همون طور باشن.
نرگس خاتون این بار با تردید سر تکون می ده:
_چی بگم والا،پس من برم به آقا محمد بگم بره توی اون اتاق دیگه.جای تو و آقا محمد و هم توی اون اتاق کوچیکه پهن کرده بودم،پس حالا شما دو تا برید اون جا.
چشم هام رو با تایید می بندم و می گم:
_ممنون نرگس خاتون زحمت کشیدی.
_چه زحمتی دخترم،مهمون رحمت خداست.
بعد حرفش از آشپزخونه بیرون میره،بلند می شم و کش و قوسی به بدنم میدم.
مهراوه با لبخند میگه:
_ولی گناه داره شوهرت تنهاش می ذاریا.
لبخندی می زنم.این دختر هم عجب دل خوشی داشت.

بی حرف به اتاق می رم،مانتو و شالم رو از تنم بیرون می کشم و زیر ملافه می خزم،چشم هام رو می بندم و هامون رو کنار خودم تصور می کنم،درست نزدیک به خودم.لبخند محوی روی لبم می شینه،به سمتش کشیده میشم که تصویر هامون محو و محو تر میشه و هاکان پررنگ میشه،اون قدر پررنگ که لبخندم جاش رو به گرفتگی چهره م میده،از یه رویای لذت بخش به یه عمق یک کابوس وحشتناک سقوط می کنم و تمام تنم رو رعشه ای در بر می گیره،هنوز عادت نکرده بودم،نه به اون شب نحس،نه به نحسی شب های بعدش.هر بار با یادآوری این که مادرم توی زندانه دلم پایین می ریخت و حس نفرت به دلم رسوخ می کرد.هر بار با یادآوری این که قاتلم می ترسیدم و چند دقیقه ای توی شوک فرو می رفتم،همه چیز اون قدر سریع بود که آدم بره واقعیت و خیال شک می کرد.گاهی چشم باز می کنم و می بینم وسط برزخ افتادم و هر چی دست و پا می زنم بیشتر توی عمق آتیش فرو میرم،درست مثل الان.
با هجوم افکار ضد و نقیض حالم خراب شده،نفس کم آوردم و حس می کنم دوباره همون حالت تهوع های وحشتناک به سراغم اومده.
چشم هام رو روی هم می ذارم و فشار میدم،در اتاق باز می شه و حضور مهراوه رو حس می کنم،حتی به خودم زحمت باز کردن پلک هام رو هم نمیدم،مگه ممکن بود کسی به چشم هام نگاه کنه و نفهمه؟نفهمه حال خرابمو،نفهمه کابوس هام رو عذاب کشیدنم رو.
چراغ خاموش میشه، بی شک مهراوه می فهمه بیدارم،می فهمه توی این زمان کم نخوابیدم ،نمی خوام ناراحتش کنم اما بدجوری بهم ریختم.فقط یه سرنخ کافی بود تا به این نقطه برسم،به کابوس های گذشته،به یادآوری شب های تلخ و شب های تلخ تر آینده.
****
دستی به گردنم و می کشم و بعد از پوشیدن دمپایی هام وارد حیاط میشم،بی درنگ کنار شیر آب می شینم و تمام اون چیز هایی که خوردم و رد می کنم،یک باره،دوباره،سه باره،انقدر به معده م فشار میارم که اشک از چشمم جاری میشه،علارغم تمام تلاش هام باز هم نتونستم خودم رو کنترل کنم،دوباره ضعف وحشتناکی وجودم رو در بر گرفته بود،چشمام به سختی آب جاری شده ی مقابلم رو می بینه.خدایا الان نه،کاش الان چشم هام باز باشه،اون زمانی که خاموشی می خواستم محکوم شدم به دیدن،الان نباید چشم هام بسته بشه،نمی خوام وقتی چشم باز می کنم ببینم تمام حقیقت ها آشکار شده،حداقل به این زودی نه .
دوباره عق می زنم و دوباره التماس می کنم،که تموم بشه امشب،احساس امشب،حال خراب امشب…
این حالت تهوع به خاطر حامله بودنم نبود،به خاطر هجوم خاطره هایی بود که تمام عضو های بدنم رو مختل کرده بود از جمله معده ی بیچاره م رو،بی چاره تر ذهنم که از این همه افکار ضد و نقیض رو به نابودی بود.
آبی به صورتم می زنم و شیر آب رو می بندم دستم رو بند دیوار می کنم و به سختی بلند میشم.
حس می کنم جای زمین و آسمون عوض شده اما خودم رو نمی بازم،حق باختن ندارم.
باید دووم بیاری آرامش،باید تحمل کنی.خودم رو به آلاچیق می رسونم و بی رمق دراز می کشم،زن های حامله توی این طور مواقع به کی پناه می برن؟برای بهتر شدن حالشون چی کار می کنن؟اگه حالشون بد بشه،اگه نیاز به تکیه گاه داشته باشن چی کار می کنن؟من باید چی کار کنم؟ به کی پناه ببرم؟کی بهم دلداری بده؟کی آرومم کنه؟کی این حس تنهایی رو ازم دور کنه؟
دلم هوای مامانم رو کرده،دلم هوای هامون رو کرده،امشب از فکر اون شروع شد و به این حال خراب ختم شد.
فقط تونسته بودم مانتوم رو سرسری بپوشم اما یادمه موبایلم خیلی وقت بود توی جیب مانتوم جا خوش کرده بود بر می دارم،دستم روی شمارش متوقف میشه،بی اراده توی قسمت پیام ها می رم و تایپ می کنم:
_می شه بیای توی حیاط؟
نمی دونم نزدیک ساعت سه نصف شب بیداره یا نه اما می خوام شانسم رو امتحان کنم.
چشم هام رو می بندم،پنج دقیقه ای می گذره با شنیدن صدای قدم های آشنایی دلم قرص میشه،اومد.می دونستم میاد،می دونستم اونم مثل من خواب نداره.می دونستم علارغم نفرتش باز هم نمی تونه نیاد.
چشم هام رو باز می کنم،می بینمش با همون اخم های در هم و جذابیت همیشه.
توی تاریکی با وجود چراغی که بالای سرمون روشنه خواستنی تر از هر زمان شده.
کنارم می شینه و زمزمه می کنه:
_چت شده؟
دستم رو بند می کنم و به سختی به بدن بی رمقم تکون میدم،حالا من هم روبه روش نشستم.
اشکی که با دیدن هامون سرکشانه از چشمم جاری شده رو با پشت دست پس می زنم و آروم میگم:
_من خیلی تنهام.دلم گرفته،بدجوری هم گرفته.
عمیق نگاهم می کنه و میگه:
_کاری از دست من برای تو بر نمیاد مگه اینکه بخوای حرف بزنی تا منم بشنوم

این بار منم که از پشت هاله ی محو اشک هام بهش خیره میشم و مثل خودش زمزمه می کنم:
_میشه امشب،فقط امشب بگذری؟فراموش کنی؟متنفر نباشی؟حکمم و سخت بریدی هامون،خیلی سخت بریدی.حس غربت،حس بی کسی داره از پا درم میاره.میون این همه غریبه،اون هم توی این روزهای سخت…
مکث می کنم و با بغض ادامه میدم:
_من کم آوردم ،کاش از همون روز اول منو می بردی لب یه پرتگاه و پرتم می کردی پایین،کاش یه طناب دار می نداختی دور گردنم و صندلی رو از زیر پام می کشیدی،بهتر از این بود که من و بندازی توی این باتلاق تنهایی.من دیگه نمی کشم هامون،امشب هیچ رقمه نمی تونم آروم بشم.
من حرف می زنم و اون گوش میده،محاله دلش به حال اشک هام نسوزه،حتی منی که قاتل برادرشم محاله دلِ این مرد رو به رحم نیارم.
خیره به اشکی که از چشمم غلطیده آهسته نجوا می کنه:
_توقع داری برای آروم کردنت چی کار کنم؟هوم؟
دل گرفته جواب میدم:
_نمی دونم.
_چرا نمی دونی؟مگه تو آرامش نیستی؟مگه نباید رسم آرامش بودن رو بلد باشی؟فکر کن جامون عوض شده،فکر کن این منم که داغونم.چی کار می کنی؟
قبل از این که جواب بدم خودش ادامه میده:
_فکر کن بزرگ ترین داغ عمرت رو من به دلت گذاشتم،فکر کن عزیز ترین کس زندگی تو ازت گرفتم و حالا روبه روت نشستم،حالم داغونه،چی کار می کنی؟

لب می گزم از این منطق کلامش و بغضم تشدید میشه با فکر این که هامون حق داره از من متنفر باشه.با صدایی دورگه میگم:
_تو مثل من نیستی هامون،هیچ وقتم نبودی.
_اما آدم هستم مگه نه؟
سرم پایین میوفته،امشب قصد تموم شدن نداشت،اشک دیگه از از چشمم به روی فرش قرمز پهن شده توی آلاچیق چکیده میشه.
دستی زیر چونه م می شینه،دستی که برعکس همیشه امشب یخ زده،خبری از اون گرمای همیشگی نیست،انگار همون قدر که حال من بده حال هامون هم بده فقط اون یاد گرفته مرد باشه و من تنها سلاحم اشک ریختن بود.
وادارم می کنه سر بلند کنم و خیره بشم به چشم هایی که عجیب ضربان قلبم رو نا متعادل می کنن،تا حالا چند جفت چشم سیاه دیده بودم؟ خیلی…این وسط چشم های هامون چه فرقی داشت که با خیره شدن بهشون این طور از عالم فراموش می کردم و توی نگاه به رنگ شبش غرق می شدم و از خود بی خود؟
حس می کنم نگاهش نفرت روزهای قبل رو نداره،حداقل الان چشم هاش سعی دارن با دلم راه بیان.
صداش در عین مردونه بودن،دورگه به گوشم می رسه:
_نمی خوام اذیتت کنم آرامش.
مکث می کنه و من تشنه ی شنیدن صداش به لب هاش خیره میشم:
_با کتک زدنت با تحقیر کردنت دلم شاد نمیشه،اتفاقا برعکس از خودم متنفر میشم…
باز هم مکث می کنه و من شیفته ی شنیدن ادامه ی حرفش میشم:
_فکر می کردم هر روز قراره یه طوری آزارت بدم،یه طوری اذیتت کنم،یه طوری زندگی رو واست جهنم کنم.اما دیدم نمی تونم،هر چقدر ازت متنفر باشم من مرد آزار رسوندن به یه بچه نیستم.
چشم هام پر میشه از صداقت کلامش و دلم می گیره از این که مثل سابق من رو بچه می دونه.
_امشب نمی خوام وادارت کنم حقیقت و بگی،اما ازت می خوام این کابوس رو برای جفتمون تموم کنی.. نمی دونی تحمل کردن کسی که برادرتو ،پاره ی تنتو ازت گرفته اون هم کنار خودت چقدر سخته.
و باز هم یک بار دیگه قلبم از نو می شکنه،حداقل امشب نیاز به شنیدن این حرف ها نداشتم.
دستم رو بالا میارم،عیب نداره غرورم بشکنه،حالا که کوه غرور ریزش کرده چه فرقی می کنه اگه برای گرفتن دستش پا پیش بذارم؟
دستی که زیر چونم بود رو می گیرم،اخم ریزی بین ابروهاش خط می ندازه اما دستش رو پس نمی کشه.
بدون اینکه ثانیه ای دستش رو رها کنم انگشت هامو لابه لای انگشت هاش فرو می برم و بی اراده زمزمه می کنم:
_کاش یه ذره از مرام و مردونگی تو رو هاکان داشت.
با شنیدن این حرف دستش رو با عصبانیت از دستم بیرون می کشه،آهی می کشم و بی توجه به چهره ی برزخیش میگم:
_هامون،کاش می فهمیدی برادرت اون چیزی نبود که نشون می داد…اون یه آدم بی وجود و نامرد بود که…
وسط حرفم می غره:
_ببند دهنتو.
_چطور ازم می خوای واقعیت و بگم وقتی گوشی برای شنیدن حرفام نیست؟
صورتش رو نزدیک میاره و با فکی قفل شده میگه:
_چون داری مزخرف میگی،می خوای گند کاری های خودتو پشت برادر بدبخت من مخفی کنی.چون انقدر آشغال و پستی و برات مهم نیست مادرت به جای تو توی زندان شب هاشو صبح کنه،کسی که حاضر میشه مهر قاتل بودن به پیشونی مادر بی گناهش بخوره،براش کاری نداره گه خوری هاش و با تهمت زدن به بقیه لاپوشونی کنه.

.
مارگزیده دوباره به اول خونه برمی گردم،دقیقا همون نقطه ی اول.
لبخند تلخی می زنم و زمزمه می کنم:
_حق داری.
بلند میشم،حس می کنم وزنم برای پاهام زیادیه اما خودم رو نمی بازم،پشت می کنم به هامون و با صدای ضعیفی میگم:
_ببخشید اگه مجبوری یه آدم پست و آشغالی مثل من رو کنار خودت تحمل کنی.برای همه ی این عذاب هایی که بهت دادم شرمنده م.
حتی منتظر نمی مونم تا جواب بده،اون حق داشت اما من حق نداشتم ازش توقع بی جایی داشته باشم،از همون اولش اشتباه کردی آرامش.از همون اول

نرگس خاتون اشک گوشه ی چشمش رو پاک می کنه و با گریه می گه:
_خدا پشت و پناهتون!مواظب خودتون باشید.
هامون آخرین تیکه های وسایلمون رو توی صندوق عقب جا میده و در همون حال میگه:
_نگران نباشید،ما صحیح و سالم تا چند ساعت دیگه مشهدیم،برسم هم تمام سفارشاتون رو به امام رضا می کنم،مو به مو.
شنیدن اسم امام رضا کافیه تا گریه ی نرگس خاتون دوباره از سر گرفته بشه،خنده م می گیره.محمد با شیطنت میگه:
_بانو تو خودت بهترین جا زندگی می کنی واسه ی مشهد رفتن ما اشک می ریزی؟
نرگس خاتون با گوشه ی روسریش اشک هاش رو پاک می کنه و جواب میده:
_دلم بدجور هوای حرم آقا رو کرده اگه رفتید حتما سلام منم برسونید.
محمد: ای به چشــــم سلام مخصوص از جانب شما می رسونیم اصلا نگران نباش.
_خدا خیرت بده،آقا پشت و پناه همتون باشه.
هامون: خوب دیگه با اجازتون ما بریم.
نرگس خاتون بار دیگه من و مهراوه رو بغل می کنه و دوباره اشک می ریزه،هر چند نفهمیدم اشک هاش برای وابستگی به ما اون هم توی این دو روزه یا برای اینکه ما عازم مشهدیم.
از بغل نرگس خاتون بیرون میام که علی بابا با کاسه ای آب با قدم های تند به سمتمون میاد و هن و هن کنان میگه:
_یه وقتی نرید،صبر کنید آب پشت سرتون بریزم زود برگردید جدا از زحمتاتون خیلی بهتون عادت کردیم.دعای کل این روستا پشت سرتونه جوونا،خوش به سعادتتون .
محمد ادای احترام می کنه و با خوش رویی میگه:
_من نوکر خودت و تمام اهالی این روستا هم هستم.
با لبخند نگاهش می کنم،پسر خیلی خوبی بود اون قدر خوب که به احترام هامون لباس هاش هنوز سیاه بود.
نگاهم رو روی چهره ی پیرمرد مهربون رو به روم سوق می دم،سعی می کنم به یاد بیارم برای بار چندمه که ما خداحافظی می کنیم.کل اهالی روستا وقتی خبر رفتن ما رو شنیدن پشت در خونه ی علی بابا اومدن تا با هامون و محمد خداحافظی کنن،توی این دو روز انقدر برای اهالی اینجا زحمت کشیده بودن که بنده های خدا نمی دونستن چطوری تشکر کنن.
حتی صورت من و مهراوه ای که نا آشنا بودیم رو هم غرق بوسه هاشون کردن،همشون چیزی برای خالی نبودن عریضه آورده بودن،یکی ماست محلی،اون یکی دوغ هایی که آدم از نوشیدنش سیرآب نمی شد،پنیر،نون یا هر چیزی که در توانشون بود اما هامون در کمال احترام همش رو رد کرد و به سبد کوچیک نازخاتون اکتفا کرد.
علی بابا هم با اون سن اشکش در میاد و دوباره صورت هامون و محمد رو می بوسه و تمام دعاهای خیرش رو برای بدرقه ی راهمون روی زبونش جاری می کنه.
دلم می گیره،انقدر آدم های خوبی بودن که برای رفتن ما این طوری دلگیر شده بودن و اشک می ریختن.
بالاخره بعد از کلی سفارش دل می کنن،برای مهراوه دست تکون میدم و سوار ماشین هامون می شم.هامون هم بعد از سفارشات جاده ای سوار میشه و استارت می زنه.
از زیر چشم نگاهی بهش می ندازم و متوجه ی ذکری که زیر لب میگه می شم،بعد از دیشب تا الانی که پنج عصر بود جرئت نگاه کردن توی چشم هاش رو نداشتم،حرف هام،احساسم،گرفتن دستش همه و همه باعث شده بود چشم تو چشم شدن باهاش برام سخت بشه.
رانندگی توی اون سنگ ها و خاک ها کار سختی بود برای همین هامون با اخم ریزی تمام حواسش رو به روبه رو داده بود.
دلم هندزفری و آهنگ هام رو طلب می کرد،هیچ وقت جاده رو بدون موزیک دوست نداشتم اما این بار دلم یه آهنگ غمگین می خواست،ولی جرئت فکر کردن بهش رو هم نداشتم چه برسه به بیان کردنش.هامون عذادار هاکان بود و دل من زیادی بی چشم و رو و متوقع.
شیشه رو پایین می دم و ناچارا خودم رو با دیدن آدم ها و غرق کردن توی فکر و خیال سرگرم می کنم.
****

ماشین رو پارک می کنه،خسته از این مسیر چند ساعته و بی وقفه پیاده میشم.بین راه حتی نگه نداشت تا یک بار دیگه با مهراوه خداحافظی کنم.منم چیزی نگفتم. در واقع بعد از دیشب روی صحبت کردن نداشتم.به سمت هامون میرم تا از بین انبوه وسیله ها چند قلمی به دستم بده اما بی اعتنا به من تمامش رو خودش بر می داره و به سمت در حیاط میره.
در رو با کلید باز می کنه،وسایل رو توی راه پله ها می ذاره و میره تا ماشینش رو بیاره داخل. ساک لباس های خودم رو بر می دارم و از پله ها بالا میرم،کماکانی که دارم به سمت طبقه ی سوم میرم در خونه ی خاله ملیحه باز میشه سرم رو بر می گردونم و نگاهم به نگاه آبی و آشنای هاله تلاقی می کنه.نگاهی به جسم خسته و وسایل های دستم می ندازه و می پرسه:
_کجا بودین؟
راضی از اینکه بالاخره باهام حرف زد جواب میدم:
_یکی از روستاهای اطراف مشهد.
انگار تا ته حرفم رو می خونه که آهانی میگه و به پله های پایین چشم می دوزه،معلومه منتظر هامونه.
کمی این پا و اون پا می کنم و میگم:
_خوبی هاله؟
مثل سابق جبهه نمی گیره،اما نگاهش،درست رنگ و بوی نگاه هامون رو داره.چیزی بین نفرت،دلخوری،دلسوزی و دنیایی حرف نگفته با لحن غریبی جواب میده:
_تا خوب بودن رو توی چی ببینی.از نظر جسمی آره اما داغ هاکان فراموش نشده.هیچ وقت هم نمیشه.خداروشکر که برادر نداری،خداروشکر که هیچ وقت نداشتی.رابطه ی خواهر برادری قشنگه،یه خواهر جونش واسه ی برادرش در میره مخصوصا اگه اون نیمه ی خودت باشه،من یه نیمه از خودم و از دست دادم.دیگه هیچ وقت نمی تونم خوب باشم.
شرمنده سر پایین می ندازم و میگم:
_متاسفم،من و تو با هم بزرگ شدیم.خوب می دونی با تموم بدی هام هیچ وقت نخواستم کار به این جا بکشه.
_اما کشوندی،مقصر همه ی اینا هم تویی.اگه الان چیزی بهت نمیگم برای اینه که می دونم هامون چرا صیغه ت کرده.چون عذابت بده.انگار موفق بوده،خیلی لاغر شدی!
نگاهی به زیر چشم های گود افتاده ش و رنگ صورت سفیدش که حالا به زردی می زنه می ندازم و میگم:
_خودتو ندیدی.
زهر خندی می زنه و همون لحظه هامون از پله ها بالا میاد.هاله لبخند کمرنگی می زنه و میگه:
_حالا دیگه بی خبر میری داداش؟
خوشحال از اینکه رابطه ش با هامون بهتر شده نگاهشون می کنم.
هامون وسیله های دستش رو روی زمین می ذاره و به سمت هاله می ره در آغوشش می کشه و با محبت زیر پوستی میگه:
_چطوری جوجه حنایی؟
هاله بیشتر توی آغوش برادرش می خزه و در حالی که چشم بسته و عطر تنش رو نفس می کشه جواب میده:
_الان بهترم.
شاید جفتشون ندیدن نگاه دختری رو که چند پله بالا تر به اون ها خیره شده بود،نگاهی که در عین محبت رنگ و بویی از حسادت گرفت،از حسرت.حسرت این آغوش خالصانه.حسرت این لبخند هامون که نشون از رضایتش میده.برای لحظه ای خودم رو جای هاله تصور می کنم،توقع زیادی داشتم… یه آغوش محال،یه لمس خیالی.یه پشتوانه مثل کوه،کوهی به عظمت هامون،همون قدر محکم.
نمی ایستم تا زمزمه های هر چند برادرانه ی هامون رو هم بشنوم بی حرف راهم و می کشم جلوی واحد خودمون متوقف میشم،تازه یادم میوفته کلید ندارم.
کلافه نفسی تازه می کنم،می خوام همون جا بشینم که صدای هامون بلند میشه:
_آرامش…
با شنیدن صداش پاهام قفل به زمین و خودم جایی بین ابر و آسمون معلق می شم،فقط یک بار دیگه،فقط یک بار دیگه صدا بزن.
لحنش مهربون نبود،حتی احساسی هم نداشت.معمولی اسمم رو صدا زده بود مثل هر بار،مثل هر کس… اما این بار یه چیزی مثل سابق نبود،یه حسی که جوونه ش سر از خاک بیرون کشیده بود و می خواست رشد کنه حتی توی این کویر خشک و بی آب و علف فقط به امید چند قطره محبتی که صاحبش به پاش بریزه.
منتظر می مونم تا باز صدا بزنه،تا باز بشنوم اما انگار همون یک بار بود.دستی روی قلبم می ذارم و زیر لب زمزمه می کنم:
_حتی تپیدن این لعنتی هم فرق کرده.

یادم رفته بود هامون لب به چیزی که من آماده ش کرده باشم نمی زنه.
**
از این پهلو به اون پهلو می شم و دوباره صورتم مقابل ساعت کوچیک نصب شده روی دیوار قرار می گیره،ساعت یک و سی دقیقه ی شب و چشمای من هنوز با خواب غریبه ست .
موبایلم رو بر می دارم و بعد از روشن کردن اینترنت وارد اینستا می شم،اولین سرچم توی صفحه ی جستجو،هامون!
برای بار هزارم توی این چند دقیقه خیره به عکسش می مونم،خیره به یک جفت چشم سیاه و شب زده که انگار به من خیره شدن.
با انگشت صورتش رو از روی صفحه ی موبایل لمس می کنم و با لبخند زمزمه می کنم:
_یعنی میشه یه روز این لبخندت برای من باشه؟
دستی روی شکمم می کشم و برای اولین بار با بچم حرف می زنم:
_تو خیلی خوشبخت میشی که عمویی مثل هامون داری.
با آه ادامه میدم:
_اما متاسفم که مادرت منم و پدرت هاکان.
نمی خوام دوباره با فکر هاکان یک شب سخت رو برای خودم بخرم،سری تکون میدم،می خوام اینترنتم رو خاموش کنم که پیامی بالا صفحه میاد:
_سلام.
با دیدن شماره ی ناشناس هامون قلبم بی قرار شروع به تپیدن می کنه،بدون مکث پیامش رو باز می کنم و جواب میدم:
_سلام خوبی؟
نگاهم به اشتیاق به نوشته ی درحال تایپ بالای صفحه دوخته می شه،دو دقیقه،سه دقیقه،چهار دقیقه،پنج دقیقه،هفت دقیقه می گذره تا این که نوشته ی در حال تایپ میره و پیامش میاد اما فقط یک کلمه:
_خوبم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.