خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱۰

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

نگاهم رو دور اتاق مطالعه ی هامون که حالا توسط تخت و کمد و خرس بزرگ قرمز رنگ اشغال شده بود می گذرونم و زیر لب زمزمه می کنم :خیلی مَردی انصافا!
این تخت و این کمد در واقع مال من نه،مال محمد رضا بود.با این که به زودی عمل داشت اما هامون داشت آرزوهای کوچولوشو برآورده می کرد .چقدر این کارش قشنگ بود!
شب قبل بدون اینکه توجه به ظاهر و بدن زخم و زیلی و کثیف محمد نگاه کنه تختش رو باهاش قسمت کرد و صبح زود اونو با خودش بیمارستان برد.
دقیقا ساعت چهار ظهر هم مثل دیروز همراه محمد رضا به خونه اومد و چندی بعد زنگ آیفون نوید آوردن این وسایل ها رو داد.
دیدن ذوق محمد رضا حتی برای منم قشنگ بود،انقدر بالا پایین پرید،انقدر تشکر کرد که آخر هم به گریه کردن افتاد اما در نهایت پرید روی تخت سفید با رو تختی مشکی که روش طرح یه ماشین بزرگ قرمز رو داشت.به همین راحتی هامون آرزوی بزرگ یه پسر بچه رو برآورده کرد و چقدر خوب بود که یه آدم رویاهای بزرگ یه شخص دیگه رو تحقق ببخشه .
قدمی به جلو برمیدارم و به محمد رضا که روی تختش غرق خوابه نگاه می کنم،بچه انقدر ذوق کرده بود که خوابش برد .
در اتاقش رو می بندم و به اتاق هامون می رم،دیشب باز کابوس بدی دیدم و تا خود صبح بیدار بودم.خواب مادرم رو،خواب دیدم توی زندان چند نفر بهش حمله کردن و دارن کتکش می زنن،انقدر خواب وحشتناکی بود با جیغ از خواب پریدم و اولین چیزی که به چشمم اومد هامون بود که انگار طبق معمول وضو گرفته بود و داشت می رفت تا نماز صبحش رو بخونه.
نگاه وحشت زدم رو دید و خیره نگاهم کرد،اشک هایی که از ترس ریخته بودم رو دید و کلی حرف با چشماش بارم کرد.اما آخر طاقت نیاورد و به آشپزخونه رفت و لیوان آبی به دستم داد و بدون این که حرفی بزنه به اتاقش رفت .
شاید همین حرکتش بهم جسارت داده بود تا بخوام بهش خواهش کنم اجازه بده مادرم رو ببینم.
چند تقه ای به در میزنم،با مکث صدای مردونه ش رو می شنوم :
_بیا!
در رو باز می کنم و می بینمش،روبه روی آینه ایستاده و داره آخر دکمه ی بلوزش رو می بنده،طبق معمول سیاه!
_چی میخوای؟
مردد داخل میرم و در رو می بندم،کمربند چرم سیاهش رو از روی تخت بر میداره و مشغول بستن دور شلوار خوش دوختش میشه.این که بهم نگاه نمی کنه کارم رو سخت تر کرده،عادت نداشتم کسی حواسش جای دیگه باشه و بتونم حرف بزنم.لب هامو با زبون تر می کنم و به کلمات ذهنم جسارت میدم و به حرف میام.
_هامون…
از توی آینه نگاهی بهم می ندازه ، مقدمه چینی نمی کنم و با عجز میگم:
_اجازه میدی برم دیدن مامانم؟
با تحکم و بدون مکث میگه:
_نه!
قاطعیت کلامش ناامیدم می کنه اما دوباره شانسم رو امتحان می کنم :
_خواهش می کنم!دارم دیوونه میشم.
سری با تایید تکون میده و به سمتم میچرخه،آرومه اما توی نگاهش چیزی هست که وجودم رو میلرزونه،صداش رو می شنوم.
_اجازه میدم بری!
چشمام برق می زنه،اما جمله ی بعدیش تمام ذوقم رو کور می کنه:
_برو به جرمت اعتراف کن.دیشب توی خواب با ناله اسم مامانتو صدا می زدی.این یعنی عذاب وجدان داری!پس تمومش کن و برو کلانتری همه چیزو بگو!
با مکث خیره به چشمای نم زدم ادامه میده:
_منم طلاقت میدم،نگران نباش اجازه نمیدم سرت بره بالای چوبه ی دار.ولی باید مجازاتی که حقته رو بکشی .

خوب اینم به جبران دیشب چهار پارت طولانی دلیل سعی و تلاشمم برای نوشتن لطف و محبت شما به قصاصه .
اما یه نکته ای که این روزا بدجور آزارم میده اون هم تعداد انگشت شمار پیام هایی هست که دل آدم رو می شکنه .
من لطف بی حد و اندازه ی شما رو می بینم،نظراتتونو اشتیاقتونو حتی دیشب وقتی پارت نذاشتم و فهمیدم خیلی ها انتظار رمان رو می کشن اما روی صحبتم با همون تعداد انگشت شماره که میان به من ناشناس میدن که زودتر کاری کن هامون حقیقتو بفهمه،زودتر داستان رو پیش ببر از حاشیه بگذر زودتر بذار بفهمم چی به چی میشه . دوستای نازنینم اینکه شما میخونید رمانه .خدا شاهده برای من آسون تره زود تر بگذرم و تند تند مسائل رو رد کنم اما تصور کنید این کارو بکنم خود شما که میای به من میگی زود ردش کن با خودت نمیگی چقدر مسخره شد ؟ من به خاطر اعتراض یه عده خیلی از حرف ها رو ،درد و دل ها رو حذف می کنم اما بیشتر از این نمیتونم .. باور کنید سخت نیست توی هر پارت بهتون هیجان بدم و بذارمتون توی خماری تا فرداشب… جدامیگم که فکر نکنید بلد نیستم قبول دارم رمان آنلاینه و خوندنش سخته انتظار کشیدنش سخته و من چقدر خوشحالم یه عده منتظر رمان منن اما به اون تعداد کم که دوست دارن زود تر بگذریم میگم خواهش میکنم با این پیام ها کاری نکنید خستگی به تنم بمونه .
باز هم میگم من توقع این همه مهربونی ازتون نداشتم و واقعا خیلی خوشحالم که همچین دوستایی دارم

این بار داد نمیزد،فریاد نمی زد اما حرف هاش از هر زمان دردآور تر بود.برم اعتراف کنم؟اگه بگن چرا کشتیش چی بگم؟ بگم به من ### کرد؟می تونم برم دادگاه و روبروی اون همه آدم بایستم و از اون شب بگم ؟ اصلا دادگاه باور می کنه؟هاکان دوست دختر داشت درست،شیطنت داشت درست،اما کسی جز من و هاله خبر نداشت شیطنت های هاکان تهش ختم به تخت خواب میشه.
اما من،پروندم سیاه بود.گناه نکردمو جار میزدم چون معتقد بودم نباید تظاهر کنم اما الان… همون شیطنت های ساده از من توی دید بقیه یه ### ساخته بود.
هامون که بارها به من این لقب رو داده بود باور می کرد برادر خودش به من ### کرده؟ مسلما نه.باز هم می خواست به من همون لقب رو بده،اما این بار انگشت نمای همه می شدم،جسارت جنگیدن رو نداشتم،ای کاش داشتم اما ندارم.مادرم بهم یاد نداده بود،یاد نگرفته بودم برای حقم بجنگم… مادرم معتقد بود اگه یه نفر توی سرت زد نباید جوابشو بدی،باید سکوت کنی و بگذری.من همیشه برعکسشو عمل می کردم،یه حرف می شنیدم و صد تا جواب می دادم،یکی می خوردم صد تا می زدم اما این بار بحث ساده نبود.بحث یه شب وحشتناک بود که باعث خوابیدن تمام شور و حال جوونی و شیطنت هام شد .
صورت گرفتم رو می بینه و قدمی بهم نزدیک میشه،از فکر بیرون میام و سرم رو برای دیدنش بالا میبرم. ریشش بلند تر شده و به چهره ش مردونگی بیشتری بخشیده.
انگار از سکوتم برداشت دلخواهش رو کرده،که لحنش رو بدون خشونت به گوشم می رسونه:
_حرف بزن! مادرت گناه داره.واقعا عذاب وجدان نداری؟دلت راضی میشه مادرت توی این سن به جای تو توی زندان باشه؟
بالاخره با حرفاش اشکمو در میاره،سرمو به نشونه ی منفی تکون میدم.قدرت کلامش بیشتر میشه و میگه :
_پس این بازیو تمومش کن آرامش!من تحملتو توی این خونه ندارم.می فهمی؟
می نالم:
_نمی تونم.
عصبی میشه:
_چرا؟خودت خسته نشدی از این جهنمی که توش دست و پا می زنی؟خودت میدونی این خونه زندان توئه،پس فرقی به حالت نداره،حداقل اگه اعتراف کنی جلوی وجدانت شرمنده نیستی.
دوباره همون کلمه رو تکرار می کنم،این بار درمونده تر از بار قبل:
_نمی تونم.
دوباره همون خشونت چشم های شب زده ش رو ترسناک میکنه،با فکی قفل شده می غره:
_گمشو بیرون!نمیخوام جلوی بچه بزنم لت و پارِت کنم.
بی توجه به لحنش با هق هق میگم:
_هامون من…
با چشم های به خون نشسته منتظر نگاهم می کنه،تمام حرف های نگفتم رو توی چشم هام میریزم و با اشک زمزمه می کنم:
_معذرت می خوام.
بدون اینکه منتظر باشم حرفی بزنه از اتاق بیرون میرم.معذرت خواهی برای چی؟با معذرت خواهی هاکان زنده می شد؟ با معذرت خواهی داغ دلش کم می شد؟ نمی شد.پس من با چه رویی می خواستم منو ببخشه؟با چه رویی ازش توقع مهربونی داشتم؟
روی مبل می شینم،دلم از هجوم این همه غم و غصه به درد اومده.دلم آرامش گذشتمو می خواد،شادی و خنده ی از ته دلی که روی لب هام نقش می بست.دلم همون هامون بی تفاوت و سرد رو می خواست،همون هامونی که کاری به کارم نداشت و بچه خطابم می کرد.
دلم هاله رو می خواست،هاله ای که ساعت ها بشینم و باهاش حرف بزنم… دلم مهربونی های خاله ملیحه رو میخواست،اما هاکان…حتی تصور دیدنش هم برام وحشتناکه.خاطره ی اون شب اون قدر پررنگ شده که تمام خوبی هاش،خنده هاش،شیطنت هاش محو بشه و ازش یه تصویر وحشتناک توی ذهنم به جا بذاره.
تصویر چشم های آبی که سرخی خماری سفیدیش رو در بر گرفته بود و نگاه بدی داشت.
باز یاد اون شب لرز به تنم می ندازه،نمی دونم چقدر روی اون مبل بی وقفه اشک می ریزم،فقط وقتی به خودم میام که دست های کوچیک محمد رضا روی شونم می شینه.
سرم رو بلند می کنم و می بینم با چشم های قهوه ای سوختش نگاهم می کنه،اشک هام رو که می بینه،با غم میگه:
_داری گریه می کنی خاله؟
با پشت دست اشک هامو پاک می کنم و با لبخند تصنعی میگم:
_نه عزیزم،گریه نکردم.گرسنه ت شده ؟
سرش رو به طرفین تکون میده و کنارم می شینه،عجیبه که این بچه با این سن طوری نگاهم می کنه که انگار دردم رو می فهمه.
با لحنی تسکین دهنده میگه:
_تو و عمو خیلی آدمای خوبی هستین.اما تو چرا گریه می کنی؟ مگه آدم های خوبم گریه می کنن؟
حرفش آتیش بدی به دلم می ندازه،می خواستم بگم من آدم خوبی نیستم این اشک ها حقمه اما عموت آدم خوبیه،اون قدر خوب که این عذاب حقش نیست.
سکوتم رو که می بینه دوباره میگه:
_می دونی آدم های بد خیلی ترسناکن.وقتی می زنم به شیشه ی ماشینشون بهم فحش میدن،یه بارم یکیشون تمام گلامو گرفت و پرت کرد.دیگه کسی اون گلای پلاسیده رو ازم نخرید…
خنده ای می کنه و دندون های یکی در میونش رو نشونم میده :
_اما عمو هامون خیلی خوبه،هر بار به شیشه ی ماشینش زدم دعوام نکرد تازه یه بار کل گلامو خرید.
حتی این بچه هم خوبی هامون رو درک کرده بود،زمزمه می کنم:
_خیلی وقته عمو هامونت رو می شناسی؟

سر تکون میده:
_آره،یه بار که منو حسین داشتیم غذای پس مونده ی جلوی یه رستوران رو می خوردیم
عمو هامون و عمو محمد اومدن و برامون غذا خریدن… حسین هشت سالش بود اما چون پول نداشت نمی تونست بره مدرسه.برای همین عموهامون توی مدرسه ثبت نامش کرد تازه براش لباس هم خرید.اما من هنوز هفت سالم نشده بود برای همین منو ثبت نام نکرد ولی قول داده ثبت نام کنه البته اگه قوی باشم و بتونم خوب بشم.

دلم می سوزه،از سادگیش… از ذوقش برای این چیزهای کوچیک… از اینکه وقتی یه لیوان آب میوه بهش می دادی و چشم هاش برق می زد. از این که توی این سن کارتون خواب بود و زیر پل می خوابیده.از بیماریش…
لبخند مغمومی کنج لبم جا خوش می کنه.خم میشه و از روی میز شیشه ای جلوی مبل جعبه ی دستمال کاغذی رو بر می داره.برگی ازش بیرون می کشه و به سمت صورتم میاره،اشک هامو پاک می کنه:
_آدمای خوب نباید گریه کنن.
وقتی می گفت خوب دلم می خواست فریاد بزنم و بگم من خوب نیستم،من ناپاک ترین و گناهکار ترینم،قاتلم،بی رحمم،بی وجدان و نمک نشناسم… اما به جای گفتن این حرفا فقط به لبخند تلخی اکتفا می کنم. همون لحظه هامون از اتاق بیرون میاد،محمد رضا با دیدنش میگه:
_عمو خاله آرامش چرا گریه می کنه؟
سر بر می گردونم و نگاه به نگاهِ پر از حرفش می دوزم.اون هم به اجبار لبخند میزنه،فقط برای خوش کردن دل این پسرک مظلوم و ساده و با لحنی مهربون میگه:
_دلش گرفته عموجون.آدما گاهی دلشون می گیره.
_تو هم دلت می گیره عمو؟تو هم گریه می کنی؟
تلخی نهفته ی لبخند روی لب هاش رو خیلی خوب درک می کنم،حرف میزنه و من باز هم می تونم غم صداش رو تشخیص بدم:
_دل منم می گیره عمو،این روزها بیشتر از همیشه.
بی طاقت بلند میشم و تند میگم:
_میرم غذا بکشم.
حتی نمی ایستم تا صدای کسی رو بشنوم.حس می کنم روی قلبم رو غباری از غم گرفته.اون قدری که هیچ رقمه پاک نمیشه.
.
.
.
.
با صدای آهسته ای در جواب سوال تکراری مارال که پرسیده بود “حالا این محمد رضا کیه؟ ” زمزمه می کنم:
_بهت گفتم که یه پسر دست فروش!
_آخه به عقلم نمی گنجه،این هامون سگ اخلاق از این کارا بکنه.
توی دلم می خندم و جواب میدم:
_محمد رضا رو ما دیدیم خدا می دونه چه کارهایی می کنه که ما بی خبریم،شاید باورش سخت باشه مارال ولی هامون زیادی از حد خوبه.تا قبل از این نمیدونستم،کار خوبی هم که می کرد فکر می کردم از روی ریا و دوز و کلکه اما الان که باهاش زندگی می کنم می فهمم.
_پس چرا انقدر رفتارش با تو بده؟
با کلام زهرآگینی میگم :
_به نظر تو چرا؟
صدای آزاد شدن نفسش رو می شنوم:
_هم تو حق داری هم اون .
برای عوض کردن بحث کنجکاو می پرسم:
_نتیجه ی کنکورت چی شد مارال؟
قشنگ هیجانی که به لحنش تزریق میشه رو حس می کنم:
_هیچی دیگه قبول شدم،همونی که می خواستم.وکالت!
خوشحال میشم،اما فقط خدا می دونه ته دلم چه خبره.برای اینکه پی به حالم نبره با شادی مصنوعی میگم:
_خیلی برات خوشحالم.به آرزوت رسیدی.سمیرا چی؟
مارال: سمیرا قبول نشد قراره یه سال پشت کنکور بمونه.ان شالله سال بعد دو تاتون با هم ثبت نام می کنین.
یک سال آینده،یعنی یک سال آینده اوضاعم فرقی می کرد ؟مسلما نه،توی زندگی من اتفاقاتی افتاده بود که یک سال آینده که هیچ ده سال آینده هم زندگیم خوش نمی شد.تازه شاید اوضاع بدتر از این میشد،خدا رو چه دیدی!
محمد رضا از اتاق بیرون میاد که لبخندی به روش می زنم و خطاب به مارال میگم:
_دیگه باید برم کاری نداری؟
_نه مواظب خودت باش این پسره هم رفت بگو یه سر بیام پیشت فکرم همش درگیرته.
باشه ای زمزمه می کنم و بعد از خداحافظی تلفن رو سر جاش می ذارم.محمدرضا به سمتم میاد و کنارم می شینه،لبخندی به روش می زنم و می پرسم:
_چیزی می خوری؟
سر تکون میده و با دودلی نگاهم می کنه و خجالت زده میگه:
_می تونم سهم ناهار امروزمو ببرم با دوستام تقسیم کنم؟حسین،مهدی،سجاد… اونا هرروز گرسنن.
دلم می سوزه،دستی به سرش می کشم و میگم:
_البته که می تونی،اول غذاتو میخوری بعد من به عمو هامونت میگم ببرتت و برای دوستاتم غذا ببره قبوله؟
با لبخندی بچه گونه سر تکون میده و دوباره میگه:
_وقتی من رفتم بیمارستان تا خوب بشم گاهی وقتا سهم غذای منو بده به دوستام.باشه خاله؟
طوری مظلومانه حرف می زد که دلم می خواست بزنم زیر گریه،سادگی لحنش،مهربونیش همه دلم رو به آتیش می کشید.این بچه چی داشت که کمک بهش انقدر حالت رو خوب می کرد ؟ طوری که دوست داشتی همه کاری برای خوشحالیش بکنی.فقط خدا کنه عملش خوب پیش بره… ای کاش!
.
.
.

پارچ آب رو که روی میز می ذارم،صدای چرخش کلید نویدِ رسیدن هامون رو می داد.این روزهایی که محمد رضا خونه بود برای ظهر هم خونه میومد و سر میز می نشست و چند لقمه ای خورد.هر چند می دونستم از روی اجباره،خودش بهم گفته بود هر چیزی که من آماده کنم رو لب نمی زنه.
صدای محمد رضا رو می شنوم که با شادیش رو با ورود هامون علنی می کنه،صدای مهربون هامون رو هم می شنوم که جواب میده و چندی بعد می بینم که هر دو وارد آشپزخونه میشن.
سلامی زمزمه می کنم که با تکون دادن سر جوابم رو میده.محمد رضا دست هامون رو می گیره و میگه:
_عمو،عمو… من به خاله گفتم سهم غذامو بده تا برای دوستام ببرم اونم اجازه داد تو هم اجازه میدی؟
لبخند واقعی هامون که نثار صورت معصومانه ی محمد رضا میشه،یعنی اینکه این مرد قلبش بزرگ تر از این حرفاست که نخواد اجازه ی چنین کاری رو بده.
خم میشه تا اون قد بلندش کمی به قد کوتاه محمد رضا بخوره.دستی به سر کم موش می کشه و جواب میده:
_مگه میشه اجازه ندم؟خودم می برمت.
محمد رضا با شادی به هوا می پره و من با لبخند به هر دوشون نگاه می کنم و باز هم خوبی بیش از حدِ هامون جایگاهش رو توی ذهنم بالا می بره،علارغم تمام رفتار های بدش با من هر روز بیشتر از قبل به خوب بودن هامون پی می برم هر روز برام بیشتر از روز قبل قابل تقدیر میشه.
دیس غذا رو روی میز می ذارم،هامون نگاهی به ظرف غذا می ندازه در نهایت نگاهش رو روی من سوق میده.چند ثانیه ای عمیق نگاهم می کنه و در جواب محمد رضا که گفت “عمو کی بریم؟ ” زمزمه می کنه:
_تو ناهارتو بخور،بعد میریم.
پشت بند حرفش نگاه ازم می گیره و از آشپزخونه بیرون میره.خوب می دونستم رفت وضو بگیره تا نمازشو بخونه.
****
دستم رو زیر چونم می زنم و به غذا خوردن با ولع محمد خیره میشم، انقدر لاغر و ضعیف بود که دلم رو می سوزوند.آخه یه بچه چطور می تونه شبا رو توی خیابون بخوابه؟ خودش گفت زیر یه پل با دوستاش برای خودشون کارتون پهن می کنن و می خوابن،خودش تعریف کرد برای فروش گل هاش چقدر التماس می کنه،خودش تعریف کرد برخورد آدم ها چقدر باهاش بده.اون تعریف کرد و من حالم به هم خورد از کلمه ب آدمیت،اون تعریف کرد و من از خودم بیزار شدم از این که چطور این همه مدت نسبت به چنین بچه هایی بی اعتنا بودم.اون تعریف کرد و من توی دلم هامون رو تحسین کردم که حامی امثال محمد رضا میشه.
بیست دقیقه ای گذشته که وارد آشپزخونه میشه،صندلی می کشه و می شینه و به محمد رضا خیره میشه.براش غذا می کشم و جلوش می ذارم ،بدون اینکه نگاهم کنه با جدیت میگه:
_نمیخورم.
چیزی نمی گم و صاف میشینم. محمد رضا نگاهی به ما می ندازه و میگه:
_شما برای چی غذا نمی خورید ؟
هامون دستی به سرش می کشه و برعکس لحنی که با من داره رو نثار محمد رضا می کنه:
_من خوردم عموجون.
_چرا خوردی؟دست پخت خاله که خیلی خوبه اما تو همش بیرون غذا می خوری.
لبخندی روی لبم میاد،به غذاهای بی رنگ و رو بدمزه ی من می گفت خوب ؟
نگاهش رو سمت من می چرخونه و این بار من رو مخاطب قرار میده:
_تو هم همش نون و پنیر می خوری،این طوری لاغر می شی ها!
بالاخره نگاه هامون رو حس می کنم،دستپاچه قاشق رو برمیدارم و منکرانه می گم:
_نه،من می خورم.
و قاشق رو پر از برنج می کنم و بی خورش به سمت دهنم می برم.هنوز چند لقمه ای نخوردم که باز همون حالت تهوع وحشتناک به سراغم میاد،سعی می کنم بروز ندم،اما هر لحظه حالم بدتر میشه.قاشقی که بالا بردم از دستم میوفته،نگاه جفتشون به من میوفته و محمد رضا میگه :
_چیشد خاله؟
به سختی زمزمه می کنم.
_چیزیم نیست،فقط قاشق از دستم افتاد.
دستم به سمت قاشقم میره که بین راه،دستی که گرماش متضاد با تن یخ زدم بود،روی دستم می شینه.
سر می گردونم و به هامون نگاه می کنم،با اخم دستش رو روی دستم گذاشته و انگار داره دمای بدنم رو می سنجه.
نگاه نافذش رو به چشمام می دوزه و زمزمه می کنه:
_فشارت افتاده،سرگیجه داری؟
خدایا… خدایا… خدایا… کاش هامون دکتر نبود،کاش پی به حالم نبره،کاش دستش این طوری روی دست یخ زدم نشینه.لب می گزم و زمزمه می کنم:
_من خوبم!
از روی صندلی بلند میشه و با جدیت میگه:
_بیا توی اتاق،فشارتو بگیرم!
قبل از اینکه اعتراض کنم بلند میشه،ناچار من هم بلند میشم و پشت سرش از آشپزخونه خارج میشم.داره به سمت اتاقش میره که همون لحظه تلفن زنگ می خوره.
متوقف میشه و مسیر رفتش رو بر می گرده و به سمت تلفن راه کج می کنه.
هاج و واج ایستادم و به هامون نگاه می کنم،تلفن رو برمی داره.لب هاش تکون می خورن اما حرف نمی زنه،رفته رفته اخماش در هم میره و تیر نگاهش درست من رو نشونه می گیره. تصور اینکه پشت خط ماراله سخت نیست،بهش نگفته بودم هامون ظهرا خونه میاد…لعنت به این سهل انگاری.

طوری نگاهم می کنه انگار مچم رو هنگام خیانت کردن گرفته.طوری نگاهش می کنم انگار گناهکار ترین فرد عالمم.
تلفن رو می کوبه و به سمتم میاد،از ترس قدمی به عقب برمیدارم. بهم می رسه و بازومو محکم توی دستش می فشاره،با ترس میگم:
_هامون من…
وسط کلامم می غره:
_ببند دهنتو جلوی بچه نمی خوام بلایی سرت بیارم.
منو کشون کشون به سمت اتاقش می بره،فشار دستش مزید بر علت شده تا دلم بیشتر و بیشتر ضعف بره و خودم رو توی مرز سقوط کردن ببینم.
داخل اتاق پرتم می کنه و درو می بنده.

تند و بی وقفه شروع می کنم به حرف زدن:
_هامون باور کن من…
باز هم با لحن خشونت بارش کلامم رو نصفه می ذاره:
_بهت گفتم بفهمم پشت سر من گه اضافه خوردی چه بلایی سرت میارم؟گفتم یا نگفتم؟
قدمی به سمتم برمیداره،عقب میرم و با ترس سر تکون می دم،ادامه میده:
_دیگه به کیا با این تلفن سگ مصب زنگ می زنی هوم؟دوست پسرات؟
وحشت زده از نگاهش می نالم:
_نه بخدا.
یقه ام رو توی مشتش می گیره و شمرده شمرده ادامه میده:
_شجاع شدی با تلفن زنگ می زنی این ور اون ور دیگه چه غلطای اضافه ای پشت سرم می کنی؟
لب می گزم و تصور می کنم اگه بفهمه کلید ساختم و هر بار مارال میاد چی کار میکنه.
دستش رو از روی بازوم بر میداره و این بار به موهام چنگ می ندازه،طوری موهام رو می کشه که تمام سرم رو درد وحشتناکی در بر میگیره.
جوشش اشک رو توی چشمم حس می کنم،اما نگاه هامون حتی گریه کردن رو هم از یادم می بره.
_حرف بزن!با اون تلفن دیگه با کیا صحبت کردی؟همون آدمای بی ارزشی که صفحه ی مجازیتو پر کردن؟ همون حرف هایی که تایپ می کنی و براشون میگی؟ صبح و شب با تلفن خونه ی من با هر آشغالی لاس می زنی؟

سرم گیج میره،چطور می خواستم وقتی گناهکارم،بخوام بی گناهیم رو ثابت کنم؟دیگه حتی نای حرف زدن هم ندارم.حالت تهوع چنان بهم چیره شده که وجودم رو ضعف بزرگی در بر گرفته.متوجه ی بسته شدن چشم هام میشه،خیره نگاهم می کنه و بی تفاوت میگه:
_آخی… حالت خرابه؟داری زجر کش میشی؟
فشار دستش دور موهام بیشتر میشه،چطور دارم این همه درد رو تحمل می کنم؟انگار حالم براش مهم نیست.
با صورتی جمع شده از نفرت کلمه به کلمه ی حرف های کشندشو نثارم می کنه:
_برو بمیر آرامش.شنیدی؟ برو بمیر !
موهام رو با قدرت رها می کنه که روی تخت میوفتم.حس می کنم پوست سرم کشیده شده.جالبه که با این حال بد چرا غش نمی کنم؟ چرا برای یه ساعتم شده تاریکی رو نمی بینم؟
هامون بی توجه به من مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش میشه،در همون حال با صدای آروم ولی عصبانی میگه:
_برو دعا به جون اون بچه کن،اگه اون نبود قسم می خورم طوری می زدمت که سالم از این اتاق بیرون نری.
بی توجه به حرفش شتاب زده بلند میشم و به سمت دستشویی میرم،بی طاقت تمام چیزهایی که خوردم و نخوردم و بالا میارم.
صدای کودکانه ی محمد رضا رو می شنوم،اما هامون نه،لابد خوشحاله.اما نه،علارغم نفرتش باز هم مثل سابق متوجه ی حال خرابم شد،باز هم مثل حامی خواست حمایتم کنه.دید حالم خرابه،نخواست بدتر بشم.اما حیف… حیف که همه چیز خراب شد. با این وجود،با وجود حال خرابم ،با وجود شنیدن حرف هاش باز هم ازش متنفر نبودم،باز هم منزلتش توی ذهنم همون بود.با وجود رفتار تندش هنوز زیادی خوب به نظر می رسید. آبی به دست و صورتم می زنم و از اتاق بیرون میرم.
خبری از هامون نیست،اما محمدرضا پشت در ایستاده بود.عجیب بود که این بچه انقدر غم خوار آدم های بزرگ تر از دنیای خودش بود،عجیب بود که این پسر کم مو و لاغر و کوتاه قد انقدر توی دلم جا باز کرده بود،خداروشکر کردم که هامون محمدرضا رو حتی برای یه مدت کوتاه به این جا آورده. به یه دوست نیاز داشتم.
با چشمای ریزش بهم زل میزنه و می پرسه:
_خوبی خاله؟
با هم همون لبخند اجباریم رو تحویلش داده و سر تکون میدم،میخوام حرفی بزنم که هامون حاضر و آماده از اتاق بیرون میاد و بدون این که نیم نگاهی بهم بندازه محمدرضا رو مخاطب قرار میده:
_بریم؟
_نه،اول بذاریم حال خاله آرامش خوب بشه بعد بریم.
هامون بی تفاوت تر از همیشه جواب میده :
_من کاردارم نمیتونم منتظر بمونم،حال خاله آرامشتم خوبه.
به سمت آشپزخونه میره و سبد غذایی که آماده کرده بودم رو بر میداره و همون طوری که کفش هاش رو می پوشه میگه:
_اگه میخوای دوستاتو ببینی بجنمب پسر!
محمد رضا با بی میلی نگاهی به من می ندازه و با مهربونیش دلم رو می لرزونه:
_تو که مریض نیستی خاله مگه نه؟ عمو هامون دکتره اگه مریض بودی می فهمید.
سر تکون میدم و بی رمق میگم:
_من خوبم ،تو برو! نگاهم می کنه و این بار بی حرف اضافه به سمت هامون میره و اون هم کفش های ورزشی که هامون براش خریده بود رو می پوشه.
و در نهایت هر دو از خونه بیرون میرن و در دوباره به روی من قفل میشه

هامون:
__داداش من چند بار بگم مرحله ی اول برای شاد زیستن خندیدنه.آخه کش بده اون لبای لامصبتو.
مشتی خاک در دستش فشرده می شود،با فکی قفل شده نگاه به قاب عکسی می کند که نگاه خندان صاحبش تا عمق وجودش را می سوزاند.
سرش رو خم می کند و روی خاک سرد می گذارد ،از لابه لای پلک بسته شده اش قطره ای با درد جاری می شود و خاک را نم زده می کند.
دوباره می شنود :
“_آخه داداش من،نه… نه… بذار بگم آخه پدر من،بنده یک جوون خیلی خوشتیپ و باحالم چرا نباید از جوونیم لذت ببرم؟هان؟ خودتو نگاه.آدم جرئت نداره از صد کیلومتریت رد بشه،یه کم مثل من باحال باش”
این بار میان گریه می خندد،صدایش ناله وار بلند می شود:
_تو بلند شو داداشم من می خندم.
“_هامون به مرگ خودم آخرین باره اصلا نفهمیدم ماشین چطوری رفت تو آفساید. اگه تو به مامان بگی کاری نداره اما اگه من بگم میخواد تا چهار روز سرم غر بزنه،جون داداش نه نگو”

به این خاک بی رحم که جسم برادرش را در بر گرفته لعنت می فرستد ،این بار صدایش علاوه بر بغض،درد دارد.آن قدری که دل سنگ هم به حال این مرد بسوزد:
_هاکان داداشم صدای منو می شنوی؟ می بینی تا چه حد داغونم؟
“_حسرت به دلم موند یه بار باهام مثل بچه ها رفتار نکنی.می دونی داداش بزرگه؟ گاهی وقتا فکر می کنم بابامی نه داداشم. “
حسرت وار زمزمه می کند :
_داداشم… داداشم… داداشم… حسرت صدا کردنتم به دلم گذاشتی.برگرد،این بار رفیقت میشم.فقط باش هاکان،ببین جیگر داداشت داره می سوزه.
“_راستشو بگو منو بیشتر دوست داری یا هاله رو؟ البته این زشت که دوست داشتنی نیست،منم که که خوش تیپ و تو دل بروعم”
_هاکان می دونی رفتم دختری که قاتلته رو عقد کردم؟ هاله بهم میگه زود فراموشت کردم،خبر نداره داغ نبودنت هر روز بیشتر از روز قبل داره از پا درم میاره،دیگه نمیکشم داداشم،برگرد !

“_این وروجکو کسی اذیت نکنه،همتون زورگویین.این آرامش بدبخت مظلومه من ازش حمایت می کنم.کسی نگاه چپ بهش بندازه با من طرفه “
_یک عمر… یک عمر طرفداری دختری رو کردی که یک روز بشه قاتل جونت.
“_داداش… من آرامشو می خوام،یه شکل دیگه ،یه ریخت دیگه می خوامش شبیه هیچ کدوم از دوست دخترام نه،این یکی و از ته دل می خوام. “
_دل به کی دادی داداشم؟یه ### ؟یکی که تو رو از هممون بگیره؟
خدایا غرور این مرد کجا رفته بود که این طور شکست خورده داشت اشک می ریخت؟اصلا مگر هامون هم گریه کردن بلد بود ؟
“_به محض اینکه تو پاتو تو بیمارستان بذاری همه ی پرستارا تب می کنن،حتی خودِ من،خودِ من اگه دختر بودم تشنج می کردم.خودتو دست کم نگیر میرغضب جان.
_میشه یه بار دیگه،فقط یه بار دیگه بلند بشی و با شیطنت باهام حرف بزنی؟اذیتم کنی؟ هر کاری می کنی بکن فقط باش…داداشم فقط باش.بدون تو زندگی خیلی سخت شده هاکان،خیلی سخت!

قطره ی اشک دیگری از چشمان ملتهبش پایین می چکد، با حس دردی در بیخ گلویش ادامه می دهد:
_دلم تنگته،دلم تنگِ حرف زدنته،دلم تنگِ چشماته،دلم تنگِ شیطنتاته.می شنوی صدام و هاکان؟دارم از غصه ی نبودت دق می کنم.دیگه نمی تونم داداشم،دیگه نمی تونم.
انگار زمان را از یاد برده،حتی به خاطر ندارد اگر سر بلند کند با روشنایی روز رو به رو می شود یا تاریکی شب.دلش می خواهد کنار این قبر،خانه ای برای خودش بسازد،خانه ای از جنس خاک سرد و بی رحمی که به هیچ کس رحم ندارد حتی آن جوان زیبا رو و خوش تیپ.
نمی داند چقدر دیگر می گذرد که حضور کسی را کنار خود حس می کند،دلش سر بلند کردن را نمی خواهد ،دلش برادرش را می خواهد،دلش این خاک سرد را می خواهد نه هیچ کس دیگر را.
صدای زنانه ای خلوتش را با برادرش بر هم می زند و حرف هایی که ته دلش برای هاکان می گفت را نصفه می گذارد .
_تسلیت می گم.
با مکثی طولانی با اکراه سر بلند می کند و نگاه به نگاهِ دختر زیبارویی می دوزد که غم در چشمانِ درخشنده ی قهوه ایش هویداست. کنارش روی پاهایش می نشیند و دست گل گلایل را کنار گل های رز آبی و قرمز می گذارد. اون هم خیره به قاب عکس آه حسرت می کشد و زمزمه می کند :
_توی دنیا بیشتر از هر کس دوسش داشتم.
اخم ما بین ابروهای هامون جا خوش می کند،این دخترک نا آشنا را نمی شناخت و اوقاتش تلخ شده بود از این نا آشنایی.
دختر خیره به قاب عکس ادامه می دهد:
_بدجوری دلمو شکستی هاکان اما من حلالت می کنم.
این بار هامون با لحن ناملایمی می پرسد:
_به جا نمیارم.
پوزخندی کنج لب های دختر جا خوش می کند:
_من؟نبایدم به جا بیاری چون هاکان هیچ وقت از من پیش کسی حرف نمیزد .
با مکث ادامه میدهد :
_زنش چطوره؟
با شک لب می زند :
_زنش؟
دخترک با لبخند تلخی می گوید :
_بار آخری که بهم زنگ زد گوشی رو داده بود دست زنش،گفت ازدواج کردن،گفت هاکان عاشقشه.
برق زده از جای برمی خیزد و صدای آرامش در گوشش پژواک می شود :

_هاکان به من گفته بود می خواد از شر یکی از دوست دختراش خلاص بشه ازم خواست نقش زنشو بازی کنم .
نفس بریده به آسمان آبی چشم می دوزد و دوباره همان صداهای عذاب آور را می شنود :
_منو هاکان فقط داشتیم شوخی می کردیم من با گریه داشتم می گفتم ازم سواستفاده کردی،به بازیم گرفتی اما مادرم… مادرم فکر کرد همش واقعیته برای همین اون کارو کرد .
احتمال داشت حرف های گفته شده در دادگاه راست باشد و قاتل اصلی زهرا خانم باشد ؟ احتمال دارد آرامش بی گناه باشد و بی گناه مورد مجازات هامون قرار گرفته باشد ؟ امکان دارد این بار اشتباه کرده باشد؟ تمام آن تحقیر ها کتک ها توهین ها…
حتی فکر کردن به این که آرامش بی گناه باشد هم وحشتناک بود،اصلا فاجعه بود.
نگاه به دختری که متعجب به او چشم دوخته می اندازد. هیستیریک و با خشمی غیر قابل باور می پرسد :
_کِی؟ کی بهت زنگ زدن؟
دختر در فکر فرو می رود و سکوتش اعصاب مشوش هامون را بدتر می کند و خشم کلامش بیشتر می شود:
_دِ وا کن اون دهن لامصبتو بگو کی بهت زنگ زدن؟
این بار دختر با اخم جواب میدهد :
_من چه می دونم؟فکر کنم چند شب قبل از مرگ هاکان،شاید هم یه هفته.
_اون شبی که هاکان کشته شد که بهت زنگ نزدن ؟
به غرور دختر بر می خورد لحن تند و پرخاشگرانه ی هامون اما جرئت زبان درازی نمی کند و پاسخ می دهد :
_نه چند وقت بعد از اینکه اون دختر باهام حرف زد خبر به گوشم رسید هاکان فوت کرده.
فکش قفل میشود. نمی داند نفس آسوده ای بکشد یا عصبانی تر شود.
حالا دیگر مطمئن شده بود داستان اون شب دروغی محض بوده.بار دیگر مطمئن شده بود قاتل اصلی آرامشه. هر چند طی بازجویی،وقتی پلیس موبایل هاکان را چک کرد و دنبال آخرین تماس هاکان گشت تا شماره ی آن دختری که آرامش از آن حرف می زد را پیدا کند، آرامش موضوع را پیچانده بود و اظهار کرد قبل از اینکه تماسی بگیرند تنها داشتند تمرین می کردند. اما حالا هامون فهمیده بود تمام داستان بافته شده مال چند شب قبل بوده.
آن شب اتفاق دیگری افتاده بود ،اتفاقی که باید به هر قیمتی شده از آن سر در می آورد. به هر قیمتی!

با احتیاط در رو باز می کنم،مارال هیجان زده داخل میاد و با نفس نفس میگه:
_آوردمش.
نگاهم به پلاستیک توی دستش میوفته،استرس دارم.چنان ترسی توی دلم رخنه کرده که دستم برای گرفتن پلاستیک پیشروی نمی کنه.
یاد دو ساعت قبل میوفتم،ای کاش همش توهم باشه.
_ممکنه باردار باشی آرامش؟
ممکن بود؟نه امکان نداشت.به مارال هم گفته بودم امکان نداره اما گیر داد مطمئن بشیم.
وقتی حالم رو می بینه،پلاستیک رو توی دستم می ذاره و تسکین دهنده میگه:
_فقط یه احتماله آرامش تو باید همون روزا اقدام می کردی،چون می دونی امکان هر چیزی بود.خیلی از مسیرو اشتباه رفتی اما خواهش می کنم دیگه به خودت بیا! خودتم خیلی وقته این احتمال و می دادی و کور کورانه رد شدی.نفهمیدی وقتی چشم تو روی واقعیت ببندی چیزی عوض نمیشه.باید با چشم باز بجنگی خیلی وقته اینا رو بهت میگم اما بسه.به عنوان دوستت نمی تونم اجازه بدم بیشتر از این حماقت کنی،این تست و بده جوابش هر چی که بود حق باختن نداری،به من قول بده آرامش!
حرف هاش حقیقت محض بود،حرف های تسکین دهنده ای که قدرت رو به خونم تزریق می کنه،سر تکون میدم و این بار پلاستیک سفید رنگ رو توی دستم فشار میدم و به سمت سرویس بهداشتی میرم.
دوباره حرف های دو ساعت قبل مارال یادم میاد:
_حالت تهوع داری،ماهیانه تم که عقبه…پرخاش گر و زودرنجی واقعا شک نکردی ممکنه حامله باشی؟ آره تصورش وحشتناکه باورش سخته اما ممکنه تقدیرت این باشه،ممکنه اون بچه ثابت کنه بی گناهیتو.توی این اوضاع خراب انگار اون بچه به کمکت اومده آرامش چرا می خوای ازش چشم پوشی کنی؟
و خوب یادم میاد در جواب تمام این حرف ها و منطق نهفته ی توش چطور پرخاش کردم :
_چون امکان نداره مارال فهمیدی؟این یک قلم امکان نداره.
_چرا ممکن نباشه؟این همه آدم با یک بار رابطه باردار میشن،تو چرا نشی؟
_می خوای عذابم بدی مارال ؟
_نه می خوام روشنت کنم،می خوام از خواب خرگوشی بیدارت کنم.
نگاهم با تردید روی بیبی چک می شینه،جواب این تست می تونست دنیامو نابود کنه،یا شاید هم برعکس،شاید به قول مارال یه بچه می تونست راه نجاتم باشه اما چطوری؟
بی خیال تمام فکر و آشفتگی ها،شاید بهتر بود این بار با تقدیرم مقابله کنم،چشمامو باز کنم و حقایق رو باور کنم.شاید بهتر بود کمی هم شده بزرگ بشم .
***
از دستشویی بیرون میام،مارال با نگرانی به قیافه ی مات بردم خیره می شه و می پرسه:
_چی شد ؟
بدون این که حرفی بزنم تست بیبی چک رو به سمتش می گیرم،تقریبا از دستم می قاپه و ناباور بهش خیره میشه.
کم کم لبخندی روی لب هاش میاد،در آغوشم می کشه و بغض دار و شاد میگه:
_تبریک می گم مامان کوچولو!
نه می تونم جواب بدم ،نه بخندم… مادر؟ اون هم من ؟ اصلا مگه من چند سالم بود که بخوام مادر بشم.یه بچه؟یه بچه که مادرش منم!فکرش هم غریب و دور به نظر می رسه.
مارال بی توجه به چهره ی ماتم زدم با هیجان بیشتری ادامه میده:
_فکرشو بکن من خاله میشم.
بی توجه به حرفش به هاکان فکر می کنم،مادر بچه منم و پدرش هاکان.همون هم بازی بچگی هام،همون پسرک شوخ و شر که بهترین دوستم بود.یه بچه،توی وجود من که از هاکان شکل گرفته.
زمزمه می کنم :
_باید سقطش کنم،نباید به دنیا بیاد!
مارال عصبانی بهم پرخاش می کنه:
_غلط کردی،همینم مونده که به پرونده ی حماقتات اضافه کنی.
_نمی‌شه مارال،می فهمی نمی شه!من هر بار به صورت اون بچه نگاه کنم هاکان و می بینم ،اون شبو می بینم.چطور بچه ای رو بزرگ کنم که پدرش بهم ### کرده؟هوم؟ اصلا اینا به کنار… هامون اگه بفهمه…!
وسط حرفم می پره:
_قبل از این که بفهمه تو بهش بگو.
سرمو به طرفین تکون میدم:
_اگه قرار باشه این بچه به دنیا بیاد باید یه طوری از دست هامون فرار کنم چون نه منو زنده می ذاره نه این بچه رو.
مارال:هه…کی؟ هامون؟ اون آدمی نیست که بخواد به بچت آسیب برسونه.ازش غول نساز،رفتارش حتی اگه بد باشه اما ظالمانه نیست ،خودتم خوب می دونی می تونست بلاهایی بدتر از اون دو تا سیلی و دعوا کردن باهات سرت بیاره.اما می بینی با وجود خشمی که داره باز هم مراعات می کنه.اگه بفهمه بارداری… اگه بفهمه بچه از هاکانه…
با مکث ادامه می ده:
_هامون الان به یه دل خوشی مثل این بچه نیاز داره آرامش،نگران نباش!وقتی خدا خواسته این بچه باشه حق نداری نه بیاری،شاید این به نفعته.
درمونده می نالم:
_من تحمل خودمم ندارم چه برسه به بچه،اصلا بچه ها رو دوست ندارم.
با تبسم ریزی روی لب هاش جواب می ده:
_تو به محمد رضا که یک هفته خونتون بود انقدر عادت کردی از صبح همش فکرت پی اونه بعد می خوای نسبت به بچه ی خودت بی مهر باشی؟مسخرست.

دوباره یاد محمدرضا میوفتم،امروز عمل داشت.
بعد از اون روزی که هامون جریان تماس های مارال رو فهمید تلفن رو جمع کرد،دیگه تنها راه ارتباطی من و مارال همین دیدار های مخفیانه بود.هر چند دو دفعه ی قبل فقط در حد پنج دقیقه اومد دم در اما امروز،بعید می دونستم هامون حتی شب هم به خونه بیاد. حتی خاله ملیحه و هاله هم خونه نبودن،برای همین بود که مارال با خیال راحت بعد از این که یک ساعت پشت در خونمون کشیک می داد اومد و پیشم موند.
دستم رو به سمت مبل می کشه.انگار می خواد متقاعدم کنه به اون چیزی که فکر می کنه درسته ،اما من حتی متوجه ی حرف هاش هم نمیشم،اون قدر فکرم مشغوله که هیچ درکی از منطق صحبت هاش ندارم. وسط دوراهی بدی موندم. نمی تونم خوب و بد رو تشخیص بدم،تنها چیزی که می دونم اینه که هامون اگر بفهمه ،فاجعه میشه.
فاجعه ای که حتی فکر کردن بهش هم درست مثل یه کابوس بهت وحشت رو القا می کرد.
.
.
.
صدای باز شدن در که میاد دست پاچه می شینم.ساعت یک شب بود و بالاخره هامون اومد،اون قدر نگران محمد رضا بودم که سراسیمه از جا می پرم و به سمتش میرم.
چشم های قرمزش خستگی تنش رو فریاد می زنه.با نگرانی می پرسم:
_سلام.حالش خوبه؟
فقط سر تکون میده،دوست داشتم بیشتر بگه از اینکه خطر رفع شده یا نه! اما بی توجه به من به سمت اتاقش میره.
دنبالش می رم و بی اعتنا به کم محلیش ابراز نگرانی می کنم:
_دیگه مشکلی نداره هامون ؟ خوب می شه؟
کتش رو از تنش بیرون میاره و به طرفی پرت می کنه.روی تخت دراز می کشه و با صدایی که فرط خستگی خش دار شده،کشیده و خمار میگه:
_نگران نباش خوب می شه.
چشم هاش رو می بنده،خیره به قامت مردونش صدای مارال توی سرم می پیچه:
_حماقت های گذشته رو نکن آرامش به هامون بگو بارداری،بگو از هاکان بارداری.
لب هامو با زبون تر می کنم،می گفتم؟یا باور می کرد،یا باور نمی کرد و دوباره بهم لقب ### رو می داد.شاید این بار رفتارش بدتر می‌شد.
لب می گزم،یک بار سکوت کردم چیزی عایدم نشد این بار مجبور بودم حرف بزنم چون هامون دیر یا زود می فهمید.
صدای خستش رشته ی افکار مشوش و پریشونم رو پاره می کنه :
_برو بیرون!
تکون خفیفی می خورم و بی هوا به حرف میام:
_هامون باید یه چیزی بهت بگم.
گوشه ی پلک هاش باز میشه و چشم های سیاهش با خستگی مفرط بهم خیره میشه.
قدمی نزدیک میشم،می ترسم.از این راه نامشخص می ترسم.
لرزش دست هامو با مشت کردن مهار می کنم.نگاهش جسارت رو ازم می گیره.
بی ملایمت میگه:
_می شنوم.
خدایا خودت بهم قدرت بده،ساده نبود.خبر حاملگیت رو به شوهری بدی که حتی یک بار هم لمست نکرده.

بهش نگاه می کنم،عمیق و کاوشگر.نگاه می کنم تا شاید ذره ای به این مرد نفوذ پیدا کنم،تا از نگاه دوستانش جسارت حرف زدن بگیرم اما هر چقدر بیشتر به چهره ش خیره میشم،بیشتر پی می برم حرف زدن راجع به همچین موضوعی اون هم با هامون،چیزی فراتر از جسارت می خواد،یه حسی مثل حماقت.مارال نمی دونست،هامون رو ندیده بود،زهر کلامش رو نچشیده بود،تیر نگاهش رو به جون نخریده بود اما من تجربه داشتم.تجربه ی خشم هامون رو داشتم،تجربه ی نگاه سنگین و نفرت بارش رو داشتم و حالا که کمتر از گذشته به کارم کار داشت نمی تونستم همه ی پل ها رو خراب کنم.
نفسی راست می کنم و میگم:
_هیچی،می خواستم یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم تا شاید اجازه بدی برم ملاقات مامانم.
کلافه چشم می بنده و جواب میده:
_وقتی خودت جوابشو می دونی چرا می گی؟ برو بیرون حوصله تو ندارم.
چیزی نمی گم اون لحظه این سکوت بیشتر دلم رو راضی می کرد.
بی حرف از اتاق بیرون میرم و هم خودم رو هم هامون رو به یه تنهایی و خلوت یک نفره مهمون می کنم.
****
بی رمق کنار دستشویی می شینم،لعنت به این حس تهوع.انقدر عق زدم که نایی برام نمونده،حتی یادم نمیاد چی خوردم که به این روز افتادم.
دستی به شکمم می کشم وبی توجه به سردی موزائیک ها سرم رو روی زمین می ذارم و جنین وار توی خودم جمع میشم.چرا میگن حس مادری از همون روز اول توی وجود آدم شکل می گیره؟ من هیچ حسی به این بچه نداشتم،چون باورش نداشتم. هنوز هضم نکردم که من هم می تونم مادر بشم،این بچه به دنیا بیاد،بزرگ بشه از پدرش بپرسه چی باید بگم؟شبیه هاکان باشه،پسر باشه،چشم هاش آبی باشه،بی رحم باشه دنیای یه دختر رو روی سرش خراب کنه چی کار باید بکنم ؟ از پسش بر میام؟من همین اول راه زانوهام خم شده،هنوز اکثر ورق های زندگیم سفید و توخالیه که من باختم. همین اول راه.
نمی دونم چرا انقدر نفس کشیدن سخت شده،حس می کنم اون قدر ضعیف شدم که مرزی تا مردنم باقی نمونده.اصلا شاید بمیرم و این بچه هم هیچ وقت به دنیا نیاد.
کم کم فارغ می شم از هر فکر و خیالی،فراموش می کنم ضعف و حالت تهوع شدیدم رو .
چشم می بندم،فقط تاریکی مطلقه و بس،نمی دونم چقدر توی اون تاریکی ایستادم،یک ساعت،دوساعت،سه ساعت.
فقط می دونم توی اون تاریکی صدای آشنای مردونه ای رو می شنوم:
_آرامش!
صدا متعلق به همون مرد حامی بود،همون مردی که علارغم بدی هاش زیادی خوب به نظر می رسید.
_باز کن چشماتو بگو ببینم چته!
جواب نمی دم اما لای پلکم رو باز می کنم،از پشت دیده ی تار شده م می بینمش،هامون رو.
با همون ریشی که این روز ها کوتاه نمی شد،با همون چشم های شب زده.
نگاه بی رمقم رو می بینه و انگار عمق حالم رو درک می کنه.چشم هام دوباره بسته می شه اما حس می کنم بغلم کرد،بلندم کرد. راه رفتش رو حس می کنم،صدای نفس هاش رو می شنوم و در آخر صدای خودش رو :
_چقدر ضعیف شدی تو!
هه… ضعیف شدم،دقیقا از همون شب لعنتی بود که فهمیدم ضعیفم و قدرت جنگیدن ندارم.
روی تخت می ذارتم،بیدارم اما نمی خوام چشم هامو باز کنم.این تاریکی قشنگ تره.
چند دقیقه ای می گذره که دوباره گرمای دستش رو روی دست یخ زدم حس می کنم،برای بار دومه که دستش روی دستم نشسته و برای بار دومه که پی می برم چه تضادی دارن دست های یخ زده ی من با دست های گرم هامون.
فشارم رو می گیره و دوباره صداش به گوش می رسه.انگار می دونه بیدارم:
_چی کار کردی که فشارت انقدر پایینه،کسی هم بخواد شکنجه بده منم نه خودت.
بلند میشه،صدای خش خش پلاستیک میاد. لای پلکم رو که باز می کنم می فهمم می خواد بهم سرم بزنه.برای اولین بار خداروشکر می کنم که دکتره،چون اگه می خواست منو ببره بیمارستان قطعا از ترس سکته می کردم.
دوباره کنارم می شینه ،این بار با چشم باز نگاهش می کنم،نگران نیست،متنفر نیست انگار هیچ حسی توی اون صورت اخمالودش پیدا نمیشه.
آستین بلوزم رو بالا میده،نگاهش رو به چشمام می دوزه و زمزمه می کنم:
_انگار دیگه از آمپول نمی ترسی!
لبخندی روی لبم میاد،توی زندگیم تا سر حد مرگ از این سوزن لعنتی می ترسیدم.یادمه سرمای سختی خورده بودم که مامان از هامون خواست بیاد و معاینه ام کنه.اون هم برام آمپول پنی‌سیلین تجویز کرد. یادمه با اون حال خراب چنان با داد و بی داد حرفم رو به کرسی نشوندم که هامون سرسخت هم بی خیال شد و از خیر آمپول زدن گذشت.
به اون سوزن نگاه می کنم و میگم:
_من حالم خوبه،نیازی به سرم نیست.
کش سفتی رو دور بازوم می بنده.
لب هاش انحنا پیدا می کنن،معلومه پوزخندش رو مهار کرده.انگار نمی خواد توی اون حال بد اذیتم کنه.اما لحنش،شاید خشونت نداشته باشه اما هنوز مثل گذشته ست:
_اون موقع هایی که با جیغ جیغ از زیر آمپول در می رفتی مال مامان جونت بودی،اما الان جونت دست منه.تا من نخوام نه حق پس افتادن داری نه حق مردن،کار دارم باهات،هنوز خیلی کار دارم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.