خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۱

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با ضربه ی محکمی که به کتفم میخوره از خواب سبکم میپرم .
با دیدن چهره ی بشاش و خنده ی دندون نمای هاله که گویا تازه از راه رسیده می فهمم مثل
همیشه جفت پا وسط آرامشم اومده .

با حرص و عصبانیت روی زمین چمن کاری که طراوتش روحم رو تازه می کرد می شینم و مثل هر زمانی که خوابم رو از دست دادم با اوقات تلخ به هاله تشر میزنم:
_مریضی تو ؟ برای چی میای وسط خوابم؟

مانتوی زرشکی رنگش رو صاف می کنه و درست کنارم می شینه :
_ترش نکن موقعیت خوبی برای خوابیدن پیدا نکردی ، منم زحمت کشیدم به دنیای واقعی برت گردوندم .

نفسم رو کلافه بیرون میفرستم و دوباره روی چمن ها دراز میکشم و به چشمهای رنگی هاله که توی قاب صورت سفیدش حسابی خودنمایی میکرد نگاه میکنم و میگم :
_داشتم ستاره ها رو می شمُردم که خوابم برد .

با خنده ای که میکنه دوباره دندون های ردیفش رو به رُخم میکشه و در نهایت اون هم خودش رو روی سبزه های سرد رها میکنه و به آسمون چشم می دوزه.

سکوت چند ثانیه ای بینمون با صدای هاله شکسته میشه :
_آرامش به نظرت کدوم ستاره ی توعه؟

ابرویی بالا می ندازم و دستم رو لای موهای کوتاهم که به تازگی شکل دلخواهم رو بهشون داده بودم ، فرو میبرم و متفکر به انبوه ستاره ها خیره میشم و در نهایت انگشت اشاره ام رو به سمت پر نور ترین ستاره دراز میکنم و میگم:
_همونی که از همه بزرگتره !

همون طوری که چشمش به آسمونه تک خنده ای میکنه و میگه:
_هنوز بچه ای ، چشمت به نور اون ستاره گیر کرده در صورتی که اون ستاره بزرگ نیست ، فقط فاصله اش با زمین کمتره.

با حرص میگم :
_نخیرم! کور که نیستم دارم می بینم ستاره ی من از همه بزرگتره .

دوباره می خنده :
_الان برات نگران شدم ، به سن ازدواج که رسیدی فقط به زرق و برق شوهرت نگاه میکنی ؟

صورتم رو جمع میکنم و میگم :
_این الان چه ربطی داشت ؟ مثل دانشمندا حرف های فیلسوفانه بلغور می کنی اما من که می دونم هیچی حالیت نیست .

این بار اونه که نفسش رو آزاد میکنه و بی توجه به حرفم ستاره ای که دور افتاده تر از بقیه ستاره ها بود رو با اشاره بهم نشون میده و میگه :
_به نظر من اون ستاره ی منه !

پشت چشمی نازک میکنم :
_حتی تو آسمون ها هم ریز دیده میشی .

سری با بی تفاوتی تکون میده :
_می دونی ؟ من با این جماعت حال نمیکنم ، مثلا ببین ! هامون سی سالشه اما افکارش مال یه قرن دیگه است . مدام زور میگه. هاکان امروزیه ، داداش دو قلومه اما فقط به فکر خودش و دوست دختراشه انگار از زندگی فقط خوش گذرونی رو درک کرده .
تکلیف مامانمم که مشخصه!

بی حوصله میگم:
_چقدر ناله کردی هاله ! صد بار بهت گفتم پیش من این ناله هاتو نکن اعصاب ندارم ! از اون گذشته تو که هر کاری میخوای می کنی دیگه نمی فهمم چرا همیشه ی خدا از همه شاکی و گله داری !

هاله: نه که تو نیستی! انگار من نمیدونم از لج مامانت هر روز به یه نفر نخ میدی ، صفحه ی چتت ماشالله یک ثانیه هم خالی نمیمونه بس تو مجازی آنلاینی و این و اونو مخ میکنی !

بدون این که بهم بر بخوره میخندم:
_اما مثل تو شاکی نیستم ، برای آینده ام امیدوارم .

آهی میکشم و با حسرت ساختگی کلامم میگم :
_بالاخره شاهزاده ی سوار بر اسب سفید منم برای خوشبخت کردنم میاد .

به جای هاله صدای مردونه ای از بالای سرم میگه:
_نبینم حسرت شوهر رو دلت… شوهر میخوای در حد صفر ، نو و آکبند بالای سرت وایستاده.

نیم نگاه گذرایی به هاکان که برق چشم های آبی رنگش توی تاریکی خیلی خوب هویداست می ندازم، چشم هاش شباهت زیادی به چشم های زیبای هاله داشت. با طعنه میگم :
_تو مرد زندگی نیستی .

بدون تعارف کنار هاله دراز میکشه و در حالی که با دستش سعی در حالت دادن موهای بور و پرپشتش داره جوابم رو میده :
_تو چشم بصیرت نداری وگرنه هر روز به آمار خاطرخواهام افزوده میشه .

با یادآوری دوست دخترهای رنگ و وارنگ هاکان و هر کدوم از اون یکی عاشق تر بودن لبخندی میزنم ، نمیدونم این بشر با دل دخترا چیکار میکرد که نمیتونستن فراموشش کنن ، حتی سخت ترین دختر ها هم جلوش کم میاوردن .
برعکس هاکان ، هامون بود . هیچ دختری جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت ؛ انگار با اون اخم هاش طلسمشون میکرد تا مبادا پا به حریمش بذارن.

تا فکر هامون به سرم میاد ، صدای هاله رو میشنوم که با صدای کنترل شده ای داد میزنه :
_هامون چند دقیقه بیا !

سرم رو بلند میکنم و توی تاریکی شب که به لطف چراغ های حیاط روشن شده بود به قامت هامون نگاه میکنم.
نگاهش رو به ما سه نفر که اون طوری دراز کشیدیم میندازه و با صدای بمش جواب هاله رو میده :
_باید برم دیرم میشه!

هاله با پافشاری میگه :
_دیر نمیشه هامون همیشه یا تو روستاهایی یا توی بیمارستان،دو دقیقه هم با ما وقت بگذرون

هامون نگاهش رو به صفحه ی ساعت گرون قیمتش که استایل شیکش رو حسابی جلا داده بود می ندازه و گویا که متقاعد میشه چون بدون حرف

به سمت ما میاد.هر سه نفرمون اتوماتیک وار از حالت دراز کشیده ، به نشسته تغییر موضع میدیم.

هامون با وجود کت و شلوار خوش دوختش که حسابی عضله های مردونه اش رو به رخ می کشید و چهارشونه تر از هر زمانی نشونش می داد ، چشم غره ای به هر سه نفرمون میره و روی چمن ها می شینه.

هاکان با شیطنت میگه:
_عقب بندیت خاکی نشه ، قیمتت بیاد پایین جناب دکتر .

هاله میخنده و من در ادامه ی حرف هاکان می گم :
_به نظرم از صحنه ی نشستن جناب دکتر عکس بگیریم بذاریم اینستاگرام ، لایک هاش می ترکونه به مولا!
هامون چشم های خوش رنگش رو به چشم هام میدوزه و با تحکم میگه:
_ چند بار بهت گفتم انقدر خودتو درگیر این مزخرفات نکن! می دونی مامانت چقدر ناراحته؟ کل زندگیت شده اون موبایل و لپ تاپ .

چپ چپ به چشم های سیاه رنگش نگاه میکنم، توی خانواده اشون تنها کسی که چشم های پدرش رو به ارث برده بود،هامون بود. برعکس هاله و هاکان که چشم های رنگی شون رو از خاله ملیحه ارث داشتن. اخم در هم می کنم و با لحن تندم جوابش رو می دم .
_پس مامانم هنوز دست از شکایت کردن از من پیش این و اون برنداشته؟ خستم کرد بس جلوی اینو و اون نشست و بد ِ من و گفت .

هاله به شونه ام می کوبه و دلداری دهنده میگه:
_بگذر؛این اخوی ما فاز نصیحت کردنش زیاد میگیره.

هامون تا بخواد به هاله تشر بزنه هاکان وارد بحث میشه :
_چون خودش همه ی کیف و حالش و اون ور آب کرده ، حالا دیگه خوش گذرونی های ما به چشمش نمیاد .

گره ی کوری ما بین ابروهای هامون میوفته و صداش جدی تر از هر زمان هاکان رو مخاطب قرار میده:
_تصویر تو رو هم از خوش گذرونی دیدم آقا هاکان، سوزوندن دل دختر های ساده و در آوردن اشکشون خوش گذرونی نیست . گاهی وقت ها حس می کنم هر سه نفرتون بچه این و با این سن نمی تونین فرق خوب و بد رو بفهمین .

همزمان با اتمام جمله اش ، مثل هر بار توی جمع ما طاقت نمیاره ، همون طوری که در حال بلند شدنه بدون اینکه به من نگاه کنه میگه :
_آرامش با من بیا!

متعجب می پرسم:
_واسه چی ؟
خوب می دونم عادت به تکرار حرفش نداره . هاکان که انگار یک گوشش در بود و اون یکی دروازه با شیطنت میگه:
_میخواد گوشتو بپیچونه ، منتها میگه بیا اون ور تا اگه گریه کردی ما اشکاتو نبینیم. با کج و کوله کردن دهانم اداشو در میارم و با حرص از جا بلند میشم و بعد از پوشیدن دمپایی هام دنبال هامون میرم .

خارج از چمن ها جایی که توی دید رس بچه ها نیست می ایسته ، روبه روش می ایستم و منتظر نگاهش میکنم .

نگاهش روی شالم که آزادانه روی سرم انداختم و تمام موهای کوتاهم از زیرش هویداست می ندازه و با سرزنش میگه:
_چرا انقدر مامانتو اذیت میکنی ؟
دست به سینه میزنم و بی پروا و بدون مکث میگم:
_به تو چه ؟
اخم هاش بیشتر از قبل در هم میشه ، قسم میخورم اولین نفری هستم که اینطوری با هامون حرف میزنم ، حتی هاله و هاکان هم جرئت توهین کردن بهش رو نداشتن .

بدون اینکه جواب حرفمو بده قدمی نزدیکم میشه و با صدایی کنترل شده میگه:
_به خودت بیا ! تمام نمره هات افتضاح شده ، مدام یا سرت تو موبایله یا دنبال قرتی بازی . میدونی چه عذابی داری به مادرت میدی ؟ برای اینکه تو درس بخونی اون شب و روز کار میکنه ، کمکش نمیکنی که هیچ هر دفعه با اون زبون تند و تیزت آزارش میدی !

ته دلم یه طومار حرف برای مامانم آماده میکنم تا سفره ی دلشو هر بار جلوی یه نفر پهن نکنه . خسته شدم هر بار از هر غریبه ای نصیحت شنیدم .
جواب هامون رو با همون لحن گزنده و به قول خودش زبون نیش مارم میدم :
_زندگی خودمه ، به کسی ربطی نداره . با مامانم آبم تو یه جوب نمیره چون افکارش مال یه قرن دیگه است . به اون باشه من نباید رنگ آفتاب و مهتاب و ببینم. چون خودش تو زندگیش خوش گذرونی نکرده یعنی منم نباید بکنم ؟

کلافه میشه این رو از گرفتن نگاه شب زده اش از چشم هام می فهمم .
نفسش رو فوت می کنه و این بار طوری نگاهم می کنه انگار میخواد با نگاهش بهم بگه که چقدر بی لیاقتم وقتی به حرف میاد می فهمم لحنش هم دست کمی از نگاهش نداره:
_حالا می فهمم خاله زهرا چه عذابی می کشه تو رو تحمل می کنه. فقط خدا کنه اگه یه روز سرت به سنگ خورد تهش رو سیاهی و شرمندگیش برای تو نمونه.
همزمان با اتمام جمله اش نگاه گذرایی به چشم هام می ندازه و از خونه خارج میشه . درست مثل هاکان یک گوشم در و دیگری دروازه است چون بدون اینکه به روی خودم بیارم رفتنش رو نگاه می کنم.
دیگه حس نشستن توی حیاط و روی چمن های بارون خورده رو نداشتم ، صدام رو به اندازه ای که به گوش هاکان و هاله برسه بلند می کنم :
_من میرم ، شما هم کمتر به جون هم بیوفتین دیشب صدای داد زدن هاتون توی سر من بود. .

هاله هم درست مثل من صداش رو بلند میکنه:
_تو که نمی دونی من از دست این روان پریش چی می کشم!
هاکان جواب این حرفش رو با یه تو سَری میده ، اونا رو به حال خودشون می ذارم و وارد راهروی ساختمون میشم .

در خونه رو می بندم و بی حوصله کلیدم رو روی اپن آشپزخونه پرت میکنم.

مامانم با شنیدن صدای در، درحالی که پیش بند بسته و طبق معمول مشغول سابیدن آشپزخونه است ، سرکی به بیرون میکشه و مثل همیشه شروع به غر زدن میکنه:
_مگه تو کنکور نداری دختر ؟ یک ساعته رفتی توی حیاط برات مهم نیست درس و مشقت چی میشه!

بی حوصله جواب میدم :
_باز رفتی سفره ی دلتو جلوی هامون باز کردی تا اونم بیاد تریپ پدرانه بر داره نصیحتم کنه ؟

خودم رو روی مبل پرت میکنم و شالم رو از سرم بیرون میارم، دستی لا به لای موهای کوتاهم میکشم و به مامانم که حالا بالای سرم ایستاده نگاه میکنم :
_حرفای من که توی گوشت فرو نمیره ، هر چی میگم فکر میکنی دشمنتم. هامون عاقله ، فهمیده است ، ازش خواستم یه کم راه و روش زندگی رو یادت بده.

ناخواه ولوم صدام بالا میره :
_نخواه مادر من ! نخواه. من الان توی زندگیم جز گیر های الکی تو مشکل دیگه ای ندارم خیلی هم دارم حال میکنم با خودم و زندگیم .

_خوش گذرونی به چه قیمتی ؟ من نمیخوام تو هم مثل من واسه یک قرون دو قرون سر خم کنی ، میخوام درس خونده بشی ، تحصیل کرده بشی ، واسه خودت کسی بشی!

دستم و توی هوا تکون میدم و همون طوری که جفت پاهام رو روی میز میذاشتم میگم:
_سر جدت ول کن این حرفا رو ، دکتر مهندساش الان دارن تاکسی میرونن . نگاه به دکی طبقه بالامون نکن صبح و شب مشغوله ، اون فرنگ درس خونده از ارث باباش بهترین دانشگاه ها رفته… من چی ؟ اون بابای گور به گور شده ام چی واسه من ارث گذاشته که دلم و بهش خوش کنم ؟

بهم تشر میزنه :
_راجع بابات درست حرف بزن آرامش!

بی حوصله بلند میشم و همون طوری که به سمت اتاقم میرم میگم:
_من میرم بخوابم ، شام نمیخوام در اتاقمو باز نکن !
وارد اتاقم میشم و درو می بندم و صحبت ها و غر زدن های مامانم رو نمی شنوم .

بی توجه به کنکوری که از رگ گردن بهم نزدیک تر بود روی تخت یک نفره ی آبی رنگم لم میدم و گوشیمو روشن میکنم و به اینترنت کانکت میشم .
صفحه ی چتم رو که باز میکنم با سیل پیامی رو به رو میشم که منو به وجد میاره.
من این آدمای مجازی رو به واقعی هاش ترجیح می دادم ، حداقل اینکه میتونستی توی مجازی اون آدمی باشی که دلت میخواد ، حداقل وانمود کنی که خوشبختی ، توی مجازی این شانسو داری که اونجوری که دلت میخواد شخصیت تو بسازی .
حداقل کسی ازت حساب پس نمیگیره ، به جای سرکوفت شنیدن کلی حرف قشنگ می شنوی که بهت انرژی میده.هر چند اگه دروغ باشه باز هم برای گول زدن خودت هم شده توی این دنیا سرگرمیه قشنگیه .

کلید می ندازم و وارد میشم ، میدونستم مامان این ساعت خونه نیست و سر کاره ، اون هم چه کاری ؟ پختن کیک و شیرینی که تهش شندرغاز بیشتر کف دستش نمی ذاشتن.
اگه خاله ملیحه این خونه رو توی این محله با نصف قیمت بهمون اجاره نمیداد ما هنوز درگیر پیچ و خم همون مخروبه های محله های پایین شهر بودیم .

گاهی به این فکر می کنم به طور جدی باید روی کنکور تمرکز کنم ، همین که یه شغل برای خودم داشته باشم شاید بتونه منو از این فلاکت نجات بده .

هنوز لباس هامو از تنم در نیاوردم تقه های پی در پی که به در چوبی و لوکس خونمون میخوره آهم رو از نهاد بلند میکنه ، این شیوه ی در زدن فقط مختص به هاکان بود و بس .

به سمت در میرم و بی حوصله بازش میکنم .

هاکان_به به ! پشت کنکوری مارو ببین چقدر سخت مشغول تلاش کردنه ، خدایی نکرده خدایی نکرده با این حجم از فشار درس همون یه ذره مویی هم که روی سرت داری میریزه ، کچل میشی ، انقدر که نشستی پشت اون میز مطالعه عقب بندیت تخته شده ، شدی مثل نی قیلون . یه کم به خودت برس عزیزم ، برو بیرون بگرد ، یه کم با بقیه معاشرت کن ، چیه مدام سرت تو درس و کتاب ؟ از من به تو نصیحت ، توی این دنیایی که دو روزه به خودت سخت نگیر ! خدایی نکرده انقدر به چشمهات فشار میاری ، کور میشی کسی نمیاد بگیرتت اون وقته که این درس ها هم به دردت نمیخوره ، تو میمونی با کله ی کچل و چشم کور به انتظار شوهر.

دستم رو به کمرم بند کرده و منتظر نگاهش میکنم تا ببینم کی نفس می گیره ، در نهایت از سکوت ثانیه ایش استفاده میکنم :
_تیکه پروندنت تموم شد ؟

ژست متفکری به خودش میگیره و در کمال پررویی جوابم رو میده :
_نه هنوز یه خورده اش مونده.

با این حرف دوباره شروع میکنه :
_همین دیشب داشتم به هاله می گفتم دختری سخت کوش تر از آرام من تو کل عمرم ندیدم ، نه تفریحی نه موبایلی ، نه قراری ، نه دودی ، نه دمی ، انگار نه انگار این دختر یه جوونه هجده ساله است .
آخه تو بگو خداوکیلی ، الله وکیلی ، این تن بمیره خسته نشدی بس کتاب خوندی و یه گوشه نشستی ؟

می خندم ، از روی کلافگی… من از شنیدن حرف هاش خسته شدم اما اون از گفتن خسته نشده.
خاصیتش بود ، پر حرف و خوش گذرون ! انگار نه انگار این بشر برادر هامونه .

از جلوی در کنار میرم و میگم :
_بیا تو انقدر حرف زدی گلوت خشک شد حداقل یه لیوان آب بخور نمیری بیوفتی روی دستمون .

از خدا خواسته کفش های اسپورتش رو از پاش بیرون میاره و بدون تعارف به سمت پذیرایی میره.

در رو می بندم و مقنعه ام رو از سرم بیرون میکشم و جلوی آیینه ی قدی که روی دیوار نصب شده بود با دست کشیدن به موهام سعی میکنم اون حالت دلخواه رو بهشون بدم .

مدلش دقیقا همون طوری شده بود که دوست داشتم ، کوتاه ولی شیک !

از آشپزخونه ، لیوانی آب میکنم و برای هاکان که هر دو پاهاش رو روی میز گذاشته و راحت نشسته می برم .

همونطوری که لیوان رو به دستش میدم ، میگم :
_یه وقت بد نگذره ؟

یک نفس آب رو سر می کشه و جوابم رو میده :
_بد نمیگذره ، بشین کنارم که باید چند تا مگس رو بپرونیم .

خوب می فهمم منظورش از مگس ، دوست دخترهایی هست که تاریخ انقضاشون سر رسیده .
کنارش می شینم و من هم درست مثل خودش پاهام رو ، روی میز میذارم .

نگاهی به سر تا پام می ندازه و به تقلید از خودم میگه :
_بد نگذره ؟

با دست خودم رو باد میزنم و جواب میدم :
_با این لباس ها دارم بخار پز میشم ، برم با یه لباس راحت عوضشون کنم ، بر می گردم .

تا خواستم از جا بلند بشم ، مچ دستم رو گرفت .
بر میگردم :
_چته ؟ تو هم لباس راحتی میخوای برات بیژامه ی بابامو بیارم ؟

بر عکس همیشه ، شیطنت نگاهش رنگ باخته و جاش رو به یه جدیّت غریب داده ، به گونه های سفیدش خون دویده و قرمزی صورتش با وجود ته ریش بوری که داره قابل مشاهده است .

سیبک گلوش بالا پایین میشه و در نهایت میگه :
_لباستو عوض نکن ، من زود میرم… فقط یکی دو نفر هستن که باید از سرم بازشون کنم .

منظورش رو از این نگاه و از این حرف نمیفهمم ، تازگی ها رفتار های عجیبی ازش میبینم ، بدتر از همه چند شب قبل بود که حس میکردم نگاهش روی ظرافت های دخترونه ام میچرخه ، اما خودم ، خودم رو قانع کردم. هاکان هر آدمی هم که بود نمی تونست با چشم دیگه ای به من نگاه کنه چون من براش فرقی با هاله نداشتم.

سکوت میکنم ، هاکان از توی موبایلش شماره ی یه دختر رو نشونم میده و دوباره بازهمون شیطنت برگشته به کلامش میگه :

_از همه مهم تر اینه، لامصب یک سیریشی هست که لنگه نداره ، نگو. دوست دخترمی بگو نامزدمی ، چه میدونم زنمی ، ننه ی توله هامی .

صورتم رو با چندش جمع میکنم و میگم :
_به من میاد نسبتی با تو داشته باشم نکبت ؟ مگه همون دخترای آویزون گول ظاهرتو بخورن ، من که میدونم تو چه هفت خطی هستی.

سینه سپر میکنه و مغرورانه میگه :
_پس قبول داری ظاهرم خوبه ؟

با تمسخر سر تکون میدم :
_آره به لطف این همه رسیدگی که میکنی قابل تحمله .

انگشتم رو روی اسم محدثه ای که هاکان گفته بود میکشم و تماس می گیرم ، بوق اول به بوق دوم نرسیده جواب میده و مثل رادیو شروع میکنه به حرف زدن :
_هاکان عزیزم… الهی قربونت بشم من ! می دونستم نمیتونی دلمو بشکنی ، می دونستم ولم نمیکنی. هاکان به خدا قسم دارم دیوونه میشم،همه ی درها به روم بسته شده . انقدر به تو فکر میکنم که از درس و دانشگاهم افتادم .

هاکان با علامت دست ازم میپرسه که چی میگه ؟ من هم با تاسف سری تکون میدم و دستم رو به نشونه خاک تو سرت بالا میبرم .

دختره بالاخره نفس میگیره ، با صدایی جدی و عصبانی میگم :
_تو چی داری میگی ؟ خجالت نمیکشی به یه مرد زن دار این حرف ها رو میزنی ؟ همین شماها هستین که سقف خونه ی بقیه رو خراب میکنین دیگه !

جا میخوره ، اما از رو نمیره :
_زنش؟

_بله زنش ، من زن هاکانم ، زن شرعی و قانونیش .

سکوت میکنه اما باور نه :

+شناسنامه ی هاکان پاک پاکه دختر خانم . اگه تو مورد جدیدی باید بگم هاکان به همه میگه زنم ، آدما واسش تاریخ انقضا دارن . همه بهم هشدار دادن اما من باور نکردم ، تو هم وقتی باور میکنی که همه چیزتو باخته باشی .

انقدر تند تند حرف میزد که اصلا نفهمیدم چی میگه ، بین این سکوتش با عصبانیت بیشتری میگم :
_میخوای باور کن میخوای باور نکن. اگه یک بار دیگه شماره اتو روی گوشیش ببینم شک نکن میام رو در رو اون گیس های لعنتی تو دور دستم می پیچم و دور اتاق انقدر می چرخونم تا بمیری شنیدی ؟

_الان کنارت نشسته و داره به من میخنده نه ؟ ازت خواسته منو از سرش باز کنی . انقدر خوب میشناسمش همه ی حرکاتش و از حفظم . اما بهش بگو توی دانشگاه من دختری نبودم که به راحتی دل ببندم و همه چیزمو دو دستی تقدیم کنم و به خاطر عشق و علاقه ام از بلاهایی که سرم اومده نگم ، اما بهش بگو ارزش اشک های منو وقتی می فهمه که دختر دار بشه . نمیدونم زنش کیه ، تو یا هر کی ! اما وقتی اشکای یه دختر مثل بارون رو سقف خونه ات بباره ، اون خونه رو نم بر میداره ، کم کم اون خونه میشه مخروبه ، کم کم روی دیوارات عکس چشم هایی رو می بینی که تو اشکیشون کردی ، کم کم میفهمی چرا خوشبخت نیستی ، کم کم صدای شکستن دل خودت و اعضای اون خانواده رو میشنوی.
به هاکان بگو به خاطر بلایی که سر روح و جسمم آورد تا آخر عمر نمیتونم ازدواج کنم ، نمیتونم عاشق بشم چون اون ناقصم کرد ، دختری هم که ناقص باشه نه عاشق میشه و نه عاشق میکنه ، اینا رو بهش بگو عروس خانم . هر چند غیر ممکن اما امیدوارم خوشبخت و خوشحال باشه.

بعد از اون صدای بوق اشغال پایان مکالمه شد .
هاکان خونسردانه به من خیره شده و بعد از قطع شدن موبایل برعکس اون دختر که داشت جون میکند ، بی تفاوت میگه:
_چی می گفت ؟

چشم غره ای به سمتش میرم و تشر گونه میگم:
_چیکارش کردی که ناله میکرد ؟ ببین اگه اینم بزنه به سرش رگ پاره کنه میشه دومین دختری که واسه خاطر تو جون داده.

ته مونده ی لیوان آبش رو یک نفس سر میکشه و جوابم رو میده:
_این یکی و من تلاشی واسش نکردم ، زیادی منم منم میکرد فقط بهش فهموندم فرقی با بقیه ی دخترا نداره ، تهش خر چهار تا حرف عاشقانه و دو تا گل و بلبل میون اس ام اس هام شد.

همین طور بهش خیره می مونم ، یه بشر چقدر میتونست سنگدل باشه؟
لگدی به پاهاش که روی میزه میزنم که باعث میشه تکون شدیدی بخوره و هر دو پاهاش از روی میز بیوفته .
نگاهش رو به صورتم می دوزه که میگم :
_دختره گفت بهت بگم یه روز اشکاش دامنتو می گیره .

با این حرفم ، به طرز عجیبی جدی میشه و انگار که داره با خودش حرف میزنه زمزمه میکنه اما من میشنوم :
_همین الانشم گرفته!

برام عجیبه که هاکان از زمانه بناله و اخم به ابرو بیاره ، تک خنده ای میکنم :
_چی شد وجدان درد گرفتی ؟ نترس دردتو اون دختر بدبخت بعدی خوب میکنه ، موندم تو فکر این دختره ، اگه اینم بلایی سر خودش بیاره باهات برخورد جدی میکنم هاکان ! هر چند ایراد از مخ اون دختراییه که با تو دوست میشن و بدتر از همه به تو دل میبندن و تهش واسه خاطر تو خودشونو قیمه قیمه میکنن . عقل ندارن ، که اگه داشتن تا تقی به توقی خورد عاشق نمیشدن .

هاکان_این‌طوری نگو! همین دختری که باهاش حرف زدی با تو هم عقیده بود اما ببین چیشد! دل که ببازه یعنی تو کل زندگیتو باختی ، من جنس دخترا رو خوب میشناسم ، فقط نمیدونم تو چرا تا الان جلوی من دووم آوردی.

چپ چپ نگاهش میکنم، لحنم درست مثل خودش بی پرواست :
_هاکان متوجه شدم هی داری به منم نخ میدی اما محض اطلاعت فقط میگم تا شیرفهم شی ! من تو تله ی گربه ای مثل تو نمیوفتم چون من موش آزمایشگاهی نیستم.
چشمم بازه گوش هامم تیزه ! می فهمم دورم چه خبره ، می فهمم ته چشمهای طرف چیه و چی میخواد !

حالت شیطنت به خودش میگیره اما من حس میکنم جدیه ! جدی تر از همیشه.
کامل به سمتم بر می گرده و برق چشمهای آبی روشنش رو توی چشم های تاریکم می ندازه و میگه:
_خوب از چشم هام بخون ازت چی میخوام.

پوزخندی میزنم و بدون اینکه به چشم هاش نگاه کنم میگم :
_من این کتابو نخونده از برم چون داستانشو بارها مثل نقل و نبات برام تعریف کردی ! فکر نکن نمیفهمم خواسته ی تو از دخترا فقط چند
تا چت مضحک و دو تا قرار عاشقانه توی کافه نیست ، تو مثل موریانه هم روح هم جسم یه دختر رو به تاراج می بری اصلا هم برات مهم نیست طرف تو چه حالیه ! اما اگه از من فکر و خیالی توی سرته اون خیال رو بزرگ نکن !
برای من فقط خوش گذرونی های دو روزه از یه دوستی مهمه چون خیری از خانواده ام ندیدم ، من نه عاشق میشم نه دم به تله میدم .

اولین بار بود با هاکان این طور حرف میزدم چون نمیخواستم این نگاه گربه ایش روی من باشه . من می فهمیدم… تک تک نگاه های هاکان رو میشناختم تا از وقتی چشم باز کردم هاکان رو دیدم.
می دونم کی نگاهش به یه دختر از روی تصاحبه !
برای همین محال ممکن بود نفهمم هاکان من رو شکار دفعه ی بعدش می بینه .
تا چند وقت قبل شاید نزدیکترین دوست های هم بودیم ، حتی از هاله هم بیشتر باهاش صمیمی بودم اما وقتی دیدم روز به روز دندونش برای دریدن دختر ها تیز تر میشه کم کم ازش فاصله گرفتم .

هر دو دستش رو روی رون های پاش میزنه و از جا بلند میشه :
_فکر کنم این هفته همون هفته در ماهی هست که تو بی اعصاب میشی وگرنه من چیزی نگفتم که سیم میم هات اتصالی کرد و جرقه زدی.

جز یه چشم غره به خاطر بی پروا بودنش جواب دیگه ای بهش نمیدم .
به سمت در میره، صرفا به خاطر اینکه از رفتنش مطمئن بشم دنبالش میرم .
قبل از این که پاش رو از خونه بیرون بذاره به سمتم برمی گرده و جدی تر از همیشه میگه:
_من فکری از تو توی سرم ندارم ، البته اگه بخوای جور دیگه همدیگه رو ببینیم من از خدامه! از کجا معلوم ، شاید تو هم با این همه منم منم عاشقم شدی.

لبخند مضحکی میزنم که معناش جمله ایه که هاکان خوب درک میکنه : به همین خیال باش!

خنده ی کجی رو مهمون لب هاش میکنه و در رو پشت سرش می بنده .
بی حوصله لباس هام رو عوض میکنم و روی تخت دراز میکشم .
به اینترنت وصل میشم اما برعکس همیشه، پلک هام فقط ده دقیقه دووم میارن و کم کم سنگین و در نهایت روی هم میوفتن .

با باز شدن در اتاقم بیدار میشم و چشمهامو باز میکنم ، مامانم در حالی که سعی داشت در رو بی صدا ببنده تا بیدار نشم با دیدن چشم های بازم ، نفس خسته اش رو بیرون میفرسته و با دلسوزی میگه :
_الهی بمیرم مادر بیدارت کردم !

چشم هام رو ماساژ میدم و خواب آلود میگم:
_تازه از سر کار اومدی ؟
_آره گفتم بهت سر بزنم دیدم خوابیدی ، تو هم که سبک خوابی مادر وگرنه من سر و صدا نکردم .
کش و قوسی به بدنم میدم و صدام بر اثر خواب کمی زمخت و خش دار شده :
_گشنمه مامان چیزی داریم بیام بخورم ؟
انگار ذوق کرده از این که من مثل یه آدم نرمال خوابیدم و حالا هم میخوام غذا بخورم. با شادی جوابم رو میده:
_آره مامان تا تو دست و صورتتو بشوری منم یه عصرونه ی خوب برات آماده می کنم .

سرم رو تکون میدم ، در که بسته میشه به سختی از جا بلند شده و روبه روی آیینه ی قدی به چشمهای خواب آلود و پف کرده ام نگاه میکنم.
روی انگشت های پام می ایستم و با حسرت ته دلم به این فکر میکنم چرا قَدَم یه کم بلند تر از این نیست ؟
کوتاه نبودم اما اندام درخشانی هم نداشتم و اگه بخوام با خودم رو راست باشم، به خاطر پرخوری های زیاد یه کم هم تپل بودم.

گونه های برجسته ام رو داخل میفرستم و تصور می کنم اگر کمی صورتم لاغر تر بود چقدر بهتر دیده می شدم .

یاد هاله میوفتم ، شاید خوشگلی بیش از حد اون بود که اعتماد به نفسم رو پایین میاورد .
چشم های رنگی و موهایی که تا پایین کمرش می رسید ، پوست سفید و بدون لک با اندامی که ازش یه دختر شاهانه ساخته بود .
اما من ، یه دختر با موی کوتاه کمی تپل وچشم هایی که شاید جذابیت خاصی نداشت و به خاطر رنگ سیاهشون جز معمولی ترین نگاه ها به شمار می رفت و البته ، یه دختر که به قول هامون معتاد به سرگرمی های بیخود هست .

نفسم رو بیرون می فرستم و از اتاق خارج میشم ، عصرانه ی خوب و خوشمزه ای که مامانم برام تدارک دیده بود، خلاصه میشد به یه کیک خامه ای که با خودش از سر کار آورده بود و یه لیوان چایی که معلوم بود اون طوری که باید دم نکشیده.
************************************
آخرین قطره ی چایی ام رو که سر میکشم ، مامانم از اتاقش با لباس هایی که عوض شده بود بیرون میاد و مقابلم می شینه .

اصولا جز فاز نصیحت هیچ حرف دیگه ای نداشت ، انقدر گوشم از حرف هاش پر بود که هر کلمه ای که می گفت حس میکردم اضافه است و هر لحظه ممکنه منفجر بشم .

می دونستم خسته است ، به امید اینکه این بار حرف هاش تکراری نیست ، بی حوصله و منتظر نگاهش میکنم . کمی من و من میکنه و من با آرامش ظاهری ، به چهره ای که گرد پیری روش نشسته بود و چین و چروک هاش کمی بیشتر از سنش پیش رفته بود خیره میشم ، حرفش و سبک سنگین میکنه و در نهایت :
_با هامون صحبت کردم ، گفتم توی درس هات کمکت کنه . خدا خیرش بده رومو زمین ننداخت ، تو هم لجبازی نکن دختر ! آخر هفته ها به جای ولگردی با اون دخترای سبک سر یه کم با هامون درس کار کن ! هر چی نباشه اون دکتره . خارج تحصیل کرده ، فهمیده است .

دستم رو زیر چونه ام زدم و بدون عکس العمل بهش خیره شدم ، سکوتم رو که می بینه ادامه میده :
_بابات که مُرد هر کاری کردم تا جای خالیشو احساس نکنی. می دونم یه دختر بیشتر از هر کس به باباش احتیاج داره ، اما قسمت این بوده که من تنهایی تو رو بزرگت کنم . ببین دخترم ! نمیخوام تو هم تمام عمر و جوونیت رو مثل من با سر خم کردن جلوی هر کس و ناکس و کلفتی زن و بچه ی این و اون سر کنی ، میخوام خانم خودت باشی ! اون موبایل برای هیچ کس نون و آب نشده برای تو هم نمیشه.

به عادت همیشه موهام رو با دست حالت میدم و مطمئن و خونسردانه مطمئن ، گویا کاملا از آینده با خبرم جواب میدم :
_من مثل تو نمیشم مامان . با کسی ازدواج می کنم که تا آخر عمر از سر خم کردن دور باشم. اصلا با یه پیری لب گور ازدواج میکنم وقتی هم که مُرد تمام ارثشو بر میدارم و نوش جان میکنم یه آبم روش !
اگه فکر کردی منم مثل این دخترای بی عرضه ی صفحه ی حوادث ، عاشق یه بدبخت تر از خودم میشم و زندگیمو تباه میکنم اشتباه کردی ! توی این دنیا نه درس نه کنکور به درد هیچ کس نخورده به درد منم نمیخوره. ترجیح میدم باقی عمرم رو تو بدبختی زندگی نکنم . فهمیدی مامان ؟ حالا هم برو به هامون بگو دختر من قصد نداره خودشو با درس بکشه و وقتی به خودش اومد ببینه سنی ازش گذشته و حوصله ی هیچی رو نداره.
انگار اون خیلی الگوی خوبی برای منه ، ندیدیش مگه ؟ قیافه اش عین عزرائیل تو هم رفته است. تو یه بار لبخند رو لب این بشر دیدی ؟

با ژست خاصی دستم رو توی موهام فرو میبرم و ادامه میدم:
_اما هزار ماشالله من یه بمب انرژیم .

مامانم خسته از تیری که این بار هم به سنگ خورده بود آخرین تلاشش رو میکنه و میگه:
_اما حالا که من باهاش حرف زدم ، تو هم روی منو زمین ننداز فردا رو تحمل کن بیاد باهات درس کار کنه.

چشم هام از حدقه بیرون زد :

_یعنی آخر هفته ی منو میخوای با درس خوندن و اعصاب خوردی خراب کنی مامان ؟

_تو که همیشه برات آخر هفته است مادر ، اون بزرگی کرد روی منو زمین ننداخت ، تو هم برای یه روز هم که شده روی مادرتو زمین ننداز .

نفسم رو کلافه بیرون میفرستم :
_باشه ، اما فقط فردا !

چشم هاش می درخشه و با شادی لیوان و بشقاب رو از جلوم برمیداره و توی سینک میذاره.

از جام بلند میشم و دستی توی هوا تکون میدم :

_من میرم اتاقم شام آماده شد صدام بزن !

برعکس همیشه به اتاق رفتنم غر نمیزنه و شروع به نصیحت نمیکنه .
در اتاقم رو می بندم و به سمت موبایلم هجوم میارم ، آخرین آنلاین شدنم برای قبل از خوابم بود اما توی همین سه ساعت کلی پیام خونده نشده داشتم .

عکس قدیمی پروفایلم رو با عکس جدیدی که امروز از خودم گرفته بودم عوض میکنم و تک تک پیام های خونده نشده رو باز میکنم .
گاهی اوقات از این همه پر چونه گیم با این آدم های غریبه در عجب بودم اما خوب ، لذتی که وقت گذروندن با این آدم های دست نیافتنی داشت ، نشستن کنار مادرم و گوش کردن به نصیحت هاش نداشت .

*******************************

با غم به دفتر کتابهایی که سال تا سال بازشون نمیکردم خیره میشم .
حتی نگاه کردن به جلد روی کتاب شیمی هم برای این که خوابم بگیره کافی بود .
یکی نبود به من بگه با این حجم از بیزاری درس من چرا باید توی رشته ی تجربی درس بخونم ؟
اصلا نمیخوام به این فکر کنم که هر سال با چه بدبختی امتحانام رو میدادم .
اما به قول مادرم امسال غول مرحله ی آخر بود . کنکور فرق داشت ، باید سخت تلاش میکردم که متاسفانه از عهده ی من بر نمیومد .

هامون صبح توی یه مسیج کوتاه بهم گفت که خونمون نمیاد و بیام توی باغ .
انگار من خیلی مشتاق بودم با این آدم زیر یک سقف تنها باشم.

تقریبا میشه گفت خورشید رفته و هوا کمی رنگ و بوی طراوت گرفته ، مخصوصا اینکه بارون هم باریده بود و سبزه ها و گل ها ، حسابی بوی خوششون رو توی هوا پخش کرده بودند . اما به این معنا نبود که من به خاطر خراب شدن آخر هفته ام به این روز لعنت نفرستم.
کلافه به باغچه ی گل های رنگی اعم از سفید و صورتی خیره شدم و برای هزارمین بار حوصله ی خاله ملیحه رو توی این سن تشویق کردم . به لطف اون این حیاط تبدیل به یه باغ کوچیک و سرسبز شده بود ، تنها چیزی که کم بود یه حوض وسط حیاط بود که اون هم قرار بود به زودی انجام بشه.
با احساس حضور کسی ، سر می گردونم و نگاهم از روی اون گل های سفید و صورتی بارون خورده به هامون می دوزم که با قدم های استوار به سمتم میاد ، از دور آنالیزش میکنم . بدون اینکه کنارش وایستم می تونستم با اطمینان بگم قدش دقیقا دو برابر من بود ، برعکس هاکان یک بار هم شوخی نمیکرد و حرف بیخود نمیزد، بهتر بگم جز مواقع ضروری اصلا حرف نمیزد!
شلوار کتون سیاه و بلوز سفیدش ، تیپی بود که اکثر مواقع میزد ! انگار علاقه ی زیادی به ترکیب این دو رنگ داشت .

بدون حرف صندلی کنارم رو می کشه و می شینه. عطر سردش تناسب زیادی با رفتار و نگاهش داره ، طوری که با خودت فکر می کنی این عطر مختص به این بشر ساخته شده.
نه سلام میکنم و نه از اینکه وقتش رو گرفتم عذرخواهی میکنم ، اون هم انگار توقعش رو از من کم کرده چون درصد چشم غره رفتن هاش به مرور کمتر شده.

کتاب هام رو از نظر می گذرونه و صدای بم و مردانهِ ش رو به گوشم می رسونه :
_توی کدوم درس بیشتر مشکل داری اول از همون شروع کنیم .
بدون مکث میگم :
_همش!
چشم غره ای که انتظارش رو می کشیدم روانه ی نگاهم میشه.
کتاب رو باز میکنه و میگه:
_پس اول از فیزیک شروع می کنیم !

حتی شنیدن اسمش هم کافیه تا لرز به اندامم بیوفته و صورتم با انزجار در هم بره ، چه برسه به این که بخوام راجع بهش بشنوم .
دستم رو روی کتاب فیزیک می ذارم و با خنده ی مصنوعی که به لب میارم سعی می کنم از این درس نجات پیدا کنم :
_فیزیک و کامل بلدم ، از یه جا دیگه شروع کنیم .
نگاهم می کنه؛ نگاه شب زده و با نفوذش که روی چشم هام مکث می کنه ، حس می کنم تا ته افکارم رو می خونه و خوب می فهمه میخوام همین اول راه جا بزنم.
مصرانه قلم و کاغذی رو پیش میکشه و با تحکم و جدیتش وادارم میکنه چشم به صفحه ی کاغذی بدوزم که کم کم از فرمول های عجیب و غریب فیزیک سیاه میشه .
دستم رو زیر چونه ام میزنم و ناچارا حواسم رو به حرکت دست های مردونه ی هامون میدم که چه طور با تسلط قلم به دست گرفته و به شاگرد تنبل و نامنضبط درس میده .
عجیب به نظرم میاد که برای اولین بار فیزیک رو طور دیگه ای می بینم ، نفرت انگیز نیست !
نامفهوم و مبهم نیست !
اتفاقا برعکس ، ساده به نظر میاد .
شاید به خاطر توضیحات روان هامون ، شاید هم به خاطر اون تن صدا که زیادی بم و مردونه بود .

تمام مبحث های فیزیک رو خلاصه وار و مفهومی برام توضیح میده و بعد از اون بدون هیچ زنگ تفریحی درس بعدی رو شروع میکنه .

حتی کوچک ترین مکثی هم نداره و من توی فکرم میاد این بشر چطور می تونه انقدر بی عیب و نقض این ها رو حفظ کنه ؟
شاید بهتر بود به جای دکتر ، معلم یا استاد دانشگاه می شد .
آه از نهادم بلند میشه.
کم کم نشستن برام سخت شده ، دو ساعت بی وقفه چشمم به صفحه های کاغذ و فرمول ها و عدد های نفرت انگیز دوخته شده و این برای منی که حتی زیر پنج دقیقه درس خوندن هم کم میارم ، فاجعه است .

مونده م کِی بین توضیحات بی وقفه ی هامون بپرم .
توی همون گیر و دار هاکان و هاله در حالی که با دعوا وارد حیاط شدند برق شادی رو به چشم هام میارن .
دیدار این خواهر و برادر دو قلو توی اون لحظه زیادی از حد به مذاقم خوش اومده .

قبل از این که من ابراز شادی کنم ، هاکان با سر و صدا به سمت ما میاد :
_به به ! می بینم که آفتاب به جای مغرب از مشرق طلوع کرده . انگار آخر و زمون شده !
آخه آرام خانم بی حرف داره درس گوش میده .

هاله میخنده و در ادامه ی شوخی هاکان میگه:
_از اون عجیب تر این دو تا چطور دو ساعت بدون دعوا پیش هم دووم آوردن !

هامون که رشته ی کلام از دستش در رفته ، نفس کلافه اش رو از سینه رها میکنه و مداد رو روی میز می ندازه و با تشر رو به هاکان و هاله میگه:
_ شماها کی آدم می شید ؟

هاله ابرویی بالا می ندازه و با زبون درازی میگه:
_هر وقت که آدم ببینیم !
خنده ای که بعد از گفتن حرفش روی لبهاش پدیدار شد با نگاه عصبانی هامون رسما روی لب هاش خشک شد .
حتی هاله با اون زبون درازش هم جلوی چشم غره های این بشر کم میاورد .

هامون طبق معمول وقتش رو با بودن در جمع ما تلف نمی کنه ، دستش رو به میز میگیره و صندلی سفید رنگ زیر پاش رو عقب می کشه و بلند میشه .
سرم رو برای دیدن صورتش بلند می کنم ،
میخواستم ازش تشکر کنم که با حرفی که زد پشیمون شدم :
_دو ساعت وقتم و اینجا گذاشتم فقط آب تو هاونگ کوبیدم . اگه به خاطر خاله زهرا نمی بود عمرا زیر بار همچین کاری می رفتم.

اخم در هم می کشم و با لحنی مشابه به خودش جوابش رو میدم :
_منم اگه واسه خاطر اصرار های مامانم نبود اصلا حاضر نمیشدم یه دکتر بی سواد که صدقه سر پولش توی اون ور آب یه مدرک درپیت گرفته بخواد بهم درس بده !

از همون نگاه های ترسناکش بهم می ندازه و با همون نگاه بهم میگه خیلی نمک نشناسی !
حق داشت ؟ نمی دونم. اما شاید دیوونگی محض بود به اون تسلط کامل و توضیحات مفید اسم بی سوادی رو بزنی.دیگه من هم فهمیده بودم هامون با تلاش خودش،هامون شد . نه تکیه بر ارث پدرش و پارتی بازی.

جواب توهینم رو نمیده و خوب میفهمم در شان خودش نمی بینه بخواد با یه دختر بچه کل کل کنه. اینو قبلا یک بار بهم گفته بود تا هر بار که من حرف بارش کردم و اون سکوت کرد بفهمم معنای سکوتش چیه!

بدون حرف به سمت ساختمون میره ، دقیقه ای نمی گذره هاکان جای هامون رو اشغال میکنه و میگه :
_خداییش چطور جرئت میکنی جواب اینو بدی؟ با اون نگاهش منو هاله که بیست و چهار سالمونه شلوارمونو خیس میکنیم اون وقت تو با نیم وجب قد و سن زیر هجده چطور دهن به دهن این میذاری ؟

جوابش رو بدون مکث میدم:
_اولا که من دو ماهه سنم قانونی شده و از هجده زدم بالا ، دوما ترسو بودن تو هاله دخلی به من نداره ، سوما بار آخرت باشه به من میگی نیم وجبی !

هاله میون دهن باز کردن هاکان میپره و با هیجان میگه:
_اینها رو ول کنید ، امشب قراره برم بیمارستانی که هامون اونجاست ، فکر کن پرستار همون بیمارستان بشم . تازه شاید بشم دستیار هامون ، هر خرابکاری بکنم اون هوامو داره.

با این حرف هاکان با تمسخر می خنده :
_اتفاقا باید از همین الان نماز وحشت بخونی ، چون اگه سوزن آمپول توی عضله ی طرف گیر کنه همین هامون تو رو میبره اتاق عمل به تیکه های مساوی تقسیم میکنه.

هاله پشت چشمی نازک می کنه :
_نترس من دستام نمیلرزه ، تو یه فکری به حال خودت بکن ! خبرت رفتی مهندسی خوندی اما باید یه نفرو بفرستیم حواسش بهت باشه . یه دختر ببینی دست و پاهات شل میشه از داربست میوفتی با کف### هم نمیشه جمعت کرد.

میخندم ، این حرف هاله عین حقیقت بود ، هاکان تا چشمش به یک دختر میوفتاد مثل دیدن یه لقمه ی چرب بعد از ساعت ها گرسنگی آب از لب و لوچه اش سرازیر میشد و توی سرش هزار و یک نقشه برای اون دختر بدبخت می کشید .

هاکان _ بخندین بخندین! مهندس که بشم با دیدن ابهت و جذابیتم گریه می کنید حالا می بینید .

نفسم رو از سینه خارج میکنم و تمام دفتر کتاب هام رو جمع میکنم و با همون حال میگم :
_شما جوجه رنگی ها اعصاب آدم رو خورد میکنید ، اون از هامون این هم از شما ! بخوام اینجا بشینم شما تا شب حرف برای گفتن دارید .

از جا بلند میشم و رو به هاله میگم :
_همسایه ایم اما من یک هفته است خاله ملیحه رو ندیدم.
هاله_مامانم و که میشناسی ؟ بازنشست شده اما هرروز میره مدرسه و به شاگردهاش سر میزنه . نمیتونه توی خونه بند بشه.

با یاد خاله ملیحه لبخندی رو مهمون لب هام میکنم و بعد از گفتن: سلام برسون ، بی توجه به تیکه پروندن های هاکان وارد ساختمون پنج طبقه ای که دو طبقه اش خالی بود میشم .

صاحب کل این ساختمون خاله ملیحه بود اما هیچ وقت مستاجر نیاورد . گفت می خوام این خونه برای بچه هام بمونه !
حتی وقتی ازدواج کردند همشون توی همین ساختمون با من زندگی کنند .
بالاترین طبقه رو هامون بدون اینکه ازدواج کنه اشغال کرده بود .
پایین ترین طبقه رو هم خاله ملیحه چون شرایط ما رو می دونست نصف قیمت به ما اجاره داده بود .

هرچند ما توی این ساختمون خانوادگی تافته ی جدا بافته بودیم اما ، رفتار دوستانه ی همشون به غیر از هامون ، هیچ وقت حس خجالت و شرمندگی رو به ما القا نکرده بود .

دستم رو زیر چونه ام زدم و بی حوصله تمام تزئینات بستنی با طعم توت فرنگی خودم رو به هم می زنم .

سمیرا و مارال هر دو مشغول صحبت بحث داغی به نام کنکور هستن .
این بین استرس مارال از همه بیشتر بود چون خرخون ترین آدمی بود که توی کل زندگیم دیده بودم، توی این دو سالی که با هم همکلاسی بودیم ، اینو فهمیده بودم که مارال،چقدر با من متفاوته. اما هنوز نتونستم بفهمم دوستیمون چطور تا الان پایدار مونده .

قاشقم رو توی ظرف بستنی رها میکنم و با اعتراض میگم :
_حوصله مو سر بردین ، دو دقیقه اومدیم خوش باشیم ، همش بحث فرمول های مسخره رو پیش می کشین .

مارال ، حرفش رو نصفه و نیمه رها میکنه و همون طوری که با چشم های قهوه ایش به من خیره شده جواب میده :
_چیکار کنیم آرام جون ؟ مثل تو شاد و خرم بچرخیم ؟

به سمتم میچرخه و کمی روی میز خم میشه و با صدایی هشدار دهنده ادامه میده:
_این کنکوره می فهمی ؟ اگه قبول نشیم مجبوریم یک سال دیگه منتظر بمونیم .

سمیرا خودش رو باد میزنه و مثل کسی که تا روز مرگش فقط چند روز فاصله است با استرس ادامه ی حرف مارال رو می گیره :
_فکر نمی کنم تا اون روز دووم بیارم ، لای کتاب هامو باز میکنم اما هر چی بیشتر می خونم کمتر میفهمم ، فقط اینو بدونین دخترا اگه قبول نشم خونم برای بابام حلاله!

برعکس اون دو تا من خونسردم و با آرامشم جواب میدم :
_به نظر من شما بی خودی دارین خودتون خسته می کنین. از شدت استرس موهاتون سفید میشه ، برید دانشگاه با خوندن اون درس های عجیب و سخت دلتون پیر میشه ، وقتی به خودتون میاین که می بینین یه مدرک توی دستتونه و نشستین گوشه ی خونه خودتون رو باد می زنید . اما منو ببینید ! غم های بیخود به دلم راه نمیدم ، هر چی باداباد !

مارال:_یعنی اگه قبول هم نشی برات مهم نیست ؟
_نه نیست ! من ترجیح میدم توی این دو روز دنیا خودمو انقدر توی خوشی غرق کنم که هیچ استرسی جرئت نزدیک شدن به من رو نداشته باشه. شاید الان از اون شادی دور باشم اما منم یه طلبی از زندگی دارم . منم حقمه یه زندگی خوب داشته باشم .

مارال انگار که داره یه موجود فضایی رو می بینه بهم نگاه میکنه و در نهایت میگه:
_دختر من می دونستم تو دیوونه ای ، اما تا این حد فکرشو نمی کردم . اومدی و زندگی اونی که خواستی رو بهت نداد ، اون موقع چی ؟ تو می مونی و یه دست و بال خالی

اصلا فکر کن ازدواج کردی اما اونی نشد که تو می خواستی اون وقت چی ؟

این حرف ها رو بارها از مادرم شنیده بودم و من هم جوابی که هر بار به مادرم می دادم این بار تحویل مارال میدم :
_مارال من مثل بقیه رو حساب عشق و عاشقی های بیخود خودم رو اسیر یه زندگی سخت و فقیرانه نمیکنم . چه یک سال چه ده سال بعد با کسی ازدواج می کنم که مثل مامانم مجبور نباشم صبح تا شب زیر بار منت این و اون برم و سر خم کنم .

سمیرا:_یعنی عمدا میخوای درستو ول کنی ؟

نگاهی بهش می ندازم و قاطع جواب میدم :
_معلومه که نه ! من هم درس میخونم اما مثل شما خودم رو خفه نمی کنم . ببین دو دقیقه اومدیم خوش باشیم انقدر بحث درس رو پیش کشیدید که استرس کنکور اینجا هم به جونتون افتاد .

سمیرا نفسی تازه میکنه و صاف می شینه :
_حق با آرامه، هر حرفی راجع به درس و کنکور ممنوع !

مارال هم قانع میشه، از جیبم آیینه ی کوچیکم رو بیرون میارم و همون طوری که توی آیینه با دست به موهایی که از زیر شال سیاه رنگم تمامش پیداست ، حالت میدم خطاب به سمیرا میگم :
_بگو ببینم از اون دوست پسرهای تاریخیت چه خبر؟

سمیرا هم به تبعیت از من موهای لَخت و بلندش رو که از زیر شال سبز و سفیدش خودنمایی می کرد رو پشت گوش می ندازه و جواب میده :
_تصمیم گرفتم تا بعد کنکور به هیچ کدومشون فکر نکنم . جواب هیچ کدوم رو هم نمیدم تو چی؟

قاشقی از بستنی آب شده ام رو می خورم :
_همونه پس خاطرخواهات سراغتو می گیرن ، اما نگران نباش من همشونو پروندم.

با چشمهای گشاد شده میگه:
_چطوری پروندیشون ؟ ببینم راجع من که چرت و پرت نگفتی ؟

تا خواستم جواب بدم مارال با کلافگی گفت :
_بحث شیرینتون این بود ؟ بابا ول کنید حالمو بهم زدید !

لبخندی به صورت پاستوریزه اش میزنم :
_ببخشید اگه بحث مون از این شیرین تر نمیتونه باشه ، آخه نه خدمتکار داریم که از صبح رویایی مون بگیم ، نه مازراتی داریم که از تصادف هایی که با آدم های لارج و پولدار کردیم بگیم . تنها داراییمون یه دونه گوشی که داریم سعی میکنیم وقتمون و با اون پر کنیم .

مارال:_جوش بیخودی نزن ، بابام بهم قول داده کنکورو قبول بشم یه پراید زیر پامه . کل روز و با هم می گردیم .

با صورتی جمع شده نگاهش میکنم ، نه تنها من ، سمیرا هم دقیقا همین حال رو داره .
زود تر از من اون تیکه ی سر دلش رو میپرونه :
_الان تو واسه خاطر یه پراید این طوری ذوق کردی ؟

مارال : _پس چی مثل شما واسه خاطر پسرهای مردم ذوق کنم ؟

سری با تاسف تکون میدم :
_حال ما رو ببین ! ولی خدایی نه این نه اون . ما هم جوونیم ، چه گناهی کردیم که ارث از بابامون برامون نمونده و باید حسرت به دل زندگی مردم باشیم ؟

مارال:_نا شکری نکن همه چیز پول نیست .

مغموم جواب میدم:
_درد منم پول نیست ، دلم آرامش میخواد ، یه خانواده ی خوشبخت . اگه بابام زنده بود شاید منم وضعم این نبود ، محبت پدری چشم و دلمو سیر میکرد منم محتاج محبت های بیخود غریبه نبودم . اگه بابام بود بین غر زدن های مامانم بغلم میکرد و می گفت ول کن دخترمو بذار جوونی کنه . دارم خودمو گول میزنم، چون اگه خانواده امون خوشبخت بود قسم میخورم حاضر بودم کارتون خواب باشم اما الان چی ؟ من موندم و یه مادری که هیچ رقمه منو نمی فهمه . از وقتی بچه بودم تا خواستم دو کلوم حرف باهاش بزنم دردامو مسخره کرد گفت تو به خاطر این چیزها غصه می خوری ؟
درد هر کس برای خودش بزرگه ، یه بچه عروسک میخواد اگه نداشته باشه این درده ، یه جوون شادی و آرامش میخواد اگه نداشته باشه این درده.
من دردامو از بچگی نتونستم به کسی بگم چون کسی و نداشتم .
بابام مرد ، مامانم هم جز منت این که داره خرجم و میده و نصیحت کردن کاری و بلد نبود .
می دونی فکر میکنم هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه بهم آرامش بده برای همین میخوام خودم رو گول بزنم . اینکه حداقل با پول میتونم خوشبخت بشم. اما اگه بخوای از اعماق دلم بدونی ، من فقط دوست دارم طعم واقعی خوشحالی و بچشم حتی اگه بی پول ترین آدم دنیا باشم .

سمیرا خواهرانه دستمو میگیره و انگار که از اعماق دلش درکم میکنه میگه:

_همون قدر خوشبخت میشی خواهری من می دونم . اصلا لازم نیست زن یه آدم پولدار بشی ، فقط عاشق بشو و کنار کسی که دوستش داری زندگی کن.

مارال برای عوض کردن بحث با شوخی ادامه ی حرف سمیرا رو می گیره:
_این مگه عاشق میشه ؟ نشنیدی خودش همیشه میگه عشق و عاشقی های بیخود یکی مال فیلم هاست یکی هم مال آدم های معمولی .

به تقلید از من بادی به غبغب می ندازه و ادامه میده :
_من خاصم ، سر یه عشق و عاشقی الکی زندگی مو خراب نمیکنم.

خنده روی لب هام میاد ، حق با اون بود من همیشه اینو می گفتم .
بحث از اون حالت غمگین به یه جو شاد دوستانه تبدیل میشه و هر سه نفرمون بدون اینکه به ساعت نگاه کنیم غرق خوشی ها و حرف های خام و جوونی میشیم که عجیب رنگ و بوی زندگی رو داره.

کلید انداخته و در رو باز می کنم ، خونه توی تاریکی مطلق فرور رفته . عجیبه که انگار برق کل ساختمون رفته چون امروز عجیب سوت و کور بود .

حتی چراغ خونه ی خاله ملیحه هم خاموش بود ، هامون که مسلما توی بیمارستان شیفت شب ایستاده .
اما هاله و خاله ملیحه معمولا این ساعت همیشه خونه بودن.

کلید برق رو می زنم،با وجود روشنایی که لامپ ها به خونه می بخشه باز هم یک نوع دلگیری غریب حاکم کل خونه شده .
عقربه های ساعت بزرگ قهوه ای رنگ که روی دیوار رو به روم نصب شده ساعت نه و چهل و پنج دقیقه رو بهم نشون میده و این یعنی چهل و پنج دقیقه مونده تا مامانم از سر کارش برگرده.

بی حوصله کلیدم رو به طرفی پرت میکنم و مقنعه ام رو از سرم می کشم ، می خوام خودم رو روی مبل سه نفره پرت کنم،اما قبل از این که قدم از قدم بردارم صدای تقه هایی که به در میخوره ، متوقفم میکنه .

اخمم کمی در هم میره و نشون از فکر به کار افتاده ام میده .
مطمئن بودم توی ساختمون کسی نیست پس این کی بود که به در می کوبید ؟
راه رفته رو بر می گردم .
دستم رو روی دستگیره ی فلزی می ذارم و بدون پرسش در رو باز می کنم .
با دیدن هاکان یه تای ابروم بالا می پره :

_کشیک منو می کشیدی تا من سر برسم بپری پشت در ؟

لبخند کمرنگی می زنه و جواب میده :
_به جای این حرف ها تعارف کن بیام تو جفتمون از تنهایی در بیایم.

از جلوی در کنار میرم و با این کار اجازه ی ورودش رو صادر میکنم .

کفش هاش رو بیرون میاره و با شعف میگه:
_حالم بد رقمیه ، اما می دونی همیشه خونه ی شما بهم حس مثبت می ده.

قدمی که می خواست برداره رو متوقف میکنه ، به سمتم بر می گرده و با چشم های گربه ایش به چشم هام نگاه میکنه و ادامه میده:
_این انرژی مثبت هم فقط به خاطر صاحب خونه اشه .

این حرفش رو هم به پای شوخی های مزخرفی که همیشه می کنه می نویسم و بی توجه به هاکان به سمت اتاقم میرم .

در رو با پام هل می دم اما اصلا متوجه نمیشم که در بسته نشده و فقط روزنه ی باریکی از در باز مونده .
به سمت کمد لباس هام میرم و در حالی که مدام توی فکرمه که از شر این مانتو خلاص بشم و خودم رو خنک کنم ، تیشرت و شلواری از لا به لای لباس هام بیرون میکشم .

دکمه های مانتوم رو یکی یکی باز می کنم و در نهایت خودم رو از شر اون مانتوی سیاه که جنس گرمی داشت راحت میکنم .
سرم رو بر میگردونم و برای ثانیه ای سایه ای رو پشت در حس میکنم که با برگشتن من سریع دور میشه .

به چشم هام شک دارم ، نمیدونم اون چیزی که دیدم واقعی بود یا خیال اما برای اطمینان به سمت در قدم بر می دارم و بازش میکنم .

هاکان در حالی که روی مبل نشسته کانال های تلویزیون رو بالا و پایین می کنه .
حالت کلافه و بالا پایین کردن شبکه ها بدون اینکه توجه اش به صفحه ی تلویزیون باشه برام شک بر انگیزه اما ساده از کنارش می گذرم .

در واقع ، درستش این بود که از نداشتن حجاب جلوی مرد نامحرم شرم زده بشم اما به قول مادرم ، این اواخر زیادی گستاخ شده بودم.
شاید تحت تاثیر فیلم هایی بود که از ماهواره پخش می شد و من همیشه به روابط آزادانه و دوستانه اشون غبطه می خوردم ، شاید هم تحت تاثیر حرف هایی که توی مدرسه از دوست هام می شنیدم و ترس از این که جهان سومی و امل خطاب بشم .

هاکان واکنشی به حضور من نشون نمیده ، به سمت آشپزخونه می رم و در همون حال می پرسم :
_آب یا چای؟ ببخشید اگه قهوه تعارف نمیکنم چون خودم دوست ندارم ، چای هم اگر بخوای همون چایی که صبح مامانم دم کرده رو برات بیارم ؟

جلوی در آشپزخونه مکث می کنم و منتظرم تا جوابی ازش بشنوم اما هر چی بیشتر منتظر می مونم کمتر به جواب می رسم.

ولوم صدام رو بالا تر می برم و دوباره می پرسم :
_هی جوون؟ با توام… عاشقی تو هپروت غرق میشی ؟

صداش با تاخیر به گوشم میرسه:
_آب سرد !

با این که من و نمی بینه شکلکی براش در میارم و در یخچال رو باز میکنم .
این هم تازگی ها مثل برادرش هامون شده ، کم حرف و بی حوصله !

لیوان آب رو براش می برم و خودم هم کنارش می شینم و سرگرم موبایلم میشم .

پسری که باهاش چت می کردم ازم عکس می خواست و من هم سعی داشتم از سرم بازش کنم ، در این بین ، از هاکان غافل شده بودم تا اینکه با لحنی غریب تر از همیشه میگه :
_با همه انقدر مهربونی ؟ انگار فقط عادت داری پاچه ی من و بگیری !

سرم رو به سمتش می چرخونم و از اینکه به گوشیم سرک کشیده نگاه چپی نثارش می کنم.
برعکس همیشه توی صداش اثری از شوخی نیست، اهمیت نمیدم و دوباره مشغول تایپ کردن میشم و دوباره صداش رو می شنوم :

_ از همون بچگی انگار که من اصلا وجود نداشتم هم بازی پسر های محله میشدی .

بی توجه تایپ می کنم و اون هم چنان ادامه میده :

_همه برات مهمن به جز من ! برای تو من فرقی با هاله ندارم.

دل از صفحه ی موبایل می کنم و به هاکان نگاه می کنم و جواب میدم :

_ما هر دومون برای هم حکم دوست رو داریم البته تو این اواخر حوصله امو سر می بری اما چه کنم ، رو حساب سال هایی که با هم گذروندیم نمیتونم دور دوستیم باهات رو خط بکشم وگرنه به خاطر اون دخترای بدبخت حسابی گوشمالیت می دادم .

لبخند کجی می زنه ، می خواد حرفی بهم بزنه که دستمو جلوش می گیرم و بی حوصله می گم :
_جون تو امروز انقدر فک زدم و فک زدن شنیدم الان نه تحمل حرف زدن دارم نه تحمل شنیدن درد و دل هات . تو بچه گی هر کاری کردیم تموم شد و رفت ! الان واسه خاطر اون دوران من حال ندارم بشینم و بحث کنم . میرم توی اتاقم . تو هم همین جا بمون ، نمیخوای هم برو خونت !

حرفم رو می زنم و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم به سمت اتاقم میرم و این بار در رو می بندم .
به خاطر صدای تلویزیون هنسفری ام رو میزنم و خودم رو روی تخت رها می کنم و به چت کردنم ادامه میدم .
بدجوری دلم ضعف می رفت اما حاضر نبودم خودم رو خسته کنم و برم شام آماده کنم .
مطمئنا مادرم تا نیم ساعت دیگه میومد .
امیدوار بودم هاکان تا اون موقع بره چون برعکس گذشته کنارش احساس راحتی نمی کردم ، نه نگاهش ، نه حرف هاش نه شوخی هاش مثل گذشته رنگ و بوی صداقت رو نمیداد.
شاید هم دلیلش این بود که توی گذشته هر دو بچه بودیم با یه دنیای پاک و معصومانه.
اما الان هر دو بزرگ شده بودیم. اونقدر بزرگ که فاصله ی بینمون هم بزرگ بشه و صمیمیت از بین بره .

هاکان رو فراموش می کنم و خودم رو سرگرم موبایل می کنم .
صدای موزیک توی گوشم اونقدر بلند هست که دنیای خارج از اتاقم رو فراموش کردم .

ده دقیقه ای نمی گذره که دستی رو روی مچ پام احساس می کنم .

فورا هنسفری رو از گوشم بیرون میارم و سرم رو بر می گردونم .
با دیدن هاکان که به چشم های ملتهب و قرمز بالای سرم ایستاده ، با بهت و ناباوری خشکم میزنه .
بدون اینکه عکس العملی به ترسم نشون بده همون طور غریب نگاهم می کنه .
عصبانی می شم و صدام بلند تر از حد معمول شده و بدون ملایمت بهش پرخاش می کنم :
_مریضی بدون در زدن میای تو مثل جن رو سرم ظاهر میشی ؟

جوابی نمیده و همین به خشمم دامن می زنه؛ از جام بلند میشم و به سمت در اتاق میرم و در همون حال میگم:

_بیا تا راهو بهت نشون بدم ، حداقل بفهم پات رو از گلیمت دراز تر نکنی و بی اجازه وارد اتاقم نشی .

دستم دستگیره ی در رو فشار میده ، در رو باز میکنم و با خیال اینکه هاکان دنبالم میاد اولین قدم رو بر می دارم .

قدم اول به قدم دوم نرسیده دستم کشیده میشه و به وسیله ی قدرت مردونه ای که نمی تونستم از پسش بر بیام، با خشونت درست مثل موجود بی ارزش روی تخت پرت می شم و در پشت سرم بسته و در نهایت قفل میشه .

توی اون ساختمان به اون بزرگی ، انگار همه دست به دست هم دادن تا صدای جیغ و التماس هایی که از پشت در بسته میاد رو نشنون .
انگار خدا هم چشمهاشو بسته تا شخصیت یک دختر به خاطر اعتمادش خورد بشه ، انگار خدا هم برای این مجازات راضیه که هیچ معجزه ای اتفاق نمیوفته.
اشک می ریزم، اما تنها کسی که شاهد این اشک هاست چشم های آبی روشنی هست که زیبایی گذشته رو نداره ،برعکس منزجر کننده شده. سفیدی چشم هاش به قرمزی می زنه و انگار جز نجات غریزه ی خودش هیچ چیز رو نمی بینه حتی تباه شدن دختر که بی رحمانه جسمش رو به تاراج می بره.
می ترسم اما کسی نیست تا از این منجلاب نجاتم بده .
اشک هام جلوی دیدم رو می گیرن اما کسی نیست تا اون اشک ها رو پاک کنه و بهم بگه که در امنیتم .

نه هق هق ، نه التماس ، نه تقلا هیچ کدوم فایده نداره . وقتی گرگ طعمه اش رو به چنگ بیاره هیچ رقمه اون رو رها نمی کنه.
امان از اون طعمه ای که گرگ رو نشناخته بود و ساده لوحانه بهش اعتماد کرده بود .
جواب این اعتماد هم شد دریده شدن از طرف گرگی که سال ها می شناختمش .

من ، آرامش… دختری که بر خلاف اسمم دچار تلاطمی میشم که کل زندگیم رو دست خوش تغییر بزرگی می کنه .
یه تحول مثل یه طوفان !
اون قدر عظیم که خاک این طوفان قبل از همه چشم من رو کور می کنه .
طوفانی که تا عمق وجودم رسوخ میکنه و چیزی از آرامش نمی مونه ، جز یه تیکه خاکستر که سمت چپ سینه اش همچنان ضربان در داره . اما حالا ، در واقع دیگه آرامشی وجود نداره ، طوفان اومد ، محال ممکنه خونه ای که خراب کرد دوباره بازسازی بشه .
اشک می ریزم و زیر آب داغ بدنم رو میشورم ، اونقدر محکم که قرمز شدن پوستم رو به وضوح می بینم .
اشک می ریزم و به این بخت بد لعنت می فرستم .
هیچ رقمه این لکه ی ننگ از روی بدنم پاک نمیشه، احساس میکنم تمام غرور و شخصیتم زیر دست یه لاشخور خورد شده . احساس می کنم یه موجود بی ارزشم که حقم زندگی کردن توی این دنیا نیست .

اشک می ریزم و محکم تر از بار قبل بدنم رو می شورم ، اما هیچ رقمه تمیز نمیشه . من ناپاک بودم ، نجس بودم ، یه موجود بی ارزش بودم.

اشک میریزم و اشک هام میون قطرات آب داغی که از دوش حموم میاد گم میشه.
کل حموم رو بخار گرفته اما جلوی چشمم تمام صحنه های چند ساعت قبل تداعی میشه .
توی گوشم به جای صدای آب صدای اون عوضی میاد ، صدای التماس هام .

آب داغ روی بدنم می ریزه اما من علنا و آشکار می لرزم ، از سرما یا از ترس !
دست هام رو بالا می برم ، قرمز شده اما می لرزه . ای کاش فقط دست هام بود ، تمام وجودم می لرزه .
رعشه ای که لمس تنش به تنم داده بود رو هیچ طوری نمیتونستم پاک کنم .
تمام دندون هام بهم برخورد می کنه ، صدایی ازم در نمیاد فقط بی پناه کنج حمام چمباتمه می زنم .
من ناپاک بودم ، بی ارزش بودم!
وقتی این طور وجودم به تاراج می رفت و من حق فریاد نداشتم ، وقتی به خاطر برطرف شدن غریزه ی یه آدم ### باز من وسیله شدم ، وقتی قدرت این رو نداشتم که از خودم ، از پاکیم دفاع کنم یعنی مستحق مرگ بودم.
چشمم به ژیلت گوشه ی حموم میوفته ، برقش بهم نشون میده اون قدر تیز هست که رگم رو پاره کنم .
دقیقا بین دوراهی دو تا جهنم گیر کرده بودم ، زندگی یا مرگ!
گریه ام شدت می گیره ، یه زخم تازه ای توی قلبم هست که سوزشش تاب و تحمل رو از من سلب کرده.
نمی خوام صدای هق هقم از این اتاقک بیرون بره و به گوش مادرم برسه ، می دونستم عکس العملش چیه ! اگه می گفتم چیزی جز نفرین عایدم نمی شد ، چون مثل همیشه من مقصر می شدم .
چشمم به تیزی تیغه که صدای مادرم از پشت در حموم بلند میشه :
_آرام مادر دو ساعته توی اون حموم چی کار می کنی ؟

دستم رو جلوی دهانم می گیرم تا صدای فریاد گوش خراشم بلند نشه ، اون قدر احساس نا امنی می کردم که جز یه آغوش امن چیزی نمی خواستم اما می ترسیدم حرف بزنم و طبل رسواییم به صدا در بیاد ، می ترسیدم بوی گند این رذالت همه ی شهر رو برداره ، می ترسیدم به عنوان یه دختر ناپاک شناخته بشم .
می ترسیدم باز هم اتفاق امشب تکرار بشه ، دوباره صدای مادرم بلند میشه ، نگران تر از قبل :
_آرام صدای منو می شنوی ؟

حنجره ام اون قدر دردناک هست که حرف زدن در نظرم محال میاد اما مجبورم ، مجبورم زبون خشک شده ام رو به کام بچرخونم و بر خلاف طوفان درونم ، آرامش باشم .
با صدای خش داری که از التهاب گلوی دردناکم نشات می گیره ، می گم:
_خوبم مامان… تو بخواب من هم الان میام .

پشت این کلمه ی خوبم هزار و یک حرف بود که نمی تونستم به زبون بیارم ، ته دلم اون قدر فریاد ها دارم و مجبورم که خفه کنم ، تنها کاری که ازم بر میاد اینه که بی توجه به مادری که پشت در، نگرانیش رو ابراز می کنه ، زیر لب دیوانه وار با خودم حرف های نگفته رو زمزمه کنم :

_من نخواستم ، اون به زور اومد توی اتاقم، اون به زور بهم نزدیک شد ، من جیغ زدم اما کسی نشنید ، حتی گریه کردم اما کسی ندید ،
من ناپاک نیستم ، من نخواستم… زورم بهش نرسید ، صداشو کنار گوشم می شنیدم اما نتونستم کاری کنم تا خفه بشه ، نفس هاشو روی پوستم احساس می کردم اما لذت نبردم ، من لذت نبردم من فقط التماس کردم ولم کنه اما اون بیشتر بهم نزدیک شد ، حرف های بد و چندش آوری می زد . بهش التماس کردم اما نشنید ، انگار کور شده بود . چشم هاش… چشم هاش قرمز بود ، ازش می ترسم. گفتم نمیخوام ، گفتم نکن ! من تقصیری ندارم ، به خدا من نخواستم .
با یادآوری اون لحظه دوباره به جون بدنم میوفتم ، تمیز نمی شد ، این لکه ی ننگ پاک نمیشد . من کثیف شده بودم. انگار تا عمق یه لجنزار فرو رفته بودم . هر چقدر بیشتر می شستم ، احساس می کردم کثیف تر میشم .
تمام تنم از لمس اجباری تنش در حال سوختن بود . با نفرت بیشتر از صابون رو به بدنم می کشم اما فایده ای نداره .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.