خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۹

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

خواست چیزی بگه که دستمو جلوی صورتش گرفتم و کلافه گفتم:

_همین که گفتم !!

سری در تاکید حرفام تکونی داد و سکوت کرد که دستمو روی شونه اش گذاشتم و درحالیکه سرم رو نزدیک گوشش میبردم تهدید آمیز خطاب بهش گفتم:

_ فقط چهارچشمی حواسم بهت هست یادت نره !!

با چشمای ترسون نگام کرد و با لحن اطمینان بخشی گفت :

_کاری نمیکنم مطمعن باش !!

چشم غره ای بهش رفتم و زیرلب زمزمه کردم:

_امیدوارم !

بی حرف ازش فاصله گرفتم که مریم نفس نفس زنون خودش رو بهم رسوند و با نگرانی بلند گفت:

_کجا رفتی تو حالت خوب نیست متوجه ای ؟؟

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و زیرلب آروم گفتم:

_میشه کمتر غُر بزنی مریم؟!

از حرکت ایستاد و بعد از چند ثانیه صدای عصبیش از پشت سرم بلند به گوشم رسید

_حالا من غُرغُرو شدم … دستت دردنکنه ؟!

پوووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه دستمو به سرم که شدیدا درد میکرد میگرفتم به طرفش چرخیدم

_باشه ببخشید …. جون تو حالم خوب نی سر به سرم نزار !

چپ چپ نگام کرد و به طرفم اومد زیربغلم رو گرفت و با غیض گفت :

_باشه فعلا بخشیدمت حالام بریم اتاقت استراحت کن جون توی تنت نمونده !

از حرکت ایستادم

_تو برو من کار دارم بعدش میام

دست به سینه رو به روم ایستاد و اخماش توی هم کشید

_چه کاری انوقت ؟!

به طرف پاتوق همیشگی اصغر راه افتادم و در همون حال بلند گفتم:

_گفتم میام … گیر نده !!

ازش فاصله گرفتم و دیگه ای صدایی ازش به گوشم نرسید هر قدمی که برمیداشتم دستام بیشتر مشت میشد و خشمم اوج میگرفت

هر قدمی که توی محله برمیداشتم آدما با تعجب نگام میکردن و در گوش هم پِچ پِچ میکردن

انگار اونام فهمیدن که طوفان بزرگی توی راهه و منتظر نمایش بزرگی بودن که دونه دونه پشت سرم راه میفتادن

ولی من بی توجه به اطرافم دستی به دماغم کشدم و عصبی وارد قهوه خونه شدم

با ورودم سکوت همه جا رو فرا گرفت و همه با چشمای گرد شده از تعجب به طرفم برگشتن ، سرم رو کج کردم و عصبی بلند گفتم :

_کجاست !!

هیچ کس هیچی نگفت که دستام به کمرم تکیه زدم و شاکی فریاد زدم :

_همه کر شدید ؟؟

با این حرفم نگاه همه به سمت ته سالن برگشت ، رد نگاهشون رو دنبال گرفتم و به سختی سعی کردم از بین جمعیت اون ته رو ببینم

که یکدفعه با دیدن اصغری که توی جمع چند نفر نشسته بود و درحالیکه سرش رو پایین انداخته بود سعی میکرد خودش رو از دید بقیه پنهون کنه ، دستام مشت شد و با قدمای بلند به طرفش رفتم

_به به اصغر ساقی پارسال دوست امسال آشنا ؟!

بالاخره سرش رو بلند کرد و با اینکه ترس توی چشماش موج میزد ولی خودش رو از تک و تا ننداخت ، سینه سپر کرد و گفت:

_هااا ؟ باز چی میخوای؟!

سرم رو کج کردم و بلند فریاد زدم:

_جونتو !

مات نگاهم کرد که سری تکون دادم و با تمسخر ادامه دادم:

_مُلتَفِت شدی ؟!

پوزخندی بهم زد که با چندقدم بزرگ خودم رو به میزشون رسوندم ، دهن باز کرد که چیزی بگه یقه اش رو محکم گرفتم و به طرف خودم کشوندمش

با چشمای گرد شده خواست به عقب هُلم بده که با یه حرکت چاقو رو بیخ گلوش گذاشتم و با خشم فریاد زدم:

_تکون بخوری عین سگ میکشمت!

به لُکنت افتاد و با اضطراب نالید:

_و‌‌‌…. ولم کن ؟؟

با حرص نگاهمو توی صورتش چرخوندم

_کجا ولت کنم ها ؟؟ تازه گیرت آوردم

دندوناش روی هم سابید و با پوزخندی گفت:

_نمیخوام باز دستم روی زن جماعت بلند شه پس خودت بک….

نزاشتم بقیه حرف از دهنش بیرون بیاد و با مشت آنچنان توی صورتش کوبیدم که دادی از درد کشید و با دستاش صورتش رو پوشوند

_آاااای خدا !!

سرو صدای جمعیت بالا گرفت که با نفس نفس ازش فاصله گرفتم و بلند غریدم:

_که نمیخوای دستت روی زن جماعت بلند شه هااا … بی ناموس !!

با چشمای به خون نشسته به طرفم حمله کرد و تا به خودم بیام موهام رو توی چنگش گرفت و فشرد

با این کارش بخاطر بخیه های توی سرم برای لحظه ای حس کردم جلوی چشمام سیاهی رفت

تکونی به موهام داد و با خشم داد زد :

_چه غلطی کردی زنیکه !!

با درد آاااخی گفتم و دستمو روی دستاش گذاشتم تا موهام رو ول کنه ولی اون از ضعفم استفاده کرد و سیلی محکمی توی صورتم زد

_میکمشت تا دیگه برای من قُلدری نکنی جوجه !!

بخاطر درد سرم گیج و منگ شده بودم و نمیتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم ، مردای توی قهوه خونه که تا الان چیزی نمیگفتن به طرف اصغر اومدن و یکیشون عصبی گفت:

_مردونگی نیست که دست روی ضعیفه بلند کردی هااا حواست هست ؟!

موهام با شدت رها کرد که حس کردم چطور خون از لا به لای موهام راه افتاد و روی صورتم جاری شد

اصغر عصبی به طرفشون برگشت و درحالیکه دستاش رو به کمرش تکیه میزد گفت:

_هااا تو رو سَنَنَه یارو ؟!

_با من بودی؟!

اصغر یک قدم بهش نزدیک شد و با اخمای درهم غرید :

_مگه غیر تو فضول دیگه ای هم اینجا هست؟!

پسره درحالیکه به طرف اصغر حمله میکرد بلند گفت:

_دهنت رو ببند مُفَنگی !!

باهم گلاویز شدن و اینطوری شد که تموم قهوه خونه بهم ریخت و دعوا و سروصدا بالا گرفت ولی این وسط من بی جون همونجا افتاده بودم

که کسی زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم که با دیدن مریم دستمو دور گردنش حلقه کردم و با درد نالیدم :

_من…منو از اینجا ببر !

عصبی خودش رو ازم جدا کرد

_این بود کاری که داشتی ؟؟ نگاهی به حال و روزت انداختی ؟؟ نمیتونی یه جا آروم بشینی هااا داغون کردی خودت رو

با درد سرفه ای کردم که کمکم کرد راه برم و در همون حال شروع کرد زیرلب غُرغُر کردن

به زور از بین جمعیت و شلوغی قهوه خونه بیرون اومدیم که با دیدن مسیری که مریم داشت میرفت ایستادم و کلافه گفتم:

_داری کجا میری ؟!

چشم غره ای بهم رفت

_معلومه دیگه…. بریم بیمارستان نگاهی به حال و روزت بندازن

_نمیخواد !!

درحالیکه بی اهمیت به حرفم به راهش ادامه میداد منم دنبال خودش کشوند که دست لرزونم به سرم گرفتم و نالیدم :

_گفتم میخوام برم خونه !!

نیم نگاهی بهم انداخت و عصبی گفت:

_ای خدا از دست تو کله شق !!

مقابل چشمای کنجکاو بقیه به خونه بردم روی تشک که دراز کشیدم پتو روم انداخت و با نگرانی گفت:

_من برم یه چیزی بیارم زخمات رو ضدعفونی کنم ، واای میترسم بخیه هات باز شده باشن!!

با نگرانی از اتاق بیرون رفت که من درحالیکه خیره مسیر رفتنش بودم پلکام روی هم افتاد و بیهوش شدم

با صداهای که اطرافم پخش میشد سر سنگین شدم رو تکونی دادم و آروم چشمام باز کردم که با دیدن فضای بیمارستان تکونی به خودم دادم و سعی کردم روی تخت بشینم

ولی بخاطری دردی که توی تک تک سلولهای تنم پخش شده بود نتونستم و باز بی جون روی تخت دراز کشیدم

لعنتی چرا باز منو اینجا آورده بود مگه صدبار بهش نگفتم حالم خوبه ؟!

زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم که کم کم بخاطر داروها پلکام سنگین شد و باز بیهوش شدم

بخاطر فشاری که به سرم اومده بود تقریبا تموم بخیه هام باز شده بودن و وضعم خیلی وخیم بود طوریکه دکتر مجبور شده بود از اول بخیه بزنه و اینبار نزاشت تا حالم بهتر نشده پامو از بیمارستان بیرون بزارم

بالاخره بعد از دو روز بیمارستان موندن حالم بهتر شد و مرخصم کردن ، اونم چه مرخص کردنی !!

یک ساعت قبلش دکترم که پسری جونی بود اومد ونمیدونم مریم چی بهش گفته بود که همش بهم هشدار میداد که باید مواظب خودم باشم و این زخم شوخی برار نیست و استراحت مطلق برام نوشت

میدونستم این استراحت مطلق فقط برای اینه که من بترسم و از جام تکونی نخورم ولی توی ذات من یه جا نشستن قدغن بود و اصلا نمیتونستم یه جا بند بشم

اینقدر این دکتره اصرار و توصیه کرد که باعث خنده مریم شد که آره این دکتر بهت نظر داره و عاشقت شده

که با چشم غره من ساکت شد و ریز ریز شروع کرد به خندیدن !

از بیمارستان یکراست به خونه اومدیم و تموم مدت مریم یک ثانیه هم دستمو ول نمیکرد و میترسید باز به سرم بزنه و کاری دست خودم بدم

دراز که کشیدم بالشت رو پشت سرم درست کرد و با غیض گفت:

_دراز میکشی استراحت میکنی تا برم برات سوپ آماده کنم !

خنثی نگاش کردم که انگشتش رو جلوی صورتم تکونی داد و هشدارآمیز گفت :

_از جات تکون نمیخوری هاااا ؟!

کلافه سری تکون دادم که چپ چپ نگاهم کرد و از اتاقم بیرون رفت

سرمو روی بالشت گذاشتم و درحالیکه به ترک های روی سقف خیره میشدم به فکر فرو رفتم که یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید سیخ سرجام نشستم

یعنی چند روزه از این ماجرا گذشته ؟! نه امکان نداره همچین چیزی!؟

با وحشت چندبار بلند مریم رو صدا کردم که با عجله خودش رو به اتاقم رسوند و درحالیکه توی قاب در می ایستاد با نفس نفس گفت :

_چیه ؟؟ چی شده ؟!

آب دهنم رو با وحشت قورت دادم

_امروز چندمه ؟!

چندثانیه مات و مبهوت درحالیکه دستش روی سینه اش گذاشته بود خیرم شد که یکدفعه انگار منفجر شده باشه عصبی گفت:

_فقط بخاطر این من رو اینطوری کشوندی اینجا که فقط بپرسی امروز چندمه ؟!

کلافه دستی به صورتم کشیدم

_مریم ‌‌‌….تو رو جدت بس کن !

با خشم نگاهم کرد و عصبی گفت :

_هفدهمه !!

و بدون اینکه بزاره چیزی بگم بیرون رفت و درو بهم کوبید ولی من با یادآوری تحقیقی که باید ارائه میدادم و دانشگاهی که این مدت به کل ازش قافل شده بودم وااای بلندی زیرلب زمزمه کردم

” آراد “

نگاهمو توی کلاس و بین بچه ها چرخوندم ولی امروزم نبود … یعنی چی شده که دیگه سرکلاسا نمیاد ؟!

نمیدونم چند جلسه اس که اون دختره وحشی نازی رو سرکلاسا نمیبینم و به طور عجیبی غایبه !!

یه طورایی دلم برای کلکل و دعوا باهاش تنگ شده و دلم میخواست ببینمش

چی ؟؟ دلت میخواد ببینیش ؟؟ دلت غلط کرده حواست هست داری چی پیش خودت بلغور میکنی آراد ؟؟!

کلافه از فکرای بیخودی که توی سرم چرخ میخورد دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم ذهنمو روی کلاس متمرکز کنم

وسطای درس دادنم بودم و تقریبا ذهنم از اون دختره پرت شده بود که کسی به در زد و صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد :

_ببخشید استاد میتونم بیام داخل !!

پس بالاخره اومد منکر اینکه دلم برای اذیت کردنش تنگ شده بود نمیشم با مکثی به طرفش چرخیدم

_الان چه وقت س….

ولی با دیدن صورتش حرف توی دهنم ماسید و با ابروهایی بالا رفته خیره اش شدم

با دیدن نگاه ماتم دستی به صورتش که پر از زخمای ریز و درشت بود کشید و با اخمای درهم سوالی پرسید:

_اجازه هس ؟!

نمیدونم چی شد که برای اولین بار دست از لجاجت و کلکل باهاش برداشتم و با اشاره ای به صندلی هایی خالی گفتم:

_برو بشین !!

بدون اینکه از کسی خجالت بکشه و بخواد صورتش رو بپوشونه وارد کلاس شد و خواست باز طبق معمول ته کلاس بشینه که یکی از دخترای لوس بلند گفت :

_وای صورتش رو ببینید چی شده!!

یکی از پسرا با تمسخر سرتاپای نازی رو از نظر گذروند و با کنایه گفت :

_معلوم نیست چیکار کرده خفتش کردن این بلا رو سرش آوردن !

انگار بعد چند روز منتظر همین لحظه بودم و مطمعن باشم که این دختره یه عکس العملی نشون میده پشت میزم راحت لَم دادم و خیرش حرکاتش شدم

انتظارم زیاد طول نکشید که عصبی راه رفته رو برگشت و با اخمای گره خورده رو به روی پسره ایستاد

_میخوای نشونت بدم چیکارم کردن !!

پسره بیخیال نیم نگاهی به دوستاش انداخت و با تمسخر گفت :

_آره خیلی دلم میخواد ولی ….

صداش رو پایین تر آورد و زمزمه وار گفت :

_ولی میدونی که اینجا جاش نیست خوشکله !!

با دونستن روحیه وحشی اون دختره قبل از اینکه بلایی سرش بیاره و جو کلاس رو بهم بزنه محکم روی میز کوبیدم و بلند گفتم:

_بسه !!

اشاره ای به نازی هم کردم و ادامه دادم:

_شما هم برید بشینید خانوم!!

درحالیکه نگاهشو از اون پسره نمیگرفت عصبی زیرلب زمزمه کرد :

_بعدا به حسابت میرسم !

از این حرفش خندم گرفت که با اخمای درهم رفت و سرجای همیشگیش نشست

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و شروع کردم به درس دادن ولی تموم حواسم پی اون دختر و زخمای صورتش بود

یعنی چی شده که همچین بلایی سرش اومده؟
نکنه واقعا حرف اون پسره درست از آب دربیاد و …

کلافه دستی پشت گردن عرق کردم کشیدم …. اصلا این چه فکرایی بود که توی سرم چرخ میخورد ؟!

لبمو با حرص زیر دندون کشیدم که با حس نگاه خیره بچه ها به خودم اومدم ، معلوم نبود از کی توی فکرم که اینا اینطوری چپ چپ نگاهم میکنن

خسته پشت میزم نشستم و بلند گفتم :

_خوب بچه ها کسایی که امروز نوبت کنفرانشون بود بیان یکی یکی ارائه بدن!!

نگاهمو بینشون چرخوندم و درحالیکه روی نازی زُم میکردم ادامه دادم :

_و بقیه کسایی هم که تحقیقاشون رو نیاوردن بیارن چون میخوام نمره نهایی رو رَد کنم!

با این حرفم دیدم چطور دستپاچه نگاه ازم گرفت و به زمین خیره شد ، دهن باز کردم که اذیتش کنم ولی هرباری که نگاهم به زخمای صورتش میفتاد پشیمون میشدم

اصلا نمیدونم چه مرگم شده و چرا تا این حد این دختره برام مهم شده بود !!

شاید دلیل اصلیش مظلومیتی بود که برای اولین بار میدیدم که چطور توی چشماش موج میزنه و به قدری جذبم کرده بود که نمیتونستم جلوش جبهه بگیرم و اذیتش کنم

بچه ها یکی یکی میومدن تحقیقاشون روی میز میزاشتن ، با دقت داشتم بررسی میکردم که یکی کنار میزم ایستاد

با فکر به اینکه یکی از بچه هاس بی اهمیت منتظر بود تحقیقش رو بزاره و بره ولی با دیدن سکوتش سرمو بالا گرفتم که چشم تو چشم با نازی شدم!

ابرویی بالا انداختم و با تعجب دست به سینه خیرش شدم که نیم نگاهی به کسی که داشت کنفرانس میداد انداخت و با لُکنت گفت:

_بازم مهلت برای آوردن تحقیق هست؟ یعنی یعنی میتو…

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم

_بعد کلاس جای همیشگی منتظرم باش حرف میزنیم

میدونست چی ازش میخوام و چی در انتظارشه چون چشم غره ای بهم رفت و درحالیکه لباشو بهم میفشرد با قدمای عصبی سرجاش برگشت

لبخندی که داشت روی لبهام جاخوش میکرد رو پاک کردم و در ظاهر سعی کردم خودمو مشغول کارم نشون بدم ولی تا پایان کلاس حواسم پی اون دختره چموش بود

بعد از تموم شدن وقت کلاس وسایلم رو جمع کردم و درحالیکه کیفمو توی دستم میفشردم با عجله از کلاس بیرون زدم و سوار ماشینم شدم

با رسیدن سر خیابونی که همیشه منتظرش میموندم تا بیاد ماشین رو پارک کردم دستم به سمت ضبط رفت که با پخش شدن صدای موزیک مورد علاقه ام انتظارم زیاد طول نکشید و در ماشین باز شد

کنارم نشست و خشن سوالی پرسید :

_چی ازم میخوای !!

بدون توجه به حرفش صدای موزیک رو کم کردم و توی آرامش سیگاری روشن و گوشه لبم گذاشتم

از دستایی که مشت کرده بود فهمیدم که تونستم عصبیش کنم و از این جهت عین دیوونه ها خوشحال بودم و لذت میبردم

پوک عمیقی به سیگار توی دستم زدم و درحالیکه دودش رو توی صورتش فوت میکردم جدی گفتم:

_خودت چی فکر میکنی؟!

دود جلوی صورتش رو کنار زد و عصبی گفت:

_اون چیزی که تو سرته بنداز دور چون نشدنیه ولی اگه بخوای….

شیشه ماشین پایین کشید و ادامه داد:

_میتونم برم برات اونجایی که میخوای دزدی…ولی توام باید هوامو داشته باشی مُلتَفِتی که چی میگم ؟!

هه‌‌‌…کوچولو فکر میکرد میتونه راحت از دست من در بره ولی من تازه مزشو چشیدم و تا نیاد روی تختم ولش نمیکنم

باقیمونده سیگارم رو از پنجره بیرون انداختم و جدی گفتم:

_اینجا من دستور میدم وگرنه …پایین !!

عصبی مشتش رو به پاش کوبید و شنیدم که زیرلب لعنتی زمزمه کرد و گفت:

_باشه … باید چیکار کنم!!

داشت کم کم باهام راه میومد و این خوب بود ، به طرفش چرخیدم و با پوزخندی گوشه لبم گفتم:

_بیا جلو !!

با چشمای گرد شده نگام کرد و زیر لب با بهت زمزمه کرد :

_چی ؟!

دستمو دور فرمون محکم کردم و با انگشت یهش اشاره کردم جلو بیاد ، چندثانیه گیج و منگ نگاهم کرد و مردد سرش رو جلو آورد

خوب که نزدیک شد اشاره ای به لبام کردم و خیره به چشماش لب زدم :

_شروع کن !!

وحشت زده زیر لب زمزمه کرد :

_ک…شِر نگووو !

خواست سرش رو عقب بکشه که دستمو پشت گردنش گذاشتم و لبامو با شدت روی لباش گذاشتم

خشکش زد که مثل قحطی زده ها به جون لباش افتادم کارم که تموم شد زبونی روی لب پایینش کشیدم و با لذت هووومی زیر لب زمزمه کردم طعمش محشر بود لعنتی !

با نفس نفس ازم جدا شد و یکدفعه انگار آتیشش زده باشی بلند فریاد زد :

_هرچی هیچی بهت نمیگم پروتر میشی عوضی !!

بدون توجه به حرفاش خیره لبای خیس و نیمه بازش شدم و جدی خطاب بهش گفتم:

_بالاخره کارت اینه پس باید باهاش کنار بیای… نه ؟!

پایین مانتوی تنش رو توی چنگش فشرد و عصبی گفت :

_ولی اینطوری….

نگاهمو روی هیکل بی نقصش که توی اون لباسای گشاد و کهنه گم شده چرخوندم و عصبی از کلکل های بیخود باهاش گفتم :

_اگه میخوای برات کار پیدا کنم و هوات رو همه جوره داشته باشم پس تنها شرطتش اینه که باید با من باشی فهمیدی ؟؟

مشت محکمی روی فرمون کوبیدم و با اعصابی داغون ادامه دادم :

_اهههه پس چرا متوجه نمیشی و باز حرف خودت رو میزنی !!

دستاش رو عصبی مشت کرد و با خشم غرید :

_برام سخته بشم زیرخو….

به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و با اخمای درهم خیرم شد که پوزخندی بهش زدم و حرفش رو کامل کردم

_### من !!

کیفش رو چنگ زد و خواست پیاده شه که قفل مرکزی رو زدم و عصبی گفتم:

_اوکی‌… فعلا کاریت ندارم تا باهاش کنار بیای ولی باید اون چیزی که میخوام بری برام بیاری تا دیر نشده

کنجکاو به طرفم برگشت و درحالیکه نفس راحتی میکشید گفت :

_این شد حرف حسابی … خوب میشنوفم !!

_بریم تا نشونت بدم باید از کجا شروع کنی!!

ماشین روشن کردم و اینقدر پامو روی گاز فشار دادم که ماشین با سرعت از جاش کنده شد

منکه بی اختیار روی این دختره میخ شدم و نمیتونم ولش کنم پس حالا که اینطوری دوست داشت بهتره هرچی زودتر با کارش آشناش کنم

” نازلی “

زیرچشمی نیم نگاهی بهش انداختم و زیرلب شروع کردم به غُرغُر کردن ، پسره نَسناس از هر فرصتی استفاده میکرد تا من رو ببوسه !!

با یادآوری لباش آستین مانتوم رو پایین کشیدم و با چندش چندبار روی لبهام کشیدم

با دیدن این حرکاتم لبخندی روی لبهاش شکل گرفت و سرش رو تکونی داد ، به چه جراتی داشت من رو مسخره میکرد؟؟

خشن به سمتش چرخیدم و مشت محکمی به بازوش کوبیدم که آخ آرومی گفت و درحالیکه فرمون رو با یه دستی میگرفت عصبی غرید :

_داری چیکار میکنی وحشی ؟!

دستمو روی لبم به نشونه سکوت فشردم و خشن گفتم:

_هیس…حرف نباشه !!

بازوش رو با دست دیگه اش مالید و شنیدم که زیرلب زمزمه کرد :

_بدبخت با خودشم درگیری داره !!

_هوووی….شنیدم چی گفتیا !!

ماشین رو توی خیابون فرعی برد و بی تفاوت گفت:

_اتفاقا گفتم که بشنوی !!

بچه پرویی زیر لب زمزمه کردم و نگاهمو به بیرون دوختم که کنار خیابون پارک کرد و گفت :

_خوب رسیدیم !!

نگاهمو به خونه ویلایی که شباهت زیادی به قصر داشت انداختم و زیرلب سوت بلندی زدم

_اوووه لَه لَه خونه رو ببین !!

دستی به ته ریشش کشید و نگاهش رو به خونه دوخت

_یه چیزی توی این خونه اس که مال منه و توام باید بری برام بیاریش!!

شیشه رو پایین کشیدم و با تعجب به خونه رو به روم نگاه کردم ، در بزرگ با دیوارای بلند که پر بود از حفاظ های تیز که آدم که سهله گربه ام نمیتونست از اونجا رد بشه

با وجود همچین خونه ای فکر نکنم بشه راحت داخلش شد ، با سرفه ای صدامو صاف کردم و جدی گفتم:

_فکر نکنم بشه !!

_اون وقت چرا ؟!

چپ چپ نگاش کردم و جدی گفتم :

_نگاهی به خونه بندازی میفهمی !!

سرجاش کج شد و درحالیکه نگاهی به خونه مینداخت با تمسخر گفت :

_من که چیز خاصی نمیبینم !!

با حرص از ماشین پیاده شدم و درحالیکه به طرف خونه راه میفتادم بلند گفتم :

_ بزار از نزدیکم نگاهی بندازم!

میدونستم همچین خونه ای صد در صد دوربین داره پس طوری که مشکوک نباشه از دور نگاهی بهش انداختم و خوب براندازش کردم

اوووه طبق حدسم هیچ راه ورودی نداشت با دقت خواستم عقب گرد کنم و نگاهی هم به پشت خونه بندازم ولی با باز شدن یهویی در خونه سرجام ایستادم

ماشین مدل بالای مشکی رنگی بیرون اومد و با سرعت از کنارم گذشت ولی چیزی که نظر من رو جلب کرد سگ های بزرگ و وحشی بودن که از لای در نیمه باز حیاط خونه دیده میشدن

انگار از همونجا بوی دزدی رو حس کرده باشن با تقلا پارس میکردن تا از حصار زنجیرهایی که به گردنشون بسته شده بود بیرون بیان

از بچگی از سگ وحشت داشتم آب دهنم رو با ترس قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم که نگهبان ها در خونه رو بستن و کم کم از دیدم خارج شدن

با پاهایی که میلرزید به طرف ماشین راه افتادم و دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم که آراد از ماشین پیاده شد

با تعجب نگاهی بهم انداخت و سوالی پرسید :

_چی شده؟!

زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و درحالیکه بدن لرزونم رو به ماشین تکیه میدادم آروم گفتم:

_هی….هیچی!

نگاهش رو به پیشونیم دوخت و دستش به سمت صورتم اومد که سرم رو عقب کشیدم

_بزار ببینم انگار داره از پیشونیت خون میاد !

لعنتی زخمم چرا سر باز کرده بود؟

با حس قطره قطره خون که روی صورتم میریخت دستی به پیشونیم کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:

_نمیخواد چیزی نیست !!

بی تفاوت دستاش توی جیب شلوارش فرو کرد و گفت:

_خوب… کی شروع میکنی؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.