خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_واه دیوانس !!

_شنیدم چی گفتی هااا ؟؟

پقی زد زیرخنده و بریده بریده گفت :

_اتفاقا منم گفتم که بشنوی !!

دستامو دور فرمون فشردم و عصبی گفتم :

_نمیخوای درباره کارت بدونی ؟!

کنجکاو به طرفم برگشت

_خوب میشنوم ‌…. بِنال !!

_یه روز زبونت تو رو من کوتاه میکنم حالا ببین

پوزخندی زد و نگاهش رو به جاده دوخت

_از مادر زاییده نشده … حالام زود حرفتو بزن !!

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_اول جایی که میگم باید بری برام دزدی… بعدش منم شغلی که میخوای بهت میدم

پوووف کلافه ای کشید

_ای بابا …. اینا رو که خودم میدونم بگو کار چیه ؟؟

پشت چراغ قرمز توقف کردم و با تعلل به سمتش چرخیدم :

_کارت اینکه که هرکاری میخوام برام انجام بدی و همه جا باهام باشی حتی….

به سمتش خم شدم و درحالیکه نگاهمو توی چشمای کنجکاوش میچرخوندم جدی لب زدم :

_توی تخت خواب !

چند ثانیه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و انگار متوجه حرفم نشده باشه سرش رو کج کرد و با بهت و ناباوری پرسید :

_چ…چی ؟!

سرمو پایین بردم و درحالیکه لبامو نزدیک لباش میبردم و قصد بوسیدنش رو داشتم آروم زمزمه کردم :

_حتی تخت خ….

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با کف دست محکم به لبام کوبید که صدای آخم توی گلو خفه شد و با درد دستمو روی لبم کشیدم

با چشمای به خون نشسته انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و چند بار لباش برای گفتن حرفی باز و بسته شد

ولی برعکس انتظارم که طوفان در راهه انگار پشیمون شده باشه دستش رو پایین انداخت و با نفس نفس به بیرون خیره شد

هر لحظه منتظر بودم کولی بازی دربیاره و به طرفم حمله کنه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و تنها با نفس های عمیق سعی در آروم کردن خودش داشت

دستمال کاغذی رو محکم روی لبام گذاشتم که با دیدن خون روش عصبی خطاب بهش گفتم :

_حیف که دختری وگرنه دونه دونه دندونات توی دهنت خورد میکردم !!

یکدفعه مثل جن زده ها به طرفم چرخید و بلند فریاد زد :

_دهنت رو ببند … افتاد ؟؟

دستمال مچاله شده توی دستمو از پنجره بیرون انداختم و بدون اینکه به سمتش برگردم آروم لب زدم :

_پیاده شو !

چند ثانیه گذشت ولی هیچ عکس العملی نشون نداد به طرفش چرخیدم

_با توام برو پایین …. زود !

درحالیکه به جلو خیره بود و پلکم نمیزد با لحن سردی گفت:

_قبوله !!

انگار به گوشام شک کرده باشم سرمو کج کردم و با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم :

_چی قبوله ؟؟

آب دهنش رو به سختی قورت داد و با صدای لرزونی گفت :

_همه چیزایی که گفتی!

باورم نمیشد یعنی واقعا قبول کرده؟ چطور ممکنه ؟!

اصلا فکرشم نمیکردم که حرفام رو قبول کنه ، آخه مگه ممکنه این دختر وحشی بخواد با من راه بیاد و پاشو توی تخت خواب من بزاره

دستمو تو هوا تکونی دادم و با ناباوری گفتم:

_یعنی حاضری با من باش….

انگار خیلی براش سخت باشه دستش رو جلوم تکونی داد و عصبی گفت :

_همه کاراتو برات انجام میدم جز مورد آخری … دیگم حرفشو نزن !!

هه خانوم رو باش ، قصد زرنگی و دور زدن من رو داشت ، عصبی به رو به رو خیره شدم و گفتم:

_ولی من چیزی رو که گفتم تمام و کمال میخوام نه نصفه و نیمه !!

با خشم به طرفم چرخید

_ولی این چی‌…..

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم

_همین که گفتم یا قبول میکنی یا هیچی… حالام زود پیاده شو میخوام برم به کار و زندگیم برسم

باز از جاش تکونی نخورد که چپ چپ نگاش کردم و درحالیکه با چشم و ابرو به در اشاره میکردم بلند گفتم :

_هوووی خانوم با تو بودم !

کیفش رو توی بغلش فشرد و عصبی گفت:

_خوب بابا توام !!

از ماشین پیاده شد و محکم درو بهم کوبید ، پوووف کلافه ای کشیدم و محکم پام روی گاز فشردم که ماشین با سرعت از جا کنده شد

باید قبول میکرد که باهام راه بیاد هر طوری شده ، این دختر بدجوری مزه اش زیر دندونم رفته تا حداقل یه روز باهام نباشه نمیتونم بیخیالش بشم

نمیگم آدم پاک و ساده ایم نه …. اتفاقا دوست دختر زیاد داشتم ولی اولین باره دارم به دختری پیشنهاد میدم و اون اینطوری بر علیه ام جبهه گرفته و اصلا از با من بودن راضی نیست

چنگی توی موهام زدم و سعی کردم فکر و خیالات بیخود رو کنار بزنم

“نازلی “

با دستای مشت شده از سر خشم از پشت سر خیره ماشینش که هر لحظه ازم دورتر میشد بودم پسره عوضی فکر کرده کیه ؟؟

هه … به اسم کار و شغل میخواد هر سواستفاده ای که میخواد از تن و بدن من ببره و جیکمم درنیاد

ولی کور خونده یه بلایی سرش میارم که تا عمر داره اسم من میاد تنش بلرزه و هیچ وقت فراموشش نشه

با فکرایی که توی سرم چرخ میخورد کیفم روی دوشم انداختم و شروع کردم توی پیاده رو راه رفتن

پولی برای تاکسی گرفتن نداشتم پس مجبور بودم پیاده برم ، آروم آروم راه میرفتم و توی فکرای مختلفم که باید چیکار کنم و از کجا شروع کنم غرق شدم

همیشه دلم نابودی خاندان نجم رو میخواست پس الان که اینطوری بهشون نزدیک شدم چرا تا این حد عاجز و ناتوانم که حتی نمیتونم یه نقشه درست و حسابی بکشم

اینقدر راه رفتم و فکر کردم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود ، نزدیکای غروب به محله رسیدم به طوری که آخراش پاهام که درد میکرد رو تقریبا به زور دنبال خودم میکشوندم

و زیر لب ناسزا بود که به اون آراد عوضی میدادم که من رو اون سر شهر پیاده ول کرد و رفت

با اخمای درهم وارد کوچه شدم که یکدفعه با دیدن خاله سوری که در گوش نیره دختری که برای خرج خودش و مادر پیرش تو کارخونه ای کارگری میکرد ، یکریز پِچ پِچ میکرد صورتم درهم شد

ایستادم و درحالیکه با چشمای ریز شده حرکاتش رو زیرنظر گرفته بودم به این فکر میکردم که باز این خاله چی توی سرشه !؟

با خنده دستی زیر چشم آرایش کرده اش کشید و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و انگار دنبال چیزی میگرده کمی زیر روش کرد و به طرف نیره گرفتنش

نیره با صورتی که رنگش به سفیدی میزد نیم نگاهی به صفحه گوشی خاله انداخت و خجالت زده سرش رو پایین انداخت و لبش رو گزید

یکدفعه با چیزی که به فکرم رسید کیفم از روی شونه ام پایین افتاد و وسط کوچه خشکم زد

خدای من … یعنی بازم ؟؟!

مگه نگفتم این بار زندون که سهله زندش نمیزارم و نیمزارم آب خوش از گلوش پایین بره پس با چه جراتی باز داشت توی محله ای که من بودم خرابکاری میکرد

خاله سرش رو که بلند کرد یکدفعه با دیدنم چشماش گشاد شد و خشکش زد بدون توجه به کیفم که وسط کوچه ولو بود دستی پشت گردنم کشیدم و با قدمای عصبی به سمتشون رفتم

وای به حالش اگه باز میخواست با دخترا و زنای محله من کاسبی راه بندازه اون وقت خدا هم به دادش نمیرسید

نیره رد نگاه وحشت زده خاله رو گرفت که با دیدنم اشک تو چشماش حلقه زد و با خجالت رو ازم گرفت

ولی نگاه من مستقیم خاله رو نشونه گرفته بود و هر ثانیه خشم و عصبانیتم بیشتر میشد ، با دیدن حالم دستپاچه خندید و گفت :

_به به نازی جونم خوبی !!

سینه به سینه اش ایستادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_رَدش کن بیاد !!

آب دهنش رو قورت داد و با لکنت لب زد :

_چ…چی رو !؟

محکم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم عقب رفت و عصبی فریاد کشیدم :

_گوشیت !!

#آوا

صورتش از درد جمع شد و از ترس با لُکنت لب زد :

_ب… برای چیته ؟!

دندونامو روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_رَدش میکنی بیاد یا خودم دست به کار شم

با این حرفم با استرسی که از چشماش میبارید چند قدم عقب رفت و با عجله شروع کرد به دویدن

چندثانیه بی حرکت خیره دور شدنش شدم و انگار تازه متوجه شده باشم چی شده دنبالش رفتم و عصبی فریاد زدم:

_وایسا لعنتی !!

با دو خواست ازم فاصله بگیره که چنگ زدم و از پشت مانتوش رو گرفتم که سکندری خورد و با پشت محکم پخش زمین شد

از درد جیغ بلندی کشید و شروع کرد به آه و ناله ‌کردن

_آااای خدا مُردم …. کمرم داغون شد

بی توجه به کولی بازیاش با نفس نفس کنارش روی زمین نشستم و خطاب بهش گفتم:

_گوشی !!

دستاش خاک آلودش رو به لباسش مالید و انگار حرفم رو اصلا نشنیده باشه گریه های الکیش رو از سر گرفت

نه اینطوری فایده نداشت کسی از این خاله سوری لاشی تر وجود نداشت و به گمون خودش اینطوری میخواست از زیر جواب پس دادن به من در بره و حتما یه ریگی به کفشش بود که اینطوری داشت ادا و اطوار درمیاورد

کیفش رو که همه این مدت محکم به سینه اش چسبونده بود رو با یه حرکت از بین دستاش بیرون کشیدم و مقابل چشمای وحشت زده اش تموم محتویاتش رو روی زمین خالی کردم

با دیدن گوشیش با عجله برش داشتم که وحشت زده به دستام چنگ زد و با نفس های بریده نالید :

_داری چیکار میکنی ؟!

زیر دستش زدم و درحالیکه از کنارش بلند میشدم عصبی فریاد زدم :

_خفه بابا !!

از شانس خوبم گوشیش رمزی نداشت و راحت تونستم بازش کنم ، برنامه های باز شده اش رو نگاهی انداختم که با دیدن گالریش زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و با دستای لرزون بازش کردم

با دیدن عکسایی که توی گالریش بود نفس توی سینه ام حبس شد و با خشمی که درونم هر لحظه بیشتر میشد به طرف خاله ای که هنوزم روی زمین نشسته بود چرخیدم

نمیدونم چی توی نگاهم دید که وحشت زده خودشو روی زمین عقب کشید یکدفعه بلند شد و خواست فرار کنه که با تموم حرصی که داشتم لگد محکمی به شکمش کوبیدم

بلند جیغ کشید و درحالیکه روی زانوهاش خم میشد با درد دستش رو دور شکمش حلقه کرد ، بدون توجه به آدمایی که دورمون جمع شده بودن آب دهنمو جلوش روی زمین توف کردم و فریاد زدم :

_توووف به روت بیاد زنیکه ### !!

با چشمای وحشی توی صورتم خیره شد و عصبی جیغ کشید :

_به تو چه مربوط هااا ؟؟ هرکاری دوست داشته باشم میکنم

هه … با دیدن مردم زبون درآورده بود و فکر میکرد میتونه از دستم در بره

حالا میگی که هرکاری دوست داری میکنی آره ؟؟ میدونم چیکارت کنم

گوشیش رو بالا گرفتم و خطاب به مردمی که هرلحظه بیشتر دورمون جمع میشدن فریاد زدم :

_میدونید توی این گوشی چی هست ؟؟

همه با کنجکاوی نگام میکردن و شروع کردن به پِچ پِچ کردن ، نگاهمو به چشمای هراسون خاله دوختم و از دیدن ترس توی چشماش لذت بردم

چرخی دور خاله زدم و با صدای بلندی خطاب به جمع گفتم :

_باشه بهتون میگم !

کمی گوشی رو زیر و رو کردم که با دیدن عکسای مختلف و نیمه برهنه از زنا و دخترای مختلف نیشم باز شد و با تمسخر خندیدم

_ببینید همتون !!!

بدون اینکه گوشی رو به دستشون بدم از دور به طرف همشون گرفتم و درحالیکه دونه دونه عکسا رو جلو میزدم با خشم غریدم :

_کیس خوب جور کردن برای تخت خواب مردای بالا شهری اونم از زنا و دخترای بدبخت ما پول خوبی توشه میدونستید ؟؟!

چشمای همه گشاد شد که با خشم به طرف خاله ای که وسط کوچه نشسته بود برگشتم

_نه خاله ؟!!

با ترس دستی به لباساش کشید و با اخم و تخم هاشا کنان گفت :

_این عکسا از گذشته تو گوشیم موندن … همه میدونن دیگه این کارا رو بوسیدم گذاشتم کنار کم تهمت بزن دختر جون!

با خشم گوشیش روی زمین کوبیدم که هزارتکه شد و بلند فریاد کشیدم :

_عین سگ داری دروغ میگی … پس نیم ساعت پیش در گوش یکی از دخترای محل چی زِر زِر میکردی ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه دستپاچه دستاش رو به اطراف تکون میداد با صدای لرزونی گفت :

_داشتیم حال و احوال میکردیم همین…الکی حرف نزار تو دهن من بچه جون !

پوزخندی به صورتش ترسونش زدم و زیرلب زمزمه کردم:

_هه …. حال و احوال !!

سرش رو با تایید تکونی داد که عصبی بلند فریاد زدم :

_فکر کردی میتونی راحت از زیرش در بری ؟؟

نوووچی زیرلب زمزمه کردم و با خشم اضافه کردم:

_نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ، تا مثل سگ پاسوخته از این محله بیرون نندازمت اسمم نازی نیست فهمیدی؟ !

با این حرفم چشماش گشاد شد که به طرف مردم کنجکاو و البته خشمگین برگشتم و بلند فریاد زدم:

_تا نیم ساعت پیش دم در یکی از همین خونه ها ….

به دنبالم این حرف نگاهمو بین جمعیت چرخوندم که چشم تو چشم با نیره شدم که با ترس از اینکه الان اسمش رو میبردم لباش از زور بغض لرزید و آروم لب زد :

_نه !!

دلم به حالش سوخت ، اون که گناهی نداشت که بخوام نامردی کنم و بخاطر خطای کوچیکش که داشت خام زبون خاله میشد آبروش رو ببرم

کلافه دستی به پیشونیم کشیدم و بدون اینکه اسمی از کسی ببرم ادامه دادم:

_جلوی چشمای من میخواستی دختر مردم رو از راه به در کنی حالا داری چی بلغور میکنی هااا ؟؟ فکر میکنی با خر طرفی

درحالیکه چشماش از ترس دو دو میزدن دستاش به کمرش تکیه داد و گستاخانه گفت:

_هه …. مدرکت کووو ؟؟

با این حرفش خشکم زد که چند قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با تمسخر سرتا پام رو از نظر میگذروند ادامه داد :

_هااا …. خانوم وکیل مدعا مدرکی برای اثبات حرفت که داشتم دختره رو گول میزدم داری ؟!!

با این حرفش نگاهم چرخید روی نیره ای که با چشمای لبالب اشک از بین جمعیت خیره ام بود از روی دستاش که روی دهنش گذاشته بود راحت میشد لرزش بدنش رو دید

چشمام رو با درد بستم که انگار با سکوتم شیر شده باشه ضربه محکمی به شونه ام کوبید و با تمسخر گفت :

_چیه …. لال شدی ؟!

از ضرب دستش یک قدم عقب رفتم و عصبی چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم

نمیدونم چی تو نگاهم دید که ترس توی چشماش نشست و درحالیکه ازم فاصله میگرفت شال روی سرشو که در حال افتادن بود جلو کشید و بلند گفت :

_آهاااای ایهاالناس همتون دیدید که الکی داره تهمت میزنه ؟!

با دستاش صورتش رو قاب گرفت و درحالیکه الکی ادای گریه کردن رو درمیاورد با هق هق نالید :

_خدا رو خوش نمیاد الکی آبروی من رو بردی !!

با آوردن اسم خدا به زبونش عصبانیتم اوج گرفت و به طرفش حمله کردم و درحالیکه به دیوار میچسبوندمش بلند فریاد زدم :

_اسم خدا رو به زبون نجست نیار لعنتی!!

از دو طرف شالش رو محکم گرفتم و محکم فشارش دادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_تو خدا رو میشناسی هااا نسناس ؟؟!

با تقلا سعی کرد دستامو کنار بده که فشار بیشتری بهش دادم و ادامه دادم :

_میکشمت ### !!

با چشمای گشاد شده و صورتی که به کبودی میزد به صورتم چنگ انداخت که ولش کنم ولی من بدون توجه به درد بدی که توی صورتم پیچید

به چشمای به اشک نشسته اش خیره شدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_دِ یالله بازم دَم از آبرو و خدا بزن !

درحالیکه دهنش عین ماهی باز مونده بود و سعی میکرد هوای بیشتری ببلعه با صدای خفه ای بریده بریده گفت:

_دا…دارم خ…. خفه میشم

بدون توجه به سرو صدای مردمی که اطرافم بودن و یا اینکه دلم به حالش بسوزه دندونامو روی هم فشار دادم که دستاش دور مچم سست شد و انگار جونی توی تنش نمونده باشه پاهاش لرزید

که یکدفعه کسی از پشت سر محکم توی سرم کوبید که برای ثانیه ای نفهمیدم چی شد دنیا جلوی چشمام چرخید

دستام دور گردنش شُل شد و درحالیکه جلوی چشمام سیاهی میرفت نقش زمین شدم

با دردی که تو سرم پیچیده بود آروم لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم و گنگ نیم نگاهی به اطرافم انداختم اینجا دیگه کجا بود ؟؟

خواستم تکونی بخورم ولی از بس سرم سنگین بود که نتونستم باز چشمام روی هم افتاد و بیهوش شدم

بار دوم با سروصدایی که از اطراف به گوشم رسید چشمامو باز کردم که با دیدن مریمی که داشت با پرستار جروبحث میکرد آب دهنم رو قورت دادم

_چرا دیگه به هوش نمیاد خانوم پرستار!

پرستار درحالیکه دستاش رو داخل جیب های روپوش تنش فرو میکرد جدی گفت :

_ضربه سنگینی به سرش خورده ، اینکه دیر به هوش بیاد یه امر عادیه

مریم با نگرانی گفت:

_یعنی …یعنی ممکنه بهوش نیاد ؟؟!!

پرستار دهن باز کرد که چیزی بگه که بی طاقت و با صدایی که به زور از گلوم بیرون میومد نالیدم :

_مریم !!

با شنیدن صدام دستپاچه به طرفم برگشت که با دیدن چشمای بازم با عجله به سمتم اومد و با گریه گفت:

_وااای خداروشکر به هوش اومدی!!

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و به سختی گفتم:

_من چم شده ؟!

کنارم لبه تخت نشست و درحالیکه موهای چسبیده روی پیشونیم رو کنار میزد با بغض نالید :

_یادت نمیاد چه اتفاقی برات افتاد ؟!

اخمام توی هم فرو رفت و سعی کردم چیزی به خاطر بیارم ولی بی فایده بود

_نه !

دودل نگاهی بهم انداخت و آروم زیرلب زمزمه کرد :

_بیخیال هرچی بود گذشت خداروشکر که سالمی !!

پرستار به دکتر اطلاع داد و اونم بالای سرم اومد و بعد از اینکه معاینه ام کرد گفت که فردا میتونم مرخص بشم

ولی من به شدت از بوی بیمارستان و فضاش متنفر بودم و زودتر دوست داشتم مرخص شم ولی هرچی تلاش کردم که نظر دکتر رو عوض کنم و الان اجازه مرخص شدنم رو بده بی فایده بود

انگار تنها اون لحظه ای که ضربه به سرم خورده بود رو فراموش کرده باشم هیچی بخاطرم نمیومد و این وسط مریم از همه عجیب تر بود رفتارش ، طوری که هر دفعه میپرسیدم چی شده و چه اتفاقی برام افتاده ازم دوری میکرد

قرار شد شب مریم توی بیمارستان کنارم بمونه چون کسی رو نداشتم که همراهم باشه و اون بدبختم مجبور بود جور من رو بکشه

بعد از خوردن سوپ بدمزه بیمارستان دستمالی دور دهنم کشید و سوالی ازم پرسید :

_چیز دیگه ای نمیخوای بهت بدم ؟!

سری به نشونه نه تکون دادم ولی قبل از اینکه ازم فاصله بگیره دستش رو گرفتم و به سختی پرسیدم:

_بگو کی همچین بلایی سر من آورده؟!

نگاه ترسونش رو توی چشمام چرخوند و با لُکنت لب زد :

_آ….آخه چطور بگم ؟!

با تشر اسمش رو صدا زدم و گفتم:

_مریم !!!

_اصغر ساقی

سیخ سرجام نشستم و با تعجب بلند گفتم :

_چی ؟؟! چطوری

دستپاچه دستش روی شونه هام گذاشت و درحالیکه کمکم میکرد دراز بکشم با نگرانی پشت سرهم گفت :

_آروم باش ، داری چیکار میکنی با خودت ؟!

عصبی روی تخت نشستم و با دستایی که از شدت خشم میلرزیدن لب زدم :

_اون … اون چطور جرات کرده در حقم نامردی کنه و منو بزنه

چپ چپ نگام کرد و گفت :

_انگار یادت رفته اون با خاله دستش توی یه کاسه اس و برای دفاع از اون به هرکاری دست میزنه

با یادآوری خاله چشمامو با درد بستم و درحالیکه لبامو بهم میفشردم عصبی گفتم :

_یعنی بخاطر خاله سوری من رو زده ؟ وااای بحالشون

شونه هام رو شروع کرد به ماساژ دادن و در همون حال با ناراحتی گفت :

_فعلا آروم باش تا خوب شی بعد هر بلایی دلت خواست سرشون بیار

به طرفش چرخیدم و عصبی گفتم :

_با چی زد ؟!

کلافه چشماش رو توی حدقه چرخوند

_چه فرقی میکنه حالا با چ….

عصبی صداش زدم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:

_باشه بابا … تو که داشتی اون خاله بخت برگشته رو خفه میکردی اون اصغر بی همه چیز نمیدونم یکدفعه از کجا پیداش شد که با سنگ توی دستش از پشت محکم کوبید توی سرت !

دستی به سر بادپیچی شدم کشیدم و با اخمای درهم شروع کردم نقشه کشیدن برای اون دوتا عوضی !!

چطور جرات کردن همچین بلایی سر من بیارن ، جنون وار همش این جمله رو زیر لب تکرار میکردم که مریم دستش زیر چونه ام گذاشت و درحالیکه صورتمو به سمت خودش برمیگردوند گفت:

_تو فکر نباش با بیهوش شدن تو و آوردنت به بیمارستان مردم محله از خدمت دوتاشون دراومدن و تا میخوردن زدنشون

بی اهمیت سری تکون دادم ولی من با این حرفا دلم خنک نمیشد تا خودم سراغشون نمیرفتم و تسویه حساب نمیکردم آروم نمیگرفتم

تا خود صبح پلک روی هم نزاشتم و منتظر بودم آفتاب طلوع کنه تا از این خراب شده بیرون برم

با گرفتن برگه ترخیص و فهمیدن پول بیمارستان مغزم سوت کشید ، کم و زیادش که هیچی…

اینش مهم بود که من میخواستم این پول رو از کجا بیارم بدم

مریم مجبور شد هرچی برای خرید کتابا و دانشگاش پس انداز کرده جای خرج بیمارستان من بده و بازم من شرمنده مهربونیش شدم ولی قول دادم تا پام رو از اینجا بیرون گذاشتم هر طوری شده قرضم رو بهش پس بدم

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم خسته سوار تاکسی شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم

دل توی دلم نبود تا هرچی زودتر به محله برسم و حساب اونا رو کف دستشون بزارم حالا با نبود من خوب تونستن توی محله جولون بدن ولی دیگه بس بود خوشگذرونی !!

با رسیدن سر کوچه تنگ و باریکمون مریم به جلو خم شد و گفت :

_ببخشید چقد میشه آقا ؟!

راننده تاکسی دستی به سیبیل های پرپشتش کشید و گفت :

_سی تومن !!

مریم چشماش درشت شد و شاکی گفت :

_اوووه چه خبره آقا مگه سر گردنه اس !!

کلافه از جر و بحث بینشون چشمامو توی حدقه چرخوندم و خواستم چیزی بگم ولی یکدفعه با دیدن کسی که از کوچه بیرون میومد با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرفش قدم تند کردم

با دیدنم چندثانیه سر جاش ایستاد و یکدفعه انگار به خودش اومده باشه با قدمای بلند به سمتم اومد و درحالیکه سرتاپام رو از نظر میگذروند گفت:

_خوبی ؟ چطوری اینقدر زود از بیمارستان مرخص شدی ؟؟؟

دستش رو گرفتم و گوشه دیوار کشوندمش و عصبی گفتم:

_هه… تازه میپرسی خوبم یا نه ؟!

خجالت زده سرش رو پایین انداخت و درحالیکه گوشه لبش رو گاز میگرفت گفت :

_شرمندم بخدا … همش بخاطر من این اتفاقا افتاد

چونه اش رو توی دستم گرفتم و درحالیکه سرش بالا میاوردم با خشم گفتم:

_ببین منو نیره….!!

سرش رو بالا آورد و نگاهش رو بین چشمای به خون نشسته ام چرخوند ، میدونستم اهل کثیف کاری نیست و حتما اتفاق بدی افتاده که حاضر شده تن فروشی کنه

_پول میخوای ؟! یعنی کم و کسری داری ؟؟

با این حرفم اشک تو چشماش نشست و با بغض لب زد :

_آره مامانم مریضه !!

چی ؟ خاله طلعت مریضه ؟ ناباور ازش فاصله گرفتم و زیرلب زمزمه کردم نه…

اشک حلقه شده تو چشماش رو پس زد و با گریه گفت:

_حالا فهمیدی چرا حاضر شدم برم تو دارودسته اون سوری عوضی ؟ آره ؟؟ چون مامانم قلبش مریضه و باید هرچه زودتر عمل شه وگرنه میمیره

نزدیکم شد و فین فین کنان ادامه داد :

_میدونم برای من نگرانی ولی دیگه خودم حواسم هست و نمیخواد مواظب من باشی درضمن به این پول احتیاج دارم هرچی زودتر

خواست از کنارم بگذره وبره که با چیزی که بخاطرم رسید مُچ دستش رو گرفتم و عصبی گفتم:

_من برات پول جور میکنم !

_ولی…

توی حرفش پریدم و عصبی گفتم :

_ولی و اما و اگر نداره فقط بهم اعتماد کن و منتظرم باش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.