خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با این حرفش آراد روی مبل به جلو خم شد و درحالیکه دستاش روی زانوهاش ستون میکرد با اخمای درهم پرسید :

_نفهمیدم ….چرا اون وقت ؟!

باباش که معلوم بود شمشیر رو از رو بسته دستش دور شونه های مهسایی که کنارش نشسته بود حلقه کرد و درحالیکه نگاهش رو به چشمای من میدوخت با جدیت تمام گفت :

_چون تو نامزد داری و چون چند وقت دیگه هم مراسم عقدتونه باید قید معشوقه هات رو بزنی !!

بی اختیار نگاهم لرزید و دستم مشت شد که آراد با چشمای گرد شده دستش رو به سمت مهسایی که با نیش باز نگاهم میکرد گرفت و با تمسخر گفت :

_عقد ؟! نکنه نامزدم هم اینه ؟؟

مهسا ماتش برد و با بُهت لب زد :

_این ؟!

آراد بی توجه بهش لبش رو با حرص زیر دندون کشید و گفت :

_من رو کشوندین اینجا که باز از این حرفا به خوردم بدین ؟!

نگاهش رو به سمت اون زن چرخوند و با پوزخندی ادامه داد :

_هه میخواستید عشقم رو بببنید یا تاریخ عقد با یکی دیگه رو برام تنظیم کنید ؟!

مادرش با نگرانی موهاش رو پشت گوشش زد و دستپاچه گفت :

_ای…اینطور که تو فکر میکنی نیست !!

پدرش ولی بی اهمیت به حرفای آراد نگاه خیره اش رو به من دوخت و گفت :

_میبینی بخاطرت توی چه وضعیتی گیر کردیم ؟! پولای من نباشن تو و این پسر احمق من هیچ آینده ای باهم ندارید پس بهتره این رابطه رو هر چی زودتر کات کنید

آراد دندوناش روی هم سابید و خشن گفت :

_بابا !!

ولی من با اینکه از نزدیکی با این آدما از درون داشتم میسوختم ولی بدون اینکه به روی خودم بیارم با آرامش سر جام لَم داده و خودم رو بیخیال نشون میدادم

یکدفعه با دیدن نگاه خیره عباس نجم و اینکه هنوز منتظر عکس العملی از جانب من بود بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست و برای اینکه بسوزونمش

دستمو دور بازوی آراد حلقه کردم و جدی خطاب بهش گفتم :

_هر سختی که جلوی روی ما باشه رو با کمال میل به جون میخرم فقط کافیه آراد کنارم باشه !!

آراد با تعجب نگاهم کرد که با دیدن چشمای به خون نشسته پدرش کم کم لبخندی کنج لبش نشست و درحالیکه دستمو میگرفت انگشتاش رو بین انگشتام قفل کرد

با دیدن این حرکتش مهسا انگار به سرش زده باشه وحشی خواست به طرفم حمله کنه که بابای آراد بازوش رو گرفت با حرص خاصی گفت :

_هیس آروم …..ببینم تا کجا میخوان باهم پیش برن !!

از اینکه تونسته بودم روز اولی که پا داخل این خونه گذاشتم آرامششون رو بهم بزنم و جو خانوادگیشون رو ناآروم کنم ته دلم خوشحال بودم

انگشتام بین انگشتای پسرشون قفل بود درست عین ماری که کمین کرده تا درست و لحظه حساس طعمه اش رو نیش بزنه و زهرشو توی بدنش خالی کنه به انتظار نشسته بودم

مهسا ولی با چشمای به اشک نشسته نگاهش رو به دستامون دوخت و با بغض لب زد :

_ولی بابا مگه نمیبینید جلوی چشم ب…..

بابای آراد توی حرفش پرید و درحالیکه پوک عمیقی به سیگار توی دستش میزد با حرص خندید و گفت:

_صبر داشته باش !!

بعد از اینکه اشاره ای به خدمتکاری که کنارمون آماده به خدمت ایستاده بود کرد و ازش میخواست چیزی برای خوردن براش بیاره کنایه وار ادامه داد :

_خیلی از این عشقای دو روزه دیدم که معشوقه های خیابونی با استفاده از تخت خواب فکر چیزای دیگه و تصاحب اون مرد به سرشون زده

نفهمیدم این چی میگفت ؟! معشوقه خیابونی ؟! تخت خواب ؟!

عصبی دندونام روی هم فشردم و خشن گفتم :

_چه هدفی از گفتن این حرفا دارید ؟! نکنه …….

با دست آزادم به خودم اشاره زدم و اضافه کردم :

_نکنه با من بودید ؟!

باباش پوزخند زدی و جدی گفت :

_مگه معشوقه دیگه ای هم جز تو اینجا وجود داره که مثل زالو چسبیدی به پسر من ؟!

عصبی شروع کردم به تند تند نفس کشیدن بی اختیار نگاهم روی مهسا و اون زنه چرخید و یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید زهرم رو ریختم و گفتم :

_معشوقه بودن صد برابر بهتر از آویزون بودن از مردیه که عاشق کسی دیگه اس !!

انگار مهسا رو آتیش زده باشی چشماش شد کاسه خون و درحالیکه به طرفم حمله میکرد با حرص جیغ کشید :

_چی به من گفتی سلیطه ؟!

آراد که انگار دیگه کم کم کلافه شده بود با یه حرکت من رو که آماده حمله به اون دختره بودم توی بغلش کشید و درحالیکه دستاش محافظ قرار میداد عصبی خطاب به مهسا فریاد زد :

_بسههههه !!

مهسا همونطوری توی هوا درحالیکه دستاش آماده حمله بودن خشکش زد که آراد بلند شد و با خشمی که از تک تک حرکاتش معلوم بود خطاب به جمعشون گفت :

_بهتره دیگه ما بریم !!

دست من رو کشید و با پوزخندی کنایه وار اضافه کرد :

_ممنون از مهمون نوازیتون !!

مادرش صداش زد و با دلجویی گفت :

_صبر کن آراد بب….

پدرش عصبی خطاب به زنش فریاد کشید :

_ولش کن زن بزار بره !!

با قدمای بلند شروع کرد به راه رفتن و با حرص من رو دنبال خودش میکشید نزدیکای در سالن بودیم که با صدای عصبی پدرش پاهاش از حرکت ایستاد :

_رفتارت رو‌ درست میکنی وگرنه جایی توی خونه زندگی من نداری برای بار آخر بود که بهت هشدار دادم

آراد به عقب برگشت و همونطوری که نگاه خیره اش رو به پدرش میدوخت با دستای مشت شده گفت :

_اگه هدفتون از این کارها اینکه با مهسا ازدواج کنم ؛ نمیشه چون من قبلا تصمیم رو گرفتم و امیدوارمم شما به زودی باهاش کنار بیاید

دستم رو توی دستش فشرد و زیر لب آروم خطاب بهم لب زد :

_بریم که دیگه تحمل این فضا رو‌ ندارم

با دیدن اخمای درهم و صورت رنگ پریده اش بی اختیار نگاهم توی صورتش چرخید و‌ درحالیکه همراهش میشدم نگران پرسیدم :

_حالت خوبه ؟!

وارد حیاط که شدیم سری تکون داد و جدی حرفی زد که ناباور به طرفش چرخیدم

_نه باید یه نقشه درست حسابی بکشیم

با تعجب پرسیدم :

_نقشه ؟! چرا

بی حرف سوار ماشین شد که با سوالای زیادی که توی سرم چرخ میخورد کنارش جای گرفتم و منتظر نگاش کردم

ولی اون بی اهمیت ماشین روشن کرد و درحالیکه پاشو روی گاز میفشرد با سرعت از خونه پدرش بیرون زد و توی خیابون افتاد

وقتی اون رو اینطوری بیخیال انگار نمیخواد حرفی بزنه دیدم ، بی حوصله اون کفشای پاشنه بلند روی اعصاب رو از پام بیرون کشیدم و درحالیکه چهار زانو روی صندلی مینشستم خشمگین بلند گفتم :

_اهههههههه بِنال دیگه !!!

اون که عمیقا توی فکر بود با شنیدن صدای دادم توی جاش پرید و درحالیکه اخماش رو توی هم میکشید گفت :

_ای بابا چرا داد میزنی ؟! ترسوندیم

_گفتی نقشه….خوب یعنی چی ؟!

عینک دودیش روی چشماش گذاشت و درحالیکه شیشه ماشین رو پایین میداد جدی گفت :

_برای اینکه مهسا بیخیال من شه !!

با یادآوری اتفاقات چند دقیقه پیش اخمامو توی هم کشیدم و با صورت جمع شده لب زدم :

_اون دختره ی کَنِه رو میگی ؟؟ اااای چندش

آرنجش رو لبه پنجره گذاشت و درحالیکه با پشت دست به لبش میکشید و با یه دستی رانندگی میکرد زیرلب زمزمه کرد :

_آره اینطور که معلومه بابا بیخیال این قضیه نمیشه پس باید کاری کنیم مهسا پا پس بکشه و بگه من رو نمیخواد

موهام پشت گوشم زدم و با تعجب لب زدم :

_نَشنُفتَم چی گفتی ….یعنی چی کاری کنیم ؟!

ماشین رو جلوی آپارتمان چند طبقه ای که نمیشناختم متوقف کرد و به سمتم برگشت

_بله درست فهمیدی شمام باید با من همکاری کنید

دهنم از پرویی این بشر باز مونده بود که بی اهمیت به من پیاده شد با عجله در ماشین رو باز کردم و عصبی خطاب بهش گفتم :

_هیچ بایدی وجود نداره که من باز بخوام به این بازی ادامه بدم و نقش دوست دختر جنابعالی رو بازی کنم و در ضمن قرار داد بین ما خیلی وقته تموم شده

در ماشینش رو با حرص محکم بهم کوبیدم و عقب گرد کردم تا پیاده سرجاده اصلی برم ولی یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

لعنتی این حرفا چی بود بهش زدم ؟!
اگه دیگه نقش دوست دخترش رو بازی نکنم که باز نمیتونم وارد خونه عباس نجم و زنش بشم !! پس انتقامم چی میشد ؟!

آراد با دیدن این حرکتم فهمید که دودلم و یه جورایی پشیمون شدم چون صدام زد و با خنده گفت :

_تموم شده ؟! عیب نداره از اول باز قرارداد میبندیم

و قبل از اینکه من عکس العملی نشون بدم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید

_حالا بیا بریم خونه جدیدت رو یه نگاهی بنداز !!

با تعجب نگاهمو روی نیم رخش چرخوندم و سوالی پرسیدم :

_خونه جدیدم ؟!

سری تکون داد و‌ درحالیکه وارد همون ساختمون چند طبقه میشد جدی گفت :

_آره فکر کردی حالا که خانوادم دیدنت پیگیر خونه زندگیت نمیشن ؟!

وارد ساختمون شدیم که بی معطلی به سمت آسانسور رفت و بعد از اینکه داخل شدیم دکمه اش رو زد و ادامه داد :

_نباید بی گدار به آب بزنیم و بزاریم بهمون شک کنن پس از این به بعد باید اینجا بمونی هم امنه و از دست افراد آریا نجات پیدا میکنی و هم بابا به چیزی مشکوک نمیشه و سر از خونه زندگیت درنمیاره

بدم نمیگفت اینطوری خودمم تو رفاه و آرامش بیشتری بودم و میتونستم درست و حسابی تصمیم بگیرم پس بی معطلی سری تکون دادم و در جواب حرفش گفتم :

_اوکی عزیزم !!

یکدفعه به طرفم برگشت و چند ثانیه با تعجب نگام کرد ؛ واه این چشه ؟؟ چرا اینطوری نگاه میکنه ؟!

با تعجب گفت :

_چ….چی گفتی الان ؟!

شونه ای بالا انداختم و گیج لب زدم :

_کدوم؟؟

_همین چیزی که الان گفتی دیگه !؟

چشمام ریز کردم و با یه کم فکر کردن لب زدم :

_ گفتم خونه جدیدم ؟؟؟!

دستپاچه گفت :

_نه نه بعدش !!

اینم عجیب غریب میزد ها من که جز دوکلمه حرف زیادی نزده بودم همش اون گفته بود….شونه ای بالا انداختم و بی اهمیت گفتم :

_اوکی عزیزم رو میگی ؟!

یکدفعه زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند ، با تعجب نگاش کردم بلکه دست برداره که با توقف آسانسور پیاده شد و همونطوری که میخندید به طرف تک در توی اون سالن قدم برداشت و کلیدو توی قفلش چرخوند و داخل شد

دنبالش راه افتادم و عصبی از خنده هایی بی دلیلش محکم به بازوش کوبیدم و خشن گفتم :

_ای بابا نیشت رو ببند !!

یکدفعه با یه حرکت داخل خونه تاریک کشیدم و درحالیکه بهم میچسبید با صدایی که رگه هایی از خنده داشت کنار گوشم زمزمه کرد :

_میبینم که دختر لات ما هم دست از لحن چاله میدونیش برداشته و یاد گرفته چطوری قشنگ با صحبت دلبری کنه

با بُهت لب زدم :

_چی ؟! دلبری ؟؟

بدون اینکه جوابم رو بده در خونه رو بست و لبای داغش روی لبهام فشرد

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

یک دیدگاه

  1. سلام آدمین جان ممنون بابت رمان عشق ممنوعه استاد فقط لطفا ۲روز در هفته در هفته اپدیت شود عالی میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.