خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_فکر نکنم الان این مهم باشه !!

آراد عصبی گفت :

_چی ؟؟ راحت و بدون اجازه وارد خونه ام شدید بایدم براتون مهم نباشه دیگه

صدای شکستن چیزی اومد و بعد صدای عصبی آراد که کنایه وار تقریبا فریاد میکشید

_پیش خودتون میگید اصلا آراد خر کیه هااا

پدرش صداش کرد و هشدار آمیز گفت:

_آراد …. بسه !!!

نمیدونم چرا با شنیدن لرزش توی صدای آراد و حال بدش بی اختیار نگران بیشتر گوشم رو به در چسبوندم

_چطور آروم باشم آخه پدر من …..حالا میشه بگید کارتون چی بوده که اینطوری سر زده وارد خونه من شدید ؟!

پدرش سرفه ای کرد و بعد از مکثی انگار برای گفتن حرفش دودله و تردید داره گفت :

_اهان اون مورد ؟! امشب مهمون مهمی داریم و توام حتما باید حضور داشته باشی

مهمون مهم ؟! این چه مهمونیه که بخاطر اینکه آراد حتما بیاد شخصا تا اینحا اومده بودن تا فقط راضیش کنن ؟!

با صدای عصبی آراد به خودم اومدم که گفت :

_حتما مهمون مهمتون هم فضلی و دخترشن ؟!

_ببین پسرم تو باید شرایط رو درک کن….

توی حرفش پرید و خشمگین گفت :

_ واقعا دیگه خسته شدم از بحث بیخودی راجب این آقا و دخترش

بعد از چند ثانیه مکث صداش رو بالاتر برد و تقریبا داد کشید :

_به چه زبونی بگم من از این دختر خوشم نمیاد ؟! ای بابا اصلا من خودم یکی رو دوست دارم

با این حرفش سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و نمیدونم چرا قلب منم شروع کرد به تند تند تپیدن طوری که انگار توی سرمم نبض میزنه

بالاخره اون زن سکوت رو شکست و با بُهت پرسید :

_ چ…ی ؟! یکی رو دوست داری ؟!

آراد مصمم گفت :

_آره پس فکر اون دختر فضلی رو از سرتون بیرون کنید که به هیچ وجه نمیشه

حالا نوبت پدرش بود که عصبی بشه

_میخوام اون دختر رو که دوسش داری ببینم پس امشب میاریش خونه و با ما آشناش میکنی

_ولی نم….

توی حرف آراد پرید و با صدای بلند که ناشی از عصبانی بودنش بود ادامه داد :

_همین که گفتم….بریم خانووووم !!!

بعد از چند ثانیه صدای کوبیده شدن در سالن نشون از بیرون رفتنشون میداد بلند شدم تا از اتاق بیرون برم در رو که باز کردم

یکدفعه با دیدن اون زن در فاصله نزدیکی از آراد ، جفت ابروهام بالا پرید مگه این نرفته بود ؟! انگار زمان متوقف شده باشه بی اختیار ماتش شده بودم که با حرفی که زد بی اختیار دستام مشت شد و سرجام ایستادم

_من مادرتم بدت رو که نمیخوام عزیزم ، یه کمی با پدرت راه بیا !!

هه ….مادر ؟! با هر حرفی که از دهنش بیرون میومد دستام بیشتر مشت میشد

آراد سرش رو کج کرد و عصبی گفت :

_راه بیام ؟! در چه مورد دقیقا ؟! دختر فضلی حتما ؟؟

بازوی آراد رو گرفت و با مهربونی گفت :

_همش به خاطر خودت که این همه اصرار داره مطمعن باش !!

آراد با غیض بازوش رو از دستش بیرون کشید

_بخاطر من یا سود و منفعت خودش ؟!

به طرف من چرخیدن که با ترس عقب کشیدم و پشت در خودمو مخفی کردم دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

_تو در مورد پدرت چی فکر کردی ؟! حالا اون به کنار به من که مادرتم هم اعتماد نداری ؟!

هر دفعه که کلمه مادر رو به زبون میاورد خشمم بیشتر میشد و حس میکردم چطور نفسم تنگ و تنگ تر میشه

تو اصلا لایق همچین اسمی هستی ؟! هه مادر ؟؟!

آراد که معلوم بود کلافه شده بی حوصله گفت :

_بیخیال….قول میدم همه چی رو درست کنم طوری که بابا هم خیالش راحت شه !!

_چطوری آخه ؟!

صدای تق تق کفشایی که به سمت اتاق برداشته میشد به گوش رسید ، نفسم به شماره افتاد لعنتی این سمت نیا !!

دستپاچه نگاهم رو به اطراف به دنبال راه فراری بودم که با حرفی که آراد زد صدای قدم ها قطع شد

_امشب میفهمی !!

_اگه این که میگی دختری رو دوست داری بازی جدیدته بهتره بیخیال شی و بیش…..

باقی حرفش با صدای داد عباس نجم یا همون بابای آراد توی دهنش ماسید

_خانوووووم پس کجا موندی دوساعته !؟

دستپاچه گفت :

_اومدم اومدم

صدای تق تق کفشاش که با عجله برداشته میشد سکوت خونه رو شکست و بعد از چند ثانیه صدای کوبیده شدن در سالن نشون از بیرون رفتنش میداد

این حجم از خشم و حرص با دیدن اون زن برام زیادی بود طوری که صورتش مدام جلوی چشمام نقش میبست و تک به تک کلماتش توی گوشم تکرار میشد

انگار تموم انرژیم تحلیل رفته باشه پاهام سست و بی حس شد و درحالیکه روی زمین مینشستم دستامو روی گوشام فشردم و چشمامو با حرص روی هم فشردم

نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم که با صدای آراد و حرفی که زد چشمامو با خشم باز کردم

_ پاشو !!

با حرص بلند شدم که به تخت خواب اشاره ای کرد و ادامه داد :

_برو سرجات یالله !!

بخاطر اون زن اعصابم بهم ریخته بود و الانم آراد داشت با این حرفاش بدتر عصبیم میکرد ، دندونامو با حرص روی هم سابیدم و خشن گفتم :

_بس کن !!

بهم نزدیک شد و درحالیکه روی صورتم خم میشد گفت :

_نووووچ …. نه تا وقتی که خودم از یه چیزایی مطمعن نشم !!

نه این یارو واقعا فکر کرده کیه ؟!
عصبی تخت سینه اش کوبیدم که یک قدم به عقب برداشت و خشمگین توی صورتش غریدم :

_هووووی هرچی هیچی بهت نگفتم دور بر ندار دیگه گرفتی ؟!

به طرف وسایلم که روی زمین بودن رفتم و درحالیکه زیربغلم میزدمشون با حرص ادامه دادم :

_الانم از سر راهم برو کنار که میخوام برم به کار و زندگیم برسم !!

در اتاق رو باز کردم که پوزخند صداداری زد و گفت :

_هه فکر کردی میتونی از در این خونه با وجود اون همه نگهبان و جاسوس یک قدم برداری ؟!

ابرویی بالا انداخت و با لحن حرصی ادامه داد :

_یا اینکه چیز دیگه ای باشه و دلت برای آریا تنگ شده و میخوای از این طریق باز بری زیر…ش ؟!

با این حرفش وسایل تو دستمو روی زمین انداختم و با یه حرکت به سمتش چرخیدم و درحالیکه روی نوک پا می ایستادم یقه اش رو گرفتم خشن تکونی بهش دادم و گفتم :

_من هیچ رابطه ای با اون چُلمَنگ به غیر از اون باری که میخواست به زور بهم تجا..وز کنه ندارم پس در دهنت رو گِل میگیری یا خودم دست به کار شم ؟!

با نفس نفس خیره چشماش شدم که نگاهش رو توی صورتم چرخوند و بعد از مکثی بی مقدمه گفت :

_اوکی ولی برای قبول این موضوع شرط دارم !!

هه بچه پررو رو ببین !!
حالا که فهمیده دارم راست میگم و حق با منه بازم نمیخواد کوتاه بیاد و قصد داره از آب گل آلود ماهی بگیره

عصبی یقه اش رو ول کردم و بی حرف قصد داشتم ازش فاصله بگیرم که یکدفعه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد که بهش چسبیدم و با چشمای گرد شده نگاش کردم

_ کجا ؟! شرطمو که نشنیدی؟!

حرصی تو سکوت نگاهش کردم که بی مقدمه گفت :

_بیا و برای یه شب نامزد من شو !!

_چی ؟؟؟؟؟؟؟؟

با دادی که زدم ولم کرد و درحالیکه دستش روی دهنم فشار میداد هشدار آمیز لب زد :

_هیس …..چه خبرته ؟! آروم بگیر

دستش رو از جلو دهنم کنار دادم و با نفس های بریده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی که برای یه شب ؟!

کلافه شروع کرد به راه رفتن

_یه بلوفی پیش خانوادم زدم و الان برای اینکه بیشتر حرفم رو باور کننن نیاز یه کسی دارم که برای به شبم که شده نقش عشق و نامزد منو باز کنه

با این حرفش به زمین خیره شدم و بی اختیار‌ توی فکر فرو رفتم آره …چرا که نه ؟! این میتونست برام یه فرصت خوب باشه

بدون اینکه بیشتر از این فکر کنم تردید رو کنار گذاشتم و جدی گفتم :

_حله !!!

انگار اشتباه شنیده باشه با تعجب به سمتم برگشت

_چی ؟! یعنی الان قبول کردی ؟!

سری تکون دادم و برای اینکه به چیزی شک نکنه گفتم :

_آره ولی دور برت نداره فقط برای اینکه بیشتر از این بیخود به پروپام نپیچی مجبور شدم قبول کنم

با قدر دانی نگام کرد و گفت :

_اوکی ….ممنون

بی حوصله دست به سینه سری در جوابش تکون دادم و خم شدم و خواستم وسایلم رو بردارم که بازوم رو گرفت و پرسید :

_هی کجا؟! کلی کار داریم

صاف ایستادم و ناباور لب زدم :

_کار ؟!

کلافه نگاهش روی هیکلم چرخوند

_آره اونم خیلی زیاد !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه به طرف حمام هُلم داد

_تا تو دوش بگیری منم یه فکری به حال این سروضعت میکنم

زیر دستش زدم و شاکی گفتم :

_ولم کن ببینم …. مگه سروضع من چشه ؟؟

چنگی توی موهای پرپشتش زد و با حرص گفت :

_بگو چش نیست ؟! جون من اصلا یه ذره احساسات دخترونه هم داری ؟؟ آخه این چه وضع لباس پوشیدنه ؟؟

با این حرفش تازه چشمم به سروضعم خورد و با دیدن اون شلوار شش جیب ارتشی و تیشرت مردونه که تنم بود و مانتوی که بیشتر به پیراهن بزرگ مردونه ای شباهت داشت و روش پوشیده و دکمه هاش رو باز گذاشته بودم

بی اختیار خجالت زده تو خودم جمع شدم ولی بدون اینکه از تک و تا بیفتم پرو گفتم :

_ها چیه ؟! خیلی هم خوبه

پوووف کلافه ای کشید و درحالیکه به طرف در اتاق راه میفتاد جدی گفت :

_تا تو دوش بگیری منم فکرامو میکنم که باید چیکار کنم اوکی ؟!

بی تفاوت شونه ای بالا رفتم و واد حمام شدم و بعد از دوش کوتاهی که گرفتم بیرون زدم ولی خبری از آراد تو اتاق نبود

بی اهمیت رو به روی آیینه ایستادم و با حوله مشغول خشک کردن موهام شدم که در اتاق باز شد و با دیدن آراد به طرفش چرخیدم و بی حوصله گفتم :

_پس کجا رف……

یکدفعه با دیدن کسی که پشت سرش وارد اتاق میشد حرف توی دهنم ماسید و آب دهنم رو صدادار قورت دادم

لینک دانلود کامل آهنگ جدید امیر ای اچ پی : https://xip.li/oFfylQ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.