خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_میشی غلام و برده حلقه بگوش من و هرکاری ازت خواستم باید برام انجام بدی !!

با چشمای گرد شده عصبی گفتم :

_من برده و نوکر کسی نمیشم شِنُفتِی؟؟

ضربه ای به سینه اش کوبیدم و خشن ادامه دادم :

_همه مردم نوکر و غلام منن ، اونوقت تو یه الف بچه میخوای از من کار بکشی…هه !

بهم چسبید و درحالیکه دستاش دو طرفم به دیوار تکیه میداد گفت :

_مجبوری فسقلی متوجه ای ؟!

با نفس نفس فریاد زدم :

_فسقلی عمته‌‌‌‌‌…غول بیابونی !!

چندثانیه با بهت خیره من که از حرص رو به انفجار بودم شد ولی یکدفعه از خنده ترکید و بریده بریده گفت :

_واااای خدایا… پس از اینکه من ریزه پیزه خطابت میکنم حساسی و خوشت نمیاد

از برخورد نفس هاش توی صورتم و بوی عطر تلخش که توی بینیم پیچیده بود و از همه بدتر گرمای بدنش حالم داشت یه جوری میشد ، یه جوری که برام عجیب بود و تا حالا تجربه اش نکرده بودم

عصبی هُل محکمی به سینه اش دادم و بدون توجه به خنده هاش داد زدم :

_برو کنار ببینم لندهور !

یکدفعه انگار جنی شده باشه فَک ام رو توی دستش گرفت و درحالیکه با تموم قدرت بهش فشار میداد گفت :

_صدات رو برای من بالا نبر جوجه !!

سرش رو نزدیکم آورد و همونطوری که نگاهش رو به لبام میدوخت با لحن ترسناکی ادامه داد:

_وگرنه یه بلایی سرت میارم که تا دنیا دنیاست فراموشش نکنی!

برای لحظه ای ازش ترسیدم و بی اختیار سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که ازم جدا شد

وسط اتاق ایستاد وخشن ادامه داد :

_یالله تصمیمت رو بگیر وقت بحث بیخود با تو یکی رو ندارم !

دستی به صورتم و جای انگشتاش کشیدم و درحالیکه صورتم از دردش توی هم فرو رفته بود با حرص غریدم:

_فکر کنم یه بار جوابتو دادم شازده !!

سرتا پام رو از نظر گذروند و با پوزخندی گفت :

_هرجور میلته !!

به طرف در رفت و درحالیکه میخواست ببندتش بلند گفت :

_پس منتظر پلیس میمونم!

وااای به کل ماجرای پلیس و دزدی رو از یاد برده بودم و دستپاچه دنبالش راه افتادم

_کجا…کجا صبر کن !

به طرفم برگشت و ابرویی بالا انداخت

_خوب ؟!

دستام بهم چلوندم و مردد سوالی پرسیدم :

_منظورت از برده و غلام حلقه بگوشت دقیقا چی بود ؟!

با چشمایی که برق میزدن گفت :

_به زودی متوجه میشی

فقط کافی بود پام رو از این جهنم بیرون بزارم اون وقت دیگه تهدیدا و حرفاش برام پشیزی ارزش نداشت ، پس بیخیال حرفاش سری تکون دادم و سعی کردم مطیع عمل کنم تا بزاره برم

وقتی سکوت و آروم بودنم رو دید مشکوک ابرویی بالا انداخت و گفت :

_حرفی برای گفتن نداری ؟؟

برای اینکه به چیزی شک نکنه ژست خشنی به خودم گرفتم و عصبی گفتم :

_فعلا که مجبورم ساکت بمونم و همه چیز دست شماست نه…رییس !؟

تو گلو خندید و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت آروم زیرلب زمزمه کرد :

_خیلی بامزه ای !

هرچند آروم گفت ولی من شنیدم و یه جورایی خشکم زد
ضربان قلبم بالا گرفت دستم روی سینه ام گذاشتم و زیر لب بی جنبه ای خطاب به خودم گفتم

نمیدونم چند دقیقه اونجا ایستاده بودم که با شنیدن اسمم از زبونش به خودم اومدم و با عجله بیرون رفتم

_هووی نازلی ، نازی اسمت چی بود بیا ببینم !

توی پذیرایی روی تک مبلی نشسته بود و دستاش به سینه گره زده بود که با دیدنم اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_مگه کری اینقدر صدات کردم ؟؟

بی حوصله به دیوار تکیه دادم و خشن گفتم:

_اولا بهم میگن نازی !! دوما حد خودت رو بدون چی از دهنت بیرون میاد وگرنه…

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت :

_هوووم وگرنه چی؟؟ میخوای بزنی

خندید و با تمسخر گفت :

_آخ ترسیدم !

با حرص دستامو مشت کردم و چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم چیزی بگم وقتی که توی خونش بودم و هرآن ممکن بود بلایی سرم بیاره!

فقط پوزخندی بهش زدم و بدون اهمیت به طرف در خروجی رفتم که یکدفعه سد راهم شد و با نیشخندی گوشه لبش سوالی پرسید :

_کجا مادمازل ؟؟

اخمام توی هم کشیدم

_نکنه برای رفتن به خونه امم باید از تو اجازه بگیرم؟؟

روی صورتم خم شد و چند تار موی روی پیشونیم رو کنار زد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمام میچرخوند با لحن خاصی گفت :

_قرار مدار بینمون رو چه زود از یادت رفت !؟

دستش رو کنار زدم روی مبل نشستم و کلافه گفتم :

_زود بگو باس برم !!

چپ چپ نگام کرد و با چشمای ریز شده بیخیال گفت :

_میخوام بری برام دزدی !

با تعجب سیخ سرجام نشستم و داد زدم :

_چــــــــــی ؟؟؟

لبش به پورخندی کج کرد و گفت :

_همین که شنیدی !

دستپاچه صاف نشستم و درحالیکه با انگشت روی سینه ام میکوبیدم مردد لب زدم :

_من اهل این ک….

توی حرفم پرید و با خنده بریده بریده گفت :

_میخوای بگی اهل این کارا نیستی؟!

دستی پشت لب کشید و همونطور که سعی میکرد خندیدنش رو مهار کنه کنارم نشست و ادامه داد :

_کم جوک بگو دختر … خوبه خودم صدبار مُچت رو حین دزدی گرفتم

چشمکی بهم زد و با کنایه ادامه داد :

_میخوای منم سیاه کنی بچه !!

پوووف کلافه ای کشیدم و عصبی گفتم :

_ولی اونا فرق داشت !

با چشمای ریز شده با تعجب نگام کرد و با تمسخر گفت :

_کم من رو دست بنداز !

دستپاچه دستام رو تکون دادم

_ولی ….

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با خشمی که از چشماش میبارید با حرص گفت :

_ولی و اما و اگر نداریم همین که گفتم و توام موظفی برام انجامش بدی

عصبی دندونام روی هم فشردم و با حرص لب زدم :

_نیم ساعت پیش به جرم دزدی از خونت میخواستی من رو بندازی زندان … الان چی شده ؟ نظرت تغییر کرده

راحت لَم داد و همونطوری که پاهاش روی میز میزاشت بی تفاوت گفت:

_هر طوری دوست داری فکر کن!

مجبور بودم سکوت کنم تا بزاره برم ، پس به اجبار سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم

_باشه….حالا چی میخوای که برات بدزدم ؟؟

انگار مطمعن بود قبول میکنم چون دستاش رو پشت سرش گذاشت و با آرامش ظاهری گفت :

_به زودی میفهمی!

با این حرفش با عجله بلند شدم

_خوب من برم وقتی کارا درست شد بهم خبر بده

ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که با حرفی که زد عصبی دستام رو مشت کردم و درحالیکه دندونام روی هم میسابیدم به طرفش چرخیدم

نباید این آدم رو دست کم گرفت چطور فکر کردم میتونم از دستش در برم

_ کجا… کجا ؟!

دستامو به سینه گره زدم و با ابروهای بالا رفته بی حوصله گفتم :

_مگه نگفتی بعدا میگی ؟؟ خوب برم خونم دیگه

به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی گفت :

_ولی خونه تو از این به بعد اینجاست ؟!

فکر کردم اشتباه شنیدم ، سرم رو کج کردم و ناباور پرسیدم :

_چی ؟؟ نَشنُفتَم

وقتی نگاه سنگینش رو دیدم اشاره ای به گوشام کردم و با تمسخر ادامه دادم :

_آخه میدونی چیه ؟؟ گوشام سنگینن یه خورده جووون تو

پوزخند صدا داری زد ، سرش رو نزدیک گوشم آورد و درحالیکه لباش به لاله گوشم میخوردن آروم لب زد :

_گفتم خانوم دزده از این به بعد باید اینجا بمونه !!

چی ؟؟ مگه از جونم سیر شدم که اینجا پیش این غول بیابونی بمونم ؟؟

ازش فاصله گرفتم دستی به گوشم و جای لباش کشیدم با حرص گفتم :

_خواب دیدی خیر باشه جناب …

به طرف در خروجی رفتم و ادامه دادم :

_من خودم خونه دارم

دستم روی دستگیره نشست ولی هنوز بازش نکرده بودم که یکدفعه جلوم سبز شد و با اخمای درهم غرید :

_برو بشین سر جات ببینم !!

گوشه پیراهنش رو گرفتم و درحالیکه سعی میکردم تکونی بهش بوم عصبی فریاد زدم :

_اگه نرم چی میشه مثلا هااا ؟!

نگاهش رو توی چشمام چرخوند و یکدفعه انگار چیزی به خاطرش اومده باشه ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت :

_انوقت فکر کنم آقا پلیسه خیلی دلش بخواد فیلم تو رو ببینه !!

با تعجب خشکم زد و ناباور لب زدم :

_چی ؟؟؟ فیلم من ؟؟!

با خنده به طرف تلوزیون رفت و درحالیکه روشنش میکرد با هیجان روی مبل نشست و گفت :

_آره

اشاره به صفحه برفکی تلوزیون کرد و ادامه داد :

_اگه خودتم میخوای ببینی بیا ببین !!

مطمعن بودم حرفاش جز لاف و دروغ چیز دیگه ای نیست که الان داره بهم میبافه که من بترسم ، بی تفاوت بروبابایی خطاب بهش گفتم و به طرف در رفتم

ولی وسط راه با شنیدن صدای خودم خشکم زد با گیجی به عقب چرخیدم

با چیزی که توی تلوزیون میدیدم ناباور دستی به چشمام کشیدم و با دقت بیشتری خیره صفحه نمایشگر شدم

یعنی این واقعا منم که داشتم مجسمه رو توی جیبم پنهون میکردم و از طرفی با اون لعنتی دعوام شده بود

همینطوری میخ صفحه بودم که با شنیدن حرفای کنایه وار آراد عصبی دستامو مشت کردم

_آخ آخ میبینم که عین من خیلی از فیلمه خوشت اومده

با قدمای بلند به طرف تلوزیون رفتم و خسته فریاد زدم :

_زود فیلم رو رد کن بیاد لعنتی !

با کنترل خاموشش کرد بیخیال به مبل تکیه داد و گفت :

_اگه فیلم رو میخوای باید به حرفام گوش بدی !!

دستامو عصبی به اطراف تکون دادم و درحالیکه سعی میکردم متوجه دستپاچگی و اضطرابم نشه لب زدم :

_چه حرفی هااا ؟؟ اینکه خونت بمونم ؟! این منطقیه آخه بنده ی خدا

شونه ای بالا انداخت و درحالیکه با گوشه پیراهنش ور میرفت بی اهمیت گفت :

_جز اون چیزایی دیگم هست !!

دندونامو با حرص از بس روی هم فشار داده بودم که کل فَک و دهنم درد میکرد ، از دردش صورتم توی هم رفت و خشن نالیدم :

_باز چی هااا ؟!

بلند شد یک قدم بهم نزدیک شد و با چیزی که گفت چشمام از تعجب گشاد شد و ناباور گفتم :

_نههههه

با غرور ابرویی بالا انداخت

_آره !!

چطور به خودش جرات داده همچین پیشنهادی به من بده که بیام توی خونه اش و نوکری آقا رو بکنم با مشت به سینه اش کوبیدم و خشن فریاد زدم :

_گمشو بابا یابووو !

خواستم به طرف در برم که وسط راه بازوم رو گرفت و آنچنان به طرف خودش برم گردوند که محکم به سینه اش خوردم و توی آغوشش فرو رفتم

دستش رو دور کمر باریکم حلقه کرد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمای حیرونم میچرخوند با تمسخر گفت:

_با کی بودی گفتی یابووو ؟!

فکر میکرد ازش میترسم هه…! لبامو کج کردم و با تمسخر کلمات رو توی صورتش هجی کردم

_با…تو….بودم‌‌‌‌

یکدفعه عین دیوونه ها دستش رو جلوی دهنم گذاشت و درحالیکه با تموم قدرت بهش فشار میاورد با حرص غرید :

_دو دقیقه نمیتونی جلوی دهنت رو بگیری …حتما باید لالت کنم آره ؟!

با تقلا سعی کردم دستش رو کنار بزنم و درهمون حال جیغ زدم:

_مردش نیستی !!

ولی چون دستش جلوی دهنم بود جز اصوات نامفهوم چیزی از دهنم بیرون نمیومد و متوجه نشد چی گفتم

دستش رو محکم تر روی دهنم فشار داد و تا به خودم بیام به دیوار تکیه ام داد و با حرص بهم چسبید

_باید خودم ادبت کنم !

با چشمای به خون نشسته سرش رو جلو آورد که با فهمیدن نیتش فکری به ذهنم رسید و با تموم قدرت دندونام توی دستش فرو کردم و گازش گرفتم

صورتش از درد توی هم فرورفت و صدای دادش توی خونه پیچید با تلاش سعی کرد دستش رو از دهنم دربیاره ولی من بی اختیار با حرص خاصی دندونام رو بیشتر فرو میکردم

طوری که مطمعن بودم اگه یه کم بیشتر فشار بدم یه تیکه از گوشت دستش رو میکنم با چشمای گشاد شده نگام کرد و با وحشت نالید :

_ول کن دستمووو دختره روانی !

ابرویی براش بالا انداختم و خواستم بیشتر فشار بدم که یکدفعه موهامو توی چنگش گرفت و تا به خودم بیام شروع کرد به کشیدنشون !

_ول نمیکنی نه … باشه خودت خواستی!

آنچنان فشاری به موهام آورد که حس کردم سرم داره میترکه و صدای کنده شدن تک تک موهام به گوشم میرسید

آخ بلندی گفتم و با درد دستش رو ول کردم درحالیکه تکونی به به سرم میاورد نزدیک صورتم غرید :

_بگوووو چیکارت کنم هااا

با وجود درد گستاخ لب زدم:

_حقت بود !

فشار محکمی به کمرم آورد و خواست چیزی بگه ولی نمیدونم چش شد که ازم فاصله گرفت ، با تعجب داشتم نگاش میکردم که دستش رو بالا گرفت و با دیدنش از ته دل فریاد زد :

_قبر خودت رو کندی دختره غربتی !

تازه نگاهم به دستش خورد که آنچنان قرمز شده بود که رو به کبودی میرفت و جای تک تک دندونام روش پیدا بود

با دیدن خشم توی چشماش با زرنگی از زیر دستش در رفتم و تا بخواد عکس العملی بکنه در رو باز کردم و بیرون زدم

دنبالم پاتند کرد و سعی کرد بگیرتم ولی با فرضی مدام از زیر دستش در میرفتم و خودم رو به ته حیاطش رسوندم

با نفس نفس دستاش رو به زانوهاش تکیه داد و بریده بریده گفت :

_خ…خوب میبینم که بالاخره گیر افتادی!

با ترس نگاهمو دور و برم چرخوندم و وحشت زده آب دهنم رو قورت دادم میدونستم این بار دستش بهم برسه نابودم میکنه

که با دیدن قسمتی از دیوار ته باغ که از روی زمین سوراخ شده بود و لوله ای ازش بیرون میزد چشمام برق زد

حجم لوله خیلی کوچیک تر از سوراخ دیوار بود و با وجود اندام ریزه ام راحت میتونستم با یه کم سختی و جمع کردن دست و پام ازش رد بشم

آراد که فکر میکرد گیرم انداخته از اون فاصله ای که باهام داشت جنون وار بلند خندید و گفت:

_با زبون خوش دارم میگم خودت بیای وگرنه ….

بدون توجه بهش با عجله داخل سوراخ شدم و تا به خودش بجنبه سعی داشتم ازش بگذرم به سختی تکونی به دست و پام دادم و تقریبا سر و دستام بیرون بود

با دیدن فضای اون طرف با نفس نفس دستامو به زمین تکیه دادم و سعی کردم پاهامم بیرون بکشم ولی با حلقه شدن دست آراد دور مچ پام وحشت زده تقلایی کردم که بلند فریاد زد :

_نمیتونی از دستم در بری دختره وحشی!

با این حرفش ترس بدی توی دلم نشست و بی اختیار پای آزادم رو بلند کردم و آنچنان توی صورتش کوبیدم که صدای داد بلندش باغ رو لرزوند و پامو ول کرد

با نفس نفس دستامو ستون بدنم کردم و تا بخواد باز بگیرتم از سوراخ گذشتم و خودمو اون سمت دیوار انداختم

با دیدن فضای باز با لبخند نگاهمو اطراف چرخوندم و درحالیکه با عجله بلند میشدم دستی به لباسای خاک آلودم کشیدم

ولی با شنیدن صدای خشمگین آراد آب دهنم رو قورت دادم

_آاااای خدا کور شدم !

با تمسخر بلند خندیدم و طوریکه صدام به گوشش برسه فریاد زدم :

_خوبت میره تا تو باشی نخوای به من دست بزنی یابووو !

از ته دل اسمم رو فریاد زد و تهدیدوار گفت :

_فقط دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم به ولای علی این بار ازت نمیگذرم دختره دزد !!

بی اهمیت به حرفاش دستی پشت گردنم کشیدم و درحالیکه نگاهمو به جاده میدوختم برو بابایی خطاب بهش زیر لب زمزمه کردم

میدونستم احتمال داره دنبالم بیاد پس قدم تند کردم و خودم رو به سر جاده باریکی که اونجا بود رسوندم

ولی دریغ از یه ماشین که از اونجا بگذره ، دستی به صورتم کشیدم و با عجله شروع کردم توی مسیر جاده راه رفتن

راه که چه عرض کنم ….بیشتر به دویدن شبیه بود !

نمیدونم چقدر راه رفتم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود خسته و کوفته دستامو به زانوهام تکیه دادم و با نفس نفس نگاهمو به ادامه مسیر دوختم

یکدفعه با دیدن وانت باری که از دور میومد لبخندی ناخواسته روی لبهام جاخوش کرد و منتظرش ایستادم

با نزدیک شدنش با دو وسط جاده و تقریبا توی مسیر ماشین ایستادم و دقیق عین دیونه ها دستام بالا بردم و شروع کردم به تکون دادن خودم و بپر بپر کردن

_هوووی ‌….. وایسا !

راننده وانت که مردی نسبتا جونی بود با چشمای گشاد شده یکدفعه پاشو روی ترمز گذاشت که ماشین با صدای گوش خراشی متوقف شد

چند ثانیه با دستایی که دور فرمون مشت شده بودن با وحشت خیرم شد یکدفعه عصبی سرش رو از پنجره بیرون آورد و بلند فریاد زد :

_مگه دیوااانه شدی هاااا ؟!

چیزی بهش نگفتم و فقط شونه هام رو با بی تفاوتی بالا انداختم

کفری با خشم ادامه داد:

_برو کنار ببینم زود باش !

بدون اهمیت به حرفاش به طرف ماشینش رفتم و تا بخواد حرکت کنه دستمو به میله های پشتش گرفتم و با یه حرکت خودمو بالا کشیدم و عقبش نشستم

منتظر بودم حرکت کنه ولی پیاده شد و درحالیکه در سمت راننده رو باز میزاشت با حرص به سمتم اومد و بلند فریاد زد :

_اومدی سوار شدی که چی بشه هااا ؟؟ یالله پیاده شو من با وجود تو یک قدمم برنمیدارم فکر کردی من شماها رو نمیشناسم یه مشت ### از خدا ب…..

دیگه داشت صبرم رو لبریز میکرد با خشمی که هر لحظه درونم زیادتر میشد با یه حرکت خودمو به طرفش کشوندم و یقه اش رو گرفتم و با یه فشار محکم عصبی فریاد زدم :

_دهن نجست رو میبندی یا باید درش رو گِل بگیرمم هااا ؟؟!

از بهت بیرون اومد و درحالیکه با تقلا سعی داشت ازم فاصله بگیره گفت :

_اگه فکر کردی خودت رو جلوی ماشین بندازی و با این کارا و ### گری باج گیری میکنی سخت در اشتباهی دختر جووون !

### رو چند بار زیرلب زمزمه کردم از بچگی روی این کلمه حساس بودم و کسی حق نداشت بهم انگ بچسبونه ، وقتی کسی بهم تهمت میزد تا از خجالتش درنمیومدم دلم راضی نمیشد

یکدفعه بی اختیار دستم بالا رفت و آنچنان توی دهنش کوبیدم که چند قدم عقب رفت و خون از دهنش بیرون زد

دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با چشمای که خون ازش فواره میزد عصبی فریاد کشید :

_چیکار کردی دختره آشغال !!

خواست به طرفم حمله کنه که چاقو کوچیکم توی دستم فشردم و با یه حرکت از عقب ماشین پایین پریدم و با تمسخر خطاب بهش گفتم :

_هاااا مگه نمیخوای تلافی کنی زود باش دیگه مرد !!

خون توی دهنش روی زمین توف کرد و عصبی به طرفم حمله کرد که با یه حرکت دستش رو پیچوندم و درحالیکه از پشت چاقو توی کمرش میزاشتم و از طرف دیگه هم با تموم قدرت به دستش فشار میدادم

از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_حالا میخوای چه غلطی بکنی هوممم ؟!

تقلایی کرد که فشار بیشتری به دستش آوردم که با درد نالید :

_ول کن دستم رو !!

ارزش دعوا نداشت و از طرفی دیگه کشش نداشتم و برای امروز کافی بود پس با تموم قدرتم به جلو هُلش دادم و عصبی فریاد زدم :

_گمشووو از جلوی چشمام زود باش !!

دستی به لباسام کشیدم و برعکس انتظارم که الان میره یکدفعه به سمتم چرخید و با کاری که کرد جیغم تو گلو خفه شد

آنچنان لگد محکمی به پام زد که کنترلم رو از دست دادم و با جیغ خفه ای روی زمین نشستم ، از خشم نفس نفس میزدم و با حالی خراب سرم رو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم

نمیدونم چی توی چشمام دید که وحشت زده آب دهنش رو قورت داد و عقب عقب رفت و یکدفعه تا بخوام به خودم بیام با دو سوار ماشینش شد و در رفت !

نفسم رو خسته بیرون فرستادم و درحالیکه دستی به پام که درد خفیفی داشت میکشیدم به آرومی بلند شدم و لنگون لنگون شروع کردم به راه رفتن !

هر بلایی داشت سرم میومد مقصر اون آراد عوضی بود درست عین پدر و مادرش عوضیه !!

با یادآوری خانوادش دستم رو مشت کردم و بلند فریاد زدم :

_لعنتی…. میدونم چیکارتون کنم !

باید هر طوری شده به خانوادش نفوذ میکردم ولی چطوری آخه !!

هه ….!
با همچین دَم و دستگاهی که راه انداختن مگه میزارن من از چند کیلومتری خونشون رد بشم اونم با این سروضعم !!

نگاهم رو به جاده ی خلوت انداختم و درحالیکه آروم آروم راه میرفتم با یادآوری گذشته خشمم بیشتر میشد و درد پام به کل از یادم رفته بود

مادر … چه کلمه ی غریبی !!
یعنی الان منم یادش بود؟ به فکر منم بود که همچین توله ای پس انداخته و بدون اینکه به فکرش باشه داشت توی پولاش غرق میشد و عشق و حالش رو میکرد؟!

معلومه که نه …..
چرا باید به فکر منی باشه که توی نوزادی ولش کرده رفته اونم با وضعیتی که من داشتم و جز نوزاد چندماهه چیزی نبودم کسی که به شدت با مادرش محتاجه !

راحت من رو ول کرد و رفت پی زندگیش و خوش گذرونیش !

من موندم و پیرزنی که از جون و دلش مایه گذاشت برای بزرگ کردن من وگرنه معلوم نبود توی این سالها چه بلایی سرم میومد

به خدای احد و واحد نمیزاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره… آره !

تموم خوشی و زندگیشون رو ازشون میگیرم ببینم بازم میتونن راحت زندگی کنن ، با این فکرایی که توی سرم چرخ میخورد دستم مشت کردم و لگد محکمی به سنگ جلوی پام کوبیدم

اینقدر پیاده راه رفتم که بالاخره به جاده اصلی رسیدم ، خسته و کوفته سر جاده ایستادم که بالاخره یکی دلش به حالم سوخت و سوارم کرد

نیمه های شب بود که بالاخره به محله رسیدم ، با تنی خسته و عضلاتی که از شدت پیاده روی درد میکرد به زور خودمو تا خونه رسوندم و روی تشک زوار دررفته گوشه اتاقم دراز کشیدم

با خستگی اینقدر به سقف خیره شدم که پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم چندساعت بود که خوابیده بودم یکدفعه با برخورد چیز محکمی به در اتاق با ترس از خواب پریدم و دستپاچه نگاهمو به اطراف چرخوندم

با سروصدایی که از بچه های تو حیاط به گوش میرسید و روشنی هوا معلوم بود صبح شده ، دستی به چشمای خواب آلودم کشیدم و روی تخت نشستم

یکدفعه با دیدن کسی که قصد ورود به اتاق داشت دستامو به تشت تکیه دادم و عصبی بلند گفتم :

_یالله بفرما توووو دَم در بده !

مهدی وحشت زده سرجاش تکونی خورد و سیخ سرجاش ایستاد

_ببخشید آبجی !!

اخمام توی هم کشیدم و گفتم :

_خوب ؟؟ حالا چی میخوای !

دستی به موهای فرش کشید و با هیجان نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند

_داشتیم بازی میکردیم توپمون افتاد توی اتاق !!

پس اون صدای بلندی که از در بلند شد و باعث شد از خواب بپرم صدای اون توپ بوده !؟ کلافه بلند شدم

_زود ببرش !

با شوق گفت :

_چشم آبجی …. دمت جیز !!

با ابروهای بالا رفته به طرفش چرخیدم که دستپاچه نگاهش رو ازم دزدید و گفت :

_یعنی….یعنی دمت گرم

دستی براش تکون دادم و بی حوصله بلند گفتم :

_بیرون !!

با عجله توپش که گوشه اتاق افتاده بود و برداشت با قدمای بلند از اتاقم بیرون زد ، با فکر به اینکه امروز کلاس ندارم

قدم تند کردم و با عجله بیرون رفتم تا دست و صورتم رو بشورم

حداقل امروز بیکارم برم یه سر و گوشی تو محله آب بدم ببینم چه خبره

لباسای راحتیم رو تنم کردم و درحالیکه کلاهی روی موهام میزاشتم و به وسیله اون قصد پنهون کردنشون رو داشتم از اتاق بیرون زدم

با هر قدمی که توی محله برمیداشتم اخمام بیشتر توی هم گره میخورد

چند رور من اینجا نبودم چه خبر شده ؟؟!

با دیدن اصغر دستی براش تکون دادم که با دو به طرفم اومد و درحالیکه دستمال یزدی دور گردنش رو تکونی میداد بلند گفت :

_به به عجب… شما کجا اینجا کجا ؟؟

عصبی کلاهمو جلوتر کشیدم و با خشم غریدم :

_اینا کین تو محل ؟؟

با کنجکاوی نگاهش رو به اطراف چرخوند

_کدوما رو میگی ؟؟

چپ چپ نگاهش کردم و با اشاره به پسرایی که سر کوچه نشسته بودن گفتم :

_ اونا …. برای چی اینجا پلاسن؟؟ نفهمیدم

اصغر که به شدت مشکوک میزد آهانی زیرلب زمزمه کرد و دستپاچه گفت :

_اونا ؟؟ دوستامن ….بچه های خوبین خیالت تخت !!

دستام رو به کمر تکیه دادم و کنایه وار گفتم :

_دوست تو باشن که بدتره !!

دستی به دماغش کشید و سوالی پرسید :

_یعنی چی ؟!

همه میدونستن ساقی محل خود اصغر هستش و چطوری من کنترلش میکنم و هر روز باهاش دعوا دارم سر پخش کردن مواد … پس مسلما کسی که دوست اونه آدم سالم و پاکی نمیتونه باشه

من از مواد مخدر متنفر بودم و نمیزاشتم اطرافیانم خودشون رو آلوده کنن

با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و با تموم قدرت به سمت خودم کشیدمش ، چشماش گشاد شد و با ترس گفت :

_داری چیکار می….

با پشت دست محکم توی دهنش کوبیدم و هشدار آمیز خطاب بهش گفتم :

_یادته که گفتم هیچ ساقی حق ورود به این محل رو نداره ؟؟!

چیزی نگفت که تکون محکمی بهش دادم و بلند فریاد زدم :

_گفتم یا نگفتم ؟؟!!

با سری پایین افتاده سری به عنوان تایید حرفام تکون داد که محکم هُلی بهش دادم و فریاد زدم :

_چیزی به خودت نگفتم پررو شدی؟؟ زود بگو دُمشون رو بزارن روی کولشون برن تا خودم نیومدم با یه تی پا پرتشون کنم بیرون!

وحشت زده سری به عنوان تایید حرفام تکون داد و گفت :

_اساعه میگم برن تو نمیخواد کاری کنی!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه با عجله به طرفشون رفت و درحالیکه چیزایی دَم گوششون زمزمه میکرد با دست به وانتش اشاره کرد

به ثانیه نکشید بار و بندیلشون رو جمع کردن و رفتن

با اخمای درهم دستامو توی جیب تیشرت گشاد تنم فرو کردم و با قدمای کوتاه به راه رفتنم ادامه دادم

چند روز نبودم ها ببین چی شده !!

تا حواسم از محل پرت میشد هر کدوم به خودشون اجازه میدادن توی هرکاری دخالت کنن و مشکل ساز بشن ، باید همیشه یکی بالای سرشون باشه

کلافه موهای توی صورتم رو کنار زدم و خواستم وارد کوچه شم که یکدفعه کسی سینه به سینه ام دراومد با هینی که کشیدم چند قدم عقب رفتم

که با دیدن طاها اخمامو توی هم کشیدم و عصبی زیرلب گفتم :

_حواست کجاس ها ؟!

طبق معمول سرش رو پایین انداخت و سر به زیر گفت :

_ب….ببخشید شرمندم !

این باز من رو دید لُکنت گرفت و زبونش گیر کرد !!

میدونستم عاشقمه !
آره عاشق من دختر تُخس و شروشیطون …‌. کسی که دَم خور تموم پسرای محله !! و تقریبا هیچ کس توی محل نیست که بتونه سر حرفش حرف بزنه

نمیدونم این عاشق چی من شده خبر ندارم !

البته خودش که چیزی بهم نگفته از خاله خانباجی های محل شنیدم که خاطر خواه من شده و هر وقت که بیکاره زاغ سیاه منو چوب میزنه ببینه کجا میرم کجا میام !

با فکری که به سرم زد لبخند شیطانی گوشه لبم نشست ، بزار الان که بیکارم سر به سرش بزارم و کمی بخندم

چرا که نه .‌.‌‌.. ؟!

دستامو به سینه گره زدم و درحالیکه بهش نزدیک میشدم آروم گفتم :

_بخشیدنت شرط داره !!

سرش رو بلند کرد و آنچنان با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد که نزدیک بود پقی بزنم زیرخنده

بدبخت حق داشت تعجب کنه وقتی توی عمرش من هیچ وقت حتی نگاهشم نکردم حالا اینطوری باهاش حرف بزنم معلومه تعجب میکنه

ابرویی براش بالا انداختم که به خودش اومد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید خجالت زده گفت :

_چه شرطی ؟!

با لبخندی گوشه لبم ، لبه کلاه توی سرم رو تکونی دادم و گفتم :

_شرطم ….اوووم بستگی به تو داره داش !!

وارفته زیر لب زمزمه کرد :

_داش ؟!

دستی به دماغم کشیدم و تاکید وار گفتم :

_آره دیه داش …. یعنی داداش !!

با اضطراب نگاهش رو به زمین دوخت و مظلوم زیرلب زمزمه کرد :

_آخه من … من که داداش شما نیستم !

بهش نزدیک شدم و با شیطنت ابرویی بالا انداختم

_عه …. پس چی من هستی؟!

دونه های عرق روی پیشونیش رو میدیدم و مثل دیوونه ها لذت میبردم از سر به سر گذاشتنش

واقعا برام جالب بود توی همچین محله ای که پسراش درسته قورتت میدن این اینطوری با دیدن من سرخ و سفید میشه کلافه دستی به پیشونیش کشید و گفت :

_هی…هیچ میشه شرطتون رو بگید

حالا شرط از کجا میاوردم ؟؟ من الکی یه چیزی بلغور کردم این چه جدی گرفته

نگاهمو به اطراف چرخوندم که با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_خودشه !!

بدون توجه به شلوغی محله و نگاه های زیرچشمی مردم خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم :

_بیخی فکر نکنم بتونی انجامش بدی!!

دستی روی هوا براش تکون دادم و ازش فاصله گرفتم ولی هنوز چند قدم برنداشته بودم که مطابق انتظارم دنبالم اومد و با اصرار گفت:

_خوب بگو چیه ؟؟ هیچ کاری نیست که من نتونم

میدونستم همچین حرفی میزنه ، لبخندم رو خوردم و سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم

به طرفش چرخیدم و بدون مقدمه چینی یه کلام گفتم :

_دنبال یه چیزی خاصیم که هرجایی نمیشه گیرش آورد … اونو میخوام

اون که بر اساس سابقه درخشانم فکر میکرد چیز خلافی ازش میخوام چشماش گرد شد و با لُکنت گفت :

_ولی نازی خانوم من نمیتونم که…

برای اینکه بیشتر اذیتش کنم اخمام توی هم گره زدم و عصبی گفتم :

_من که گفتم کار شما نی !!

با این حرفم انگار به تریپ قباش برخورده باشه و یه طورایی براش کسر شان باشه دستاش رو مشت کرد و مصمم گفت :

_باشه انجامش میدم !!

_حله … دنبالم بیا !

پشت بهش به طرف خونه راه افتادم و بهش اشاره کردم دنبالم بیاد ، معلوم بود هنوزم دودله چون آروم آروم دنبالم میومد

بدبخت یه طوری ترسیده بود فکر میکرد حالا میخوام چیکارش کنم ، نمیدونست چه نقشه هایی که توی سرم دارم

با یادآوری بلایی که میخواستم سرش بیارم خندم گرفت

داخل خونه شدم و بدون توجه به همسایه هایی که توی حیاط نشسته بودن به طرف اتاقم پاتند کردم ، وارد اتاق که شدم نگاهم رو به دنبال چیزی که میخواستم دور تا دور اتاق چرخوندم

که با دیدن کوله پشتیم به طرفش قدم تند کردم و برش داشتم و درحالیکه جیب هاش رو میگشتم بلند خطاب به طاها فریاد زدم :

_بیا داخل زود باش !

با نشنیدن صدایی ازش به عقب چرخیدم که با ندیدنش توی قاب در عصبی بلند شدم و با دستایی مشت شده بیرون رفتم

سر به زیر توی حیاط منتظر ایستاده بود و این پا و اون پا میکرد دیگه داشت روی اعصابم رژه میرفت لبم رو با دندون کشیدم و بلند صداش کردم

_هووووی یارو !!

سرش رو بلند کرد و درحالیکه با انگشت خودش رو نشون میداد با چشمای گرد شده گفت :

_با …. با منید ؟!

چپ چپ نگاش کردم

_مگه غیر از تو کسی هم اینجاست ؟!

آب دهنش رو قورت داد و به آرومی گفت :

_ببخشید !!

این دیگه چقدر مثبت و سر به زیر بود دیگه داشت حالم بد میشد ، با دست اشاره ای به اتاق کردم و گفتم :

_بیا داخل !

نیم نگاهی به پشت سرم انداخت

_ولی زشته که م…..

عصبی به طرفش رفتم و با اخمای درهم غریدم :

_چیه ؟؟ نکنه میترسی ببرمت توی اتاق و بهت ### کنم ؟؟

با این حرفم به ثانیه نکشید صورتش قرمز شد و دهنش از وقاحت من نیمه باز موند

برای اینکه سر به سرش بزارم سرم رو نزدیک صورتش بردم و با چشمای ریز شده ادامه دادم :

_هووووم …. ولی حالا که میبینم امتحان کردنش هم بد نیست

نگاهمو روی هیکلش بالا پایین کردم و با شیطنت ادامه دادم :

_بد چیزی هم هستی هااا شیطون !!

رنگ از صورتش پرید و عرق روی پیشونیش نشست که دیگه نتونستم تحمل کنم و قهقه ام بالا گرفت

اینقدر صورتش بامزه شده بود که هربار نگاهم بهش میفتاد خندم شدت میگرفت و درحالیکه دستمو روی شکمم فشار میدادم به طرف اتاقم رفتم

میون خنده به سختی برگه ای که توی کیفم به دنبالش میگشتم رو پیدا کردم و درحالیکه توی دستم میفشردمش بیرون رفتم

هنوزم همونجا خشکش زده بود که برگه رو به سمتش گرفتم و با سرفه ای که کردم سعی کردم جدی باشم

_بیا شرطم اینه !!

با دستای لرزون از دستم گرفتنش و با تعجب نیم نگاهی بهش انداخت و انگار باورش نمیشد چی داره میبینه با تعجب گفت :

_واقعا اینه ؟؟!

دستامو به سینه تکیه دادم و با لبخندی گوشه لبم اهوووومی زیرلب زمزمه کردم

کلافه دستی به صورتش کشید و درحالیکه نفسش رو با فشار بیرون میفرستاد ناباور گفت :

_آخه فکر کردم چیزه …

میدونستم فکر کرده کار خلافی ازش میخوام و حالا با دیدن لیست کتابای دانشگاه که باید میخریدم متعجب شده ، دستی توی هوا براش تکون دادم و گفتم :

_حالا هرچی …. زود برو اینا رو برام بگیر !!

سر به زیر با لبخند گفت :

_شما جون بخ….

انگار تازه متوجه شده داره چی میگه باقی حرفش رو ناتموم گذاشت و دستپاچه اضافه کرد

_چشم حتما !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من باشه با عجله ازم دور شد

من درحالیکه از پشت سر خیره رفتنش بودم به این فکر میکردم که خوب این مشکلمم حل شد ، با عشقی که این پسر توی سرش داره هر طوری از زیر سنگم شده کتابا رو برام پیدا میکنه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.