خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با ترس و چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت:

_چ…چیکار میکنی ؟!

چاقو رو بیشتر فشار دادم و عصبی از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_میخوام خونت رو بریزم مرتیکه !!

دستش رو خواست روی دستم بزاره که عصبی تکونی به چاقوی توی دستم دادم و با خشم فریاد زدم:

_دست از پا خطا نکن وگرنه بلایی سرت میارم که تا عمر داری از یاد نبری !!

رنگش از ترس پرید و با لُکنت لب زد :

_دی…دیووونه شدی تو دختر ؟ دستت رو بردار !

با نفرت نگاهم روی بالا تنه برهنه اش چرخوندم و با غیض لب زدم :

_آره دیوونم…میخوام ببینم چطوری لخت شدی و میخواستی حال کنی هااا ؟!

بدون اینکه چشم از چاقوی روی گردنش برداره با اضطراب نالید :

_چرا ناراحت میشی حالا … یه حال ساده بود تنها

یه طوری میگفت یه حال ساده بود که دلم میخواست خونش رو بریزم و تیکه تیکه اش کنم !

هنوزم از زبون نیفتاده بود و داشت با پرویی تمام همه چی جلوی روم میگفت نه تا ادبش نمیکردم دلم خنک نمیشد

از بس با حرص دندونام روی هم فشار داده بودم که حس میکردم تموم فَک و دهنم درد میکنه !

یکدفعه انگار منفجر شده باشم با خشم فریاد زدم :

_نمیخوای در دهنت رو ببندی ### !؟؟

چاقو رو بیشتر فشار دادم که رگه باریکی از خون روی گردنش جاری شد و صدای دادش به هوا رفت

سرم نزدیک تر بردم و با خشم کنار گوشش زمزمه کردم :

_حتما باید بکشمت که لال شی آره ؟!

دست و پاش شروع کرد به لرزیدن و با ترس مدام پشت هم تکرار میکرد :

_گوه خوردم ولم کن !

نوچی کنار گوشش زمزمه کردم برای اینکه ادبش کنم نیاز به تنبیه بیشتری داشت پس عصبی غریدم:

_وقتی غلط اضافه میکنی و وارد اتاقم میشی باید فکر اینجاهاشم باشی نه؟؟

با التماس نگام کرد و با پاچه خواری گفت:

_من یه غلطی کردم تو به بزرگی خودت ببخش !

کثافت لیاقت نفس کشیدنم نداشت و با گوهی که امشب خورد لایق مرگ بود ولی دلم نمیخواست الان که توی فکرم پر از نقشه های جور واجور و هزارتا امید به گرفتن انتقام توی دلم هست دستم به خون این بی ارزش آلوده شه

پس عصبی چاقو از روی گردنش کنار دارم و با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم

با ترس آب دهنش رو قورت داد که هشدار آمیز نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و گفتم:

_بار دیگه دور بر من بپلکی و بخوای غلط زیادی بکنی مطمعن باش ساده ازت نمیگذرم

لباش رو تکون داد و لرزون گفت:

_چ..چشم !

به عقب هُلش دادم و عصبی درحالیکه بیرون میرفتم فریاد زدم :

_تا میرم صورتم رو بشورم و بیام نمیخوام اینجا باشی مُلتَفِتی ؟!

انگار لال شده باشه چندبار سرش رو به نشونه تاکید حرفام تکون داد که بی اهمیت بهش از اتاق بیرون زدم و به طرف حوض آب وسط حیاط رفتم

کنار حوض نشستم و مشتام رو پر از آب کردم و محکم به صورتم پاشیدم ، لعنتی گند زده بود به حس و حالم !

به اتاقم که برگشتم خبری ازش نبود و احیانا خوب تونسته بودم بترسونمش که فرار کرده و رفته !

ولی سرم از درد داشت میترکید و کنترلی روی رفتار خودم نداشتم طوری که گیج میزدم و کج و کوله راه میرفتم

قرص سردردی از توی یخچال کوچیک گوشه اتاق پیدا کردم و درحالیکه بدون آب بالاش مینداختم به سختی قورتش دادم

برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و تن خسته ام روی تخت انداختم که به ثانیه نکشید پلکام روی هم افتاد

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با سر وصداهایی که از داخل حیاط به گوشم میرسید قلتی زدم رو به شکم خوابیدم

که یکدفعه با یادآوری کلاسی که دارم و باید امروز دانشگاه برم سیخ سرجام نشستم و با وحشت نگاهم رو به ساعت دوختم

با دیدن عقربه ها که هفت و نیم رو نشون میدادن با آسودگی نفسم رو بیرون فرستادم و بلند شدم ، تا دو ساعت دیگه وقت داشتم

در اتاق رو که از داخل گیر کرده بود رو با فشاری محکمی باز کردم و با اخمای درهم پا توی حیاط گذاشتم ، با شنیدن صدای بلند در همه به سمتم برگشته بودن و چپ چپ نگام میکردن

آخه من هیچ وقت عادت به بستن در نداشتم و الان براشون عجیب بود ، ولی حوصله جواب پس دادن نداشتم

دستی توی هوا تکون دادم و بلند غریدم:

_هاااان چیه به کجا زُل زدید ؟؟؟

سرشون رو پایین انداختن و هر کدوم مشغول کار خودشون شدن ، با اخمای درهم صورتم رو شستم و بدون اینکه صبحونه بخورم ، یعنی در اصل چیزی برای خوردنم نداشتم و یخچال خالی خالی بود و جز یه نون بیات شده چیزی توش نبود

لباسام تنم کردم که یکدفعه با یادآوری اینکه هیچ پولی برای تا دانشگاه رفتنم ندارم عصبی زیر لب زمزمه کردم :

_لعنتی گندت بزنن !!

دستی به صورتم کشیدم و کلافه نگاهم توی اتاق چرخوندم که با دیدن کیفم جرقه ای توی ذهنم زده شد و هیجان زده به طرفش قدم تند کردم

درش رو که باز کردم با دیدن پولای اون پسره که مزاحمم شده بود چیزاش رو ازش باج گرفته بودم نیشم تا بنا گوش باز شد و درحالیکه نگاهم رو به بالا میدوختم زیر لب زمزمه کردم :

_مرسی که هنوزم بدجور هوام رو داری اوس کریم !

پولا رو سرجاش گذاشتم و با عجله کیفم رو توی مشتم چنگ زدم و با عجله از خونه بیرون زدم

چون فاصله دانشگاه تا محل زندگی من خیلی زیاد بود نیم ساعت طول کشید تا برسم ، از شانس بد هم ساعت اول با استاد آراد کلاس داشتم حوصله شنیدن غُرغُرهاش رو نداشتم

پس برای اینکه بهونه دستش ندم با عجله خودم رو به کلاس رسوندم و ردیف آخر نشستم تا توی تیر راس نگاهش نباشم

بعد از چند دقیقه کم کم کلاس پر شد رزا با نیش باز و سرزنده کنارم جا گرفت و با دیدن اخمای درهمم با تعجب سوالی پرسید :

_چیزی شده ؟!

نیم نگاهی بهش انداختم و نه آرومی زیر لب زمزمه کردم دهن باز کرد که چیزی بگه ولی با ورود استاد به کلاس ساکت شد

از چشمای کنجکاو و شاکیش معلوم بود دنبال کسی میگرده ، توی صندلیم بیشتر فرو رفتم که پشت میزش نشست و شروع کرد به حضور و غیاب !

به اسم من که رسید با لحن خاصی زیرلب زمزمه اش کرد و بار دیگه بلند اسمم رو گفت :

_شریفی !!

با سکوتم همه نگاه ها به سمتم برگشت ، نه دیگه قایم شدن بیفایده بود صاف سرجام نشستم و بدون اینکه نگاهی سمت استاد بندازم دستم رو بالا بردم که با تمسخر گفت :

_چیزی خاصی اون پایین هست ؟؟

نه نمیشد یه روز پیگیر من نشه و بهم گیر نده سرم رو بالا گرفتم و با تعجب گفتم:

_نه ….چی استاد ؟؟

که پوزخند صدا داری زد و گفت :

_همونی که بدجور توی نخشی و روی زمین دنبالش میگردی !!

قهقه بچه ها بالا گرفت که بلند شد و درحالیکه جزوه توی دستش رو ورق میزد شروع کرد به درس دادن !

پوووف کلافه ای کشیدم و رو ازش برگردوندم خدا امروز رو بخیر کنه ، وقتی که از الان گیر دادناش شروع شده !

تا دقیقه ای که سر کلاس بودیم یک ریز درس داد و خدا رو شکر تونستم هیچ عاتویی برای گیر دادن دستش ندم بیست دقیقه تا تموم شدن کلاسش مونده بود و من لحظه شماری میکردم برای پایانش!

استاد داشت مبحثی رو توضیح میداد که یکدفعه چشمش بهم خورد و انگار چیزی رو به خاطر آورده باشه سرجاش خشک زد و با حالت خاصی خیرم شد و پلکم نمیزد

از طرز نگاهش و خیرگی بیش از حدش همه بچه ها به طرفم برگشتن که یکدفعه انگار جنون بهش دست داده باشه از این رو به اون رو شد و عصبی بلند گفت :

_کی به تو اجازه داده اونجا بشینی هاااا شریفی ؟!

با صدای دادش با ترس سر جام تکونی خوردم و وحشت زده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی استاد ؟!

بهم نزدیک شد و در حالیکه با چشمای ریز شده برندازم میکرد عصبی گفت :

_یعنی میخوای بگی یاد رفته توی کلاسای من جات کجاست ؟!

به قدری از دادش و رفتارای یکهویش شوک زده بود که انگار مغزم رو پاک کرده باشن هیچی به ذهنم نمیرسید به همین دلیل گیج زیر لب زمزمه کردم :

_نمیفهمم منظو…..

کتابش رو عصبی روی میز کوبید و چنان دادی زد که مو به تنم سیخ شد

_جات اونجاس شریفی !!

با دست به سطل زباله گوشه کلاس اشاره کرد که همه زدن زیرخنده جز منی که مات و مبهوت با رنگی پریده نگاهم بین سطل زباله و استاد میچرخید

کثافت پس بالاخره تونست چیزی برای اذیت کردن من پیدا کنه !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم زیرلب زمزمه کردم :

_بدجور تلافی این تحقیر رو سرت درمیارم… عقده ای بدبخت !!

توی سکوت چند ثانیه خیرم بود که یکدفعه نمیدونم چی تو صورتم دید که حس کردم برای ثانیه ای صورتش ناراحت شد ولی زود به خودش اومد و درحالیکه نیم نگاهی به ساعت مچی روی دستش مینداخت هشدار آمیز گفت :

_الان که دیگه وقت کلاس تمومه ولی اگه دفعه بعد ببینم اینطوری راحت سر جات لَم دادی این ترم از تموم درسایی که با من گرفتی میندازمت که بفهمی خلاف دستورای من عمل کردن چه عواقب سنگینی داره !

هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد دستای من بیشتر و بیشتر مشت میشدن و کم کم کنترل خشمم داشت از دستم خارج میشد که با خسته نباشید کوتاهی از کلاس بیرون زد

بچه ها هر کدوم دونه دونه با خنده درحالیکه من رو با انگشت نشون میدادن از کلاس خارج میشدن ولی من هنوزم با همون دستای مشت شده سرجام نشسته بودم و به زمین خیره بودم

و فکرم درگیر این بود که چه بلایی سر این استاد سوسول بیارم تا دهنش بسته شه و حساب کار دستش بیاد

که با نشستن دستی روی شونه ام به خودم اومدم و نیم نگاهی به رزای ناراحت انداختم

_ناراحت نباش معلوم نیست چشه و از کجا ناراحته که میاد سر تو خالی میکنه !

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با حرص ادامه داد :

_بچه های دیگه که باهاش کلاس دارن میگن با وجود جدی بودنش خیلی باهاشون خوبه ولی لعنتی وقتی کلاس ما میاد انگار برج زهرمار میشه از شانس بد هم اول از همه میخواد به تو گیر بده

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و کوله ام رو برداشتم که برم ولی با حرفی که رزا زد با تعجب به طرفش برگشتم و ناباور لب زدم :

_چــــــی ؟؟؟!!

با تعجب نگام کرد و بار دیگه حرفش رو تکرار کرد :

_واه چته ؟؟ گفتم بخاطر اینکه باباش رییس دانشگاس اینطوری راحت هرکاری میخواد میکنه دیگه !!

حس میکردم توی خیال و توهم به سر میبردم یا گوشام اشتباه شنیدن ، دستپاچه آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه دستام تکون میدادم با ترس سوالی پرسیدم:

_نمیخوای بگی که اون پسر نجم رییس دانشگاس ؟

مات و مبهوت خیره دیووونه بازی های من بود که کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب آروم ادامه دادم :

_تشابه فامیلی و خونه مشترک چطور به ذهن خودم نرسیده بود…وااای خدای من !

رزا چپ چپ نگاهم کرد و با تعجب گفت :

_چیزی شده !؟

تا اونجایی که میدونستم اون لعنتی پسری نداشت این یکدفعه از کجا پیداش شده بی اهمیت به سوال رزا بهش نزدیک شدم و گفتم :

_مطمعنی پسرشه؟!

با اطمینان سری تکون داد و گفت :

_آره بابا دیروز برام کاری پیش اومد در رابطه به مدارک تحصیلیم مجبور شدم برم سراغ آقای نجم رییس دانشگاه دیدم یکدفعه یکی در زد و…..

پوزخندی صدا داری زد و درحالیکه با چشم و ابرو صندلی استاد رو نشون میداد کنایه وار گفت :

_همین استاد آراد خودمون داخل شد و حواسش نبود من اونجام دراومد گفت بابا …. یکدفعه تا چشمش به من خورد از باباش معذرت خواهی کرد و گفت بعدا میاد حالا این یعنی چی بنظرت ؟؟

چشمام داشت از حدقه درمیومد چطور این همه سال متوجه اینکه شاید یه پسر داشته باشه نشده بودم

لبام با حرص روی هم فشار دادم و زیر لب لعنتی زمزمه کردم که رزا با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_دلیل این همه تنفرت چیه؟؟

خاک تو سرت نازلی از بس تابلو بازی درآوردی اینم فهمید یه مرگیت هست ، دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و عصبی گفتم :

_میخوای چی باشه ؟؟ ندیدی چه بلاهایی سرم درمیاره

انگار واقعا مجاب شده باشه نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و گفت :

_آره حق داری …. استاده ناجور بهت گیر داده !

نگام کرد و انگار چیزی به خاطرش اومده باشه کم کم نیشش باز شد و با خنده گفت :

_میگم نکنه ازت خوشش اومده یعنی یه طورایی عاشق….

عصبی توی حرفش پریدم و با چندش گفتم :

_ هه…هیچ کسیم نه اون گند دماغ !

ولی اون با خنده بلند شد و درحالیکه دستشو دور شونه من حلقه میکرد با اصرار گفت :

_خدا رو چه دیدی…. از من گفتن بود !

با بدخلقی دستش رو از دور شونه ام باز کردم و با نفرت گفتم :

_ اگه یه مرد روی زمین مونده باشه اونم این استاد آراد باشه بازم من عاشق این گودزیلا نمیشم !

با شیطنت ابرویی بالا انداخت :

_حالا میبینیم !

چپ چپ نگاش کردم واه دختره دیوونه شده ، توی سکوت دستی روی هوا براش تکون دادم و درحالیکه از کلاس خارج میشدم بلند گفتم :

_نمیتونم کلاس بعدی رو بمونم میخوام برم خونه !

صدای متعجبش که بلند خطاب بهم میگفت واه پس چرا…؟! به گوشم رسید ولی بی اهمیت به قدمام سرعت بخشیدم و ازش دور شدم

باید هر طوری شده سر از کار اینا درمیاوردم ، با این فکر لبم رو به دندون کشیدم و با عجله از دانشگاه بیرون زدم و سر خیابون منتظر تاکسی ایستادم ولی هیچ خبری نبود

لعنتی …. بدی گرمی هوا و ظهر همینه دیگه که پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به آدم !

کلافه دستم رو جلوی چشمام مقابل نور آفتاب گرفتم و نگاهم رو به ته خیابون دوختم یکدفعه با توقف ماشینی درست کنار پام به خودم اومدم و نگاه وحشیم رو به راننده ماشین که کسی جز استاد آراد نبود دوختم

با دیدن نگاه خیرم ابرویی بالا انداخت و گفت :

_بپر بالا یالله !!

این چشه هر دفعه میخواد من رو سوار ماشینش کنه و بهم گیر میده مگه این دانشگاه حراست و کمیته انظباطی نداره که این استاد اینطوری جولون میده

دستام به سینه گره زدم و شاکی دهن باز کردم که بهش بتوپم ولی با یادآوری حرفی که رزا بهم زده بود دهنم خود به خود بسته شد

شاید میتونستم ازش اطلاعاتی گیر بیارم و از زیر زبونش حرفایی بیرون بکشم ، با دستش روی فرمون ضرب گرفته بود و در همون حال بلند گفت :

_چیه مثل منگولا میمونی نگاه میکنی ؟؟ انگار نمیخوای بیای ؟؟

اینم معلوم نیست با خوش چندچنده ؟! سر کلاس که بهم میپره و ضایعم میکنه اینجام که اینطوری دست به دامنم شده که حتما سوار شم

وقتی دید چیزی نمیگم شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_اوکی به …..

نزاشتم بقیه حرفش رو بزنه با عجله سوار شدم و درحالیکه درو محکم بهم میکوبیدم بلند و دستپاچه گفتم :

_اومدم اومدم !!

با چشمای متعجب نگاهی بهم انداخت و زیرلب نمیدونم چی زمزمه کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد یکدفعه پاشو روی پدال گاز فشار داد

من باید ازش اطلاعات گیر میاوردم هرطوری که شده پس بی اهمیت به رفتاراش روی صندلی به طرفش چرخیدم و بعد از کلی این پا و اون پا کردن سوالی پرسیدم:

_اوووم یه سوالی بپرسم استاد ؟؟

با این حرفم دیگه چشماش نزدیک بود از کاسه دربیاد چون بیرون از دانشگاه هیچ وقت با این اسم خطابش نمیکردم و بیشتر با هووی و یارو و بی ادبانه صداش میزدم

دستی به دماغ خوش تراشش کشید سری تکون داد و گفت :

_بپرس !!

نمیدونستم چطوری ازش بپرسم که به چیزی شک نکنه دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و بی مقدمه سوالی پرسیدم :

_میشه بپرسم خونتون کجاست ؟!

نیم نگاهی بهم انداخت

_چطور ؟؟

شونه ای بالا انداختم و با تمسخر گفتم :

_میخوام ببینم تو کدوم محله میشینی و وضعت مالیت چطوره….میدونی چرا ؟!

بشکنی جلوی صورتش زدم و با پوزخندی ادامه دادم :

_چون میخوام بیام خونت دزدی !!

فرمون رو چرخوند و با غرور گفت :

_چیزی توی خونه من گیرت نمیاد ولی این رو مطمعن باش پات رو داخل خونه من گذاشتی به این سادگی ها نمیتوتی بری بیرون !

با اخمای درهم سری تکون دادم و سوالی پرسیدم :

_چرا انوقت ؟!

نیم نگاهی سمتم انداخت و با لحن مرموزی گفت :

_وقتی اومدی میفهمی !!

یه طوری حرف میزد انگار مطمعن بود من یه روزی خونش میرم و لحن حرف زدنش بوی بدجنسی میداد ولی نباید باهاش دعوا میکردم باید میزاشتم ببینم میخواد چی بگه و از در دوستی باهاش وارد میشدم

_باشه ولی انگار میترسی بگی کجاست !!

تو گلو خندید و گفت :

_از چی بترسم ؟ از توی جاسویچی ؟؟

چشمام روی هم فشار دادم و به سختی جلوی خودم گرفتم تا نزنم دندوناش رو توی دهنش خورد کنم با اینکه میدونه من چقدر حساسم ولی بازم این حرف رو میزد پوزخند صداداری بهش زدم که توی خیابون اصلی پیچید

_خونه پدریم توی همون خیابونیه که اون دفعه مچ خانوم رو در حال دزدی کردن گرفتم میدونی که کجا رو میگم ؟؟

گوشام سوت کشید پس رزا راست میگفت خونه پدریم ؟؟
این حرفش توی ذهنم چندین بار تکرار میشد و بی اراده زیرلب زمزمه اش کردم

بی اختیار کنجکاو به طرفش چرخیدم و با لکنت پرسیدم :

_خو…خونه پدریت ؟!

دستی به ته ریشش کشید و بی اهمیت گفت :

_آره !

پس پسر همون لجن بود با خشم دستام مشت کردم و توی سکوت خودخوری میکردم که با تیزبینی نیم نگاهی بهم انداخت و یکدفعه بی مقدمه گفت :

_تو خیلی مشکوکی !!

میدونستم عکس العمل هام رو زیر نظر داره پس بدون اینکه دستپاچه شم راحت به صندلیم تکیه دادم و درحالیکه دستام رو به سینه گره میزدم خنده ریزی کردم و گفتم :

_آره هستم …میدونی چرا ؟!

از گوشه چشم نگاش کردم و کنایه وار ادامه دادم :

_چون پیش من باید همیشه حواست به همه چیت باشه… شیرفهم شدی ؟؟!

اول متوجه منظورم نشد چی میگم ولی یکدفعه با دقت نگاش رو جلوی ماشین چرخوند و انگار تازه متوجه باشه چی شده در مقابل چشمای ناباورم از خنده ترکید و قهقه هاش فضای رو پر کرد

میون خنده ماشین رو کنار زد و بعد از باز کردن کمربندش به طرفم چرخید

_کی برش داشتی ؟!

نگاهم رو به بیرون دوختم و با نیشخندی گفتم :

_این ترفند کارمه نمیشد گفت که شازده !!

انگار به بازی جذابی نگاه میکنه دستش رو گوشه لبش کشید و با خنده گفت :

_اوووه چه کار شریفی هم داری !!

بی اهمیت نگاش کردم که دستش رو جلوم گرفت

_بده زود !

دستم رو از داخل جیب مانتوم بیرون آوردم و فندک گرون قیمت رو کف دستش گذاشتم ، مقابل چشمام بالا گرفتنش و با پوزخندی گفت :

_عجب شغل داری بانووو

جلوی شیشه پرتش کرد و با حرص ادامه داد :

_ ولی من از اینکه کسی بخواد دورم بزنه و ازم دزدی کنه ساده نمیگذرم میدونستی ؟؟!!

و مقابل چشمای بی تفاوتم ماشین روشن کرد و درحالیکه قفل مرکزی رو میزد پاش روی گاز فشرد

شاید فکر میکرد اینطوری میتونه من رو بترسونه ولی زهی خیال باطل !

برای اینکه بیشتر حرصش رو دربیارم پام روی اون پام انداختم و با تمسخر از پرسیدم :

_داری کجا میری ؟؟

با حرص و با چشمای به خون نشسته نیم نگاهی سمتم انداخت که خودم رو به گیجی زدم و ادامه دادم :

_چرا عصبی میشی؟! آخه مسیر خونه ما از این طرف نیست داری اشتباه میری شازده !!

شونه هام بی تفاوت بالا انداختم و زیر لب زمزمه کردم :

_حالا خود دانی !

بعد از چند دقیقه با توقف ماشین جلوی یه ویلای بزرگ و قشنگ نیم نگاهی بهش انداختم و زیر لب سوت بلندی زدم

_اوووه عجب خونه شیکیه جون حاجی !

با پوزخندی مرموز خیرم شد و گفت :

_میخوای داخلشو ببینی !؟

با تعجب نگاش کردم :

_مگه مال توعه ؟!

توی سکوت چیزی شبیه کنترل به طرف درش گرفت که بعد از چند ثانیه اتوماتیک وار باز شد و زیبایی خونه بیشتر توی دیدم قرار گرفت

عه پس دلیل اینکه هیچ وقت خونه باباش نمیدیدمش اینه !

آقا برای خودش همچین قصری داره…دروغ چرا دوست داشتم داخلش رو ببینم

از این جا که عجیب خیره کننده بود ، توی فکرو خیالات خودم غرق بودم که آراد پاش روز گاز فشار داد و ماشین با سرعت از جا کنده شد

هر قدر که ماشین جلوتر میرفت من بیشتر عاشق زیبایی این خونه میشدم انگار حس میکردی یه تیکه از بهشته !

درخت های سربه فلک کشیده اون گلهای قرمز و صورتی که تموم فضای حیاطش رو در برگرفته بودن

با دیدن چشمه کوچیکی که از وسط حیاطش و دقیق بین دوتا درخت بیرون میزد دهنم نیمه باز موند و با بهت زیرلب زمزمه کردم :

_باورم نمیشه !!

حواسم نبود ماشین متوقف شده یا نه فقط دستم به سمت دستگیره رفت تا بازش کنم ولی با قفل بودنش به خودم اومدم و عصبی به سمت استاد آراد برگشتم

_درو باز کن زود !!

ماشین رو جلوتر برد و با خشم در جوابم گفت :

_بشین سرجات ببینم بچه !

خواستم به سمتش حمله کنم که با توفف ماشین و باز شدن قفل مرکزی با عجله درو باز کردم و درحالیکه بیرون میرفتم تهدید وار گفتم :

_شانس آوردی وگرنه فَکِت رو خورد میکردم بچه سوسول !

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم ازش فاصله گرفتم و با حیرت از چیزی که میدیدم چرخی دور خودم زدم و بی اختیار شروع کردم به غُرغُر کردن

_ااای تو گلوت گیر کنه پسر… توی همچین بهشت زندگی میکنی اون وقت من باید توی اون گوه دونی بمونم !

با یادآوری چشمه به طرفش قدم تند کردم که با دیدنش با حیرت کنارش نشستم و با دهن نیمه باز دستم رو تا نیمه داخلش فرو کردم نه…!

واقعیه !
ولی اینجا اونم وسط این خونه مگه میشه ؟!

هنوزم داشتم مثل ندید بدیدا نگاش میکردم که با فکری به ذهنم رسید با خنده ریزی کفشام از پام بیرون آوردم و پاهام تا نیمه توی آب فرو بردم

با حس خنکای آب بین تک تک انگشتام با لذت هووومی زیرلب زمزمه کردم و چشمام بستم

_این چشمه مصنوعی رو با پاهات به گند کشیدی که !!

مصنوعی ؟؟
چشمام باز کردم و عصبی گفتم :

_حالا هرچی که هست ولی خیلی باحاله نههههه ؟!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی درحالیکه به سمتم میومد گفت :

_ولی من برای کار دیگه ای تو رو آوردم اینجا …!

و تا بخوام منظور حرفش رو درک کنم زیر بغلم رو گرفت و به زور بلندم کرد

عصبی تقلا کردم تا ازش جدا بشم و در همون حال فریاد زدم :

_هووووی معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟؟

بدون توجه به تقلاهام دستم رو گرفت و کشون کشون داخل خونه بردم ، با دیدن خونه خالی برای اولین بار توی زندگیم واقعا ترسم برم داشت

نگاه لرزونم رو توی خونه چرخوندم و با ترس گفتم :

_ولم کن میخوام برم!!

با خشم نیم نگاهی سمتم انداخت و با لحن ترسناکی گفت :

_کجا خانوووم ؟! بمون در خدمتت باشیم !

با فشار محکمی دستم رو جدا کردم و با نفس نفس درحالیکه رو به روش می ایستادم عصبی فریاد زدم :

_تو انگار خیلی تنت میخاره هااا ؟!

مرموز نگام کرد و درحالیکه بهم نزدیک میشد گفت :

_هوووم … چه طورم !

از این همه گستاخیش لبام بهم فشردم و با پوزخندی گفتم :

_آهان پس اینطور …

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و گفتم :

_پس حواست باشه به پروپای من نپیچی چون بدجور پرهاتو قیچی میکنم …فهمیدی!؟

هیستریک وار خندید و میون خنده بریده بریده گفت :

_اوووه… کاریت نداشتم انگار بدجور دُم درآوردی تو دختر !

با خشم خیرم شد و ادامه داد:

_با آراد واقعی آشنا نشدی وگرنه میفهمیدی جلوی من نباید زبون درازی کنی !

دستم رو به نشونه برو بابا براش تکون دادم و با چند قدم بلند خودم رو به در رسوندم ولی هرکاری میکردم باز نمیشد

به طرفش چرخیدم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و با چشمای ریز شده خیره حرکاتم بود

اشاره ای به در کردم و عصبی گفتم:

_رد کن بیاد ؟!

سرش رو کج کرد و با تمسخر گفت :

_چی رو !؟

عصبی لگد محکمی توی در کوبیدم و جیغ زدم :

_کلید این بی صاحب رووو رد کن بیاد زود !

یکدفعه انگار رم کرده باشه با قدمای بلند به طرفم اومد و عصبی یقه ام رو گرفت و درحالیکه محکم تکونی بهم میداد گفت :

_صداتو برای من بالا نبر وگرنه میدونم چطور صدات رو بِبُرم متوجه ای ؟!

مشتم رو گره کردم که به صورتش بکوبم ولی وسط راه دستم رو گرفت و آنچنان فشاری بهش داد که دادی از درد زدم و صورتم توی هم رفت

_انگار زبونت رو باید جور دیگه ای کوتاه کنم آرررررههههه ؟!

تا بخوام عکس العملی نشون بدم لباش روی لبام گذاشت و با شدت شروع کرد به بوسیدنم

مثل وحشیا با دستاش پهلوهام رو فشار میداد و من بیشتر به خودش میچسبوند و از طرفی به قدری لبام رو گاز میگرفت که تموم صورتم از درد سِر شده بود

توی دهنش ناله ای از درد کردم تا ولم کنه که با یه حرکت عین عروسکی بلندم کرد و راه افتاد

با جیغ شروع کردم به دست و پا زدن ولی اینقدر زورش زیاد بود که هیچ فایده ای نداشت و بین بازوهاش گیر افتاده بودم

با نفس نفس تقلا کردم و با لگد به شکمش کوبیدم که با دستش آنچنان فشاری به بالا تنم داد که برای ثانیه ای از درد لال شدم

ولی بعدش آنچنان جیغ بلندی زدم که دستش رو جلوی دهنم گذاشت و با خشم غرید :

_میدونم چطور ادبت کنم دزد کوچولو…!

و به طرف اتاق خواب راه افتاد با یه ضربه محکم درش رو باز کرد من روی تخت انداخت و تا بخوابم حرکتی بکنم روم خیمه زد

با جیغ تقلا کردم از زیرش بیرون بیام که با یه حرکت دو دستم رو گرفت و بالای سرم برد و با نفس نفس کنار گوشم گفت :

_کم تکون بخور بچه !!

با خشم سرم رو بالا بردم تا به دماغش بکوبم که زود فهمید و درحالیکه سرش رو عقب میبرد با خنده بریده بریده گفت:

_اووووه بندانگشتی خطرناک میشود !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_برو کنار وگرنه تضمین نمیکنم یه جای سالم روی بدنت باقی بزارم

این دفعه دیگه خنده امونش رو برید روم افتاد و قهقه اش به هوا رفت ، بدنش از شدت خنده میلرزید و گرمای بدنش داشت حالم رو بهم میزد

وزن زیادش و از طرفی گرمای بدنش باعث شده بود حالم یه طوری بشه و از طرفی نفسم بند بیاد دستم روی بازوهاش گذاشتم و با صدای خفه ای گفتم :

_پاشو لندهور !

بی اهمیت به من هنوزم میخندید ، با اون هیکلش که سه برابر من بود روم افتاده بود و خیال تکون خوردنم نداشت

با خنده سرش رو بلند کرد و بریده بریده زیرلب گفت :

_واااای خدا میگه تضمین نمیکنم !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم گفتم :

_امتحانش مجانیه ؟!

سرش رو پایین نزدیک لبام آورد و دهن باز کرد چیزی بگه که مشتم رو آنچنان توی صورتش کوبیدم که دادی از درد کشید و از روم کنار رفت

با کنار رفتنش از روم نفسم رو محکم و با فشار بیرون فرستادم ، آخیش داشتم خفه میشدما !

از درد توی خودش میپیچید و فَکِش رو محکم گرفته بود که با عجله قبل از اینکه باز رَم کنه و پاچم رو بگیره از روی تخت بلند شدم

با خنده نزدیک تخت ایستادم و با تمسخر گفتم :

_چیه…مگه نمیخواستی ضرب دستم رو امتحان کنی ؟!

پشت بهش کردم و ادامه دادم:

_پس حالا زیاد آه و ناله نکن….! فقط یاد میگیری دیگه پاتو توی حریم نازی نزاری

با دیدن مجسمه کوچیکی که ازش معلوم بود گرون قیمته و روی میز جلوی آیینه اش بود برش داشتم و درحالیکه توی جیبم میزاشتمش با پوزخند صداداری گفتم:

_شیرفهم شدی پس…

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که یکی از پشت دستم رو گرفت و آنچنان پیچوند که جیغی کشیدم و با درد نالیدم :

_آاااااای ول کن !

آراد با چشمای به خون نشسته رو به روم ایستاد و در حالیکه هنوزم دستم رو فشار میداد با خشم فریاد زد:

_بزارش سرجاش زود باش !!

مجسمه رو محکم توی دستم فشردم و از پشت دندونای چفت شدم غریدم :

_اگه نزارم میخوای چه گوهی بخوری ؟!

سرش رو نزدیک صورتم آورد و عصبی گفت :

_میدونم چطور آدمت کنم دختره دزد گستاخ !

فکر میکردم میخواد بزنم ولی دستم رو ول کرد و درحالیکه با پشت دست خون گوشه لبش رو پاک میکرد گفت:

_وقتی به جرم دزدی دادمت دست پلیس میفهمی که با بد آدمی درافتادی !!

چی ؟!
پلیس …. نه خدای من !!

بی اراده مجسمه از بین انگشتای سست و ناتوانم لیز خورد و پایین پام افتاد ولی الان وقت تسلیم شدن نبود

سعی کردم به خودم مسلط باشم و درحالیکه استرس از تک تک حرکاتم پیدا بود پوزخندی زدم و گفتم :

_هه…پلیس ؟؟ اون وقت به چه جرمی ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به مجسمه زیرپام کرد و گفت :

_به همین جرم و…. به همین سادگی!!

و مقابل چشمای متعجبم به طرف در رفت ، با حدس کاری که میخواد بکنه با عجله به سمتش قدم برداشتم ولی زود در رو بست و درحالیکه از پشت قفلش میکرد بلند خندید و گفت :

_خوش باشی خانوم دزده!

با مشت و لگد به جون در افتادم ولی بیفایده بود انگار کر شده باشه هیچ عکس العملی نشون نمیداد با حرص دندونام روی هم فشار دادم و دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم

نباید گیر پلیس میفتادم وگرنه فاتحم خونده بود ، ولی هیچ چیزی نظرم رو جلب نمیکرد عصبی چند قدم عقب رفتم و با خشم لگد محکمی به در کوبیدم

صدای بدی داد ولی هیچ صدایی از اون آراد لعنتی بلند نمیشد با خشم بلند اسمش رو صدا زدم و گفتم :

_بیا در رو باز کن زود باش !!

بازم هیچی نگفت که لگد دیگه ای به در کوبیدم و از ته دلم فریاد کشیدم :

_هووووی یارو مگه نمیشنوی چی میگم !!

بیفایده بود ، دستام از ترس گیر افتادن توسط پلیس یخ زده بودن و با استرس دور خودم میچرخیدم

با سرو صداهایی که از بیرون به گوشم میرسید قدم تند کردم و پشت به در گوش ایستادم ولی با شنیدن صدای اون عوضی باز حرصم بالا گرفت

دستگیره در رو بین دستام گرفتم و عصبی شروع کردم به فشار دادن و بالا پایین کردنش

نمیدونم چقدر درگیر باز کردن در بودم که بالاخره خسته شدم و با نفس نفس دستم رو به دیوار تکیه دادم

یکدفعه با دیدن پیج های روی در چیزی توی ذهنم جرقه زد و با خوشحالی دستم رو توی جیب مانتوم به دنبال چاقویی کوچیکی که همیشه همراهم بود چرخوندم

ولی هیچی نبود ، ناباور همه جیب هام گشتم و زیر لب زمزمه کردم:

_نه الان وقتش نیست….کجا گذاشمت اخه گندت بزنن !!

یادم نمیومد آخرین باری که دستم بوده کجا گذاشتمش… لعنتی باهاش میتونستم قفل در رو باز کنم

کلافه سرم رو به دیوار تکیه دادم و ناامید چشمام روی هم گذاشتم ، یعنی باید چیکار میکردم خدای من !!

نکنه تا الان پلیس رو خبر کرده باشه … برای دلگرمی خودم زیرلب زمزمه کردم :

_نه بابا فقط اینطوری گفت من رو بترسونه !!

موهای توی صورتم رو کنار زدم و با دلهره ادامه دادم :

_آره فقط میخواد من رو بترسونه !!

ولی یکدفعه با شنیدن حرف زدنش با تلفن که مدام اسم دزد و خونه رو به زبون میاورد ترس برم داشت و اسمش رو با جیغ صدا زدم و گفتم :

_آهااای داری چیکار میکنی خدا لعنتت کنه !!

صداش قطع شد و بعد از چند دقیقه انگار پشت در ایستاده صداش به گوشم رسید که با تمسخر خندید و گفت :

_ هیچی …. فقط پلیس رو خبر کردم یه موش کوچولوی دزد تو خونه ام پیدا کردم

چی ؟؟
پلیس خبر کرده ؟؟ لبم رو خیس کردم و با صدای لرزون گفتم:

_ داری دروغ میگی !!

با تمسخر خندید و گفت :

_تو فکر کن دروغ میگم !

اگه گیر میفتادم همه چی به باد میرفت درس و دانشگاه و در آخر هم انتقامم !!

با این فکر دستام با حرص مشت کردم و به اجبار گفتم :

_حاضرم هرکاری برات انجام بدم ولی من رو دست پلیس نده

منتظر بودم چیزی بگه ولی سکوت کرده بود و این داشت بیشتر عصبیم میکرد دستمو روی در گذاشتم و بیقرار باز اسمش رو صدا زدم

_هوووی با توام کجایی لعنتی ؟!

بازم چیزی نگفت که عصبی با حرص چرخی دور خودم زدم و جنون وار زیرلب زمزمه کردم:

_نباید گیر پلیس بیفتم نه نمیشه !!

ولی اتاق نه پنجره ای داشت و نه در دیگه ای ، یه طورایی گیر افتاده بودم و عین خر توی گِل گیر کرده بودم

با ناراحتی چنگی به موهای پریشونم زدم و بلند جیغی کشیدم

نه پایان من نمیتونست اینطور باشه !!

با این فکرا جنون آمیز به طرف در حمله کردم و درحالیکه با مشت های کم جونم بهش میکوبیدم بلند فریاد زدم:

_لعنت بهت عوضی بیا این در رو باز کن !

نمیدونم چقد با مشت و لگد به جونش افتاده بودم که خسته روی زمین نشستم و درحالیکه به دیوار تکیه میدادم با غم نگاهم رو به سقف دوختم و زیرلب زمزمه کردم :

_اوس کریم یه فرصت دیگه بهم بده ! نزار تلاشی که این همه سال پای این انتقام کردم هدر بره و تموم عمر دلم بسوزه و ذره ذره آب شم

با ناراحتی دستی به صورتم کشیدم که یکدفعه صدای آراد دقیق پشت در به گوشم رسید

دستپاچه بلند شدم و گوشم رو به در چسبوندم که یکدفعه با حرفی که زد ناباور دستمو جلوی دهنم گرفتم و اشک توی چشمام حلقه بست

_گفتی هرکاری میکنی درسته… آره !

کف دستم رو به چشمام کشیدم و لرزون لب زدم :

_آره !

یکدفعه جلوی چشمای ناباورم در اتاق باز شد و آراد توی قاب در قرار گرفت و با پوزخندی گوشه لب گفت :

_میبینم که بالاخره داری رامم میشی!

درحالیکه چشمم به پشت سرش و در باز شده بود آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم :

_بزار برم !

چشمام ریز کردم و با زرنگی ادامه دادم :

_وگرنه پلیس بیاد میگم که قصد داشتی بهم ### کنی !!

قهقه اش بالا گرفت و با خنده گفت :

_اونوقت با چه مدرکی ؟!

چشمام توی حدقه چرخوندم و با اشاره ای به مانتوم گفتم :

_دکمه های پاره شده مانتوم و این وضعیتم چیز دیگه ای رو هم مگه نشون میده ؟!

دستاش رو به سینه قفل کرد و درحالیکه به دیوار تکیه میزد نگاهش روی بدنم چرخوند و با تمسخر گفت :

_منم میگم اومده بود دزدی و ناکارش کردم و دلیل سروضع بدش هم همینه !

چند قدم بهم نزدیک شد و با خنده گفت :

_فکر کردی خیلی زرنگی جوجه !؟

یکدفعه یقه ام رو گرفت و با یه حرکت به دیوار چسبوندم و خشن ادامه داد :

_کاری رو که میخوام انجام میدی یا دو دستی تقدیم پلیس میدمت فهمیدی؟!

داشتم خفه میشدم با تقلا دستش رو چنگ زدم و با نفس نفس نالیدم :

_چه کاری لعنتی !

سرش رو نزدیک گوشم آورد و لاله گوشم رو به دندون گرفت و با شنیدن چیزی که در گوشم گفت دست از تقلا برداشتم و خشکم زد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.