خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_هوووی دختر تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

اوووه خدای من …. عزیز !!

چشمام رو با درد بستم پوووف بالاخره گیر افتادم و گند کارم دراومد با ترس هنوز سرجام ایستاده بودم که صدای قدمای بلندش که به سمتم برمیداشت به گوش رسید

رو به روم ایستاد و با تیزبینی نگاهش رو سرتاپام چرخوند و گفت :

_با توام گفتم با اجازه کی اومدی داخل این خونه ؟!

واااای خدایا نکنه دیده که من از اتاق آریا بیرون اومدم ؟؟ آب دهنم رو با ترس قورت دادم حالا چطوری باید از زیر سوال و جواب های این وحشی در برم ؟! گیج دستامو بهم چلوندم

حالا خیلی زود بود برای باختن و از میدون به در شدن …شاید اصلا ندیده که از اتاق کار آریا بیرون اومدم ها ؟؟ با این فکر سعی کردم اعتماد به نفسم رو به دست بیارم پس به اجبار لبخندی روی لبهام نشوندم و گفتم :

_با اجازه خودم …. و اومدم که وسایل پریا خانوم رو بردارم !!

مشکوک نگاهش رو بین من و پشت سرم که اتاق کار آریا بود چرخوند و عصبی گفت :

_وسایل پریا ؟؟ اون وقت اینجا و توی این طبقه چیکار میکنی ؟؟؟

توی سکوت نگاه ازش دزدیدم و چیزی نگفتم که یک قدم جلو اومد و همونطوری که سینه به سینه ام می ایستاد خشن اضافه کرد :

_و اونم اینقدر مشکوک ؟!

با ترس زبونی روی لبهای ترک خوردم کشیدم و دستپاچه لب زدم :

_واه ….چه مشکوکی ؟؟ حرف میزاری تو دهن آدم ها ؟!

حس میکردم از شدت استرس قلبم انقدر تند میزنه که صداش رو ممکنه اونم بشنوه و متوجه ترس و اضطرابم شه پس حالت عصبی به خودم گرفتم و ادامه دادم :

_کارم تموم شده و حالام اگه اجازه بدید میخوام برم !!

با ترس و دلهره از کنارش گذاشتم ولی هنوز چندقدمی ازش دور نشده بودم که باز دنبالم اومد و همونطوری که سد راهم میشد عصبی سوالی پرسید :

_کارت تموم شده آره ؟؟!

گیج سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که با اشاره ای به دستام پوزخند صداداری زد و گفت :

_پس کووو وسایل پریا خانوم ؟؟!

آخ لعنتی عجب سوتی بدی داده بودم همونطوری خشکم زد و چندثانیه ناباور نگاهم رو به چشماش دوختم ولی زود به خودم اومدم درحالیکه دستپاچه نگاهم رو به اطراف میچرخوندم با لُکنت لب زدم :

_اووووم وس… وسایل رو بالا جا گذاشتم انگاری !!

الکی شروع کردم به خندیدن و به دروغ ادامه دادم :

_حواس واسه آدم نمیمونه که !!

بی حرف و با حالت خاصی خیره شد که با عجله خواستم از کنارش بگذرم و تا بیشتر از این سوتی ندادم در برم که عصبی بلند صدام زد و گفت:

_ کجا ؟؟ بمون سر جات

با حرص دندونام روی هم فشردم و لعنتی زیر لب زمزمه کردم این که فهمیده دارم دروغ میگم چیز سختی نبود با گندی که امروز زدم صددرصد فاتحه ام خونده بود طوری که با هیچ چیزی نمیشد درستش کرد مگه عزیز به این راحتی ها دست از سر من برمیداشت ؟؟

واااای آریا رو بگو ؟!
برای اولین بار توی زندگیم ترس برم داشته بود و دستام شروع کرده بودن به لرزیدن دستام رو مشت کردم که سرش رو کج کرد درحالیکه نگاهش رو به چشمام میدوخت جدی گفت :

_برای آخرین باره دارم ازت میپرسم راستشو بگو کارت توی این خونه چی بوده که اومدی وگرنه…..

چونه ام رو گرفت و درحالیکه فشارش میداد خشن اضافه کرد :

_دوربین ها رو چک میکنم و خودم میفهمم دلیلش چی بوده !!

چونه ام رو ول کرد و ازم فاصله گرفت که دستی به صورت دردمند و جای انگشتاش کشیدم و بی اختیار با ترس سرم رو بالا گرفتم و نامحسوس نیم نگاهی به گوشه های سقف خونه انداختم

که با دیدن دوربین هایی که همه گوشه خونه وصل بودن چشمام گرد شد درحالیکه سرمو پایین مینداختم با حرص لبم رو زیر دندون فشردم اوووه لعنتی !!!

چطور حواسم به این دوربین ها نبوده؟؟ کسی که تا این حد حساس و دقیقه معلومه پر خونش رو میکنه دوربین ، ولی من الاغ چرا تا این حد بی احتیاطی کردم و این موضوع رو فراموش کردم ؟!

با حرفای عزیز معلوم بود بد بهم شک کرده پس بهتر بود تا دیر نشده و گیر نیفتادم در برم وگرنه اگه با این پرونده روی شکمم یه درصد گیر آریا میفتادم معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره !!

با دیدن سکوتم چرخی دورم زد و خشن گفت :

_خوب …. منتظرم !!

با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم و سعی کردم به خودم مسلط شم وگرنه بدجوری این بازی رو میباختم

_بازم میگم که من دروغی بهتون نگفتم

حرصی نگام کرد که با دست اشاره ای به طبقه بالا کردم و ادامه دادم :

_باور نداری بریم بالا تا نشونت بدم !!

دودل نگاهش رو بین من و طبقه بالا چرخوند و با حالتی که انگار عجیب توی فکره دستی به سیبیلای پرپشتش کشید و بعد از چندثانیه سکوت که برای من قد یه عمر گذشت به حرف اومد و گفت :

_باشه بریم ببینم ، دیدن که ضرری نداره فقط ….

انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکونی داد و هشدار آمیز ادامه داد :

_ولی به حالته اگه دروغ گفته باشی یا بخوای کلک بزنی !!

و جلوتر از من از پله ها بالا رفت آب دهنم رو با ترس قورت دادم که پا روی پله اصلی گذاشت وقتی متوجه نبودن من شد به سمت من خشک شده سرجام برگشت و عصبی گفت :

_بیا دیگه ….چرا خشکت زده ؟ !

کف دستای عرق کرده ام رو به مانتوم سابیدم و با پاهای لرزون دنبالش راه افتادم که با وارد شدن به اتاق پریا در رو با یه حرکت عصبی باز کرد و درحالیکه پا داخل اتاق میزاشت جدی بلند خطاب بهم گفت :

_خوب ؟؟

داخل شدم و دستپاچه همونطوری که نگاهم رو به اطراف به دنبال پیدا کردن دروغی میچرخوندم با حس سنگینی نگاهش به خودم اومدم و دستپاچه لب زدم :

_وسایلش جمع کردم گذاشتم تو حموم !!

با تعجب نگام کرد و با تمسخر پرسید :

_چی ؟؟ حمام ؟؟!!

حالت شاکی به خودم گرفتم

_آره چیه مگه ؟! خوب وسایلش جمع کردم خواستم بیرون برم ولی یادم افتاد که همش بهونه شامپوی خودش رو میگیره رفتم حمام شامپوش بردارم که نمیدونم چی شد به کل همه چی یادم رفت

دستاش به کمرش تکیه داد و با پوزخند مسخره ای گوشه لبش سوالی پرسید :

_الان میخوای بگی اونا توی حمامن دیگه ؟؟!

میترسیدم دهن باز کنم چیزی بگم و بدتر گند بزنم به همه چی ، پس توی سکوت سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که عصبی نگام کرد و درحالیکه به طرف حمام راه میفتاد بلند گفت :

_باشه بریم ببینیم !!

تا وارد حمام شد معطل نکردم با عجله و دست و پایی لرزون گلدون روی کمد رو برداشتم و درحالیکه پشت سرم پنهونش میکردم به دنبالش وارد حمام شدم گیج نگاهش رو به اطراف چرخوند و درحالیکه دستاش رو تکون میداد عصبی گفت :

_مسخرم کردی دختره دی….

بقیه حرفش با ضربه محکمی که از پشت با گلدون توی سرش کوبیدم توی دهنش ماسید و آخ خفه ای از بین لبهاش بیرون اومد دستش روی سرش کشید و همونطوری که انگشتای خونیش رو جلوی چشماش میگرفت به سمتم برگشت

با دیدن حالش و باریکه خونی که از کنار سرش راه افتاده بود و از روی پیشونیش تا روی چونه اش امتداد داشت دستام لرزید و باقی مونده گلدون شکسته از بین دستام لیز خورد و روی کاشی های حمام افتاد

با ترسی که توی دلم راه افتاده بود یک قدم به عقب برداشتم که دستش رو به دیوار گرفت و با بُهت و صدایی ضعیفی لب زد :

_تو چی…..چیکار کردی ؟!

خواست به سمتم بیاد که پاهاش بهم پیچ خورد و تعادلش رو از دست داد و پخش زمین شد

با چشمایی که از ترس دو دو میزدن چند قدم به عقب برداشتم و به سختی درحالیکه نمیتونستم نگاهم رو از اون عزیزی که روی زمین دراز به دراز افتاده بود و خون دورش رو گرفته بود بگیرم

از حمام خارج شدم و با حال داغون زیرلب زمزمه کردم :

_من کشتمش !!

با قدمای نامتعادل از اتاق خارج شدم و از پله ها سرازیر شدم و نمیدونم چطور خودم رو به حیاط رسوندم

باید تا گیر نیفتادم فرار میکردم با ترس به قدمام سرعت بخشیدم و با رسیدن به نگهبانی بدون اینکه نگاهی به سمتشون بندازم با عجله به طرف در رفتم

دست لرزونم رو به در تکیه دادم ولی هنوز قدمی بیرون نزاشته بودم که بلند صدام زد و با چیزی که گفت روح از تنم پرید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.