خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با این حرفش دستپاچه جلوی لباسم رو محکم گرفتم و بلند شدم ولی با فکر اینکه من اصلاً لباسی ندارم که عوض کنم کلافه سر جام ایستادم یعنی در کل جز یک دست لباس که همون مانتو شلوارم بودند چیزی با خودم نیاوردم

تمام مدتی هم که خونه آریا بودم اون لباس فرم های مسخرش رو تنم میکردم و دیگه نیازی به لباس نداشتم اگه بخوام حقیقتش رو بگم پولی نداشتم که بخوام لباس بخرم و هرچی تو خونه خودمم داشتم اینقدر کهنه و زوار در رفته بودند که به درد نمیخوردن

نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم و نمیدونستم چیکار کنم که چشمم خورد به آرادی که بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود و هنوزم چشماش بسته بودند پس پاورچین پاورچین به طرف کمدش راه افتادم آروم درحالیکه درش رو باز میکردم تیشرت دیگه ای از بین لباساش بیرون کشیدم و با عجله پشت بهش ، تنم کردم

که یکدفعه با شنیدن صداش از جا پریدم و با ترس دستمو روی سینم که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

_ میبینم که باز رفتی سراغ لباس‌های من ؟؟

پس بیدار بود و الکی خودشو به خواب زده عصبی به طرفش چرخیدم

_ اههههه واسه یه دست لباس نزدیک بود سکته ام بدی !!

دستشو از روی چشمانش برداشت و خشن گفت:

_ دزدی نکن هیچیت نمیشه !

یقه بزرگ لباسو روی سرشونم مرتب کردم و با تمسخر لب زدم :

_ نترس بادمجون بم آفت نداره !!

تقریباً توی لباسا غرق شده بودم و به سختی میتونستم راه برم آروم آروم به سمت حمام رفتم و تنها لباس هایی که داشتم و شسته بودم را از اونجا برداشتم و به طرف در حرکت کردم

بعد از پهن کردن لباسا روی بند حیاط ، داخل خونه شدم که چشمم خورد به اتاق پریا نگران به سراغش رفتم و درحالیکه درو آروم باز میکردم داخل شدم که با دیدن صورت غرق در خوابش آروم بوسه روی موهاش نشوندم و از اتاق خارج شدم

خواستم برای خواب به طرف اتاق خودم برم ولی با یادوآروی آرادی که اونجا رو تصاحب کرده بود کلافه پوووفی کشیدم و داخل اتاق شدم حدسم درست بود پهن تخت شده بود

عصبی چشامو تو حدقه چرخوندم و از توی کمد پتویی بیرون کشیدم و با عجله به طرف در اتاق راه افتادم که بلند صدام کرد و گفت :

_کجا ؟!

_ با اجازه جنابعالی میرم که بخوابم

_اون رو که میدونم ولی کجا ؟؟ جات اینجاست

دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_به توچه هاااا ؟؟؟

زیرلب همونطوری که با خودم غُر غُر میکردم از اتاق بیرون زدم و درو محکم بهم کوبیدم ، پسره شلغم فکر کرده میرم تو بغلش میخوابم ؟!

روی مبل دراز کشیدم و همونطوری که پتو روی خودم میکشیدم عصبی لب زدم :

_البته مقصر خودمم که بهش رو دادم فکر کرده خبریه !!

چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم چون فردا روز سختی در پیش داشتم باید میرفتم خونه آریا ، اینقدر به آریا و اون پرونده کوفتیش فکر کردم که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح زود قبل از اینکه بقیه بیدار بشن یلند شدم و با عجله لباسامو از توی حیاط آوردم و بعد از پوشیدنشون با احتیاط قبل از اینکه آراد بیدار شه و پاچمو بگیره نزاره برم از خونه بیرون زدم

با نفس نفس سر خیابون اصلی ایستادم و بعد از اینکه سوار تاکسی شدم به هر جون کندن و دردسری که بود خودم رو به عمارت آریا رسوندم دستپاچه رو به روی عمارت ایستادم

درحالیکه دستامو به کمر تیکه میدادم نگاهمو به در خونه دوختم و زیرلب کلافه زمزمه کردم:

_حالا با وجود اون نگهبانا و مخصوصا عزیز چطوری وارد خونه بشم ؟؟

ولی با فکر به نیره و کسایی که چشم انتظار اون پولن نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با دستای مشت شده به طرف در راه افتادم نباید کم می آوردم من وقت برای از دست دادن نداشتم

با این فکر دستمو چند بار محکم به در کوبیدم طولی نکشید که یکی از نگهبانان با اخم های درهم توی قاب در ایستاد و جدی گفت :

_بله ؟!

همونطوری که سعی میکردم از پشت سرش نیم نگاهی به داخل خونه بندازم گفتم :

_ اومدم وسایل پریا خانوم رو بردارم !!

چند ثانیه بی حرف با چشم های ریز شده خیرم شد ولی طولی نکشید که مردد گفت:

_چند لحظه منتظر وایسا تا به آقا عزیز بگم !!

پوووف کلافه کشیدم و دستپاچه لب زدم:

_ نمیخواد بهش بگی زود میرم وسایلم رو برمیدارم و میام دیگه

_نمیشه باید به آقای عزیز بگم ببینم ایشون چی میگن …اجازه میدن یا نه !؟

اگه عزیز میومد عمرا نمیزاشت داخل شم و اگه هم یک درصد هم میزاشت اسکورت باهام میومد و نمیزاشت قدم از قدم بردارم

باید تا دیر نشده کاری میکردم پس زبونی روی لبهام کشیدم و با فکری که یکدفعه به ذهنم رسید دستپاچه حرفی زدم که اون نگهبان درحالیکه دستش در حال بستن در بود از حرکت ایستاد و با ترس نگاهم کرد

_حالا اگه بعدا آقا شاکی شدن و بازخواستت کردن بدون مقصر خودت بودی که نزاشتی برم داخل و وسایل خانوم رو بردارم

دودل نگام کرد و گفت :

_ولی آخه ….. !

یک قدم جلو رفتم و همونطوری که سعی میکردم به سختی از روزنه ای که بین خودش و در بود رَد شم گفتم :

_آخه و اما نداره خودت که بهتر میدونی آقا چقدر روی پریا خانوم حساسن !!

کلافه دستی به صورتش کشید و همونطوری که در رو باز میکرد و از سر راهم کنار میرفت گفت :

_باشه فقط زود برو و برگرد !!

به زور جلوی لبخندی که داشت روی لبم جاخوش میکرد رو گرفتم و با عجله داخل شدم و خطاب بهش با لحن اطمینان بخشی لب زدم :

_حله داداش !!

با قدمای بلند داخل حیاط شدم و بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم با عجله به سمت عمارت راه افتادم

باید تا دیر نشده وقت رو از دست ندم و برم اون پرونده کوفتی رو بردارم و بیام ، هیچ وقت تا حالا برای انجام کارها استرس نداشتم ولی الان بندبند انگشتام از شدت استرس یخ زده بودن

دستامو جلوی دهنم بالا گرفتم و با ها هایی که از بین لبهام بیرون میدادم سعی در گرم کردن دستام داشتم به در ورودی که رسیدم آروم قفل درو باز کردم و داخل شدم

با احتیاط نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با ندیدن کسی با استرس موهای چسبیده روی پیشونیم رو کنار زدم و با قدمای بلند به طرف اتاق کار آریا راه افتادم ولی هنوز چند قدمی به در اتاقش مونده بود

که با صداهایی که به گوشم رسید با ترس خودم رو پشت ستونی که کنارم بود پنهون کردم و صاف ایستادم

اووووه خدایا منو کسی نبینه و گرنه بدبخت میشم !!

طولی نکشید صدای قدمایی که به طرفم برداشته میشد به گوشم رسید آب دهنم رو با ترس قورت دادم و درحالیکه چشمامو روی هم میفشردم اسم خدا رو زیر لب زمزمه کردم

کسی دقیق از پشت ستون رَد شد و پشت بهم به سمت آشپرخونه راه افتاد خوب که دقت کردم متوجه شدم سولماز خدمتکار خونه اس با رفتنش فرصت رو از دست ندادم و با عجله خودم رو به در اتاق کار آریا رسوندم

با لبخندی از جنس امید دستگیره در رو بین دستام فشردم ، میترسیدم قفل باشه و زحمتم به هدر رفته باشه ولی با باز شدن در لبخندم بزرگتر شد و زیرلب آروم زمزمه کردم :

_عاشقتم اوس کریم !!

وارد اتاق شدم و با عجله در رو بستم و با استرس نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم ، حالا باید از کجا شروع میکردم ؟؟ یعنی اون پرونده کوفتی رو کجا گذاشته ؟؟

با دیدن گاوصندوقش که گوشه اتاق بود نمیدونم چطور خودم رو بهش رسوندم و درحالیکه با نفس نفس کنارش زانو میزدم با دستای لرزون قفلش رو فشردم

ولی در مقابل چشمای منتظرم باز نشد با خشم ضربه محکمی بهش کوبیدم و زیرلب با خشم نالیدم :

_اهههههه لعنت بهت !!

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید با امید به اینکه شاید یک درصدم شده باشه کلید رو جای دیگه ای از اتاق گذاشته بی معطلی بلند شدم و به طرف کمد ها و کشوهای اتاقش یورش بردم

تک تک رو باز کردم و با دقت وسایل بینشون رو با دست جا به جا کردم ولی جز یه مشت اوراق و ورقه های به درد نخور چیز به درد بخوری نبود هیچی !!

آخرین کشو رو با حرص بستم و خسته روی زمین نشستم و درحالیکه به میزش تکیه میدادم کلافه دستی به صورتم کشیدم و نگاه بیقرارمو به روبه رو دوختم

وقتم داشت کم و کمتر میشد و زمان از دستم در میرفت ولی من لعنتی هیچ کاری از دستم برنیومده بود و دست از پا درازتر باید برمیگشتم پیش آراد !!!

هنوزم خسته و درمونده به رو به رو خیره بودم که یکدفعه با دیدن چیزی که روی یکی از قفسه های پایین روی دیوار دقیق پشت اون گلدون عروسکی به چشم میخورد چشمام با دقت ریز شد و ناباور صاف نشستم

بلند شدم و درحالیکه به طرف اون قفسه راه می‌افتادم آروم روی زانو نشستم و گلدون کنار زدم که با دیدن تک کلیدی که پشتش بود برای ثانیه با تعجب نگاش کردم و کم‌کم لبخندی گوشه لبم نشست

با فکر به اینکه این کلید ممکن مال این گاوصندوق لعنتی باشه با عجله برش داشتم و همونطوری که توی دستای لرزونم میفشردمش روبروی گاوصندوق روی زمین نشستم و با عجله سعی در باز کردن قفلش داشتم

ولی هر کاری میکردم و تکونش میدادم نمیشد عصبی و با حرص دندونامو روی هر فشردم که با دیدن اهرمی که روی گاوصندوق قرار داشت و شباهت زیادی به رمز و این چیزا داشت امیدوار شدم و الکی با حدسایی که میزدم چندتا رقم وارد کردم

کلافه دستی به صورتم کشیدم و با حرص زیر لب زمزمه کردم:

_گندت بزنن نازی !!

نمیدونم چند دقیقه گذشته بود ولی هرچی رمز میزدم هیچ تأثیری نداشت و دریغ از کوچک ترین تکونی از اون گاوصندوق لعنتی !!

اعصابم به هم ریخته بود چون این گاوصندوق انگار قصد باز شدن نداشت و زمان هم اینطوری داشت میگذشت و من وقت رو از دست میدادم کلافه پخش زمین شدم و از شدت استرس با دندون به جون لبام افتادم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید

صورتم از درد توی هم فرو رفت که یکدفعه با نقش بستن صورت پریا جلوی چشمام جرقه ای توی ذهنم زده شد آره خودشه ….شاید تولد پریا رو رمز این لعنتی گذاشته !!

به طرف گاوصندوق چرخیدم و با دست و پای لرزون درحالیکه از جایی که نشسته بودم نیم نگاهی به پنجره اتاق مینداختم و موقعیت رو چک میکردم با عجله تاریخ تولد پریا رو وارد کردم

یکدفعه در مقابل چشمهای ناباورم درش با صدای تیکی باشد بی معطلی درش رو کنار زدم و با لبخندی که کم کم داشت روی لبهام جا خوش می کرد نگاهم رو داخلش به دنبال این پرونده کذایی چرخوندم

ولی جز چند بسته پول و چند ورق کاغذ بی ارزش چیز دیگه ای نبود ناباور نگاهم رو داخلش چرخوندم و زیر لب زمزمه کردم:

_ همچین چیزی امکان نداره !!

با عجله وسایلش رو کنار زدم و با دقت نگاه تیزبینم رو بین وسایل چرخوندم ولی هیچ چیزی نبود !!

خدایا باورم نمیشه حالا باید چیکار میکردم ؟؟!!

با حرص دندونام روی هم سابیدم حالا که چیزی گیرم نیومده بود خواستم تا دیر نشده و بهم شک نکردن از این اتاق بیرون برم و فِلِنگو ببندم ولی بی اختیار چشمم اون چند بسته پول رو گرفته بود و نمی تونستم برای ثانیه ای چشم ازشون بردارم

پیش خودم فکر میکردم که چی میشه اگه من یه بسته رو بردارم ؟!

فکر نکنم آدمی که اینقدر پول داره با کم شدن یک بسته از اینا کوچکترین شکی بکنه با عجله یک بسته رو بیرون کشیدم و درحالیکه توی جیب مانتوم فرو میکردم زیر لب غُرغُرکنان نالیدم :

_لعنت بهت آریا اون پرونده کوفتی رو چیکار کردی ؟؟!

خواستم در گاوصندوق رو ببندم ولی یک دفعه با دیدن یک دریچه کوچک کف جایی که پولا رو چیده بود به چشمم خورد دستم روی در گاوصندوق بی حرکت موند و با چشم های ریز شده با دقت نگاهم رو بهش دوختم

یعنی این چی میتونه باشه ؟؟!

با شکی که توی دلم راه پیدا کرده بود با عجله اون پولا رو کنار زدم و با نفس های حبس شده در دریچه رو به آرومی کنار زدم

که با دیدن چند پرونده که روی هم قرار داده شده بودن چشمام از شوق برقی زدن و دستپاچه و با یه حرکت همه رو بیرون آوردم حالا باید کدوم رو برای آراد ببرم ؟؟

دونه دونه بازشون کردم و با دقت چند ورق اولش رو نگاه کردم که یک دفعه با دیدن اسم آراد تو یکی از اونا و با مشخصاتی که آراد داده بود مطابقت میکرد لبخندی روی لبم نشست

پیداش کردم خود خودش بود !!

با عجله باقی مونده پرونده ها رو سر جاشون گذاشتم و درحالیکه چندتا بسه دیگه پول را هم توی جیبام فرو میکردم زیر لب با خودم زمزمه وار لب زدن :

_من که دیگه به این خونه نمیام پس هرچی بیشتر پول بردارم بهتره !!

با عجله در رو قفل کردم و کلید رو سر جای اولش پشت گلدون گذاشتم حالا باید چه جوری این پرونده رو بدون اینکه کسی ببینه و شک کنه بیرون ببرم ؟؟!

گیج چند قدم توی اتاق زدم و دستپاچه تقریباً دور خودم میچرخم که یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید بی معطلی مانتوم رو بالا زدم و درحالیکه کمر شلوارم رو باز میکردم

پرونده روی شکمم گذاشتم و کمد شلوارمو روش محکم کردم و با عجله تاب تنم روش کشیدم و مانتوم رو پایین دادم خوبه حالا توی دید کسی نیست چون من لاغرم و شکمم ندارم کسی شکی نمیکنه

به طرف در رفتم و دستیگره اش رو آروم گرفتم و بعد از باز کردنش با ترس نیم نگاهی به بیرون انداختم و با ندیدن کسی بیرون رفتم و با عجله در رو بستم ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با شنیدن اسمم از زبون کسی خشکم زد و بی اختیار پاهام از حرکت ایستادن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.