خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

بعد از کلاس و بیرون رفتن استاد با عجله وسایلم رو داخل کوله پشتیم انداختم که رزا با تعجب نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_جایی میخوای بری ؟؟

زیپ کوله رو به سختی بستم و خطاب بهش گفتم:

_آره کار دارم … باید یه سر برم جایی !

آهانی زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه بلند میشد با مهربونی گفت :

_میخوای تا جایی برسونمت ؟!

چند قدم رو که ازش دور شده بودم به طرفش برگشتم و با تعجب لب زدم:

_تو ماشین داشتی و من لنگ یه ماشین هی تو این خیابونا سگ دو زدم ؟؟

با خنده مشت آرومی به بازوم کوبید

_در خدمتت هستم اما…یه طوری میگی انگار راننده تاکسیتم ؟!

پررو از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم

_بله افتخاری بهتر از این مگه هست ؟؟

صاف سرجاش ایستاد و با خنده ای که تضاد جالبی با اخمای تو صورتش داشت با خشم ساختگی گفت :

_میزنمتا ؟؟؟

دستی زیر دماغم کشیدم و با لحن لاتی زمزمه کردم :

_مادر زاده نشده کسی بتونه نازی رو بزنه!

به دیوونه بازیامون خندیدیم و همونطوری که دستمو دور شونه رزا حلقه میکردم با خنده بریده بریده گفتم:

_بریم که دیرمون شد راننده تاکسی!

با رسیدن به جایی که میخواستم نفسم رو به سختی بیرون فرستادم و به طرف رزا برگشتم

_چاکریم .. همینجا پیاده میشم

با تعجب به طرفم برگشت

_عه ؟؟ خونتون کدومه حالا

یعنی واقعا فکر میکرد من با این سر و تیپ مال همچین محله بالاشهری بودم ؟؟ با پوزخند اشاره ای به خودم کردم و گفتم :

_آخه گروه خونی من به این محله ها میخوره ؟؟

با خنده موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل فرستاد

_باشه بابا … حالا نمیخواد ما رو بزنی!

دستمو روی سینه ام گذاشتم و درحالیکه به نشونه احترام یه کمی خم میشدم گفتم:

_من غلط بکنم بخوام شمارو بزنم بانووو

با ناز خندید و گفت:

_خیلی بامزه ای !

با دیدن تاریکی هوا جدی خطاب بهش گفتم:

_من برم دیگه !!

بعد از اینکه از ماشینش پیاده شدم بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با قدمای بلند به طرف خیابون اصلی راه افتادم

با نفس نفس دستمو به دیوار تکیه زدم و نگاهمو به عمارت رو به روم دوختم ، جایی که به زودی قرار بود به جهنم کشیده بشه

سال ها بود که میومدم و از دور این خونه و آدماش رو نگاه میکردم ولی حالا دیگه وقت این بود که خودم رو نشون بدم

دیگه بسه هرچی خود خوری کردم!

لبامو بهم فشردم و با دقت داشتم اطراف رو دید میزدم که یکدفعه با دیدن ماشین آشنایی که داشت از رو به رو میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید و شوک زده انگار پاهامو به زمین دوخته باشی خشکم زد و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم

با شنیدن صدای بوق ماشینی از جام پریدم و با عجله خودم رو پشت تنه درختی پنهون کردم چرا هرجا میرم سروکله این لعنتی هم پیدا میشه !

مشت آرومی به تنه درخت کوبیدم که با نزدیک شدن ماشین استاد آراد خودم رو بیشتر ‌پشت درخت پنهون کردم و از همونجا نیم نگاهی بهش انداختم

شیشه ماشین رو پایین کشید و با اخمای درهم دستشو لبه پنجره گذاشت و نگاهش رو به رو دوخت با تک بوقی که زد در خونه باز شد با سرعت وارد خونه شد

جانــــــم؟؟ چی شد الان؟؟
چشمام گشاد تر از این نمیشد این چرا رفت داخل این خونه یکدفعه با یادآوری حرفای رزا و اینکه گفت فامیلین دستمو داخل جیب مانتوام فرو کردم و با قدمای کوتاه به طرف خونه راه افتادم

هرچی بیشتر به عمارت زیبا رو به روم نگاه میکردم اخمام بیشتر توی هم فرو میرفت و عصبی میشدم ، من این همه سال توی اون آلونک و توی گوه و فقر دست و پا زدم

بعد اونا اینطوری داشتن توی ناز و نعمت زندگی میکردن و به ریش ما میخندیدن ، هر از گاهی اینجا میومدم و از دور شاهد زندگی کردنشون بودم

چون نمیخواستم هیچ چیزی از خاطرم بره و یه طورایی مرور خاطرات میکردم تا تلافی تک تک کاراشون رو سرشون پیاده کنم

ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که طی این سال ها هیچ وقت این استاد آراد رو ندیده بودم ، این چطور فامیلی بود که تازه سروکله اش پیدا شده؟؟

ذهنم بدجور درگیر شده بود لبامو بهم فشردم و یه کم اون دور و برا پرسه زدم که با دیدن تاریکی هوا تصمیم گرفتم زودتر به خونه برگردم

ولی میدونستم یه ریالم ته کیفم نیست و مجبورم پیاده برم ، خسته دستامو توی جیبام فرو کردم و با سری پایین افتاده شروع کردم به راه رفتن نمیدونم چقدر رفته بودم که ماشینی دقیق کنارم پام ایستاد و صدا م زد

_ببخشید خانوم ؟؟

سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به ماشین آخرین مدلی که کنارم ایستاده بود انداختم ، پسر جونی که راننده ماشین بود یک لحظه با دیدنم خشکش زد ولی کم کم لبخند چندش آوری روی لباش نشست دستمو جلوی صورتش تکون دادم و کلافه گفتم :

_هااا به کجا زُل زدی ؟؟

نگاهش رو سرتا پام چرخوند و با گستاخی گفت :

_خوشکلی دارم نگات میکنم عیبی داره؟؟

ایستادم و عصبی درحالیکه دستامو روی سقف ماشین میزاشتم به سمتش خم شدم و آروم لب زدم :

_نَشنُفتَم چی گفتی ؟؟

با لذت نگاهشو توی صورتم چرخوند و دستش رو برای لمس صورتم بالا آورد

_بهت نمیاد عملی باشی ولی این صورت…

قبل از اینکه دستش به صورتم بخوره دستش رو گرفتم و آنچنان پیچوندم که دادی از درد کشید و دهنش نیمه باز موند سرم رو کنار گوشش بردم و آروم لب زدم:

_بشکنم دستتو ### ؟؟

با درد به خودش پیچید و بلند فریاد زد :

_آاااای دختره وحشی ول کن دستمو !!

داخل ماشینش رو نیم نگاهی انداختم و خشن گفتم :

_کیف پولت کووو ؟ رَدش کن بیاد

تقلا کرد خودش رو عقب بکشه که با دست آزادم چاقوم رو از جیبم بیرون آوردم و دقیق روی شاهرگش گذاشتم عصبی بلند گفتم :

_نشنیدی چی گفتم بچه مایه دار ؟؟؟

با ترس بی حرکت ایستاد و درحالیکه آب دهنش رو قورت میداد لرزون گفت :

_باشه… باشه میدم چاقوت رو ببر عقب

با ترس آب دهنش رو قورت داد و با عجله دنبال کیف پول گذشت که با دیدنش بدون هیچ مکثی اون رو به سمتم گرفت و با اضطراب لب زد:

_بیا همش مال خودت !!

کیف پول رو ازش گرفتم و عصبی درحالیکه با کف دست محکم پس گردنش میزدم بلند گفتم :

_حالام هِــــری !

دستش پشت گردنش گذاشت و همونطوری که مالشش میداد بدون اینکه نگاهی به طرفم بندازه پاشو روی گاز فشرد ولی قبل از اینکه زیاد ازم دور شه با خشم فریاد زد :

_پیدات میکنم بد تلافیش رو سرت درمیارم دختره دزد گداگشنه

چند قدمی دنبال ماشینش دویدم ولی دیگه دیر شده بود و با سرعت داشت دور میشد ، دستی زیر دماغم کشیدم و بی اهمیت کیف پول دستم رو باز کردم و با دیدن اسکناس های درشت توش سوتی از لذت زدم که با شنیدن صدای آشنایی دقیق پشت سرم خشکم زد و بی حرکت موندم

_میبینم که دزدم تشریف داری !!

چند ثانیه بی حرکت موندم و با فکر به اینکه حتما توهم زدم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و بار دیگه نگاهی به کیف توی دستم انداختم و با لذت تموم پولاش رو بیرون آوردم و کیف تقریبا خالی رو گوشه خیابون انداختم

با نیش باز پولا رو توی جیب مانتو کهنه تنم فرو بردم و به عقب چرخیدم تا زودتر سر خیابون برم و ماشین بگیرم

ولی یکدفعه با دیدن کسی که توی ماشین دقیق پشت سرم با چشمای ریز شده خیرم بود پام پیچ خورد و نزدیک بود زمین بخورم که با صدای جدی استاد آراد به خودم اومدم

_خیلی درگیرتم !؟

لبامو بهم فشردم و درحالیکه نگاهمو ازش میدزدیم سعی کردم بی تفاوت از کنارش بگذرم که ادامه داد :

_اینکه تو با این وضعت چطور همچین دانشگاهی قبول شدی و اینکه اصلا هدفت از درس خوندن چیه ؟!

گستاخ به طرفش چرخیدم و همونطوری که با انگشت گوشه لبم رو میخاروندم با پوزخندی گفتم:

_ شما و درگیر من ؟؟

دستامو به سینه گره زدم و با تمسخر ادامه دادم :

_از استاد نجم بزرگ همچین چیزی بعیده!

شیشه ماشین رو پایین تر کشید و با پوزخند تلخی گفت :

_نووووچ بعید نیست !

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم ادامه داد:

_وقتی یه دانشجوی دزد و وحشی داشته باشی هیچی بعید نیست !

دستامو با حرص مشت کردم ولی برای اینکه متوجه نشه تونسته حرصم بده لبخندی بهش زدم ، ابرویی بالا انداختم و آروم لب زدم:

_ولی میدونید که این افتخار نصیب هرکسی نمیشه ؟

سرش رو کج کرد با نیشخندی گفت:

_اون وقت میشه بگید چه افتخاری مادمازل ؟!

به خودم اشاره کردم و جدی گفتم:

_اینکه دانشجوی مثل من داشته باشید

با این حرفم پقی زد زیر خنده و هرچند ثانیه یه بارم که نگاهش بهم میفتاد خندش اوج میگرفت ، دیوونه ای نثارش کردم و خواستم از کنار ماشینش بگذرم

که گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و درحالیکه سعی میکرد نخنده بلند صدام زد :

_هوووی کجا ؟!

به طرفش برگشتم با چشمای ریز شده عصبی گفتم :

_هووووی رو به حیون میگن شازده !

از دیدن حرص خوردن من با لذت خندید و گفت :

_خوبه خودتم میدونی…پس چرا وقتی اینجوری صدات زدم برگشتی ؟!

برای این حرفش هیچ جوابی نداشتم و فقط با خشم نگاش کردم با چشمام براش خط و نشون کشیدم که بلند خندید

واقعا این دیوانه بود !

سرم رو به نشونه تاسف براش تکون دادم و بدون توجه بهش از کنارش گذشتم دیگه نزدیک خیابون اصلی بودم که ماشینی دقیق کنار پام ایستاد

با تک بوقی که زد سرمو بالا گرفتم و با دیدن ماشینش کلافه پووفی کشیدم نه لعنتی نمیخواست بیخیال من بشه عصبی دهن باز کردم چیزی بهش بگم ولی با حرفی که زد لال شدم و با ترس نگاهمو به اطراف چرخوندم

_یالله بیا بالا اگه دلت نمیخواد که لوت بدم به پلیس!!

با حرص لبامو بهم فشردم و با قدمای عصبی به طرف ماشینش رفتم و همونطوری که سوار میشدم آنچنان درو محکم بهم کوبیدم که با چشمای گشاد شده به طرفم برگشت

وقتی دید خیلی عادی و بی تفاوت دارم نگاش میکنم اشاره ای به در کرد و با خشم غرید :

_آهااای در ماشین رو از جاش کندی …دهاتی و دزد هستی ولی فکر نکنم دیگه تا این حد اُمل باشی که ندونی قیمت این ماشین از پول خونت هم بیشتره !!

دستی به چشمام کشیدم تا جلوی خشمم رو بگیرم ولی نمیشد این اولین بار بود که کسی به خودش جرات داده تا این حد به من توهین کنه و منم سکوت کرده بودم

ولی دیگه تموم شد با خشم به سمتش یورش بردم و تا به خودش بیاد یقه پیراهن تنش رو گرفتم با یه حرکت به سمت خودم کشیدم و با خشم فریاد زدم :

_انگار از جونت سیر شدی یارو ؟؟!

برای لحظه ای وحشت رو توی چشماش دیدم ولی زود به خودش اومد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمام میچرخوند با تمسخر گفت :

_حتما اونی که میخواد جونم رو بگیره تویی !؟

اون حرف میزد و منم میخ چشمای لعنتیش بودم ، چقدر از نزدیک جذاب بود یا من دیوونه شده بودم یا این اولین پسری بود که تا امروز تونسته بود نظرم رو جلب کنه

بی اختیار بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم و چشمام سمت لباش کشیده شد که با صدای خندش به خودم اومدم

_میبینم که عاشقم شدی !

با وحشت از حرفی که زد به عقب هُلش دادم که دستی به یقه پیراهنش کشید و همونطوری که مرتبش میکرد ادامه داد :

_ولی اولا یه دزد در حد من نیست و دوما ….

نگاهش روی تنم بالا پایین کرد و انگار داره به موجود چندش آوری نگاه میکنه با تمسخر گفت :

_من دست به پس مونده دیگران نمیزنم!!

گوشام از حرفش سوت کشید و ناباور بهش نزدیک تر شدم با خشمی که هر لحظه درونم بیشتر میشد آروم زیرلب زمزمه کردم :

_پس مونده ؟!

این الان به من گفت پس مونده و دست خورده دیگران ؟؟
هرچند تا الان توی گوه و کثافت بودم و دست به هر نوع دزدی زدم ولی هیچ وقت نزاشتم دست کسی به تن و بدنم بخوره و اصلا مردای دور و برم رو آدم حساب نکردم که بخوام باهاشون وارد رابطه بشم

تمام سال های عمرم تنها بودم و نزاشتم عفتم خدشه دار بشه حالا این داشت به من چی میگفت ؟؟ داشت بهم انگ هرزگی میزد

بی اراده با خشمی که درونم شعله میکشید دستم بالا رفت و آنچنان سیلی محکمی توی صورتش زدم که خشکش زد

با دستایی که میلرزید انگشت اشارم رو به نشونه تهدید جلوی صورتش تکون دادم و عصبی فریاد زدم :

_بفهم چی داره از اون تویله بیرون میاد و زِر زِر میکنی ! من هرچی باشم عین شما بالاشهری های بی غیرت نیستم که هرشب یه دختر بدبخت رو با وعده وعید ازدواج توی تختون میکشید و بیچارشون میکنید

کوله پشتیم رو چنگ زدم و دستم به سمت دستگیره رفت تا درو باز کنم که یکدفعه قفل مرکزی زده شد

و در مقابل چشمای هراسونم ماشین روشن شد و با سرعت شروع کرد به حرکت کردن ، موهای پریشون توی صورتم رو کنار زدم و عصبی به سمتش چرخیدم :

_وایسا لعنتی میخوام پیاده شم !

بدون توجه به من با سرعت بالا از بین ماشینا لایی میکشید و مثل روانی ها زیر لب چیزایی با خودش زمزمه میکرد و خط و نشون میکشید

با اینکه از درون میلرزیدم ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم من نازلی کسی نبودم که بخوام به این آسونی ها کم بیارم ، میدونستم هرچی بگم از ماشین پیادم نمیکنه پس سعی کردم حداقل در ظاهر بیخیال باشم

به صندلیم تکیه دادم که ماشین رو با سرعت توی خیابون خلوت و پرتی که پر بود از خونه های قدیمی و باغ های متروکه پارک کرد و با چشمای به خون نشسته به طرفم برگشت

با دیدن حالت صورت و رگ های ورم کرده روی پیشونیش آب دهنم رو قورت دادم ولی باز از موضع خودم کوتاه نیومدم و عصبی گفتم :

_ درو باز کن ببینم … زود

با پوزخند عصبی درحالیکه روم خم میشد آروم گفت :

_چیه ؟ میبینم که ترسیدی جوجه !!

نگاهمو ازش گرفتم و با خنده گفتم :

_هه …من بترسم اونم از تو ؟

یکدفعه چونه ام رو توی مشتش گرفت و با خشم تکونی بهش داد و بلند گفتم :

_بالاخره رامت میکنم

با چشماش صورتم رو از نظر گذروند و درحالیکه خیره لبام میشد ادامه داد:

_میدونی آخه کارم رام کردن دخترای وحشی مثل توعه !

تکونی به خودم دادم تا ازش جدا بشم ولی بدتر بهم چسبید که عصبی فریاد زدم :

_برو کنار یابو تا نزدم ناقصت کنم !

نمیدونم کجای حرفم خنده دار بود که میون خشم و عصبانیت درحالیکه از چشماش شرارت میبارید با شنیدن این حرفم قهقه اش بالا گرفت

فکر کردم واقعا خندش گرفته ولی بعد از چند ثانیه که خوب خندید چونه ام رو گرفت فشاری بهش داد و عصبی بلند گفت :

_کاریت نداشتم دُم درآوردی هااا؟

سرش رو نزدیک صورتم آورد و با پوزخند صدا داری ادامه داد :

_عیب نداره خودم آدمت میکنم!

از اینکه داشت اینطوری برام قُلدری میکرد اعصابم بهم میریخت ، چون تا حالا هیچ پسری جرات نکرده روی حرف من حرفی بزنه حالا نمیدونم چرا در مقابل این پسر انگار لال میشم هیچی نمیتونم بگم !

ولی میدونستم هرچی بود توی اون چشمای لعنتیش بود ازش رو برگردوندم و با خشم لب زدم:

_از مادر زاییده نشده کسی که بخواد جلوی من قد علم کنه

نیم نگاهی بهش انداختم و با پوزخندی ادامه دادم :

_چه برسه به تووی جوجه ماشینی !

چشماش از خشم قرمز شد و شروع کرد به تند تند نفس کشیدن ، دستش رو کنار زدم و خواستم از ماشین پیاده شم که یکدفعه دستم رو کشید و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند

بی اختیار به سمتش چرخیدم که با کاری که کرد نفس کشیدن یادم رفت و گوشام سوت کشیدن ! این احمق داشت چیکار میکرد ؟

لباشو روی لبهام فشار میداد و با حرصی که از تک تک حرکاتش معلوم بود لبام رو میبوسید ، با گاز کوچیکی که از لبم گرفت اخ آرومی توی دهنش کشیدم

وحشت زده به عقب هُلش دادم که کمی ازم فاصله گرفت و نگاهش رو توی صورتم چرخوند ، عصبی انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم و با خشم فریاد زدم :

_چه گوهی خوردی پسره الدنگ ؟!

نگاهش رو به لبام دوخت و انگار توی این دنیا نیست با نفس نفس زمزمه کرد :

_جواب دختر گستاخی مثل تو رو باید اینجوری داد

دستم بالا رفت که بار دیگه بزنمش که وسط هوا دستمو گرفت و با خشم فریاد زد :

_خیلی دوست داری دستت خورد شه نه ؟؟

دستمو محکم به عقب کشیدم که ولم نکرد و با حرص غرید :

_میدونم چیکارت کنم !!

و مقابل چشمای گشاد شدم صندلی ماشین رو خوابوند و تا من بخوام به خودم بیام دستام رو بهم گره زد و با یه حرکت روم خیمه زد

آشفته سرم رو تکونی دادم تا موهای بهم ریخته توی صورتم رو کناری بزنم و در همون حال داد زدم :

_ولم کن عوضی !

بدون توجه به تقلاهام سرش رو دقیق کنار گوشم آرود و درحالیکه لباش به لاله گوشم میخوردن گفت :

_جات باید همین جا باشه

سرش توی گودی گردنم فرو کرد و با صدای خماری ادامه داد:

_هووووم دقیق زیر من!

از غفلتش سواستفاده کردم یکی از پاهامو بلند کردم و آنچنان به وسط پاهاش کوبیدم که صدای آخ بلندش توی ماشین پیچید و با درد سرش رو به عقب فرستاد

هه خوبت شد تا تو باشی با نازلی در نیفتی !

تقریبا من رو رها کرده بود و از درد به خودش میپیچید که روی صندلی جابه جا شدم و خواستن فرار کنم

که دستم رو گرفت و آنچنان پیچوند که از درد جیغ زدم :

_آااای ول کن دستمو کثافت !

با لحن ترسناکی غرید :

_کجا ولت کنم ‌؟؟ حالا حالا باهات کار دارم

و تا بخوام حرکتی کنم خودش رو بهم چسبوند و با گازی که از روی لباس از بالا تنم گرفت چشمام از ترس بیرون زدن و عصبی چنگی به موهاش زدم و کشیدمشون

دادی از درد کشید ولی بازم ولم نکرد و بدتر دندوناش رو توی بالا تنه ام فرو کرد و فشارش داد ، با حرص موهاش رو بیشتر کشیدم و ناله زدم :

_ولم کن عوضی !

سرش رو بلند کرد و با چشمای به خون نشسته خیرم شد و گفت :

_من رو میزنی هااا ؟؟ باید تاوان پس بدی

مشتم رو بلند کردم تا به صورتش بکوبم که توی هوا دستم رو گرفت و همونطوری که با تموم قدرت فشارش میداد با خشم گفت :

_عه …. پس دلت بازی میخواد باشه؟!

با تمسخر خندید و ادامه داد :

_باشه بازی میکنیم

با تعجب داشتم نگاش میکردم واقعا انگار جنون بهش دست داده باشه با رفتاراش داشت میترسوندم ، به زور روی صندلی خوابوندم عصبی باز تقلا کردم از روی خودم کنارش بزنم ولی بی فایده بود

روم خم شد و مقابل چشمای از حدقه دراومده ام شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم ، با دیدن این حرکتش به قدری شوک زده شده بودم که لال توی سکوت فقط خیرش بودم

تموم دکمه هام باز کرد وقتی دید هیچ حرکتی نمیکنم هیستریک تو گلو خندید و بلند گفت :

_میبینم که خودتم پایه ای !!

با نشستن دستش روی بالا تنه ام به خودم لرزیدم و انگار تازه به خودم اومده باشم با خشم غریدم :

_دستت رو بکش ### !!

دندوناش روی هم سابید و از قصد تموم وزنش روم انداخت تا نتونم کوچکترین حرکتی بکنم ، حس میکردم دارم زیرش له میشم زیر لب نالیدم :

_ااایییییی

با حرص خندید و درحالیکه دو طرف مانتوی باز شدم رو کنار میداد با لذت گفت :

_اووومم ببینم چی این زیر داری !؟

دستش به سمت تاپ کهنه ای که تنم بود رفت که عصبی غریدم :

_دستت رو بکش تا نشکستمش عوضی !

بدون توجه به حرفم تاپم رو یه کمی بالا داد و درحالیکه با چشمای سرخ شده نگاهش روی شکمم میچرخوند گفت :

_نه انگار چیزی بدی هم نیستی… میشه تحملت کرد

دستش خواست روی بدنم بکشه که عصبی فریاد زدم :

_دست نجست بهم نخوره لعنتی !!

وزنش به قدری سنگین بود که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم و یه طورایی زیرش فلج شده بودم

سرش توی گودی گردنم فرو برد و با برخورد زبون داغش با پوست گردنم موهای تنم سیخ شد و خشکم زد

این اولین باری بود که پسری تونسته بودم من رو لمس کنه وحشت زده بدنم شروع کرد به لرزیدن ، باورم نمیشد استادم داره این بلاها رو فقط بخاطر یه لجبازی کوچیک سر من پیاده میکنه

هرچند آدم وقتی کثیف باشه همه کاری ازش برمیاد و چیز عجیبی نیست ، بی اختیار دست لرزونم رو بالا بردم و پشت گردنش گذاشتم

فکر کرد خوشم اومده سرش و بلند کرد با خنده خواست چیزی بگه یکدفعه با دیدن صورت کبود شدم وحشت زدم از زوم کنار رفت و دستپاچه گفت :

_هووووی یکدفعه چت شد تو دختر ؟؟

مقنعه ام رو گرفت و درحالیکه به طرف خودش میکشیدم تکونی بهم داد و عصبی ادامه داد:

_کم فیلم بازی کن پاشو ببینم !

نفسم گرفت و داشتم خفه میشدم نمیدونم چی تو صورتم دید که وحشت زده زیرلب نالید :

_یا خدا….!

و به طرفم خم شد

با سیلی محکمی که توی صورتم کوبید نفس عمیقی کشیدم و به شدت شروع کردم به شدت سرفه کردن !

کلافه دستی پشت گردنش کشید و درحالیکه از روم کنار میرفت عصبی گفت :

_ابن دفعه رو شانش آوردی !

پشت فرمون جا گرفت و نیم نگاهی سمتم انداخت و همونطوری که انگشت اشارش رو جلوی صورتم تکون میداد ادامه داد :

_ولی بدون دفعه بعد به این راحتی ها ازت نمیگذرم پس چی….؟؟ زبونت رو کوتاه کن

دستم رو به گلوم فشار دادم و با چشمای به اشک نشسته به جلو خیره شدم و گفتم :

_تاوانش رو بدجور پس میدی !

انگار آتیشش زده باشی به سمتم برگشت و عصبی درحالیکه دستش رو پشت گوشش میزاشت به طرفم خم شد و گفت :

_نشنیدم چی گفتی ؟؟

با خشم به طرفش برگشتم و توی صورتش غریدم :

_همون که شِنُفتی عوضی !

با خشم نفس نفس میزد ، دندوناش روس هم سابید و گفت :

_حیف حالت خوب نیست و نمیخوام خونت بیفته گردنم وگرنه میدونستم چیکارت کنم دختره پررو !

زبونی روی لبهام کشیدم و با حرص فریاد زدم :

_این در لعنتی رو باز کن !

هیچ حرفی نزد که عصبی مشت محکمی به در کوبیدم و همونطوری که با لگد به جون ماشینش افتاده بودم جیغ زدم :

_باز میکنی یا برات داغونش کنم ؟!

دست به سینه به صندلی تکیه داد و با پوزخندی خیره تقلاهای من شد ، خشمم اوج گرفت و زیر لب زمزمه کردم :

_باشه خودت خواستی !!

چاقوم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و جلوی چشمای بیخیالش داخل فضای خالی بین پاهام درست وسط صندلی که روش نشسته بودم فرو کردم ، انگار باورش نمیشد دارم چیکار میکنم

چون چند دقیقه بهت زده و گیج نگاهم میکرد که با حرص خندیدم و بار دیگه چاقو رو جای دیگه صندلی فرو کردم یکدفعه به خودش اومده باشه عصبی فریاد زد :

_معلوم هست داری چیکار میکنی لعنتی!

خواست به سمتم هجوم بیاره که چاقو رو به سمتش گرفتم و داد زدم:

_بیای جلو…قول نمیدم یه خط خوشکل روی صورتت نندازم !!

قفل ماشین رو زد و با خشم غرید :

_باشه زود گمشو پایین…یالله !

با عجله از ماشینش پیاده شدم و بدون اینکه به عقب برگردم با دو شروع کردم به دویدن که صدای فریادش از پشت سر به گوشم رسید که مدام داد میزد :

_آدمت میکنم دختره پاپتی !

محلش نزاشتم و به قدمام سرعت بیشتری دادم ، با رسیدن سر خیابون با نفس نفس ایستادم و دستام روی زانوهام گذاشتم ، لعنتی پرنده هم پر نمیزد

با خشم لگدی به سنگ جلوی پام زدم و درحالیکه راه میرفتم دونه دونه دکمه های مانتوم رو بستم و زیر لب هرچی فوحش و ناسزا بود نثار اون عوضی میکردم

نمیدونم چقدر راه رفته بودم و تقریبا هوا تاریک شده بود که با دیدن چراغای ماشینی که از دور میومد لبخندی روی لبهام نشست و زیر لب زمزمه کردم :

_خدایا شکرت !

بدون توجه به موقعیتم دستم رو براش تکون دادم

_هوووی وایسا !!

از کنارم با سرعت گذشت که با عجله دنبالش دویدم و داد زدم :

_تو رو خدا وایسااااا

انگار تازه متوجه ام شده باشه ایستاد ، با دو به طرفش رفتم و نفس نفس زنون خودم رو بهش رسوندم که با دیدن پیرمردی که پشت ماشین نشسته بود با آرامش نفس راحتی کشیدم

با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت :

_نصف شب اینجا چیکار میکنی دخترم ؟!

لبم رو با زبون خیس کردم و برای پیدا کردن حرفی نگاه گریزونم رو به اطراف چرخوندم که با چیزی که بخاطرم رسید با لکنت به دروغ گفتم :

_میدونی چیه پدرجان ؟ توی یکی از این خونه ها خدمتکارم امشب مهمونی داشتن ازم خواستن بیشتر بمونم!

با دلسوزی نگاهم کرد و گفت :

_باشه دخترم بیا بالا برسونمت

از خدا خواسته با عجله سوار شدم که با مهربونی ادامه داد :

_ولی دخترم دیگه تا این موقع نمون چون شب این اطراف خطرناک میشه!

از اینکه بهش دروغ گفته بودم با خجالت نگاهمو ازش دزدیدم و چشمی زیر لب زمزمه کردم

با رسیدن به محله لبخندی زدم و درحالیکه با انگشت سر خیابون رو نشون میدادم خطاب بهش گفتم :

_میشه منو اونجا پیاده کنید ؟!

با توقف ماشین به طرفش چرخیدم و تشکر آمیز گفتم :

_دستت درست پدری !

وقتی دیدم داره چپ چپ و با تعجب نگام میکنه به خودم اومدم و با نیش باز حرفمو تصحیح کردم و گفتم :

_یعنی میخواستم بگم دستت درد نکنه پدر جان !!

با خنده زیر لب زمزمه کرد :

_از دست شما جووونا

بعد از خداحافظی سرسری که باهاش کردم با عجله از ماشینش بیرون زدم و خسته به قدمام سرعت بخشیدم و به طرف خونه راه افتادم

خسته وارد خونه شدم و بدون اینکه توجه ای به حیاط همیشه پر از جمعیت و شلوغ بکنم از پله های بالا رفتم و خواستم وارد اتاقم بشم که با حرف طعنه آمیز مراد صاحبخونه سرجام ایستادم

_میبینم که داری با از ما بهترون میگردی!

به طرفش چرخیدم و با دیدنش که طبق عادت همیشگیش وسط حیاط بساط منقل و بافور راه انداخته بود و داشت میکشید با حرص ابرویی بالا انداختم و با خشم گفتم :

_تو رو سَنَنَه ؟؟ هاااان

چند قدم بهش نزدیک شدم و با صدای بلندی اضافه کردم:

_پلیسی یا مُفَتش محل ؟؟

کامی از مواد توی دستش گرفت و با چشمای نیمه باز درحالیکه نگاهش روی تنم بالا پایین میکرد گفت :

_چرا بدت میاد ؟؟ من خوبیت رو میخوام دختر

دستی زیر دماغش کشید و با نیشی که کم کم داشت باز میشد ادامه داد :

_نباید بدونم خانوم خونم با کی میره با کی میاد ؟؟

با این حرفش خشم سراسر وجودم رو فرا گرفت و حس میکردم دود داره از کله ام بیرون میزنه !؟

این الان چی گفت ؟؟

سرم کج کردم و با بهت پرسیدم :

_نَشنُفتَم چی گفتی بزغاله ؟!

بیخیال سری تکون داد و گفت :

_الان روشنت میکنم که درست متوجه شی وایسا !

از کنار بساطش بلند شد و بلند خطاب به جمعی که توی حیاط نشسته بودن فریاد زد :

_هوووی ساکت !

هر کی سرش به کاری گرم بود و کسی محلش نمیداد که دستاش رو چندبار بهم کوبید و با داد گفت :

_با شمام …گفتم چند دقیقه ساکـــت !

همه دست از کارهایی که داشتن میکردن کشیدن و با تعجب به سمت ما برگشتن

مرادم با لذت نگاهش رو بینشون چرخوند و بدون هیچ گونه مکثی بلند گفت :

_میخوام چیز مهمی که خیلی واسم ارزش داره رو واستون بگم

با تعجب و بهت خیره اش بودم که دستش رو به سمت من گرفت و ادامه داد:

_نازی مال منه و میخوام خانوم خونم شه و الان جلوی همه شما دارم این رو اعتراف میکنم پس ….

انگشت اشاره اش رو به نشونه تهدید جلوشون تکون داد و عصبی اضافه کرد :

_پس نبینم کسی دور و برش بپلکه که با من طرفه !

تمام مدتی که حرف میزد هیچ کس حرفی نمیزد و انگار شوک زده باشن از ترس خشم من سکوت کرده بودن!

ولی من عصبی خیره مراد بودم و خون خونم رو میخورد ، دستام رو به کمرم تکیه دادم و با حرص غریدم :

_میبینم که داری گنده تر از دهنت حرف میزنی؟؟

دستی به پیراهن کهنه تنش کشید و با چشمای سرخ شده از مصرف مواد به طرفم اومد و درحالیکه چرخی دورم میزد گفت:

_اره …خیلی وقته تو کف توام دختر چطور متوجه نشدی آخه لعنتی !

هه …فکر میکرد نمیدونم که دنبال من موس موس میکنه و همش چشمش دنبالمه ولی واقعیتش فکر نمیکردم تا این حد من رو دَم دستی بدونه که فکر تصاحب من به سرش بزنه !

با حرص به طرفش چرخیدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_حرف مُفت چرا میزنی مرتیکه هاااا ؟؟؟

دستاش رو به اطراف تکون داد و درحالیکه نزدیکم میومد گفت :

_اگه خواستن تو حرف مُفته …باشه تو درست میگی !

تمامی کسایی که تو حیاط ایستاده بودن توی سکوت خیره ما بودن و انگار دارن به فیلم سینمایی نگاه میکنن لام تا کام چیزی نمیگفتن

حس میکردم از حرص میخوام منفجر شم که با دیدن بساطش عصبی درحالیکه به طرفشون رفتم زیر لب زمزمه کردم :

_آدمت میکنم معتاد مُفَنگی !

تا به خودش بیاد با پا لگد محکمی به بساط و منقلش زدم که هرکدوم گوشه از حیاط افتادن و پخش زمین شدن

با دیدن این حرکتم چشماش نزدیک بود از حدقه بیرون بیاد و با بهت فریاد زد:

_چیکار کردی دختر روانی !

دستام به کمر زدم و عصبی فریاد زدم :

_ خوب کردم…تا توی مفنگی برای من زبون درنیاری!!

با چشمای سرخ شده از عصبانیت نگاهش روی وسایل پخش شده روی زمین چرخید و با حرص غرید :

_وقتی از خونه انداختمت بیرون میفهمی نباید با مراد در بیفتی !!

دستم رو به نشونه برو بابا براش تکون دادم و درحالیکه زیرلب بهش فوحش میدادم از کنارش گذشتم و به طرف اتاقم قدم تند کردم

ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودم که باز عصبی جلوم رو گرفت و با اخمای درهم غرید :

_ کجا…کجا ؟؟

بدون توجه به سوالش با خشم نگاهش کردم و با حرص فریاد زدم :

_تن لَشِتو بکش کنار میخوام برم اتاقم !!

دماغش رو بالا کشید و با صدای گرفته و تو دماغی گفت :

_اول میری موادی که ازم حیف و میل کردی و دور انداختی میگیری برام میاری بعدش چی….؟

اشاره ای به اتاقم کرد و ادامه داد:

_هر جهنم دره ای که میخوای بری بروو !

لبامو با حرص روی هم فشار دادم ، یعنی من رو تا حالا نشناخته بود که همچین توقعی ازم داشت ؟؟
سری براش تکون دادم و با خنده گفتم :

_چی گفتی ؟؟ یه بار دیگه توضیح بده

اشاره ای به گوشام کردم و با تمسخر ادامه دادم :

_آخه میدونی چیه ؟! گوشام سنگین شده و صدای وِز وِز مگسا رو نمیشنوم

با دستای مشت شده با خشم اشاره ای به خودش کرد و گفت :

_ با من بودی گفتی مگس ؟!

نگاهی به قیافه درب و داغونش کردم و همونطوریکه دستی به چونه ام میکشیدم با پوزخندی گفتم:

_صد رحمت به مگس !!

با کف دست به سینه اش کوبیدم و چون تعادل نداشت و هنوزم گیج میزد چند قدم به عقب برداشت و با خشم خیرم شد

_حالام برو کنار بزار باد بیاد !!

مفنگی هه …!
توقع داشت برم براش مواد بیارم ؟ مگه اینکه توی خواب ببینه کثافت !

وارد اتاقم شدم و با سردردی که دچارش شده بودم با عجله شروع کردم به لباس عوض کردن ، سرم سنگین شده بود و دلم یه خواب راحت میخواست

امروز به قدری بهم سخت گذشته که حس یه مرده رو داشتم ، یه شلوار شش جیب ارتشی با یه پیراهن مردونه کهنه تنم کردم و روی زمین دراز کشیدم

بخاطر اینکه امروز همش سرپا بودم کمرم به شدت درد میکرد با دردی که توی کمرم پیچید آخی گفتم و شروع به مالیدنش کردم ، کم کم چشمام داشت گرم میشد و روی هم میفتاد که با حس دستایی که نوازش وار روی بدنم حرکت میکرد هشیار شدم

ولی به قدری سرم سنگین بود که نمیتونستم چشمام رو باز کنم ، با فکر به اینکه حتما دارم خواب میبینم غلتی زدم و پشتمو به دیواری که کنارش خوابیده بودم کردم

که یکدفعه با فرو رفتن توی آغوش گرمی با وحشت پلکای بهم چسبیدم رو باز کردم که با دیدن چشمای هیز مراد که توی تاریک روشن اتاق بهم خیره بود

آب دهنم رو قورت دادم و با لُکنت زیرلب نالیدم :

_تُ….تو ؟!

با پوزخندی سرش رو به سمتم خم کرد و با صدایی که شهو…ت توش موج میزد گفت :

_آره منم…. عزیز دل مراد !!

انگار به زبونم وصله بیست کیلویی وصل کرده باشن با لُکنت لب زمزمه کردم :

_ب…بکش عقب آشغال !

با خنده ای که دندونای زردشو بیشتر به نمایش میزاشت به زور روم خیمه زد و گفت:

_کجا برم …حالا حالا باهات کار دارم

سرش پایین آورد و توی گودی گردنم فرو کرد که با حس خیسی زبونش روی شاهرگ گردنم تنم سِر و بی حس شد و بی اختیار عوقی زدم و تموم محتویات معدم روش بالا آوردم

دستپاچه از روم بلند شد و با چندش غرید :

_چیکار کردی دختره روانی ؟!

هنوزم روی شکم خم شده بودم و بالا میاوردم که به طرفم اومد و درحالیکه یقه پیرهن تنم رو میگرفت و میکشید عصبی گفت :

_هوووی پاشو ببینم !

با چشمای به اشک نشسته دستی به دهنم کشیدم به سختی نشستم و تکیه ام رو به دیوار دادم

صدای قدماش که تند تند برمیداشت توی اتاق طنین انداز شده بود ولی من نای تکون خوردن نداشتم که یکدفعه چراغ کم سو اتاق رو روشن کرد

چند بار پلک زدم تا تونستم قیافه عصبی مراد رو درحالیکه با چندش به خودش نگاه میکرد رو ببینم

_اه اه گندت بزن دختر ….الان وقت بالا آوردن بود ؟!

تکونی به خودم دادم و به سختی لب زدم :

_حروم…### !

اخماش توی هم کشید و عصبی فریاد زد :

_ انگار خیلی دلت کتک میخواد نه ؟؟!!

دست بی جونم رو توی هوا تکونی دادم و اخطار آمیز فریاد زدم :

_گم..گشمو از اتاقم بیرون !!

دستی به دماغش کشید و چند ثانیه خیرم شد و یکدفعه مقابل چشمای گشاد شده ام دستش به سمت پیرهنش رفت و شروع به درآوردنش کرد

موهام رو پشت گوشم زدم و با خشم نالیدم :

_داری چه گوهی میخوری ؟!

چندش خندید و بیخیال گفت :

_گند زدی به لباسم دارم درش میارم دیگه عیــزم !

_برو بیرون هر غلطی خواستی بکنی بکن !

نوچی زیر لب زمزمه کرد و گفت :

_چرا بیرون قناری ؟!

آخرین دکمه پیراهنش رو هم باز کرد و درحالیکه به طرفم میومد ادامه داد :

_درسته یه کم خراب کاری کردی ولی بهتره برگردیم سرکارمون درست میگم ؟!

با نفرت آب دهنم رو جلوی پاش تُوف کردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_خفه شو کثافت تا نیومدم سرت رو بِبُرم !

بی توجه به حرفم پیرهنش رو گوشه اتاق پرت کرد و حالا با بالاتنه برهنه رو به روم ایستاده بود

به طرفم اومد و اون سمت قالی که تمیز بود و روش بالا نیاورده بودم نشست و دستش به سمت صورتم آورد

با غیض دستش رو پس زدم که خندید و با صدای که از شدت شه…وت دورگه شده بود گفت :

_نازتم میخرم عروسک … تو فقط باهام راه بیا

سینه ام از شدت خشم تند تند بالا پایین میشد که بار دیگه جرات پیدا کرد و خواست بهم نزدیک بشه

به زور خودم رو کنترل کردم تا عکس العمل بدی نشون ندم تا فکر کنه راضی هستم و حواسش پرت شه

با دیدن سکوتم با لذت نگاهش توی صورتم چرخوند و روی لبهام مکث کرد و گفت :

_دلم میخواد اینقدر لباتو ببوسم که کبود شن و فردا همه بفهمن زن آق مراد شدی !!

هه…. مگه توی خواب ببینی معتاد دوهزاری !

سرش داشت نزدیکم میشد که با حس بوی بد دهنش کم مونده بود باز حالم بد شه و بالا بیارم ولی به زور چشمام روی هم فشار دادم و آروم دستم رو زیر تشک فرو بردم

به دنبال چاقویی که همیشه اونجا بود دستمو چرخوندم که با برخورد لبه تیزش با نوک انگشتم جون تازه ای به بدنم برگشت

یکدفعه تا مراد بخواد غلط اضافه ای بکنه چاقو رو بیرون کشیدم و زیر گلوش درست روی شاهرگش گذاشتم و فشار دادم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.