خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۲

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

یعنی چی این حرفش ؟؟ وارفته نگاش کردم و با ترس لب زدم:

_پس من چطوری فردا کنفرانس بدم وقتی کتابی ندارم که بخونم ؟؟

با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید :

_روز اول دانشگاه ازت خواسته جلسه بعد کنفرانس بدی؟!

اهووومی زیرلب زمزمه کردم و به ناچار تموم ماجراهای امروز رو براش تعریف کردم ، مریم با ناباوری و شک زده خیره دهنم بود کم کم قهقه اش بالا گرفت و شروع کرد به خندیدن

درحالیکه با دستش من رو نشون میداد با تعجب مدام میپرسید :

_واقعا تو اینکارا رو کردی !!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با غرور گفتم:

_آره… مخصوصا اونجاش که حال اون پسره پروعه رو گرفتم خیلی حال کردم!

صاف ایستاد و همونطوری که سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره چپ چپ نگام کرد و گفت :

_شانس آوردی کارت به کمیته انظباطی نکشیده !!

_یعنی چی ؟؟

کلافه نگام کرد و عصبی گفت :

_خاک تو سرت…یعنی نمیدونستی جریان چیه و از این جکی جان بازی ها در آوردی؟ میندازنت بیرون از دانشگاه خره

با ترس زیر لب زمزمه کردم : _ نه

با خنده دستی به شونه ام زد و گفت :

_بلــــــه !!

این همه سختی نکشیده بودم حالا که به جایی که میخواستم برسم بعد به این زودی از دستش بدم و نقشه هام بهم بخوره ، گلوم با سرفه ای صاف کردم و سوالی پرسیدم:

_حالا اینا رو بیخیال… بگو چیکار این کتاب کنم !!

زیرچشمی نگام کرد و انگار داره فکر میکنه گفت :

_درسته کتابه جدیدا گیر نمیاد ولی… کسایی هستن که اون رو قبلا خریده باشن باید ببینیم کیا دارنش !؟

سرمو آروم تکون دادم و مٵیوسانه گفتم:

_ولی مشکل اینجاس ، من با هیچ کدوم از بچه ها آشنایی ندارم !

نفسش رو کلافه بیرون فرستاد یکدفعه انگار چیزی کشف کرده باشه با خوشحالی گفت :

_چون کتابت از درسای عمومیه و منم همین درس رو دارم ، بنظرم دوستام کتابش رو از ترمای قبل داشته باشن

تشکر آمیز نگاش کردم و با خوشحالی لب زدم :

_واقعا !!

بوسه ای روی گونم گذاشت و درحالیکه قری به کمرش میداد بلند گفت :

_آره … آره… عشقم !!

خندیدم که با عجله همونطوری که گره روسریش رو محکم میکرد به طرف اتاق صاحب خونه که مردی مفنگی و معتاد بود قدم تند کرد ، با تعجب بلند حطاب بهش گفتم:

_هووووی دختره کجا داری میری !!

بدون اینکه توجه ای به حرفم نشون بده دستش رو بالا گرفت و مثل خودم بلند گفت :

_میرم زنگ بزنم !!

آهانی زیر لب زمزمه کردم و همونجا لبه سکو روی زمین نشستم و پاهامو آویزون کردم ، زیاد خوشم از مراد صاحب خونه نمیومد و از شانس بدمون اونم تنها تلفن داشت ترجیح میدادم همونجا منتظر مریم بشینم تا بیاد

توی فکر و خیال نقشه هام غرق شده بودم که چیزی روی شونه ام کوبیده شد با شوک صاف سر جام نشستم

مریم بود که ریز ریز میخندید وقتی نگاه شاکیم رو دید دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و با خنده بریده بریده گفت :

_ببخ…ببخشید

بی اهمیت سری براش تکون دادم و جدی پرسیدم:

_چی شد ؟!

کنارم نشست و با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن وقتی صحبتاش تموم شد دستمو زیر چونه ام زدم و بیتفاوت گفتم :

_تموم شد یا هنوزم چیزی مونده تا بگی !؟

انگشت اشارمو دقیق کنار سرم گذاشتم و با اشاره ای به پرحرف بودنش با خنده گفتم :

_دقیق فکر کن ببین چیزی جا نمونده باشه نگفته باشی ؟؟

شاکی چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت :

_نه …. همه رو گفتم !

دستاش رو پایین لباسش کشید و خسته ادامه داد :

_بهت گفتم که این دوستم از این مایه دارای خفنه ؟! تا گفتم کتاب رو الان احتیاجش دارم بی اهمیت گفت میدمش به یکی از رانندهای بابام برات بیاره

با حسرت نفسش رو بیرون داد و خسته نگاهی به دستاش که بخاطر سبزی پاک کردن سبز و گِلی شده بودن انداخت

_زندگی ما کجا و زندگی اونا کجا….!

اولین بار بود که مریم رو اینطوری میدیدم ، همیشه خدا رو شکر میکرد و از زندگیش راضی بود حالا چی شده که اینطوری غم توی چشماش نشسته ؟ از نیم رخ خیره صورت غمگینش شدم و سوالی پرسیدم:

_میخوای باهام حرف بزنی ؟ بگی چی شده و کی اذیتت کرده ؟؟

به شوخی چاقو کوچیکمو از جیبم بیرون آوردم و خشن ادامه دادم:

_یه یادگاری کوچیک روی صورتش میزارم تا آخر عمر یادش نره

با دیدن این حرکتم تو گلو خندید و دستش روی دستم گذاشت و پایین آورد

_هیچی نیست فقط یه کم دلم گرفته همین …. نیازی نیست باز تو خشن شی !

باشه ای خطاب بهش گفتم که از کنارم بلند شد ، وقتی دید با تعجب نگاش میکنم به اتاقشون اشاره کرد با خنده گفت:

_برم کمک مامان ، تا صداش در نیومده

نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و ادامه داد:

_الاناس که دیگه کتاب رو بیاره فقط حواست باشه بری دم در منتظر وایسی !!

دستی به مقنعه کج و کوله روی سرم کشیدم و با نگرانی گفتم:

_آدرس اینجا رو میدونه دیگه !؟؟

همونطوری که به طرف اتاقشون میرفت بلند گفت :

_آره چندباری قبلا اومده !

بلند طوری که بشنوه گفتم:

_باشه دستت درد نکنه !!

بی حرف دستش رو برام تکون داد و وارد اتاقشون شد ، چندثانیه به در بسته شده خیره شدم و توی فکر فرو رفتم ، معلوم بود ناراحتیش هرچی هست ربطی به همین دختری که کتاب رو براش فرستاده بود ، ولی چی میتونست باشه ؟؟

تا اونجایی که من میدونم مریم کسی نیست که بخواد به زندگی دیگران حسادت کنه پس دلیل حال بد الانش چی میتونست باشه؟؟

کلافه از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پوووفی کشیدم و به طرف در خونه رفتم هرچی هست باید ازش سر دربیارم و ببینم مشکلش چیه !!

زیاد انتظارم طول نکشید که ماشین مدل بالایی وارد کوچه تاریک ما شد و دقیق کنارم ایستاد

با کنجکاوی سعی داشتم داخلش رو ببینم که شیشه سمت من پایین رفت و جلوی چشمای متعجبم پسری جذاب نگاهش رو به چشمام دوخت و با لحن سردی گفت :

_برو به مریم بگو بیاد !!

با این حرفش چشمام گشاد تر از این نمیشد ، این چی گفت الان ؟ گفت مریم ؟ تازه مگه من نوکرشم که اینطوری دستور میده ؟

دستامو به کمر زدم و عصبی گفتم :

_اولا مریم نه و مریم خانوم ….دوما آقا کی باشن ؟؟؟

چپ چپ نگام کرد و بی اهمیت به حرفم گفت :

_ بهش بگو نیلا کتابو براش فرستاده اگه میخوادش…خودش بیاد بگیره !!

هرکاری کردم کوتاه نیومد و عین قحطی زده ها کتاب رو نمیداد یکی نیست به این پولدارای بی خاصیت بگه حالا که نمیخواستی بدی ، دیگه این کولی بازی ها چین درمیاری دادی به داداشت بیاد اینجا گِرو کشی !!

خسته از بحث بیخودی با این پسره الدنگ دستامو به کمرم زدم و عصبی گفتم:

_حیف این کتابو احتیاج دارم وگرنه یه بلایی سرت میاوردم که نتونی قدم از قدم برداری بچه سوسول

با تعجب خیره دهنم شد ولی کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و عصبی گفت :

_ خانوم محترم گفتم برید بگید بیاد !!

با لج دستامو به سینه زدم و عصبی گفتم :

_ مریم کار داره نمیتونه بیاد کتابو بده بهم ببرم…ای بابااا

با کنجکاوی دستش رو لبه پنجره گذاشت و سوالی پرسید :

_ چه کاری ؟؟

نه این تا من رو دق نده ول کن نیست ، کلافه دستی به صورتم کشیدم و با حالت تهاجمی گفتم :

_به توچه هاااا ؟؟ به توچه

دستمو محکم روی کامپوت ماشینش کوبیدم و عصبی بلند غریدم :

_ کتابو رد کن بیاد یارو …!!

در ماشین رو باز کرد و عصبی بیرون اومد ، با دیدن قد و قامتش ابروهام بالا پرید ، این دیگه چه غولی بود سینه به سینه ام ایستاد و عصبی گفت :

_چرا کولی باز درمیاری؟ متوجه نمیشی دارم چی میگم

پووف کلافه ای کشیدم نوووچ حرف آدم حالیش نمیشد هرچند میتونستم برم به مریم بگم بیاد ولی نمیدونم چرا باهاش لج میکردم و میخواستم حرصش رو دربیارم شاید برای اینکه زیادی مغرور بود و ادعاش میشد

موهای ریخته شده توی صورتمو کنار زدم و عصبی درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوش تکون میدادم بلند گفتم:

_کولی باز من درمیارم یا تو که سر یه کتاب دا…..

_اینجا چه خبره !؟

با صدای بُهت زده مریم هر دو به طرفش چرخیدم که دست به سینه توی قاب در ایستاده بود و با تعجب نگاهش رو بینمون میچرخوند

یکدفعه پسره بی توجه به من سمت مریم رفت و همونطوری که رو به روش می ایستاد ابرویی بالا انداخت و کنایه وار گفت :

_چه عجب خانوم افتخار دادن ؟؟

مریم بی اهمیت بهش من رو مخاطب قراد داد گفت :

_سه ساعته دم در چیکار میکنی ؟؟

کلافه اشاره ای به اون پسره کردم و با پوزخند صدا داری گفتم :

_شازده دو دستی کتاب رو چسبیده !!

انگار اصلا پسره رو نمیبینه بی اهمیت سری تکون داد و گفت :

_باشه نیمخوایش بیا داخل !!

این چی داره میگه ؟؟ یعنی چی بیا داخل ؟؟
جلوی چشمای متعجبم پشتش رو بهمون کرد و خواست داخل شه که پسره با یه حرکت جلوش ایستاد و عصبی گفت :

_نمیخوای دست از لجبازی برداری نه ؟!

مریم با دلخوری نگاه ازش دزدید

_آقا ندیم همه چی تموم شد رفت پس دلیلی نداره لجبازی کنم ؟؟

پسره که تازه فهمیدم اسمش ندیمه سرگردون چنگی توی موهای پرپشتش زد و با ناراحتی گفت :

_باور کن اون چیزی که تو فکر میکنی نیست…

بهش نزدیک شد و با امیدواری ادامه داد :

_فقط کافیه بهم فرصت بدی همه چی رو برات توضیح بدم

لبخند تلخی روی لبهام مریم نقش بست و با چشمایی لبالب اشک نگاهش رو از ندیم گرفت و همونطوری که به زمین خیره میشد گفت :

_از اول هم اشتباه کردم ، این اتفاق هم باعث شد زودتر متوجه شم وگرنه شما کجا و من کجا ؟!

خواست داخل شه که ندیم دستش رو گرفت

_بیا از اول شروع کنیم باشه ؟ فقط یه فرصت دیگه بهم بده

مریم عصبی دستش رو عقب کشید و با نفرت درحالیکه نگاهشو توی چشماش میدوخت گفت :

_نگاهی به دور و برت بندازه ؟؟ واقعیت همینه که میبینی من و تو از یه قماش نیستم به درد هم نمیخوریم

سرتا پای ندیم رو با گریه از نظر گذروند و با بغض ادامه داد :

_فکر کردم با بقیه فرق داری ولی سخت در اشتباه بودم…. حالام از اینجا برو و دیگه هیچ وقت برنگرد

با گریه داخل رفت ولی من همینطور سرجام خشکم زده بود و با بهت خیره جای خالی مریم بودم ، پس دلیل ناراحتیش این پسرس !

عصبی به طرفش رفتم و دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با دیدن چشمای به خون نشسته و اشک حلقه زده توشون حرف توی دهنم ماسید

اولین بار بود پسری رو توی این حال میدیدم ، یعنی واقعا مریم رو دوست داره؟؟ نمیدونم چقدر خیرش بودم و توی فکر فرو رفته بودم که از کنارم گذشت

بعد از چند ثانیه با کوبیده شدن چیزی روی سینه ام زود به خودم اومدم و باعجله کتاب توی بغلم گرفتم ، بی توجه به چشمای گرد شده ام سوار ماشینش شد و با سرعت از کنارم گذشت

و توی تاریکی کوچه فرو رفت ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم چه شبی بود امشب خدا ‌.‌‌…!

نیم نگاهی به کتاب توی دستم انداختم و کم کم نیشم باز شد بوسه ای روش زدم و با خنده بلند گفتم:

_آخیش بالاخره به دستت آوردم ، میدونی چقدر دنبالت گشتم مشتی !!

با یادآوری اینکه فردا کلاس دارم و هیچی نخوندم با کف دست محکم روی پیشونیم کوبیدم وااای بلندی زمزمه کردم

با عجله داخل حیاط شدم ، داشتم به طرف اتاقم میرفتم که با دیدن مریمی که گوشه حیاط توی تاریکی نشسته بود و گریه میکرد از تعجب ابروهام بالا پرید

اینجا چه خبر بود ؟؟ این چه حالی بود که اینا داشتن ؟؟

کتاب رو توی دستم فشردم و با قدمای آروم به سمتش رفتم کنارش روی زمین نشستم ، با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و فین فین کنان دستش رو به صورت خیسش کشید

دستامو از پشت روی زمین گذاشتم و درحالیکه بهشون تکیه میزدم نگاهمو به آسمون دوختم و سوالی پرسیدم:

_این چه حالیه که داری مریم ؟

صدای فین فین گریه کردنش به گوشم رسید که بعد از چند ثانیه با صدای گرفته ای گرفت :

_هیچی… هرچی بود تموم شد !!

معلوم بود که نمیخواد حرفی بزنه صاف نشستم و به طرفش چرخیدم چند ثانیه خیره صورتش شدم ، سخت بود برام مریم رو توی این حال ببینم هرچی بود رفیق بچگیام بود ولی وقتی خودش نمیخواست چیزی بگه هرکاری هم میکردمم بی فایده بود و مطمعن بودم لام تا کام چیزی نمیگه

دستمو روی شونه اش گذاشتم با لحن محکمی گفتم :

_میدونی که همیشه کنارتم و توی هر شرایطی هم که باشم برای شنیدن دردودلای تو وقت دارم؟!

زبونی روی لبهاش که از گریه متورم شده بودن کشید و با بغض لب زد :

_میدونم !!

بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_هر وقت حالت خوب شد و خواستی با کسی صحبت کنی میدونی که کجام؟!

در تایید حرفام سری تکون داد که خسته از کنارش بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم ، نگاهی به لباسای تنم انداختم و کلافه پوووفی کشیدم

لباسا از صبح توی تنم مونده بود و با این سر و شکل مسخره همه جا چرخیدم ، با عجله لباسای توی تنم رو با شلوار راحتی مشکی رنگ و پیرهن مردونه ای عوض کردم

روی تشک قدیمی گوشه اتاق دراز کشیدم و کتاب باز کردم شروع کردم به خوندن اون فصلی که اون استاد مسخره درس داده بود

وقتی تموم فصل رو خوندم و خیالم از بابت کتاب راحت شد با چشمای نیمه باز نگاهی به ساعت که سه شب رو نشون میداد انداختم ‌، چشمای سنگینم روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با سرو صدایی که به گوشم رسید از خواب پریدم و بلند طوریکه صدام به گوش بچه های توی حیاط برسه داد زدم :

_خفه شید تا نیومدم گوش تا گوش سرتون رو ببرم !!

همیشه از تهدیدای من میترسیدن و کار ساز بودن چون به ثانیه نکشید ساکت شدن ، با آرامش بالشت رو زیر سرم تنظیم کردم باز چشمامو روی هم گذاشتم که یکدفعه با یادآوری دانشگاه چشمام گشاد شد

با ترس سیخ سرجام نشستم و پتو رو کنار دادم که با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد وحشت زده بلند نالیدم :

_یا امام زده بیژن به دادم برس

با عجله و ترس شروع کردم به لباس پوشیدن ، هرچی دم دستم بود رو بدون اینکه نگاهی بهش بندازم تنم کردم و همونطوری که یه لنگ کفشم دستم بود و یکیش پام از اتاق خارج شدم

بالاخره از خونه بیرون زدم و با عجله تا سر خیابون اصلی دویدم و برای اولین تاکسی که از دور میومد بدون اهمیت به اینکه پول زیادی تو جیبم نیست دست بلند کردم

با ایستادنش نفس نفس زنان سوار شدم و درو محکم بهم کوبیدم و آدرس دانشگاه رو دادم ولی زیاد نرفته بود که از شانش گند من به ترافیک خوردیم

ناباور از بین دو صندلی خودمو جلو کشیدم و نیم نگاهی به جاده رو به روم که پُر بود از ماشینای مختلف انداختم ، حالا باید چیکار میکردم

مطمعن بودم این بار دیگه استاد پوستم رو میکنه و بهونه خوبی میشه براش که کم کم از دانشگاه بندازتم بیرون

دستپاچه دستامو بهم چلوندم و بیقرار بار دیگه نگاهی به بیرون انداختم که یکدفعه با دیدن موتور سوارا که راحت از بین ماشینا رد میشدن و میرفتن فکری به ذهنم رسید و با هیجان شیشه رو پایین کشیدم

منتظر بودم یکیشون رد بشه که با دیدن پسر جوونی که نزدیک ماشین بود سرمو از ماشین بیرون بردم و بلند فریاد زدم:

_هووووی یارو !!

بخاطر سرو صدای زیاد و بوق ماشینا متوجه من نمیشد ، لبمو با دندون کشیدم و بدون توجه به عصبانیت راننده که ازم میخواست بیام داخل و کولی بازی درنیارم بیشتر خودمو از ماشین آویزون کردم

درحالیکه دستامو بالای سرم تکون میدادم بلند داد زدم :

_هوووی داداش منو نگاه !!

این بار به طرفم چرخید ولی با دیدنم ابرویی بالا انداخت و با تعجب انگشت اشاره اش رو به سینه اش کوبید و گفت :

_با منی ؟!

چپ چپ نگاش کردم و با حرص گفتم :

_نه با دیوارم … خوب با توام دیگه ای بابا کُشتی منو تا یه نگاه بندازی ها

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و با هیجان ادامه دادم :

_حالا اینا رو بییخیال ، مسافر میبری تا دانشگاه ؟؟!

بی تفاوت دستی پشت گردنش کشید و گفت :

_ببخشید آبجی ولی کار دارم نمیرسم شما رو ببرم ، چون تا برگردم دیرم میشه!

پوووفی کشیدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم سرمو از پنجره داخل آوردم که با دیدن ساعت جلوی ماشین با استرس باز سرمو از پنجره بیرون بردم و درحالیکه تنها پول باقی مونده توی جیبم رو بیرون میاوردم بهش اشاره کردم و بلند گفتم :

_حالا چی بازم نمیبری ؟؟

با دیدن پول آب دهنش رو قورت داد و عین ندید بدیدا با نیش باز گفت :

_چرا نبرم بپر بالا نوکرتم هستم آبجی!!

با عجله بدون توجه به غرغرای راننده تاکسی از ماشینش بیرون زدم و با یه حرکت پشت پسره نشستم و درحالیکه به جلو اشاره میکردم بلند داد زدم :

_داش زود برو شیر مادرت که دیرم شده !!

بالاخره بعد از یه ربع جون کندن از بین ماشینا بیرون زد که با دیدن دانشگاه با هیجان روی شونه پسره کوبیدم و بلند گفتم :

_وایسا وایسا

غر زد :

_این بازو و شونه ما رو کندی آبجی !!

با کف دست یه بار دیگه به بازوش کوبیدم و عصبی گفتم :

_خفه !

جلوی دانشگاه از موتورش پایین پریدم و درحالیکه بندای کوله روی دوشم رو درست میکردم نگاهمو از پسره دزدیدم و بی تفاوت زیرلب گفتم :

_خوب ….دستت درد نکنه

خودمو به کوچه علی چپ زدم و پشت بهش خواستم داخل دانشگاه شم که بلند صدام کرد

_کجا آبجی پس پول ما چی شد ؟؟

به طرفش چرخیدم الکی دستامو توی جیب مانتوم کردم و دستپاچه گفتم :

_عه مگه بهت ندادمش ؟؟

ناراحت نگام کرد و گفت :

_نه فقط نشونم دادیش همین !

دستامو به سینه زدم و طلبکار ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_ما رو چی فرض کردی داش ؟؟ هووووم ؟؟ پول رو بالا کشیدی حالا باز میخوای منو سرکیسه کنی

سرمو به اطراف تکون دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_نووووچ ! ما خودمون زغال فروشیم

دستمو به شونه اش زدم و عصبی ادامه دادم :

_حالام برو کم ما رو سیاه کن وگرنه بدجور حسابتو میرسم شیرفهم شد ؟!

آدم ساده ای بود با ترس نگاهشو توی صورتم چرخوند و درحالیکه موتورش روشن میکرد بلند خطاب بهم گفت

_کلاهبردار مطمعن باش تلافیشو سرت….

یک قدم سمتش برداشتم و درحالیکه با احتیاط چاقوم نشونش میدادم عصبی گفتم :

_نشنیدم چی زِر زِر کردی ؟؟

با این حرفم با ترس خواست فرار کنه که نزدیک بود با موتور زمین بخوره ولی زود خودش جمع و جور کرد و فرار کرد با دیدن دستپاچه بودنش با خنده دستی به صورتم کشیدم و به عقب چرخیدم

ولی با دیدن استاد آراد نجم دقیق پشت سرم درحالیکه دستاشو به سینه زده بود و با پوزخندی گوشه لبش خیرم بود آب دهنم قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم

سرش رو خم کرد تا هم قد من بشه در همون حال پوزخند صدا داری زد و گفت :

_نه خوشم اومد !!

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم به مسیری که موتور سوار رفته بود اشاره ای کرد و ادامه داد :

_ علاوه بر چاقو کشی و لات بازی میبینم که کلاهبردارم هستی ؟!

زود خودم رو جمع و جور کردم بی اهمیت شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_معلوم هست دارید چی میگید استاد ؟؟

با حالت شاکی خواستم از کنارش بگذرم که با یه قدم باز سد راهم شد

_بدجور حواسم بهت هست !!

سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم ادامه داد :

_ بند انگشتی !!

بدون توجه به چشمای گشاد شده ام با لبخند بدجنسی که روی لباش جا خوش کرده بود عقب گرد کرد و ازم دور شد

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و شروع کردن به باد زدن خودم ، حس میکردم در حال آتیش گرفتنم چطور جرات میکنه اسم روی من بزاره پسره عوضی!

_حسابتو میرسم وایسا به من میگن نازی نه برگ چغندر

همینطوری داشتم زیرلب با خودم حرف میزدم که یادم اومد استاد خیلی وقته رفته و از کلاس جا موندم وااای بلندی گفتم و با دو به سالن رفتم

میدیدم اطرافیان چطور چپ چپ نگام میکنن ولی اصلا برام اهمیتی نداشت با رسیدن به در کلاس خم شدم و نفس نفس زنان دستامو به زانوهام تکیه دادم

حالم که جا اومد آروم سرکی به داخل کلاس کشیدم ولی با ندیدن استاد نیشم باز شد و با عجله داخل شدم ، خوب شد نیومده بود وگرنه کی حوصله کلکل و بحث با اون رو داشت

با آرامش روی صندلیم نشستم ولی هنوز چندثانیه نگذشته بود که همون پسره که اون دفعه بدجور حالش رو گرفته بودم با اخمای درهم به طرفم اومد ولی قبل از اینکه کنارم برسه

تقه ای به در کلاس خورد با دیدن استاد نیشخندی بهم زد و درحالیکه با انگشت برام خط و نشون میکشید سرجاش برگشت

بی اهمیت بهش صورتم رو ازش برگردوندم و پاهامو کشیدم که با نگاه خیره استاد مواجه شدم دستپاچه صاف سرجام نشستم و آب دهنم قورت دادم که حس کردم خندش گرفت

دستشو روی ته ریشش کشید و همونطوری که کتاب جلوش رو باز میکرد گفت :

_خوب درس امروزمون درب…..

یکی از پسرا تو حرف استاد پرید و بلند گفت:

_ولی استاد فکر کنم نوبت یکی از بچه ها بود کنفرانس بده !

وقتی دید استاد چپ چپ نگاش میکنه صاف سر جاش نشست و ادامه داد :

_آخه خودتون گفتید و اینطوری هم بهتره درس جلسه قبل برامون مرور میشه

نیم نگاهی به کسی که این حرف رو زده بود انداختم ‌از دارودسته همون پسره عوضی بود هه ! لابد پیش خودشون فکر میکردن میتونن اینطوری حال من رو بگیرن ولی سخت در اشتباه بودن

با این حرفشون کم کم تموم نگاه ها سمت من برگشت که استاد کتاب جلوش رو بست و بلند خطاب بهم گفت :

_شریفی فکر کنم باید کنفرانس بدی ؟!

بلند شدم و با آرامش جلو رفتم ، بچه ها با دیدنم با هم پچ پچ میکردن و میخندیدن ولی بیشتر از همه کسی که حرصم میداد اون پسر خودخواه بود که صندلی جلو همراه دوستاش نشسته بود و با پوزخند کجی خیرم بود

گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و با آرامش شروع کردم به درس دادن ، تموم مدت بچه ها چهارچشمی خیرم بودن و انگار دارن به موجود عجیبی نگاه میکنن پلک نمیزدن

با تسلط کامل نکته آخرم گفتم و همونطوری که موهای بیرون اومده از مقنعه ام رو داخل میفرستادم به طرف استاد چرخیدم که با دیدن دهن نیمه بازش خندم گرفت

به خودش اومد و همونطوری که سعی میکرد خودش رو با وسایل روی میزش سرگرم نشون بده بی اهمیت خطاب بهم گفت :

_ میتونی بری بشینی !!

با غرور سری تکون دادم و با قدمای کوتاه خواستم برم بشینم ولی نزدیک اکیپ اون پسره که رسیدم آروم طوری که بشنوم تهدید کنان گفت :

_بدجوری حسابتو میرسم خوشگله ، منتظرم باش

با مشت های گره کرده دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با صدای خشن استاد سرجام خشکم زد

_کجا شریفی ؟؟ یادم رفته بود حالام برگرد سر جایی که باید باشی

متعجب به طرفش چرخیدم و سوالی پرسیدم :

_منظورتون چیه استاد ؟؟

سرش رو پایین انداخت و همونطوری که چیزی یادداشت میکرد با انگشت به سطل زباله گوشه کلاس اشاره کرد و گفت :

_جایی که قراره تموم کلاسای من اونجا باشی

خنده بچه ها بالا گرفت و با تحقیر نگام کردن دندونام روی هم سابیدم و عصبی کوله برداشتم و گوشه کلاس رفتم ، تموم مدتی که اون درس میداد من زیر لب براش خط و نشون میکشیدن

_قسم میخورم بدجور تاوانش رو پس بدی

تا آخر کلاس که اون درس میداد من حرص خوردم به قدری که حس میکردم دیگه داره از کله ام دود بلند میشه ، زبونی روی لبهای خوش فرمش کشید و درحالیکه نکته آخرو بار دیگه توضیح میداد به سمتی که من بودم چرخید

با دیدنم نمیدونم چش بود برای چند ثانیه ماتش برد ولی کم کم لبخند شیطنت آمیزی زد و خطاب بهم گفت:

_چیزایی که درس دادم رو یادداشت کردی شریفی ؟!

با این حرفش سیخ سرجام ایستادم و دستپاچه بلند گفتم :

_هاااا ؟؟؟

بچه ها ریز ریزخندیدن که استاد پشت میزش نشست جدی بار دیگه حرفش رو تکرار کرد

_یادداشت !! تنبیهت رو یادت رفته انگار

لعنتی دفترم رو اون بار توی سطل زباله انداخته بود دیگه یادم رفته بود چیزی با خودم بیارم تا توش یادداشت کنم حالا ازم چی میخواست

تموم مدت دیده بود که نکته برداری نکردم الان تنها قصدش از پرسیدن این سوال این بود که آزارم بده کولمو روی زمین گذاشتم و کلافه بلند گفتم :

_نه یادم نرفته استاد ولی ….

سکوت کردم و دستپاچه دستامو بهم چلوندم ، با دیدن سکوتم خودکارش روی میز گذاشت و کامل به طرفم چرخید

_ولی چی ؟؟ باز چه بهونه ای داری

از خشم قرمز شدم نگاهمو به چشمای مغرورش دوختم لبخند مضحکی روی لبهام نشوندم گفتم:

_چیزی برای یادداشت با خودم نداشتم

دستام تکون دادم و با تمسخر گفتم :

_به همین سادگی…!

دست به سینه به صندلی تکیه داد پوزخندی صدا داری زد و گفت :

_دلت بازم تنبیه میخواد انگار …. نه ؟؟؟

اخمامو توی هم کشیدم:

_نه چرا بخواد ؟؟

بلند شد و به طرفم اومد درحالیکه رو به روم می ایستاد بلند گفت:

_میدونستی هر دفعه که چیزی بهت میگم و انجام نمیدی دو برابر تنبیه میشی ؟؟

چی ؟؟ دستپاچه یک قدم بهش نزدیک شدم و با نگرانی لب زدم :

_ولی اخه استاد…

توی حرفم پرید و بی اهمیت گفت :

_آخه و اما نداریم همین که گفتم…

بعدش به طرف بچه ها برگشت و دستاشو توی جیب شلوارش فرو میکرد جدی گفت :

_جلسه بعد این وضعیتتون باشه و اصلا من هرچی درس بدم هیچی به هیچی و نتونید یه کلمه جواب بدید سر کلاس من نیاید متوجه اید؟؟

صدای پِچ پِچ بچه ها بلند شد که عصبی بلند خطاب به همه ادامه داد :

_هرجلسه باید درس جلسه قبل رو از حفظ باشید تا وقتی که من درس جدید رو میدم متوجه بشید که من چی میگم نه که من درس بدم و شما اینطور باشه وضعیتتون!!

به طرف میزش رفت و همونطوری که وسایلش رو جمع میکرد بلند گفت :

_حالام میتونید برید !!

کم کم کلاس خالی شد و جز دوتا از بچه ها کسی نمونده بود ، استاد وسایلش رو که جمع کرد کیف رو توی دستش گرفت خواست از کلاس خارج بشه که جلوش ایستادم چشماش ریز کرد و سوالی پرسید :

_چیه باز …..

سرش رو خم کرد و آروم اضافه کرد

_بند انگشتی ؟؟!!

باز گفت بند انگشتی باز گفت !
انگار واقعا از جونش سیر شده پسره چلمنگ هی این کلمه رو تکرار میکنه یک قدم بهش نزدیک شدم انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم و عصبی از پشت دندونای چفت شدم غریدم :

_به ولای علی….فقط یه بار دیگه بگی بند انگشتی بلایی س…..

نزاشت ادامه بدم انگشتمو توی دستش گرفت و عصبی فشاری بهش آورد که صورتم از درد توی هم فرو رفت سرش رو کنار گوشم آورد با خشم غرید :

_بگو دیگه…میخواستی چیکار کنی ؟؟!!

با اینکه درد داشتم ولی به روی خودم نیاوردم درحالیکه دندونامو روی هم میسابیدم با خشم گفتم:

_وقتی حالت رو گرفتم اونوقت میفهمی !!

تکونی به دستم دادم تا ولم کنه با تمسخر ادامه دادم :

_بار قبل که یادت نرفته چیکارت کردم؟؟

با کنایه اشاره ای به گردنش کردم یکدفعه انگار آتیشش زده باشی صورتش از خشم قرمز شد نیم نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن کلاس خالی یکدفعه انگار وحشی شده باشه در کلاس و با یه حرکت بست

کمرمو بهش تکیه داد و بهم چسبید سرشو دقیق کنار گوشم اورد با لحن ترسناکی گفت :

_هه…! فکر نکن خیلی زرنگی کوچولو … حالا خیلی مونده تا منو بشناسی!!

با حس گرمای تنش عصبی دستمو از دستش بیرون کشیدم هُلی به سینه اش دادم تا عقب بره با خشم غریدم:

_برو کنار

انگار از این بازی خوشش اومده باشه بدتر بهم چسبید سرش رو پایین آورد و درحالیکه سرش رو توی گودی گردنم فرو میکرد با لحن تحری..ک کننده ای کنار گوشم زمزمه کرد :

_تازه داره از این بدن ریزه میزه و کوچولوت خوشم میاد کجا برم هوووم !!

دستاش دو طرفم به در تکیه داد طوری که توی حصار تنش گیر افتادم ، من تُسخ و گستاخ که حرف از هیچ کس نمیخوردم حس میکردم در برابرش فلج شدم و قدرت هیچ عکس العملی ندارم

یکدفعه با کاری که کرد مو به تنم سیخ شد و چشمام به قدری گشاد شدن که حس کردم دارن از حدقه بیرون میان

دستشو نوازش گر روی تنم کشید و از طرفی لاله گوشم بین حصار دندوناش گرفته بود ، صدای بلند تپشای قلبم کر کننده بود اولین بار بود که تنم داشت توسط کسی لمس میشد

یکدفعه انگار تازه به خودم اومده باشم خشم همه وجودم رو در بر گرفت عصبی پامو بالا آوردم تا بین پاش بکوبم ولی برخلاف انتظارم که اون حواسش نیست

پاهام بین پاهای قوی و بزرگش قفل کرد و یه طورایی بین تن و بدنش گیر افتادم ، سرش رو عقب برد نیم نگاهی به صورتم انداخت و کنایه وار گفت :

_چیه ### شیطنت به سرت زده باز؟؟

نوچی زیر لب زمزمه کرد و با تمسخر ادامه داد :

_باشه خودم میدونم چطور رامت کنم خوراک خودمی دختره وحشی !!

دهن باز کردم و عصبی از بین دندونای کلید شده ام غریدم :

_وحشی هفت جد و آبادته….برو کنار ن…..

با نشستن چیز خیس و داغی روی لبهام چشمام گرد شد و بی اختیار خشکم زد ، دست و پاهام بی حس شده بودن

ولی اون لعنتی چشماش رو بسته بود و به قدری توی لذت غرق بود که اصلا متوجه اطرافش نبود

لباش رو آروم روی لبهای سرد و یخ زدم تکون میداد با نفس عمیقی که کشید بوسه ای کوتاه روشون نشوند و سرش رو کمی عقب برد

چشماش رو باز کرد و درحالیکه نمیتونست نگاه خیرش رو از لبهام بگیره آروم زیرلب زمزمه کرد:

_باورم نمیشه !!!

دقیق مثل کسایی که جنون بهشون دست داده باشه مدام زیر لب این حرف رو تکرار میکرد و باز تا به خودم بیام برای بار دومم لباش رو به لبام چسبوند

با نشستن دست داغش پشت گردنم انگار تازه از خواب بیدار شده باشم وحشت زده تکونی به خودم دادم و سعی کردم ازش جدا شم

ولی بی فایده بود و بیمار گونه بهم چسبیده بود به قدری که داشتم بین اون و در لِه میشدم ولی از ترس اینکه از دانشگاه اخراج نشم جرات جیک زدن نداشتم

با خشم و تند تند نفس میکشیدم تقلا کردم از زیر دستش جدا شم که گاز آرومی از لبهام گرفت و درحالیکه ازم جدا میشد عصبی زیر لب زمزمه کرد :

_آروم بگیر دیگه دختر !

از خشم سینه ام تند تند بالا پایین میشد ، اولین باری بود که پسری تونسته بود تا این حد بهم نزدیک شه و یه طورایی ازم سو استفاده بکنه

از شدت عصبانیت بند بند وجودم میلرزید با مشت های گره کرده به طرفش رفتم و با چشمایی که مطمعن بودم الان آتیش ازشون بیرون میزنه خیره چشمای سردرگمش شدم و عصبی غریدم :

_تلافی این کارکثیف رو بدجور سرت درمیارم منتظرم باش

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم کیفم رو چنگ زدم و با قدمای بلند از کلاس بیرون زدم ، با سری پایین افتاده خودم رو به حیاط و جایی که به کمتر کسی دید داشت رسوندم

دستمو روی لبهای داغ و متورمم کشیدم و بی اختیار اشک توی چشمام حلقه زد ، آره اعتراف میکنم من نازلی کسی که کمتر کسی گریه اش رو دیده

و در برابر سختی ها همیشه مقاوم بودم این بار شکستم بد جور هم خورد شدم ، پاهام سست و بی حس خم شدم و کم کم با زانو روی زمین نشستم

من برای کار دیگه ای اینجا اومدم ولی دارم راحت بازیچه این مرد میشم ، لبمو زیر دندون گرفتم و سعی کردم جلوی ریزش اشکام بگیرم

قول میدم بدجور سرش تلافی دربیارم طوری که تا آخر عمرش از یادش نره و بشم کابوس شباش !

با این فکرا خودمو آروم کردم و فین فین کنان دستی به صورت خیسم کشیدم ، لعنتی نمیشد خونه هم رفت چون ساعت بعدی کلاس داشتم و مجبور بودم اینجا بمونم !

بعد از شستن صورتم روی یکی از نیمکت های توی حیاط نشستم سرمو به عقب تکیه دادم و چشمام برای ثانیه ای روی هم گذاشتم

ولی با شنیدن صدایی که سالهاس بی اختیار توی فکر و ذهنم حک شده و به طور خودکار مرور میشه چشمام باز شد و به سمت راست چرخیدم

خود لعنتیش بود !!
چنان با اقتدار و آقامنشانه راه میرفت که هر کسی میدیدش مطمعنن فکر نمیکرد این آدم توی گذشته اش چه آدم کثیفی بوده و تموم زندگی من رو نابود کرده!!

دستم با خشم مشت شد و با چشمای ریز شده خیره حرکاتش شدم ، دستی به ته ریش جوگندمیش کشید و به طرف دختری که مطعنن یکی از دانشجوها بود برگشت

_ببین دخترم … من هرکاری باشه برات انجام میدم که کارهای انتقالیت زود درست بشن پس اصلا نگران نباش!

دختره با قدردانی نگاش کرد و گفت :

_ممنون استاد نجم … نمیدونم این لطفتون رو چطوری جبران کنم

اونا حرف میزدن ولی من خشک شده میخ دهن دختره بودم چی گفت استاد نجم ؟؟؟

چطور فامیل اون لعنتی رو یادم رفته عباس نجم!!

اینقدر خیره اش شدم و با چشمام تعقیبش کردم که از محوطه خارج شد و از جلوی چشمام محو شد

ولی من به قدری توی فکر و خیال غرق بودم که اصلا حواسم نبود که با تکون خوردن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم…رزا بود

_حواست کجاست دختر ؟!

با گیجی نگاهی به جایی که اون کثافت بود انداختم ولی با نبودش دستی به دماغم کشیدم و در جواب رزا گفتم:

_هیچ …. راستی ؟!

برای پرسیدن سوالم دودل بودم که کنارم نشست و درحالیکه بسکویت دستش رو به سمتم میگرفت با مهربونی گفت :

_بخور !!

دلم ضعف میرفت بی تعارف یه دونه برداشتم ولی از بس ذهنم مشغول بود که جلوی صورتم گرفته بودمش و توی دستم تکونش میدادم ، رزا دستی به بازوم زد و با خنده گفت:

_یه طوری نگاش میکنی که انگار بمبه !؟

به حرفش خندیدم و گازی از بسکویت توی دستم زدم که خودش رو بیشتر سمتم کشید و کنجکاو گفت :

_خوب میخواستی چی بپرسی ؟ بپرس

با یادآوریش به طرف رزا برگشتم و برای اینکه به چیزی شک نکنه با هیجان ساختگی گفتم:

_میگم این استاد نجم هست خوب؟؟ با رییس دانشگاه عباس نجم که نسبتی ندارن…نه ؟؟

چند لحظه توی فکر فرو رفت و بعد از مکثی بی تفاوت گفت :

_چرا اتفاقا فکر کنم یه بار شنیدم فامیلن و این استاد ما هست؟ آراد نجم با پارتی بازی توی این دانشگاه به عنوان استاد اومده

با هیجان از اطلاعاتی که داشتم به دست میاوردم ناباور خیره رزا شدم و با تعجب گفتم :

_واقعا ؟؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_آره بابا … مگه ندیدی سنش چه کمه استاد همچین دانشگاهی شده و در ثانی کسی اینجا جرات نداره روی حرفش حرفی بزنه

نفسش رو آه مانند بیرون داد و با حسرت ادامه داد:

_مردم فامیل دارن براشون چیا که نمیکنه…. اون وقت ماهم دلمون خوشه فامیل داریم

پس باهم نسبتی دارن ، بی توجه به رزایی که یه بند حرف میزد درحالیکه به زمین خیره بودم توی فکر فرو رفتم باید هرچی زودتر سر از این کار درمیاوردم که نسبتشون چیه

با ضربه ای که به بازوم خورد از فکر بیرون اومدم و به طرف رزا چرخیدم ، دستش رو جلوی صورتم تکون داد و سوالی پرسید :

_کجایی ؟؟

لبخند عجولی روی لبهام نشوندم و دستپاچه لب زدم :

_هیچ همین جا…. ببخشید حواسم پرت شد

دستاش رو بهم زد و درحالیکه سعی میکرد خورده های بسکویت رو از روی لباسش بتکونه خطاب بهم گفت :

_دیگه کم کم پاشو بریم …‌ کلاسمون داره شروع میشه

هنوزم از چیزایی که شنیده بودم گیج میزدم ، باشه ای زیر لب زمزمه کردم و کوله روی دوشم تنظیم کردم بلند شدم

تموم مدتی که سر کلاس نشسته بودم فکرم مشغول بود و هیچ حواسم به درسی که استاد میداد نبود ، توی ذهنم هزار جور نقشه و فکر میچرخید ،یعنی چی که باهم فامیلن !!

شاید میتونستم از طریق همین استاد آراد نجم یه چیزایی بفهمم و بیشتر بهشون نزدیک بشم دستمو زیر چونه ام زدم و فکرم مشغول این بود که چیکار کنم

ولی یکدفعه کسی محکم تکونی بهم داد که از ترس هین بلندی کشیدم وحشت زده نگاهمو به اطراف چرخوندم قهقه بچه ها بالا گرفت که با دیدن چشمای عصبی استاد کریمی تازه فهمیدم که چه غلطی کردم و صاف سرجام نشستم

_خوش گذشت ؟!

لبمو با زبون خیس کردم و سوالی پرسیدم :

_کجا استاد ؟!

کتاب توی دستش رو محکم روی میز پرت کرد و خشن گفت :

_سواحل قناری که الان توش تشریف داشتید !!

بچه ها باز خندیدن که با اضطراب دستامو بهم چفت کردم و برای دفاع از خودم گفتم:

_ببخشید استاد یک لحظه حواسم پرت شد !!

چپ چپ نگام کرد :

_یک لحظه ؟؟

دستاشو روی سینه بهم گره زد و عصبی ادامه داد:

_والا از اول کلاس شما توی رویا و خیال خودتون سیر میکردید

چند قدم راه رفت و درحالیکه با سرفه ای گلوش رو صاف میکرد خشن ادامه داد :

_حالام میتونید برید بیرون به بقیه رویا پردازیتون برسید !!

پیرمرد بداخلاق دیگه نمیخواست کوتاه بیاد ولی مجبور بودم باهاش مدارا کنم وگرنه این ترم از این درس مینداختم بدبخت میشدم به اجبار سرم رو پایین انداختم و با مظلوم نمایی ساختگی گفتم:

_معذرت میخوام استاد… قول میدم تکرار نشه !!

بالاخره کوتاه اومد و بدون اینکه دیگه چیزی بگه درحالیکه به طرف تخته برمیگشت بلند گفت :

_خوب میریم سر درسمون !!

صورتم رو کج و کولم کردم و از پشت سر اداش رو درآوردم که با نیشگونی که از پهلوم گرفته شد از درد صورتم توی هم فرو رفت و آخ آرومی از بین لبهام خارج شد

با دستم روی دست رزا زدم که بالاخره ولم کرد با غیظ چشم غره ای بهم رفت و عصبی آروم کنار گوشم گفت :

_هنوزم نمیخوای آدم بشی نه ؟؟

با خنده نیم نگاهی به استاد که سخت مشغول درس دادن بود کردم و آروم لب زدم :

_نه جون تو … فرشته بودن عالمی داره

با خنده زیرلب زمزمه کرد :

_روتو برم !

خندش گرفت ولی برای اینکه استاد متوجه نشه دستشو جلوی دهنش گرفت و زودی سرش رو برگردوند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.