خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۸

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با بالاتنه برهنه در حالیکه تنها یک شلوارک کوتاه تنش بود به طرفم اومد و در کمال راحتی رو به روم ایستاد و با دیدن من که گیج رو به روش ایستاده بودم پوزخندی گوشه لبش نشست با اشاره ای به داخل اتاق گفت :

_بیا داخل !!

عقب گرد کرد و داخل شد ولی من نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود که از ترس دستام یخ زده بودن و اصلا حس خوبی به این مرد نداشتم ولی دوست نداشتم بفهمه ترسیدم یا تونسته تاثیری روم بزاره

پس به خودم مسلط شدم و دستای لرزونم رو داخل روپوش تنم فرو بردم و با قدمای بلند داخل شدم بدون اینکه در رو ببندم به طرفش چرخیدم و جدی گفتم :

_با من امری داشتید قربان ؟!

روی مبل نشست و درحالیکه راحت پاهاشو روی میز جلوش میزاشت جدی گفت :

_آره …. اول در رو ببند بعدم نزدیکتر بیا !!!

بدون توجه به حرفش به سختی نگاهم رو توی اتاق سرتا سر سیاه و دلگیرش چرخوندم که با دیدن تخت گوشه اتاق که چند نمونه وسیله و میله های مختلف ازش آویزون بود ترس بدی توی دلم نشست و بی اختیار آب دهنم توی گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم با دیدن حالم دیدم چطور پوزخند گوشه لبش پررنگ تر شد و یکدفعه انگار جنون بهش دست داده باشه عصبی فریاد زد :

_نشنیدی ؟؟؟ گفتم در رو ببند ؟؟ زود باش

دستمو روی سینه ام گذاشتم و به سختی جلوی سرفه هام رو گرفتم که با دیدن چشمای به خون نشسته و عصبیش به اجبار به عقب چرخیدم و با حرص کاری رو که میخواست انجام دادم بعد از بستنش ، خواستم به طرفش بچرخم که بلند گفت :

_قفلش هم بکن !!

یعنی چی این حرفش ؟؟ یعنی چی میخواد در رو قفل کنم ؟؟ عصبی به سمتش چرخیدم و گفتم :

_دلیلی برای این کار نمیبینم !!

توقع داشتم کوتاه بیاد ولی برعکس انتظارم یکدفعه بلند شد و درحالیکه به سمتم قدم برمیداشت عصبی غرید :

_انگار یادت رفته اونی که اینجا دستور میده منم نه تو !!

لب پایینم رو با حرص زیر دندون کشیدم که کلیدو توی قفل چرخوند به طرفم میچرخید و خواست چیزی بگه ولی یکدفعه نمیدونم چی توی صورتم دید که خشکش زد و مات و مبهوت لبام شد

با دیدن حالش لبم رو از حصار دندونام آزاد کردم و یک قدم به عقب برداشتم این مرد زیادی مرموز بود !!

ولی هنوز زیاد ازش فاصله نگرفته بودم که بازوم رو محکم گرفت و توی دستش فشرد ، با ترس تکونی به خودم دادم و عصبی فرباد زدم :

_ولم کن معلوم هست داری چیکار میکنی ؟!

با یه حرکت به دیوار اتاق چسبوندم و همونطوری که خودش رو بهم میفشرد با صدای خشنی کنار گوشم غرید :

_مگه معلوم نیست ؟؟ میخوام جایگاهت رو بهت یادآوری کنم که کمتر بُلبُل زبونی کنی !!

مجبور بودم در مقابلش سکوت کنم چون نمیخواستم این کار رو از دست بدم ، انگشت اشاره اش روی لبم تکون داد و زمزمه وار ادامه داد :

_چیه ساکت شدی ….راستی میدونی برای چی خواستم بیای اینجا ؟!!

چشمام رو از حرص و از نزدیکی بیش از حدش به خودم روی هم فشردم و خشن گفتم :

_نه ….در ضمن میشه برید عقب و ازم فاصله بگیرید ؟؟

سرش رو نزدیک تر آورد و انگار از حرص خوردن من لذت میبره نفسش رو توی صورتم فوت کرد و با لحن خماری گفت :

_چون حس میکنم بازی باهات لذت بخشه…. نظر تو چیه؟!؟!

کلمه بازی رو زیرلب زمزمه کردم و گیج سوالی پرسیدم :

_بازی ؟!

تو گلو خندید و درحالیکه دستش رو نوازش وار روی صورتم میکشید گفت :

_اهووووم …. بازی اونم از نوع لذت بخشش خوب نگفتی نظرت چیه ؟!

نگاهمو توی صورت خونسرد و اون لبخند مرموز گوشه لبش چرخوندم بی اختیار ترس بدی توی دلم نشست و جدی لب زدم :

_نوووچ نمیخوام ….. میدونی چرا ؟؟!!

دستمو روی سینه ستبر و برهنه اش گذاشتم و درحالیکه محکم به عقب هُلش میدادم با حرص ادامه دادم :

_چون خوشم از بازی کردن نمیاد !!!

نمیدونم چرا حس میکردم از عطر خاصی استفاده کرده که اینطوری داشت اختیارم رو ازم میگرفت و دوست داشتم دستامو دور گردنش حلقه کنم و بهش بچسبم و عطر تنش رو عمیق نفس بکشم از فکرایی که توی سرم وول میخورد از خودم ترسیدم

نمیدونم چطور این مرد داشت اختیارم رو کامل ازم میگرفت و برای اینکه بی اختیار خطایی ازم سر نزنه دستامو مشت کردم و میخواستم هرچی زودتر از این مرد خطرناک فاصله بگیرم

ولی لعنتی باز بهم چسبید و درحالیکه سرش رو توی گودی گردنم فرو میکرد کنار گوشم زمزمه وار نالید :

_حالا یه بار امتحانش کن مطمعنم خوشت میاد دختر !!

کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم که یکدفعه انگار وحشی شده باشه گاز محکمی از گردنم گرفت که آخ بلندی از بین لبهام خارج شد

عصبی دستمو توی موهاش چنگ زدم که سرش رو بالا گرفت و درحالیکه جنون وار نگاهش رو توی چشمام میچرخوند گفت :

_البته اگه دختر باشی !!!

برای ثانیه ای مات موندم … این چی گفت الان ؟؟ یعنی چی این حرفش ؟؟
یعنی چی اگه دختر باشی ؟؟ اصلا دختر بودن یا نبودن من به اون چه مربوط ؟؟

دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد و پاشو روی خط قرمزای من میزاشت …. مردک هیز !!

اخمامو توی هم کشیدم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم عصبی غریدم :

_هوووی بفهم داری چی بلغور میکنی ؟؟!

با این حرفم چشماش به خون نشست و با خشم نگام کرد که دستمو جلوی صورتش هشدار آمیز تکون دادم و عصبی ادامه دادم :

_رییسم هستی که باش ولی حق نداری بهم توهین کنی

عصبی دور خودم چرخیدم و با لُکنت اضافه کردم :

_ یا ….یا بخوای این همه به من نزدیک بشی و توی مسایل خصوصی من دخالت کنی فهمیدی ؟؟

از شدت خشم تموم بدنم میلرزید به طرف در اتاق رفتم و هرچی دستگیره رو تکون دادم باز نمیشد با یادآوری اینکه موقع داخل شدن در رو قفل کرده بود

به طرفش چرخیدم و خواستم با داد و فریاد کلیدو ازش بگیرم ولی با دیدن آریا و چیزی که توی دستش بود یخ زدم و بی روح برای اینکه نیفتم دستمو به دیوار تکیه دادم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.