خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۶

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

ابرویی بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد:

_کار ؟!

نگاه هراسونم رو به اطراف چرخوندم و لرزون لب زدم:

_آره کار …. مگه چیه ؟!

با خشم و دستای مشت شده کنارم زانو زد و درحالیکه چونه ام توی دستش میفشرد عصبی گفت:

_به نفعته که با من بازی نکنی وگرنه برات گرون تموم میشه !!

امیر به طرفش هجوم برد و عصبی فریاد زد :

_دستت رو بکش هوووی !

قبل از اینکه به سمتش بیاد افرادش دستای امیرو گرفتن و به عقب هلش دادن نیم نگاهی به امیر عصبی انداخت و با پوزخندی گفت :

_مگه خونه من اداره کاره…درضمن کار اونوقت با دوست پسرت !؟؟

توی چشمای تیزبینش خیره شدم و نمیدونم چی شد که بی اختیار لب زدم:

_داداشمه !!

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد که اضافه کردم:

_یعنی …یعنی مثل داداشمه !!

با پوزخندی آهانی زیرلب زمزمه کرد و سوالی پرسید :

_گفتی برای کار اومدی آره ؟؟

با ترس سری به نشونه تایید تکون دادم که بلند شد و درحالیکه به افرادش اشاره میکرد فریاد زد :

_بندازینشون تو انباری تا تکلیفشون روشن کنم

با ترس بلند شدم و با لکنت لب زدم :

_چ…..چی ؟!

بی اهمیت پشت بهم کرد و خطاب به افرادش گفت :

_زود ماشین رو بیارید

دستای زخمیم رو به پایین مانتوم کشیدم و با وجود سوزشی که داشت از پا درم میاورد به طرفش رفتم و سعی کردم خودم رو به موش مردگی بزنم بلکه باور کنه کاره ای نیستم و بزاره برم

_آقا بخدا من جاسوس و خبرچین نیستم فقط برای کار اومدم

اشاره ای به امیر کردم و ادامه دادم:

_داداشم مخالف کار کردن من بودش داشتیم سر همین جروبحث میکردیم فقط همین… بخدا کاری نیستم بزارید ما بریم!!

از گوشه چشم براندازم کرد و با متوقف شدن ماشین جلوی پاش راننده با عجله پیاده شد درحالیکه در رو براش باز میکرد با احترام براش خم شد

با دیدن سکوتش با ترس اشاره ای به امیر کردم که بلند شه و زود بزنیم به چاک ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودیم که یکدفعه پر دورمون شد آدم و محاصرمون کردن

دیگه کنترلم رو از دست دادم و عصبی بلند فریاد زدم :

_ای بابا گفتم که جاسوس نیستیم!!

بدون توجه به داد و فریادهای من هردومون رو به طرف انباری ته باغ بردن و اونجا زندونیمون کردن

با بسته شدن در انباری چرخی دور خودم زدم و کلافه نالیدم :

_واااای امیر گاومون زایید !!

ولی امیر بی حرف به دیوار پشت سرش تکیه داد و پاهاش رو کشید از دیدن سکوت و حرف نزدن اون بیشتر جری شدم و لگد محکمی به در کوبیدم که صدای نابهنجاری ازش بلند شد

نمیدونم چندساعت بود که توی انباری خسته و منتظر به دیوارها زُل زده بودم که با شنیدن سر وصدای که از پشت در به گوش میرسید سیخ سرجام نشستم

انتظارم زیاد طول نکشید که در باز شد و همون مرد صاحب خونه که هنوزم اسمش رو نمیدونستم توی قاب در قرار گرفت ، زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم برای نجات از این دخمه با استرس نالیدم :

_کی میزارید ما بریم؟!

جدی و با همون اخمای درهم قدمی داخل گذاشت نیم نگاهی به امیر انداختم و با شروع کردم به دَری وَری گفتن

_بیخیال کار شدم فقط بزارید ما بریم قول میدم هیچ وقت از بیست کیلومتری این خونه هم رد نشم

زیرلب آروم طوری که اون نشونه اضافه کردم:

_آره جون خودت!

رو به روم ایستاد و طوری خیره چشمام شد که انگار میخواد راست و دروغ رو از چشمام بفهمه و جدی گفت:

_اومدم که بدترین بلاها رو سرتون بیارم و از زیر زبونتون بیرون بکشم که از طرف کدوم دشمن قصد نفوذ به خونه زندگی من رو داشتید ولی….

نگاهش رو بین ما چرخوند واضافه کرد:

_چی …؟! ولی شانس آوردید که زنگ زدن که پرستار بچه رو فرستادن و خواستن مطمعن شن از کارش راضی هستم یا نه !!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.