خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۵

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با چشمای ریز شده نگاهشو روی کل هیکلم چرخوند و با لحن ترسناکی لب زد :

_مگه لالید با شما بودما ؟؟ گفتم اینجا چی میخواید ؟!

انگار واقعا لال شده باشم لبام بهم چسبیده بود وقدرت تلکم نداشتم که مشکوک به سمتمون اومد در همین حین سگ پارس بلندی کرد و به سمتم حمله کرد که با جیغ کوتاهی که کشیدم عقب عقب رفتم

قلاده سگ رو محکم توی دستش فشرد و درحالیکه هنوزم چشمش به من بود زیرلب زمزمه کرد :

_آروم باش جیمی !!

با این حرفش سگ تقریبا آروم گرفت که همون مرد بلند فریاد زد :

_علی زود بیا اینجا ببینم !!

بعد از چند ثانیه پسری که لباس فرم نگهبانی تنش بود و قد و هیکلش دست کمی از اون نداشت با نفس نفس توی قاب در قرار گرفت و مطیع و جدی گفت :

_بله قربان !!

به ما اشاره ای کرد و گفت :

_کمکم این دونفر رو بیار داخل ببینم اینجا چیکار دارن !!

چی ؟؟ معلوم نبود میخواستن ببرمون داخل که چه بلایی سرمون بیارن با نگرانی به طرف امیر برگشتم و زیرلب زمزمه کردم :

_یه کاری بکن دیگه !!

امیر با خشم به سمتمون اومد و خطاب بهشون گفت :

_هیچی آقا بحث خانوادگی بود و همین و بس… نکنه باید به شمام جواب پس بدیم ؟!

پوزخند صداداری به امیر زد و درحالیکه بازوی من رو میگرفت و دنبال خودش میکشید گفت:

_همه چی رو آقا مشخص میکنه !!

با تقلا درحالیکه سعی داشتم خودم رو از دستش نجات بدم لرزون لب زدم :

_هوووی یارو دستت رو بکش ببینم !!

بی اهمیت با چشم و ابرو اشاره ای به همون پسره علی کرد و گفت :

_اون یکیم تو بیار داخل !

هرچی تقلا کردم بیفایده بود داخل حیاط بردمون و درحالیکه وسط حیاط پرتمون میکرد بلند گفت:

_یالله برید به آقا بگید دوتا موش فضول گیر آوردم

بخاطر عصبانیت و اینکه برای ثانیه ای کنترلم رو از دست داده بودم تموم نقشه هام نقش برآب شده بودن و همه چی رو خراب کرده بودم حالا دیگه هیچ کاری از دستم برنمیومد

نیم نگاهی به امیر انداختم و درحالیکه کف دستام رو که بخاطر برخورد با زمین زخمی شده بودن رو بررسی میکردم عصبی زیرلب خطاب بهش گفتم:

_خوب شد الان گند زدی به همه چی؟!

دندوناشو روی سابید و مثل خودم آروم گفت :

_گند رو خودت زدی که سر خود پا شدی و بدون برنامه ریزی در خونه طرف رو زدی !!

دهن باز کردم که عصبی چیزی بهش بگم که همون نگهبان بلند فریاد زد :

_خفهههههههه چیه همش زیرلب وِر وِر میکنید ؟!

سرم رو پایین انداختم و سعی کردم تا رییسشون نیومده فکر و ذهنم رو جمع و جور کنم تا چیزی در جوابش بگم و بتونم از این مخمصه ای که گیرافتادم نجات پیدا کنم

ولی هیچی به ذهن و فکرم نمیرسید و از بس آشفته بودم که تموم فکرم بهم ریخته بود و متشنج و پریشون بودم لبم رو زیردندون میفشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و چشمامو روی هم فشردم

که با صدای بلند بفرمایید قربان به خودم اومدم و هراسون سرمو بالا گرفتم که با دیدن کسی که با اخمای گره خورده و جدی به سمتمون میومد آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و زیرلب نالیدم :

_قبر خودت رو کندی نازی !!!

درحالیکه دستاش رو از پشت توی هم گره زده بود قدم به قدم به سمتمون میومد ولی من بی اختیار خیره اش شده بودم باورم نمیشد این مرد صاحب همچین عمارت و دم و دستگاهی باشه

مهم تر از همه اینکه سنی نداشت و قیافه و هیکلشم دقیق عین این مانکن ها تو تلوزیون خاله اقدس میموند شبیه اونا هم راه میرفت دقیق و حساب شده !!

نمیدونم چقدر خیرش بودم که بالای سرم رسید و درحالیکه با تیزبینی نگاه از چشمای کنجکاوم نمیگرفت جدی گفت:

_چه خبره سروصدا راه انداختی عزیز ؟!

همون مرد قوی هیکلی که قلاده سگی دستش بود و تازه فهمیده بودم اسمش عزیزه گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و انگار کار خیلی بزرگی کرده با افتخار گفت :

_این دوتا جاسوس رو وقتی که داشتن دور و بر خونه میپلکیدن گیر انداختم قربان !!

چی ؟! جاسوس ؟!
با چشمای گشاد شده سرجام نیمخیز شدم وعصبی گفتم:

_چه جاسوسی؟! چی داری برای خودت الکی میبری و میدوزی ؟!

عزیز با خشم به سمتم اومد و خواست چیزی بهم بگه که رییسشون دستش رو به نشونه ایست جلوش گرفت و خطاب به من گفت :

_اگر ادعا داری جاسوس نیستی پس میشه بگی دور و بر خونه من برای چی میپلکیدی ؟!

با فکری که به ذهنم رسید بی اختیار لب زدم:

_برای کار اومدم

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.