خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۸

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

از انباری منحوس که بیرون اومدیم برعکس انتظارم که الان باز تو حیاط بازخواستمون میکنه عزیز به طرف عمارت راه افتاد و بلند خطاب بهمون گفت :

_دنبالم بیاید !

توی سکوت و با ترسی که توی دلم خونه کرده بود دنبالش راه افتادیم که در سالن رو باز کرد و داخل شد

مردد نیم نگاهی به امیر انداختم و داخل خونه شدم که عزیز صداش رو بالا برد و درحالیکه بلند اسم کسی رو صدا میزد گفت :

_نصرت کجایی ؟؟

طولی نکشید زن سیاه پوست و بلند قامتی با ابروهای پیوندی و گره خورده به سمتمون اومد رو به رومون ایستاد به دنبال نصرتی که عزیز صداش زده بود چشم چرخوندم

که یکدفعه همون زن با صدای زمختی گفت:

_بله !!

با چشمای گشاده شده داشتم نگاش میکردم مگه نصرت اسم مرد نیست ؟؟ پس این داره چی میگه

عزیز اشاره ای به من کرد و خطاب بهش گفت :

_آقا گفتن اتاق مخصوص پرستار بچه رو نشونش بدی و بعد از حمام و تعویض لباسا ببریش پیش خانوم کوچیک !

توی سکوت همونطوری که با جدیت نگاه ازم نمیگرفت در تایید حرفای عزیز سری تکون داد و گفت:

_چشم !!

به من اشاره ای کرد و خواست همراهش برم که عزیز یک قدم جلو گذاشت نزدیک نصرت شد و تاکید وار گفت :

_فقط یه چیزی …!!

نصرت اخماشو توی هم کشید و منتظر ادامه حرفش شد که عزیز مشکوک و با چشمای ریز شده پوزخندی بهم زد و خطاب بهش ادامه داد:

_چهارچشمی حواست بهش باشه !

دندونام روی هم سابیدم و و لعنتی توی دلم گفتم ، این عزیز بدجور به من گیر داده و بهم مشکوکه میترسم بعدا برام مشکل ساز بشه

نصرت با تعجب نگام کرد و یکدفعه نمیدونم چش شد که خشمگین از بالا تا پایین برندازم کرد و خطاب به عزیز گفت:

_نترس حواسم هست !

سعی کردم خودم رو مظلوم نشون بدم و از اون حالت لاتی و خیابونی بیرون بیام بلکه بهم اعتماد کنن پس بی حرف سرم رو پایین انداختم و خودم رو ناراحت نشون دادم

با اشاره نصرت امیر هم خواست دنبالم بیاد که عزیز راهش رو سد کرد و جدی گفت :

_تو کجا ؟؟

امیر اشاره ای به من کرد و با خشم غرید :

_عمرا اگه تنهاش بزارم !

عزیز پوزخند صداداری زد و گفت :

_فعلا که خواهرت باید کارش رو شروع کنه و نیاز به تو نداره پس باید چی ؟

اشاره ای به در کرد و ادامه داد :

_شَر رو کم کنی !!

امیر عصبی خواست چیزی بگه که نزاشتم و درحالیکه به طرفش میرفتم لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و گفتم:

_امیر جان !!

امیر که با چسبوندن جان به آخر اسمش تعجب کرده بود حرف توی دهنش ماسید ، بدبخت حق داشت هنگ کنه

من که همیشه اطرافیان رو با هوووی و خره ، صدا میزدم حالا جاااااان گفته بودم اونم من با همچین صدای نازکی همراه با عشوه خرکی !!

قبل از اینکه امیر کاری کنه و همه چی رو خراب کنه با عجله به طرفش رفتم و درحالیکه بازوش توی دستم میفشردم با صدای آرومی لب زدم:

_یه لحظه میای کارت دارم !

و بدون اینکه اجازه عکس العملی بهش بدم دستش رو گرفتم و دنبال خودم گوشه از پذیرایی و دور از اونا کشوندم

رو به روش ایستادم ، نیم نگاهی سمت عزیز و نصرت که با خشم خیرمون بودن انداختم و خطاب به امیر لب زدم:

_معلوم هست داری چیکار میکنی؟!

پوووف کلافه ای کشید و عصبی گفت:

_فکر میکنی یه درصد میزارم اینجا تنها بمونی ؟!

وااای از دست امیر ، با این تعصب بیخودش داشت گند میزد به همه چی ، ولی نباید میزاشتم موقعیت به این خوبی از دست بره

_امیر میفهمی داری چی میگی ؟؟ الکی الکی دارن راهم میدن تو خونه زندگیشون اونوقت تو داری سر چی با من بحث میکنی ؟!

با خشمی که اولین بار ازش میدیدم بازوم توی دستش فشرد و با خشم غرید :

_نمیزارم اینجا بمونی… اگه لو بری میفهمی چیکارت میکنن ؟؟ هااا

عصبی زیر دستش زدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_به تو ربطی نداره فهمیدی ؟!

اولین بار بود داشتم اینطوری با امیر صحبت میکردم چندثانیه با بهت و ناباوری نگام کرد و کم کم انگار به خودش اومده باشه با صدای لرزون لب زد:

_میفهمی داری چی میگی ؟؟ میخوای خواهرمو اینجا تن…

دستمو جلوش به نشونه سکوت گرفتم برای اینکه از خودم برونمش و دلزده اش کنم پوزخند صدا داری زدم و با بدترین لحن ممکن گفتم:

_هه…. چه خواهر برادری هااا ؟! انگار جدی جدی خودتم باورت شده من خواهرتم ؟؟

یکدفعه رنگش پرید و از رگ های برجسته روی پیشونی و گردنش راحت میشد حدس زد تا چه حد فشار روشه و داره به زود خودش رو کنترل میکنه تا آروم باشه

سرش رو بالا گرفت و با چشمای به خون نشسته خیرم شد و آروم لب زد:

_باشه آبجی یکی طلبت !!

بدون اینکه بزاره من چیزی بگم با قدمای بلند و عصبی از خونه بیرون زد و در رو محکم بهم کوبید

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و کلافه دستی به صورتم کشیدم مجبور بودم اینطوری باهاش رفتار کنم چون مطمعن بودم تنها راهی که باعث میشه امیر از این خونه بیرون بره و راضی بشه من رو تنها بزاره همین راهه !!

با اعصابی خراب به طرف نصرت و عزیز رفتم و بدون توجه به نگاهای خیرشون خطاب بهشون سوالی پرسیدم:

_باید چیکار کنم ؟!

نصرت سرتاپام رو از نظر گذروند و درحالیکه دستش رو به سمت پله ها میگرفت بلند گفت :

_از این طرف دنبالم بیا !!

به دنبالش از پله ها بالا رفتم تموم فکر و ذکرم درگیر امیر و حال بدش بود و اینقدر توی خودم غرق شده بودم که یکدفعه با برخورد به چیز سفت و محکم سرجام ایستادم

کلافه سرمو بالا گرفتم که با دیدن صورت درهم و اخمای نصرت آب دهنم رو صدا دار قورت دادم درحالیکه ازش فاصله میگرفتم آروم لب زدم:

_ببخشید !!

توی سکوت سری به نشونه تاسف برام تکون داد و در اتاقی رو باز کرد و داخل شد ، مردد پا داخل اتاق گذاشتم که نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و بلند گفت:

_این اتاق تا زمانی که توی این خونه ای مال شماست…پس زود دوش میگیری و بعد از پوشیدن لباس فرمت که توی کمد هستش تمیز و مرتب همینجا توی اتاق میمونی تا وقتش که شد بیام ببرمت خدمت خانوم کوچیک !

_چشم رو چِشمَم گرفتم چی شد !!

چپ چپ نگام کرد ، انگار تازه متوجه شده باشم چی گفتم لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و با خنده گفتم :

_ببخشید یعنی حواسم هست !

چشم غره توپی بهم رفت و عقب گرد که از اتاق بیرون بره نفس راحتی کشیدم که یکدفعه عین جن زده ها به سمتم برگشت و درحالیکه انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون میداد هشدار آمیز گفت:

_بدون اجازه حق خارج شدن از این اتاق رو نداری شیر فهم شدی ؟!

سری در تایید حرفاش تکون دادم که از اتاق بیرون رفت ، عصبی مشتم رو گره کردم و کف دست دیگه ام کوبیدم

من آدم تو سری خور و کم حرفی نبودم ولی الان بخاطر اون پسره آراد و اون پرونده لعنتیش مجبور بودم در مقابل اینا سکوت کنم

و بزارم هرچیزی که دلشون میخوان بارم کنن حس میکردم آتیش از بدنم بیرون میزنه برای اینکه یه کمی از التهاب درونیم کم بشه به طرف در دیگه ای که توی اتاق بود و میشد حدس زد حمامه قدم تند کردم

با لباس زیر دوش آب سرد ایستادم و با لرزی که توی بدنم پیچید چشمامو بستم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم ، کمی که حالم بهتر شد از زیر دوش بیرون اومدم

در رو باز کردم ولی نمیشد با این لباسای خیس بیرون رفت و کل اتاق رو با گند کشید پوووف کلافه ای کشیدم که چشمم به حوله تن پوش گوشه حمام که روی گیره آویزون بود خورد

چشمام برقی زدن و بعد از بیرون آوردن لباسام اون رو دور خودم پیچیدم و بیرون اومدم به طرف کمد لباسی راه افتادم

ولی با باز کردنش و دیدن تنها لباسی که روی چوب لباسیش بود چشمام گرد شد و درحالیکه شونه هام رو با تعجب بالا مینداختم زیرلب زمزمه کردم:

_فقط یه دونه لباس ؟!

آخه نازی تو چقدر ساده ای فکر کردی ملکه انگلیسی که کمدلباسی رو برات پُر کنن؟! بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و لباس رو بیرون کشیدم که با دیدنش متعجب شروع کردم به پشت و رو کردنش

یعنی دارم درست میبینم ؟! از من میخواستن این کت و دامن کوتاه رو بپوشم ؟! حالا با کتش یه جورایی میشد کنار اومد ولی دامن کوتاهش عمرا !!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.