خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عروس استاد پارت ۳

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما shasttip@ رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

خشک زده بهم نگاه میکرد… میتونستم قسم بخورم که حتی پلک هم نمیزنه… با چشم و ابرو به بچه های کلاس اشاره کردم که به خودش اومد اخمی کرد و شروع به خوندن بقیه ی اسامی کرد 

 

 

توی طول کلاس به سختی خودشو کنترل میکرد تا به سمتم نیاد .

 

فری هم مدام به پهلوم میزد و به کلافگی مهرداد اشاره می‌کرد. 

 

کلاس که تموم شد فوری وسایلمو جمع کردم… نمیخواستم با مهرداد چشم تو چشم بشم .

 

طبق معمول دخترا دورش جمع شده بودن و داشتن سوال پیچش میکردن .

کیفشو برداشت و با اخم پسشون زد… داشت به سمت من میومد که از کلاس زدم بیرون .

 

 

اما به ثانیه نرسید که نزدیکم شد و صدام زد :

_ترانه؟ 

 

سر جام متوقف شدم… رو به روم ایستاد و با اخم و شماتت نگاهم کرد . 

 

خواستم از زیر نگاهش در برم که گفت : 

_بیا اتاق اساتید . 

 

اخم کردم : 

_راجع به درسه؟ 

 

نگاه بدی بهم انداخت و دستوری گفت:  

_راه بیوفت .

 

چشم غره ای به سمتش رفتم و راه افتادم… در اتاق اساتید و باز کرد و بی تعارف اول خودش وارد شد. 

 

رفتم تو که درو محکم بست و قفلش کرد .

با چشمای از حدقه بیرون اومده گفتم:  

_دیوونه شدی؟ 

 

دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت و با اخم زمزمه کرد : 

_خوب ؟ میشنوم

 

 

چشمامو به سختی باز کردم… نامفهوم به اتاق سفید اونجا خیره شدم… 

من کجا بودم؟ 

 

خواستم دستم و تکون بدم اما نتونستم… نگاهی به دستم که اسیر دست یه مرد بود انداختم .

 

گیج و گنگ به کسی که دستم و گرفته بود و سرشو روی دستم گذاشته بود نگاه کردم .

 

دستمو که تکون دادم شتاب زده سرشو بلند کرد… تازه فهمیدم مهرداده… با یه سر و وضع داغون و چشم هایی که به خون نشسته. 

 

از روی صندلی بلند شد و گفت: 

_بالاخره بیدار شدی ترانه؟

 

با صدای ناآشنایی گفتم: 

_من کجام؟ 

 

موهایی که روی صورتم بود کنار زد و با مهربونی که تاحالا ازش ندیده بودم گفت: 

_بیمارستانی… فشارت افتاده بود. 

 

نگران از جام بلند شدم: 

_چند ساعته که اینجام؟ 

 

جواب نداد… سرم دستمو کشیدم و گفتم :

_باید قرصای بابامو بدم مهرداد… اگه یه وقت… 

 

هنوز جمله ام تموم نشده بود محکم توی آغوش گرم مهرداد فرو رفتم .

دیوانه وار سرمو بوسید و کنار گوشم زمزمه کرد : 

_ترانه گوش بده!  

 

ساکت شدم… دلیل این رفتاراشو نمی فهمیدم… 

دوباره گفت: 

_۲۴ساعته که بیهوشی… فشارت اونقدر پایین بود که فاصله ای تا مرگ نداشتی… 

 

متعجب به زمزمه هایی که کنار گوشم میکرد گوش دادم… 

_نمیخوام دوباره توی این حال ببینمت فهمیدی ؟ پس به خاطر من باید قوی باشی… باید قوی باشی ترانه… باید ! 

 

پسش زدم و متعجب گفتم :

_مهرداد این چرتو پرتا چیه میگی ؟ 

 

با کلافگی دستی لای موهاش کشید و گفت: 

_ترانه بابات به قتل رسیده. 

 

تکون شدیدی خوردم… پس خواب نبوده… کابوس نبوده… واقعیت بوده.   

 

مسخ شده به دیوار روبه روم خیره موندم… مهرداد تا خواست حرف بزنه سرد و بی روح گفتم : 

_برو بیرون مهرداد اینجا نباش!  

 

با تحکم گفت : 

_من همیشه پیشتم .

 

مثل دیوونه ها به چشم هاش نگاه کردم : 

_قرارداد فسخ شد… من پولی ازت نمیخوام… صیغه باطله… تمکینی نیست… تو چرا اینجایی؟

 

 

سکوت کرد… با گریه داد زدم : 

_نشنیدی چی گفتم برو بیرون… بابام مرد مهرداد بابام مرد… دیگه بازی تموم شد… چرا اینجایی ؟ من همه چیو به خاطر بابام به جون خریدم اما الان مرده… نمیدونم چرا؟ نمیتونم کی تونسته بابامو بکشه ! کی دلش اومده بابای مریضمو بکشه ! کی تونسته این کارو با من بکنه ؟

 

 

صدام از گریه در نمیومد… ناخواسته زانو زدم و اشک ریختم ، تمام این حرف ها رو زدم اما مهرداد نرفت. 

اونم کنارم نشست و با نگرانی منو توی بغلش کشید .

سرم و روی سینه ی پهنش گذاشتم و گفتم : 

_دیگه تنها شدم دیگه کسیو ندارم که به خاطرش بجنگم دیگه بابام نیست . 

 

کنار گوشم زمزمه کرد : 

_تنها نیستی ترانه… من هستم ! 

 

با نفرت پسش زدم : 

_چرا باشی هان ؟ مگه عاشقمی؟ مگه شوهرمی؟ مگه فامیلمی؟ تو هیچی من نیستی مهرداد شنیدی ؟ هیچی من نیستی. 

الانم گورتو از اتاق گم کن بیرون… همون صیغه ی احمقانه هم فسخ شد چون من به پولی نیاز ندارم که بخوام خودمو حروم تو کنم . 

 

عصبانی و کلافه نگاهم کرد اما اونقدر حرف های بدی بهش زده بودم که دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت. 

 

اون که رفت تو خلوت خودم شکستم .

نمیتونستم باور کنم بی کس شدم… صحنه ی غرق در خون بابام یه ثانیه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت .

 

انقدر هق هق کردم و اشک ریختم که حس میکردم چشم هام داره کور میشه. 

 

از این به بعد باید چه طور زندگی میکردم ؟ من اگه درس میخوندم به خاطر بابام بود… اگه خوشحال بودم به خاطر بابام بود… اگه صیغه ی مهرداد شدم به خاطر بابام بود .

 

اما الان بابام مرده ! کشتنش… نمیدونم کی اما میفهمم .

من بقیه ی عمرمو هم وقف بابام میکنم… دنبال اون قاتل عوضیش میگردم و با دستای خودم میکشمش .

 

بابایی تو ناراحت نباش باشه ؟ دخترت انتقام خونتو میگیره… به هر قیمتی که شده.

 

 

منتظر به وکیل سابق بابام که اسمش آقای حیدری بود نگاه میکردم. 

 

خودشو به سمتم متمایل کرد و گفت : 

_ببین وضعیت سابقتونو میدونی ، یادته بابات پولش از پارو می رفت ! اینم می دونی که یهو ورشکست شد و همه چیزو از دست داد .

 

محو و گنگ سر تکون دادم که ادامه داد : 

_بابات اون پولا رو از راه قاچاق به دست میاورد . به ظاهر توی کارخونه کار میکرد اما یه قاچاقچی حرفه ای بود .

 

نفسم بند اومد باورم نمیشد دارم چی میشنوم ! بابای من… بابای من یه قاچاقچی بوده ؟ 

 

با تته پته گفتم : 

_این امکان نداره… بابام این کارو نمیکنه ! 

 

سرشو با تاسف تکون داد : 

_بابات با اون همه قدرتش برای یکی کار میکرد… برای آتاکان… معروف به مرد ابدی !

 

از حرفهاش سر در نمیارم و فقط گوش میدم : 

_اون اواخر از بابات میخواست قاچاق اعضای بدن کنه… از اون یه کار کثیف میخواست… اعضای بدن بچه های کوچیک و دخترای دبیرستانی و دلبر اما بابات این کارو نکرد ! 

 

آتاکان هم تمام دار و ندار باباتو ازش گرفت 

 

اما بابات آروم نگرفت… تا وقتی برای اون کار میکرد اینقدر مدرک علیه اش جمع کرده بود که میتونست یه شبه به بادش بده . 

 

هر چند پلیس میدونست همه چی زیر سر اونه اما آتاکان هیچ مدرکی از خودش به جا نمیذاشت . برای همین بهش میگفتن مرد ابدی .

 

 

این اواخر بابات با وجود بیماریش با دم شیر بازی کرد . به آتاکان زنگ زد و تک تک مدارکی که برعلیه اش داشت و رو کرد .

 

انگار ازش پول میخواست تا زندگی تو رو نجات بده .

 

اشکامو که نمیدونم کی از چشمم جاری شده بود و پاک کردم و گفتم : 

_برای همین کشتنش؟ 

 

سرشو تکون داد . 

 

_همراه بابات مدارکو هم از بین برد. 

 

با بغض و عصبانیت گفتم : 

_اون عوضی و چطور میتونم پیدا کنم ؟ 

 

حیدری مکثی کرد و گفت :

_کسی تا حالا دستش به اون نرسیده اما… من به تو حرف هایی میزنم که هیچ کس ازش خبر نداره .

 

منتظر به حیدری نگاه میکنم… 

 

_آتاکان یه پسر داره… یه پسر که هیچ کس نمیدونه کجاست و چیکار میکنه ! اما میدونم پسرش وارد بازی های کثیف باباش نشده و توی ایران زندگی میکنه.  اما اون پسر عزیز ترین کس زندگیه آتاکانه . اگه اونو پیدا کنی… خیلی خوب میتونی انتقامتو از قاتل پدرت بگیری .

 

 

چشمم برق زد… گفتم:  

_پسره اون مرتیکه رو کجا میتونم پیدا کنم؟ 

 

با حرفی که زد حس کردم جلوی چشمام سیاه شد : 

_توی دانشگاه تدریس میکنه… اسمش مهرداد… مهرداد آریافر 

 

دستم و به مبل گرفتم و ناباور به حیدری نگاه کردم… یعنی قاتل بابای من پدر مهرداد بود ؟ یعنی مهرداد پسر همچین آدمیه ؟ 

 

 

حیدری که رنگ پریدمو دید با نگرانی گفت : 

_خوبی تو ؟ 

 

جوابشو ندادم… من الان باید چیکار میکردم ؟ انتقاممو از مهرداد می گرفتم ؟ 

 

خدایا این دیگه چه مصیبتی بود ؟ حتی اگه یک درصد احتمال میدادم رابطه ام با مهرداد خوب بشه الان کلا نا امید شدم .

چون باید بین بابام و مهرداد یکیو انتخاب میکردم… من قول داده بودم انتقاممو از قاتل بابام بگیرم پس مجبور بودم… مجبور بودم وارد بازی بدی بشم… مجبور بودم از مهرداد برای انتقام گرفتن از اون بی شرف استفاده کنم .

 

.

.

*

 

پشت در آپارتمان مهرداد ایستاده بودم . خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره راضی شدم به اینجا بیام .

 

سه روز بود که مدام به این فکر میکردم که چیکار کنم… توی این سه روز مهرداد حتی نگاهمم نمیکرد بالاخره امشب تصمیم گرفتم به هر روشی شده خودمو بهش نزدیک کنم .

 

نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم… طولی نکشید که مهرداد با شلوارک و بالاتنه ی برهنه درو باز کرد. 

 

نگاهم روی سینه ی پهن و برنزه اش ثابت موند . با شیطنت و طعنه گفت : 

 

_چرا خشکت زده ؟ 

 

سریع چشمامو بستم و تند تند گفتم : 

_من اصلا نگاه کردم… ببین چشمام بسته است تازشم تو چرا لخت لخت درو باز میکنی ؟ نمیگی یهو یه دختر نامحرم پشت در باشه ؟ همه مثل من چشم پاک نیستن که سریع نگاهشونو بدزدن… یهو دیدی یه دختر با دیدن این منظره عاشق شد تو روانش تاثیر گذاشت… کارش به تیمارستان کشید… خودکشی کرد اون وقت تو پاسخ گو هستی ؟ 

اصلا تو… 

 

حرفم با پیچیده شدن دستش دور کمرم قطع شد . با شتاب منو به داخل خونه کشوند و محکم به دیوار چسبوند و قبل از اینکه به خودم بیام با عطش لباشو روی لبهام گذاشت.

 

 

با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم… چشماشو بسته بود و با ولع می بوسید .

 

پسش زدم و متعجب پرسیدم : 

_مهرداد چیکار میکنی ؟ 

 

پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و نفس زنون گفت : 

_سه ماهه ندیدمت… حالا هم که برگشتی بی محلی میکنی ؟ تا کی ترانه ؟ تا کی قراره بیای وسط زندگیم و یهو غیبت بزنه ؟ 

 

بهش نگاه کردم… با یادآوری اینکه مهرداد پسر قاتل بابامه بی رحم شدم و با لحن دروغی گفتم: 

_دیگه نمیرم . 

 

تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و فقط نگاهم کرد .

زیر نگاهش دستو پامو گم کردم و با تته پته گفتم : 

 

_اومم… من اومدم تا درس های عقب افتاده ی این سه ماهو برام توضیح بدی. 

 

با شیطنت نگاهم کرد و گفت : 

_تو خونه ی همه ی استادات رفتی ؟ 

 

دستپاچه گفتم : 

_اوممم نه استاد… ولی میرم .

 

اخماش در هم رفت و با جدیت گفت : 

_لازم نکرده خونه ی تک تکشون بری .

 

با شیطنت گفتم : 

_اما درسام عقبه استاد . 

 

خودشو بهم نزدیک کرد و خیره به لبهام گفت : 

_همه ی درساتو من برات توضیح میدم… کافیه فقط بیای اینجا .

 

از این زورگو بودنش خندیدم که گفت : 

_به من میخندی ؟ 

 

سرمو به علامت مثبت تکون دادم… 

 

با یه تای ابروی بالا پریده بهم نگاه کرد که از زیر دستش فرار کردم و گفتم :

_خوب درسو شروع کنیم اما قبلش سه لباس تنت کن .

 

+اما من اینطوری راحتم… اما اگه تو حواست پرت میشه اون بحثش جداست . 

 

از اینکه دستمو خونده بود هول کردم :

_چه ربطی داره؟ هر آدمی لخت یه نفر دیگه رو ببینه دستپاچه میشه. 

 

با شیطنت گفت : 

_اما من نمیشم. 

 

میدونستم قصدش این بود تحریکم کنه تا باهام بازی راه بندازه . پوزخندی زدم و گفتم : 

_کور خوندی اگه من تو رو به خواستت برسونم… حالا هم وقتو تلف نکن استاد زود بیا درستو بده که کار و زندگی دارم.

 

 

چشم غره ای بهم کرد و به اتاقش رفت تا لباس بپوشه.  

 

چند دقیقه بعد با جزوه و مداد و کتاب برگشت و روی مبل نشست و به کنارش اشاره کرد و گفت : 

_بیا اینجا .

 

آب دهنمو قورت دادم و کنارش نشستم. خودشو بیشتر نزدیکم کرد و مدادی برداشت و صفحه ی اول یه دفتر و باز کرد و شروع کرد به نوشتن و توضیح داد .

 

اون حرف میزد اما من یک کلمشم نمی فهمیدم. 

 

دروغ چرا احساسم به مهرداد یه احساس الکی نبود. اما فکر اینکه داشتم گولش میزدم فقط به خاطر انتقام عذابم میداد 

 

اون که گناهی نکرده بود… مقصر بابای عوضیش بود که بابامو کشت. 

 

اما اگه من از مهرداد استفاده نکنم چطور میتونم به قاتل بابام دست پیدا کنم ؟ 

 

انگار فهمید یه کلمه از حرفاشم نفهمیدم که گفت : 

_حواست اینجاست .

 

دستپاچه گفتم : 

_آره آره بگو دارم گوش میکنم. 

 

یه نگاه به معنی خر خودتی بهم انداخت و مشکوک پرسید : 

_ترانه چته ؟ 

 

موهامو که از شال بیرون ریخته بود و کنار زدم و گفتم : 

_من هیچیم نیست فقط حواسم پرت شد همین . 

 

 

مداد و روی دفتر انداخت و گفت :

 

_من میرم یه چیزی بیارم بخوری بعد ادامه میدی. 

 

تا خواست بلند بشه آستینشو محکم کشیدم و مانعش شدم : 

_نه نه تو بشین من میارم. 

 

دوباره نگاه مشکوکشو بهم انداخت.  فوری به آشپزخونه رفتم و دست و صورتم شستم انقدر گرمم شده بود که حس میکردم دارم آتیش میگیرم .

 

دستامو به اپن گرفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم .

مهرداد نباید انقدر روم تاثیر میذاشت وقتی باباش قاتل بابای من بود .

 

نباید مهرداد برات مهم باشه ترانه… تو فقط به انتقامت فکر کن . فقط به انتقامت .

 

 

چند تا نفس کشیدم و کمی که آروم شدم برگشتم و برگشتنم همزمان شد با برخورد محکمم با مهرداد.

 

 

تا توی اون فاصله ی کمم دیدمش تمام نیروم تحلیل رفت. 

نمیدونم فهمید چه مرگمه یا نه ! 

 

نتونستم طاقت بیارم و گفتم : 

_م…مهرداد من میرم خونه. 

 

حرفمو زدم و خواستم از کنارش رد بشم که به کمرم چنگ زد و نگهم داشت .

 

اوضاع از اونی که بود بدتر شد… نگاهمو ازش دزدیدم.  

چونمو گرفت و وادارم کرد که بهش نگاه کنم. 

 

سرم و بلند کردم… نگاهش تب دار و خمار بود . بهم چشم دوخت و کشدار زمزمه کرد : 

_میدونی وقتی بی خبر گذاشتی و رفتی من چی کشیدم ؟ 

 

سکوت کردم … انگار از حال خودش در اومده بود… شالمو از سرم کشید و گیره ی موهام و باز کرد و گفت : 

_من اون موقع ها برای لمس کردنت جون میدادم اما دستمو به سمتت دراز نمیکردم تا ناراحت نشی .

 

 

سرشو لابه لای موهام برد : 

_اون حسی که عطر تن تو بهم میده رو کنار هیچ دختر دیگه ای ندارم. تو مستم میکنی ترانه .

 

سرشو توی گردنم برد و عمیق نفس کشید .

 

نتونستم جلوی نفس بلندم و بگیرم. میلش بهم بیشتر شد… با عطش گفت : 

 

_اما الان من اون پسر دانشجو نیستم… دیگه نمیخوام خودمو برای داشتنت کنترل کنم . میخوام از دختری که یه زمانی داغونم کرد انتقام بگیرم 

 

خشن مانتومو کشید که تمام دکمه هاش پاره شد .

زیر مانتوم فقط یه تاپ قرمز داشتم که با یه وجب پارچه دوخته شده بود. 

 

اگه به خاطر انتقامم نبود اصلا صبر نمیکردم و از خونه فرار میکردم… با اینکه منم میخواستم اما سر زندگی خودم قمار نمیکردم اما الان هدفم مهرداد بود پس با سکوتم فهموندم که ناراضی نیستم .

 

نگاهش به بالاتنه ی سفیدم افتاد… نفس توی سینه اش حبس شد. بی قرار سرشو پایین آورد و توی گردنم فرو برد 

 

دستمو لابه لای موهاش بردم. محکم به کمرم چنگ زد و بلندم کرد همونطوری که با لبهای داغش گردنمو می بوسید از آشپزخونه بیرون رفت .

 

بدون ملایمت پرتم کرد روی مبل و بلوزش رو در آورد. 

 

خودشو انداخت روم و با ولع لب هاشو روی لبهام گذاشت .

تنش اینقدر داغ بود که داشت دیوونه ام میکرد… از طرفی دیگه وحشی بازیاش برام لذت داشت .

 

 

دست انداخت زیر بلوزم و تنمو لمس کرد… از خود بیخود شدم 

 

بی قرار دستشو به سمت شلوارم برد و خمار گفت : 

_دیگه نمیتونم برای داشتنت تحمل کنم ترانه.

 

 

به خودم اومدم… انتقام به چه قیمتی ؟ مهرداد سعی داشت تلافی گذشته رو در بیاره. 

 

می خواست تلافی بی هوا رفتنم رو با این کارش در بیاره… حتی اگه میخواستم انتقام بگیرم این راهش نبود .

 

دستمو روی دستش گذاشتم و نالیدم : 

_مهرداد نکن ! 

 

تب دار به چشمام نگاه کرد : 

_چرا ؟ 

 

پسش زدم و گفتم:  

_من اومدم این جا درس بخونم ، نمیخوام وارد رابطه ای بشم که سر انجام نداره .

 

خیره به چشم هام نگاه کرد و گفت : 

_عقدت می کنم. 

 

دلم زیر و رو شد… اما نه ! به این زودی نمیشد ، مهرداد و باید عاشق خودم میکردم اما نه با همچین روشی .

 

 

از زیرش بلند شدم و همونطوری که مانتو مو پوشیدم تند تند گفتم : 

_من دارم میرم… امشبو فراموش کن منم فراموش میکنم . رابطه ی ما دیگه جز یه استاد و دانشجو چیزی نیست ! 

 

سکوت کرد… شالم و روی سرم انداختم و مثل برق از آپارتمان بیرون زدم.  

 

نفس عمیقی کشیدم و ته دلم به خودم فحش دادم : 

 

_خاک تو سرت ترانه که داشتی زندگی تو نابود میکردی 

 

 

****

 

سر کلاس نشسته بودیم… تقریبا یک ساعت بود که بی وقفه استاد داشت درس میداد .

 

داشتم فکر میکردم که کاغذی جلوی روم گذاشته شد . 

به کاغذ که نگاه کردم نقاشی چهره ی خودم و دیدم وقتی داشتم به تخته نگاه میکردم .

 

متعجب پشت برگه رو نگاه کردم که دیدم نوشته : 

_هر چقدر هم نگاهت کنم سیر نمیشم ترانه… چی میشد اگه مال من میشدی؟ 

 

سرمو برگردوندم و چشم تو چشم یزدان شدم.  

 

با عشق داشت نگاهم میکرد . چشم غره ای به سمتش رفتم و کاغذ و لای کتابم گذاشتم .

 

تا تموم شدن کلاس سنگینی نگاهشو حس میکردم.

 

 

داشتم وسایلمو جمع میکردم که یزدان کنارم ایستاد و بی مقدمه گفت: 

_میدونم از مهرداد جدا شدی .

 

نیم نگاهی به سمتش انداختم و چیزی نگفتم… وسایلمو جمع کردم خواستم برم که جلوم ایستاد و گفت: 

_یه شانس بهم بده ترانه. 

 

بی حوصله گفتم:  

_برو کنار یزدان تا هر چی لایقه رو بارت نکردم .

 

عصبانی شد: 

_چرا منو پس میزنی؟ به خاطر مهرداد ؟ میدونی اون الان کجاست ؟ با یکی از استادهای دلبر همین دانشگاه قرار داره.  مهرداد نمیتونه تو رو خوشبخت کنه ترانه… من واقعا میخوامت . 

 

ته دلم خالی شد… با تته پته گفتم : 

_یعنی چی این حرفات؟ 

 

یزدان:_خودم شنیدم با یکی داشت قرار میذاشت. استاد مینا سرمد. توی همین کافه ی بغلی. 

 

با عصبانیت کوله امو روی دوشم انداختم و گفتم : 

_باور نمیکنم .

 

به سمت در کلاس به راه افتادم که صداشو شنیدم : 

_همین الان بریم اونجا ترانه… کاش با چشم خودت ببینی سنگ کیو به سینه میزنی. 

 

ایستادم و در نهایت برگشتم طرفش… با خشم گفتم : 

_اگه دروغ گفته باشی ، دمار از روزگارت در میارم .

 

انگار خوشحال شد که قانعم کرده. به سمتم اومد و گفت : 

_بریم ببینیم .

 

دنبالش راه افتادم… نمیدونم مهرداد چرا باید برام مهم باشه که به خاطرش دنبال یزدان راه بیوفتم. 

 

انگار فراموش کردم مهرداد برای من یه میوه ی ممنوعه است… پسر قاتل پدرمه . فکر کردن به اون خیانت به بابامو اما گوشم به این افکار بدهکار نبود و وقتی به خودم اومدم که یزدان ماشین رو جلوی کافه نگه داشت . 

 

از ماشین پیاده شدم و پا به پای یزدان رفتم . در کافه باز شد… نگاهم رو دور تا دور چرخوندم و در نهایت چشمم به مهرداد افتاد که دست تو دست مینا یکی از استادای دانشگاه نشسته بود .

با حرص بهش نگاه کردم…باورم نمیشد انقدر راحت دست یه دختر و گرفته داره به روش لبخند میزنه. 

_چی فکر کرده بودی ترانه؟ دیشب برای اینکه به خواسته اش برسه اون طوری حرف زد و گفت که عقدت میکنم . 

 

من از همون روزی که مهرداد و ترک کردم برای همیشه اونو از دست دادم . دیگه حتی اگه خودمو بکشم هم عاشقم نمیشه .

 

برای لحظه ای روشو برگردوند و چشم تو چشم من شد .

ناخودآگاه به دست یزدان چنگ زدم و گرفتمش. 

 

نگاهش روی دست من و یزدان قفل کرد و به یک باره انگار که آتیش زیرش روشن کردن چون صورتش از خشم قرمز شد .

 

بی تفاوت یزدان و که اون هم تعجب کرده بود دنبال خودم کشیدم و روی یه میز با فاصله از مهرداد نشستیم . 

 

سنگینی نگاهش و حس میکردم… یزدان که از اون شرایط حسابی راضی بود گفت : 

_حالا باور کردی؟ 

 

بدون اینکه به مهرداد نگاه کنم سر تکون دادم .. 

یزدان: _من بابت اون شب معذرت میخوام.  بردمت خونه ام ، حتی لختت کردم اما دلم نیومد کاری باهات بکنم.  هنوز عذاب وجدان داره دیوونه ام میکنه… اشکای اون روزت نابودم کرد ترانه. 

 

من میتونستم تو رو به هر طریقی مال خودم بکنم اما میخوام تو هم منو بخوای . بهم یه فرصت بده .  چون زندگی دیگه بدون تو برام معنا نداره میفهمی ؟ من خیلی دوستت دارم 

 

 

همینطوری بهش خیره شده بودم… تا خواستم جواب بدم صدای مردونه و عصبانی از پشت سرم گفت : 

_مرتیکه ی بی شرف . 

 

تا به خودم بیام مهرداد یقه ی یزدان گرفت و مشت محکمی پای چشمش خوابوند . 

 

جیغی کشیدم و خواستم مانع بشم که مشت دوم رو زد و عربده کشید : 

_سگ کی باشی که به مال من چشم داری هان؟ اون بار بهت هشدار دادم… گفتم ترانه مال منه دور و برش نپلک. 

 

مشت سومو زد که همه ی اونایی که تو کافی شاپ بودن مداخله کردن و به زور جلوی مهرداد و گرفتن .

 

یزدان با خشم خون گوشه ی لبشو پاک کرد و گفت : 

_اون که ازت جدا شده دیگه دردت چیه؟ 

 

با این حرف عصبانیت مهرداد بیشتر شد… اون دختری که با مهرداد سر یه میز بود با حرص به من نگاه کرد و گفت : 

_بین تو و مهرداد چی هست ؟ 

 

خواستم جواب بدم که عربده ی مهرداد نذاشت : 

_اگه یه بار دیگه ، قسم میخورم اگه یه بار دیگه دور و برش ببینمت به خاک سیاه میشونمت فهمیدی ؟

 

 

 

یزدان باز از رو نرفت و گفت : 

_ترانه حق انتخاب داره… اونم میفهمه کی میتونه خوشبختش کنه . 

 

مهرداد تا خواست یورش ببره سمت یزدان داد کشیدم : 

_بس کنید….. 

 

جفتشون به من نگاه کردن . عصبانی به دو تاشون نگاه کردم و از کافه بیرون زدم و همونجا وایستادم تا یه کم آروم بشم .

 

 

همون لحظه مهرداد هم بیرون اومد… بازومو گرفت و با خشم گفت : 

_تو با این پسره ی یه لقبا اینجا چه گهی میخوردی ها؟ 

 

تا خواستم جوابشو بدم همون دختره از کافه بیرون اومد و عصبانی رو به مهرداد گفت :

_مهرداد اینجا چه خبره ؟ 

 

مهرداد بازومو ول کرد و رو به دختره گفت : 

_هیچی عزیزم .

 

حس کردم یکی به قلبم چنگ انداخت… چقدر راحت به اون میگفت عزیزم… به من حتی یه بارم نگفت جز داد و بیداد .

 

مینا با ناراحتی گفت: 

_پس اون شایعات که میگفتن استاد آریا فرد عاشق دانشجوی خودش شده درسته؟ تو عاشق این دختر شدی ؟ 

 

منتظر به مهرداد نگاه میکردم… توقع چه جوابی رو داشتم ؟ نمیدونم فقط دلم میخواست با صراحت بگه آره این دختر و دوست دارم اما جوابی که داد دنیا رو رو سرم خراب کرد :

_ترانه فقط یه آشنای قدیمیه من فقط نخواستم با آدم هایی که بهش صدمه میزنن صمیمی بشه و گرنه هیچی بین ما نیست عزیزم

 

 

 

خودمو نباختم… مهرداد سعی داشت عذابم بده . 

برای اینکه این دختر و از دست نده منو خیلی راحت یه آشنا معرفی کرد همین. 

 

نفسی کشیدم و با خشم گفتم:  

_تو حق دخالت نداشتی. 

 

چشم غره ی بدی به سمتم رفت… سوئیچ ماشینش رو به سمت مینا گرفت و در حالی که داشت تو چشمای من نگاه میکرد رو به مینا گفت : 

 

_عزیزم تو برو توی ماشین منم الان میام. 

 

اون دختر که میدونستم یکی از استادای دانشگاهمونه با دلخوری سوئیچ ماشینو گرفت و رفت .

 

اون که ازمون دور شد مهرداد با همون عصبانیتش غرید: 

_دیگه حق نداری از صد قدمی اون لاشخور رد بشی  .

 

خونسرد گفتم : 

_اگه رد بشم چی؟ 

 

جدی و محکم گفت : 

_اگه دور و بر اون ببینمت نمیذارم دیگه توی هیچ دانشگاهی بتونی درس بخونی. 

 

انقدر جدی گفت که مطمئن شدم این کارو میکنه اما نمیخواستم ترسمو بفهمه برای همین با زبون درازی گفتم:  

_به تو چه؟ هان ؟ مگه خودت فیس تو فیس یه استاد دلبر باهاش لاس نمیزدی؟ منم دلم خواست با یزدان برم کافه باهاش حرف بزنم شب برم تو بغلش باهاش… 

 

با سیلی محکمی که به صورتم زد حرفم قطع شد .

 

انقدر محکم زد که اشک تو چشمام جمع شد… ناباور دستمو روی صورتم گذاشتم… انگشت اشارش و به سمتم تکون داد و با تحکم گفت : 

_تو یه هرزه ای… شنیدی؟ اون شب اگه من سر نرسیده بودم سر اون چهار راه به همه سرویس میدادی… خرج عمل بابات بهانه بود . سالها قبل منو ترک کردی چون بهت دست نمیزدم راضیت نمیکردم . 

ذاتت برام رو شده ترانه… از الان به بعد به جای چشمات به بدنت نگاه میکنم مثل بقیه تو رو فقط به چشم ا*رضا کننده ی نیازم می بینم.  

نه بیشتر… الانم برو هر گندی که میخوای بزنی بزن. دیگه به من ربطی نداره.

 

 

باورم نمیشد این حرفا رو مهرداد زده… مگه من چیکارش کرده بودم ؟ 

 

مگه نه اینکه خودش با یه دختر قرار داشت پس چرا باید از دیدن من و یزدان کنار هم این حرفا رو بهم بزنه؟

 

با چشمای اشکی تاکسی گرفتم و یه راست به سمت خونمون رفتم تا حداقل برای چند دقیقه آرامش داشته باشم .

.

.

.

.

وسط کلاس با فری قر میدادیم و پوریا هم یه آهنگ خز و مسخره رو با اون صدای نکره اش میخوند .

بقیه ی بچه ها هم یا وسط در حال رقصیدن بودن یا دست زدن .

از دیروز تصمیم گرفتم زندگیمو به روال عادی برگردونم .

تصمیم گرفتم به مهرداد فقط به چشم انتقامم نگاه کنم همین و بس . 

 

جو گرفتتم و رفتم روی میز استاد و با بشکن قر دادم : 

_وای چقدره مستم من… 

آخ ببین بدنمو ، راه رفتنمو ، قر کمرمو .

وای چقدر مستم من…

آخ ببین عشوه هامو چند تا از چشمه هامو… 

وای چقدر مستم من… 

 

داشتم بی توجه قر میدادم که صدای سرفه های پی در پی بچه ها باعث شد حواسم و به کلاس بدم .

 

با دیدن مهرداد که با اخم و جذبه نگاهم می‌کرد صاف ایستادم و با من و من گفت : 

_اوممم… چیزه… من داشتم… داشتم چیز میکردم… 

 

اولین دروغی که به ذهنم رسید و تند گفتم:  

_آها یه سوسک روی سقف بود اومدم روی میز تا اونو بکشم. 

 

یه نگاه به معنی خر خودتی بهم انداخت و با همون اخمش گفت : 

_بیا پایین خانم زند .

 

پشت چشمی نازک کردم و جوگیرانه از روی میز پریدم که پام پیچ خورد .

تقریبا داشتم با مخ میخوردم زمین که دست داغی دور شکمم محکم حلقه شد. 

 

صدای خنده ی بچه ها اومد.  ترسیده سرمو بلند کردم که چهره ی نگران مهرداد رو دیدم. 

 

تو همین حین چشمم به یقه ی بازش افتاد و رد کبودی روی گردنش خاطرات اون شبو به یادم آورد .

 

مثل ترقه پریدم بالا و رفتم روی آخرین میز کلاس نشستم .

همش صحنه های اون شب به ذهنم میومد. 

انگار مهرداد هم فهمید که چشمم به کبودی روی گردن برنزه اش افتاده و توی فکرم چیه چون اون هم عمیق نگاهم میکرد .

 

پویا با پرویی گفت : 

_استاد بحث آزاد بدید. 

 

مهرداد چشم غره ای به سمتش رفت و گفت : 

_خیر نمیشه امتحان داریم .

 

 

صدای داد همه بلند شد اما با اخم مهرداد تقریبا همه خفه شدن و سر جاهاشون نشستن .

 

دیشب تقریبا تمام جزوه رو مرور کرده بودم اما از اونجایی که فکرم مشغول بود مطمئن نبودم یادم مونده یا نه. 

 

برگه های امتحان که توسط مهرداد پخش شد تمام حواسمو به سوالات دادم. 

می دونستم با وجود مهرداد هیچ کس حتی یک کلمه هم نمیتونه تقلب کنه پس ترجیح دادم با وجود میونه ی شکراب شدمون بیشتر از این خودمو ضایع نکنم. 

 

 

تقریبا اکثر سوالا رو جواب دادم جز دو تای آخر که هیچ رقمه نمیتونستم درکشون کنم .

 

همینطوری هاج و واج به سوالات نگاه میکردم که حضور مهرداد رو بالای سرم حس کردم. 

 

چون آخرین صندلی بودم کسی به ما دید نداشت و اکثرا سرشون توی برگه های امتحانشون بود .

 

مهرداد خم شد و به برگه ام نگاه کرد… فهمید توی کدوم سوال موندم .

 

از این حضورش انقدر نزدیک به خودم قلبم بدجوری طپش گرفته بود. 

سرشو کنار گوشم آورد و با این کار رسما نور الی نور شد. 

 

دم گوشم آروم زمزمه کرد :

_امشب تختم خالیه. 

 

تمام تنم لرزید… یاد حرفای دیروزش افتادم وقتی بهم گفت هرزه… وقتی بهم گفت از این به بعد منو فقط به چشم ار.. ضا کننده ی نیازش می بینه .

 

الان هم داشت همینو ازم میخواست.  

اینکه تخت خوابشو پر کنم. 

 

چشمای اشکیمو ندید و ادامه داد : 

_نترس این بار بلدم با یه هرزه چطور رفتار کنم. 

 

قلبم با این حرفاش بدطوری شکست .

 

کنار گوشم جواب سوالا رو یکی یکی گفت و در اخر تیر خلاص و زد و از کنارم رفت : 

_این پیش پرداخت . برای امشب دویست میدم هر چند… یه هرزه برای یک شب همینقدرم نمی ارزه . 

 

خودکارو توی دستم فشار دادم… از طرفی از اینکه داشت این حرفا رو بهم میزد ازش بیزار بودم اما از یه طرف دیگه هم نمیتونستم جلوی احساسمو بگیرم. 

 

ازم فاصله گرفت و انگار نه انگار که غرورم رو شکسته با اخم بچه ها رو زیر نظر گرفت. 

 

بدون اینکه به اون دو تا سوال جواب بدم زودتر از همه از جا بلند شدم .

چشمام تار میدید… به سمت مهرداد رفتم که با همون اخمش گفت : 

_هنوز کلاس تموم نشده خانم زند .

 

انگار صداشو نشنیدم.… مدام توی سرم حرفای بدی که بهم زد اکو میشد .

 

برگه رو روی میز گذاشتم . خواستم به سمت در کلاس برم که چشم هام سیاهی رفت و آخرین صدایی که شنیدم صدای نگران مهرداد بود که اسمم رو صدا زد.

 

به سختی لای پلکمو باز کردم … 

توی اتاق نا آشنا بودم که نمیدونستم کجاست .

 

سرمو چرخوندم… هیچ کس توی اتاق نبود .

خواستم بلند بشم که سوزش روی دستم نذاشت… با دیدن سرمی که به دستم وصل شده آه از نهادم بلند شد و همه چیز یادم اومد .

 

حرف های مهرداد و غش کردنم… اونقدر ازش دلخور بودم که حد نداشت. 

 

خدا میدونه الان کجاست! لابد بچه ها منو رسوندن بیمارستان مهرداد هم عین خیالش نیست و الان داره با دوست دختراش لاو میترکونه.. 

 

اشکم سرازیر شد و همون لحظه صدای باز شدن در اومد. سریع چشمامو بستم تا هر کی اومد متوجه ی گریه کردنم نشه. 

 

صدای بسته شدن در و بعدش هم صدای کلافه ی مهرداد که انگار پای تلفن بود : 

_بهت میگم نمیتونم بیام مینا چرا نمیفهمی ؟ 

_… .

 

+آره کاری که دارم از تولد تو مهم تره… 

_… 

+خواهش میکنم مینا ببین الان حالم خیلی داغونه تولدتو حتما یه روز دیگه جشن میگیرم .

 

مهرداد اینجا چیکار میکرد ؟ باور میکردم به خاطر من داره مینا رو می پیچونه ؟ باور میکردم قید اونو زده تا اینجا بمونه ؟ 

 

نمیدونم تلفنش کی قطع میشه وقتی صدای پاشو هر لحظه نزدیکتر حس میکنم قلبم طپش دیوانه واری پیدا میکنه. 

 

کنارم می ایسته… خیلی دارم سعی میکنم تا رسوا نشم. 

دست داغش که روی صورتم میشینه رسما آتیش میگیرم .

نوازش گرانه دستشو روی صورتم میکشه… حرف نمیزنه فقط جز به جز صورتم رو لمس میکنه .

 

دلیل این رفتار هاشو نمیفهمم . یک بار به خاطر من غیرتی میشه اما دست تو دست یک دختر دیگه میره کافه… یک بار به من انگ هرزه بودن میزنه و حالا اینطور عاشقانه نوازشم میکنه.  

 

کدوم رفتارشو باید باور میکردم .

 

با شنیدن صدای زمزمه مانندش نفسم رسما قطع شد : 

_خواهش میکنم چشماتو باز کن عزیزم… ببین بدجوری داغونم کردی . منو ببخش ترانه… همه ی اون حرفا رو زدم تا اذیتت کنم… میدونم پاکی… میدونم جز من کسی نزدیکت نبوده… چشماتو باز کن… خواهش میکنم .

 

 

 

با بوسه ای که روی پیشونیم نشست رسما برق سه فاز از سرم پرید.  

 

میخواستم چشمامو باز کنم و ببینم این مهرداده که داره این حرفارو میزنه ؟ 

 

نمیتونستم بیشتر از اون به بازی کردن ادامه بدم… آروم لای پلکامو باز کردم و با چهره ی داغون مهرداد روبه رو شدم. 

 

با دیدن چشمهای بازم با نگرانی گفت : 

_خوبی ؟ 

 

حرفای الانش باعث نمیشد ببخشمش برای همین بدون اینکه جواب بدم صورتمو برگردوندم .

 

صدای پشیمونش به گوشم رسید : 

_ترانه من… 

 

حرفش با صدای باز شدن در متوقف شد .

 

دکتر مردی داخل شد و با دیدن من گفت : 

_مریضمونم که به هوش اومد… یه دل سیر خوابیدی شوهرت اینجا از نگرانی داشت آسمونو به زمین می دوخت

 

نگاه دلخورمو به مهرداد دوختم… ته چشماش یه چیزی بود که درک نمیکردم اما نمیخواستم به احتمالات ذهنم فکر کنم. 

 

دکتر سرم و فشارمو چک کرد و در اخر گفت: 

_خوب سرمتم داره تموم میشه… فشارتم نرمال شده… این سرم تموم بشه مرخصی… این حالتم به خاطر فشار عصبی بوده… سعی کن استرس و از خودت دور کنی… به شوهرتم سفارش کردم نذاره آب تو دلت تکون بخوره. 

 

با اخم گفتم: 

_این آقا شوهر من نیست. 

 

دکتر: اما اون گفت که تو زنشی. 

 

با این حرف دکتر نگاه تیزی به مهرداد کردم… دکتر که اوضاعو دید فرارو به قرار ترجیح داد و گفت: 

_ به خیر بگذره… 

 

از اتاق که بیرون رفت سرم رو وحشیانه از دستم کشیدم که مهرداد با نگرانی دستم و گرفت و گفت: 

_دیوونه شدی ؟ چیکار میکنی ؟ 

 

بی توجه به خونی که از دستم میومد دستم و پس کشیدم و گفتم: 

_به من دست نزن!

 

از تخت پایین اومدم که چشمام سیاهی رفت… تا خواستم دستمو به تخت بگیرم مهرداد با خشونت یه دستشو زیر پاهام گذاشت و با یه حرکت بلندم کرد .

 

با تعجب و عصبانیت گفتم: 

_چیکار میکنی تو دیوونه شدی ؟ 

 

دوباره همون مهرداد سابق شد و با اخم گفت : 

_حرف نزن… الکی خودتو خسته میکنی .

 

کیفمو برداشت و همون طوری که توی بغلش بودم درو باز کرد… خواستم باز هم تقلا کنم اما با حس کردن سنگینی نگاه همه از خجالت سرمو توی سینه ی پهن مهرداد فرو بردم. 

 

نفسش بند اومد و متوقف شد… تازه فهمیدم چیکار کردم اما حالا که کار از کار گذشته بود ترجیح دادم سرمو همون تو مخفی کنم.

 

به راه افتاد اما انقدر آروم راه میرفت که داشت خوابم میبرد اما یه جورهایی هم از خدام بود .

 

بوس عطر تنش… اون سینه ی پهن و مردونه اش داشت دیوونه ام میکرد . 

نامحسوس نفس های عمیق میکشیدم و عطرشو وارد ریه هام میکردم .

 

 

بالاخره به ماشین مهرداد رسیدیم .

اصلا دلم نمیخواست از اون حال در بیام… انگار مهرداد هم دست کمی از من نداشت. 

 

در ماشینو باز کرد و منو آروم روی صندلی نشوند… سعی کردم خودمو نبازم برای همین دوباره به حالت قبلیم برگشتم و با اخم گفتم : 

_خودم با تاکسی میرم .

 

نگاه بدی به سمتم انداخت و درو بست و خودش سوار شد… با داد گفتم : 

_نشنیدی چی گفتم ؟ 

 

قفل مرکزی و زد و با خونسردی گفت : 

_هنوز یاد نگرفتی خودتو با تقلاهای بیخود خسته نکنی؟

 

 

از اینکه همیشه حرف حرف اون بود بدجور حرصم در اومد برای همین با صدای بلندی گفتم : 

_چرا انقدر زور میگی ؟ مگه نگفتی من یه هرزه ی بی ارزشم ؟ مگه سیلی به گوشم نزدی ؟ مگه نگفتی دیگه کاری به کارم نداری پس الان چرا اینجایی ؟ چرا سعی داری منو دیوونه کنی ؟ 

 

کلافه ضربه ای به فرمون زد و در حالی که سعی میکرد صداش بلند نشه گفت:  

_چون تو هنوز لجبازی… هنوز مثل قدیم هر کاری که بهت بگنو برعکسش انجام میدی… میدونی تحمل دیدنتو با یزدان ندارم… میدونی دوست ندارم اطراف اون بپلکی اما تو باهاش تو کافی شاپ قرار میذاری .

 

این حجم از زورگویی زیاد بود… خودش هزار و یک دوست دختر داشت اون وقت حرف به من زور میگفت ؟ 

 

_اصلا به تو چه هان ؟ یه زمانی صیغه ات بودم الان چرا انقدر بهم گیر میدی ؟ چرا برات مهمه که با یزدان نباشم هان چرا ؟ 

 

کنترلشو از دست داد و عربده کشید : 

_بس کن ترانه… اگه یه ذره فقط یه ذره چشماتو باز کنی میفهمی چرا انقدر روت غیرت دارم. 

 

 

همزمان با تموم شدن حرفش ماشینو جلوی برج خودش پارک کرد .

 

حرفی که زد و فراموش کردم چون اگه بهش فکر میکردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و می گفتم بهش احساس دارم .

 

نگاهی به پارکینگ برج انداختم و متعجب گفتم : 

_چرا منو آوردی خونه ی خودت ؟

 

 

بدون اینکه جوابمو بده از ماشین پیاده شد و در سمت منو باز کرد .

 

بازومو گرفت و وادارم کرد که پیاده بشم… دادم در اومد : 

_چیکار میکنی وحشی ؟ 

 

خونسردانه جواب داد : 

_اگه با پای خودت نیای مجبورم دوباره بغلت کنم .

 

از این همه پرویی دهنم باز مونده بود ناباور گفتم: 

_منو به زور میخوای ببری خونه ی خودت ؟ چرا ؟ 

 

مهرداد: چون دکتر گفت باید دو روز استراحت کنی تا به تنظیمات کارخونه برگردی… فشارت پایینه . بخوای تنها بری خونه از اینی که هستی هم ضعیف تر میشی .

 

پوزخندی زدم : 

_برات مهمه ؟ 

 

با این حرفم متوقف شد و خیره بهم نگاه کرد… زیر نگاه سنگینش داشتم کم میاوردم که گفت : 

_آره… مهمه ! 

 

با این حرف قلبم به طپش افتاد… یه طپش که مخصوص مهرداد بود… از گذشته تا حالا. 

 

خر شدم ، با همین نگاهش خر شدم و وقتی دستم و کشید بی اعتراض دنبالش رفتم .

 

آسانسور نگه داشت .. کلید انداخت و درو باز کرد… توی کل آسانسور دستمو محکم گرفته بود جوری که انگار میخوام فرار کنم .

 

درو بست و به سمت اتاق خواب رفت… دنبالش رفتم . چراغ اتاق خواب و که روشن کرد با دیدن لباس خواب قرمز زنونه حالم خراب شد .

 

مهرداد فوری انداختش زیر تخت اما من دیدم ، این مهرداد با مهرداد گذشته که چشم به هیچ دختری نمینداخت فرق داشت . 

 

تخت و مرتب کرد و گفت : 

_از توی کمدم لباس بردار و بپوش تا یه چیزی بیارم بخوری .

 

با دلخوری گفتم : 

_لازم نیست… من روی این تخت نمی خوابم. 

 

فهمید دردم چیه : 

 

_ترانه من الان… 

وسط حرفش پریدم : 

_نیاز به توضیح نیست… من روی زمین میخوابم لباسامم مناسبه. 

 

کلافه نفسش و بیرون داد : 

_باشه روی زمین بخواب اما لباساتو عوض کن .

 

پشت بند حرفش در کمدو باز کرد و دو تا پتو و بالش برداشت از اتاق بیرون رفت. 

 

لجبازی و کنار گذاشتم و در کمدشو باز کردم و اولین لباسی که دستم اومد رو برداشتم . قدش بلند بود اما نه اونقدری که پاهام و بپوشونه 

 

ناچارا با همون شلوار لی از اتاق بیرون رفتم که دیدم مهرداد توی پذیرایی جا پهن کرده خودشم توی آشپزخونه مشغول گرفتن آبه پرتغاله . 

 

خیره به جایی که برای خواب درست کرده بود با تعجب گفتم:  

_نکنه تو هم میخوای ور دل من بخوابی که تشک دو نفره پهن کردی ؟ 

 

 

آب پرتغالو توی لیوان ریخت و گفت :

_آره ، منم دلم خواست روی زمین بخوابم .

 

گاهی وقتها از این همه پرروییش دهنم باز میموند ، هر کاری که دلش میخواست میکرد اصلا هم نظر طرف براش مهم نبود .

 

از آشپزخونه بیرون اومد و لیوان آب پرتقال و به سمتم گرفت و با تحکم گفت: 

_همشو تا آخر میخوری .

 

چشم غره ای به سمتش رفتم و از اونجایی ک بدجور تشنه ام بود لیوانو یک نفس سر کشیدم .

 

 

لیوانو که پایین آوردم چشمم به مهرداد افتاد که بی تعارف تیشرتش رو از تنش بیرون آورد .

 

با دیدن اون هیکل برنزه اش آب دهنمو قورت دادم .

 

خونسردانه زیر پتو خزید و گفت: 

_قرار نیست که تا فردا همونجا وایستی منو نگاه کنی ؟ 

 

با تته پته گفتم:

_من اونجا نمی خوابم. 

 

کلافه شد :

_اونجا نمیخوابی اینجا نمیخوابی… خسته ام کردی ترانه. 

 

دستمو به کمرم زدم :

_چرا من باید کنار تو بخوابم؟ 

 

با اخم گفت: 

_چون اگه نصف شب حالت بد شد یه نفر کنارت باشه .

 

+اما من به کمک کسی نیاز ندارم .

 

نشست و من دوباره چشمم به بدن شش تکه اش افتاد. 

کلافه گفت: 

_میترسی بلایی سرت بیارم؟ اگه میخواستم کاری بکنم اون زمان که صیغه ام بودی میکردم ، نترس تا صبح نمیخورمت. اما اگه خودت جنبه ی خوابیدن کنار یه مرد خوشتیپ و نداری بحثش جداست .

 

خونم به جوش اومد… احمق به من میگفت بی جنبه. 

 

با خشم به طرفش رفتم و زیر پتو خزیدم . لبخند پیروز مندانه ای زد و با فاصله ازم دراز کشید. 

 

شلوارلی جینم بدجوری روی مخم بود ، از تنگی زیادش مدام وول میخوردم… مهرداد که تا اون لحظه بیدار بود با صدای شیطونی گفت: 

_اگه میخوای من راحتت کنم؟ 

 

مشتی به شونه اش کوبیدم :

_لازم نکرده تو سکوت کن خودش یه کمکه .

 

با خنده گفت: 

_الان زدی مثلا ؟ 

 

این بار با تمام توان به شونه ی پهنش کوبیدم: 

_آره  و اگه به حرف زدن ادامه بدی بازم میزنم .

 

از رو نرفت: 

_بزن ببینم .

 

دستم و بالا بردم تا محکم تر بزنم که با یه حرکت برگشت و دستمو گرفت. 

 

به محض برگشتنش فاصله از بین رفت و صورتش رو توی یک سانتی صورتم دیدم . 

چشمهای خمارش رو به چشمام دوخت… نه اون حرف میزد ، نه من .

قدرت اینکه عقب بکشم رو نداشتم… انگار مسخ شده بودم. 

 

خیره به چشم هام ناخودآگاه گفت : 

_من با هیچ دختری رابطه نداشتم ترانه… کلید خونه رو به یکی از دوستام داده بودم. اون لباس خواب… 

دوباره یاد اون لباس خواب افتادم… وسط حرفش پریدم و گفتم : 

_به من ربطی نداره. 

 

مهرداد:_اما دلخور شدی ! نمیخوام راجع من فکر بد بکنی .

 

پوزخندی زدم : 

_من مثل تو نیستم جناب استاد . کسی که به بقیه انگ هرزه بودن رو میزنه و قضاوت میکنه من نیستم تویی .

 

خیره نگاهم کرد و موهای ریخته شده توی صورتم رو کنار زد : 

_معذرت میخوام .

 

جا خوردم ، مهرداد و عذرخواهی ؟ 

 

مهرداد:_وقتی امروز اون طوری توی کلاس غش کردی دیوونه شدم… وقتی دکتر گفت به خاطر فشار عصبی فشارت افتاده دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم . 

 

انگار تازه یادم افتاد ازش دلخور بودم ، دلخور پشتم رو بهش کردم که با خشونت دستش رو دور شکمم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند .

 

نفسم بند اومد… از هیجان رو به مرگ بودم . سرش رو لای موهام فرو برد و عمیق نفس کشید .

 

با کارهاش رسما داشت دیوونه ام میکرد . 

 

تکون خوردم که حلقه ی دستش تنگ تر شد و صداش زمزمه وار کنار گوشم گفت : 

_این چند روز انقدر سخت بود که الان به آرامشت نیاز دارم ترانه. همین طوری بمون بذار یکم آروم بشم . 

 

سکوت کردم… این بار به خاطر بابام . شاید این نزدیکی عاشقش کنه ، باید دیوانه وار عاشق بشه ، باید همه چیو بگه ، جای بابای عوضیشو . اون روزی که دیوانه وار عاشقم شد منو از دست میده.  چون من برای رسیدن به قاتل بابامه که اینجام . هرگز هم به پسرش دل نمیبندم… نباید ببندم . هرگز !

 

 

کش و قوسی به بدنم دادم و چشمامو باز کردم… همون جای دیشب خوابیده بودم با این تفاوت که مهرداد نبود .

 

دست دراز کردم و گوشیمو برداشتم با دیدن ساعت با ترس از جا پریدم . 

 

ساعت یازده و نیم بود و من خواب مونده بودم .

 

با عجله شماره ی مهرداد و گرفتم بعد از کلی بوق بالاخره جواب داد : 

_بله؟ 

با جیغ جیغ گفتم : 

_چرا منو بیدار نکردی الدنگ ؟ 

 

معلوم بود سر کلاسه و نمیتونه صحبت کنه : 

_شما امروز استراحت کنید موردی نداره .

 

_چی چیو مورد نداره ؟ از درسام بیوفتم مورد نداره ؟ من الان میام دانشگاه. حالمم خوبه. 

 

انگار عصبانیش کردم که صداش رگه های خشم گرفت: 

_شما حق همچین کاری و نداری.  وقتی میگم خونه استراحت کن یعنی استراحت کن .

 

صدای یکی از دانشجو ها رو شنیدم که گفت : 

_استاد زنته ؟ 

 

خنده ام گرفت.  هیچ کدومشون فکر نمیکردن مخاطب مهرداد من باشم در حالی که توی خونه ی اون زیر پتوی گرم و نرمش خوابیدم .

 

صدای بوق اشغال معلوم شد مهرداد داره حسابی گوش اون دانشجو رو می پیچونه .

چند دقیقه بعد به موبایلم اس ام اس اومد بازش کردم مهرداد بود : 

_کلاس های بعدی رو نمیرم میام خونه ، غذا هم میگیرم تو استراحت کن .

 

از خدا خواسته دوباره دراز کشیدم که در خونه یهویی باز شد .

از ترس جیغی کشیدم… سحر دوست دختر سابق مهرداد با عصبانیت کلید انداخته بود .

با دیدن من با بهت و ناباوری گفت : 

_پس مهرداد تو رو می گفت ؟ 

 

چشم غره ای به سمتش رفتم : 

_اولا اینجا طویله نیست… دوما مثل آدم بیا تو سوما من نمیدونم تو چی میگی .

 

مثل اسب رم کرد و به سمتم اومد…

 

انقدر غیر منتظره موهام و تو مشتش گرفت که اصلا نفهمیدم چی شد ! 

 

با تمام توانش موهامو کشید که اشک تو چشمام جمع شد . توی صورتم فریاد زد : 

_به خاطر تو منو ول کرد آره ؟ به خاطر تو هرزه ی عوضی نخواست با من ازدواج کنه . 

به خاطر تو انقدر راحت به من پشت پا زد… 

 

محکم تر موهامو کشید : 

_چیکار کردی ؟ ازش حامله شدی ؟ با هرزه گری خودتو بهش غالب کردی هان چیکار کردی ؟ 

 

بدجوری عصبانیم کرد . لگد محکمی به شکمش زدم که موهام از دستش در اومد .

 

فشارم پایین بود اما قرار نبود جلوی این احمق ببازم. 

 

از جا بلند شدم و محکم ترین سیلی عمرش و به گوشش زدم . 

 

با نفرت نگاهم کرد و خواست به سمتم حمله کنه که دستشو گرفتم و اینبار من داد زدم : 

_یه تیکه آشغال لایقش دور انداخته شدنه ، تو انقدر بی ارزش بودی که مهرداد نخواستت . اونقدر آویزونش شدی که پرتت کرده اون ور به من چه ؟ هان ؟ تو آدم چندش آوری هستی دخلش به من چیه ؟ مهرداد بخواد عاشق هر کسی ممکنه بشه . اینکه عاشق تو نشده تقصیر منه ؟ 

 

با حرفام آتیشش زدم . با همه قدرتش هلم داد که سکندری خوردم و سرم محکم به سنگ زمین خورد . 

 

چشمام سیاه شد اما بیهوش نشدم… نخواستم که بشم .

سحر هیستریک خندید و گفت  :

_چی شد عروسکم؟ لال شدی ؟ من برای رسیدن به مهرداد هر کاری کردم.  از این به بعدم میکنم . مثلا همین الان بکشمت و داغ  جنازتو رو دل مهرداد بذارم نظرت چیه ؟ 

 

با نفرت نگاهش کردم و خواستم بلند بشم اما نتونستم.  

 

گرمای خون رو روی سرم احساس میکردم .

چشم هام کم کم داشت میشد که صدای زنگ موبایلم بلند شد. فهمیدم کلاس مهرداد تموم شده و الان میخواد بیاد. 

 

خواستم دستم رو دراز کنم و موبایلم رو بردارم که سحر زودتر از من جواب داد : 

_به به جناب استاد دانشگاه . میبینم که زیادی نگران حال آشنای قدیمیت شدی . اما نگران نباش هنوز نمرده .

 

 

نمیدونم مهرداد چی میگه که سحر عصبانی میشه: 

_آره تو خونه اتم ! کنار عزیز دردونه ای که به خاطرش منو ول کردی . اگه بخوام همین الان میتونم بکشمش اما منتظرت میمونم… زود بیا اگه انتخابت این دختر باشه اون وقت تمام زندگیمو صرف کشتنش میکنم… 

 

 

صدای عربده ی مهرداد رو حتی منم میشنوم و توی اون شرایط دارم تصور میکنم استاد مهرداد مغرور بین اون همه دانشجو این طوری فریاد میکشه . 

 

سحر تلفنو قطع میکنه و با حسادت آشکار میگه: 

_کم مونده بود پای تلفن منو دار بزنه . تو چی داری دختره ی احمق که من ندارم ؟ 

 

با تحقیر نگاهش کردم و گفتم : 

_شعور دارم اما متاسفانه تو حتی با اسمشم آشنا نیستی . طرف داره میگه تو رو نمیخواد کجاشو نفهمیدی ؟ آخه یه دختر چقدر میتونه سبک و آویزون باشه؟ 

 

با نفرت نگاهم کرد اما چیزی نگفت.  علاوه بر سرم پهلوم بدجور درد میکرد . موقع افتادن محکم به لبه ی پله خورده بود .

 

ده دقیقه نگذشته بود که مهرداد مثل طوفان از راه رسید . بدون اینکه به سحر نگاه بندازه به سمت منی که همچنان پخش زمین بودم دوید و سرم و توی آغوش گرفت: 

_ترانه خوبی ؟

 

فقط سرم و تکون دادم… موهامو با دستهای مردونه اش کنار زد و نگران گفت: 

_خیلی ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه… 

 

حتی اگه نمی گفت از رنگ پریده اش فهمیده بودم .

سحر با حسادت به ما نگاه میکرد . از لجش تو چشمهای مهرداد نگاه کردم و خودمو به موش مردگی زدم تا از حرص بمیره .

 

طاقت نیاورد و گفت : 

_اینقدر دوستش داری ؟ 

 

با این حرف سر مهرداد چنان به سمتش چرخید که من جای سحر زهر ترک شدم . 

مهرداد از من غافل شد و به سمت سحر یورش برد و سیلی محکمی به گوشش زد .

یاد اون روزی افتادم که به من سیلی زد ولی انصافا این سیلی کجا و اون سیلی کجا .

 

سحر روی زمین پرت شد . 

 

مهرداد چنان عربده ای کشید که چشم هام گرد شد :

_حالا دیگه کارت به جایی رسیده که کلید می ندازی و توی زندگی من سرک میکشی ؟ دیروز زنگ زدی بهت هشدار دادم احمق… گفتم پاتو از گلیمت دراز کنی قلم پاتو می شکنم نگفتم؟ 

 

 

سحر که حالا مثل موش توی خودش مچاله شده بود فقط سکوت کرد . 

مهرداد با خشم بازوش رو گرفت و کشون کشون اونو به سمت در برد و تهدیدش کرد : 

_اگه یه بار دیگه از صد متری ترانه رد بشی قسم میخورم می کشمت .

 

تا خواست از خونه پرتش کنه سحر به التماس کردن افتاد . با لذت داشتم نگاهشون میکردم . این حمایت مهرداد بدجوری بهم ساخته بود. 

 

علارغم تمام التماس ها مهرداد مثل سگ از خونه پرتش کرد بیرون و در رو هم روش بست .

 

تا در بسته شد با یادآوری قیافه ی سحر پقی زدم زیر خنده . مهرداد که داشت به سمتم میومد همونجا و ایستاد. 

انقدر خندیدم که رسما اشک از چشمام میومد . قیافه ی حسودش التماساش بدجوری مضحک بود .

 

خنده ام که تموم شد چشمم به مهرداد افتاد که با لبخند به من خیره شده.  

خجالت کشیدم و خواستم بلند بشم که آخم در اومد .

مهرداد با نگرانی به سمتم اومد و گفت : 

_چت شد ترانه ؟ 

 

دستمو روی پهلوم گذاشتم و گفتم : 

_وقتی هلم داد پهلوم زخم شد چیز مهمی نیست .

 

دستش به سمت بلوزم رفت . سریع مانع شدم که کلافه گفت : 

_بذار نگاه کنم ترانه باید ببینم زخمت عمیق نباشه. 

 

ناچارا گذاشتم بلوزم رو بالا بزنه . کبود شده بود اما معلوم بود کبودیش عمیق نیست . خواستم بلوزم و پایین بفرستم که دست داغ مهرداد روی پهلوم نشست .

 

برق گرفته نگاهش کردم دست داغش روی پهلوم نشسته بود و نوازشش میکرد .

 

 

بدجوری گر گرفتم . انگار توی حال خودش نبود .

با صدای ضعیفی گفتم: 

 

 

_مهرداد چی کار میکنی ؟ … 

 

 

جوابم رو نداد ، سرش رو بلند کرد و به چشم هام خیره شد. 

با صدای خش داری گفت: 

_ترانه من …

 

سکوت کردم ، خوب می فهمیدم معنای نگاهش چیه ! 

 

 

هشدار دهنده گفتم :

_مهرداد نکن! 

 

 

حرفم تموم نشده بود با یه حرکت منو روی زمین خوابوند و خودش هم روم خیمه زد. 

 

نفس نفس زنون بهش خیره شدم . چشماش قرمز و تب دار شده بود. 

 

دستمو روی سینه ی پهنش گذاشتم و خواستم بلند بشم که بیشتر از قبل بهم نزدیک شد .

 

ناخودآگاه زمزمه کردم :

_مهرداد… 

با شنیدن صدام تکون خفیفی خورد و با التهاب صورتش رو نزدیک آورد و لبهاش رو با قدرت روی لب هام گذاشت

 

 

با ولع می بوسید .

نفس کم آورده بودم. از یه طرف هم خنده ام گرفت . استاد دانشگاه با لباس رسمی این طور هیجان انگیز داره دانشجوی خودش رو می بوسه .

 

 

لب هاش رو از روی لب هام برداشت و با نفس نفس کنار گوشم زمزمه کرد : 

_دیگه نمیتونم جلوی تو دووم بیارم لعنتی . هر کاری کردم فراموشت کنم نشد. دیگه میخوام مال من بشی. عقدت میکنم… زیر کاری که کردم نمیزنم. 

 

پشت بند حرفش دستش به سمت دکمه های بلوزم رفت و یکی یکی بازشون کرد . 

سکوت کردم و ته دلم گفتم : 

_هیچ وقت به خواستت نمیرسی مهرداد… هزار بار تا لب چشمه میبرمت اما تشنه بر میگردی. 

 

نصف دکمه های پیراهنم رو باز کرد و کت خودش رو هم در آورد و دوباره وحشیانه به جون لب هام افتاد. 

 

 

برای اینکه جری ترش کنم دستم رو لای موهاش بردم و به بلوزش چنگ انداختم .

 

لبهاش رو از روی لب هام تا روی گردنم کشید و با دندون هاش پوست گردنم رو کشید .

 

آهی کشیدم که حریص باقی دکمه های بلوزم رو پاره کرد .

 

دروغ چرا بدجوری حالم خراب شده بود. مهرداد مرد ایده آل هر دختری بود . مردی که همه آرزوی یه نگاه ازش رو داشتن. 

هیکلش ، حرف زدنش ، حرکات حریصانه اش برای دیوونه کردن هر دختری کافی بود. 

 

از روی زمین بلندم کرد و به سمت اتاق خواب بردتم . روی تخت پرتم کرد و دکمه های بلوزش رو باز کرد و دوباره روم خیمه زد .

 

قبل از اینکه لبهاش به لبهام برسه گفتم :

_مهرداد من نمیخوام. 

 

انقدر دیوونه شده بود که حتی صدام رو هم نشنید .

با یه حرکت قفل لباس  رو باز کرد و اونو یه طرف اتاق پرت کرد. 

 

میترسیدم تسلیم بشم… میترسیدم نتونم جلوشو بگیرم و به خاطر انتقام خودمو و زندگیمو ببازم. 

 

مهرداد دیوانه وار به جونم افتاده بود .

از خود بی خود شده بود و مدام در گوشم حرف های حریصانه میزد .

 

. دستش هر لحظه هرز تر میرفت قبل از اینکه دستش به دکمه ی شلوارم برسه جلوش رو گرفتم. 

 

خمار نگاهم کرد و گفت: 

_این بارم میخوای جلومو بگیری ؟ 

 

با ترس سرم و تکون دادم. نگاهش رو به لبهام دوخت و زمزمه کرد: 

_چرا نمیفهمی حالم خرابه؟

 

همونطوری که سعی داشتم پسش بزنم گفتم: 

_تو که هیچ وقت تختت خالی نمیمونه مهرداد دست از سر من بردار. 

 

کلافه و شمرده شمرده گفت: 

_تو اولین دختری هستی که تا این مرحله باهاش پیش رفتم. من وقتی بیست سالم بود دست و دلم برای دختر بازی نمیرفت الان که یه مرد سی ساله ام . اون حسی که تو به من میدی رو هیچ دختر دیگه ای به من نداده .

 

همش سرت نگران میشم ، دوست ندارم کسی جز من حتی بهت نگاه کنه. همش دلم میخواد تصاحبت کنم ترانه . میخوام مال بشی… بهت گفتم عقدت میکنم … زیر کارم نمیزنم چرا مانع میشی ؟

 

 

با ترس نگاهش کردم… کلافه نفسش رو بیرون داد و از روم بلند شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه به بلوزش چنگ زد و از اتاق بیرون رفت. 

 

فوری بلند شدم و مانتومو تنم کردم.  حاضر و آماده از اتاق رفتم بیرون .

مهرداد روی مبل نشسته بود و هر دو دستش رو لا به لای موهاش فرو برده بود .

 

با صدای ضعیفی گفتم: 

_من دارم میرم ! 

 

با شنیدن صدام فوری سرش رو بلند کرد و وقتی منو حاضر و آماده دید با اخم گفت : 

_هنوز حالت خوب نشده لازم نیست جایی بری!  

 

مثل خودش با اخم گفتم: 

_حالم خیلی هم خوبه بمونم اینجا تا دوست دخترهای جنابعالی یکی یکی بریزن سرم قصد جونمو بکنن ؟ 

 

 

انگار اعصابش بد بهم ریخته بود… با کلافگی گفت :

_بابت امروز معذرت میخوام نباید تنهات میذاشتم! بعدشم من یادم رفته بود قفل خونه رو عوض کنم. 

 

همونطوری که کفشهامو پام میکردم گفتم: 

_به هر حال استاد من رفتم فردا توی کلاس میبینمتون. 

 

بدون اینکه منتظر حرفی ازش بمونم درو پشت سرم بستم… بذار برای یک بار هم شده حرف حرف من باشه 

 

 

فری برای بار هزارم توی این چند دقیقه گفت : 

_خداییش شوهر نکردی ؟ دوست پسری ؟ زیدی؟ بوی فرندی چیزی ؟ 

 

فقط نیم نگاهی بهش کردم و جواب ندادم . مقنعه ام و زد بالا و گفت : 

_آخه با عقل جور در نمیاد گردن خود به خود کبود بشع .

 

از شانس بدم یزدان همون لحظه از کنارم عبور کرد و حرف این فری احمق رو شنید . سگرمه هاش بدجوری در هم رفت و با عصبانیت سر جاش نشست. 

 

تا خواستم بهش تشر بزنم مهرداد وارد کلاس شد . 

با تعجب نگاهش کردم . ما این ساعت با مهرداد نداشتیم .

قبل از من پوریا با خوشمزگی گفت :

_استاد کلاس و اشتباه اومدید . 

 

با این حرف همه پقی زدن زیر خنده… مهرداد چشم غره ای به سمت پوریا رفت و با جدیت گفت : 

_آقای اسدی متاسفانه دیروز درگذشتن . تا پیدا شدن استاد جدید من تدریس میکنم .

 

صدای همهمه ی همه بلند شد… پوریا باز با خوشمزگی گفت :

_استاد به احترام این بزرگوار امروز درس ندید بحث آزاد باشه. 

 

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با شادی گفتم : 

_آخجون راست میگه .

 

نگاه مهرداد به من افتاد . سریع دستو پامو جمع کردم .خیره نگاهم کرد و در کمال تعجب گفت : 

_باشه .

 

صدای جیغ همه بلند شد . آزیتا نچسب ترین دختر کلاس از فرصت استفاده کرد و با عشوه گفت : 

_استاد البته کلاسی که شما تدریس کنید خسته کننده نیست اگه درس بدید هم ما راضیمم. 

 

با چشم غره بهش نگاه کردم . عجیب بود که مهرداد مدام نگاهش رو به من مینداخت .

حس کردم متوجه ی حرص خوردنم شد که لبخند محوی زد و رو به آزیتا گفت :

 

فری نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت : 

_این چرا همش چشمش رو توعه؟ کلاس به این شلوغی فقط تو آدمی ؟ 

 

دستپاچه گفتم : 

_نه اشتباه میکنی… 

فری: حالا میفهمم اشتباه میکنم یا نه ! 

 

پشت بند حرفش بی مقدمه گفت :

_استاد حالا که بحث آزاده خواستم اگه اجازه بدید برم یه جعبه شیرینی بخرم و بیام .

 

مهرداد با اخم جواب داد : 

_شیرینی برای چی ؟ 

 

فری با پرویی گفت :

_آخه ترانه قرار این هفته عقد کنه اون هم با داداش من… منم به خاطر شراکت این شادی گفتم یه جعبه شیرینی بخرم تقسیم کنم .

 

صدای اووو گفتن بچه ها بلند شد… برعکس همه مهرداد بود که لحظه به لحظه قرمز تر میشد. 

 

انگار ب زور داشت خودشو کنترل میکرد تا هممونو از وسط نصف نکنه .

 

 

فری دوباره گفت: 

_استاد گرمتونه انقدر قرمز شدین ؟ 

 

می فهمیدم مهرداد هیچ وقت جلوی غیرتش نمی ایسته این بار هم طاقت نیاورد و با حرفی که زد رسما دهن همه باز موند :

_زن من چطور میخواد با برادر شما ازدواج کنه خانم صادقی میشه بفرمایید؟ 

 

همه یک دفعه ای ساکت شدن حتی من ! 

منظور مهرداد از زنم من بودم ؟ 

اما بین من و اون که هیچی نبود ، حتی اون صیغه ی محرمیت ! 

 

 

فری با تته پته گفت :

_زنتون ؟ منظورتون ترانه است ؟ 

 

مهرداد انگار تازه به خودش اومد و فهمید که چه گندی زده. دستی لابه لای موهاش فرو برد.  

توی ذهنم دنبال یه دروغ بودم که قبل از من مهرداد گفت : 

_عه… من اسم کوچیک خانم زند رو نمیدونستم ، شما گفتی ترانه ، من اسم همسرم ترانه است یه کم بهم ریختم .

 

نفس راحتی کشیدم… همه باور کردن جز یزدان که با اخم به من خیره شده بود. 

با این حرف سیل سوالات به سمت مهرداد رفت : 

_استاد شما زن داری ؟ 

_استاد حلقه چرا ننداختین ؟ 

_استاد نامزدین یا ازدواج کردین ؟ 

_استاد چند وقته؟ 

 

 

همه ی این سوال ها مهرداد و کلافه کرد و با جدیت و صدای بلندی گفت :

_زندگی خصوصی من به هیچ کدومتون ربط نداره .

همه از این جدیت مهرداد ساکت شدن… شرایط سختی بود تا اینکه مهرداد اعلام کرد کلاس کنسله .

 

همه یکی یکی رفتن بیرون . عمدا خواستم دیرتر برم تا مهرداد و واسه این کارش سرزنش کنم . 

اون هم انگار همین قصدو داشت که خودش و با وسایلاش سر گرم میکرد .

 

همه که رفتن در کلاس و بستم . با خشم برگشتم اما قبل از اینکه حرفی بزنم با خشونت هلم داد که خوردم به دیوار. 

 

از عصبانیت رسما کبود شده بود . قبل از اینکه من دهن باز کنم اون با خشم گفت : 

_جریان خواستگاری و جواب مثبت چیه ؟ هوم ؟

 

متعجب نگاهش کردم… تازه یاد حرف فری افتادم . 

خنده ام گرفت اما خودمو جمع و جور کردم و از زیرش در رفتم : 

_اون چه حرفی بود تو کلاس زدی ؟ زنمه و این حرفا ؟ 

 

چشماشو با خشم روی هم گذاشت : 

_ترانه سر به سر من نذار ! بهم بگو اون مضخرفات راسته یا نه ؟ 

 

انگار خوشم میومد روانشو بهم بزنم : 

_فرض کن که راست باشه به تو چه ربطی داره ؟ 

 

با این حرفم عربده اش به هوا رفت :

_مثل آدم جواب منو بده ! 

 

با فریادش رسما وا رفتم اما این اواخر زیادی جلوش تسلیم شده بودم . باید یه ذره هم شده ترانه ی سرکش سابق میشدم :

_سر من داد نزن ! من فقط دانشجوی توام فهمیدی ؟ فقط دانشجو ! همین… حق نداری بین همه ی بچه ها آبروی منو ببری وقتی هیچی بین ما نیست .

 

مهرداد : نیست ؟ 

 

با اطمینان گفتم : 

_نه نیست .

رمان-عروس-استاد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.