خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عروس استاد پارت ۲

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما shasttip@ رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

نگاهش خمار بهم دوخت

ه شده بود… این بار منم میخواستم چون این بار نگاه مهرداد فرق میکرد .

 

سرش رو آروم آروم جلو آورد و با عطش لب هامو بوسید .

دستمو دور گردنش حلقه کردم که حریص شد به موهام چنگ زد و خودش و بیشتر از قبل بهم فشار داد. 

 

با نفس نفس ازش جدا شدم با صدای خش داری گفت : 

_قبلا برای چشیدن طعم این لب ها جون میکندم اما خودم و کنترل میکردم . الان دیگه مال منی ترانه مال من .. 

 

لبخند زدم و تا خواستم حرف بزنم زنگ پی در پی خونه ی مهرداد مانع شد .

 

سرش متوقف شد بی میل ازم فاصله گرفت و بدون اینکه بلوزش رو بپوشه از اتاق بیرون رفت. 

 

بی خیال چشمامو بستم که با صدای ضعیف و دخترونه ای تمام وجودم از حسادت پر شد .

 

بلند شدم و بی توجه به وضع لباسم از اتاق رفتم بیرون .

همون دختری که اون شب توی خونه اش بود با لبخند توی آغوش مهرداد جا گرفته بود و داشت ابراز دلتنگی میکرد. 

 

انگار جفتشون کور بودن و منو نمیدیدن .

حرصم گرفت… مانتو و لباس هامو پوشیدم و با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم .

 

چشم اون دختره هم به من افتاد و با عشوه گفت : 

_مهرداد این کیه ؟؟؟ 

منتظر بودم بگه زنمه اما مهرداد نیم نگاهی به من انداخت و رو به اون ایکبیری گفت : 

 

 

 

 

 

گفت : 

_ترانه یه دوست ساده و قدیمیه ، اومده بود سر بزنه فقط همین. 

 

تمام تنم لرزید… مگه همین چند دقیقه ی قبل نگفت دلش برام تنگ شده ؟ 

مگه با اشتیاق منو نبوسید ؟ حالا شدم یه دوست ساده ی معمولی ؟ 

 

دستم و مشت کردم ” خفه شو ترانه… اون فقط تو رو صیغه کرده… گذشته توی گذشته موند الان فراموشت کرده . احمق فقط میخواد باهات خوش بگذرونه همین . “

 

شانس خوبم تلفنم همون لحظه زنگ زد . از توی کیفم درش آوردم… فری بود… همیشه ساعت دو شب تک میزد و اس میداد تا خوابو از سرم بپرونه .

 

فکر شیطانی به سرم زد… پس بچرخ تا بچرخیم آقا مهرداد .

تماس و وصل کردم که فری گفت : 

_بیداری جغد مغرور ؟ 

نگاه مهرداد با اخم به من بود ، صدامو نازک کردم و با عشوه گفتم ; 

_عزیزممم دلت برام تنگ شده این وقت شب؟ 

 

صورت مهرداد به یک باره سرخ شد فری با تعجب گفت : 

_چی به هم میبافی نصف شبی ؟ 

خنده ی ریزی کردم و زیر نگاه سنگین مهرداد با ناز گفتم : 

_الان که نمیشه بیام پیشت ، فردا توی دانشگاه میبینمت عزیزم .

 

تا گفتم دانشگاه مهرداد کبود شد… دستش و مشت کرده بود و بی توجه به اون دختره با خشم به من نگاه میکرد .

فری با صدای بلندی گفت :

_بابا چیز خوردم بهت زنگ زدم نصف شبی آسفالتم کردی این چرتو پرتا چیه میگی ؟ 

 

سری برای مهرداد و اون دختره تکون دادم و از کنارشون عبور کردم و زیر نگاه به خون نشسته ی مهرداد همون طوری که درو می بستم گفتم : 

_باشه عشقم میام پیشت اما فقط دو دقیقه باشه ؟

 

 

 

در خونه رو بستم و لبخند شیطانی زدم… با تصور حرصی که مهرداد الان میخوره دلم باز شد و سوار آسانسور شدم .

 

****

خداروشکر امروز با مهرداد کلاس نداشتم… از صبح که اومده بودم دانشگاه ندیده بودمش 

داشتم با فری به سمت کلاسم میرفتم که دیدم مهرداد از جهت مخالف داره میاد و دورش اونقدر پره از دختر که چشمش اصلا منو نمیبینه. 

 

بی اعتنا داشتم از کنارش عبور میکردم که گوشه ی آستینم و گرفت. 

متوقف شدم ، فری با تعجب برگشت گفت : 

_چرا وایستادی؟ 

موندم چی بگم مهرداد همون لحظه نامحسوس خم شد طرفم و گفت :

_بیا اتاقم. 

 

لبخند مصنوعی زدم و رو به فری گفتم : 

_تو برو منم الان میام 

 

بی تفاوت شونه بالا انداخت و رفت. 

مهرداد دوباره مشغول حرف زدن با دخترا شد… من نمیدونستم تو که میخوای اینجا ور ور کنی چرا منو از کلاسم می ندازی؟ 

 

با حرص به سمت اتاق مهرداد رفتم درشو باز کردم و روی صندلی نشستم.  از حرص مدام گوشه ی لبمو میجویدم تا این که بعد ده دقیقه بالاخره در اتاق باز شد

 

 

 

 

مهرداد با چهره ی جدی و اخمو اومد تو رگ های پیشونیش و به وضوح می دیدم .

 

 نگاه ترسناکی به چشم هام انداخت و بهم نزدیک شد. 

می دونستم دردش برای دیشبه… حتی یادمه قبلا هم زیادی حسود و غیرتی بود… طوری که اگه من از یه بازیگر مرد تعریف میکردم حسابی سگرمه هاش توی هم می رفت .

 

روبه روم ایستاد… برای دیدنش سرمو بالا گرفتم… طوری اخم هاش در هم بود که ناخودآگاه یک قدم رفتم عقب. با این کارم یک قدم بهم نزدیک شد. 

 

من عقب می رفتم و اون قدم به قدم بهم نزدیک میشد تا این که چسبیدم به دیوار

مهرداد بدون هیچ فاصله ای روبه روم ایستاد تنش و کاملا چسبیده به تنم حس میکردم .

 

دستم و روی سینه اش گذاشتم و گفتم : 

_برو عقب مهرداد الان یکی میاد می بینه .

 

بیشتر از قبل بهم چسبید و با صدای خشنی زمزمه کرد : 

_چرا؟ میترسی به گوش یزدان برسه ؟

 

نگاه ترسناکش و به چشم هام دوخت و ادامه داد : 

_بعد از من رفتی پیش اون ؟ هوم ؟ چی کار کردین باهم ؟ 

 

به لبام خیره شد و ادامه داد : 

_تو رو بوسید ؟ بهش گفتی مال منی؟ یا نه اونم قراره بعد یه مدت مثل زباله دور انداخته بشه؟

 

 

خیلی میترسیدم نگاهش خیلی ترسناک شده بود. 

 

به سینه اش فشار آوردم و در حالی که میخواستم صدام نلرزه گفتم : 

_برو عقب مهرداد ! 

 

با این حرفم با خشونت دستشو دور کمر باریکم حلقه کرد. 

توی آغوشش گم شدم… سرش و کنار گوشم آورد و زمزمه کرد : 

_باید به همه بگی ازدواج کردی . برات حلقه میخرم دستت کن . بذار همه بفهمن صاحب داری… اما کار دیشبت بی جواب نمیمونه ، امشب ساعت ۸آماده باش میام دنبالت… تقاص خیانت به منو پس میدی .

 

سرش و از کنار گوشم کنار کشید نگاه خمارشو بهم دوخت و سرش و خم کرد و لب هاش و روی لب هام گذاشت .

 

با تمام توانم خواستم هلش بدم که هر دو دستم و گرفت و با ولع بیشتری لب هام و بوسید. 

 

هر چی تقلا میکردم زورم بهش نمیرسید ، دست بردار نبود تا اینکه با صدای باز شدن در تمام وجودم رو ترس برداشت .

 

 

سر جفتمون به سمت در چرخید… باورم نمیشد که شیدا بود ، دهن لق ترین و لوس ترین و آویزون ترین دختر کلاس. 

 

شک نداشتم کل دانشگاه رو پر میکنه که ترانه با استاد مهرداد رابطه داره. 

مثل مجرما فورا مهرداد و پس زدم و با تته پته گفتم : 

 

_اوممم ما داشتیم… 

 

دختره پرو پرو وسط حرفم پرید و گفت : 

_این همه دم گوش ما روضه می خوندی خودتم این کاره بودی نه ؟ 

 

اخمام در هم رفت و با تشر گفتم : 

_من و به خودت مثال نده اسکل… اونی که با کل شهر تیک میزنه تویی نه من 

 

پوزخندی زد : 

_آره تو فقط با خوبا میپری اون از یزدان که تورش کردی حالا هم میخوای استاد و از راه به در کنی؟

 

قبل من مهرداد با خشونت گفت : 

_حرف دهنتو بفهم این وصله ها رو هم به زن من نچسبون 

 

تا گفت زنم دهن جفتمون باز موند ته دلم چنان قندی آب کردن که توی زندگیم تجربه اش نکرده بود… مهرداد که دید من از شیدا بیشتر تعجب کردم سقلمه ای به پهلوم زد که تموم احساس خوبم پرید .

 

دستم و توی دست مردونه اش گرفت و رو به شیدا گفت : 

_ترانه نمیخواد کسی بفهمه پس وای به حالت ، وای به حالت شیدا اگه جایی چیزی از دهنت در بره باید کلا با دانشگاه خداحافظی کنی فهمیدی ؟  

 

شیدا با ترس سر تکون داد و از اتاق بیرون زد… تا حالا این روی مهرداد و ندیده بودم… هیچ رقمه نمیتونستم برق چشمامو جمع کنم انگار فهمید که همون لحظه زد توی پرم:  

_دل خوش نکن ترانه من اون پسر احمق گذشته نیستم که عاشقت باشمم و چشمم کور باشه تو الان فقط صیغه ی منی ، یه وسیله برای تمکین نیازم فهمیدی؟

 

 

 

بهم بر خورد… چرا مدام به روم میاورد که زن صیغه ایشم؟ نمی گفت بهم بر میخوره ؟ 

 

مهرداد خیلی عوض شده بود… اصلا اون پسر مهربون گذشته ها نبود

 

بدون اینکه حرفی بزنم نگاهش کردم و از اتاقش بیرون زدم. حس میکردم همه میفهمن توی  اتاق چه خبر بوده. 

مثل مجرما سرم و انداختم پایین و توی دو سوت  سر کلاس بعدیم نشستم .

 

 

 

***

 

ساعت هفت و نیم شب بود داشتم به بابام غذا میدادم که موبایلم زنگ خورد . برش داشتم ، شماره رو نمیشناختم ظرف غذای بابامو کنار گذاشتم و جواب دادم : 

_بله 

صدای بم و مردونه ای از اون ور خط گفت : 

_هشت حاضر باش میام دنبالت. 

نگاه بابام کردم و با تته پته گفتم : 

_چرا؟ 

با مکث گفت :

_مثل اینکه یادت رفته قراره تنبی بشی؟ وقتی در حالی که زن منی با یکی دیگه قرار میذاری میخوای فراموش کنم منو دور زدی و هیچی نگم ؟ هشت حاضر باش ترانه اون روی سگ منو بالا نیار 

 

تا خواستم حرف بزنم تماس قطع شد ، بابام به سختی گفت : 

_کی بود دخترم؟ 

 

با ذهنی مشغول گفتم :

_یکی از دوستام بود باباجون تو فکرتو مشغول نکن بخور عملت نزدیکه بتونی طاقت بیاری .

 

حرفی نزد… با ذهنی درگیر مدام به این فکر میکردم که مهرداد چطور میخواد تنبیهم کنه؟

 

 

 

سرسری مانتو و شالی و پوشیدم و طوری که بابام نفهمه پاورچین پاورچین از خونه زدم بیرون

 

همون لحظه ماشین مهرداد برام چراغ زد . قبل از اینکه شناسایی بشم بدو بدو به سمتش رفتم و سوار شدم .

 

با اخم به روبه روش خیره شده بود ، پاشو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت راه افتاد .

 

مثل خودش اخم در هم کردم و گفتم : 

_کجا میریم ؟ 

 

با جدیت گفت:  

_خونه ی یزدان… باید بهش بگی مال منی نمیخوام به چشم دیگه ای نگات کنه. 

 

با چشم های از حدقه بیرون زده گفتم : 

_هیچ معلوم هست چی میگی؟ این موقع شب برم پشت در خونه ی مردم بگم شوهر کردم؟ اصلا ازدواج ما مگه رسمیه ؟ یه مدت صیغه اتم همین اونم به خاطر خرج عمل بابامه وگرنه صد سال سیاه تن به همچین کاری نمیدادم. 

 

با صورتی قرمز شده گفت:  

_مگه دیشب از خونه ی من نرفتی خونه ی همین لندهور؟ امشبم میری و تموم میکنی .

 

بدون فکر گفتم: 

_نمیخوام تموم کنم .

 

با این حرفم چنان پاشو گذاشت روی ترمز که ماشین وسط خیابون ایستاد. 

قیافش انقدر ترسناک شده بود که فرارو به قرار ترجیح دادم خواستم در ماشین و باز کنم که قفل مرکزی رو زد و با عصبانیت گفت:  

_امشب یه کاری میکنم که فکر بلبل زبونی هم از سرت بپره

 

خودم و به در کوبیدم : 

_میخوای چیکار کنی احمق؟ انگار خیلی جدی گرفتی این رابطه ی مسخره رو؟ گفتی تمکین کن گفتم باشه دیگه چرا به پر و بالم می پیچی؟ زنت که نیستم صیغه اتم . 

 

رسما دود از سرش بلند شد… اما هیچی نگفت و با سرعت بیشتری رانندگی کرد .

انقدر تند میرفت که  توی صندلی مچاله شده بودم .

 

خوب می فهمیدم دارع مسیر خونه اشو میره… مطمئن بودم این بار بهم رحم نمیکنه و کارم  تمومه . 

 

قبل از این که برسیم تلفنش شروع به زنگ زدن کرد . با عصبانیت تماس و وصل کرد که صدای نازک و زنونه ای فضای ماشین پیچید:  

_الو مهرداد؟ من توی خونتم معلوم هست کجایی؟؟

 

مهرداد با شنیدن این حرف با عصبانیت به موهاش چنگ زد و گفت:  

_اون جا چی کار میکنی سحر ؟ چرا راه به راه میای خونه ی من ؟

 

دختره شاکی گفت:  

_وا مهرداد مثلا دوست دخترتما بعدشم فردا تولدمه میخوام تو رو به دوستام معرفی کنم خودت قول دادی میای . اومدم راجع به لباس فرداشبم نظرتو بپرسم . 

 

مهرداد با کلافگی خواست حرفی بزنه اما پشیمون شد و گفت:  

_من امشب نمیام سحر تو هم بیخود منتظر نمون .

 

حرفش و زد و بدون اینکه بذاره اون دختره چیزی بگه تلفن و قطع کرد . 

 

ته دلم خوشحال بودم از اینکه تیرش به سنگ خورد. 

با خیال راحت صاف نشستم که با حرفی که زد تمام حس و حالم پرید : 

_فردا با من میای مهمونی… باید این دختره رو از سرم باز کنم… زیادم خوشحال نباش بعد مهمونی کاری که امشب نکردم و میکنم

 

 

 

بیشعور تو هر عینی باید حالمو بگیره… اما حداقل امشب از دستش راحت شده بودم تا فردا خدا بزرگ بود. 

 

مهرداد با همون خشمش منو تا پشت در خونه رسوند و منم بدون تشکر و خداحافظی از ماشین پیاده شدم .

 

اونم حتما بعد از این همه اتفاق از من توقع تشکر کردن نداشت .

زیر نگاه سنگینش کلید انداختم و داخل خونه شدم و بی خیال از اتفاقایی که افتاده خودم و روی تخت پرت کردم و خوابیدم. 

 

 

فکر کنم لنگ ظهر بود که صدای زنگ پی در پی خونمون رو مخم رفت و از خواب نازم بیدارم کرد .

خوشبختانه امروز کلاس نداشتیم… به سختی از جا بلند شدم و لنگون لنگون دمپایی هامو پام کردم و بدون اینکه بپرسم کیه در حیاطو باز کردم .

 

یه مرد غریبه بود که تا چشمش به من افتاد انگار ترسید که روشو اون ور کرد و بسته ی بزرگ دستشو به سمتم گرفت و گفت : 

_شما ترانه زند هستید ؟ 

 

متعجب گفتم:  

_آره منم .

 

بسته رو به دستم داد و گفت:  

_این بسته برای شماست. 

 

جفت ابرو هام بالا پرید… کسی برای من بسته نمیفرستاد اونم به این بزرگی 

پرسیدم 

_کی اینو فرستاده؟ 

 

بدون اینکه جواب بده مثل بز سوار موتورش شد و رفت. 

فحشی بهش دادم و درو محکم بستم .

روی تختی که توی حیاطمون بود نشستم و مشکوک به جعبه ی روم به روم نگاه کردم .

نکنه توش بمب باشه؟ 

 

یکی زدم توی سر خودم… آخه دختره احمق تو اونقدر مهمی که قصد جونتو بکنن؟ 

 

 

دلو به دریا زدم و در جعبه رو باز کردم .

با دیدن یه لباس مجلسی و عیونی چشمام برق زد .

لباس و از جعبه بیرون اوردم .

خیلی خوشگل بود .

 

یه لباس بلند که با وجود اینکه آستین داشت باز هم اونقدر زیبا بود که آدم توی نگاه اول عاشقش میشد . 

 

چشمم به کاغذ توی جعبه افتاد و برش داشتم : 

_امشب توی مهمونی این لباس و بپوش ساعت هفت میام دنبالت .

 

ابروهام بالا پرید… پس این لباس کار مهرداد بود .

لبخند شیطانی زدم و زیر لب گفتم : 

_به همین خیال باش که همیشه حرف حرف تو باشه. 

 

جعبه رو برداشتم و پریدم توی اتاق ساعت دو و نیم ظهر بود و وقت کمی داشتم برای همین خودم و پرت کردم توی حموم… قرار بود امشب حسابی استاد عزیزم و حرص بدم . 

 

 

… …………… 

 

حتی خودمم نمیتونستم چشم از آیینه بگیرم. 

لباسی که پوشیدم یه لباس دکلته ی مشکی بود که روی سینه اش سنگدوزی های گرون قیمت داشت و از اون زیبا تر دستکش های تورش بود که تا روی آرنج میومد .

 

موهام و فر ریز کرده بودم و همین چهره ام رو هزار برابر جذاب تر کرده بود… حتی خودمم خودم رو به سختی می شناختم. 

 

آرایشم نه کم بود و نه زیاد ، از هر نظر عالی به نظر می رسیدم . برای تکمیل کننده ی تیپم عطر سکسی و تحریک کننده ام و زدم .

درسته الان هیچ پولی نداشتیم اما قبل از اینکه بابام ورشکست بشه یکی از پولدارترین های تهران بودیم ، این لباس هم با اینکه خیلی وقت بود خریده بودم اما چون نپوشیده بودم حسابی برق میزد .

 

داشتم لاک میزدم که صدای اس ام گوشیم بلند شد : 

_بیا پایین. 

 

از هیجان نمیتونستم سر لاکو ببندم… همش دوست داشتم عکس العملشو ببینم. نفس عمیقی کشیدم و دلداری دهنده به خودم گفتم : 

_آروم باش ترانه…

 

 

مانتوی بلندم و روی لباسم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف و موبایلم از خونه بیرون زدم .

 

ماشین لوکس و گرون قیمت مهرداد کمی با فاصله پارک شده بود .

با اون کفش ها نمیتونستم مثل همیشه بدو بدو به سمتش راه برم. 

می دونستم زیر نظرم داره برای همین خرامان خرامان به سمتش رفتم و سوار شدم .

 

نه من سلام کردم نه اون ، از اخماش معلوم بود هنوز کینه ی یزدان و انتقامی که ازم نگرفته رو داره.  

کل راه حتی نگاهمم نکرد… مسیر اونقدر طولانی شد که حس میکردم روی صندلیم میخ کار گذاشتن… مدام وول میخوردم… مهردادم اینو فهمید و دستشو به سمت پخش برد و روشنش کرد اما چه روشن کردنی ! 

 

 

آهنگی که گذاشته بود انقدر آروم بود که داشت خوابم میبرد تا اینکه با توقف ماشین فهمیدم رسیدیم .

 

رو به روی خودم باغ که چه عرض کنم رسما قصر دیدم . یعنی سحر دوست دختر مهرداد انقدر پولداره ؟ آخر هم نفهمیدم منو برای چی آورد تولد دوست دختر لوس و ننرش؟

 

ماشین و توی باغ اونجا پارک کرد ، درو باز کردم و پیاده شدم . با اون پاشنه های کفشم راه رفتن برام سخت بود اما اصلا نمیخواستم از مهرداد کمک بگیرم. 

 

برای همین مثل گاو سرمو انداختم پایین و آهسته آهسته به سمت ساختمون رفتم اما از شانس بدم پاشنه ی کفشم لای سنگ ریزه ها گیر کرد و چنان سکندری خوردم که هر لحظه منتظر سقوطم بودم که متوجه شدم ما بین زمین و هوا معلقم .

 

چشم باز کردم و صورت مهرداد رو توی یه سانتی متری صورتم دیدم . 

انگار فراموش کرده بود کجاست چون مسخ شده به صورت آرایش شده ام خیره مونده بود. 

 

 

 

دست و پام و گم کردم… میخواستم یه جوری از دستش خلاص بشم اما طوری به کمرم چنگ زده بود که تکون خوردن هم برام سخت بود .

 

سرفه ی مصلحتی کردم و آروم گفتم:  

_مهرداد بکش کنار. 

 

تکونی خورد و انگار که به خودش اومد چون دوباره اخم چهره اشو پوشوند .

 

ازم فاصله گرفت که نفسی از روی آسودگی کشیدم .

توی سکوت هر دو پا به پای هم وارد ساختمون شدیم.  

صدای موزیک اونقدر بلند بود که داشتم کر میشدم از یه طرفی هم بدجور دلم میخواست برم اون وسط قررر بدممم .

 

سحر با دیدن مهرداد نمیدونم از کجا پیداش شد… به سمتون اومد و انگار نه انگار منم اونجام… هر دو دست مهرداد و گرفت قدشو بلند کرد و لب هایی که به لطف رژ لب قرمز بود و روی لب های مهرداد گذاشت. 

 

نتونستم نگاه کنم و صورتم و برگردوندم… خداروشکر که خدمتکاری به سمتم اومد و گفت:  

_برای لباس عوض کردن با من بیاین .

 

سری تکون دادم و دنبالش رفتم… نه مهرداد نه سحر حتی متوجه ی رفتنمم نشدن. 

 

توی اتاق مانتومو بیرون آوردم و بار دیگه سر تاپامو چک کردم .

 

پاهای خوش تراشم و پوست سفید و بدون لکه ام حسابی با اون لباس سیاه و باز دلبری میکردن . 

 

نفس عمیقی کشیدم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون زدم .

 

چشم چرخوندم و مهرداد و سحرو بین یه گله آدم دیدم… سحر چنان عشوه ای میومد که انگار دست بهترین مرد دنیا توی دستشه… هر چند حق داشت اینکارارو بکنه. 

 

نگاهمو ازشون گرفتم و روی یه میز تنها نشستم… داشتم برای خودم موز میخوردم که صدای مردونه ای حواسم و پرت کرد : 

_ترانه؟ تو ؟ این جا ؟؟

 

 

باورم نمیشد یزدان خواستگارم رو توی پارتی اینجا ببینم .

نگاهش و محو و مات به سر تا پام انداخت و مسخ شده گفت:  

_چه تصادف قشنگی!  

 

به زور خندیدم و گفتم:  

_آره خیلی قشنگه .

 

همونطوری که نگاهشو هی روی من میچرخوند گفت:  

_قبل از تو استاد و دیدم .

 

تازه یاد مهرداد افتادم… اگه یزدان و اینجا میدید خون به پا میکرد… یزدان هم می فهمید من صیغه ی استاد دانشگاه شدم و کل دانشگاه این بی آبرویی و می فهمیدن . 

 

جوری که انگار خبر ندارم گفتم:  

_وای جدا؟ چه جالب .

 

مشتاق نگاهم کرد دستشو جلو آورد و گفت: 

_افتخار یه دور رقصو میدی؟ 

 

خواستم رد کنم اما وقتی مهرداد بی خیال من چسبیده بود به دوست دخترش من چرا نباید خوش میگذروندم؟ 

 

دستمو توی دست یزدان گذاشتم و به چشم هاش نگاه کردم… خیلی خوشتیپ و جذاب بود اما باز هم با جرئت میتونم بگم مهرداد خوشتیپ تر بود .

 

دست تو دست یزدان رفتیم وسط یه آهنگ خارجی در حال پخش بود… یزدان بی رودروایسی دستشو دور کمرم حلقه کرد و منم دستمو دور گردن اون .

 

بی توجه به مهرداد داشتیم می رقصیدیم که یزدان گفت: 

_چرا با من ازدواج نمیکنی ترانه؟ به قرآن روز و شبم تویی … هر شب توی خوابم می بینمت… ترانه من اونقدر میخوامت که حاضرم به خاطر این که مال من بشی هر کاری بکنم. 

 

 

بهم نزدیک تر شد و وسط اون همه جمعیت بغلم کرد و سرشو برد لابه لای موهام و نفس کشید .

 

حس میکردم قلبم توی دهنمه… حتی نمیتونستم پسش بزنم. 

دوباره کنار گوشم گفت:  

_از روز اولی که اومدی دانشگاه دلم لرزید ، من بدجوری عاشقت شدم. 

 

خواستم جوابشو بدم که یکی چنان مچ دستمو گرفت که آخم بلند شد… برگشتم و با دیدن چشم های به خون نشسته ی مهرداد رسما از ترس غالب تهی کردم. 

الان قیامت به پا می شد .

 

 

یزدان با تعجب رو به مهرداد گفت:  

_چیزی شده استاد ؟ 

 

مهرداد با عصبانیت فکش رو روی هم فشار داد و گفت:  

_دستتو از دور کمرش بردار تا انگشتاتو نشکوندم .

 

حتی یزدان هم از این عصبانیت مهرداد ترسید و دستش و از دور کمرم برداشت. 

این بار تیر نگاه مهرداد به صورت من خورد ، چنان نگاه بدی بهم انداخت که از ترس تمام وجودم لرزید. 

 

بی توجه به یزدان مچ دستمو گرفت و دنبال خودش به سمت طبقه ی بالا کشید ، جرئت نداشتم دستمو بکشم چون میترسیدم جلوی جمع یه کتک مفصل بهم بزنه .

 

طبقه ی بالا با عصبانیت در یه اتاق و باز کرد و پرتم کرد داخل اتاق… به زور تونستم جلوی خودم و بگیرم تا نیوفتم. 

 

درو با تمام توان بهم کوبید و عربده کشید :

_با چه جرئتی تو بغل اون عوضی میرقصی هان ؟ چطور جرئت میکنی انقدر بهش نزدیک بشی؟ ندیدی چطور بهت چسبیده بود ؟ شعور نداری وقتی مال منی نذاری یکی بهت بچسبه ؟

 

ترسیدم اما جلوی زبونم و نگرفتم : 

_خودت چی؟ وقتی منو آوردی اینجا چسبیدی به دوست دختر منگلت منم حق دارم واسه خودم خوش بگذرونم. 

 

با این حرفم رسما آتیشش زدم… به سمتم یورش آورد و با دست صورتم و فشار داد و توی صورتم غرید : 

_پس رقصیدن توی بغل این و اون برات لذت داره هوم ؟ ترانه تو ذاتت خرابه… وگرنه به این راحتی توی بغل اون عوضی نمی رقصیدی… با این لباس یک وجبی بین این همه آدم نمیومدی. 

 

با سرکشی جواب دادم : 

_آره اصلا خودم خواستم با یزدان برقصم… خودم خواستم این لباس و بپوشم… خودم اگه بخوام میتونم همین الان برم خونه خالی یزدان… 

 

هنوز حرفم تمام نشده بود چنان وحشیانه پرتم کرد روی تخت که تمام دل و روده ام توی دهنم اومد .

 

با عصبانیت در اتاق و قفل کرد و به سمتم اومد 

 

 

روم خم شد و دستاشو کنار سرم گذاشت و غرید:  

 

_پس اگه من جلوتو نگیرم خونه خالی یزدان هم میری همینطوره؟ 

 

سکوت کردم… انگار آروم شده بود اما یه آرامش قبل از طوفان .

 

سرشو خم کرد و با لب‌های داغش گردنمو بوسید. 

نفس بلندی کشیدم که فاصله رو از بین برد .

حالا تنش چسبیده به تنم بود .

 

کنار گوشم حریصانه زمزمه کرد : 

_کاری میکنم تا آخر عمرت به پام بیوفتی که ترکت نکنم. 

 

با تته پته گفتم : 

_دیوونه شدی؟

 

جوابم و نداد و خمار و تب دار نجوا کرد : 

_اگه یه بچه توی اون شکم وامونده ات بکارم کل دنیا میفهمن بی ازدواج حامله شدی .

 

اون وقته که حتی اگه تو بخوای در خونه ی کسی به روت باز نیست . 

 

 

پشت بند حرفش لبای وحشیش رو روی لبام گذاشت و دستش سرکشانه روی اجرای بدنم چرخید . 

 

 

محکم به سینه اش کوبیدم تا ولم کنه اما هر دو دستم و گرفت و بالای سرم نگه داشت .

 

داشتم ضعف می کردم که دستش به سمت دکمه های پیراهنش رفت… همه رو یکی یکی باز کرد. 

 

برای ثانیه ای لب هاش از لب هام جدا شد که جیغ بلند بالایی کشیدم و همزمان با جیغم در با قدرت کوبیده شد و صدای یزدان که می گفت : 

 

_ترانه اون تویی؟؟

 

 

مهرداد با شنیدن صدای یزدان کلافه بلند شد و گفت : 

_حالیش میکنم تا با دهن نجسش دیگه اسم تو رو نیاره .

 

پشت بند حرفش بی توجه به دکمه های باز و وضعیتش به سمت در رفت و درو باز کرد .

 

یزدان با دیدن ما زبونش بند اومد… سریع از روی تخت بلند شدم و خودم و جمع و جور کردم .

 

مهرداد با خشم رو به یزدان گفت:  

_چیه ؟ هوم؟ ماتت برده؟ نمیتونم با زنم خلوت کنم ؟ 

 

تا گفت زنم تن یزدان لرزید… مثل دیوونه ها به من نگاه کرد و پرسید : 

_زنش؟ 

 

نمیدونم چی شد یهو از دهنم پرید و گفتم: 

_صیغه اشم .

 

مهرداد با شنیدن این حرف چنان چشم غره ای به سمتم رفت که از ترس گرخیدم .

 

یزدان نمی دونست چی بگه برای همین دستی بین موهاش کشید و با حالی خراب از اونجا رفت .

 

مهرداد نگاه بدی به سر تا پام انداخت و گفت : 

_بپوش اون مانتوی لامصبتو تا این لباس مسخره رو تو تنت پاره نکردم .

 

صبرم تموم شد… من هیچ وقت تو زندگی نمیتونستم زیر بار حرف زور برم… با عصبانیت داد زدم:  

_به تو چه؟ مهرداد به تو چه؟ قرارمون این نبود… قرار بود من تمکین کنم و تو هم پول خرج عمل بابامو بدی… اما انگار جنابعالی تو حال و هوای گذشته خیال می کنی من هنوز دوست دخترتم. 

کارای من به تو ربط نداره مهرداد کاری نکن بزنم زیر همه چی… از این به بعد به پر و پای من نپیچ… طبق قولی که دادی عمل کن… دست از این کارات بردار .

 

 

عصبی تر از قبل غرید:  

_پس میخوای دست از سرت بردارم ؟ 

 

سکوت که کردم با عصبانیت به سمت کتش رفت و همون طوری که دکمه هاش و می بست گفت: 

_از این به بعد کاری باهات ندارم ترانه برو هر غلطی که میخوای بکن… حتی اگه جلوی روم خودتو تباه کردی باز به من ربطی نداره. 

 

 

حرفش و زد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت .

نمیدونم چرا وقتی گفت به من ربطی نداره اشک تو چشام جمع شد .

مگه من همینو نمیخواستم ؟ مگه نمیخواستم راحتم بذاره پس چرا الان دوست دارم از بی توجهی مهرداد گریه کنم ؟ 

 

با بغض لباسم و صاف کردم و رژ لبی که به لطف مهرداد پخش شده بود رو مرتب کرده .

 

یاد بوسه های داغ و وحشیانه اش وجودم رو لرزوند… من در عین حالی که ازش میترسیدم این پسرو دوست داشتم… درست همونطوری که گذشته عاشقش بودم و مجبور به ترک کردنش شدم .

 

 

رفتم طبقه ی پایین ، مهرداد روی صندلی نشسته و سحر توی بغلش لم داده بود .

حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت… به سمت یه میز دیگه رفتم و چشم به سحری دوختم که داشت زیر گلوی مهرداد رو می بوسید .

 

 

 

داشتم از حسادت میترکیدم… همون موقع یه گارسون با سینی به سمتم اومد. 

از رنگ سرخ توی لیوان فهمیدم توش مشروبه اما میخواستم فراموش کنم برای همین لیوان و برداشتم. 

 

همون لحظه نگاه مهرداد به من افتاد… خیره به چشماش محتوای اون لیوان رو یک سره خوردم… 

وجودم سوخت… مهرداد اخم کرد میدونستم هر لحظه میخواد بیاد سمتم و دعوام کنه اما جلوی خودش و گرفت و با اخم نگاهشو به سمت سحر چرخوند .

 

 

رو به گارسون یه لیوان دیگه درخواست دادم… لیوانم و که پر کرد دوباره یک سره همه رو خوردم و هنوز گارسون نرفته بود برای بار سوم جامم رو پر کردم . 

 

دیگه حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه… یه سردرد وحشتناک و در عین حال یه خوشی که دوست داشتم بپرم وسط و برقصم .

 

توی همین اوضاع نمیدونم یزدان از کجا پیداش شد… کنارم نشست و بی توجه به حالم با عصبانیت گفت : 

_اون عوضی راست میگه صیغه اش شدی؟ 

 

بدون اینکه درکی از حرفش داشته باشم خودم و بهش نزدیک کردم و خمار گفتم : 

_وای یزدان پاشو برقصیم.   

 

عصبانی تر گفت:  

_ترانه منو آتیش زدی حالا میگی پاشو برقصیم ؟ دارم ازت سوال میپرسم تو واقعا صیغه ی اون یارو شدی ؟؟

 

تا اینو گفت چنان زدم زیر خنده که اشک از چشمم سرازیر شد .

کشیده گفتم : 

_آره… صیغــــه اش شــــدم میدونی چرا ؟ چون مجبور بودم. نگران نــــباش اون منو نمیخواد…. منم اونو نمیخوام… پاشو برقصیم… 

 

بلند شدم و دست یزدان و گرفتم و در حالی که تلو تلو میخوردم بردم وسط. 

حواسم به آهنگ نبود داشتم میرقصیدم که یزدان بغلم کرد و کنار گوشم گفت: 

_فرارکنیم؟ 

 

با سرخوشی خندیدم : 

_آره فرار خوبه… فرار کنیم ! 

دستمو گرفت و زمزمه کرد : 

_پس باهام بیا

 

 

بدون اینکه به عاقبت کارم فکر کنم دست یزدان و گرفتم و باهاش رفتم… 

زمین زیر پام می چرخید و چشمم هیچ چیز و نمیدید .

 

توی ماشین لوکس یزدان که نشستم انگار که یه احساسی مانند خواب و بیداری داشتم. 

قطعا خواب نبودم اما بیدار هم نبودم… اصلا نمیفهمم اون ماشین کجا رفت و چی شد ! 

 

همه چی و فراموش کردم  حتی خودمو… بعد از اون انگار که رسما خوابم میبره چون متوجه ی هیچی نمیشم . 

 

………………… 

 

لای پلک هامو به سختی باز کردم… از سردرد حس میکردم سرم رو به انفجاره .

تنها چیزی که یادم میومد اینکه امروز شنبه و با مهرداد کلاس دارم .

سرم و که چرخوندم چشمم به یه اتاق نا آشنا افتاد. 

 

مثل برق پریدم و با دیدن سر و وضع خودم جیغ بنفشی کشیدم 

 

با صدای جیغم کسی وارد اتاق شد که دنیا دور سرم چرخید .

یزدان! 

من خونه ی یزدان چیکار میکردم؟؟؟ لخت در حالی که یه ملافه دورمه توی خونه ی یزدان چیکار میکردم؟؟؟

دستمو به ملافه گرفتم تا نیوفته… یزدان داشت به سمتم میومد که داد زدم:  

_وایسا! 

متوقف شد… بلند تر داد زدم با ترس و گریه: 

_لعنتی تو با من چیکار کردی؟

با احتیاط یه قدم به سمتم اومد : 

_آروم باش ترانه .

 

باورم نمیشد… اصلا نمیتونستم باور کنم زندگیم به این راحتی تباه شد… یزدان دوباره گفت : 

_دیشب من نخواستم اما خودتم بی میل نبودی ، خواستم جلوتو بگیرم اما نذاشتی… 

 

وسط حرفش با تمام توانم داد زدم:  

 

_گمشو بیرون ! 

 

یزدان: اما ترانه… 

 

این بار بلند تر داد زدم : 

_خدا لعنتت کنه یزدان بهت گفتم گمشو از اتاق بیرون .

 

با تاسف نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت… محو و ماتم زده به لباس هام نگاه میکردم که روی زمین افتاده بود. 

 

من چطور این حماقت و کردم؟ چطور دامن خودمو لکه دار کردم؟ چطور کمر بابامو شکستم؟ 

 

با اشک لباسامو پوشیدم که تلفنم شروع به زنگ خوردن کرد .

با دیدن اسم مهرداد گریه ام شدت گرفت ، برای بار هزارم بود که داشت زنگ میزد… خدایا تو چشم اون چطور نگاه کنم ؟ 

 

اگه حتی یک درصد احتمال با هم بودنمون بود دیگه نیست… نباید پول عمل بابامو از مهرداد میگرفتم… باید هر طوری شده اونو از خودم دور میکردم .

 

دستم به سمت تلفن رفت و لرزون برش داشتم… صدای داد بلند مهرداد گریه مو تشدید کرد : 

_هیچ معلوم هست کدوم گوری ترانه ؟ 

 

در حالی ک سعی میکردم صدام نلرزه گفتم : 

_اومدم خونه ی یکی از دوستام ، شبو اینجا خوابیدم .

 

عصبانی تر شد : 

_وسط مهمونی غیبت زد خونه ی کدوم دوستت رفتی ؟ آدرس بده بیام دنبالت .

 

هول کردم… 

_لازم نیست مهرداد توی دانشگاه می بینمت. 

 

پشت بند حرفم تماس و قطع کردم تا فرصت اعتراض نداشته باشه 

 

 

ناچارا سر تکون دادم . در کلاس و باز کرد و به همه ی دانشجو ها گفت بیان داخل .

رفتارش طوری بود انگار هیچ اتفاقی نیومده .

 

نگاه مشکوک بچه ها خیلی برام سنگین اومد اما ناچارا تحمل کردم تا کلاس تموم شد .

 

به محض گفتن خسته نباشید مهرداد کیفم و برداشتم و اولین نفر زیر نگاه سنگین بچه ها و مهرداد از کلاس بیرون زدم . 

 

بی توجه به حرف مهرداد که گفت منتظرم بمون از دانشگاه بیرون رفتم اما زهی خیال باطل… 

 

چون به چهارراه دوم نرسیده ماشین غول پیکر مهرداد جلو روم نگه داشت .

 

از پنجره نگاهش کردم… عینک آفتابیش جلوی چشماشو گرفته بود اما من می فهمیدم چقدر عصبانیه.

 

بدون ملایمت گفت : 

_سوار شو ! 

مقاومت در برابر مهرداد بی فایده بود برای همین بدون حرف سوار شدم .

 

به محض سوار شدنم پاشو محکم روی پدال گاز فشار داد… نمیدونستم کجا میره اما زیر یک دقیقه توی کوچه بن بستی که هیچ رفت و آمدی نبود نگه داشت .

 

عنکشو از چشمش در آورد و با عصبانیت روی داشبورت انداخت و گفت:  

_خوب… می شنوم ! 

 

مثل منگلا سرمو خاروندم و گفتم: 

_چیو بگم؟ دیشب من مست کردم تو هم که به دوست دخترت چسبیده بودی یزدان منو رسوند خونه ی فری همین ! 

 

انگار آتیشش زدم… چونه امو توی مشتش گرفت و گفت:  

_منو دست انداختی؟ بگو دیگه… بگو مست و پاتیل خودمو انداختم تو بغل یزدان اونم از خدا خواسته لختت کرده تا صبح خوش گذروندین هوم؟ بگو اون عوضیو به آرزوش رسوندی… غلطی که کردی و بگو ترانه… بگو …

 

وسط حرف زدناش به سرم زد… دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و لبامو با قدرت روی لب های داغش .

 

نفسش بند اومد… انگار عصبانیتش به یک باره خوابید… باورش نمیشد من برای بوسیدنش پا پیش بذارم اما برای اینکه خفه بشه این بوسه لازم بود. 

 

انگار مهرداد تشنه تر از من بود که بی پروا مقنعه ام و از سرم کشید و به موهام چنگ انداخت و لب هاشو با ولع روی لبهام کشید. 

 

نفس های بلندش داشت از خود بی خودم می کرد…  

صدای آه کشیدنمو توی گلو خفه کردم اما دردمو فهمید و شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد .

 

 

بابام غرق خون وسط پذیرایی بود… به سمتش دویدم… چشماش بسته بود .

 

با جیغ صداش زدم اما عکس العملی نشون نداد .

 

دقیقا روی قلبش شلیک شده بود… نفسم بالا نمیومد آخه کی این کارو با بابام کرده بود ؟ 

 

با هق هق گفتم: 

_بابا چشاتو باز کن! کی دلش اومد این کارو باهات بکنه بابا؟ کدوم بی شرفی بهت شلیک کرد ؟ بابا نمیر لطفا… هفته ی دیگه قرار عمل داری… قرار بود خوب بشی آخه کدوم بی وجدانی بهت شلیک کرد ؟ 

 

دستام از خونش رنگی شده بود… گریه فایده ای نداشت… اشکامو پاک کردم و زنگ زدم آمبولانس و بهشون التماس کردم زودتر خودشونو برسونن. 

 

من به خاطر عمل بابام خواستم تن فروشی کنم… به خاطر اون صیغه ی مهرداد شدم… دکتر گفت خوب میشه… گفت بعد عمل خوب میشه اما الان کی دلش اومد این کارو با بابام بکنه ؟ 

 

ده دقیقه بعد بالاخره صدای زنگ اومد… مثل دیوونه ها دویدم و در و باز کردم… دو تا پرستار با برانکارد اومدن داخل .

 

با هق هق جای بابامو بهشون نشون دادم. 

 

پرستارا به سمت بابام رفتن ، یکی از اونا دستش رو روی نبض دست بابام گذاشت و با گوشی پزشکی صدای قلبشو گوش داد .

پلک چشمش رو کشید و بعد از چند تا معاینه ی دیگه رو به پرستاری که بالای سرش و ایستاده بود با تاسف سر تکون داد .

 

 

با تته پته گفتم : 

_چرا کاری نمیکنین؟ بابامو نجات بدین دیگه .

 

پرستاره از جاش بلند شد و با تاسف گفت : 

_متاسفانه پدرتون یک ساعتی میشه که فوت کردن… تسلیت میگم غم آخرتون باشه .

 

 

باورم نمیشد… خواستم سرش داد بزنم بگم بابای من نمرده اما نتونستم… 

تنها صدایی که از گلوم بیرون اومد یه زمزمه ی نامفهوم بود و بعدش هم تاریکی مطلق…

 

سه ماه بعد : 

 

با اعتماد به نفس از تاکسی پیاده شدم… سه ماه بود که بابام مرده بود ، سه ماه بود که صیغه رو فسخ کردم… سه ماه بود که خودمو توی خونه زندونی کردم و فقط دنبال قاتل بابام بودم. 

 

مهرداد بارها و بارها اومد و من حتی در رو روش باز نکردم. 

نمی‌خواستم کسیو ببینم ، جز وقت هایی که دنبال سرنخ بودم از اون خونه بیرون نمیرفتم .

 

اما امروز ، امروز به خودم اومدم و بعد از مدت ها اومدم دانشگاه. 

 

به محض اینکه پامو توی ساختمون گذاشتم چشم  تو چشم یزدان شدم. 

 

خواستم راهمو کج کنم اما سریع جلوی راهمو بند آورد و ناباور گفت : 

_خدای من ترانه ! 

 

فقط نگاهش کردم… مثل همیشه مشتاق بهم خیره شد و گفت : 

_میدونی چقدر دوست داشتم بازهم ببینمت ؟ 

 

بی تفاوت نگاهم و گرفتم که متوجه ی مهرداد شدم ، با اخم از دفتر اساتید بیرون اومد و همون لحظه چند تا دختر دورشو گرفته بودن .

 

سر و وضعش بهم ریخته نبود اما بی حوصلگی و کلافگی از چشم هاش می بارید ، خواستم به سمتش برم اما منصرف شدم و راهمو کج کردم ر بی توجه به یزدان به سمت کلاسم رفتم.

 

فری با دیدن من چنان جیغی کشید که توجه همه بهم جلب شد… چشم غره ای بهش رفتم… تو کسری از ثانیه همه دورم جمع شدن و هر کس به طریقی ابراز تاسف و نگرانی کرد و بعضیا هم سرزنش بابت این غیبت طولانیم .

 

استاد اون ساعت که اومد همه خفه خون گرفتن و سر جاشون نشستن ، کنار فری نشستم که به پهلوم چنگ زد:  

_بگو ببینم رابطه ی تو با استاد آریافرد چیه؟ 

 

خودمو زدم به اون راه تا از تو چشم هام نفهمه صیغه ی مهرداد بودم .

 

فری: منو بپیچون اما من گوش دراز نیستم . توی این مدت تدریسش افت کرده. وسط درس خیره میشه به صندلی خالیت و میره تو هپروت… اون روزم که به خاطر اشک ریختنت کل کلاس و انداخت بیرون… بگو ببینم ! عاشق هم شدین ؟ 

 

 

نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم… فری که خنده امو دید دوباره زد به پهلوم و گفت : 

_دیدی یه کاسه ای زیر نیم کاسته؟ 

 

چشم غره ای رفتم که بالاخره خفه شد… اخرین کلاسم با مهرداد بود و توی این ساعت ها حتی یک بار هم باهاش چشم تو چشم نشدم. 

 

از هیجان اینکه این ساعت کلاسم با مهرداده دستام یخ کرده بود. 

همه توی کلاس همهمه انداخته بودن و فقط من بودم که مضطرب به در کلاس چشم دوخته بودم .

 

 

به محض وارد شدنش قلبم دیوانه وار شروع به کوبیدن کرد .

بدون اینکه متوجه ی من بشه به سمت میزش رفت و دفتر حضور غیابش رو برداشت و یکی یکی شروع به خوندن کرد .

 

آقای بهزاد فروغی 

آقای نیما فرهمند 

خانم پریناز سپهری 

خانم ترانه زند … 

 

به اسمم که رسید مکث کرد و جلوش یه ضبدر گذاشت انگار عادت کرده بود به نبودنم. 

 

خواست بره سراغ اسم بعدی که گفتم : 

_حاضر 

با شنیدن صدام چنان سرشو بلند کرد که حس کردم گردنش رگ به رگ شد 

 

 

بدون ملایمت گفتم : 

_چیو؟ 

 

خودشو بهم نزدیکتر کرد… نفس های داغش روی صورتم پخش میشد و داشت احساسمو قلقلک میداد : 

_چند بار به موبایلت زنگ زدم؟ چند بار تا پشت در اون خونه اومدم ؟ 

 

خواستم پسش بزنم اما موفق نشدم. کلافه گفتم : 

_نخواستم کسیو بیینم… بعدم فراموش کردی ؟ تو الان فقط استاد منی شنیدی ؟ فقط استادم .

حق نداری انقدر بهم نزدیک بشی ! چون اون صیغه فسخ شد جناب آریا فرد… من هیچ نسبتی با تو ندارم. 

 

 

یک تای ابروش بالا پرید… 

_یعنی تموم شد ؟ 

 

به چشم هاش نگاه کردم و سرمو تکون دادم . اخمی کرد و ازم فاصله گرفت و خشک و جدی گفت : 

_بسیار خوب خانم زند… میتونید تشریف ببرید .

 

لحن سردش بدجوری لرزه به تنم انداخت اما باید ازش دوری میکردم چون معلوم نبود چه اتفاقی قراره برای زندگیم بیوفته

 

من راهمو انتخاب کرده بودم… دنبال قاتل بابام می رفتم و تا روزی که نمیمرد آروم نمیشدم. 

 

درو با کلید باز کردم و فوری از اتاق بیرون اومدم… قلبم بدجوری می کوبید اما به روی خودم نمیاوردم… میخواستم احساسمو از خودم هم پنهون کنم .

 

تند تند به سمت بیرون دانشگاه قدم برداشتم… توی این مدت به تمام دوست و آشناهای بابام زنگ زدم… هیچ کس نمی دونست قاتل بابام کیه جز وکیل سابقمون ! 

 

گفت میتونه حدس بزنه کار کیه ! امروز قرار بود برم اونجا و حتی اگه یک درصد قاتل بابام رو بشناسم کل زندگیم رو وقف پیدا کردنش بکنم و با دستهای خودم بکشمش

 

 

چشمم به ساعت افتاد… یک ساعت دیگه اولین کلاسم شروع میشد… دوست داشتم برم یه گوشه انقدر گریه کنم تا بمیرم

 

چطور میخواستم برم سر کلاس بشینم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ؟ 

 

خدا لعنتت کنه یزدان که پشت اون چهره ی مظلومت یه شیطان بود .

 

سریع شالمو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون زدم. یزدان با دیدنم شتاب زده جلوی راهم و گرفت… خواستم پسش بزنم که مانع شد و گفت : 

 

_کجا میری با این حالت؟ 

 

با نفرت جواب دادم : 

_به تو چه ؟ تو که اون غلطی که میخواستی و کردی دیگه دست از سرم بردار. 

 

مچ دستم و گرفت و خشن گفت: 

_ترانه تو دیگه مال منی… جز من کسی قبولت نداره… پای کارم وایمیستم … عقدت میکنم. 

 

سیلی محکمی به گوشش زدم: 

_تو اگه خیلی مرد بودی از مستی من استفاده نمی کردی… از این به بعدم هر وقت منو دیدی سر خرو کج کن از یه راه دیگه برو دیگه نمیخوام چشمم به چشمت بیوفته

 

این بار نذاشتم مانعم بشه و از خونه ی نحسش بیرون زدم .

 

تاکسی گرفتم و تا رسیدن به خونه فقط اشک ریختم… سرنوشت من این نبود که به دست یزدان تباه بشه.

 

کل کلاس ها رو مثل عقب مونده ها فقط نگاه کردم… حتی نخواستم به جای یزدان چشمم بیوفته  .

 

تو حال و هوای خودم بودم که مهرداد وارد کلاس شد… همه به احترامش بلند شدن الا من .

 

نگاهشو توی کلاس چرخوند و روی من مکث کرد. با دیدن حال و روزم اخم هاش در هم رفت اما نتونست حرفی بزنه و ناچارا مشغول درس دادن شد .

 

تمام طول درس نگاهش و به من مینداخت و من بی تفاوت فقط به یه نقطه نگاه میکردم. 

 

طاقت نیاورد و پرسید : 

_حواستون به منه خانم زند ؟ 

 

تا اینو گفت مثل دیونه ها زدم زیر گریه. .. مهرداد ماژیک دستش رو پرت کرد روی زمین و بی توجه به بقیه گفت : 

 

_چت شده ترانه؟ 

 

همه با لحن نگران مهرداد متعجب به من نگاه کردن… جوابی ندادم به سمتم اومد و تا خواست دستم و بگیره متوجه ی موقعیت شد. 

 

دستی بین موهای پر پشتش کشید و با تحکم گفت : 

_همه از کلاس برن بیرون ! 

 

همهمه افتاد اما مهرداد اونقدر جدی بود که همه بی حرف کلاس و ترک کردن .

 

جلوی پام زانو زد و نگران گفت : 

_حرف بزن ببینم واسه بابات اتفاقی افتاده ؟ 

 

سرم رو به علامت منفی تکون دادم .

کلافه گفت:  

_تو رو خدا یه چیزی بگو ترانه… این گریه ها برای چیه؟ 

 

نتونستم خودمو نگه دارم و با هق هق گفتم : 

_د… دیشب مست کردم… یزدان ازم خواست فرار کنیم… ت… تو با سحر بودی… من… 

 

تا خواستم حرفمو ادامه بدم در کلاس با شدت باز شد… با دیدن یزدان تمام تنم لرزید… نفس زنون به ما نگاه کرد و رو به من گفت : 

 

_ترانه من اون کارو نکردم… نتونستم!

 

هم من هم مهرداد مات و مبهوت به یزدان خیره می مونیم .

با تته پته گفتم : 

_ی… یعنی چی؟ 

 

بدون اینکه جوابمو بده از اتاق زد بیرون… اون که رفت مهرداد با اخم گفت : 

_چه خبر شده ترانه ؟ یزدان چی کار باهات کرده ؟ 

 

گفت نکرده… یزدان اون کارو نکرده… یعنی من سالمم… دخترم… باکره ام… پاکم.. 

 

اونقدر خوشحال شدم که بی تعارف پریدم توی بغل مهرداد… تکون شدیدی خورد اما بعد از چند دقیقه دستشو دور کمرم حلقه کرد و کنار گوشم زمزمه کرد : 

_دیگه اصلا گریه نکن خوب ؟ 

 

از اینکه برای گریه ام انقدر نگران شد مثل خر ذوق کردم .  حتی کل کلاسو انداخت بیرون… 

 

با این فکر هینی کشیدم و از بغلش بیرون اومدم : 

_وای مهرداد… کل کلاس فهمیدن… آبروم رفت… 

 

با اخم گفت:  

_ترانه دیشب چه اتفاقی بین تو و یزدان افتاده ؟ تو که مست کردی اون عوضی کاری با تو کرد ؟ 

 

ساکت شدم… توبیخ گرانه داشت نگام میکرد… لبخند زورکی زدم و گفتم :

_نه اون فقط منو رسوند خونه همین ! 

 

اخماش بیشتر در هم رفت اما فقط یه جمله گفت : 

_کلاس که تموم شد تو هیچ جا نمیری ترانه… باید تک تک توضیح بدی… فهمیدی ؟ تک تک 

 

مانعش نشدم… نمیدونستم توی این خراب شده میخواد چیکار کنه اما برای اینکه جواب ندم خودمو به دستش سپردم .

 

با ولع می بوسید… کم کم نفس کشیدن برام سخت شده بود .

انگار فهمید که بالاخره از لبهام دل کند… هر دو نفس نفس میزدیم… میون نفس کشیدناش خش دار زمزمه کرد : 

_یعنی باور کنم این لبا رو جز من کسی لمس نکرده ؟ 

 

سکوت کردم… دوباره گفت : 

_بگو ترانه… بگو تو دختری نیستی که تو بغل این و اون باشی… برام توضیح بده چند سال پیش چرا یه دفعه ول کردی و رفتی حرف بزن و بیشتر از این عذابم نده ! 

 

 

چی میگفتم ؟ می گفتم منی که پولدار ترین دختر شهر بودم یهو ورشکست شدیم و خونمون از اون کاخ شد یه مخروبه ؟ 

 

بگم مامانم طاقت نیاورد و مرد ؟ بگم بابام مریض شد و تنها خرجمون از چهار تیکه طلای من که مونده میگذره ؟ 

 

با یادآوی اون روزها ناخودآگاه اشکم در اومد… سال های دوستیم با مهرداد خیلی رو گریه کردنم حساس بود ، محال بود من اشک بریزم و مهرداد داغون نشه اما الان… از من متنفره ! 

 

 

تا این فکر به سرم اومد توی آغوش گرمی فرو رفتم… دستای مهرداد با قدرت دور کمرم حلقه شد .

 

بالاخره مثل گذشته بغلم کرد… یعنی ممکنه هنوز دوستم داشته باشه ؟ 

 

تو همین فکر ها بودم که صدای زنگ تلفنش اومد… 

با دیدن اسم سحر روی گوشیش با خشم صورتمو برگردوندم. منو بگو با یه بغل الکی و چهار تا حرف کشککی چطور باور کردم مهرداد منو دوست داره. 

 

تماسو وصل کرد و بی خجالت گفت : 

_جانم سحر ؟ 

 

ته دلم هر چی فحش بلد بودم به خودم گفتم… سعی کردم اصلا گوش نکنم مهرداد چه زر زری داره میکنه… موهامو جمع کردم و مقنعه امو پوشیدم و با حرص از ماشین لعنتیش پیاده شدم… لحظه ی آخر میخواست مانعم بشه اما نتونست .

 

تمام طول راه رو با عصبانیت رفتم… مدام زیر لب جد و آباد مهرداد و سحر و یزدان و خودمو از خاک میکشیدم بیرون. 

 

جلوی در خونمون نفس عمیقی کشیدم تا حداقل بابام منو توی این حال نبینه… کلید انداختم و به محض وارد شدن با هیجان گفتم : 

 

_بهترین بابای دنیاااا؟ من اومدمممم .

 

حیاطو که طی کردم به محض پا گذاشتن توی خونه با دیدن بابام با تمام وجودم جیغ بلندی کشیدم…

رمان-عروس-استاد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.