خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عروس استاد پارت ۱۱

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما shasttip@ رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

با ترس جلوش پریدم و گفتم

_جون من نکن مهرداد 

با چشمای به خون نشسته یقه ی یزدان و گرفت و اونو محکم به ماشین کوبید و غرید

_بی همه چیز هنوز حالیت نشده که دستت به ترانه نمی رسه؟ 

یزدان با پوزخند گفت 

_از کجا می دونی نرسیده؟بهت یادآوری کنم که اون زن منه،هر چند کم توی خونه ی من بوده.تو از کجا می دونی که من به زنم دست نزدم؟ که لمسش نکردم… 

 

با وحشت به مهرداد نگاه کردم،از اونی که فکر می کردم عصبانی تر شده بود،با قدرت مشتی به صورت یزدان زد که از ترس جیغ کشیدم. می تونم قسم بخورم که مشتش اینقدر محکم بود که امید نداشتم یزدان بلند بشه. خواست دوباره بهش حمله کنه که آرمین جلوش پرید و گفت 

_بسه مهرداد.  

معلوم بود اونم فهمیده اگه مهرداد و ول کنه یه بلایی سرش میاره. 

با ترس ایستاده بودم که عربده ی بلندش رو شنیدم 

_من تو رو می کشم عوضی شنیدی؟ می کشمت. 

آرمین اون رو به سمت ماشین برد اما مهرداد همچنان داشت تهدید می کرد . نگاهی به یزدان که سعی داشت بلند بشه انداختم و دنبالشون رفتم .آرمین مهرداد و روی صندلی کمک راننده نشوند و رو به من پرسید

_رانندگی بلدین؟ 

با گیجی سر تکون دادم که گفت

_خیله خوب بشینید پشت فرمون .

هانا با دهن باز مونده به ما نگاه میکرد،ناچارا سوار شدم که آرمین گفت 

_هر جایی دلتون میخواد برید،من این بابا رو سر جاش می شونم،نگران دادگاه هم نباشید،دیگه وکیل مکیل جواب نمیده اینو باید از یه راه دیگه آدمش کرد شما برید من هستم. 

 

مهرداد سری تکون داد .. تشکر کردم و استارت ماشینو زدم و به راه افتادم،نمی دونستم کجا برم مهرداد هم چیزی نمی گفت منم که جرئت حرف زدن نداشتم برای همین به سمت خونش روندم و ماشین و پارک کردم. پیاده شدیم،هیچ حرفی نمی زد حتی توی آسانسور نگاهمم نکرد. .

کلید انداخت،وارد که شدیم طاقت نیاوردم و پرسیدم

_مهرداد خوبی؟ 

بدون اینکه جوابمو بده خودشو روی مبل پرت کرد،کنارش نشستم و باز گفتم

_چرا به من نگاه نمی کنی؟ من اشتباهی کردم که… 

یهو وسط حرفم داد زد

_آره اشتباه کردی،اشتباه کردی که رفتی به اون لاشخور ازدواج کردی.تو حتی یه هفته هم منتظر من نبودی.باور کنم عاشقمی؟ نیستی د اگه بودی وقتی من داشتم بال بال می زدم که با چشام بهت بفهمونم خاطرتو می خوام خودتو به خریت نمی زدی و بری به یه حروم لقمه ازدواج کنی. بار چندمته به این بابا اعتماد می کنی؟ 

سری قبل من با حوله تو خونش دیدمت فکر کردی یادم میره؟الان هم از کجا معلوم اون راست نگه؟ از کجا معلوم وقتی تو خونش بودی کاری باهات نکرده باشه؟ تو که دیگه دختر نیستی پس می تونی ازم مخفی کنی که با اون سگ صفت خوابیدی…

 

نتونستم طاقت بیارم دستمو بالا بردم و سیلی محکمی به گوشش زدم

 

هر دو با خشم بهم زل زده بودیم،با عصبانیت گفتم

_ حق نداری با من این طوری حرف بزنی .

_چرا؟ سوال حق پرسیدم جواب میخوام،اون بهت دست زد؟ هوم؟ خوابیدی باهاش؟

 

دلم می خواست گلدون روی میز و توی سرش بزنم اما اون طوری دلم آروم نمیشد بلند شدم و گفتم

_من یه لحظه هم این جا نمی مونم .

کیفمو برداشتم و به سمت در قبل از اینکه  بازش کنم دستش و روی در گذاشت و غرید

_تا من نخوام هیچ گوری نمیری 

_ول کن درو مهرداد تو انقدر شعور نداری و با یک کلمه ی یزدان انقدر به من شک می کنی.انگار که منو نمیشناسی… من همچنین چیزی و تحمل نمی کنم الانم بکش کنار . 

به چشمام زل زد و گفت 

_معذرت میخوام . 

پوزخند زدم

_هه… حرفتو زدی پس فردا یه نفر جلوت سبز بشه بگه من با این خانم کناریتون رابطه داشتم می خوای یقه ی منو بگیری آره؟ 

 

با کلافگی گفت 

_بس کن ترانه.

_بس نمی کنم درو باز کن مهرداد می خوام برم 

_نمی ذارم بری . 

_چه بذاری چه نذاری من میرم چه فکری پیش خودت کردی؟اینکه هر وقت خواستی هر… 

 

صدام با نشستن لب هاش روی لب هام خفه شد. 

پسش زدم و با عصبانیت گفت

_نکن مهرداد من عصبانیم .

بی توجه به حرفم دوباره لب هاشو روی لبهام گذاشت و این بار دستامو با یه دست بالا نگه داشت تا نتونم هلش بدم. 

خواستم با پام ضربه فنیش کنم که فهمید و بدنشو کامل بهم چسبوند . 

دیگه داشتم نفس کم میاوردم که جدا شد . با حرص غریدم

_خیلی خری.  

خنده ی ریزی کرد،دست انداخت و با یه حرکت بلندم کرد که صدای جیغم بلند شد 

_مریضی ؟ می خوام برم . 

بی توجه به حرفم به سمت اتاق خواب رفت .منو روی تخت خوابوند و کت و بلوزش رو در آورد .. با تته پته گفتم

_میخوای چی کار کنی؟ 

روی تخت کنارم دراز کشید و گفت 

_تو صیغه ی من بودی،از اون گذشته حامله بودی و بی رضایت من ازدواج کردی پس اون عقد باطله و من اینو توی دادگاه ثابت می کنم. ولی قبلش می خوام به تو ثابت کنم شوهرت کیه!  

 

شالم و از سرم کشید و دوباره لب هاش،لب هام و شکار کرد و بی توجه به اعتراضتم دستش به سمت دکمه های مانتوم رفت…

 

از این پهلو به اون پهلو شدم و به مهرداد نگاه کردم.غرق خواب بود…لبخندی زدم و موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار زدم. 

فردا روز دادگاه بود و معلوم نیست چی پیش میاد… دلم شور می زد اگه نمی تونستم از یزدان جدا بشم چی؟ هر چند مهرداد می گفت چون صیغه ی اون بودم و باردار عقد باطله…

 

دستم رو نوازش گرانه روی بازوی برهنه ش کشیدم که صداش در اومد :

_نکن بچه 

لبخند کمرنگی زدم و گفتم

_مهرداد من خیلی نگرانم. 

به زحمت چشمش و باز کرد و گفت 

_چرا؟ 

_برای فردا،یعنی اتفاقی که… 

بغلم کرد و نذاشت جمله مو تموم کنم با همون صدای خواب آلودش گفت 

_به این چیزا فکر نکن،راحت بخواب بی شیطنت وگرنه اگه بیدار بشم یه لقمه ت می کنم. 

 

با خنده گفتم

_نه که نکردی. 

نفس کشداری کشید و گفت 

_ هر روزم خوشمزه تر میشی.آدم ازت سیر نمیشه. 

_تو هم هر روز وحشی تر میشی قبلا این طوری نبودی که به زور پرتم کنی رو تخت.

_آخه مجبور بودم یه جوری ساکتت کنم که در نری

با دلخوری گفتم

_فکر نکن بخشیدمت 

_حالا بعدا راجع بهش حرف می زنیم. 

بی حوصله پوفی کردم و گفتم

_دستاتو شل کن می خوام برم خوابم نمیاد . 

_بیخود،همینجا می مونی تا وقتی که بیدار بشم می دونی چند شبه نخوابیدم؟

از دستش کلافه شدم،چاره ای نداشتم انگار .. چشمم به موبایلش افتاد .برش داشتم،رمزش اثر انگشت مهرداد بود،انگشتشو گرفتم و روی موبایل چسبوندم و خیلی راحت رمز باز شد بدون اینکه آب از آب تکون بخوره. 

با فضولی چرخی توی گالری و مخاطبانش زدم و فقط دنبال شماره ی مشکوکی گشتم که البته همه ی شماره هاش مشکوک بود . توی موبایلش شماره ی خیلی از دخترای دانشگاه ذخیره بود. می دونستم اونا برای پرسیدن سوال هاشون دادن ولی چه معنی داره مهرداد اونا رو ذخیره کنه؟ 

همه رو از دم توی لیست سیاه گذاشتم و پاکشون کردم.به تلگرامش رفتم و با دیدن اون همه پیام چشمام گرد شد… خیلی از دانشجو ها با پروفایل های آنچنانی به بهانه ی درس بهش پیام داده بودن اما هیچ کدوم رو باز نکرده بود .

با حرص یه متن نوشتم و به همشون از دم ارسال کردم.وقتی نگاهی به متن خودم انداختم و با لذت خوندمش

_سلام لطفا پیام نفرستید آخه مگه خانواده ندارین بیان جمعتون کنن؟اون دانشگاه خراب شده رو برای چی گذاشتن؟ برای اینکه اونجا به درس گوش بدید هر چند من می دونم قصدتون درس که نیست فقط می خواین مخ بزنین واستون متاسفم که لقمه ی بزرگ تر از دهنتون بر میدارین.اگت با خط دیگه پیام بدین بیچارتون می کنم به خدا تمام گیس هاتونو می کشم..

 

از خنده رو به انفجار بودم همه رو بلاک کردم مبادا پیام بدن و بعد با خیال راحت موبایل و سرجاش گذاشتم

 

 

با چهره ای مات از دادگاه بیرون اومدم،نگاهی به مهرداد انداختم و گفتم

_باورم نمیشه. 

لبخند محوی زد و چیزی نگفت.یزدان به جلسه نیومد و گفت که هیچ شکایتی نداره و برای طلاق آمادست… نمی دونم چی شد که نظرش برگشت اما این بار واقعا حس می کردم همه چیز درست شده .

ناباور گفتم

_یعنی همه چی تموم شد ؟؟ 

با همون لبخند محوش گفت

_آره تموم شد،چیزی نمونده تا اون اسم لامصبت بیاد تو شناسنامم. 

خنده م گرفت. سوار ماشین که شدیم نگاهی به ساعت انداخت و گفت

_خیلی دیر کردیم،از کار و زندگی انداختمون .

ماشین و روشن کرد،توی پوست خودم نمی گنجیدم که قراره از یزدان طلاق بگیرم. 

توی همین فکرا بودم که دستم گرم شد،مهرداد بوسه ای روی دستم گذاشت و گفت

_ ترانه موافقی به جای دانشگاه کلاس آشپزی ثبت نامت کنم؟آخه از الان نگرانم وقتی رفتیم سر خونه زندگیمون من باید زخم معده بگیرم. 

 

_ مگه تا الان چی می خوردی؟ بعد ازدواجم همونو می خوری. 

_ ای بابا،پس ازدواج به چه دردی می خوره؟ 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

_ می تونی یه خدمتکار بگیری صبح و شب برات غذا بپزه. 

یه تای ابروش بالاپرید :

_اون وقت تو چی کار می کنی؟ 

_خوب معلومه خانومی… 

خندید و گفت 

_خانم خونه اینو بدون که من هیچ کسیو به خلوت خودم و زنم راه نمیدم. 

_ پس می تونی با رستوران قرارداد بیندی،یا خیلی دست پخت منو دوست داری من نیمرو بلدم .

 

معلوم بود دل خوشی از دست پختم نداره که سریع گفت 

_نه دیگه همون رستوران قرارداد ببندیم بهتره.

خندیدم،ماشین و جلوی دانشگاه پارک کرد.خواستم پیاده بشم که گفت :

_صبر کن. 

پیاده شد و ماشین و دور زد ،در سمت منو باز کرد و گفت 

_حالا دستتو بده به من مثل دختر خوب پیاده شو

با ترس نگاهی به اطراف انداختم و گفتم

_مهرداد می خوای چیکار کنی؟

 

با لبخند گفت

_دیگه وقتشه همه بفهمن مال منی. 

خودمو عقب کشیدم و گفتم

_نه تو رو خدا بذار اول از یزدان طلاق بگیرم بعد اصلا چه لزومی داره بقیه بفهمن؟ 

اخماش در هم رفت… دستشو پس کشید و گفت 

_فکر کردی حالیم نیست چند تا از پسرای دانشگاه روت زومن؟ منو بی غیرت فرض کردی یا خودتو به خریت زدی؟ شایدم می خوای هواخواهات از دستت نرن؟ 

 

ناباور نگاهش کردم.با همون اخمش گفت 

_پیاده شو. 

پیاده شدم اصلا دلیل رفتارش رو نمی فهمیدم .

من حتی متوجه نشدم کسی چشمش به من باشه اون وقت مهرداد چه فکری می کرد؟ خودش کم دانشجو دور و اطرافش بود؟ 

 

نگاه خصمانه ای بهش انداختم و با حرص وارد دانشگاه شدم و زیر لب هر چی فحش بلد بودم بهش دادم .

سر کلاسم که نشستم ناخواسته صحبتای دخترای جلو روم توجهمو جلب کرد یکیشون گفت 

_ واقعا که از استاد آریافر بدم اومد فکر کرده ما بی خانواده ایم؟ دیشب یه پیام داده بود که باورم نمیشد بعدم بلاکم کرد نذاشت جوابشو بدم من فقط یه سوال درسی داشتم. تو دانشگاه که جواب نمیده اون وقت پیامم بدی این طوری بذار بیاد سر کلاس جلوی همه آبروشو می برم . 

 

لبخند موذیانه ای روی لبم نشست .. بقیه هم حرفش و تایید کردن تقریبا همه داشتن راجع به همین مسئله حرف می زدن که مهرداد وارد کلاس شد و همه لال شدن 

یکی از دخترا که از همه جسور تر بود از جاش بلند شد و گفت 

_استاد قبل از اینکه درس بدید من یه انتقادی از شما داشتم . 

مهرداد با اخم ریزی گفت 

_ می شنوم . 

_استاد شما تدریستون عالیه می تونم بگم تو دانشگاه بهترینید اما واقعا این رفتار شایسته ی شما نیست شما خودتون شماره تونو میدید تا ما سوالی داشتیم براتون بفرستیم اون وقت شاگرداتونو بی خانواده خطاب می کنید و بعدم بلاک می کنید زنگم می زنیم قطع می کنید .

 

مهرداد با ناباوری گفت 

_چه پیامکی؟ 

_همون پیامکی که دیشب به اکثر دخترای کلاس فرستادید . 

_مهرداد با کلافگی گفت 

_من پیامی برای کسی نفرستادم مگه… 

نگاهش به من افتاد و حرفش و قطع کرد 

به زور جلوی خندمو گرفته بودم 

مهرداد با صورتی کبود شده نگاهشو از من گرفت و گفت 

_حتما اشتباهی شده،من چنین کاری نکردم ولی اینجا از همتون عذر می خوام چون که نمی دونم چرا یه نفر باید همچین شوخی بیجایی بکنه. 

 

یکی از پسرا با صدایی به ظاهر آهسته گفت

_شک ندارم دوست دخترش فرستاده. 

همه ریز خندیدن.مهرداد هم شنید اما این بار چیزی نگفت و فقط نگاه تندی به پسره انداخت . 

منم به ظاهر آهسته گفتم

_واقعا که زشته،بالاخره مه از گوشی خودش فرستاده شده یه توهین بزرگه. 

 

چند تا از دخترا سری با تاسف تکون دادن و مهرداد هم نگاه وحشتناکی بهم انداخت

 

اعتنایی نکردم و سرمو پایین انداختم و ریز خندیدم.خیلی خوشحال بودم که تصور همه از مهرداد خراب شده… اصلا چه معنا داشت کسی دوستش داشته باشه؟ 

تنها دختری که توی این کره ی زمین باید مهرداد و دوست داشته باشه فقط منم… 

تا تموم شدن کلا فقط ریز خندیدم و ذوق زده شدم. 

کلاس که تموم شد عمدا طولش دادم تا همه برن،هر چند با مهرداد قهر بودم اما نه اون قدری که دلم منت کشی شو نخواد . 

خودمو مشغول حرف زدن با دختر جلو رویی کردم و طوری وانمود کردم که اون منو به حرف گرفته… 

کل کلاس خالی شد و فقط مهرداد بود که داشت یه چیزی و برای یکی از دانشجو ها توضیح میداد . 

دختره خداحافظی کرد و رفت. مهرداد هم که حواسش به ما بود بحثش رو جمع کرد و پسره هم رفت. حالا فقط من بودم و مهرداد.  

کوله مو روی دوشم انداختم و گفتم

_جناب استاد واقعا زشته که همچین پیامی به دخترا بدید .

با خشم درو بست و غرید

_ این چه کاری بود کردی؟واقعا موقعیت من توی این دانشگاه برای تو مهم نیست؟

شونه بالا انداختم و با خونسردی گفتم

_ از کجا می دونی کار منه؟ 

تیز نگاهم کرد و گفت 

_منو دست ننداز ترانه،بار اخرت باشه با موقعیت من توی دانشگاه بازی می کنی .

_ چیه نکنه می ترسی دانشجوهای کشته مرده ت رو از دست بدی؟

کلافه چنگی به موهاش زد و گفت 

_متوجهی این دانشگاه ارث بابام نیست؟مورد اخلاقی گزارش بشه دیگه نمی تونم تدریس کنم.درسته که نیازی به این کار ندارم اما من عاشق شغلمم.امیدوارم دفعه ی بعد وقتی خواستی حماقت کنی به این چیزا هم توجه داشته باشی 

 

حرفش و زد و از کلاس بیرون رفت.وا رفتم… اولین بار بود مهرداد این حرفا رو بهم زد… 

مغموم خواستم از کلاس بیرون برم که کسی وارد شد و در رو بست . 

با دیدن یزدان نفسم بند اومد.دستشو توی جیب شلوارش فرو برد و با لبخند گفت 

_سلام.

یه قدم به عقب رفتم و گفتم 

_تو اینجا چیکار می کنی؟ 

_هیچی تصمیم گرفتم این بار درسم و جدی بگیرم،دوباره به دانشگاه برگشتم… خواستم یه عرض ادبی هم به تو بکنم . 

 

خدایا من چقدر از این نگاهش می ترسیدم؟ 

با تته پته گفتم

_سر راه من سبز نشو…به خدا بد می بینی . 

با پوزخند گفت

_فعلا این تویی که داری بد می بینی،فکر کردی با تهدید من به کجا می رسی؟فرضا که طلاق گرفتیم فکر کردی من تو و اون استاد تقلبی رو به حال خودتون می ذارم؟من تلافی تک تک کارهایی که کردین و سرتون در میارم ترانه… تک به تک حساب کاراتونو ازتون پس می گیرم… پس زیاد از این طلاق خوشحال نباش

 

 

ترسیدم اما خودمو نباختم و گفتم

_نمی تونی هیچ غلطی بکنی. 

با همون پوزخندش گفت

_آسونترین کاری که می تونم بکنم اینه که داغ مهرداد و تا ابد به دلت بذارم،قبلا هم بهت گفته بودم،یا اصلا چرا مهرداد؟از خودت شروع کنم هوم؟ مثلا اگه یه روز داشتی توی خیابون راه می رفتی یه نفر سبز شد سریع فرار کن،چون ممکنه چیزی به صورتت پاشیده بشه که مهرداد حتی یه ثانیه هم رغبت نگاه کردن بهت رو نداشته باشه. 

 

 

زبونم بند اومد،از این دیوونه هیچ چیزی بعید نبود . 

با تته پته گفتم

_ به پلیس میگم… 

قهقهه ای زد و گفت

_خوب بگو،هم به پلیس بگو هم به مهرداد هم به اون رفیق قلدرش واقعا می خوام ببینم کدومشون می خوان چه غلطی بکنن… تنها کسی که می تونه جلوی منو بگیره تویی ترانه… کار سختی هم ازت نمی خوام . 

 

_ از من چی می خوای؟ 

به سمتم اومد و روبه روم ایستاد،دستشو زیر چونه م زد و با نگاهی خمار بهم زل زد و گفت

_اگه می خوای برای همیشه از دستم راحت بشی،دیگه نه دلواپس استاد قلابی باشی و نه خودت از ترس نتونی تو خیابونا راه بری چاره ش برآورده کردن یه خواسته ی کوچولوی منه .

 

یه قدم به عقب رفتم که اون جلو اومد و خیره به لبام گفت 

_یه شب قبل از طلاق باید توی تخت شوهرت و راضی کنی… همین فکر نکنم تمکین یک شبه برای شوهرت خواسته ی زیادی باشه .

 

هاج واج نگاهش کردم… به معنای واقعی کلمه زبونم بند اومده بود،با فکر خواسته ای که یزدان داشت لرز بدی به تنم افتاده بود… 

با انگشت گونه م رو نوازش کرد و سرش رو جلو آورد و بی مقدمه لبهامو بوسید. 

همون لحظه در کلاس باز شد و از اونجایی که من روبه روی در بودم مهرداد و دیدم… مثل مجرم ها یزدان و پس زدم و یه قدم به عقب برداشتم 

 

یزدان سرش رو برگردوند و با دیدن مهرداد با لحن طعنه آمیزی گفت

_به… سلام جناب استاد… می دونم کار اشتباهی کردیم ولی زن و شوهر که این حرفا حالیشون نیست.به هر حال،شما هم بد موقع رسیدین.

 

نگاه مهرداد به من افتاد،یه لحظه از دیدن نگاه غریبه ش به خودم لرزیدم،چشمای به خون نشسته ش رو به یزدان دوخت.داخل کلاس اومد و در رو بست… قدمی به سمت یزدان برداشت و با فکی قفل شده گفت 

_نامردم اگه بذارم فردا صبح طلوع آفتاب و ببینی.حالا که پات و از گلیمت دراز تر کردی دیگه منم دلم به حالت نمی سوزه.از سگ کمترم اگه بذارم زنده بمونی

 

یزدان با پوزخند مسخره ای گفت

_تهدید الکی نکن استاد.تو هیچ کاری نمی تونی بکنی…البته غیر ممکن نیست بالاخره خون یه شارلاتان قاتل توی رگهاته… 

 

فک مهرداد قفل شد… می دونستم اگه خودش و کنترل می کنه فقط به خاطر اینه که توی دانشگاهیم . 

یزدان با خونسردی به سمت در رفت و گفت

_ در ضمن یادت نره که ترانه هنوز زن منه،امیدوارم اونقدر مرد باشی که به یه زن متاهل نزدیک نشی. 

 

از کلاس بیرون رفت،مهرداد با صورتی کبود به من زل زد،با تته پته گفتم

_به خدا قسم من نخواستم یه لحظه… 

در کلاس رو بست و به سمتم اومد،با ترس یک قدم عقب رفتم… هر لحظه منتظر بودم طعم سیلی دردناکش رو بچشم اما اون با خشونت چند برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشت و روبه روم ایستاد

دستش رو دور کمرم انداخت و دستمال رو با قدرت روی لبم کشید .

دستم و روی لبم گذاشتم و با صورتی در هم رفته گفتم

_دردم گرفت مهرداد این چه کاریه؟ 

دوباره دستمال و روی لبم کشید و با صدایی دو رگه از خشم گفت 

_به قران بیچارش می کنم.

با ترس گفتم

_می خوای چیکار کنی مهرداد؟ 

_می خوام بکشمش!  

طوری مسمم گفت که مات موندم،انگار واقعا قصد کشتنش رو داشت. 

_این کارو نمی کنی مهرداد.  

_چرا نکنم؟مگه سری قبل به قصد کشت نزدمش؟ این سری ولی بهش رحم نمی کنم 

_میوفتی زندان کشتن اون به چه قیمتی؟ 

معنادار نگاهم کرد و بی توجه به سوالم گفت

_چرا وقتی اون عوضی بوسیدت کاری نکردی؟چرا پسش نزدی ؟ 

 

ساکت موندم،منتظر بهم نگاه می کرد. لب هامو با زبون تر کردم و گفتم

_من شوکه شده بودم…

چیزی نگفت اما نگاهش بهم می گفت که بدجوری دلخوره.انگار حرفم و باور نکرد. 

سری تکون داد و گفت 

_امشب آماده باش!به یه مهمونی دعوتیم که باید هر دو تامون اون جا باشیم . 

توی لحنش دلخوری و شک بی داد می کرد،نگاهش و ازم گرفت و از کلاس بیرون رفت . 

خدایا مهرداد فکر کرد من با میل خودم اجازه دادم یزدان منو ببوسه! 

دلهره تمام وجودم رو پر کرد،اگه واقعا بلایی سر یزدان میاورد چی؟ یا برعکس اگه یزدان بلایی سر یکی میاورد اون وقت چی؟

 

برای بار هزارم بهش زنگ زدم اما جواب نمیداد.دیگه کم کم اشکم داشت در میومد. بعد از دانشگاه خبری ازش نشد تا الان که نه شبه!  

گفت آماده باش اما من یک ساعته که منتظرم و خبری ازش نیست . 

نمیدونم چقدر با حرص پوست لبم و کندم که صدای در اومد… سریع مانتوم رو روی پیراهنم پوشیدم و کفش های پاشنه بلندم و پام کردم.. شالی روی سرم انداختم و از خونه بیرون رفتم. 

در رو که باز کردم گل قرمزی جلوی صورتم گرفته شد… ناباور به مهرداد نگاه کردم. با لبخند گل و به دستم داد… ازش گرفتم…

 بعد از حرف های ظهرش فکر می کردم تا چند روز باید اخم و تخم کردن هاشو ببینم اما الان با لبخند به من نگاه می کرد.  

 

دستم و گرفت و گفت

_سلام،آماده ای؟ 

بهت زده سر تکون دادم که گفت 

_نمی خوای حرفی بزنی؟مثلا نمی خوای بگی چقدر خوشتیپ شدم؟ 

بی توجه به سوالش گفتم

_تو که بلایی سر یزدان نیاوردی نه؟ 

لبخندی با اجبار زد و گفت 

_نه نیاوردم… اگه آماده ای بریم دیر شده . 

ناچارا سر تکون دادم… سوار ماشین که شدیم تمام راه فکرم مشغول بود اما مهرداد مدام حرف می زد طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. 

در اخر روبه روی یه باغ بزرگ نگه داشت. اون طوری که فهمیده بودم مهمونی یکی از دوست های مهرداد بود که به مناسبت برگشتنش از خارج از کشور گرفته بود… معلوم بود وضع دوستش خوبه چون مهمونی خیلی بزرگی بود و کلی آدم پولدار دعوت شده بودن . 

وارد که شدیم،پسر جوونی چشمش به مهرداد افتاد و به سمتمون اومد. 

اون طوری که همو بغل کردن فهمیدم که این همون دوستشه. 

نگاهی به من انداخت و گفت

_ معرفی نمی کنی مهرداد؟ 

مهرداد سر تکون داد و گفت 

_ترانه دوست دخترم،اینم شایان دوست نزدیکم. 

شایان با خنده گفت

_نگو که دانشجوته؟ 

مهرداد با خنده سر تکون داد. 

شایان گفت

_ واقعا که استاد بودن برازندته،ولی اگه چهار پنج تا از اون تیکه های دانشگاهتونو به من معرفی کنی قول می دم به عنوان استاد نمونه معرفیت کنم.. 

مهرداد با خنده گفت 

_شرمنده،من جز ترانه به کسی چشم ندارم.

شایان گفت: 

_آها اینارو جلوی خانوم میگی!اوکی بعدا حرف میزنیم. 

مهرداد خندید و سر تکون داد،با راهنمایی شایان سر یه میز نشستیم… تنهامون که گذاشت به مهرداد گفتم

_ مهرداد باید باهم حرف بزنیم. 

با خونسردی گفت

_حرف بزنیم. تا صبحم حرف بزنیم فقط خواهشا بحث تکراری اون حروم زاده رو جلوی من نیار .

با ترس گفتم

_تو که بلایی سرش نیاوردی مگه نه؟ 

به چشمام نگاه کرد و جواب داد

_ترانه به نظرت من قاتلم؟ 

_آخه اون لحظه خیلی مسمم گفتی از اون گذشته خونسردی الانت…

با تحکم گفت 

_من قاتل نیستم ترانه،این بحث و تموم کن!  

خیره نگاهش کردم تا راست و دروغ حرفش رو تشخیص بدم. 

اما توی صورتش چیزی جز خونسردی ندیدم. 

نگاهم رو به جمعیت در حال رقص دوختم،دست داغی روی دستم نشست و صدای مهرداد کنار گوشم شنیده شد 

_ خوشگل شدی!  

بی حوصله نگاهش کردم که گفت 

_امشب بیا خونم!  

با همون بی حوصلگی گفتم

_نمیام درس دارم. 

_ با هم کار می کنیم،بیا! 

چشمای خمارش رو از نظر گذروندم و گفتم

_نمیام مهرداد! 

انگار ناراحت شد،صاف نشست و گفت

_باشه!

باید از دلش در میاوردم اما ترجیح دادم سکوت کنم . 

شایان دست تو دست دختری به سمتمون اومد و خطاب به مهرداد گفت 

_ ایشونم که معرف حضور هستن،عشق اول و آخر من. 

و بوسه ای به گردن دختر زد… دختر خوشگلی بود،با خنده سرش رو پس کشید و رو به من گفت

_من آنا هستم،خوشبختم. 

باهاش دست دادم و گفتم

_همچنین. 

رو کرد به مهرداد و دستش رو به سمتش دراز کرد،مهرداد کوتاه باهاش دست داد و گفت 

_از آخرین باری که دیدمت هیچ تغییری نکردی. 

دختر با ناز خندید و گفت

_مرسی،انتظار نداشتی که پیر بشم؟ 

شایان با خنده گفت 

_مگه من می ذارم پیر بشه…راستی شما چرا مثل زوج های پیر سی ساله یه گوشه نشستید؟چرا نمی رید وسط؟ 

مهرداد گفت 

_می دونی که اهل رقص نیستم. 

شایان گفت 

_پس به افتخار تو یه آهنگ لایت می ذارم،من و عشقمم همراهیتون می کنیم .

بعد حرفش اجازه ی مخالفتی نداد و به سمت دی جی رفت و طولی نکشید که موزیک آرومی فضای اونجا رو پر کرد

 

 

اون لحظه واقعا دلم نمی خواست برقصم،مهرداد هم از قیافه ش معلوم بود که دلخوره اما از اونجایی که شایان منتظر به ما خیره شده بود دستم رو گرفت با خودش وسط برد. 

 

شایان و آنا هم عاشقانه به هم چسبیدن و مشغول رقص شدن،با لبخند بهشون نگاه کردم که دستی دور کمرم حلقه شد و صدای حریص مهرداد کنار گوشم گفت

_ خیلی میخوامت. 

از این حرف غیر منتظره ش تنم به لرزه افتاد. دستم و دور گردنش حلقه کردم و خیره به نگاه بی تابش شدم. 

با همون لحن کشدار کنار گوشم زمزمه کرد

_اخمتو باز کن!به خدا بد دلتنگتم. 

لبخندی روی لبم نشست،خم شد و کوتاه بوسه ای روی گونه م زد و گفت

_ حتی خودتم نمی دونی حاضرم واسه خاطرت چه کارایی بکنم. 

لبخندم پر رنگ تر شد و گفتم

_هر کاری بگم می کنی؟ 

مصمم گفت

_برای به دست آوردنت هر کاری که غیر ممکن باشه میکنم… 

_ پس از شغلت انصراف بده. 

جا خورد،خیلی وقت بود می خواستم بهش بگم… اون می تونست شرکت بزنه خیلی بهتر از تدریس بود. 

اخم ریزی کرد و گفت

_چرا؟

_چون نمی خوام قضیه ی مینا تکرار بشه،من نگاه دانشجوها رو روی تو می بینم…نمی خوام اونا… 

 

وسط حرفم پرید 

_بس کن ترانه آخه این چه مزخرفیه؟؟دانشجوهای دیگه به من چه؟

 

اخمام در هم رفت،منم اون دانشگاه و بدون مهرداد نمی خواستم اما وقتی میگه هر کاری به خاطرت می کنم نباید انقدر زود جا بزنه. 

چیزی نگفتم و نگاهم رو به سمت دیگه ای چرخوندم. 

با دیدن استاد تهرانی متعجب نگاهش کردم.. پس اونم این جا بود.سیگاری گوشه ی لبش بود و داشت با یه پسری صحبت می کرد. 

داشتم به تیپ خفنش نگاه می کردم که مهرداد چونه مو گرفت و با حسادت آشکاری گفت

_تو واقعا از آرمین خوشت اومده؟ 

خنده م گرفت و گفتم

_آره …خیلی خوشتیپه…اگه تو نبودی حتما مخش و می زدم

با دیدن اخمش،نتونستم خودم و کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده.

دلم برای حسادتش ضعف رفت سرم رو به سینه ش چسبوندم و گفتم

_من تو رو با دنیا هم عوض نمی کنم این استاد بداخلاق که جای خودش رو داره.

_ منم تو رو با دنیا عوض نمی کنم پس دیگه اسم دانشجو های دیگه رو نیار . 

با عشق نگاهش کردم… سرش رو پایین آورد و کنار گوشم زمزمه کرد 

_امشب میای خونه ی من…درساتم همونجا می خونی ! 

با لبخند سر تکون دادم،با عشق نگاهم کرد و گردنم رو عمیق بوسید

 

 

ماشین و توی پارکینگ پارک کرد و پیاده شد،در سمت منو باز کرد و دستش رو جلوم گرفت و با احترام گفت

_افتخار دادید .

با لبخند دستم و توی دستش گذاشتم و پیاده شدم… 

سوار آسانسور شدیم… به محض بسته شدن در مهرداد دستش رو روی شکمم گذاشت و به عقب هلم داد… به دیواره ی آسانسور چسبیدم و گفتم

_چیکار می کنی دیوونه؟ 

دکمه ی اول مانتوم رو باز کرد و دستش رو نوازش گرانه روی گردنم کشید و خمار سرش رو پایین برد و جایی بین گردن و شونم رو بوسید .

نفسم بند اومد و گفتم

_نکن… 

همزمان آسانسور ایستاد… هول شده مهرداد و کنار زدم و یقه م رو صاف کردم. 

زن و مردی با دو بچه ی کوچیک سوار شدن و اونا می خواستن برن طبقه ی پایین.

تا زمانی که آسانسور به بالا برسه مهرداد تکیه ش رو به دیواره ی آسانسور داد و خمار شده سر تاپام رو از نظر گذروند. 

نگاه خاصش بدجوری گرمم کرده بود. 

معذب بودم و به محض رسیدن آسانسور پیاده شدم… 

مهرداد هم در و پیاده شد. در واحدش رو باز کرد و منتظر موند من داخل بشم…به محض وارد شدن در رو پشت سرم بست و بی هوا بغلم کرد که جیغم در اومد… 

گفت 

_امشب بد دلم می خوادت کوچولو پس جیغات اثر نداره.  

با اعتراض گفتم

_تو چه جور استادی هستی مثلا می خواستی باهام درس کار کنی . 

پرتم کرد روی تخت…خم شد روم و تب دار گفت 

_ فعلا تمرکزم رو توئه درس باشه برای بعد .

پشت بند این حرفش لب هاش و با عطش روی لب هام گذاشت. 

* * * * * * * 

_ اه ترانه بار سومه دارم برات میگم حواست کجاست؟ 

با خمیازه گفتم

_ببخشید که ساعت دو و نیم شبه و خوابم میاد.از اون گذشته خستم نمی کشم مهرداد . 

معنادار نگاهم کرد و گفت 

_خسته ت کردم؟ 

بی تعارف گفتم

_ خیلی! 

نگاهشو ازم گرفت و گفت 

_حالا اینو توجه کن بعد میری می خوابی!  

خواب آلود نگاهی به صفحه انداختم اما هر کاری می کردم حواسم جمع نمیشد… مهرداد دوباره توضیح داد اما حتی یک کلمه هم نفهمیدم… چشمام داشت می رفت که با صدای عصبانی مهرداد تکونی خوردم

 

 

_ نخواب ترانه. 

کلافه غر زدم: 

_تو رو خدا بخوابیم مهرداد مخم کشش نداره. 

مداد و گذاشت و گفت

_اوکی ولی من می ندازمت.

با چشمای گرد شده گفتم

_استاد این درسمون شفیعیه نه تو خیلی هم مهربونه عمرا کسیو بندازه. 

با طعنه گفت 

_همین شفیعی از همه هفت خط تره مجبورت می کنه اون واحدو حذف کنی حالا ببین…

_نه خیرم،اصلانم بدجنس نیست تازه می دونی ترم قبل چی بهم گفت؟ گفت خیلی باهوشم.

 

قهقهه ای زد و گفت

_تو هم باور کردی؟ اون به همه ی دانشجوهاش همینو میگه. 

با حرص به بازوش کوبیدم و گفتم

_نه خیرم…فقط به من گفت .

_یعنی چون باهوشی نمی خوای درس گوش بدی دیگ؟

نالیدم

_به خدا خوابم میاد . 

نفسش و فوت کرد و گفت: 

_باشه بلند شو ولی هر چی شد من پا درمیونی نمی کنم که قبولت کنه. 

از خدا خواسته بلند شدم و به اتاق رفتم،خودم رو روی تخت پرت کردم و هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد،فقط فهمیدم پتویی روم کشیده شد و بوسه ی گرمی روی پیشونیم نشست 

* * * * * * *

با قیافه ی آویزونی از کلاس بیرون اومدم.دلم می خواست مهرداد و بکشم.

شفیعی گفت که امتحان امروز تاثیر مستقیم روی نمره ی پایانی داره و کسایی که این امتحان و نمره نگیرن باید درسش و حذف کنن منم مطمئن بودم صفر می گیرم یا شاید هم پنج بگیرم یا هفت اما مطمئنم میوفتم. 

 

چشمم به مهرداد افتاد که از کلاسش بیرون اومد و طبق معمول دورش پر از دانشجو بود .

داشت یه سوالی رو برای یکی از دانشجو ها توضیح میداد . 

خدایا چی میشد اگه الان با ناخونام چشمهاشو از کاسه در میاوردم؟ 

با حرص برگشتم که به بابک برخوردم،رفیق گرمابه و گلستان یزدان . 

با اخم نگاهش کردم که گفت 

_سلام…شما از یزدان خبر دارید ؟ 

بی اهمیت گفتم

_نه من از کجا باید بدونم؟

_آخه هنوز طلاق نگرفتین…راستش دیشب خونه ش نبود،به خانوادشم زنگ زدم خبری ازش نداشتن،قرار بود امروز بیاد دانشگاه. 

 

شونه بالا انداختم و گفتم

_خبر ندارم… الانم اگه اجازه بدین مرخص بشم. 

از کنارش رد شدم و با حرص زیر لب غر زدم

_به من چه که اون عوضی نیست؟ایشالا بره به درک

 

 

 

* * * * 

قهقهه ش کل فضای ماشین و پر کرد. ..خدایا من داشتم از حرص می مردم این بشر می خندید… 

یه لحظه برگشت سمتم و با دیدن قیافه م خنده ش شدت گرفت… 

 

ماشین و کنار زد تا راحت تر بخنده.با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم

_به خدا خیلی بی شعوری…

 

میون خنده بریده بریده گفت

_به خدا نمی تونم جلوی خودم و بگیرم آخه تو چرا انقدر با نمکی؟ 

 

محکم به بازوش کوبیدم و گفتم

_من می گم باید واحدمو حذف کنم تو می خندی؟ 

_من که گفتم درست و بخون. 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

_ساعت سه نصف شب؟تو دیشب بهم قول دادی منو ببری باهام درس کار کنی.

 

دستی به صورت قرمزش کشید و گفت

_کار کردم دیگه… 

از حرص فقط می خواستم جیغ بزنم.خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت و گفت

_قهر نکن تو که نمی دونی چقدر بامزه شدی با این حرصت،ولی متاسفم که دلم واست نمی سوزه دیشب بهت گفتم هر چی شد پای خودت. 

 

ناباور نگاهش کردم،همون لحظه موبایلم زنگ خورد.از جیبم بیرون آوردمش… شماره ی یکی از همکلاسی هام بود….فکر شیطانی به سرم زد،منم از حرص خوردن مهرداد لذت می بردم پس حالا که اون انقدر خندید باید منم تلافی کنم… 

تماس و وصل کردم و به طرز مشکوکی بله گفتم. 

پریا از اون طرف خط حرف می زد اما من شیش دنگ حواسم به مهرداد بود… 

سعی کردم خودم و دستپاچه نشون بدم و آخر هم از ماشین پیاده شدم. 

می دونستم از روی فضولیشم شده پیاده میشه تا ببینه چه خبره اما با خونسردی زل زد بهم 

از عمد همون طور که جواب دوستمو می دادم می خندیدم ولی مهرداد انگار نه انگار .. 

آخر هم خسته از این تلاش بیهوده تماس و قطع کردم و نشستم و با تمام توان درو بهم کوبیدم که صدای شلیک خنده دوباره فضای ماشین و پر کرد. 

دیگه اشکم داشت از عصبانیت در میومد.مهرداد در حالی که نفسش از خنده بالا نمیومد گفت

_ببین یه چیزی می گم دفعه ی بعد خواستی منو حرص بدی یه کم طبیعی باش اولا من اسم پریا رو دیدم…بعدشم آخه مال این حرفا نیستی که نقش بازی می کنی. 

 

لبخند محوی زدم و گفتم

_از کجا میدونی؟ما دخترا همه ی بی اف هامونو با اسم عسل و پریا و نگار و هزار و یک اسم دختر دیگه سیو می کنیم.

 

نگاه تند و تیزی بهم کرد و گفت

_دیگه پرو نشو… 

صاف نشستم و گفتم

_تو هم انقدر نخند منو برسون خونم. 

سری تکون داد و بی حرف ماشین و راه انداخت،بعد از ده دقیقه فهمیدم که مسیر خونه ی خودش رو داره میره. 

رنگ قرمز به خودم گرفتم… خیر سرش استاد بود نمی فهمید من درس دارم؟

رمان-عروس-استاد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.