خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان صیغه اجباری پارت ۸

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا به دیدن سهیلا برم و درمورد اتفاقایی
که پیش اومده بود صحبت کنم

از طرفی هم خیلی دلم میخواست قیافه ی همسر ارباب و ببینم چه شکلی شده بود با دیدن ارباب کنار همسر جدیدش

حتما باز حرص میخورد و دنبال نقشه ای میشد تا حرصش و سر اینم خالی
کنه پوزخندی زدم اون

دختر مثل من بی دست و پا نبود حتما حسابش و میرسید.

_سهیلا؟!

سهیلا با دیدنم دست از کار کشید و به سمتم اومد نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بله خانوم.

_بیا کارت دارم!

نگاهی بهم انداخت و لب زد:
_چشم.

به سمت اتاقی که بهم داده بودن حرکت کردیم داخل اتاق که شدیم در اتاق و بستم و آروم لب زدم:
_بیا بشین.

_چیشده؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_همسر جدید ارباب و دیدی؟!

متعجب لب زد:
_آره.

_خوب کی هست؟!چرا یهویی ارباب زن جدید میخواد بگیره همسر اولش خبر داره؟!

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_حرفایی که میزنم و بعدش فراموش میکنی و جایی نمیگی فهمیدی؟!

_باشه.

نگاهی به اتاق انداخت و با صدای آرومی شروع کرد به صحبت کردن…

_این دختره که دیدی اسمش نازبانو دختر خان ده بالایی قبلا شیرینی خورده ی برادر ارباب بود ولی بردار ارباب یه دعوا راه انداخت که این دختر و دوست نداره و
یواشکی با یه رعیت ازدواج کرد و از اینجا رفت برای همیشه.

مکثی کرد نگاهی به چهره ی کنجکاوم انداخت و ادامه داد:
_ارباب برای جلوگیری از درگیری مردم و خون ریزی گفت خودش و بااین دختر ازدواج میکنه.

_همسر اول ارباب مشکلی نداره بااین موضوع؟!

_داره مطمئن باش یه نقشه ای داره اون هیچوقت آروم نمیشنه تا براش هوو بیارن انقدر مغرور هست که با داد و بیداد و کتک کاری خودش و کوچیک نکنه مطمئنم یه نقشه ی شومی داره.

_سهیلا خانوم بزرگ بهم یه چیزی گفت باید انجام بدم نمیدونم درسته یا غلط.

با تعجب لب زد:
_چه کاری؟!

_گفت باید بری اتاق ارباب و باهاش
رابطه برقرار کنی تا حامله بشی اگه اینکار و نکنی ارباب ازت استفاده و میندازتت بیرون.

با تعجب لب زد:
_خانوم بزرگ گفت؟!

_آره.حالا باید چیکار کنم؟!

مکثی کرد و بعد از چند لحظه فکر کردن گفت:
_کاری که گفت رو انجام بده.

تا خواستم چیزی بگم صدای در اتاق بلند شد و پشت بندش صدای خدمه:
_سهیلا بیا ارباب کارت داره.

_باشه الان میام.

نگاهش و بهم دوخت و گفت:
_حرفهایی که خانوم بزرگ بهت گفته رو به کسی نگو فهمیدی حرفایی هم که زدیم بین خودمون بمونه باشه؟!

_باشه‌‌.

مشغول کار کردن بودم که با شنیدن
صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_اینجا داری چه غلطی میکنی؟!

نگاهی به لباس های کثیف انداختم که مشغول شستنشون بودم سرم و پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم:
_داشتم لباس ها رو میشستم ارباب.

_کی گفت بیای داخل حیاط میون این همه مرد هان؟!

با ترس به ارباب نگاه کردم که
با عصبانیت بهم خیره شده بود تو
سکوت بهش خیره شده بودم که داد زد:
_باتوام؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_همسرتون ارباب.

با عصبانیت داد زد:
_گمشو داخل.

باترس لب زدم:
_چشم ارباب.

داخل عمارت شدم و خواستم به
سمت اتاقم برم که با شنیدن
صدای همسر ارباب به سمتش برگشتم که گفت:
_کارات و انجام دادی داری میری اتاقت؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_خانوم ارباب گفتن نمیخواد برو داخل عمارت.

_چی؟!

نگاهم و به همسر ارباب دوختم
که با کینه و نفرت بهم خیره شده
بود با دیدن نگاهم با عصبانیت داد زد:
_اونجا وایستادی چی رو نگاه میکنی گمشو برو.

با صدای لرزونی لب زدم:
_چشم خانوم.

تا اولین قدمم و برداشتم که به سمت
اتاقم برم که صدای عصبی همسر
ارباب پیچید:
_کجا داری میری؟!

به عقب برگشتم و آروم لب زدم:
_اتاقم خانوم.

پوزخندی زد و با صدای عصبی گفت:
_کی ‌گفت بری اتاقت؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_من من..

با عصبانیت داد زد:
_کی گفت بری اتاقت تو فقط‌ یه خدمتکاری همین فهمیدی؟!

با ترس سرم و تکون دادم که داد زد:
_مگه لالی؟!نشنیدم چشمت و؟!

چشمهام پر از اشک شد تا خواستم
لب باز کنم چیزی بگم صدای عصبی ارباب پیچید:
_چیشده چخبره اینجا؟!

_همش تقصیر این خدمتکاره.

صدای عصبی ارباب بلند شد:
_چیشده؟!

با ترس لب زدم:
_ارباب بخدا من کاری نکردم.

همسر ارباب پوزخندی زد
و رو به ارباب کرد و گفت:
_میگفت بهش گفتی تو حیاط کار نکنه پرو شده میخواست بره اتاقش استراحت کنه.

_کی گفت سارا بره حیاط بین اون همه مرد؟!

همسر ارباب نگاهش و به ارباب دوخت
و گفت:
_من گفتم.

_با چه جرئتی؟!

همسر ارباب معلوم بود از لحن کلام
ارباب ترسیده ولی با این حال سعی
میکرد خونسرد باشه گفت:
_این دختر یه خدمتکاره و وظیفش خدمت کردنه فک نمیکنم کار اشتباهی کرده باشم.

_همگی بیرون.

اولین قدم و برداشتم که صدای
عصبی ارباب بلند شد:
_برو داخل اتاقت تو!

با ترس لب زدم:
_چشم ارباب.

و به سمت اتاقم حرکت کردم نمیدونستم ارباب چرا انقدر عصبانی بود روی تخت دراز کشیدم ولی

دلم میخواست بدونم الان ارباب
چی داره به همسرش میگه با کنجکاوی

آروم در اتاق و باز کردم و گوش سپردم که صدای عصبی ارباب اومد:
_کی به تو اجازه داده تو کار های من دخالت کنی هان؟!

_ارسلان من فقط…

_خفه شو!

_دفعه ی آخرت باشه میگی ارسلان فهمیدی؟!

صدای لرزون و پر از ترس
همسر ارباب بلند شد:
_آره.

_فقط یکبار دیگه ببینم تو کارهای من دخالت میکنی میفرستمت همون جایی که بودی فهمیدی؟!

_بله ارباب.

صدای قدم های ارباب که اومد
در اتاق و بستم و سریع به سمت
تخت رفتم و روش نشستم

که در اتاق با شدت باز شد با ترس به
ارباب خیره شدم که هنوز صورتش

از عصبانیت قرمز بود و چهره اش سرد و خشن تر از قبل بود با دیدن صورت
ترسونم پوزخندی زد و گفت..

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.