خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان صیغه اجباری پارت ۷

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

از روی تخت بلند شدم که پیش سهیلا برم ولی باز شدن در اتاق و وارد شدن ارباب با تعجب بهش خیره شده بودم

که صدای بم و مردونه اش بلند شد:
_وسایلت و جمع کن!

با تعجب بهش خیره شده بودم مگه قرار بود جایی برم بدون اینکه بزاره سئوالی بپرسم از اتاق بیرون رفت

با بیرون رفتنش خاتون داخل اتاق اومد نگاهی بهم انداخت و گفت:
_دنبالم بیا وسایلت و بعدا میارم.

با تعجب باشه ای گفتم و دنبالش حرکت کردم که از عمارت خارج شد و به سمت یه خونه خرابه که تو عمارت کنار درخت

بود حرکت کرد با وایستادنش منم وایستادم کنارش و با تعجب بهش خیره شدم

که نگاه بدجنسی بهم انداخت و با لحن خبیثی گفت:
_از این به بعد تو اینجا زندگی میکنی.

_یعنی چی؟!

_ارباب گفتن باید اینجا بمونی اون اتاق رو قراره برای همسر جدید ارباب آماده کنیم..

با بغض به رفتن خاتون نگاه کردم یعنی از این به بعد باید اینجا زندگی کنم در انباری رو باز کردم با دیدن انبار تاریک و سرد

اشک تو چشمام جمع شد چرا ارباب انقدر بیرحم شده بود من چجوری میتونستم اینجا زندگی کنم تنهایی

من شبا از تنهایی میترسیدم با اشک به انباری کثیف و تاریک خیره شده بودم.

_چرا داری گریه میکنی کوچولو؟!

با شنیدن صدای پس غریبه ای بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم با صدای بغضداری گفتم:
_اون ارباب بدجنس من و فرستاده تو این انباری تاریک زندگی کنم.

با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:
_این کجاش گریه داره؟!

_کثیفه پر از موش و سوسکه من میترسم.

_چرا ارباب فرستادت اینجا؟!

با بغض لب زدم:
_اون ارباب هوسباز میخواد زن بگیره من و فرستاده پیش این موش و سوسک ها زندگی کنم.

با شنیدن صدای قهقه ی بلند پسره به سمتش برگشتم که با دیدن ارباب که کنارش ایستاده بود

از ترس نزدیک بود قبض روح بشم همچنان با ترس به ارباب خیره شده بودم

که ارباب با صدای خشداری گفت:
_ارباب هوسباز!فک کنم از تنبیه خوشت میاد نه؟!

از ترس گریم گرفته بود نمیدونستم چیکار باید بکنم با دیدن چهره ی خونسرد ارباب بغضم ترکید و با

گریه گفتم:
_ببخشید ارباب.

پسره غریبه با صدایی که هنوز خنده توش موج میزد گفت:
_اذیتش نکن سالار.

ارباب نگاهی بهم انداخت و به همراه دوستش از اونجا رفتن با رفتنشون با گریه و درموندگی به انباری خیره شده بودم..

شب شده بود با خستگی روی تشک کهنه دراز کشیدم نگاهی به انباری انداختم که حالا تمیز شده بود ولی با این

حال هنوز هم میترسیدم از بچگی نمیتونستم شب ها تنهایی بخوابم ولی حالا مجبور بودم چون اینجا نمیتونستم

حرفی بزنم‌ یا اعتراض کنم با خستگی چشمام و روی هم گذاشتم که چشمام گرم شد و خوابم برد

با شنیدن صدای در وحشت زده چشمام و باز کردم و نیم خیز شدم با گیجی نگاهی به دور و اطرافم انداختم که فهمیدم

کجا هستم با شنیدن دوباره صدای در انباری دستی به چشنهای پف کرده ام کشیدم و به سمت در رفتم در باز کردم

که چهره ی عصبانی خاتون پیدا شد نگاهی بهم انداخت و با عصبانیت گفت؛
_کر شدی بسلامتی چرا در و باز نمیکنی؟!

_خواب بودم نشنیدم.

_خانوم بزرگ گفتن بیای کارت داره!

با تعجب لب زدم:
_باشه الان میام.

با تعجب به رفتن خاتون نگاه کردم خانوم بزرگ با من چیکار داشت که گفته بود برم پیشش

نکنه میخواست بخاطر همسر ارباب تنبیهم کنه ولی من تقصیری نداشتم بعد از شستن دست و صورتم داخل حیاط

و پوشیدن لباس مناسب به سمت عمارت حرکت کردم در اتاق خانوم بزرگ ایستادم و تقه ای زدم که صدای خانوم بزرگ پیچید:
_بیا تو.

در اتاق و باز کردم و داخل شدم نگاهی به خانوم بزرگ انداختم که روی مبل کنار پنجره نشسته بود و به بیرو خیره شده بود

_از امشب باید هر شب داخل اتاق ارباب بری و تمکین کنی تا حامله بشی!

با بهت و تعجب بهش خیره شده بودم یعنی چی این حرفش!

با بهت لب زدم:
_چرا باید همچین کاری بکنم؟!

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_مجبوری!

با تعجب بهش خیره شدم که ادامه داد:
_اگه دوست نداری بعد از اینکه ارباب ازت استفاده کرد مثل یه تیکه آشغال نندازتت بیرون باید اینکارو بکنی فهمیدی؟!

_ولی خانوم ارباب از من متنفره.

_سعی کن دلش و به دست بیاری.

با صدای مظلومی گفتم:
_اما من از ارباب میترسم.

نگاهی بهم انداخت و زیر لب جوری که من نشنوم گفت:
_همین معصومیتت کافیه.

با تعجب بهش خیره شدم که..

با صدای آرومی گفت:
_از امشب هر وقت ارباب اومد سمتت باید تمکین کنی فهمیدی؟!‌خودم کاری میکنم هر شب بیاد داخل اتاقت.

با بهت به خانوم بزرگ خیره شده بودم که گفت:
_حرفام و یادت نره.حالا میتونی بری.

با گفتن بااجازه ای از اتاق خارج شدم چرا خانوم بزرگ میخواست به من کمک کنه

چرا باید میرفتم داخل اتاق ارباب کلافه مشتی تو سرم کوبیدم که دردم گرفت آخی گفتم و

اشک تو چشمام جمع شد سرم و گرفتم که صدای ارباب بلند شد:
_دختره ی خنگ.

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که گفت:
_تو اینجا چیکار میکنی؟!

_خانوم بزرگ کارم داشتن.

با صدای آرومی گفت:
_از امشب هر وقت ارباب اومد سمتت باید تمکین کنی فهمیدی؟!‌خودم کاری میکنم هر شب بیاد داخل اتاقت.

با بهت به خانوم بزرگ خیره شده بودم که گفت:
_حرفام و یادت نره.حالا میتونی بری.

با گفتن بااجازه ای از اتاق خارج شدم چرا خانوم بزرگ میخواست به من کمک کنه

چرا باید میرفتم داخل اتاق ارباب کلافه مشتی تو سرم کوبیدم که دردم گرفت آخی گفتم و

اشک تو چشمام جمع شد سرم و گرفتم که صدای ارباب بلند شد:
_دختره ی خنگ.

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که گفت:
_تو اینجا چیکار میکنی؟!

_خانوم بزرگ کارم داشتن.

از امشب قرار بود داخل عمارت دوباره
زندگی کنم از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون دیگه

قرار نبود تنهایی تو اون انبار باشم
و هر شب ترس داشته باشم
از اینکه کسی نیاد داخل انباری

با شنیدن صدا هایی که از بیرون میومد از اتاق خارج شدم با دیدن ارباب ده بالایی و چند تا مرد و زن و غریبه

که لباس های شیک و گرون قیمتشون نشون از این میداد که رعیت نیستند با

دیدن دختر جوونی کنار ارباب
فهمیدم امشب قراره عقد کنون ارباب و
این دختر باشه که شیرینی خورده ی ارباب بوده.

با شنیدن صدای ارباب نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_بیا اینجا ببینم؟!

با قدم های لرزون به سمتش رفتم و
سر به زیر لب زدم:
_بله ارباب؟!

با صدای عصبانی گفت:
_چرا از اتاقت اومدی بیرون؟!

با ترس لب زدم:
_ببخشید ارباب.

با عصبانیت لب زد:
_گمشو داخل اتاقت مگه نمیبینی امروز چقدر شلوغه.

_چشم ارباب.

سریع به سمت اتاقم حرکت کردم که با شنیدن صدای…

_وایستا دختر جون؟!

با شنیدن صدای دختری که کنار ارباب وایستاده بود ایستادم و به
عقب برگشتم‌ نگاهم و بهش دوختم که

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت:
_تو خدمتکاری؟!

با پرسیدن این سئوالش نگاهی
به ارباب انداختم که بیتفاوت وایساده بود

سرم و پایین انداختم و آروم لب زدم:
_بله خانوم.

نگاهی به ارباب انداخت و با صدای
پر از عشوه و نازی گفت:
_سالار؟!

صدای عصبی و اروم ارباب بلند شد:
_دفعه آخرت باشه به من میگی سالار فهمیدی؟!

با دیدن چهره ی عصبی ارباب از
ترس بدون زدن هیچ حرفی به دختری
که کنار ارباب وایستاده بود

خیره شدم که از ترس رنگش پریده بود و بهت زده به ارباب خیره
شده بود صدای عصبی ارباب بلند شد:
_نشنیدم چشمت و ؟!

با ترس لب زد:
_چشم ارباب.

_چی میخواستی بگی؟!

_این دختره رو میخوام خدمه ی شخصیم بشه.

ارباب نگاه بیتفاوتی بهم انداخت و گفت:
_باشه.

دختره نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت:
_میتونی بری.

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.