خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان صیغه اجباری پارت ۴

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

با شنیدن صدای عصبی مادر ارباب نگاهم غمگین و پر از دردم و بهش دوختم که بالحن بد ‌و تحقیر آمیزی گفت:

‌_‌به چی زل زدی دختره ی گدا گشنه بلند شو تا ندادم فلکت کنن فکر نکن چون ارباب زنت کرده خانوم این خونه ای تو

فقط صیغه ی اربابی و ارباب بخاطر نیاز و هوسش بهت نزدیک میشه تو فقط یه وسیله برای ارضای هوس اربابی.

قطره اشک تلخی بخاطر واقعیتی که داشت میکوبید تو سرم روی گونم جاری شد نگاه بدی بهم انداخت و رو به سهیلا گفت:
_‌این کلفت و بیار امروز تمام کار های خونه با اونه.

و با قدم های بلند از اتاق خارج شد سهیلا نگاهی بهم انداخت و با دلسوزی گفت:
_‌بلند شو سریع آماده شو تا خانوم عصبانی نشدن و تنبیهت نکردن.

با بغض باشه ای گفتم و از روی تخت بلند شدم بعد آماده شدنم همراه سهیلا به سمت آشپزخونه ی بزرگ خونه که همه ی خدمه ها بودن حرکت کردیم.

_‌دختره ی عوضی درست کار کن دست و پا چلفتی.

با شنیدن صدای همون خانوم مسن که اسمش رویا بود نگاهم و بهش دوختم که با لحن بدی گفت:
_‌گم شو کف سالن و برق بنداز دست و پا چلفتی حتی بدرد کلفتی هم نمیخوری.

با بغض بهش خیره شدم که با قدم های بلند از سالن خارج شد بغضم و به سختی فرو بردم باید به توهین ها و رفتارهای تحقیر آمیز بقیه عادت میکردم

من خونبس ارباب بودم صیغه شده بودم صیغه ارباب که فقط بخاطر انتقام و رفع هوسش بهم نزدیک میشد

دستمال و با آب خیس و کردم و مشغول تمیز کردن کف سالن شدم انقدر غرق تمیز کردن بودم که همه چی رو یادم رفت با شنیدن صدای داد و بیدادی

کنجکاو دست از کار کردن کشیدم که در سالن عمارت با صدای بدی باز شد و..

و صدای داد زنی اومد:
_‌کجاست اون قاتل کجاست؟!

صدای مادر ارباب اومد:
_‌گلنار آروم باش.

_‌چجوری آروم باشم هان؟!‌چجوری آروم باشم شوهرم و کشتن حالا بزارم اون دختره ی عوضی خوش بگذرونه.

وارد سالن که شدن از روی زمین بلند شدم و گفتم:
_‌سلام.

نگاه عصبانی زن که بهم افتاد با تعجب بهش خیره شدم چرااینجوری بهم نگاه میکرد که رو به مادر ارباب گفت:
_‌این همون دختره ی خونبس؟!

‌مادر ارباب نگاه بدی بهم انداخت و با صدای بدجنس و مرموزی گفت:
_‌آره.

زن با عصبانیت نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و قبل از اینکه بفهمم چرا اینجوری بهم نگاه میکرد به سمتم هجوم آورد و سیلی محکمی زد

در گوشم و پرتم کرد کف سالن آخی از درد گفتم و..

با پاشنه ی کفش محکم کوبید تو دلم که آخی از درد گفتم بی صدا داشتم اشک میریختم حتی نمیتونستم بلند بشم و از خودم دفاع کنم

و چه بیرحمانه داشتم جون میدادم با شنیدن دیگه داشتم جون میدادم چشمام داشت بسته میشد که صدای داد ارباب اومد:
_‌داری چه غلطی میکنی زنیکه ؟!‌

چشمام بسته شد و تاریکی مطلق با درد شدیدی که تو دلم پیچید با درد چشمام و باز کردم با دیدن

سهیلا کنارم با صدای بلندی زدم زیر گریه سهیلا وحشت زده بهم نگاه کرد و گفت:
_‌خوبی؟!‌

با مظلومیت بهش خیره شدم و گفتم:
_‌درد دارم.

و اشکام بی وقفه رو صورتم جاری بودن که در اتاق با صدای بدی باز شد نگاهم و به ارباب دوختم

که با نگرانی داخل اتاق اومد با دیدن صورت گریونم انگار عصبانی شد که اون نگرانی پر کشید و عصبی داد زد:

_‌خفه خون بگیر تا نکشتمت.

با ترس اشکام و پاک کردم و بهش خیره شدم که ارباب با صدای سردی رو به سهیلا گفت:
_‌میتونی بری.

با ترس نگاهم و سهیلا دوختم با چشمام التماسش میکردم من و تنها نزاره ولی سهیلا چشماش و به معنی آروم باش روی هم گذاشت و از اتاق بیرون رفت

نگاهم و به ارباب دوختم که با نگاه سرد و جدی بهم خیره شده بود نمیدونستم چرا انقدر از ارباب میترسیدم شاید چون

زیادی سنگدل بود با شنیدن صدای ارباب نگاهم و بهش دوختم که با صدای سرد‌ وبمی گفت:
_‌میبینم خیلی سگ جونی رعیت کوچولو.

اشک تو چشمام جمع شد با یاد آوری اتفاقات چند لحظه قبل کاش میمیردم و انقدر توهین و تحقیر نمیشدم

_‌مگه نگفتم تا وقتی من نگفتم حتی حق گریه کردنم نداری هان ؟!‌

با شنیدن صدای عصبی ارباب نگاه اشکیم و به چشمهای قرمز شده ی ارباب دوختم بی حرف بهم خیره شد و بعد نگاهش از چشمام گرفت

و با عصبانیت به سمتم اومد که..

تو خودم جمع شدم که بازوم گرفت و با صدای خشدار ناشی از عصبانیت گفت:
_‌تا وقتی من نگفتم حتی حق گریه کردنم نداری فهمیدی؟!‌

با ترس بهش خیره شدم که عربده زد:
_‌فهمیدی؟!‌

با وحشت سرم و بالا پایین کردم که گفت:
_‌نشنیدم چشمت و؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_‌چشم.

نگاه خیره بهم انداخت و با صدای بمی گفت:
_‌وقتشه تمکین کنی.

باالتماس نالیدم:
_‌ارباب من نمیتونم درد دارم تو رو خدا..

دستش و روی لبم گذاشت و با صدای خشداری گفت:
_‌تو نمیگی من چیکار کنم رعیت کوچولو امشب باید از شوهرت تمکین کنی همسر صیغه ای.

با بغض بهش خیره شدم که روی تخت خوابوندم و روم خیمه زد لباش و روی لبام گذاشت و ..

با درد تو خودم جمع شدم که صدای خشدار ارباب کنار گوشم بلند شد:
_‌هنوز ازت سیر نشدم رعیت کوچولو.

باالتماس نالیدم:
_‌من نمیتونم ارباب تو رو خدا من..

_‌خفه شو صیغه شدی تا هر وقت خواستم تو تختم باشی و تمکین کنی

با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که وحشیانه لباش و روی لبام گذاشت و بهم نزدیک شد و با بیرحمی اندام مردونش و

بهم کوبید با بیرحمی بهم ضربه میزد قطرات اشکم روی صورتم جاری بودن اون از لذت اه میکشید و

من از درد اشک میریختم نزدیک دو ساعت بی وقفه باهام بود انگار سیری ناپذیر بود بلاخره بعد دو ساعت راضی شد

و نفس زنان ازم جدا شد بعد چند دقیقه بدون اینکه نگاهی بهم بندازه از روی تخت بلند شد و لباساش و پوشید

و از اتاق خارج شد با بیرون رفتنش بغضم با صدای بدی ترکید چرا من باید خونبس میشدم چرا من همیشه باید فدا میشدم

با درد تو تخت نشسته بودم و اشک میریختم که تقه ای به در اتاق خورد و باز شد پتو رو دور خودم پیچیدم و نگاه

اشک آلودم رو به سهیلا دوختم که داخل اتاق شده بود با دیدن چشمهای اشکیم با عجله به سمتم اومد و با نگرانی گفت:

_‌خوبی خانوم جان چرا دارید گریه میکنید؟!‌

با گریه لب زدم:
_‌درد دارم.

_‌کجات درد میکنه.

با مظلومیت بهش خیره شدم و گفتم:
_‌دلم و کمرم.

_‌پریود شدید؟!‌

با خجالت بهش خیره شدم و لب زدم:
_‌نه.

‌با دیدن بدن نیمه برهنم انگار تازه فهمید چرا زیر دلم و کمرم درد میکنه

نگاهش و بهم دوخت و با صدای آرومی گفت:
_‌الان حموم و آماده میکنم حموم کنید بعدش صبحانتون و میارم بخورید خوب میشید.

با صدای گرفته ای ناشی از گریه لب زدم:
‌_‌ممنون.

همراه سهیلا داشتیم لباس ها رو میشستیم و پهن میکردیم که صدای یکی از خدمه ها اومد:

_‌خانوم گفتن این و ببرم پیشش.

و نگاهی بهم انداخت انگار داره به یه چیز چندشی نگاه میکنه سهیلا با صدای جدی گفت:

_‌تو برو الان میارمش.

_‌باشه.

با رفتن خدمتکاره نگاهم به سهیلا دوختم که با نگرانی عجیبی گفت:
_‌این خدمه ی همسر ارباب معلوم نیست باز چه نقشه ای دارن هر چی گفتن بگو چشم و انجام بده بهونه نده دستشون باشه؟!‌

‌نگاهم و به چشمهای نگرانش دوختم و گفتم:
_‌باشه ولی تو چرا انقدر نگرانی؟!‌

‌نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌هنوز زوده برای درد کشیدنت هنوز بچه ای.

با گیجی لب ز‌دم:
_‌چی؟!‌

_‌هیچی خانوم جان بریم تا حوریه خانوم عصبانی نشدن.

باشه ای گفتم و همراه سهیلا به سمت خونه رفتیم..

با شنیدن صدای همسر اول ارباب سرم و بالا آوردم و نگاهم و بهش دوختم که گفت:
‌ _‌تو از امروز خدمتکار شخصی منی و باید کار های من و انجام بدی.

با صدای آرومی لب زدم:
_‌چشم خانوم.

لبخند مرموزی زد و گفت:
_‌برو برام میوه بیار.

_‌چشم خانوم.

و به سمت آشپزخونه حرکت کردم سهیلا دنبالم اومد داخل آشپزخونه که شدیم صدای نگران سهیلا بلند شد:

_‌هر چی حوریه خانوم گفت بدون چون و چرا بگو چشم فهمیدی؟!‌

سرم و تکون دادم و آروم لب زدم:
_‌باشه.

که صدای سهیلا بلند شد:
_‌وایسا میوه ها رو بدم ببری.

نگاهی به سهیلا انداختم دختر جوون و خوشگلی بود که ذات مهربونی داشت و از وقتی اومده بودم هواسش بهم بود

دلیل نگرانی سهیلا رو نمیفهمیدم میدونستم همسر ارباب از من متنفره ولی مگه میخواست با من چیکار کنه که انقدر نگران بود.

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون بابت رمان خوبتون وتشکرازسایت عالیتون ویه خواهش داشتم لطفا ادامه رمان هزارچم بذارین بازم ممنون❤

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.