خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان شوهر غیرتی من پارت ۳

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

_ناز آفرین؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم و بلند کردم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که رو به همسر های ارباب داد زد
_یکبار دیگه فقط یکبار دیگه ببینم به نازگل بی احترامی کردید میفرستمتون همون خراب شده ای که بودید فهمیدید؟!

_بله خانوم بزرگ.
_برید به اتاق هاتون نازگل تو هم با من بیا.
با صدای گرفته لب زدم
_چشم

با رفتن همسر های ارباب همراه خانوم بزرگ به سمت اتاقش حرکت کردم داخع اتاق که شدم صدای خانوم بزرگ بلند شد
_در اتاق و ببند

_چشم
در اتاق و بستم و به سمت خانون بزرگ رفتم و تو چند قدمیش ایستادم که با صدای جدی خانوم بزرگ بلند شد
_نازگل از امروز تا موقعی که ارباب کوچیک و خانواده اش اینجا هستند حق هیچ گونه بی احترامی به کسی رو نداری هر چی همسر های ارباب گفتند گوش میدی فهمیدی؟!

سر به زیر لب زدم:
_چشم خانوم بزرگ.

داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد متعجب لب زدم:
_بله بفرمائید؟!
در اتاق باز شدن با دیدن همسر ارباب کوچیک سریع از روی تخت بلند شدم و ایستادم و با صدای آرومی لب زدم:
_سلام خانوم!

بدون اینکه جواب سلامم رو بده نگاهش و بهم دوخت از دیدن نگاهش حس خوبی نداشتم پوزخندی زد و با تحقیر گفت:
_پس تو همسر جدید اربابی!

_بله خانوم.
_زیاد دلت و خوش نکن.

متعجب لب زدم:
_چی؟!
_ارباب تو رو دوست نداره اون عاشق همسر اولش چون همسر اولش نتونست براش فرزند بدنیا بیاره و تمکین کنه خانوم بزرگ تو رو از خانوادت خرید تا زیرخواب ارباب بشی و براش فرزند بدنیا بیاری.

با شنیدن حرف هاش بغض کردم اما سعی کردم قورتش بدم با صدای گرفته ای لب زدم،:
_چرا دارید این حرف ها رو به من میزنید؟!

_چون باید حدت رو بفهمی فهمیدی؟!،

با بغض لب زدم:
_اما من کاری نکردم!

_همسر اول ارباب خواهر منه!
با شنیدن این حرف چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم یعنی چی همسر اول ارباب خواهر همسر ارباب کوچیک بود پس چرا من نمیدونستم و اینکه چرا داشت این حرف ها رو به من میزد با صدای گرفته ی لب زدم:
_چرا دارید این حرف ها رو به من میزنید مگه من چیکار کردم؟!

_تو داری با مظلوم نمایی کردنات خودت و به ارباب نزدیک میکنی میخوای جای خواهر من و بگیری داری خواهرم و اذیت میکنی اما کور خوندی حالا که من اومدم نمیزارم به نقشه ات برسی فهمیدی؟!

با بغض لب زدم:
_اما خانوم من کاری نکردم!
پوزخندی زد و گفت:
_من عین بقیه گول تو یه الف بچه رو نمیخورم پس هواست به کار هات باشه وگرنه زندگیت و جهنم میکنم.

با رفتنش اشکام روی صورتم جاری شدند چرا داشت این شکلی حرف میزد مگه من چیکار کرده بودم که داشت به این شکل بد باهام حرف میزد

با باز شدن ناگهانی در اتاق چشمهای اشکیم به ارباب افتاد سریع اشکام و پاک کردم که صدای ارباب بلند شد:
_چرا داشتی گریه میکردی؟!
با صدای گرفته ای لب زدم:
_دلم برای خانوادم تنگ شده بود!

ارباب نگاه مشکوکی بهم انداخت انگار باور نکرده بود برای این گریه کرده باشم زیرکانه نگاهی بهم انداخت و با صدای خشداری لب زد:
_نیلوفر اینجا چیکار میکرد؟!

متعجب لب زدم:
_نیلوفر کیه؟!
_همسر داداشم.

هول شدم دستپاچه لب زدم:
_هیچی اومده بود اومده بود…
_نازگل؟!
با شنیدن صدای عصبی ارباب ساکت شدم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله ارباب؟!
_راستش و بگو نیلوفر اینجا چیکار داشت؟!

با یاد آوری حرف های نیلوفر خانوم بازم بغض کردم و چونم لرزید با مظلومیت لب زدم:
_تو رو خدا بهش چیزی نگید من میترسم.
_چیزی بهش نمیگم پس بهتره حرف بزنی تا نرفتم از خودش بپرسم.

با صدای گرفته ای لب زدم:
_گفت میخوای زندگی ارباب خراب کنی اما من نمیزارم به خواستت برسی میخوای اون و از همسرش دور کنی.

با دیدن صورت عصبانی ارباب حرف داخل دهنم ماسید با صدای ترسونی لب زدم:
_ارباب من…
_خفه شو!

با بغض بهش خیره شده بودم!
به سمتم برگشت با دیدن چونه ی لرزونم و چشمهای پر از اشکم کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_گریه نکن!

با شنیدن این حرفش اشکام با شدت روی گونه هام جاری شدند به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و با صدای خشدار شده ای لب زد:
_هیش کوچولو گریه نکن!

با گریه لب زدم:
_ارباب بخدا من نمیخواستم شما و خانوم و از هم جدا کنم چرا عصبی شدید سر من داد زدید ارباب بخدا من…

_هیش کوچولو من کی گفتم تو میخواستی همچین کاری کنی هان؟!
ازش جدا شدم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم مظلوم لب زدم:
_یعنی شما حرف نیلوفر خانوم و باور نکردید درسته؟!

لبخندی زد و بوسه ای روی لبهام زد و گفت:
_آره عزیزم.
با شادی بهش خیره شده بودم که محکم بغلم کرد و روی تخت نشوندم و با صدای گرفته ای گفت:
_چطوره از شوهرت تمکین کنی کوچولو!

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و لب زدم:
_تمکین چیه؟!

با شنیدن حرفم شروع کرد به قهقه زدن متعجب بهش خیره شده بودم من که حرف خنده داری نزده بودم بلاخره ساکت شد و با چشمهایی که خمار شده بود بهم خیره شد بهم نزدیک شد مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم با صدای خشدار شده ای کنار گوشم لب زد
_تمکین کاریه که شب زفاف کردی کوچولو الان عملی هم نشونت میدم

با گرفتن منظورش حس کردم تمام صورتم گر گرفت و قرمز شد با خجالت بهش خیره شده بودم که بهم نزدیک شد و….
بعد از چند ساعت رابطه بلاخره ازم جدا شد و محکم بغلم کرد و با صدای خشدار شده ای لب زد
_عالی بودی دلبرم

کم کم داشت با نوازش های دستش خوابم میبرد که صدای باز شدن یهویی در اتاق اومد و صدای همسر اول ارباب پیچید
_میکشمت عوضی..

چشمهام و باز کردم با دیدن همسر ارباب و فحش های رکیکی که میداد با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای خشدار ارباب باعث شد ساکت بشند
_چخبره؟!

ارباب روی تخت نیم خیز شد با دیدن همسرش و خواهر نیلوفر با عصبانیت لب زد
_دارید چه گهی میخورید؟!

همسر ارباب و نیلوفر با دیدن ارباب جفتشون رنگشون پرید انگار نمیدونستند ارباب هم اینجاست جفتشون به تته پته افتاده بودند که صداس عصبی ارباب بلند شد:
_با شماهام؟!
_ارباب من…
_تو چی هان فکر نمیکردی من اینجا باشم اومده بودی باز غلط اضافه کنی باز این خواهر عفریته ات اومد و کار های کثیف جفتتون شروع شد؟!
نیلوفر با شنیدن این حرف ارباب با صدای عصبی لب زد:
_چی دارید میگید شما؟!
ارباب پوزخندی زد و با داد گفت:
_جفتتون گمشید بیرون تا بیام به حسابتون برسم.
وقتی دید همچنان ایستادن عربده زد:
_با شماهام
با بیرون رفتنشون هنوز شکه به جایی که چند دقیقه پیش ایستاده بودند خیره شدم چرا یهو این شکلی داخل اتاق اومده بودند درکشون نمیکردم واقعا
_به چی خیره شدی؟!
با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و گفتم:
_چیشده بود من کاری کردم؟!
_نه
_پس چرا اینجوری؟!
_پاشو حموم کنیم آماده بشیم بریم پایین حساب جفتشون رو میرسم باز اون نیلوفر عفریته اومد نقشه های کثیفش هم شروع شد.
با بهت به ارباب خیره شده بودم چرا داشت اینجوری حرف میزد!
_پاشو
با شنیدن صدای ارباب با خجالت ملافه رو دور خودم پیچیدم و خواستم بلند بشم که صدای خشدار ارباب کنار گوشم بلند شد:
_من که همه ی بدنت رو دیدم کجا رو مخفی میکنی؟!

از خجالت قرمز شده بودم که با صدای خماری لب زد
_زودتر برو تا دوباره نخوردمت شیطون کوچولو
با شنیدن حرفش هینی کشیدم و سریع به سمت حموم رفتم چقدر بیتربیت شده بود ارباب
بعد از اینکه حموم کردم حوله ام رو پوشیدم و اومدم بیرون نگاهی به تخت انداختم خبری از ارباب نبود لباس هام رو پوشیدم و بعد از سر و سامون دادن به موهام به سمت بیرون حرکت کردم

همگی دور میز نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه بودند با صدای ارومی لب زدم:
_سلام
همگی جوابم رو دادند بجز همسر های ارباب و نیلوفر صدای ارباب بلند شد:
_بیا اینجا نازگل!

به سمت صندلی که کنار ارباب بود و اشاره کرده بود حرکت کردم و روی صندلی نشستم مشغول خوردن شدم که صدای نیلوفر بلند شد:
_دختره ی رعیت عین ندید بدیدا داره میخوره

با شنیدن حرفش بغض کردم و لب برچیدم دست از خوردن کشیدم و عقب کشیدم انگار ارباب هم حرفش و شنید که با خشم لب زد:
_چه زری زدی؟!

نیلوفر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_چیه بدت اومد به همسر دهاتیت چیزی گفتم؟!
ارباب با خشم نگاهی بهش انداخت و گفت:
_بهتره مواظب حرفات باشی وگرنه کاری میکنم هر روز به گه خوردن بیفتی فهمیدی؟!
نیلوفر که انگار با بودن ارباب اردلان شوهرش جرئت پیدا کرده بود بیتفاوت لب زد:
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی!

ارباب خیلی خونسرد به میز تکیه داد و پوزخندی زد رو کرد به سمت ارباب اردلان و جدی لب زد:
_فردا عقد تو با ساراست بهتره آماده باشی!

با شنیدن این حرف ارباب اردلان بهت زده و شکه لب زد
_سارا؟!
ارباب خیلی ریلکس لم داد و گفت:
_آره سارا
نگاهم به نیلوفر افتاد که از عصبانیت کبود شده بود از روی میز بلند شد و فریاد زد:
_تو نمیتونی کاری کنی شوهرم سر من هوو بیاره فهمیدی توی عوضی هوس باز که خودت سه تا زن داری نمیتونی برای شوهر من تصمیم بگیری

به سمت شوهرش ارباب اردلان برگشت و گفت:
_پاشو برگردیم!
صدای خشدار ارباب اردلان بلند شد:
_من جایی نمیام تو مایلی هر جایی که میخوای بری

صدای بهت زده ی نیلوفر بلند شد:
_چی؟!
_واضح حرفم و گفتم فکر نمیکنم کر شده باشی!
نیلوفر با تنفر نگاهی بهم انداخت و گفت:
_همش تقصیر تو به وقتش حسابت و میرسم دختره ی گدا گشنه ی رعیت
با رفتنش اشکام بیصدا روی صورتم جاری شدند که صدای عصبی ارباب بلند شد:
_گریه نکن!
با ترس اشکام و پاک کردم و مظلومانه بهش خیره شدم که زیر لب لعنتی گفت و بلند شد و رفت

با رفتنش صدای همسر اول ارباب بلند شد:
_رعیت بدبخت همرو انداختی به جون هم حالا خیالت راحت شد؟!
صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد:
_فخری ساکت شو!

_اما خانوم بزرگ اون…
_ساکت شو همه ی این اتفاقات بخاطر تو و اون خواهر گیس بریده ات نه حرمت نگه میدارید نه احترام میزارید الانم اگه صبحانت رو خوردی پاشو برو تو اتاقت

همسر ارباب با عصبانیت بلند شد و رفت حالا من خانوم بزرگ ارباب کوچیک و همسر دوم ارباب نشسته بودیم.

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.