خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان شوهر غیرتی من پارت ۲۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_کدوم دختره!؟

_همون جدیده که اومده نیلا

لبخندی روی لبهام نشست با شنیدن این حرفش

_خوب چی داشت بهت میگفت

_نمیخوام راجبش حرف بزنم تا همین الان فقط داشتم حرص میخوردم

_باشه خانومم حالا نمیری استراحت کنی!؟

لب برچید

_نه

_پس میخوای چیکار کنی این وقت روز!؟

_نمیدونم ولی آخه خوابم نمیاد برم استراحت کنم

_سالار

با شنیدن صدای زرین به پشت سرم برگشتم نگاهی بهش انداختم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت:

_باید حرف بزنیم

نگاهی به نازگل انداخت و گفت:

_تنها

به سمت نازگل برگشتم  و گفتم:

_تو برو تو اتاقت منم میام

_چشم ارباب 

از مطیع بودن نازگل تو هر شرایطی خوشم میومد ، به سمتش برگشتم و گفتم:

_خوب حرفت و بزن

_اینجا نمیشه بریم تو اتاق

سری تکون دادم و به سمت اتاق کارم حرکت کردم اون هم دنبال من اومد پشت میز نشستم و با ابروهای بالا رفته بهش خیره شدم و گفتم:

_کارت رو بگو!

_اون پسره رو چرا آوردی اینجا!؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_همینجوری اومده تو کارام کمکم کنه مشکلیه!؟

_خوب میدونم قصدت از آوردن اون پسر به این خونه چیه اما اینو بدون به هدفت نمیرسی

ابرویی بالا انداختم و پوزخندی زدم و با لحن مسخره ای گفتم:

_اون وقت هدفم از آوردن سعید به این خونه چی میتونه باشه بانو!

عصبی بهم خیره شد و گفت:

_میخوای دختر من باز هوایی بشه و بتونی نقشه ات رو عملی کنی میخوای انتقام بگیری تو …

وسط حرفش پریدم

_ببین خوب گوشات رو باز کن چون من یه حرف رو چند بار تکرار نمیکنم من وقتی ندارم بشینم به انتقام و این کسشعرات حتی فکر کنم پس بهتره هر چه زودتر از اینجا بری فهمیدی!؟

با شنیدن حرف هام چشمهاش از خشم برق زد و با غیض بهم خیره شد و گفت؛

_خیلی برات بد میشه مطمئن باش 

پوزخندی بهش زدم و گفتم:

_هیچ غلطی نمیتونی بکنی ، حالا هم گمشو

نگاه پر نفرتی بهم انداخت و رفت بیرون  زنیکه ی عوضی حسابت رو میرسیدم فقط صبر کن تا موقعش بشه اون وقت میفهمی بازی کردن با من یعنی چی!

صدای در اتاق اومد که با عصبانیت گفتم:

_بیا تو 

در اتاق باز شد و نازگل اومد داخل با دیدن نازگل تموم عصبانیتم پر کشید و لبخندی روی لبهام نشست که با نگرانی داشت بهم نگاه میکرد

_خوبید ارباب!؟

_خوبم نگران نباش

_اون زن چرا انقدر عصبی داشت میرفت بیرون

_به اون زن توجه نکن اون همیشه عصبیه و وقتی نقشه هاش خوب پیش نره این شکلیه!

_ترسیدم ازش 

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چرا ترسیدی ازش خانومم

_یه جوری به شکمم نگاه کرد و گفت حساب همتون رو میرسم

با شنیدن این حرف نازگل دستام رو از عصبانیت مشت کردم میدونستم میخواد یه کاری انجام بده باید بیشتر هواسم رو سمت نازگل جمع میکردم نباید اتفاقی برای بچمون و نازگل میفتاد

به سمت نازگل رفتم محکم بغلش کردم و گفتم:

_اصلا نگران نباش خانومم من هواسم بهت هست!

لبخندی زد و گفت:

_با وجود شما هیچ ترسی ندارم ارباب

_آفرین خانوم شیطون بلای خودم

_ارباب 

_جانم

_نازیلا کجاست ازش خبری نیست

_رفت پیش مادرش

لبخند محزونی زد و گفت:

_خوش به حالش

_دلت برای مادرت تنگ شده!؟

با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد و صادقانه گفت:

_نه

_چرا گریه!؟

_اونا دوستم نداشتند برای همین من و فروختند

_نازگل

_بله ارباب

_تو من و دوستم نداری؟!

با شنیدن این حرف من گونه هاش گل انداخت و با خجالت گفت:

_من شما رو دوست دارم ارباب

_پس دیگه هیچوقت اشک نزار به چشمهات بیاد تو هر چیزی بخوای من برات فراهم میکنم خودم همه کست میشم

با شنیدن حرف های من لبخندی روی لبهاش جا خوش کرد خشنود از دیدن صورت خوشحال نازگل به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم که بی هوا در اتاق باز شد و صدای سوگل پیچید

_میگم سالار …

با دیدن من و نازگل چشمهاش گرد شد جیغی کشید و دستش رو روی چشمهاش گذاشت و گفت:

_من هیچی ندیدم 

و سریع از اتاق رفت بیرون که صدای بهت زده ی نازگل بلند شد

_دیوونه اس

خنده ی بلندی کردم و گفتم

_آره

جدی شدم و صداش زدم

_نازگل

_جانم ارباب

_میخوام باهات حرف بزنم پس با دقت گوش کن ببین چی میخوام بهت بگم

متعجب بهم خیره شد و گفت:

_چشم ارباب

_دیگه با اون زنیکه زرین هم صحبت نشو سعی کن تا جایی که میتونی ازش دوری کنی فهمیدی!؟

_باشه ارباب

_اون زن خطرناک نازگل نمیخوام هیچ آسیبی بهت برسه

چشمهاش پر از ترس و وحشت شد

_نکنه میخواد بچمون رو …

_هیش نمیزارم هیچ کاری بکنه نازگل من هواسم هست مراقبتم

#نازگل

با شنیدن حرف های ارباب آرومتر شده بودم اما هنوز یه حس بد داشت اون اذیتم میکرد که باعثش فقط اون زن شده بود اون زن فقط باعث استرس و دلشوره بود

_نازگل 

با شنیدن صدای خانون بزرگ به سمتش رفتم و گفتم:

_بله خانوم بزرگ

اخماش رو تو هم کشید و گفت:

_بااین حالت چرا اینجا ایستادی!؟

_خسته شدم اومد یکم قدم بزنم

به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:

_بریم پس داخل سالن بگم یه چیزی بیارن بخوری

سرم رو تکون دادم و همراهش رفتم داخل سالن نشستیم مشغول حرف زدن شدیم که بعد از گذشت چند دقیقه سر و کله ی زرین پیدا شد همین که نشست صدای خانوم بزرگ بلند شد:

_دوست ندارم دیگه اینجا بمونی!

_منظورت چیه!؟

_منظورم واضح میخوام از این خونه بری 

تا خواست حرفی بزنه صدای دخترش نیلا اومد

_چیشده!؟

_قراره بریم از اینجا خواهرم داره بیرونمون میکنه!

خانوم بزرگ با خونسردی بهش خیره شد و گفت:

_تا موقعی که خونت اماده بشه برات یه خونه دیگه اماده میکنم اونجا زندگی کنی

_چیه نکنه از من میترسی!؟

_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی که بخوام ازت بترسم ، درضمن کافیه ببینم یه غلطی میخوای بکنی اون وقت میدم زنده زنده وسط حیاط چالت کنند.

با شنیدن حرف های خانوم بزرگ لبخند محوی روی لبهام نشست به وضوح میشد ترس رو از چشمهای اون زن خوند ، صدای نیلا بلند شد

_ما هم برای رفتن داشتیم آماده میشدیم!

خانوم بزرگ نگاه عمیقی به نیلا انداخت و گفت:

_بیا اتاقم باهات حرف دارم

و به سمت اتاقش رفت نیلا هم همراهش رفت که صدای عصبی زرین بلند شد:

_پیرزن عفریته حسابت رو میرسم

با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت و با صدای عصبی گفتم

_درست صحبت کنید!

با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت:

_تو چی داری میگی این وسط!؟

_ادب ندارید با این سنتون

_ببین دخترجون بهتره دهنت و ببندی وگرنه ..

_وگرنه میخوای چ غلطی بکنی!؟

با شنیدن صدای عصبی ارباب سالار ساکت شد نفس عمیقی کشید لبخندی زد و گفت:

_من خیلی کارا میتونم انجام بدم

ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:

_کاری نکن یه بلایی سرت دربیارم ، داری صبرم رو لبریز میکنی.

با رفتن زرین ارباب به سمتم اومد و گفت

_دیگه باهاش حرف نزن

_اخه به خانوم بزرگ …

حرفم و قطع کرد

_میدونم اما اون عادتش تو نباید باهاش همکلام بشی!

این عمارت دیگه داشت زیادی پیچیده میشد مخصوصا با اومدن زرین اصلا نمیدونستم قصد و نیتش از اذیت کردن و نقشه هایی که قرار بود اجرا کنه چیه اخه انتقام بگیره که چی حتی اینو هم نمیتونستم بفهمم ارباب هم که اصلا چیزی بروز نمیداد همه ی اینا باعث شده بود گیج بشم

_سلام 

با شنیدن صدای مردونه ی ناآشنایی سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم یه پسر هم سن و سال ارباب بود که اصلا نمیشناختمش با صدای آرومی جوابش رو دادم

_سلام

_شما همسر سالاری!؟

با شنیدن این حرفش متعجب سرم رو تکون دادم اون من رو از کجا میشناخت ، نمیدونم چی تو صورتم دید که لبخندی زد و گفت:

_من دوست سالارم!

با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:

_از آشناییتون خوشبختم

_همچنین 

صدای نیلا اومد

_سلام

خیلی آروم جوابش رو دادم اون پسره خیلی خیره داشت به نیلا نگاه میکرد ، نیلا اومد روی مبل کناری نشست اون پسره هم بیتفاوت یه گوشه نشست

_برای چی برگشتی اینجا!؟

با شنیدن این حرف نیلا که مخاطبش اون پسره بود باعث شد گوشام تیز بشه

_چون اومدم دیدن رفیقم و فکر نمیکنم این انقدر عجیب باشه

نیلا با شنیدن این حرفش با غم خاصی زل زد به صورتش که باعث شد بیشتر از قبل متعجب بشم

_سلام

با شنیدن صدای اون دختره سوگل همه جوابش رو دادیم جز نیلا که داشت با غیض بهش نگاه میکرد

سوگل کنار اون پسره نشست و شروع کرد به خندیدن و صحبت کردن باهاش نیلا بلند شد که باعث شد اون دوتا ساکت بشند صدای سوگل که مخاطبش نیلا بود بلند شد:

_کجا عزیزم بودی حالا 

نیلا با صدای خش داری گفت:

_خسته ام میرم بخوابم 

با رفتن نیلا اون پسره هم با گفتن ببخشیدی بلند شد رفت با دهن باز بهشون خیره شده بودم

_اون دوتا یه زمانی عاشق و معشوق بودند!

با شنیدن این حرفش متعجب با صدای بلندی گفتم:

_چی!؟

سوگل لبخندی زد و گفت:

_نمیدونستی درسته!؟

_آخه نیلا با ارباب سالار نامزد …

_نیلا عاشق سالار نبود فقط بخاطر خواسته های مادرش زندگیش خراب شده

_شما چی دارید میگید!؟

_حقیقت نیلا هیچوقت عاشق سالار نبود

با شنیدن این حرف سوگل از ته دلم خوشحال شدم و چشمهام برق زد

_پس چرا از اون پسره جدا شده!؟

_بخاطر مادرش

_مادرش چرا با دخترش همچین کاری میکنه آخه!

_فقط بخاطر پول اون بخاطر پول حتی حاضره خودش رو هم بفروشه.

از شنیدن حرف های سوگل درمورد نیلا خیلی خوشحال شده بودم خیالم راحت شده بود که دیگه قصد نداره من و از ارباب سالا جدا کنه یا به ارباب سالار نزدیک بشه 

_نازگل 

با شنیدن صدای ارباب سرم رو بلند کردم و گفتم:

_جانم

_هواست کجاست دارم صدات میزنم

_ببخشید ارباب متوجه نشدم

اومد کنارم نشست و گفت:

_خوبی نازگلم

سرم رو تکون دادم

_بله ارباب حالم خوبه نگران نباشید

_بلند شو وقت شام این همه تو اتاق موندی برای بچه ام خوب نیست

دستش روی شکمم گذاشت و نوازش کرد که لبخندی روی لبهام نشست

_بنظرتون دختره یا پسر

ارباب چشمهاش رو بهم دوخت و گفت؛

_جنسیت مهم نیست فقط سالم باشه!

از شنیدن این حرف ارباب خیلی خوشحال شدم حداقلش ارباب جنسیت بچه براش مهم نبود و به سلامتیش فکر میکرد میترسیدم ارباب بگه دوست داره بچه پسر باشه برای ادامه نسلش و من نتونم اون رو به خواسته اش برسونم

_ارباب

_جانم

_نازیلا کی قراره برگرده

ارباب لبخندی زد و گفت:

_نازیلا قرار نیست دیگه بیاد اون رفته

متعجب از شنیدن این حرفش گفتم

_کجا رفته!؟

_طلاق توافقی گرفتیم اونم رفت پیش کسی که دوستش داشت 

چشمهام گرد شد 

_یعنی چی ارباب!؟

ضربه ای به بینیم زد و گفت:

_زیاد بهش فکر نکن کوچولو

_یعنی نازیلا دیگه اصلا نمیاد

ارباب با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:

_یعنی تو انقدر نازیلا رو دوست داری اصلا خوشحال نشدی من و نازیلا جدا شدیم!

_نازیلا برای من عین یه دوست خوب بود هیچوقت حس حسادت من رو تحریک نکرد همیشه بهم کمک میکرد نمیتونم ازش متنفر باشم دوستش دارم!

ارباب لبخندی بهم زد و گفت:

_نازیلا با همسر جدیدش میاد بهت سر میزنه ناراحت نباش

_امیدوارم هر جا که هست خوشبخت بشه!

تا ارباب خواست چیزی بگه صدای داد و بیداد زرین اومد صدای ارباب بلند شد

_باز معلوم نیست چ غلطی داره میکنه این عفریته

_ارباب آروم باشید

ارباب بلند شد از اتاق رفت بیرون و از اونجایی که حس فضولیم گل کرده بود منم بلند شدم از اتاق خارج شدم صدای زرین به وضوح داشت میدمد:

_ببین پسر جون حق نداری به دختر من نزدیک بشی فهمیدی!؟

صدای اون پسره بلند شد:

_نه

_میکشمت

صدای ارباب سالار اومد

_جفتتون ساکت شید 

صدای زرین باز بلند شد

_همش تقصیر تو

صدای ارباب سالار بلند شد

_بخاطر خودت زندگی دخترت رو خراب کردی الانم نشین این کسشعرات رو تلاوت کن خوب گوشت و باز کن یکبار دیگه داد و هوار راه بندازی میفرستمت همون جهنم دره ای که بودی.

از پله ها پایین رفتم ارباب و اون پسره مشغول حرف زدن بودند ، خبری از زرین نبود انگار رفته بود 

_نازگل بیا اینجا ببینم

به سمتش رفتم که ارباب اخم کرد و گفت:

_بااین وضعیتت نباید انقدر از پله بری پایین و بالا از این به بعد اتاق طبقه پایین میمونی فهمیدی!؟

_باشه ارباب 

صدای اون پسره بلند شد

_ببخشید صدای داد و بیداد اومد حتما ترسیدید 

سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:

_نه صدا نیومد بالا خیلی!

صدای ارباب سالار بلند شد

_این سوگل کجاست

اون پسره سرش رو به نشونه ی اینکه نمیدونه تکون داد

_میکشمت!

این صدای داد نیلا بود نگاهم بهش افتاد که با خشم داشت به سوگل نگاه میکرد صدای داد ارباب سالار بلند شد

_چخبره شما دوتا

نیلا به سمتش برگشت و گفت:

_از این عفریته بپرس

سوگل خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت:

_من کاری انجام ندادم

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد خیره شد میدونستم یه چیزی شده حتی ارباب هم میدونست سوگل یه چیزی به نیلا گفته که نیلا تا این حد عصبی شده و آماده ی حمله به سوگل

صدای نیلا بلند شد:

_تو خودت رو چی فرض کردی که با من اینجوری صحبت میکنی اگه خیلی سعید رو دوست داری مال خودت من هیچ حسی نسبت بهش ندارم و هیچ چشمی بهش ندارم پس از من دور باش دختر جون!

صدای عصبی اون پسره که حالا فهمیده بودم اسمش سعید بلند شد:

_اینجا چخبره داری درمورد چی صحبت میکنی!؟

نیلا عصبی به سمت سعید برگشت و داد زد

_من دارم درمورد چی صحبت میکنم بهتره از این بپرسی که اومده اعصاب من رو بهم بریزه

صدای زرین اومد:

_نیلا دخترم چیشده!؟

نیلا به سمتش برگشت و گفت:

_مامان من دیگه نمیخوام اینجا بمونم میرم وسایلم رو جمع کنم

نیلا تا خواست بره صدای ارباب سالار بلند شد:

_وایستا نیلا!

نیلا ایستاد به سمت ارباب سالار برگشت و گفت:

_بله!؟

ارباب تک سرفه ای کرد و گفت:

_دوست ندارم از عمارت خارج بشی

نیلا عصبی لبخندی زد و گفت:

_چرا نکنه خوشت میاد من اینجا اذیت بشم دلت خنک میشه!؟

_نه ، ولی تا موقع آماده شدن خونه اتون شما اینجا میمونید سوگل هم حق نداره دیگه باهات هیچ حرفی بزنه 

نیلا مشکوک به ارباب سالار خیره شده بود که صدای زرین بلند شد

_حق با سالار دخترم بیا بریم بالا من باهات کار دارم

با رفتن نیلا همراه مادرش ارباب عصبی به سمت سوگل برگشت و داد زد:

_نمیتونستی جلوی دهنت و بگیری!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.