خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان شوهر غیرتی من پارت ۲

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

_آره تنبیه.
_چه تنبیهی ارباب ببخشید غلط کردم من..
بی طاقت لبام و روی لباش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن این دختر داشت من و دیووونه میکرد مگه میشد ازش گذشت از این بدن ظریف و دوست داشتنی که با رابطه باهاش به اوج میرسیدم از سینه های گرد و کوچیکش که دلم میخواست شب تا صبح بخورم و میک بزنم با یاد آوری بدنش و حس اینکه الان بدن ظریفش زیرم باشه و برام آه و ناله کنه داغ کردم با چشمهای خمار شده ام

بهش خیره شدم از دیدن نگاهم انگار فهمید بهش نیاز دارم چشمهاش گرد شد و نگاهش و به بین پام دوخت با دیدن بین پام که برجسته شده بود هستی کشید و دستش و روی لبش گذاشت

گونه هاش از خجالت گل انداخته بود و خوردنی تر شده بود دلم میخواست داخل بغلم بگیرمش و ببوسمش و‌کل بدنش رو کبود کنم بهش نزدیک شدم روی تخت خوابوندمش و شروع کردم به بوسیدن که صداش بلند شد و….

آهی کشیدم و‌ازش جدا شدم نگاهم و به صورتش دوختم که از درد جمع شده بود انگار زیاده روی کرده بودم اما نمیتونستم خودم و کنترل کنم این دختر خودش من و تحریک میکرد با مظلومیتش و معصومیتی که داشت

با صدای خشداری لب زدم:
_خوبی؟!درد داری؟!

با چشمهای درشت مظلومش زل زد داخل چشمهام و گفت:
_خوبم ارباب درد ندارم.

با صدای شیطونی لب زدم:
_مطمئنی؟!
با دیدن چشمهام که دوباره خمار شده بود و صدای شیطونم چشمهاش گرد شد و با صدای شیرینی گفت:
_ارباب بخدا دوباره دردم میاد من نمیتونم.

با شنیدن حرفش قهقه ی بلندی زدم عجیب این دختر بچه شیرین و دلبر بود با شنیدن صداش و حرف هاش داشت من و به جنون میرسوند فکرش و نمیکردم یه دختر بچه من و این شکلی کنه محکم بغلش کردم و روی موهاش بوسه زدم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_بخواب.

#نازگل

با حس خفگی که بهم دست داد آروم چشمهام و باز کردم با دیدن دستهای ارباب که سفت دورم حلقه شده بود و لخت داخل بغلش خوابیده بودم حس کردم گونه هام گل انداخت

سعی کردم دست های ارباب رو پس بزنم و بلند بشم ولی نشد بعد از کلی تقلا کردن دوباره داخل بغلش دراز کشیدم که صدای بم و مردونه اش کنار گوشم بلند شد:
_تا من نخوام نمیتونی جایی بری کوچولو.

با شنیدن صداش هینی کشیدم و بهش خیره شدم یعنی تمام این مدت بیدار بود

امروز برعکس بقیه روز ها از توجه ارباب به خودم خوشحال بودم حسادت همسر های ارباب رو میدیدم اما بی توجه بودم داشتم برای خودم داخل باغ عمارت قدم میزدم که صدای خدمه اومد:
_خانوم خانوم؟!

به سمتش برگشتم و متعجب لب زدم:
_بله؟!
_ارباب داخل سالن هستن گفتن شما رو هم خبر کنم مثل اینکه کار مهمی دارند.

باشه ای گفتم و همراه خدمه به سمت عمارت رفتیم داخل سالن که شدیم با صدای آرومی لب زدم:
_سلام.

همسر اول ارباب پوزخندی زد و گفت:
_این دختره ی رعیت اینجا چیکار داره؟!

_من بهش گفتم بیاد مشکلی داره ناز آفرین؟!

با شنیدن صدای ارباب خوشحال بهش خیره شدم که همسر ارباب با تنفر نگاهی بهم انداخت و گفت:
_نه ارباب مشکلی ندارم.

_بشینید کار مهمی دارم.
همگی نشسته بودند نگاهی به مبل ها انداختم همه جا پر بود فقط کنار خانوم بزرگ خالی میدونستم خوشش نمیاد کسی کنارش بشینه هنوز سر پا ایستاده بودم که صدای ارباب بلند شد:
_نازگل؟!

_بله ارباب؟!

_چرا نمیشینی؟!

با شنیدن صدای ارباب هول شدم و با صدای لرزونی گفتم:
_الان میشینم.
و روی زمین نشستم که صدای پوزخند همسرای ارباب بلند شد متعجب بهشون خیره شده بودم که چرا داشتند با پوزخند و تحقیر بهم نگاه می‌کردند که صدای عصبی ارباب بلند شد:
_چرا اونجا نشستی؟!

با شنیدن صدای عصبی ارباب ترسیدم و با ترس لب زدم:
_ارباب من..
حرفم و قطع کرد و گفت؛
_بلند شو بیا اینجا بشین.

با شنیدن این حرف ارباب از روی زمین بلند شدم و به سمتش رفتم و کنارش روی مبل نشستم سنگینی نگاه پر از نفرت همسرای ارباب رو حس میکردم اما سعی کردم سرم و بلند نکنم و به انگشت‌هام خیره شدم که ارباب تک سرفه ای کرد و با صدای پر جذبه اش گفت:
_قراره داداش و همسرش و پسر و دخترش برای مدتی بیان عمارت و با ما زندگی کنند!

مکثی کرد و بعد از تک سرفه ای ادامه داد:
_تو این مدت نمیخوام هیچ بی احترامی صورت بگیره فهمیدید؟!

صدای پر از طعنه و کنایه ی همسر دوم ارباب اومد؛
_بهتره به همسر رعیتتون بگید اینارو چون ما اینارو خوب میدونیم‌و دور از تربیت خانوادگی‌مون که بی احترامی کنیم!

با شنیدن حرف همسر ارباب بغض کردم چرا سعی داشتن من و تحقیر کنن من که کاری باهاشون نداشتم من که به خواست خودم با ارباب ازدواج نکرده بودم همش اجبار بود پس چرا انقدر از من متنفر بودند و همیشه سعی داشتند من و تحقیر کنند با بغض به زمین خیره شدم که صدای عصبی ارباب بلند شد:
_حس نمیکنی زبونت زیادی بزرگ شده؟!

صدای خونسرد همسر دوم ارباب بلند شد:
_نه.

ارباب با عصبانیت خواست چیزی بگه که صدای خانوم بزرگ مانع از حرف زدنش شد.

_آفرین؟!
_بله خانوم بزرگ ؟
_یا همین الان از ارباب و نازگل معذرت خواهی میکنی و میری کفش ارباب و نازگل و میبوسی یا میفرستمت همون جایی که بودی فهمیدی؟!

_خانوم بزرگ من…
_کاری که گفتم رو بکن زود.

باشنیدن صدای ایستادنش سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم نگاهش و بهم دوخت با دیدن نگاهش ترسیدم نگاهش پر از تنفر بود با صدایی که داشت میلرزید لب زد:
_معذرت میخوام!

طبق حرف خانوم بزرگ به سمت من و ارباب اومد روی زمین نشست خم شد اول کفش ارباب بوسید بعد من بعدش از روی زمین بلند شد و ایستاد خانوم بزرگ با صدای سرد و محکمی لب زد:
_هر کی به نازگل توهین کنه سزای کارش همینه.

چند روز گذشته بود طبق حرف ارباب امروز قرار بود داداش ارباب و همسر و بچه هاش بیان عمارت برعکس من که بیتفاوت بودم بقیه خیلی عصبی بودند از اومدن داداش ارباب مثل اینکه همیشه با اومدن داداش ارباب و بچه هاش خانوم بزرگ توجه خاصی به عروس و بچه هاش میکنه و این توجه باعث حسودی همسر های ارباب میشه چون خودشون نمیتونند حامله بشن.

_خانوم کوچیک ؟!

با شنیدن صدای خدمتکار به سمتش برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_جانم؟!

لبخندی زد و گفت:
_ارباب گفتن شما رو به اتاقشون ببرم.

با شنیدن اسم ارباب از هیجان و خجالت لپ هام داغ شد و گل انداخت نمیدونستم چرا از ارباب بشدت خجالت میکشیدم با صدای آرومی لب زدم:
باشه.

همراه خدمتکار به سمت اتاقی که گفته بود حرکت کردیم تقه ای به در اتاق زدم که صدای ارباب بلند شد:
_بیا تو.

دستی به صورتم که از خجالت داغ و قرمز شده بود کشیدم و در اتاق و باز کردم و داخل شدم ارباب مثل همیشه پشت میز کارش نشسته بود با صدای آرومی لب زدم:
_ارباب با من کاری داشتید ؟!

با شنیدن صدام سرش و بلند کرد و بهم خیره شد با صدای خشداری لب زد:
_بیا اینجا ببینم.
با شنیدن صداش به سمتش حرکت کردم و تو چند قدیمیش ایستادم که دستاش و باز کرد و بهم اشاره کرد که برم داخل بغلش با دیدن دست های باز شده اش حس کردم گونه هام رنگ گرفت با خجالت لبم و گاز گرفتم و به سمتش رفتم و داخل بغلش نشستم من و روی پاهاش نشوند و با صدای خماری در گوشم زمزمه کرد:
_دلبر کوچولوی من!

با شنیدن صدای خمارش با صدایی که از خجالت میلرزید لب زدم:
_ارباب.

با صدای بم شده اش لب زد:
_جونم خانوم کوچولوی خجالتی من الان از شوهرت خجالت کشیدی؟!

_یکی میاد داخل اتاق زشته.

_هیش تا من نخوام هیچکس داخل اتاق نمیاد بدون اجازه درضمن من شوهرتم پس مشکلی نیست از من هم خجالت نکش دلبر جذاب من.

لبهای گرمش که روی گردنم نشست حس کردم تموم بدنم داغ شد بوسه ی کوتاهی روی گردنم زد که ناخواسته چشمهام خمار شد و آه ریزی کشیدم.

بعد از یک رابطه طولانی پر از استرس داخل اتاق کار ارباب داشتم لباسام رو مرتب میکردم و ارباب شلوارش رو داشت میپوشید که در اتاق بی هوا باز شد و صدای همسر اول داخل پیچید:
_ارباب من…

که با دیدن من و ارباب با وضعیت ناجوری که داشتیم حرفش تو دهنش ماسید و با چشمهای گرد شده به جفتمون خیره شده بود حس کردم گونه هام از خجالت گر گرفت سرم و پایین انداختم که صدای داد ارباب بلند شد:
_کی گفت بدون اجازه داخل اتاق بیای؟!

همسر ارباب با شنیدن صدای عصبی ارباب تازه به خودش اومده بود که با صدای گرفته ای لب زد:
_من خوب من..

_تو چی هان؟!

_خانوم بزرگ گفتن بهتون اطلاع بدم ارباب کوچیک و خانواده اش رسیدن شما رو خبر کنم.

_باشه میتونی بری.
نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون با دیدن نگاهش لرز کردم ارباب نگاهی بهم انداخت و با دیدن صورت رنگ پریده و پر از ترسم ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ترسیدی؟!

صادقانه لب زدم:
_خانوم از من متنفرن.
نگاهش و به چشمام دوخت و گفت:
_غلط کرده کی میتونه از دلبر خوشگلی مثل تو متنفر باشه آخه!.

با مظلومیت بهش خیره شده بودم که با صدای بمی گفت:
_پدر سگ اونجوری بهم نگاه نکن دیوونه میشم.

با شنیدن حرفش از خجالت تمام صورتم گر گرفت که صدای خشدار و خمار شده اس بلند شد:
_داری دیوونم میکنی با این کارات.

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و لب زدم:
_من که کاری نکردم.

به سمتم اومد ‌و لباش و روی لبهام گذاشت و محکم بوسید با صدای خمار شده و لرزونی زمزمه کرد:
_بریم پایین تا دوباره کار دستت ندادم.

همراه ارباب از اتاق خارج شدیم و به سمت پایین حرکت کردیم ارباب کوچیک و خانواده اش اومده بودند ارباب به سمت برادرش رفت و مشغول صحبت کردن و خوش آمد گویی شد.

_سلام خوش اومدید ارباب کوچیک!
با شنیدن صدام همه ساکت شدند سنگینی نگاه همه رو حس میکردم به زمین خیره شده بودم که صدای بم ارباب کوچیک بلند شد:
_این خانوم کوچولو کیه داداش؟

صدای ارباب بلند شد:
_زن منه!
_چی این که بچه اس.

صدای خانوم بزرگ مانع از حرف زدن بیشتر ارباب کوچیک شد:
_پسرم فکر کنم خیلی خسته باشید بهتره فعلا برید استراحت کنید راه طولانی رو در پیش داشتید.

_ممنون خانوم بزرگ.

بعد از رفتن خانواده ارباب به سمت اتاق بالا ارباب هم به سمت بیرون رفت که صدای همسر اول ارباب بلند شد:
_هی تو دختره ی رعیت.

با تعجب لب زدم:
_با منید خانوم؟!

پوزخندی زد و گفت:
_مگه جز تو رعیت دیگه ای هم داخل سالن هست.

و بعدش با بقیه ی همسر های ارباب شروع کردند به خندیدن با شنیدن حرفش و خندیدنشون بغض کردم چرا داشتند من و تحقیر می‌کردند مگه من خواسته بودم رعیت بشم!

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.