خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان سلبریتی پارت ۲

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

برای اینکه از تردید نگاهم پی نبره به کاری که تو این دم آخری حسابی داشت دست و دلم و میلرزوند ..

دست پیش و گرفتم و گفتم:

  • هما خانوم با خدا و پیغمبر.. قضاوت کردن مردم درسته؟ یه عمره داری چوب همین قضاوت شدنا رو میخوری.. همین دیشب داشتی میگفتی روح بابام به خاطر قضاوت نابه جای اهل محل تو عذابه. حالا خودتم داری پشت سر دختر مردم که حتی نمیدونی جرمش چی بوده که پاش به زندان باز شده حرف در میاری؟

نگاه پر از خشمش و روونه صورتم کرد.. همونی که تو این چند روز و شایدم چند سال.. حسابی باهاش آشنا شده بودم و دیگه چهره مادرم و داشتم همینجوری تو ذهنم ثبت میکردم..

  • زندانی زندانیه.. فرقی نمیکنه با چه جرمی. کسی که اون تو باشه اسمش میشه خلافکار. تویی که انقدر ادعای بی گناهی میکردی و میگفتی اشتباهی گرفتنت دیدیم چی از آب در اومدی.. وای به حال بقیه! انقدرم زبون درازی نکن واسه من.. تو اگه فرق درست و غلط و گناه و ثواب و تشخیص میدادی که وضعت این نبود.

بحث کردن فایده ای نداشت که هیچ.. بدتر همه چیز و بهم میریخت و رابطه امون و تاریک و تاریکتر میکرد.. پس بهتر بود که زودتر میرفتم تا کار به جاهای باریک نمیکشید.

کوله ام و انداختم رو دوشم و بلند شدم..

  • منم دارم میرم که این وضع فجیع و درست کنم.. میخواستم برگردم و کمک حال باشم تا یه درصدم شده جبران کنم هر غلطی که تو گذشته کردم. ولی خودت نخواستی.

  • من نه کمک حال بودنت و میخوام نه کمک خرج بودنت .خدا رو شکر از صدقه سر شوهر خدا بیامرزم ماه به ماه یه چیزی دستمون و میگیره.. منم دیگه یاد گرفتم چه جوری از پس زندگیمون بربیام.

  • منم نمیخوام برم سر کار که کمک خرج شما بشم. چون میدونم اگه تا قیام قیامتم با هزار و یک دلیل بهت ثابت کنم پولی که به چنگ آوردم حلاله.. انقدر از من کینه به دل داری که باور نکنی.. میخوام برم برای خودم زندگی کنم و محتاج پولی که با اکراه کف دستم میذاری نباشم .دیگه انقدرم دین و ایمون سرم میشه که بفهمم موندنم تو خونه ای که صاحابش راضی نباشه گناهه.. شما چی میگید بهش؟ غصبی!

تا خواست حرف دیگه ای بزنه با صدای بلندتر و در عین حال لرزون تری ادامه دادم:

  • راضی نباش به بیشتر از این عذاب کشیدنم. موندن من تو این خونه.. اونم وقتی نه حق کار کردن دارم.. نه حق ادامه تحصیل.. نه حق پرسه زدن تو محل و خیابونا.. نه حق معاشرت با فک و فامیل و دوست و آشنا و از همه اینا بدتر.. نه حق حرف زدن و درد و دل کردن با مامانم.. صد پله بدتر از اون زندانه برام. نذار بقیه عمرمم اینجوری بگذره.. میدونم خودتم اینو میخوای و هنوز نتونستی با بودنم تو این خونه کنار بیای.. نترس.. دیگه کاری نمیکنم که باعث رفتن آبروت بشه.. قول میدم.

گفتم قول میدم ولی انقدر نامطمئن گفتم که مامانمم راضی نکرد و گفت:

  • انتظار داری باور کنم؟ دختر چشم و گوش بسته درس خونم.. هفت سال پیش اون گند و کثافت وبالا آورد.. اینی که رو به روم وایستاده و هیچ شباهتی به ستاره من نداره قراره چی به سر زندگیمون بیاره؟!

دلم لرزید به شنیدن «ستاره من» از زبون مامانم.. انقدری که اگه پای اون قرارداد و سفته ها وسط نبود.. همینجا میزدم زیر همه چیز و میفتادم به پای مامانم و میگفتم تو قول بده یه بار دیگه بگی ستاره من.. من غلط بکنم پام و از این خونه بیرون بذارم.. چه برسه به اینکه یه آبروریزی دیگه راه بندازم.

ولی نمیشد.. این وسط.. مهمتر از خواسته های دل تیکه پاره شده من.. رو پا وایستادن مادری بود که اینهمه سال هم درد جسمی رو تحمل کرد و هم درد روحی رو.. ولی دم نزد!

نفس عمیقی کشیدم و زل زدم به زمین..

  • قرار نیست هیچ غلطی بکنم.. گفتم که میخوام کار کنم.. این مدتم تو هتل نبودم که دلم تنگ بشه براش و با دست خودم یه کاری کنم که دوباره پام باز شه توش! یه جهنمی بود که کلامم بیفته اونور نمیرم برش دارم.. حواسم هست که آسه برم و آسه بیام. اینجوری.. اینجوری واسه همه بهتره.. خودتم میدونی تا وقتی من اینجا باشم.. پای همه از خونه امون بریده میشه. پس بذار من برم.. که راحت تر با فک و فامیلاتون معاشرت کنید.. خیری که از اونا بهتون رسیده بیشتر از منه!

  • لازم نکرده واسه ما از خودگذشتگی کنی!

  • از خودگذشتگی نیست.. تو فکر کن تهِ خودخواهیه که دلم میخواد برم جایی تا بتونم نفس بکشم ..

زندگی کنم. جایی که کسی منو نشناسه و از بغل هرکی رد میشد با انگشت به بغل دستیشون نشونم ندن. جایی که نه آینه دق باشم.. نه درس عبرت .

نمیدونستم اون لحظه باید از این سکوت مامانم خوشحال باشم یا ناراحت.. خوشحال برای اینکه انگارداشت کوتاه میومد و من تو دردسر درگیری با شمس الدینی نمیفتادم و ناراحت از اینکه.. حرفام و قبول داشت و راضی تر بود به زندگی بدون من.

این بغض های پی در پی ای که این روزا راه گلوم و میبست خیلی داشت آزاردهنده میشد و باید هرجور شده از پس مهارشون برمیومدم. ولی بعضی لحظه ها تو زندگی آدم بود.. درست مثل همین لحظه ای که توش وایستادم.. که هرکاری میکردی اون توده سنگین شده توی گلو پایین نمیرفت که نمیرفت. می موند و همه زورش و به رخ میکشوند تا ثابت کنه اینهمه سال جلوی بزرگ شدن و ترکیدن منو گرفتی.. حالا نوبت منه که خودی نشون بدم .

برگشتم سمت در و به ناچار با همون صدای پر بغض گفتم:

  • انگار دیگه حرفی نیست ..مواظب خودت باش.. فعلاً!

همین چند کلمه هم به زور از زبونم خارج شد و خواستم سریع برم بیرون که صدای پر از تردید و درموندگی مادرم به گوشم خورد:

  • اگه هیچی نمیگم.. اگه جلوت و نمیگیرم.. اگه دست و پات و زنجیر نمیکنم تا دیگه پات و از این خونه بیرون نذاری.. مطمئن باش نه به خاطر خودمه.. نه آبروم.. نه رفت و آمد با فامیل.. به خاطر خودته.. به خاطر سعیده.. سعیدی که هنوز نمیدونه برگشتی و من مطمئنم وقتی بیاد و ببیندت خون به پا میکنه. عادت نداره وقتی واسه یکی دو روز میاد خبر بده.. همه ترسم اینه که همین روزا پیداش بشه.. اون مثل من نمیتونه هرچی میبینه و میشنوه بریزه تو خودش.. میترسم.. میترسم هم یه بلایی سر تو بیاره هم خودش!

با همین توضیح نصفه و نیمه که آخرشم نفهمیدم بیشتر به نفع من بود یا سعید.. یه کم قانع شدم.

ولی بازم به سمتش برنگشتم و تو همون حال گفتم:

  • باشه.. بیخود فکری نباش!

صدای قدم هاش و شنیدم که بهم نزدیک شد..

  • کجاست این جایی که میخوای بری؟ مطمئنی جای خواب داره؟ یه آدرسی شماره تلفنی چیزی بهم بده. همینجوری میخوای ول کن بری و من و بذاری تو بی خبری؟

واسه این قسمت از دروغم.. چیزی آماده نکرده بودم و فقط برای اینکه زودتر از اون خونه برم بیرون گفتم:

  • جاگیر که شدم بهت زنگ میزنم.. گهگاهی هم میام پیشت.. تو هم.. کاری چیزی داشتی.. اگه.. هنوز یه ذره تو قلبت جای بچه ات و اشغال کردم به کل شوت نشدم تو جاده خاکی.. زنگ بزن بهم بگو .

انقدر دور نیستم نتونم خودم و برسونم.

سکوت مامانم و تو اون لحظه واقعاً نمیدونستم باید به حساب چی بذارم.. ولی حس کردم حرفی برای گفتن نداره که قدم هام و تند کردم و رفتم بیرون از اون خونه ای که یه زمان مأمن آرامشم بود و حالا شده بود تنگ تر از اون سلول های انفرادی که هفته ها توش سر میکردم.

*

با صدای بوق ماشینی از تو خیابون.. پریدم بالا و نگاه شاکی و کلافه ام و دوختم به ساسان که با نیش باز پشت فرمون ماشینش نشسته بود و نگاهم میکرد.

از رو صندلی ایستگاه اتوبوسی که دقیقاً یک ساعت و نیم روش نشسته بودم و تمام عضلاتم خشک شده بود. بلند شدم و رفتم سمتش و سوار شدم ..

تا خواست با صدای بلند و پر انرژی و روی خوش که زمین تا آسمون فرق داشت با حال و هوای من سلام بده.. عصبی و کلافه توپیدم:

  • راه بیفت برو تا همینجا فکت و نیاوردم پایین و کاری نکردم تا تیکه بزرگه ات بشه این گوشای آینه بغلت!

چشمای گشاد شده اش رو صورتم نشست و وقتی دید انقدر جدی و عصبانی هستم که واقعاً ممکنه همچین کاری ازم سر بزنه بدون حرف ماشین و به حرکت درآورد.

سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم.. تازه داشتم خدا رو شکر میکردم که حساب کار دستش اومده و لالمونی گرفته که صداش با پایین ترین ولوم ممکن به گوشم خورد:

  • پشه لگدت زده؟

  • نه ولی اگه خفه نشی یه لگد ول میشه سمت همونجایی که خودت خوب میدونی کجاست!

  • خب بگو چته!

یهو داغ کردم و چرخیدم سمتش:

  • مرتیکه قزمیت یه وری.. تو که میخوای خبر مرگت یک ساعت و نیم دیگه بیای سر قرار واسه چی قمپز درمیکنی که من یک ساعت دیگه فلان جام. خیلی خوشم میاد تو این محل که همه خاله خانباجیاش آمار تعداد آروغای بچگیمم دارن پرسه بزنم .. حالا تو هم واسه من چس کلاس میذاری و دیر میای سر قرار و جواب تلفنتم نمیدی؟ به خدا اگه این پولی که به چنگم اومده رو با واسطه گری تو نداشتم چنان دهنی ازت سرویس میکردم که تا یه سال نتونی فرق عن و از گوشت کوبیده تشخیص بدی.. حالیته؟

خودم خوب میدونستم علت اصلی ناراحتی و اعصاب خوردیم چیز دیگه ای بود ولی نمیخواستم ساسان بیخودی پیگیر بشه و از زیر زبونم حرف بکشه و بفهمه دردم سکوت و رضایت مادرم با رفتنم از خونه بود .

آخرین امیدم برای خلاص شدن از این کاری که هیچ رغبتی واسه انجامش نداشتم.. مخالفت مامان بارفتنم بود.. که الحمدالله اونم به باد رفت.

با شنیدن صدای خنده ساسان چپ چپی نگاهش کردم و غریدم:

  • رو آب بخندی!

  • خدایی خیلی باحالی ستاره.. یعنی باحال بودیا.. ولی از وقتی برگشتی باحال تر شدی. شمس الدینی دیروز میگفت بهت بگم حرف زدنت و درست کنی.. ولی به نظر من همینجوری پیش بری خیلی بیشتر جواب میده .من یکی که اگه جای اون یارو بودم دو دستی میگرفتم دیگه ولت نمیکردم.

  • پس خدا رو شکر که جاش نیستی و من لازم نیست با آدم یبس و پچولی مثل تو دمخور بشم.

  • ولی از شوخی گذشته.. یه کاری پیش اومد نشد زودتر بیام.. شرمنده .

چیزی نگفتم که پرسید:

  • اوضاع رو به راهه؟ به مامانت گفتی کجا میری؟

  • یه چیزی گفتم دیگه.. چیکار داری تو.. پول و کی میدی بهش؟

  • هرموقع بگی!

  • یکی دو روز دیگه هر موقع وقت داشتی و کار مهم پیش نیومد واسه خودت و جد و آبادت ببر بده ..

حواست باشه هیچ اسمی از من نمیبریا وگرنه..

  • آره بابا میدونم وگرنه یه دهنی ازم سرویس میکنی که تا یه سال…

به دنبال حرفش دوباره زد زیر خنده و من توپیدم:

  • زق نبــــــــــــود!

سرش و چرخوند و نگاه دقیقی به صورتم انداخت و یهو اخم کرد..

  • ای بابا.. تو که هنوز همون شکلی هستی.. مگه دیروز نگفتی میری آرایشگاه؟ سری به بالا انداختم و با بیخیالی گفتم:

  • حسش نبود..

  • ستاره.. حسش نبود چیه آخه.. من فکر میکنم تو این کار و خیلی راحت و سرسری گرفتی. در صورتی که اینطوری نیست. تو وجودت اصلاً هیچی نیست که آدم بفهمه داری تلاش میکنی واسه موفق شدنت تو این کار. اینجوری پیش بره بد میشه ها.. بهت بگم از الآن!

  • منم همون روز جلوی خودت به اون یارو گفتم که من ظاهر و باطن همینم. نه دست به ریخت و قیافه ام میزنم نه بلدم واسه یه بچه بالاشهری قراضه ادا اصول بیام. اگه نمیخواست همون موقع میگفت من یه غلط دیگه میکردم واسه جور شدن پولم. الآن دیگه دبه کردن فایده نداره.

  • بحث دبه کردن نیست.. گفتم که.. از نظر من لزومی نداره تو خودت و عوض کنی. ولی دارم بهت میگم ستاره ..شمس الدینی محاله بذاره سرش کلاه بره ها.. کوچکترین رحم و مروتی هم نداره که هرچیزی رو زیرسیبیلی رد کنه. درسته بهت زمان داده که کارت و بدون نقص و سوتی دادن انجام بدی.. ولی اینم در نظر بگیر که اگه از یه طریقی بفهمه تو هیچ تلاشی نمیکنی یهو رگ دیوونگیش میزنه بالا و کار دست همه میده ..اولین اقدامشم به اجرا گذاشتن اون سفته هاس.. پس کار و آسون نگیر .

آرنجم و گذاشتم لبه پنجره و پوست کنار ناخونم و به دندون گرفتم و کشیدم ..با حس سوزشش چهره ام جمع شد و تو همون حال گفتم:

  • خیالت جمع.. من دیگه به جز همین آبروی مامان و داداشم که یه بار ریخته شده و یه نمه بیشتر ازش نمونده.. چیزی ندارم که واسه از دست دادنش بجنگم .پس کاری نمیکنم که ته مونده اشم بریزه رو زمین و دیگه نشه جمعش کرد. اون یارو هم قرار نیست واسه خاطر چهارتا دونه پشم کم و زیادروی صورتم بهم اعتماد کنه.. راه های دیگه ای هم هست.

خندید و گفت:

  • اون که صد در صد.. ولی اولین قدم قبل از اعتماد اینه که کاری کنی تا نزدیک خودش نگهت داره ..

نه اینکه ببردت جایی که اصلاً چشمشم بهت نیفته.

سرم و به سمتش چرخوندم و گفتم:

  • ساسان؟

  • جون؟

  • با لال شدنت خوشحالم کن!

وسط خنده ای که چشماش و تبدیل به دو تا خط باریک میکرد گفت:

  • خیلی بیشعوری!

*

بعد از یه ساعتی که کم کم از حال و هوای بدبختیا و بی کس بودنم در عین داشتن خانواده بیرون اومدم تازه متوجه خیابون که نه.. جاده ای شدم که ساسان داشت توش میروند.

متعجب چرخیدم سمتش و گفتم:

  • کجا میری؟

با بیخیالی جوری که انگار کار هر روز و هر دقیقه اشه گفت:

  • شمال دیگه!

دهن باز مونده ام و به زور جمع کردم و توپیدم:

  • ای باباااااااا.. شمال دیگه واسه چی؟

  • برنامه تو شماله دیگه! بابا یارو آدم حسابیه.. پا نمیشه وسط شلوغ ترین شهر که ما نقشه امون و روش پیاده کنیم.. باید واسه اینکه شک نکنه یه لوکیشن مناسب تو یه جای دنج و خلوت تهیه میکردیم یا نه!

  • نمیخوای بگی چیه این نقشه که به خاطرش باید تا شمال بریم؟ چرا حتما باید تو جای دنج و خلوت باشه؟ بابا منم یه پای این بند و بساطتونم.. اگه انقدر بی اعتمادید رو چه حساب منو گذاشتید واسه این کار؟

  • بحث اعتماد نیست.. اولاً که گفتم منم هنوز کامل در جریان نیستم و فقط یه کلیاتی میدونم.. در ثانی.. تصمیم بر این شد که تو چیزی ندونی. اینجوری برای خودتم راحت تره.. اگه بدونی باید نقش بازی کنی.. ولی اگه نفهمی قراره چی بشه هر عکس العملی که لازمه طبق غریزه خودت نشون میدی و این واسه بی نقص پیش رفتن نقشه خیلی مهمه.

  • کدوم پفیوز بی پدر مادری همچین نقشه ای طراحی کرد؟ بابا گفتم چیزی واسه از دست دادن ندارم نه اینکه حاضر بشم انقدر گیج و نادون برم جایی که نمیدونم چی قراره سرم بیاد. نه میدونم یارو کیه ..

نه میدونم چه شکلیه.. نه میدونم این نقشه قراره کجا پیاده بشه و من چه جوری باید اون آدم و پیدا کنم ..

ساسان اینبار با درموندگی پرید وسط حرفم و گفت:

  • مسئله همینه ستاره.. تو نباید اون و پیدا کنی.. همه این برنامه ریزی ها واسه اینه که اون تو رو پیدا کنه و بیاد سمتت.. اینجوری درصد شک کردنش به این قضیه که کسی تو رو مامور کرده واسه همچین کاری خیلی کم میشه.. شایدم حتی به صفر برسه.

  • میفهمی داری چی زر زر میکنی؟ یا بالاخونه ات و کلا دادی رهن و اجاره؟ حالا اومدیم و این اتفاقنیفتاد و اون یارو با این نقشه خام نشد. تکلیف من چیه؟ پس فردا همون شمس الدینی تاپاله نمیاد بگه تو هیچ گهی نخوردی که این نقشه پیش بره منم سفته هات و میذارم اجرا؟

  • دیگه انقدرم همه چی کشکی کشکی نیست که.. کار اصلی تو از وقتی شروع میشه که مثلا اون یارو پیدات کنه و باهاش بری. اون موقع اس که باید هرچی هنر داری رو کنی واسه جلب ترحمش تا پیش خودش نگهت داره.. تا قبل از اون هر اتفاقی که افتاد کسی به پای تو نمینویسه شک نکن!

با نفس های پر حرصی که از بینیم میرفت و میومد یه کم خیره خیره نگاهش کردم و بعد کف دستم و جوری محکم کوبوندم رو داشبورد که پرید بالا و من با خشمی که لحظه لحظه تو وجودم بیشتر میشد غریدم:

  • خاک بر سر من بدبخت که مجبور شدم واسه دو زار پول بیام به توی میرزا مقوا رو بندازم و حالا اینجوری تو آمپاس گیر بیفتم .

دوباره نیشش باز شد..

  • سخت نگیر بابا.. دنیا صد سال اولش سخته فقط!

دستش و دراز کرد تا لپم و بکشه که محکم زدم روش..

  • دست خر کوتاه!

دستش و جمع کرد و نگاهی ناامیدانه بهم انداخت که توپیدم:

  • چته؟ مگه داری به نعلبندت نگاه میکنی؟

  • دلم واست میسوزه!

  • واسه چی؟

  • بماند! خودت میفهمی!

با چندش به قیافه موذیش نگاه کردم و لب زدم:

  • هفت سال پیش انقدر نچسب نبودی! خدا به داد اون قزمیت تر از خودت که تو کفشی برسه! چقدر باید جون بکنی تا یه نظر بهت بندازه..

  • من فقط تو کف تو ام عزیزم!

  • بخواب تو جوب بابا.. این ابو قراضه ات آهنگ ماهنگ نداره ما صدای نحس تو رو نشنویم؟

قبل از اینکه ساسان اقدامی بکنه خودم ضبط و روشن کردم و صداشم زیاد کردم چون دیگه واقعاً وراجی کردناش و نداشتم و  از طرفی با این استرسی که به جونم افتاده بود دلم میخواست زودتر برسیم تا من بفهمم چی در انتظارمه و چیکار باید بکنم. هرچند که هرچی بیشتر پیش میرفتیم ناامید تر میشدم از موفق بودن این نقشه ای که نه سر داشت و نه ته..

با شنیدن اولین آهنگی که تو ماشین پخش شد با ابروهای بالا رفته زل زدم به ساسان چون اصلاً بهش نمیومد از این آهنگا گوش بده..

دلیل تعجبم و فهمید که با تک خنده ای گفت:

  • این فولدر مخصوص باباس.. بعضی وقتا با ماشین من اینور اونور میره.. سفارش کرده آهنگای قدیمی براش بریزم که گوش بده ..

دستش و دراز کرد تا عوض کنه که سریع گفتم:

  • بذار بمونه.. منم با قدیمیا بیشتر حال میکنم.

چیزی نگفت و من دوباره خیره شدم به جاده و ماشینایی که از بغلمون رد میشدن. بعضیا شاید بودنو بعضیا غمگین و عصبی.. هر کدوم یه مشکل و دغدغه ای تو دلشون داشتن و این و از حالت چهره اشون میشد تشخیص داد.. یعنی غم دل اونا از من بیشتر بود؟

منی که هفت سال از عمرم و بابت یه حماقت از دست دادم و حالا  هم که آزاد شده بودم.. تو کشور و شهر خودم.. احساس غریبی میکردم.. حتی بین خانواده خودم..

..شب که از راه میرسه غربتم باهاش میاد..

..توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد..

..من غمای کهنه امو برمیدارم که توی میخونه ها جا بذارم..

..میبینم یکی میاد از میخونه زیرلب مستونه آواز میخونه..

..مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکن..

..غم با من زاده شده منو رها نمیکنه..

..منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه..

دستم و بردم عقب و کوله ام و برداشتم.. از توش پاکت سیگار و فندکم و درآوردم و یکیشو روشن کردم.. یه تعارفم به ساسان زدم که گفت:

– نمیکشم.. تو هم نکش..

کوله امو دوباره انداختم عقب و جوابی به فضولی و احساس خود عاقل تر بینیش ندادم و پک محکمی به سیگارم زدم.. درد من و تو اون لحظه انگار فقط اون خواننده میفهمید و بس..

..گرمی مستی میاد توی رگ های تنم..

..میبینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم..

..کی میاد به حرفای من گوش بده..

..آخه من غریبه هستم با همه..

..یکی آشنا میاد به چشم من..

..ولی از بخت بدم اونم غمه..

..ولی از بخت بدم اونم غمه..

..مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکن..

..غم با من زاده شده منو رها نمیکنه..

..منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه..

*

بعد از یه ساعتی که وایستادیم به ناهار خوردن و یاد دادن کار با گوشی جدیدم توسط ساسان که توضیحش برای آدمی مثل من که هفت سال از تکنولوژی دور بوده خیلی بیشتر از این حرفا زمان میربد …ساعت سه چهار بعد از ظهر بود که بالاخره رسیدیم شمال ..

شهری که بیشتر از ده سال بود پام و توش نذاشته بودم و اگه این اولین بار بعد از ده سال.. تو شرایط و موقعیت بهتری اتفاق میفتاد که انقدر درموندگی و اضطراب تو وجودم نداشتم.. الآن خیلی حس و حالم بهتر بود.

یعنی میرسید روزی که من بالاخره از این آزادیم که یه جورایی غیر منتظره بود به قدر کافی لذت ببرم و یه فرقی حس کنم بین سال های زندان و الآن که بیرون بودم؟

بعید میدونستم.. فعلاً که حال و روزم شده بود شکل آدم از چاله در اومده و تو چاه افتاده! کی بشه منبتونم از اون چاهم دربیام! فقط خدا میدونست.

به شهر که رسیدیم ساسان به یکی زنگ زد و آدرس پرسید و نیم ساعت بعد ماشین و جلوی در یه ویلای بزرگ.. که تو یه محله سوت و کور و خلوت لب دریا بود نگه داشت و دوتا تک بوق زد..

  • اینجا دیگه کجاست؟

با سکوتش نگاهی بهش انداختم.. حس میکردم اون بی خیالی که از لحظه اول تو چهره اش بود حالا از بین رفته بود و اونم مثل من مضطرب و کلافه به نظر میرسید..

نگاه خیره و منتظرم و که دید گفت:

  • محل اجرای نقشه!

دوباره نگاهم و به اون ویلا دوختم درحالیکه هیچ جوره نمی تونستم درک کنم چرا باید نقشه تو همچین جایی اجرا بشه ..

با باز شدن در حیاط توسط مردی که به نظر باغبون میومد و حرکت کردن ساسان.. استرسم به قدری زیاد شد که یه لحظه خواستم همونجا خودم و بندازم بیرون و فرار کنم. ولی میدونستم همچین چیزی محاله و حالا که خودم با میل خودم تا اینجا اومده بودم راه برگشتی نداشتم.

من حتی نمیتونستم از ساسان تضمین بگیرم واسه اینکه سالم برم و سالم برگردم.. چون میدونستم آدمی بود که بیشتر به منافع خودش فکر میکرد و از طرفی هم همه چیز به خودم بستگی داشت. چون نه ساسان.. نه شمس الدینی هیچ کدوم به طور مستقیم قرار نبود وارد این نقشه بشن و فقط از دور نظارت میکردن. پس باید با چنگ و دندون خودم گلیمم و از آب بیرون میکشیدم .

زندگیم شده بود راه رفتن رو لبه تیغ.. با کوچکترین حواس پرتی و لغزشی پرت میشدم پایین بدون اینکه دستی برای نجاتم دراز بشه ..

درست از روزی که فهمیدم دیگه پدر ندارم.. این حس مثل یه غده سرطانی بزرگ و بدخیم تو دلم نشست و تا امروز و این لحظه.. نتونستم از بین ببرمش! از بین بردنشم.. مثل اینکه بود که خدا یه بار دیگه بابام و بهم برگردونه.. که اونم محال بود!

ماشین و که تو حیاط ویلا برد تازه چشمم افتاد به چند نفری که رو صندلی های حیاط نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن.. از بینشون فقط شمس الدینی و تشخیص دادم و ابروهام پرید بالا.. فکر نمیکردم ریسک کنه و پاشه تا اینجا بیاد.. ولی انگار این موضوع خیلی براش مهم و حیاتی بوده که از استرس پاشده اومده.

هرچند بایدم براش مهم باشه.. کلی پول به خاطر درست انجام شدنش به من داده که البته با موفقیت من و نابود شدن کار و کاسبی اون یارو.. صد برابر اون پول و به جیب میزنه!

ساسان که ماشین و پارک کرد پیاده شدیم و بعد از برداشتن کوله ام از رو صندلی عقب رفتیم سمتشون.. با نزدیک شدنمون حرفشون و قطع کردن و جواب سلام من و ساسان و با تکون دادن کله مبارکشون دادن.

دو سه نفری که همراه شمس الدینی بودن نگاه خریدارانه ای به سمت من انداختن که کم مونده بود لگدم و از همونجا پرت کنم سمت صورتای بی ریختشون که قبل از اقدام من.. یکیشون رو به  شمس الدینی گفت:

  • از این دلبرتر پیدا نکردی؟

شمس الدینی سیگاری گذاشت گوشه لبش و حین روشن کردنش گفت:

  • شرمنده دیگه.. تو این زمان کم نمیتونستم با کیم کارداشیان قرارداد ببندم!

مسخره بازی درنیار.. بابا طرف باز…

با ضربه ای که توسط شمس الدینی به ساق پاش خورد خفه شد و نفهمیدم چی میخواست بگه.. انگار اون ضربه هم یه جور هشدار بود که حرفش و عوض کرد:

  • تو فکر کردی همچین آدمی میاد به این نگاه میکنه؟

برای اینکه هم این بحث مسخره رو که واسه چندمین بار داشت تو گوشم تکرار میشد و تموم کنم و هم به شمس الدینی این اطمینان و بدم که قراره همه تلاشم و واسه این کار بکنم رو به اون پسر جوونی که به نظرش من به درد این کار نمیخوردم گفتم:

  • جناب شما یه لطفی کن پارازیت ول نده.. اگه کسی واسه نظرت تره خورد میکرد که قبل از چیدن برنامه هاشون یه دور منو میفرستادن پیش شما واسه آنالیز.. بعدشم.. من کارم و بلدم. میدونم چه جوری باید چراغ خاموش طرف و بکشم سمت خودم و اعتمادش و جلب کنم. واسه این کارم احتیاجی به داف شدن و عشوه شتری اومدن نیست.. باید کله رو به کار انداخت ..

نگاهم از عمد دوختم به موهای بلندش که از پشت بسته بود و ادامه دادم:

  • فوق فوقش اگه دیدم نتیجه نداد.. یه دو سه جلسه میام پیشت یه کم دلبری و آرا ویرا کردن و ازت یاد می گیرم و دوباره میرم تو کارش! حرص نخور شما شیرت خشک میشه!

صدای خنده تو گلو خفه شده ساسان بلند شد و به دنبالش بقیه هم زدن زیر خنده که اخم های یارو رو بدجوری درهم کرد.. حقش بود.. اگه رو میدادم بهش تا صبح میخواست چرت و پرت به هم ببافه .اینجور آدما رو باید همون لحظه تو نطفه خفه کرد تا حساب کار دستشون بیاد. با همون قانون نقطه ضعف.. که فکر کنم واسه این بابا.. موهاش بود!

شمس الدینی سیگارش و تو جاسیگاری خاموش کرد و همونطور که بلند میشد رو به دو نفر دیگه که همراهش بودن گفت:

پاشید.. پاشید جمع و جور کنیم که بریم.. الآناس که یارو پیداش بشه ..

روش و چرخوند سمت همون پسره که با حرف من هنوز اخماش تو هم بود و صداش زد:

  • نیما!

  • چیه؟

  • تنها میاد دیگه؟ برنداره عره اوره حسن کوره دنبال خودش راه بندازه واسه شکم چرونی!

  • نه بابا.. اینجور جاها که جزو زیرآبی رفتناش محسوب میشه رو فقط با مدیر برنامه هاش میره.. اونم یه چند وقتیه رفته دبی.. فعلاً خبری ازش نیست! آمارش و بچه ها دادن.. تنها میاد!

ابروهام لحظه لحظه بیشتر تو هم گره خورد.. مدیر برنامه دیگه چه صیغه ایه؟ یعنی یارو انقدر گنده اس که یه نفر و به اسم مدیر برنامه با خودش اینور و اونور میکشه؟

« خدایا یعنی دمت گرما! عوض اینکه هی بهم امیدواری بدی کاری نداره و از پسش برمیای.. هرچی جلوتر میرم قضیه رو سخت تر و پیچیده تر میکنی؟ یعنی نمیتونی رو حساب اینکه اون پول و واسه درمون مامانم میخواستم یه کم برام ارفاق کنی؟ »

شمس الدینی سری تکون داد و اومد سمت من. دوباره نگاهش و اون انگشت لامصبش رنگ تهدید گفت:

  • دیگه سفارش نمیکنما! یادت نره که زندگیت تو دستای منه.. با یه اشاره از هم میپاشه.. اگه بفهمم کم کاری میکنی.. یا یهو زرنگ بازیت گل کنه و غیبت بزنه تا قله قافم که رفته باشی پیدات میکنم و دمار از روزگارت درمیارم .

با سر به ساسان که یه کم اون طرف تر وایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد.. اشاره کرد و با لحن آروم تری ادامه داد:

ساسانم فقط به ظاهر طرف توئه.. ولی سودی که از این کار میبره انقدری هست که اگه من بخوام تو جیک ثانیه زیر و روی زندگیت و واسم میریزه رو دایره. پس مطمئن باش.. انقدری ازت آتو دارم که به وقتش ازشون استفاده کنم. پس یادت نره هر کار و غلط اضافه ای.. غیر از چیزی که ازت خواستیم انجام بدی.. اول از همه خودت.. بعدشم خانواده ات کله پا میشن .

انقدر دندونام و به هم فشار داده بودم که فکم درد گرفت.. ولی بدبختی اینجا بود که نمیتونستم جواب اینم مثل اون پسره بدم ..

چون یه جورایی حق داشت در ازای پولی که از جیبش رفته بود.. خیالش از بابت کاری که میخواست راحت بشه.. حتی به زور تهدید و عوضی بازی!

  • اینم یادت نره که به اون پسره بگی بی کس و کاری تا یهو حس انسان دوستیش گل نکنه و بخواد ببردت پیش ننه بابات. تا میتونی مثل سیریش بهش بچسب.. نذار در بره.

دیگه کلافه شدم و توپیدم:

  • خیله خب بابا… با بچه که طرف نیستی.. خودم حالیم هست که بدونم واسه هیچ و پوچ انقدر پول از جیبت نرفته و ننشستی به نقشه کشیدن. انقدم مرام دارم که وسط راه نزنم به چاک و نقشه ای که کشیدی و ترمال نکنم.. زندان بودم.. ولی خودم عقم میگیره از نسناسایی که با بدبخت و بیچاره کردن مردم میخوان خودشون و بکشن بالا. پس تا آخر این کار هستم.

خیره تو چشمام سری به تایید تکون داد و گفت:

  • خوبه.. امیدوارم نظرت تا آخر همین باشه. ما داریم میریم.. البته خیال نکن خیلی دوریم.. همین ویلای بغلی می مونیم تا آبا از آسیاب بیفته.. از همین الان بگم فکر فرار از اینا به سرت بزنه با ما طرفی.. نیما اینجاس.. هرچی گفت گوش میکنی. اوکی؟ نگاهی به کوله روی دوشم انداخت و ادامه داد:

وسایلت و بذار تو یکی از اتاقا.. ولی گوشیت یه ثانیه هم ازت جدا نشه.. نمیگم راه به راه پیام بده وزنگ بزن.. ولی پیش خودت نگهش دار که اگه کار ضروری پیش اومد دم دستت باشه.

  • اوکی!

  • فعلاً..

راه افتاد رفت و بعد از اون ساسان اومد سمتم.. قیافه اش ناراحت بود نمی دونستم چرا.. یه جورایی انگار پشیمون بود از اینکه این کار و بهم معرفی کرده.. که یه کم بعد پشیمونیش و به زبون آورد..

  • نمیخواستم دوباره تو دردسر بیفتی.. ولی راضی به عذاب کشیدنت پیش خانواده اتم نبودم .درسته خودمم یه نفعی میبرم از این کار.. ولی بیشتر به خاطر خودت بود. این روزا دیگه پول درآوردن اونم به این مقدار.. بدون دردسر و زیرآبی رفتن یه کم سخته.

  • خیالی نیست.. خودم خواستم.. پای همه چیزشم وایمیستم.. فقط ..

نگاه پر از تردیدم و بهش دوختم و با لحنی که یه کم خواهش و شایدم ترس پشتش بود گفتم:

  • تو این ویلا چه خبره ساسان؟ پلیس ملیس نریزه توش از همین اول کار بی حیثیت بشیم؟

  • نه خیالت راحت.. ما واسه همین اینجاییم.. اون بیرون همه تلاشمون و میکنیم که تو برنامه این تو خللی وارد نشه.. امشب همه چیز تموم میشه اینجا و بعدش کار تو شروع میشه..

مکثی کرد و با نگرانی بیشتری ادامه داد:

  • خیلی مواظب خودت باش.

دلم میخواست بگم اگه زودتر می فهمیدم امشب اینجا چه خبره راحت تر می تونستم مواظب خودم باشم.. ولی می دونستم که اونم هیچ کاره اس و باید از شمس الدینی دستور بگیره. پس اصرار بیشتر فایده ای نداشت. اینم جزو سختی های این کار بود که باید باهاش کنار میومدم.

سرم و تکون دادم و گفتم:

  • یادت نره پول و به مامانم برسونی .

همون لحظه شمس الدینی صداش کرد و ساسانم همینجوری که  میرفت سمت ماشینش گفت:

  • خیالت از اون بابت راحت باشه.. حواست و به کارت بده. حالا بعداً تو تلگرام حرف می زنیم باهم ..

فعلاً خدافظ.

دستی براش تکون دادم و وقتی همه شون سوار ماشیناشون شدن و رفتن بیرون برگشتم سمت ویلا که دیدم همون یارو مو بلنده که اسمش نیما بود پشت سرم وایستاده و داره نگاهم میکنه.

نگاهش جوری بود که انگار یه طلب سنگین وصول نشده ازم داره.. یعنی به خاطر همون حرفی که بارش کردم اینجوری داشت برام خط و نشون می کشید؟ اهمیتی بهش ندادم و خیره به دار و درخت توی ویلا گفتم:

  • چیه برنامه؟

حقیقتاً با رفتن ساسان و تنها موندنم با این مردک یه ترس غریبی به دلم افتاده بود که نمی تونستم خودم و مثل همیشه محکم نگه دارم و هر لحظه ممکن بود وا بدم. ولی این کار مخصوصاً جلوی این آدم که اصرار داشت ثابت کنه من به درد این کار نمیخورم. بدترین حماقتی بود که میشد انجامش بدم. من آدم نقطه ضعف دادن دست کسی نبودم.

  • راه بیفت!

بدون اینکه نگاهی بهش بندازم جلوتر ازش حرکت کردم سمت ویلا و هنوز پام به پله های جلوی در نرسیده بود که دوباره صدای نکره اش بلند شد:

  • اونجا نــــــه! پشت ویلا!

لپام و باد کردم و بازدمم و فوت کردم بیرون.. اگه میدونستم تو این ویلا با این یارو تنها بمونم حتماً توحرف زدنم باهاش تجدیدنظر میکردم که حالا اینجوری بهم امر و نهی نکنه.. حالم از آدمای عقده ای که عاشق زور گفتن به بقیه واسه ارضای حس کاذب قدرت خودشون بود بهم میخورد.

تا پشت ویلا همینجوری پشت سرم اومد و بعد وقتی رسیدیم جلوی دری که با دو تا پله میرفت سمت پایین جلوتر از من رفت و قفل در و باز کرد و عقب وایستاد..

با سر اشاره ای به در کرد و گفت:

  • برو تو!

با تردید نگاهم و از ظاهر نچسبش به اتاقکی که هیچ پنجره ای نداشت و از این بیرون چیزی از توش مشخص نبود انداختم ..

شمس الدینی گفته بود هرچی این میگه گوش بدم.. ولی حس میکردم گوش دادنم به حرفای این یارو حماقت محض بود.. واسه همین قبلش گفتم:

  • چه خبره این تو؟

  • زر زیادی نزن بابا.. فکر کردی ما اینجاییم که هرچی میپرسی واست توضیح بدیم؟ لالمونی بگیر و فقط کاری که بهت میگم و انجام بده.. وگرنه زنگ میزنم به شمس الدینی و از همین اول کار راپورتت و میدم که این دفعه جدی جدی بفهمه تو به درد این کار نمیخوری..

فقط نگاهش کردم که دستش رفت سمت جیب شلوارش واسه درآورد گوشیش و من سریع توپیدم:

  • خیله خب بابا.. بشین سر جات آنتن بازی درنیار.. عین بچه ها هم نرو سراغ بزرگترت .

از اون دو تا پله رفتم پایین و دستگیره در و پیچوندم.. یه قدم رفتم تو و داشتم با چشم دنبال کلید پریز اتاق میگشتم تا حداقل چراغش و روشن کنم و ببینم توش چه خبره که یهو کوله ام از پشت جوری کشیده شد که به عقب پرت شدم و چون فقط یه کولیش و رو دوشم انداختم بودم نتونستمسفت بچسبمش و از دستم جدا شد..

با کمک دیوار خودم و سرپا نگه داشتم و برگشتم سمت اون پست فطرتی که این غلط و کرد و خواستم حمله کنم سمتش ولی اون که یه پله از من بالاتر وایستاده بود مسلط تر بود و با کف کفشش کوبوند تو قفسه سینه ام که از پشت محکم پرت شدم وسط اتاق و درد بدی تو کمرم پیچید.

تو تاریکی اتاق و نوری که از بیرون میومد فقط سایه سیاهش و تشخیص دادم که گفت:

  • حالا اینجا بمون تا بیام دلبری کردن و بهت یادت بدم پتیاره. بار آخرتم باشه تو روی من درمیای .

حیف که کارمون گیرته وگرنه بلد بودم با امثال توی گدا گشنه چه جوری رفتار کنم .

تا بیام با اون درد اعصاب خورد کن کمرم به خودم بجنبم و از جام بلند شم در و قفل کرد و رفت.. من موندم و یه اتاق تاریک و خالی که به جز یه هواکش اونم گوشه بالای دیوار هیچی توش نداشت. ولی با پیچیدن صدایی از سمت یه دیوار دیگه و سوز سرمایی که به تنم خورد.. فهمیدم به جز من و اون هواکش.. یه کولر گازی هم تو اتاق بود که نشون میداد از اینجا به عنوان یخچال استفاده میکردن.

هنوز از بهت اینکه چرا یهو اون کولر روشن شد بیرون نیومده بودم که صدای سرخوش و رو اعصاب نیما رو از پشت در شنیدم:

  • ایشالا که طاقت سرما رو داشته باشی.. هرچند.. پوست کلفتی مثل تو که هفت سال زندان و دووم آورده سر کردن تو همچین اتاقی مثل بهشته براش. خوش بگذره کوچولوی زبون دراز!

خودم و کشون کشون تا جلوی در کشوندم و مشتام و کوبیدم بهش…

  • هـــــــــــــــــوی.. یاروووووووو.. بیا باز کن این درو! مگه قاتل گرفتی اُزگل حرومزاااااااااااااااده! باز کن بهت میگـــــــــم.. اگه مردی بیا جلوم وایستا تا نشون بدم با کی طرفی واسه چی از پشت حمله میکنـــــــــــــی؟ حروم لقمــــه.. بی ننه بابــــــا!

یه کم ساکت موندم و همونطور که نفس نفس میزدم گوشم و چسبوندم به در ولی هیچ صدایی از اونبیرون نمیومد و من مشت آخرم به در کوبوندم و جیغ کشیدم:

  • تف به ذات حرومزاده ات بیاد عقده ای بی نامــــــــــــــــــوس!

چرخیدم و با تکیه به در همونجا نشستم و زانوهام و تو بغلم جمع کردم.. نگاه کلافه ام و دوختم به اون کولر اسپیلتی که نه انقدر پایین نصب شده بود که دستم بهش برسه.. نه اصلاً دکمه ای روش داشت که بشه باهاش روشن خاموشش کرد ..

اونجایی که نشسته بودم بادشم مستقیم به من میخورد و برای اینکه تا دو دقیقه دیگه همه جام خشک نشه.. رفتم درست زیر کولر نشستم که کمتر تو معرض بادش قرار بگیرم.

دماش انقدری پایین نبود که اتاق و به نقطه انجماد برسونه.. ولی واسه اون هوای پاییزی همینم خیلی زیاد بود و من با یه لا مانتو و یه سوییشرت پِِر پِِری نمیتونستم از پسش بربیام.

از همه اینا بدتر.. درد قدیمی و اعصاب خورد کن گردنم بود.. که یادگار همون بدو بدو ها و درگیری های قبل از زندان بود و تا الآن به جز وقتایی که مراعات می کردم همیشه باهام بود. الآنم با ضربه ای که اون عوضی بهم زد و اونجوری پرت شدم به زمین دوباره داشت تیر میکشید و من هیچ ایده ای واسه آروم شدنش نداشتم.

حتی قبل از زندانی کردنمم کوله ام و ازم گرفت که نتونم به ساسان زنگ بزنم یا حداقل از تو وسایلم یه لباس کلفت تر بپوشم و یه قرصی واسه این درد لعنتیم کوفت کنم.

اینکه نمی فهمیدم اینجا تو این ویلا چه خبره و قراره چه اتفاقی بیفته عصبی ترم میکرد و هرچقدر عصبی تر میشدم درد گردنم شدیدتر میشد.

جفت دستام و گذاشتم روش و فشارش دادم و سرم و تکیه دادم به دیوار ..اولین قدم و تو این کارخیلی نامطمئن و شل و ول برداشتم.. هرچند که یارو نامردی کرد و من بعید میدونم اصلاً این غلط اضافه اش جزو برنامه باشه.. ولی باید از این به بعد حواسم و بیشتر جمع میکردم.

افتاده بودم وسط یه مشت آدم عوضی بیشرف که غیر از پول و منافع خودشون به چیز دیگه ای فکر نمیکردن پس نمیشد انتظار رحم و مروت ازشون داشته باشم و باید خودم از پس خودم برمیومدم.

با حس بیشتر شدن سرما.. دستام و از رو گردنم برداشتم و خودم و محکم بغل کردم. نیما راست میگفت.. واسه آدمی مثل من.. سر کردن تو همچین جایی که فقط یه کم از اون سلول های انفرادی بزرگ تر بود کاری نداشت.. فقط این سرما داشت وضعیت سخت میکرد برام.

مدام به این فکر میکردم که اگه تو بقیه ساعت های امشبم باید با همچین آدمای بی ناموس و پست فطرتی سر میکردم که کلاهم پس معرکه بود ..

با این وضعیت بدنیم که لحظه به لحظه داشت بیشتر تحلیل میرفت دیگه جونی تو تنم نمی موند.. چه جوری باید حواسم و جمع میکردم که کارم و اشتباه انجام ندم و اون یارو رو گیر بندازم.. اونم وقتی هیچی به جز یه اسم ازش نمیدونستم.. اسمی که از همون روز و از همون لحظه تو دفتر شمس الدینی تو ذهنم ثبتش کردم که از یادم نره.. دامون پیران!

××××× دامون:

یه همچین جایی بود که عاشقش شدم.. تو یه شهر دیگه.. ولی تو یکی از ساحل های همین دریا. وقتی یواشکی و از لا به لای تخته سنگا سرک کشیدم و دیدم اون چیزی که نباید میدیدم.. اون چیزی که همیشه از دیدنش منع میشدم و من بالاخره دیدم شنیده هام در برابر چیزی که داشتم میدیدم.. مثل قطره ای بود.. در برابر همین دریا..

هیچوقت باورم نمیشد زیر اون روسری و چادری که همیشه سفت و سخت رو سرش بود.. موهایی باشهکه کسی با دیدنش لذت ببره.. با عقل کم و منطق نوظهور خودم.. فکر میکردم چون موهای قشنگی نداره می پوشوندشون که کسی مسخره اش نکنه. حتی وقتی یواشکی و اتفاقی حرفای مامانم و عمه ام و میشنیدم که با به به و چه چه از موهای دخترعمه ام حرف میزدن باورم نشده بود..

تا اون روزی که یواشکی دیدمش و فهمیدم هرچیزی که درباره اش تو سرم داشتم اشتباهه محضه و حقیقت چیزیه که رو به روم بود..

به معنای واقعی مست شدم.. مستی نابی که تا امروز و این لحظه.. با هیچ شراب و الکلی نشد که مثلش و تجربه کنم.. اون نگاه یواشکی تو سن هجده سالگیم.. بدجوری بهم مزه داده بود و هر بار با یادآوری چهره تماشایی و خاصش.. چنان آرامشی تو قلبم مینشست که به معنی اسمش ایمان می آوردم ..

گلچهره.. دختر عمه ای که سه سال ازم بزرگتر بود.. ولی تو حال و هوای هجده سالگیم.. بدجوری دلم و لرزونده بود.

این حس از اون روزی که دسته جمعی رفته بودیم ویلای شمالمون و بعدشم اون نگاه دزدکی من شروع شد ..دیدن خنده های بلندش.. فیگورایی که در مقابل دوربین عکاسی خواهرش میگرفت و بادی که لا به لای موهای پر پیچ و تاب مشکی براقش می پیچید.. انقدری تاثیر گذار بود که هنوزم اون صحنه با وضوح بالا تو ذهنم نمایان میشه و من و میبره به قشنگ ترین لحظه های زندگیم. لحظه هایی که اگه ادامه پیدا میکرد.. میتونست کار و به جایی بکشونه که الآن همه چیز خیلی فرق داشت.

همه چیز خیلی بهتر از الآن بود..

با این وجود ادامه پیدا نکرد و من هنوزم تو حسرت لمس اون تارهای زیبای مویی بودم که یه بار بیشتر نشد که ببینمش.. ولی حس و حالی که ازش گرفتم.. حتی وقتی گلچهره برای یکی دیگه شده بود و من حتی حق فکر کردن بهش و نداشتم.. همیشه باهام بود .

همون یه نگاه تا چندین سال.. در کنار حس لذت و دوست داشتن عمیق قلبی.. حس تلخ عذاب وجدانو گناه و به وجودم سرازیر میکرد .

عشقی که از سن هجده نوزده سالگی تو قلبم ایجاد شد.. بعد از ازدواج گلچهره به حسرت تبدیل شد ..

حسرت چند  سال زودتر به دنیا اومدن.. بیشتر درس خوندن.. زودتر دست به کار شدن و تلاش کردن واسه اینکه تبدیل بشم به مرد ایده آلش.. واسه به دست آوردن دل اون فرشته ..

تا همین چند روز پیش که خبر ازدواج مجددش و شنیدم و برای دومین بار همه امید هام ناامید شد ..

هرچند که اینبار با میل خودم هیچ تلاشی برای به دست آوردنش نکردم.. تا اینجوری غروری که سیزده سال پیش شکسته شده بود و ترمیم کنم. ولی سرزنش هایی که تو این چند روز.. از قلب و احساسام میگرفتم.. انکار نشدنی بود.

با شنیدن صدای زنگ گوشیم از خاطراتی که یه زمانی برام لذت بخش بود و حالا کلافه کننده شده بود به بیرون پرت شدم و گوشیم و از رو داشبورد برداشتم.. با دیدن شماره علی همونطور که چشمام و با دو انگشت ماساژ میدادم جواب دادم:

  • بله؟

صدای نازکش که سعی میکرد مثل دخترا حرف بزنه مثل همیشه اعصابم و خط خطی کرد:

  • سلام آقای سوپراستار.. من یکی از طرفداراتونم.. یه فن پیجم تو اینستا دارم با هشتاد هزار فالوور..

هر روزم دارم کاراتون و تبلیغ میکنم.. می خواستم بگم نصف فالوورا و طرفداراتون و از من دارید..

شماره اتون و با بدبختی گیر آوردم.. فقط یه تقاضا ازتون دارم.. میشه بگـــــــم؟

تو اون شرایطی که به سختی داشتم با خاطرات تقریباً فراموش شده گذشته کنار میومدم تحمل این رفتارهای مسخره و همیشگی علی که مثلاً مدیر برنامه هام بود ولی هیچ جدیتی تو کارها و روابطش نداشت ..واقعاً غیر قابل تحمل بود که با درموندگی نالیدم:

زرت و بزن علی!

  • اوا! زشت نیست هنرمند مملکت با یکی از فََناش اینجوری حرف بزنه؟ پام برسه تهران خشتکت ومیکشم رو سرتا.. عزیزدلم!

خنده ام گرفت که هنوز این حرفا رو داشت با همون لحن زنونه به زبون میاورد ..منم برای اینکه حرصش و دربیارم گفتم:

  • تهران نیستم عزیزم. اومدم شمال.. جای شما خالی..

لحنش به حالت نرمال خودش برگشت و با جدیت گفت:

  • سگ تو روحت بیشرفِ هرچی آدم تک خوره.. دو روز منو دور دیدی راه افتادی پی خوشگذرونی ..فقط نک و ناله هات مال منه؟ خوش خوشانت واسه از ما بهترون؟ کدوم قبرستونی رفتی؟ با کی قرار گذاشتی پفیوز؟

  • جوش بیخود نزن.. واسه خوش گذرونی نیومدم .یه شرکت خارجیه که قول همکاری داده واسه فروش مکمل هامون تو شهر خودشون. اومده ایران واسه تفریح.. الآنم شماله ..منم اومدم که با اون حرف بزنم ..

  • برو گمشو عوضی.. به اسم کار رفتی شمال که وسطا یه زیرآبی هم بری آره؟ حس اذیت کردنش تو وجودم بیشتر شد که گفتم:

  • شمال به همین چیزاشه دیگه!

  • بذار من برگردم… اون چیزو یه جوری فرو میکنم تو….

  • اوهـــــََــــــه! ببند دهنتو .. تو که یهو هوای دبی به سرت زد و رفتی.. باید یه جوری اعصاب خوردیای این چند روزم و فراموش میکردم یا نه؟

اعصاب خوردی واسه چی؟ چی شده؟

با دیدن چند نفری که داشتن میومدن سمت ساحل سریع عینک دودیم و به چشمم زدم و کلاه کپمو گذاشتم رو سرم و کوتاه گفتم:

  • هیچی!

همین هیچی دوزاریش و انداخت که گفت:

  • آهان.. از همون مسائلی که فقط به خودت و سگ درونت ربط داره؟

  • دقیقاً!

  • پس برم چند رکعت نماز شکر بخونم که اونجا نیستم تا سگ گرامیت پاچه امو بگیره ..ولی دامون ..

حواست و جمع کن.. من وقتی نیستم تو یه پات لنگه ها! کار دستمون ندی..

  • زر نزن علی.. راه و چاه این کار و من بهت یاد دادم حالا شاخ شدی واسه من؟ لحن نسبتاً عصبیم و که شنید سریع گفت:

  • اوه اوه.. سگه قلاده اشم که نبسته.. من دیگه میرم.. مراقب باش.

نمیخواستم قبول کنم ولی انگار جدی جدی با نبودنش کلافه بودم که نتوستم تحمل کنم و با همون عصبانیت و خشمم گفتم:

  • کی جنازه تو برمی گردونی؟ خندید و با عشوه گفت:

  • جووووووون.. دلتنگمی؟ گفتم که تو هم باهام بیا خوش میگذره بهت.

  • ببین چقدر آشغالی! گفتم اعصاب ندارم باز داری عین خر یورتمه میری روش!

آخخخخخخخ.. وقتی خشن میشی چقدر هات تر میشی دیوث من! چی پوشیدی برام؟

سری به تاسف تکون دادم و وسط غش غش خندیدن و چرت و پرت گفتنش گوشی و قطع کردم.. اینبشر هیچوقت آدم نمیشد.. ولی بدبختی اینجا بود که به همین موجود عجیب الخلقه احتیاج داشتم .چه تو زمینه کاری.. چه وقتی از تنهایی هام به ستوه میومدم و علی با مسخره بازی هاش ذهنم و منحرف میکرد از هرچی که دور و برم میگذشت. مسخره بود ولی انگار واقعاً دلتنگش شده بودم!

بعد از ریجکت کردن تماس بعدیش.. گوشیم دوباره ویبره رفت ولی اینبار یه پیام تلگرام از طرف مجید بود که بازش کردم:

«کجایی؟»

نگفتم یک ساعتی هست که رسیدم شمال و اومدم لب دریا برای تجدید خاطرات کهنه شده گذشته و فقط نوشتم:

«تو راهم!»

«زود بیا.. بر و بچه ها رسیدن!»

بر و بچه ها؟ منظورش کیا بودن دقیقا؟!

«بر و بچه ها کیه دیگه؟ مگه نگفتی خودشه و مترجمش؟»

«چرا گفتم.. اون که بحثش جداست.. حالا تو بیا یه کم دور هم باشیم. اونا هم میرسن.. نترس امن و امانه!»

اینبار دیگه تعجبی نکردم.. مجید و خیلی وقت بود که میشناختم و یه جورایی بازاریاب من واسه شغل دومم محسوب میشد.. میدونستم کاری نمیکنه که باعث آبرو ریزیم بشه.. چند باری که با علی تو مهمونیاش شرکت کرده بودیم .. اتفاقی نیفتاده بود و الآنم تو اون ویلایی که مطمئناً توش یه دورهمی

گرفته بود اتفاقی نمیفتاد که به آبروی کاری من لطمه وارد بشه. وقتی میگفت امن و امانه یعنی از خط قرمزا و محدودیت های من خبر داره.

یه اوکی براش تایپ کردم و ماشین و به حرکت درآوردم.. حالا که با یادآوری خاطرات گذشته ام به قدر کافی خودم و عذاب داده بودم.. وقتش بود که یه کم دوپینگ کنم..

یه مهمونی و به قول علی یه کم زیرآبی رفتن.. وسط اینهمه دغدغه فکری و شرایط نامساعد روحی که شک نداشتم حداقل تا یکی دو ماه درگیرم میکنه.. خیلی لازم بود.

شاید میتونست روند برگشتنم به زندگی عادی و روتین خودمو سریع تر کنه.. چون تحمل این شرایط ..

تو این حال و هوا و سن و سال.. اونم برای دومین بار.. انگار خیلی سخت تر شده بود! شایدم چون ..

مثل اون سال ها دیگه انگیزه و ذهن بلند پروازی نداشتم که با کمکش فکر و خیالم و کم کنم .

×××××

نمیدونم دقیقاً چقدر تو اون حالت مچاله شده کنج دیوار نشسته بودم ولی از توان رو به تحلیل بدنم می فهمیدم که زمان زیادیه و اون احمق بی وجدان.. هنوز نیومده بود که این کولر و خاموش کنه..

لرزش بدنم به دندونامم رسیده بود ودیگه علناً به رعشه افتاده بودم از سرمایی که تا مغز استخونم رفته بود و نشستنم رو زمین سیمانی و تکیه ام به دیوار این سرما رو تشدید می کرد.. ولی چاره دیگه ای نداشتم.. هیچ توانی تو دست و پاهام نبود که بلند شم و با یه کم تحرک خودم و گرم کنم.

تو اون بدبختی و ناتوانی فقط می تونستم با خدای خودم درد و دل کنم.. البته اگه صدام و می شنید:

« خدایا می شنوی صدامو؟ اصلاً اینورا رو نگاه می کنی؟ حواست هست؟ وضعیتم بده ها.. نمی خوای کاری کنی؟ حالا که افتادم تو این راه ..درست یا غلط الآن اینجام.. کمک کن از پسش بربیام دیگه ..

چرا انقدر راضی هستی به بدبخت شدنم؟ واسه یه بارم که شده دستم و بگیر.. راه دوری نمیره! » ذهنم از هرچی نقشه و برنامه و کار و پول و سفته که این چند روز بدجوری باهاشون درگیر بودم خالی شده بود و حالا فقط داشتم به زنده موندنم تو این شرایط فکر میکردم. مطمئناً شمس الدینی اینهمه پول به من نداد که فقط منو بکشونه تو این ویلا و به کشتن بده .

شک نداشتم این نقشه ای بود که فقط اون آدم رذل عقده ای ازش خبرداشت و بلافاصله بعد از کنف شدنش بابت حرفی که بهش زدم تو ذهنش طراحیش کرده بود که اگه تا نیم ساعت دیگه ادامه اش میداد.. چیزی ازم باقی نمی موند و اون موقع جواب شمس الدینی هم خودش باید میداد.

ولی انگار باهوش تر از این حرفا بود که بخواد سر همچین موضوعی با شمس الدینی طرف بشه ..چون چند دقیقه بعد کولر خاموش شد و خیلی نگذشت که صدای پیچیدن کلید توی قفل به گوشم خورد.

چشمام که داشت مدام رو هم میفتاد و به زور باز نگه داشتم و زل زدم به در.. اینبار با باز شدن در..

اتاق روشن نشد و نوری از بیرون نیومد که نشون میداد شب شده.. ساسان گفته بود نقشه امشب پیاده میشه.. چه نقشه ای بود که با جنازه بی جون منم راه میفتاد؟

قدم نحسش و که گذاشت تو اتاق.. برای اینکه دوباره ازش نارو نخورم و از این شرایط نابه سامان من سو استفاده نکنه.. با هر بدبختی و عذابی بود با کمک دیوار رو پاهام وایستادم و تو همون تاریکی جوری زل زدم به چشمای خندون و پلیدش که بفهمه چه آتیشی تو وجودم روشن کرده با این کار..

انگار برق نگاهم و دید… ولی جدیش نگرفت که با لحن تمسخر آمیز گفت:

  • اوه اوه.. نکشیمون با این نگاهت ..

چند قدم بهم نزدیک تر شد و ادامه داد:

  • دیدی گفتم سگ جون تر از این حرفایی.. هرکی دیگه بود تا الآن افقی یه گوشه افتاده بود. فکر کنم شمس الدینی هم فقط واس همین تو رو انتخاب کرده.. وگرنه ظاهرت که ..

دوباره نگاهش از پایین تا بالا رصدم کرد..

  • چنگی به دل نمیزنه ..

نگاهش رو صورتم ثابت موند و دقیقتر به چشمام خیره شد..

  • ولی چشات.. سگ هار داره لامصب!

اولش میخواستم حرص و عصبانیتی که ازش داشتم و با فحش و بد و بیراه خالی کنم… ولی اونجوری جیگرم خنک نمیشد و بیشتر اسباب لذت و تفریحش و فراهم میکردم. باید از یه راه دیگه وارد میشدم که تلافی این چند ساعت اسیر شدنم تو این زمهریر و سرش درمیاوردم .

اینجا دیگه زندان نبود که از ترس تنبیه و مجازات بیشتر ..نتونم به کسایی که بهم زور میگفتن بگم بالای چشمت ابروئه.. پس باید از پس خودم برمیومدم و نمیذاشتم عقده هام تو دلم بمونه..

خودم و بیشتر به دیوار تکیه دادم و زانوهام و خم کردم.. با چشمای بسته و صورت جمع شده نالیدم:

  • حالم بده.. کم شر و ور بباف ..

صداش با تاخیر به گوشم خورد:

  • چته؟

همون یه نمه نگرانی توی لحنش که البته بیشتر به خاطر خودش بود وقتی که قرار بود به شمس الدینی جواب پس بده فهمیدم بازم نقطه ضعفش و پیدا کردم..

با ناله و درد بیشتری گفتم:

  • دارم.. دارم میریم عوضی.. سرم شکسته.. کلی خون ازم رفت. دیگه جونی نمونده تو تنم.

صدای زمزمه مانند و پر از بهتش و شنیدم:

  • سرت؟

اینبار چشمام و باز کردم و با درد زل زدم بهش..

  • وقتی لنگ و پاچه ات و همینجوری ول میدی و پرتم میکنی رو زمین.. نباس وایسی ببینی چه بلایی سرم اومد؟ حرومزاده مگه نقشه اتون با جنازه من راه میفته؟

حالت صورتش حالا دیگه کاملاً ترسیده بود. همینکه جواب فحش هایی که لا به لای حرفام بارش میکردم و نمیداد.. یعنی تیرم مستقیم به هدف خورده بود و این بابا مثل سگ از شمس الدینی حساب میبرد.

دستم و به صورت نمایشی گذاشتم رو سرم و آه و ناله هام و بیشتر کردم که بالاخره از بهت درومد و قدم هاش و به سمتم کشید..

تو یه قدمیم وایستاد.. یه دستش و گذاشت رو دیوار پشت سرم و خم شد روم..

  • ببینم.. چت شده؟ کجای سرت شکسته؟

سرم و برگردوندم به هوای اینکه مثلاً محل شکستگی رو نشونش بدم ولی وقتی صورتم درست رو به روی صورتش قرار گرفت با همه جونی که تو تنم بود و میدونستم برای از پا درآوردن همچین آدمی خیلی کمه پیشونیم و محکم کوبوندم وسط صورتش که صدای نعره پر از دردش بلند شد و جفت دستاش و گرفت جلوی صورتش.

همونجوری که نفس نفس می زدم از شدت حرص و عصبانیت.. خیره شدم بهش و لا به لای ناله های پر از دردش غریدم:

  • اینو زدم تا بفهمی.. تو زندان فقط.. سگ جون بودن و یاد نگرفتم.. اگه عین آدم رفتار میکردی و لاشی بازی درنمیاوردی.. مجبور نبودی با بقیه چیزایی که یاد گرفتمم آشنا بشی.

دستش و از رو صورتش که حالا غرق خون شده بود برداشت و نگاه پر از نفرتش و از دست خونیش بهصورت من دوخت ..

فکر کردم الآن با یه خیز بلند میاد طرفم و کارم و یه سره میکنه.. ولی همونجایی که بود وایستاد و بدون اینکه نگاهش ثانیه ای من جا به جا بشه داد کشید:

  • مبیــــــــــــــــــن!

خیلی نگذشت و اونی که صداش کرد اومد .. نگاهی پر از بهت به صورت مجید انداخت و بعد به من خیره شد.. منی که حالا.. اوضاع رو خیلی خطری تر حس میکردم و علاوه بر لرزی که از سرما هنوز تو جونم بود لرز ناشی از ترس هم بهم اضافه شده بود.

من تمام توانم و گذاشته بودم رو ضربه ای که به نیما زدم.. دیگه جونی برای مقابله با بقیه اشون نداشتم. چه خبر بود اینجا؟ چی میخواستن از جونم؟ مگه من قرار نبود کارشون و راه بندازم.. پس این نگاه های پر از خشمی که انگار میخواستن از زندگی ساقطم کنن واسه چی بود؟

نیما با سر به من اشاره کرد و خطاب به اون پسره.. با صدایی که در اثر ضربه بینیش تو دماغی شده بود گفت:

  • یالا.. طبق نقشه پیش برو.. ولی اول صورتش و بیار پایین تا بفهمه با کی طرفه هرزه حرومزاده. فرصت نفس کشیدنم بهش نده .. میبینی که چقدر هاره بی صفت!

با این حرف خودش تو همون حالت خیره به من عقب عقب رفت و با تکیه به دیوار دست به سینه وایستاد و اونیکی پسره اومد سمتم ..

داشتم فکر میکردم منظورش از اینکه گفت طبق نقشه پیش برو چی بود که یهو بقیه فاصله رو با یه جهش بلند طی کرد و با مشتی که تو دهن کوبوند غافلگیرم کرد..

انگار از هشداری که نیما بهش داد و دیدن صورت پر از خونش حسابی ترسیده بود که اینجوری بیهوا به منی که منتظر یه اشاره بودم واسه پخش زمین شدن حمله کرد.. لابد براش شرم داشت از دختری مثل من که با چند ساعت زندانی شدن تو سرما توان بدنش و گرفته بودن کتک بخوره.

دردی که تو فکم پیچید نفسم و برد.. ضرب دستش خیلی محکم بود و دیگه داشتم از پا درمیومدم ..ولی نخواستم به همین راحتی جلوش وا بدم که دست کم جونم و برای کوبیدن تو صورتش بلند کردم که قبل از من مشت دومش و پای چشمم کوبوند و اینیکی انقدر محکم بود که پرت شدم وسط زمین.

پسره هم از فرصت استفاده کرد و نشست رو شکمم و با نهایت بی انصافی و بی رحمی همه سنگینیش و انداخت روم و فقط تونستم با چشمای بسته شده پر درد زمزمه کنم:

– تف به قبر بابات!

انقدر تو بازجویی های سال های زندانم تجربه کسب کرده بودم که میدونستم کسی که زورش ازت بیشتره رو دوتا چیز خیلی عصبانی میکنه.. یکی خندیدن و خونسرد بودن.. یکی هم فحش ننه بابا …

اون لحظه توانی واسه خندیدن نداشتم که باهاش حداقل خودم و خالی کنم و از راه دوم پیش رفتم ..

که طبق تجربیاتم.. این پسره هم حسابی کفری شد و شروع کرد چپ و راست کوبوندن تو صورتم.

صدای ناله های زیر لبی و پر درد من با صدای غرش مانندی که بعد از هر ضربه رو صورتم به زبون میاورد خفه میشد.. تقلا کردنم برای اینکه از زیر هیکل گنده اش در بیام هیچ فایده ای نداشت.. هیچ کدوم از اعضای بدنم و نمیتونستم تکون بدم و فقط سرم بود که با ضرب دست این عوضی داشت به اینور و اونور پرت میشد..

تو همین چپ و راست شدنا چشمم به نیما افتاد که با لذت و پوزخند گوشه لبش.. خیره شده بود به خونی که از بینی و دهنم بیرون می ریخت..

چی داشت تو سرشون میگذشت؟ چه غلطی قرار بود بکنن که لازم بود من اینجوری آش و لاش بشم؟پس واسه همین حرفی از نقشه و برنامه هاشون بهم نمیزدن که وسط راه منصرف نشم؟ پس معنی نگاه پر از نگرانی ساسان قبل از رفتنش همین بود؟

میخواستن با داغون کردن من حس ترحم اون یارو رو زنده کنن؟ چه جوری همچین چیزی ممکن بود؟ اون اگه چیزی به اسم ترحم تو وجودش داشت.. جوونای مردم و با دست خودش تو سینه قبرستون نمی خوابوند.. پس چرا باید دلش به حال من بسوزه؟

من چقدر بدبخت بودم که حتی نمیتونستم کسی و نفرین کنم.. چون هربار که بدبخت تر از یه روز قبل و حتی یه ساعت قبلم میشدم.. فقط یه جمله تو سرم چرخ میخورد:

« خودم کردم.. که لعنت بر خودم باد! »

×××××

ماشین و تو حیاط ویلا پارک کردم و قبل از پیاده شدن خوب همه جا رو از نظر گذروندم.. دور و اطرافش خونه یا ساختمون بلندی نبود که کسی از توش بتونه عکس بندازه. کاملاً خلوت و سوت و کور بود..

وقتی مطمئن شدم طبق گفته مجید امن و امانه پیاده شدم و خستگی رانندگی ۵ ساعته رو با کش دادن عضلاتم یه کم برطرف کردم  .

هنوز نمیدونستم اینجا ویلای کیه و توش چه خبره.. فقط دعوت مجید و رو هوا زده بودم.. چه اهمیتی داشت؟ همینکه مکانی بود برای خوشگذرونی.. دور از چشم مردم و خبرنگارای فضول و بیکار که جدیداً هدفشون فقط سر در آوردن از زندگی شخصی سلبریتی ها شده.. برای تمدد اعصاب خط خطی شده این روزهام.. کافی بود!

نگاهی به دور و اطرافم انداختم.. چند تا ماشین دیگه هم پارک شده بود ولی سر و صدای زیادی از توویلا نمیومد.. فکر میکردم یه دنس پارتی باشه.. ولی تا الآن که خبری نبود.

راه افتادم سمت ویلا که همون موقع مجید از تو ساختمون بیرون پرید و با دیدنم سریع نیشش باز شد و اومد سمتم:

  • به بـــــــه! آقا دامون.. افتخار دادید برادر. ویلا ما رو منور کردید با حضور گرم و صمیمیتون!

حین دست دادن باهاش پوزخندی زدم و گفتم:

  • ویلای تو؟ آخه تو کی از این عرضه ها داشتی؟ مال کدوم بدبختیه اینجا؟

  • حالا دیگه به ما فقیر بیچاره ها متلک ننداز.. ویلای یکی از دوستامه. به پای مال شما که نمیرسه ..

ولی جاش حسابی امنه. خیالت تخت.

  • چه غلطی مگه داری میکنی؟ انگار تو بیشتر از من دنبال جای امنی!

  • جون تو منم دارم جوش تو رو میزنم وگرنه به خاطر خودم که نمیگم.. حالا تو بیا بریم تو.. برنامه ها داریم. بیا بریم با بچه ها آشنات کنم. همه شون پایه و اهل دلن.. دهنشونم چفت و بست داره. یعنی اگه نداشته باشه من انقدر خرم میره که آسفالتشون کنم غمت نباشه!

همراهش به سمت ویلا راه افتادم .نفهمیدم چی شد.. فقط با فکری که تو سرم میچرخید و میگفت این فکر و خیال های وابسته به گذشته.. فقط با یه جنس مونث از کار میفته گفتم:

  • دختر مخترم دارید؟

نیشش تا بناگوش باز شد و چشمکی تحویلم داد..

  • بــــــله.. اصل جنسم داریم. بیا بریم کم کم بچه ها میارن باهاش آشنا میشی.

چرا همه چیز در نظرم انقدر عجیب بود؟ کم کم بچه ها میارنش یعنی چی؟ یعنی فقط یه دختر داشتنکه اونم باید میرفتن و میاوردنش؟ همچین پارتی ای تا حالا نرفته بودیم که اونم داشت به تجربیاتمون اضافه میشد. یعنی لازم بود نگران بشم؟ یا قرار نبود هیچ اتفاقی بیفته؟

هنوز به پله ها نرسیده بودیم که از پشت ساختمون یکی اومد سمتمون و مجید با دیدنش گفت:

  • چی شد مبین؟ حله؟

  • از رو نمیرفت تخم سگ.. دستم داغون شد!

نگاهم بی اختیار به دستاش افتاد ..خونی بود! معلوم نبود اون پشت داشتن چه غلطی میکردن.. ولی هرچی که بود.. اوضاع خیلی نرمال نبود..

  • چی میگــــــی؟ انقدر وحشیه یعنی؟

  • اوه! بیا برو ببین با صورت نیما چیکار کرده!

پسره که تازه نگاهش به من افتاده بود با شوق و ذوق اومد سمتم و گفت:

  • سلام آقا دامون! چاکریم به مولا!

خودم و یه کم کشیدم عقب که یهو هوس بغل کردن به سرش نزنه.. متنفر بودم از بوی خون و چسبیدن رنگش به لباسم. این برای منی که تو بعضی نقش ها لازم بود خون به سر و لباسم ریخته بشه.. بزرگترین عذابی بود که گاهی اوقات دست و پام و واسه این شغل و قبول بعضی از نقش ها میلرزوند.

ولی خوشبختانه قبل از اینکه بیاد سمتم مجید نگهش داشت و غرید:

  • کجـــــــــا؟ برو دست و بالت و بشور.. اوه اوه.. چقدرم خون رفته ازش.. ناکارش که نکردی؟

  • نه بابا! تا لحظه آخر که بیام بیرون داشت فحش میداد حرومزاده..

  • خیله خب برو!

پسره همینطور که از کنارمون رد میشد.. سرشو با تعظیم برام خم کرد و یه خیلی مخلصم غلیظ هم به زبون آورد و رفت..

مجید برگشت سمت منی که هنوز تو بهت و تعجب مکالمه نامفهومشون بودم و گفت:

  • داداش خسته ای.. بیا بریم بالا یه کم استراحت کن تا بچه ها جمع شن!

بدون هیچ حرفی رفتم تو ویلا.. ترجیح میدادم تو مسائلی که حس میکردم ممکنه برام دردسر شه دخالت نکنم.. به خصوص دستای پر از خون اون پسره که میگفت یه جای کار میلنگه.. ولی چه اهمیتی داشت؟ لابد با یکی خورده حساب شخصی داشتن که تسویه اش کردن. مطمئناً دردسری قرار نبود برای من به وجود بیاد. چون مجید میدونست اگه لطمه ای به آبروی کاری من وارد بشه چه کاری از دستم برمیاد واسه تباه کردن زندگیش.

*

یه ساعت بعد سالن ویلا پر شده بود از بوی انواع و اقسام دود و دوم ..تا جایی که چشم به سختی جایی رو میدید.. ولی من فقط همون سیگاری که به ندرت میکشیدم و کنج لبم گذاشته بودم و باهاش بازی میکردم.. میگم به ندرت چون هیچ حس خاصی بهم نمیداد و حتی تو بدترین شرایطم آرومم نمیکرد ..

فقط از فیگوری که میتونستم باهاش بگیرم خوشم میومد.

نگاهم به گوشه و کنار سالن بود.. جمعشون فقط از ده، دوازده تا پسر تشکیل شده بود که بعضیاشون و به واسطه مجید میشناختم و به قابل اعتماد بودنشون ایمان داشتم.. از این نظر یه کم خیالم راحت شد.. ولی هیچ خبری از دختر نبود.. نمی فهمیدم این دیگه چه پارتی ایه؟ یعنی پسرا با همدیگه میخواستن حال کنن؟

هنوز به نتیجه نرسیده بودم که یکی از پسرای کم سن و سال اومد سمتم و با خواهش و التماس گفت: – آقای پیران.. یه عکس با من میگیری؟ مرگ من! به خدا فقط میخوام یادگاری نگهش دارم..

قبل از من مجید که با دوتا گیلاس توی دستش اومد سمتمون بهش توپید:

  • بیخود! گفتم که عکس مکس تعطیله.. مگه گوشیت و به عرفان تحویل ندادی؟

  • چرا به خدا..

  • پس عکس و با چه کوفتی میخواستی بگیری؟

  • میخواستم اگه آقا دامون اجازه داد برم یه دقیقه گوشیم و بگیرم بیام..

  • لازم نکرده.. برو رد کارت!

واقعاً خوشحال بودم که مجید بود تا اینا رو رد کنه.. چون خودم اون لحظه اصلااصلاً تو مود این نبودم که کاملاً محترمانه اونجوری که در شان یه هنرمنده.. یکی از طرفدارام و دک کنم.

پسره که رفت مجید با دوتا گیلاس مشروب توی دستش رو همون مبلی که روش لم داده بودم نشست و همونطور که گیلاس و میگرفت طرفم گفت:

  • چیه؟ پکری! بگیر بزن روشن شی!

اصولا تو همچین مهمونیای پسرونه ای که هیچ چیز واسه یه کم لذت بردن وجود نداشت مشروب نمیخوردم چون اصلاً بهم نمیچسبید.. ولی برای اینکه اصرار بیخود نکنه گیلاس و ازش گرفتم و گذاشتم رو میز.

از وقتی اومده بودم رو همین مبل نشسته بودم و داشتم سیگار دود میکردم.. اگه میخواستم سیگار بکشم یا مشروب بخورم تو خونه خودمم میتونستم این کار و بکنم. من جدا از اون قرار کاری که هماهنگی اونم توسط مجید انجام شده بود.. اومده بودم اینجا تا یه کم سرم و گرم کنم و از فکر و خیال دور بشم.

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

  • یارو کی میاد؟ جا خورد و پرسید:

  • یارو؟ کدوم یارو؟

  • بابا همونی که قراره بچسبونیش به من.

بهتش لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد..

  • من کی و قراره بچسبونم بهت؟

با کلافگی ضربه ای به پیشونیش زدم و توپیدم:

  • مستی؟ چقدر خوردی مگه که تعطیل شدی کلاًً؟ مگه قرار نبود با اون یارو خارجیه هماهنگ کنی که امشب بیاد و صحبت کنیم واسه قرارداد..

ضربه بعدی و خودش به پیشونیش زد و گفت:

  • اوه اوه.. خوب شد یادم انداختی اصلااصلاً حواسم نبود.. باید به مترجمش زنگ بزنم واسه هماهنگی ..

الآن ردیفش میکنم نگران نباش..

مجید بلند شد رفت و من پکی به سیگارم زدم و دودش و با حرص فوت کردم.. مثل اینکه این سفرم هیچ فایده ای قرار نبود برام داشته باشه.. چون تا اینجا نه سودی از قرارداد و شراکتی که میخواستم انجام بدم برده بودم.. نه ذهنم خالی شده بود از فکر و خیال و دغدغه هام..

بعد از چند دقیقه مجید برگشت و با بیخیالی گفت:

  • قرار موند واسه فردا؟

  • یعنی چی؟ چرا؟

  • مثل اینکه یارو خارجیه از این کباب کثیفای گوشه خیابون دیده.. خوشش اومده چند سیخ زده تو رگ.. به معده اس نساخته کارش به بیمارستان کشیده.

خودش زد زیر خنده و وسط خنده گفت:

  • خدایی چقدر سوسولن این خارجیا! مترجمش گفت فردا واسه ناهار یه جا قرار بذاریم.

  • ای باباااااا.. من میخواستم آخر شب برگردم تهران!

یه قلپ از مشروبش و بالا رفت و با آرامشی که بدجوری رو اعصابم بود گفت:

  • حالا فردا شب برگرد.. چی میشه؟ مگه بد میگذره بهت؟ از اینکه انقدر پررو بود داغ کردم و توپیدم:

  • واقعاً به تو خیلی داره خوش میگذره؟ مرد حسابی گفتی بیا هم واسه جلسه و قرارداد هم چند ساعت تفریح و خوشگذرونی .الآن نه قراردادی در کاره نه تفریحی. تو فکر کردی من عقده دارم که بین چند تا نره خر بشینم و سیگار بکشم و مشروب بخورم؟ مگه نگفتی دختر مخترم دارید؟ نکنه همین پسرا رو میخوای جای دختر بهم قالب کنی و پس فردا انگ لواط کاری هم بخوره رو پیشونیم.

صدای خنده سرخوشانه اش بلند شد و بعد از چند دقیقه با لحن جدی تری گفت:

  • حق داری.. خدایی بدون دختر حال نمیده.. ولی منم از پای تلفن فهمیدم چند روزیه که سرحال نیستی.. گفتم اگه چهارتا دخترم بریزم اینجا میخوان بال بال بزنن واسه عکس گرفتن.. دیگه اونا رو نمیشه مثل پسرا مهار کرد. فکر کردم شاید بدتر اعصابت به هم بریزه.. عوضش یه برنامه دیگه برات دارم.. که شرط میبندم خوشت میاد. اگرم خوشت نیومد فردا برات جبران میکنم.. نگران نباش.

  • چه برنامه ای؟

قبل از اینکه جواب منو بده.. با دیدن همون پسری که از پشت ساختمون اومد و دستاش خونی بود اشاره ای بهش کرد و وقتی نزدیکمون شد پرسید:

  • چی شد پس؟ بهوش نیومد این قراضه؟

  • چرا.. منتظر نیما بودیم رفته بود از رفیقش مشروب بگیره.. میگه اینایی که خودش داره تا صبح کم میاد! تازه اومد. الآن میرم میارمش!

انقدر کلافه شدم از این حرفایی که هیچی ازشون سردرنمیاوردم که توپیدم:

  • قضیه چیه مجید؟ چرا مشکوک میزنید؟ چشمکی بهم زد و گفت:

  • بشین و تماشا کن.. نمایش داره شروع میشه.. اینهمه ما رفتیم تو سینما فیلمای شما رو دیدیم. حالا یه بارم شما لطف کن و بشین پای تئاتر ما .شک نکن بهتر و بیشتر سرگرم میشی!

دستم و از بالا تا پایین صورتم کشیدم.. از این حرفا بوی خوبی به مشامم نمیرسید..

  • خلاف ملاف که تو کارتون نیست؟ حوصله شر راه افتادن ندارما! همینجوریشم هزارجور حاشیه و حرف و حدیث بستن بیخ ریشمون.

  • نه بابا چه خلافی؟ طرف حتماً خودش این کاره اس که الآن اینجاس دیگه.. اصلااصلاً بر فرض که خلافم باشه. حاجیت و دست کم نگیر.. بلدم چه جوری چفت و بست بزنم به دهن همه.

انگار هرچی بیشتر میپرسیدم.. گیج تر میشدم با شنیدن جواب ها و حرفایی که بهم میزد. منظورش از طرف کی بود؟ چه نمایشی میخواستن راه بندازن که اینهمه آدم به خاطرش جمع شده بودن؟

از طرفی دلم میخواست بلند شم و برم ویلای خودم که یه ساعت بیشتر با اینجا فاصله نداشت.. از طرفی هم انگار جدی جدی کنجکاو شده بودم تا ببینم از چه نمایشی دارن حرف میزن.

اینکه هیچ ذهنیتی نداشتم و هیچ حدسی نمیتونستم درباره اش بزنم ترغیبم میکرد که بمونم و خودمبفهمم اینجا چه خبره.. حداقل از تنهایی سر کردن این ساعت ها و لحظه ها اونم تو این شهر ساحلی و آخرشم خوردن قرص خواب برای چند ساعت استراحت بدون خیالبافی خیلی بهتر بود ..

بلند شدم و راه افتادم سمت پنجره.. لاش و یه کم باز کردم تا باد به کله ام بخوره که همون موقع یه سیگار روشن شده به طرفم دراز شد.. سرم و چرخوندم و نیما رو دیدم که سیگار خودش و داشت بهم تعارف میکرد.

  • احوال جناب پیران عزیز.. منور کردید ویلای ما رو! نمک نداره بفرما!

کامل به سمتش برگشتم و گفتم:

  • ممنون.. تازه خاموش کردم.. راحت باش!

نیما رو کم و بیش میشناختم.. از دوستای مجید بود. خیلی دلش میخواست خودش و جا کنه بین آدمای من ولی موفق نشد.. یعنی علی نذاشت و منم وقتی تو رفتاراش دقیق شدم دیدم حق با علیه و خیلی آدم قابل اعتمادی نیست.

از اون آدمایی بود که هدف خودش اولویت ذهنش بود و برای رسیدن بهش حاضر بود همه رو فدا کنه.

واسه همین بهش رو ندادم.. الآنم اگه مجید زودتر میگفت که این ویلا مال نیماست هیچوقت پامو توش نمیذاشتم.

  • پذیرایی شدید؟ ببخشید من نبودما! کاری پیش اومد مجبور شدم برم و بیام.

سری تکون دادم و با دیدن کبودی روی بینیش که تا زیر پلکشم ادامه پیدا کرده بود فقط برای اینکه منم حرفی زده باشم پرسیدم:

  • صورتت چی شده؟

یه کم اخماش رفت تو هم ولی دوباره خندید و گفت:

  • شانسه مائه دیگه.. مثلا خواستیم امروز که در جوار شماییم یه کم خوش تیپ و خوش برو رو باشیم که نشد.. خدمتکار ویلا رو تمیز کرده بود.. پله ها سر بود یه کم.. پام لیز خورد با صورت رفتم رو پله ..

میدونستم داره دروغ میگه.. اون پسره گفت یکی این بلا رو سر صورت نیما آورده.. به جز اون هم چون مشخص بود که جای ضربه ای به مراتب محکم تر از برخورد با پله اس.. ولی اهمیتی ندادم و جوری وانمود کردم که فکر کنه دروغش و باور کردم.

دنبال بهونه ای میگشتم که زودتر از کنارش برم تا دوباره مثل همیشه سر حرف و باز نکنه و از قابلیت ها و توانایی های خودش حرف نزنه.. که با باز شدن در ویلا سکوتی تو سالن شکل گرفت و همه از جمله خود من برگشتیم سمت در که ببینیم چه خبره.

نیما ازم جدا شد و رفت سمت جمعیت.. ولی من یه جورایی انگار به زمین میخ شده بودم که همونجا چسبیده به پنجره قدی ویلا وایستاده بودم و به صحنه رو به روم نگاه میکردم.

چیزی رو که داشتم با چشمای خودم میدیدم باور نداشتم. مشابهش شاید فقط تو فیلمایی بود که دیده بودم یا گاهی اوقات خودمم توش بازی کرده بودم.. ولی تو واقعیت.. اولین بار بود.

یه دختر بیست و خورده ای ساله که صورت کبودش نشون میداد کتک خورده.. کشون کشون داشت دنبال همون یارو که دستاش خونی بود میومد و از همون لحظه ورودش. نگاه گنگ و وحشت زده اش بین پسرای حاضر تو سالن میچرخید.

یکی یکی داشتم جواب سوالای ذهنم و که از وقتی پام و گذاشتم اینجا تو سرم شکل گرفت و فکر میکردم به من ربطی نداره میگرفتم.

علت دستای خونی اون پسره و صورت کبود نیما همین بود. پشت ساختمون در حال له و لورده کردن این دختره بودن؟؟

نگاهم هنوز با تعجب و ناباوری میخ اون دختره بود که با دست مجید رو شونه ام از جا پریدم و برگشتمسمتش..

  • اینجا چرا وایستادی؟ بریم بشینیم.. صندلی وی آی پی رو واسه خود خودت رزرو کردم.

دستش و از رو شونه ام پس زدم و با کلافگی گفتم:

  • این کارا واسه چیه؟ جدی جدی داری تئاتر بازی میکنید؟

  • ای بابا.. جون داش دامون ضد حال نزن دیگه.. یه امشب و میخوایم حال کنیم.

  • چرند نگو مجید.. به چه قیمتی حال کنید؟ با درب و داغون کردن یه دختر بچه؟

  • همچین بچه هم نیست.. دوتای من و تو رو حریفه!

  • هرچی! بالاخره آدم هست یا نه؟ خانواده داره یا نه؟ پس فردا بره از همه مون شکایت کنه چه گهی میخوای بخوری؟ میدونی که اگه پای من درگیر این جریان مزخرف و بچه باز بشه چه بلایی سرت میارم؟

  • آره بابا میدونم.. جوش بیخود نزن. هیچی نمیشه. بچه ها آمارش و درآوردن بی کس و کاره. تا صبح یه کم باهاش حال میکنیم. چهارتا عکس و فیلمم ازش میگیریم. بعدشم یه پولی میذاریم تو جیبش و دکش میکنیم بره. تهدیدشم میکنیم بخواد غلط اضافه بکنه فیلمش همه جا پخش میشه .اگه بره پای خودشم گیره مطمئن باش.

دوباره سرم و چرخوندم و نگاهم و دوختم به اون دختره.. داشت از ترس میلرزید.. ولی نگاه پر از خشمش از پسرایی که دورش وایستاده بودن و هرکی یه متلک بهش میپروند جدا نمیشد .

  • چه جوری آوردنش؟ دزدیدنش؟

  • اونش و من در جریان نیستم.. نیما میدونه! فقط مطمئنم خطری نداره واسه مون!

سکوت من و که دید با سرخوشی بیشتری ادامه داد:

  • دیگه بیخود فکر نکن ..تا صبح کلی حال میکنیم.

نمیدونم چرا همون لحظه وسایلم و جمع نکردم و از اون ویلا نزدم بیرون. شاید چون هنوز کنجکاو بودم نسبت به این برنامه ای که راه انداخته بودن. بدم نمیومد ببینم این دختره با این نگاه تیز و برّّنده اش که به قول مجید وحشی هم هست.. چه کاری ازش برمیاد دربرابر اینهمه آدمی که دوبرابر هیکلش و دارن.

ولی رو به مجید اتمام حجت کردم و گفتم:

  • میکنیم نه.. میکنید .من و قاطی این کثافت کاری هاتون نکنید. علاقه ای هم ندارم وقتم و با کسی بگذرونم که ارزش تف کردنم نداره و ریختشو حتی نمیشه واسه چند ثانیه تحمل کرد.

دستی به چونه اش کشید و گفت:

خیله خب.. بیا بریم بشین. فقط تماشا کن ..قول میدم هیچ دردسری برات نباشه. بابا دیگه منو که میشناسی. به خاطر تو هم نباشه به خاطر خودم دست از پا خطا نمیکنم خیالت تخت.

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.