خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان رحم اجاره ای پارت ۶

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

باران : حوله رو پیچیدم دورمو از حموم اومدم بیرون اینقدر خودمو لیفو صابون زدم که اثر دستای ارتان از روی بدنم بره که پوست بدنم قرمز شده بود ازش نفرت داشتم اما الان دیگه زیاد بروز نمیدادم تا یه وقت مناسب به زمینش بزنم ، موهامو با سشوار خشک کردم، تو این چند روز خدارو شکر مهناز کمدو پر از لباس کرده بود .

بی خیال لباس شدمو رفتم سمت میز آرایش

به صورت رنگ پریدم تو آینه خیره شدم .

زیب کیف ارایش که روی میز بود روباز کردم بعد خوب گشتن ریملو یه رژ قرمز جیغ

از توش بیرون کشیدم ، اینقدر این چند وقت درگیر بودم که اصلا به خودم نرسیده بودم دلم واسه آرایش کردن تنگ شده بود رژ رو گرفتم دستمو، کشیدم رو لبم ، رژش خیلی خوشرنگ بودو به پوست سفیدم میومد ، کمی ریمل زدم، به خودم تو آینه خیره شدم ، انگار صورتم دوباره جون گرفته بود.

خط چشمو بیرون کشیدمو مشغول شدم .

کارم که تموم شد یه قدم رفتم عقب تا بتونم تو آینه خودمو بهتر ببینم ، داشتم تو دلم به خودم احسنت میگفتم که در اتاق باز شدو ارتان با موهای خیس وارد اتاق شد .

یه لحظه خشکش زدو سر جاش ایستاد ، چشماش بین صورتمو حوله ای که دور بدنم پیچیده بودم ردو بدل میشد ، خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین که اومد نزدیکمو چونمو گرفتو وادارم کرد که سرمو بلند کنم .

ارتان: از من خجالت نکش منکه دیگه شوهرتم

– دست خودم نبود از همون بچگی خجالتی بودم

چیزی نگفتم که چشماش برق خاصی زدو گفت : چه خوشگل شدی ؟

خواستم بحثو عوض کنم که گفتم : ممنون اما اگه میشه برو بیرون میخوام لباس عوض کنم ،

با شیطنت تو چشام زل زدو گفت : منکه شوهرتم پس مشکلی نداره جلو من لباستو عوض کنی .

اخ که این بشر چقدر پرو بود دلم میخواستم انگشت کنم تو چشاشو از کاسه در بیارم .

هر چی اصرار کردم نرفت بیرونو مجبورم کرد لباسامو جلوش عوض کنم

حین عوض کردن لباسم چشم ازم بر نداشتو با نگاه خاصی بهم خیره شده بود .

ارتان: تاحالا دقت نکرده بودم اما باید بگم از حق نگذریم هیکلت عالیه

باران:از خجالت لپام سرخ شده بودو احساس میکردم حرارت بدنم زیاد شده بود .

آرتان با خنده رو کرد بهمو گفت: برعکس زبونت خودت خیلی خجالتی هستی ،

پشت چشمی نازک کردمو رفتم سمت تخت کز کردم زیر پتو ،

*ارتان*
دوتا بوق زدم در باز شد وارد عمارت ، شدم .
ماشینو پارک کردم تو حیاطو رفتم تو

–سلام

–به ببین کی اومده؟؟!! بشین پسر جان
– نه همینجا راحتم میشنوم ، کاری داشتی باهام
– اونجا ناایست ، بشین حرفام شاید طولانی بشه
ارتان: با اینکه دلم نمیخواست بیام اما مجبور بودم به حرفای بابام گوش بدم.
ارتان: نشستم رو مبل بلافاصله طبق عادت همیشش پیپشو در اوردو اتیش زد ،

پک محکمی به پیپش زد ، با اینکه پیر شده بود اما جذبش هنوز شبیه به جوونیاش بود .
بعد سه پکی که به پیپش زد گفت: خوب منتظرم !!!

دختررو عقد کردی؟!!
ارتان: اره همون طور که خواسته بودی!
بابا: افرین حقا که پسر خودمی ، خوب کاری که گفتم رو کردی یا نه ؟!
من میخوام قبل مرگم نوم رو ببینم
ارتان: بین اینهمه دختر من نمیفهمم چرا باید این دخترو انتخاب میکردی؟؟
بابا پک محکم دیگه ای به پیپ زدو تک خنده ای کردو گفت: (تو مو میبینیو من پیچش مو پسر) کمی مکث کردو گفت:بهت گفته بودم یه شریک داشتم ، از پشت بهم خنجر زد، تصادف مادرو ابجیتو یادته که باعث مرگشون شد!!
ارتان: تو فکر فرو رفتم با این حرفاش میخواست چیرو بهم بفهمونه ، چی میخواست بگه؟؟
–خوب اون شریک چه ربطی به اون دختره داره ؟
پارچ ابو برداشتو لیوانی پر کردو گفت: شریک من حامد پدر همین دختر بود.
ارتان: خوب که چی!!

اونموقع تازه ابجیت به دنیا اومده بود ، آهی از سر حسرت کشیدو گفت:یادته یه روز مامانت ، میخواست بره کرمان دیدن مادرش
بعد خبر اوردن که ماشین چپ شدهو همه سر نشینان مردن که مادرتو خواهرت هم جزو اونا بودن چون جسدشون سوخته بود نتونستیم خوب شناساییشون کنیم
قطره اشکی از چشمش چکید ، از علاقه بیش از حد بابا به مامان باخبر بودم بعد فوت مادرم بابا مستبدو عصبی شده بود نصف همین اخلاقش رو من تاثیر گذاشته بودو باعث شده بود اینقدر سخت بتونم با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم
ارتان: خوب یادم بعد فوت مامان پلیس اومد در خونمونو گفت که تصادف عمدی بودهو یک نفر ماشینو دستکاری کرده اما شما که…
پرید وسط حرفموگفت: من بعد تصادف خودم تحقیق کردم از طریق یکی از رفیقام که پلیس آگاهی بود ببین پسر، حامد باعث قتل مادرته پدر همین دختره

اون بوده که ماشینو دستکاری کرده بود.
با کمی تعلل سوالمو پرسیدم: چرا باید اینکارو کنه؟؟!

علتش این بود میخواسته به خاطر سهمی که حقش نبود ازم زهر چشم بگیره ، مطمنم میفهمیو درک میکنی چرا اینقدر از این دختره کینه دارم
ارتان: با ناباوری خیره شدم به میز چطور ممکن بود .
نمیخواستم باور کنم .
خواستم بلند شمو برم بیرون تا هوایی به سرم بخوره که صداش بلند شد همیشه همین طور خشک و بی روح نگاه میکرد اینبار هم مثل همیشه با نگاه سردش خیره شد بهم وگفت: چند وقت بود که دختررو زیر نظر داشتم فهمیدم که با عموش به مشکل برخورده باباش مرده بود منهم دستم به جایی بند نبود ، خواستم انتقام مادرو خواهرتو از دخترش بگیرم حالا فهمیدی واسه چی اینقدر اصرار داشتم که این دخترو عقد کنی ، چون میدونستم با زبون درازی که این دختره دارهو چموش بازیاش تو تنها گزینه بودی که میشد از طریقش عذابش داد اخلاقت به خودم رفته غدو یه دنده ای ولی خوبه که به حرف من گوش میدی .
خوب میدونستم بعد خیانتی که ستاره بهت کرد فکر عاشق شدن از سرت پریدهو فکر میکنی همه دخترا مثل اونن ،
–دستگیره رو گرفتمو خواستم برم بیرون که با تحکم خاص خودش گفت : میخوام دختره تو خونت عذاب بکشه نزار اب خوش از گلوش پایین بره فهمیدی ؟؟!
چیزی نگفتم که عصبی تر از قبل فریاد زد : اینو یادت باشه مسبب قتل مادرت پدر همین دخترس
پس اگه نمیتونی این کارو درست انجام بدی بگو تا خودم دست بکار شم .
ارتان: با خشم و صدای بریده بریده گفتم: نخیر لازم نکرده شما دست به کار شی ناسلامتی اون الان زن منه و تا من نخوام شما حق نداری بهش دست بزنی .
بابا: لبخند کجی زدو گفت : خوبه !!! خوب سنگ اون دختره رو به سینه میزنی ؟؟

اینقدر احمقی که نفهمیدی عموش سرت کلاه گذاشتهو ازت ۳۰۰ میلیون بالا کشیده به خاطر اینکه این دختررو بهت بفروشه ،

فکر نکن از کارات خبر ندارم ، اتفاقا خود تو باعث شدی من این دختترو راحت تر پیدا کنم.
مغزم دیگه کشش حضم این حجم از خاطراتو که همش عذابه رو نداشت .
ارتان: ما هیچوقت حرف همو نفهمیدیم ، میدونی چرا؟؟! چون این تو بودی که همیشه دستور میدادیو من بی چون چرا قبول میکردم ، چون همیشه خودخواه بودیو فقط به فکر خودتوانتقامت بودی ، فکر نکردیو من اوردی وسط بازی کثیفت ، فکر نکردی به خاطر تو اون انتقامتو اخلاق مزخرفتت من چند سال زجر میکشم ، اما درک اینو که بخوای منو بفهمی نداشتی پس من واسه چی باید به حرف تو گوش کنم وقتی من برات مهم نیستم
اجازه حرف دیگه ای به ندادمو از د خارج شدمو ، درو محکم بهم کوبیدم ،
چطور میتونستم ،دختر مظلومی مثل بارونو عذاب بدم ،چرا باید تاوان پدرشو اون پس میداد ، مگه چه گناهی کرده

تو تاریکی نشسته بودمو خیره به جای نامعلوم ، عصبی بودمو باید یه جوری خودمو خالی میکردم

۵تا لیوان مشروب خورده بودم اما هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود ، سیگاری از تو جیبم دراوردمو اتیش زدم ، به حرفای بابا فکر کردم اینقدر فکر کردم که مخم هنگ کرد با عصبانیت ته مونده سیگارو تو جا سیگاری پرت کردم و سیگار بعدی رو روشن کردم و همینطور سیگار پشت سیگار تا جایی آشپزخونه پر از دود شده بودو به خاطر نور کم هیچی دیده نمیشد.

باران: با احساس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت ۲بامداد بود ،

خواستم لیوان ابو بردارمو یه قلوپ ازش بخورم که لیوان خالی بود ناچارا بلند شدمو از پله ها رفتم پایین خونه سوتو کور بودو چراغ های کمی تو حال روشن بود . رفتم سمت آشپزخونه ، بوی سیگارو الکل باهم قاطی شده بودو باعث حالت تهوم شد ، برقو زدم ، ماتم برد کل آشپزخونه دود شده بود آرتان با اخم های درهم موهای ژولیده نشسته بود سر میز غذا خوری به میز خیره شده بود ، هیچ حرکتی نمی کرد به خیال اینکه مرده ، رفتم جلو تکونش دادم هیچ حرکتی نکرد ، ترسیده بودم ، به خاطر همین خواستم از اشپزخونه برم بیرون که مچ دستمو گرفتو بدون اینکه بهم نگاه کنه با صدای ارومی لب زد: کجا با این عجله بودی حالا،
باران:–اینجا چیکار میکنی؟ چرا این ریختی شدی ؟؟

ارتان : اینش به تو ربطی نداره ، خودت اینجا چیکار میکنی ؟؟

این وقت شب
باران: من،من ، میخواستم آب بخورم ،

ارتان : خوب کردی اومدی الان بیشتر از هر موقع به یکی نیاز داشتم .
باران: مست بود نمی فهمید چی داره میگه ، از حالتش مشخص بود زیادی خورده بود، دستمو از تو دستش بیرون کشیدم .
سریع خواستم از اشپز خونه بزنم بیرون که از جاش بلند شدو گفت: کجا با این عجله وایستا باهات کار دارم ، توجهی نکردمو از اشپزخونه زدم بیرون معلوم نبود با این حالت مستی چه بلایی ممکن بود سرم بیاره ، ترسیدم پا تند کردم از پله ها رفتم بالا اما بازم با همون حالت مستی داشت میومد دنبالم
لحظه اخر تا وارد اتاق شدم سعی کردم سریع
درو ببندمو قفل کنم که با گذاشتن پاش لای در مانع شد.
درو محکم هول داد که باعث شد پرت بشم رو زمین اومد تو اتاقو درو بست .

تو چشماش غم سنگینی موج میزد.

اومد سمتم دستشو دراز کرد طرفم ، دستشو گرفتمو بلند شدم از روی زمین قبل اینکه دستمو از تو دستش در بیارم ، محکم گرفتتم تو آغوشش ، با غم زیاد زل زد تو چشمام مشخص بود مسته و کاراش دست خودش نبود لب زد: میتونست زندگیمون بهتر از اینا باشه

دستشو برد سمت موهامو طره ای از موهامو تو دستش گرفتونوازش کرد

ارتان: میدونی من میتونستم همسر خوبی واست باشم چون دوست داشتمو عاشقت بودم ، اما تو لاشی بهم خیانت کردی ، رفتی با کسی که مثل برادرم بهش اعتماد داشتم .

باران: این چی داشت میگفت واسه خودش پاک زده بود به سرش

از بغلش بیرون اومدمو گفتم : چی داری میگی واسه خودت دیوونه شدی؟؟
به وضوح اشکو تو چشماش دیدم ، قطره اشکی از چشمش چکیدو رسید به لبش با غم و اندوه زیاد رو کرد بهمو گفت : میبینی حالو روزمو تو منو به این روز انداختی مگه من چی ازت میخواستم هان لعنتی ، جز اینکه بهم وقت بدی که با بابام حرف بزنم ، چطور تونستی این کارو باهام کنی کی الان به جز من داره دستاتو میگیره کی جای من شبا پای تلفن واست اهنگی که دوست داری رو میخونه هان ؟! بهم بگو لعنتی

باران: با اینکه ازش نفرت داشتمو به انتقام فکر میکردم ، اما راضی به این حالو روز ارتان نبودم دلم واسش میسوخت انگار عشقش بهش خیانت کرده بود که اینقدر داغون بود .
باران: رفتم سمتش الان به نظرم از همیشه بی پناه تر به نظر میرسیدو دلم نمیخواست هیچ مردی جلوم گریه کنه ،

دستمو بردم سمت چشمشو قطرهاشکی که درحال چکیدن بودرو با انگشت اشارم پاک کردم

ارتان یهو دستمو گرفت تو دستشو بوسید ، سیگاری از تو جیبش د اوردو گفت : میدونی خیانت خیلی بده ادمو به زمین میزنه باعث شدی غرورمو بشکنم واست ، حالا تویی که باید زجر بکشی،
یهو سیگارشو فرو کرد کف دستم که هنوز تو دستش بود ، دستم سوخت ، جیغ زدم ، که توجهی نکرد فقط با چشمای سرد نگاهم میکرد،

باران: با چشمای اشکی بهش خیره شدمو با داد گفتم : کثافت ، تقصیر منه که دلم واست سوخت ، منه احمقو بگو فک میکردم ادمیو لیاقت یه خورده محبتو داری ، دستمو ول کن روانی کف دستم شدید میسوخت

ارتان: قبل اینکه خیانت کنی باید فکر اینجاشو میکردی، ستاره خانوم
باران: با دست هولش دادم سیلی محکمی زدم تو گوشش شاید هوشش بیاد سر جاشو گفتم : مگه مجبوری اینقدر بخوری که همرو باهم اشتباه بگیری من ستاره نیستم دییونه ، من بارانم ، همون که با خودخواهیه تموم عقدش کردی ، همون که بهش تجاوز کردی ، یادت اومد یا بیشتر بگم من عشق تو نیستم ، هیچوقتم نخواهم شد ، پس به خودت بیا ،

نذاشتم حرفی بزنه دستشو گرفتمو بردم تو حموم ،
T.me/rahemroman

?رحم اجاره ای?, [۰۴٫۰۱٫۱۹ ۱۸:۱۲]
[Forwarded from ?لاوطـــــــوری? (?Mary?)]
#ادامه۷۶

به خاطراینکه مست بود بدنش شل شده بودو به راحتی تونستم بکشونمش توی حموم

دوش اب سردو باز کردم روش

سردی اب اینقدر زیاد بود که نفسش واسه یه لحظه ایستاد .

توجهی نکردمو شیر اب سردو بیشتر باز کردم .

باران: به خودت اومدی یا نه؟! من بارانم ،ستاره نیستم

ارتان: باران؟

چیشده اینجا چیکار میکنی ؟

باران: کف دستمو نشون دادم گفتم :ببین چه بلایی سرم اوردی ، به جرم اینکه فقط میخواستم دلداریت بدم قیافمو مظلوم کرده بودم تا نفهمه دارم واسش نقشه میکشم .

دستمو گرفت تو دستشو نگاه کردو گفت:من ، من اینکارو کردم؟؟

– اره تو این بلارو سرم اوردی ، مگه مجبوری بیش از حدت بخوری منو با ستاره خانومت اشتباه گرفته بودی ، فکر میکردی من اونم ، این بلارو باید سر اون میاوردی نه من

باران: اشکامو با پشت دست پاک کردمو ادامه دادم .
بس نبود اینهمه بلا سرم اوردی ؟
خودت خسته نشدی اینقدر منو عذاب دادی؟

بعدم بدون اینکه بهش اجازه حرفی بدم از حموم اومدم بیرونو درو محکم بهم کوبوندم .

بلافاصله ارتان با موهای خیس بدون لباس از حموم اومد بیرون

رفت سمت کمدو از توش چیزی برداشت اومد سمتمو دستش رو دراز کرد سمتمو گفت : دستتو بده ببینم .

باران: نمیخوام میسوزه میخوای بازم سیگار فرو کنی تو دستم؟

ارتان لبخند محوی زدو گفت: اولا که تو اصلا سیگار دسته من میبینی؟؟ ، دوما اینکه معذرت میخوام دست خودم نبود ، سوما اینکه دستتو گفتم بده ، ببین من غرورمو کنار گذاشتمو ازت معذرت خواهی کردم پس حالا اخماتو باز کن دیگه ،

بعدم بدون معطلی دستمو گرفت تو دستشو پماد سوختگی که تو دستش بود رو درشو باز کردو خودش برام پماد زد .

تا حالا اینقدر روش دقیق نشده بودم ناخوداگاه یاد شبی افتادم که امیر اومده بودخونه من تو اون بارون شدید مجبور شده بود لباسشو در بیاره تا سرما نخوره

اهی از سر سوز کشیدمو با خودم گفتم : ای کاش هنوز امیر منو دوست میداشتو به خاطرم به قول دروغاش بادنیا میجنگید، کاش به جای این نره غول الان امیر کنارم بودو اون بود که دستامو تو دستای گرمش میگرفتو میبوسید،

حتی فکر کردن به امیر هم باعث داغ شدنو گر گرفتنم میشد ،

ناخوداگاه ارتانو با امیر مقایسه کردم ، درسته که امیر از ارتان کوچیک تر بود اما فک میکردم قدش یه سرو گردن از ارتان بلند تر باشه برخلاف امیر ، که پوستش سفید بود اما ارتان پوست برنزه ای داشت ، هیکلاشون تقریبا مثل هم بودو هردو ورزشکار بودن اما از نظر من امیر کجا ارتان کجا !!

ارتان وقتی کارش تموم شد گفت:فردا هم از این پماد بزن تا دوروز دیگه کاملا خوب میشهو ردشم نمیمونه ،

حتی تشکر خشکو خالی هم ازش نکردم ، اصلا خوب کردم مسببش خودش بوده پس دیگه تشکر لازم نبود ، اومد کنارم رو تخت نشستو گفت: میخوام رازی بهت بگم که تا حالا به هیچکس نگفتم

اما به تو میگم شاید کمی درکم کنی که چرا اخلاقمو رفتارم همیشه با خشونته

وقتی بچه بودم بعد مرگ مادرم بابام خیلی عصبی شده بود طوری که اگه هرروز ازش کتک نمیخوردم شبم صبح نمیشد .

تا اینکه اخلاقش، کردارش همه و همه ،روی من تاثیر گذاشت طوری که چند وقت افسرده شده بودم تو اوج نوجوونی قرص میخوردم باورت میشه ؟

عمم منو برد پیش روانشناس تا یکم بهتر شدم اما روانشناس گفته بود که به خاطر شوکی که تو بچگی بهم وارد شده بودهو کتکایی که از بابام میخوردم ، شانس خوب شدنم کمه ، اما من سعی کردم به خاطر ستاره دوباره تحت درمان باشم ، اما ستاره بعد اینکه یه مدت تحت درمان بودم بهم خیانت کرد رفت با یه پسره که دوستم بودو مثل برادر نداشتم دوسش داشتم ومثل چشام بهش اعتمادداشتم ،

باهم ویزا گرفتنو بعدم رفتن خارج وهمونجا عروسی کردن ، لحظه اخری که میخواست بره رفتم دیدنش

_باران: غم بزرگی که روی دوشش سنگینی میکرد رو خوب میفهمیدم واسه همین با چشمای نمدار نگاهش کردم ستاره چیکار کرده بود با این ادم غدو یک دنده

با لحن خشداری ادامه داد

ارتان: لحظه اخر غرورمو کنار گذاشتمو ازش خواستم که بمونه ، اما نموند، منو دیوونه خطاب کردو بهم گفت که در کنار من امنیت جانی نداره ، منهم واسه اینکه دوسش داشتمو نمیخواستم بیشتر از این عذاب بکشه گذاشتم بره ، از دستش دادم و تا حالا هم بعد اون عاشق نشدم .

باران: حالا واقعا درکش میکردم که چرا تو تنهاییاش به یک نقطه خیره میشهو هی پشت هم سیگار میکشه

باران: فکر میکنی اگه خودتو عذاب بدی اون بر میگرده ،فک میکنی با مشروب خوردنو ، سیگار کشیدن میتونی جای خالیشو پرکنی؟؟

نه ، نمیتونی ؟!

ارتان: میدونی بعضی اوقات واسه اینکه خالی شی واسه اینکه دلت هوای کسیرو نکنه که یه وقتی بودو نیست اره سیگار و مشروب بهترین گزینس .

باران: میشه دیگه نخوری؟!.
–چرا؟؟

–چون اونوقت معلوم نیست چه بلایی سر من بیچاره بیاری .

ارتان بدون اینکه نگام کنه گفت : باشه اما قول نمیدم

ارتان: حالا من یه چی میگم تو گوش کنو بگو چشم

باران: چی؟؟

ارتان: فردا شب میخوام ببرمت مهمونی ، یه مهمونی بزرگ ، اما باید قول بدی فکر فرار به سرت نزنه یا یه جوری نخوای که منو دور بزنی چون هر جا بری پیدات میکنم میدونی که الان زن منیو خیلی راحت میتونم بگم زنم گم شده و ردتو خیلی راحت میزنم .

باران: خواستم خودمو لوس کنم که گفتم : من نمیام حوصله ندارم ، ولی تو دلم ، دلم میخواست که برم از بس تو این خونه بودم داشتم میپوسیدم

ارتان کمی مکث کردو شونه ای بالا انداختو گفت: من گفتنو بهت گفتم هر جور میلته خواستی بیا نخواستی نیا اصراری نیست

خواست بره سمت تخت که گفتم ، دربارش فکر میکنم که میام یا نه !

ارتان : باشه اما زیاد طولش نده خودت که خوب میدونی من منتظر چیزی نمیمونم
بعدم بدون اینکه اجازه حرفی بهم بده دراز کشیدو گفت: برقو خاموش کن بیا بخواب

باران: مشخص بود حوصله نداره پس دیگه حرفی نزدمو برقو خاموش کردم
عادت داشت همیشه وقتی میخوابید باید منم پیشش میخوابیدم .
الان دیگه درکش میکردم خودش میخواست خوب باشه اما به خاطر مریضی اعصابی که داشت گاهی اوقات قاطی میکرد در کل از اولا خیلی بهتر شده بود و این یه نکته مثبت واسه من بود .

حداقلش این بود که دیگه ازش کتک نمیخوردم نمیخوردم البته خودم هم چند وقتی بود که زبون درازی نمیکردمو سعی میکردم با لحن ارومم خوردش کنم نه با چموشیو ، پرویی

اینطوری بهتر بود ، من میخواستم ارتانو عاشق خودم کنم قبول دارم ، نقشم کثیف بودو با احساساتش بازی میکرد اما من برام مهم نبود باید یه جوری کاراشو جبران میکردم ،
جز این نقشه کار دیگه ای نمیتونستم کنم پس تنها گزینه همین بود .

بدون حرف برقو خاموش کردمو رفتم کنارش دراز کشیدم

خودشو بهم نزدیک کردو بغلم کرد خوب میدونستم هنوز احساسی بهم ندارهو فقط نقش زیر خوابو دارم براش اما مهم نبود من هر جور شده ارتانو عاشق خودن میکردمو جوری زمینش میزدم که نتونه از جاش بلند شه

باران: میدونی همیشه دلم میخواست یکی موقع خوابیدن اینطوری بغلم کنه ، احساس خوبی بهم میده یه احساس امنیت

ارتان: خوبه ! این احساستو دوست دارم ،
یهو منو سفت تر بغل کردو دستشو برد زیر لباسم ، چشمامو محکم رو هم فشار دادم، چیزی نگفتم که لباشو گذاشت رو لبم

باران: ساعت ۹صبح بودو اصلا دلم نمیخواست از تخت خواب دل بکنم خوابم میومد ، اما خیلی گرسنم بود .
ناچارا از تخت اومدم پایینو رفتم سمت حموم ، یه دوش کوتاه گرفتمو اومدم بیرون ، لباسامو پوشیدم رفتم پایین ، مهناز داشت صبحانه اماده میکرد ارتانم نشسته بود سر میز صبحانه و داشت با گوشی حرف میزد ،
گوشامو تیز کردم که ببینم کیه !!

ارتان: خوب کی چشممون به جمالتون روشن میشه امیر خان؟؟؟

– خوبه دیگه چه خبر مشکل حل شد؟
نه اخراجش کردم ، دختره یه نقشه ساده بلد نبود بکشه این کی بود استخدام کرده بودی تو ؟!!

باران‌: حالا که فهمیده بودم امیره خوشحال شدم اما به روی خودم نیاوردم که شنیدم رفتم تو اشپزخونه
سلام کوتاهی کردمو نشستم انگار داشت راجب کسی حرف میزد .
توجهی نکردمو نشستم ، ارتان تا چشمش بهم افتاد ، هولو دستپاچه گفت:باشه داداش من بعدا باهات تماس میگیرم اره امشب میرم ،میدونم میدونم خیلی مهمه تا اعتمادشون جلب شه ، خیالت راحت من کارمو بلدم
باشه اگه کاری نداری فعلا پس خداحافظ
بلافاصله گوشیو قطع کردو گذاشت رو میز انگار سر حال به نظر میومد ،

سرشو از تو گوشی اورد بیرونو بهم نگاه کرد ، لبخند کجی زدو به مهناز اشاره کرد بره بیرون
مهناز که رفت لب زد : خوب احوال خانومم چطوره دیشب بهت خوش گذشت ؟؟

منظورشو فهمیدم سرمو با خجالت انداختم پایین که ادامه داد صبحانتو بخور باید به خودت برسی خیلی لاغر شدی .

فرصتو غنیمت شمردمو گفتم : میشه یه خواهشی ازت کنم ؟؟

ارتان: خوب میشنوم!!

– میشه من برگردم شرکت به کارم ادامه بدم؟؟
رنگ نگاهش عوض شدو گفت: نه بیخود خبری نیست!!
اصلا واسه چی میخوای بری کار کنی
مگه اینجا چیزی واست کمه؟؟

قیافمو مظلوم کردمو گفتم: نه چیزی کم نیست اما دلم داره تو این خونه میپوسه ،هیچ سرگرمیی ندارم حوصلم سر میره خوب

ارتان: پس من اینجا چیکارم ؟؟
شیطون نگام کردو چشاش برق زدو گفت: مگه هرشب واست سرگرمی ایجاد نمیکنم ؟؟

*امیر*

امید وار بودم امروز کارم تموم بشه تا بتونم برگردم ایران

رفتم سمت منشی به زبان عربی مسلط بودم به عربی بهش گفتم که وقت ملاقات میخوام با شیخ اسد

وقت های ملاقات رو چک کردو گفت که میتونم برای نیم ساعت دیگه شیخ رو ببینم

باید امروز باهاشون کنار میومدم تا کوتاه بیانو قرار داد رو ببندن این چند وقت اعتمادشونو جلب کردمو سعی کردم با ملایمت باهاشون برخورد کنم.

تا بتونم زودتر برم ایران دل تو دلم نبود که بارانو ببینمو همینطور نگران سارا بودم .

همه فکرو ذکرم شده بودن این دوتا !!!
گوشیم از جیبم در اوردمو زنگ زدم به ارتان
بعد دو بوق برداشت
–الو سلام !
-سلام
–چه خبر ؟؟شرکت به کجا رسید؟
–اینجا همه چی خوبه چی تو اونجا چیکار کردی با قرار داد بستی یا نه
– نه بابا دارن دبه میکنن امضا نمیکنن میگن سود نداره
ارتان: خوب حالا کی بر میگردی؟؟
– نمیدونم معلوم نیست شاید هفته دیگه شاید ماه دیگه
ارتان: باشه داداش خیالت راحت باشه

امیر: دستی تو موهام کشیدمو با مکثو تردید لب زدم: راستی از باران چه خبر ؟ میاد شرکت ؟؟
ارتان: نه بابا اخراجش کردم دختررو این کی بود استخدامش کرده بودی بابا یه نقشه ساده نمیتونه بکشه

امیر: چی اخراجش کردی ؟!
اون به این پول خیلی احتیاج داشته ، الان چیکار میکنه؟ ازش خبری نداری؟؟

–نه چطور مگه چیزی شده؟؟
امیر: امممم .. نه …. هیچی نشده فعلا اگه کاری نداری من باید قطع کنم
تلفنو قطع کردمو گذاشتم تو جیبم

بالاخره در اتاق شیخ باز شدو خانوم محجبه ای اومد بیرون
منشی رو کرد بهمو گفت که میتونم برم تو
رفتم داخل با خوشرویی باهاش سلام و احوال پرسی کردم به نظرم یه جای کار میلنگید مشخص بود این چند وقت بی خودی منو اینجا نگه داشته بودن هرروز دبه در میاوردن که این مشکل پیش اومده ، یه روز واسه اینکه قرار داد مشکل داره ، یه روز شیخ اسد نبود ، یه روز دبه در اوردنو گفتن این قرار داد واسشون سودی نداره واسه همین تا چند وقت اومدم شرکتشونو رفتم تاا تونستم ثابت کنم که این قرارداد واسشون سود زیادی خواهد داشت .

دیگه امروز باید کاری میکردم که قرار داد رو ببندم این چند وقت بیخودی منو نگه داشتن اولی که اومدم فکر میکردم کارم از یه هفته بیشتر طول نمیکشه اما خیلی شده بودو من بیشتر از این طاقت نداشتم بیشتر از این اینجا بمونم

*امیر*
بعد صحبتی که بین منو شیخ السد ردو بدل شد مثل اینکه به این نتیجه رسیده بودکه این قرار داد به نفعشه

درسته طمع داشت اما اهل بخیه و معامله بود .
بهش قول اینده ای پر سود رو دادم که اونم قبول کرد به خودم قول دادم اگه قرار داد رو امروز ببندم همین امروز بر میگردم ایران پس سعی کردم آرامشمو حفظ کنم در ظاهر اروم بودم اما تو دلم آشوب بود .

بلاخره بعد نیم ساعت صحبتو چکو چونه زدن قرار داد رو امضا کرد
خوشحال از اینکه میتونستم زودتر از موعدی که به ارتان گفته بودم برگردم ، امضا کردمو بهش دست دادم .

از شرکت زدم بیرون گوشیمو به اینترنت وصل کردم.
خوشبختانه تا دوساعت دیگه میتونستم بلیط بگیرمو برگردم ، دوساعت وقت داشتم ، رفتم خونه، وسایلمو جمع کردمو چمدونمو بستم .

خوب بود حداقل امشب به مهمونیه دکتر صادقی میرسیدمو با ارتان باهم میتونستیم تو مهمونیش حظور پیدا کنیم اینطوری میتونستیم باهم باهاش حرف بزنیم تا بتونه باهامون همکاری کنه و روی پروژمون سرمایه گذاری کنه
*باران*
تو اتاق روی تخت دراز کشیده بودمو خیره به سقف اتاق بدجو حوصلم پوکیده بود .
همون موقع در اتاق باز شدو ارتان با یه بسته اومد تو اتاق
بسترو گرفت سمتمو گفت بگیرش
با گیجی تو جام نیم خیز شدم ، کنجکاو بودم ببینم تو اون بسته چیه !”

ارتان: بگیرش لباسه واسه امشب
باران: بسترو گرفتمو به تکون دادن سر اکتفا کردم .
دست به سینه ایستادو گفت : نمیخوای ببینی توش چیه؟؟
باران: ها؟؟چرا الان میبینم

لباسو گرفتم تو دستمو زیرو روش کردم .
یه لباس ماکسی مخمل به رنگ سرمه ای بود پوشیده بود اما خیلی شیک بود ، چشمام از خوشحالی برق میزد ، و این از چشم ارتان دور نموند .

با تنه گفت: یه تشکر خوشکو خالی کنیم بد نیست!!

باران: سرمو تکون دادمو گفتم ممنون
ارتان: هوا برت نداره امشب تو بعنوان زن منی دلم نمیخواد با مانتو بشینی جلوی مهمونای خارجی پس بع خودت برس اما زیادارایش نکن چون خوشم نمیاد .

باران: باشه اما یه چیزی؟؟
–چی؟؟
باران: میشه گوشیموبهم بدی ؟؟
–اخماشو کرد تو همو سیگاری از تو جیبش در اوردو اتیش زد و گفت : میخوای چیکار تو که کسیرو نداری بهش زنگ بزنی!!؟

–قطعا اگه میگفتم میخوام به امیر زنگ بزنمو احوالشو بپرسم قبرمو خودم باید میکندم ، با کمی مکث لب زدم .

باران: هیچی همینطوری حوصلم سر میره گفتم یکم توش بازیو رمان بریزم بخونم سرم گرم شه

ارتان: نه نمیشه!!
– پامو کوبیدم زمینو با لحن لوسی که خودمم بدم میومد اما خوب میدونستم جلو یه پسر جواب میده ادامه دادم .

عع چرا خو ؟ من حوصلم پوکید اینجا خو ، خواهش میکنم

ارتان: لب خند کجی زدو گفت : خودتو لوس نکن من حرفم دوتا نمیشه اما سعی میکنم واست کتاب بیارم ، اصلا چطوره خودت بری تو کتابخونه ای که طبقه پایینه هر کتابی دوست داری برداریو بخونی ؟ هوم؟؟!

باران: اه لعنتی هیچ جوره گول نمیخوردو این باعث حرصم شده بود
صورتمو حالت قهر برگردوندمو لبمو جلو دادمو گفتم اصلا نخواستم کتابات ارزونیه خودت ،

ارتان : هر جور مایلی تقصیرمنه به فکرت بودم

–یه دستشو زد تو جیبشو بی تفاوت سیگارشو تو هوا فوت کردو از در خارج شد

ذوق زده لباسو پرو کردمو رفتم جلو آینه ، چشام برق زد، چه قدر بهم میومد ،

★امیر★

ساعت ۱۰صبح بود اینطور که حساب کرده بودم ۹ شب میرسیدم .

بالاخره بعد ۷ ساعت پرواز هواپیما تو خاک ایران نشست گوشیمو در اوردم تا به ارتان خبر بدم که زود تر قرار دادو بستمو اومدم ایران و به مهمونی امشب هم میرسم .

هر چی گرفتمش گوشیش در دسترس نبود ، بیخیال شدمو دیگه بهش زنگ نزدم امشب همو میدیدیم و میتونستم باهاش حرف بزنم

چمدونمو کشیدم ر و زمینو واسه اولین تاکسی دست تکون دادم .

تاکسی ایستاد نشستمو ادرس خونه رو دادم .
بعد چند مین رسیدم خونه ، کلید انداختم درو باز کردم ، همون موقع گوشیم زنگ خورد گوشیمو از تو جیبم بیرون کشیدمو خیره شدم به صفحه گوشی ، شماره ناشناس بود برداشتم .

–الو بله بفرمایید ؟؟

الو داداش امیر منم فرید خطمو عوض کردم .

– اها خوبی چه خبر ؟؟ خبری از سارا به دستت رسیده؟

فرید: اره ردشو از فرودگاه زدیم ،
مثل اینکه از کشور خارج شده اگه اشتباه نکنم رفته نیویورک

امیر: نیویورک ؟؟؟ اونجا چرا !!!
باشه داداش دستت درد نکنه این لطفتو هیچوقت فراموش نمیکنم

فرید: نمیخواد جبران کنی فقط اگه سارارو پیدا کردی بهش بگو یه گوشه چشمی به ماهم نشون بده بابا

امیر: هین خنده –دیگه پرو نشو داداش من حالا حالا ها باید صبر کنی !! فعلا بای

فرید: باشه من که اینهمه صبر کردم این چند وقتم روش فعلا

*باران* ساعت ۹بود سریع پریدم تو حمومو یه دوش سریع گرفتم .

از حموم اومدم بیرونو موهامو خشک کردم .
همه موهامو بالا سرم جمع کردمو محکم بالا سرم بستم .

اینطوری چشمام کشیده تر به نظر میرسید و دوست داشتم .

چند لاخه از موهای جلومو به چپ سوق دادم .
خوب حالا وقت آرایش بود برخلاف اینکه ارتان گفته بود کم ارایش کنم و از اونجایی که من قصد نداشتم به حرفش کنمو لجشو در بیارم ، برعکس زیاد ارایش کردم اما نه اونقدر که از شکلو شمایلم در بیام .

ارتان گفته بود از ارایش ملایم خوشش میاد اما من نمیخواستم هر چی اون میگه به حرفش گوش کنم .

پس رژ قرمز جیغی که خیلی دوسش داشتمو محکم کشیدم رو لبمو برق لبمو در اوردم زدم روش ،
خط چشم گربه ای کشیدمو ، مژه هامو از ریمل خفه کردم .
درسته زیاد ارایش کردم اما خیلی بهم میومدو من راضی بودم .

خنده خبیسی کردم ، اگه ارتان منو اینطوری میدید حتما تیکه بزرگم گوشم بود .
ولی واسم مهم نبود ، من فقط میخواستم حرصشو در بیارم ، از این کار فوق العاده لذت میبردم .

کارم که تموم شد یه نگاه تو آینه به خودم انداختم ارایشم محشر بود ، من باید ارایشگر میشدم ، هه چه ارزوی دست نیافتنی !!

خودمو خوب برانداز کردم ، آرایشم بی نقص بود ، موهامم خوب شده بود حالا مونده بود لباسم، از تو کمد، لباسی که ارتان خریده بود رو تنم کردم ، دیگه همه چی تکمیل بود به ساعت نگاه کردم ۹:۱۵ بود همون موقع ارتان در اتاق رو باز کردو اومد تو از همیشه خوشتیپ تر به نظر میرسید اما دلم واسش ضعف نرفت اگه به جای ارتان الان امیر جلوم ایستاده بود قطعا میرفتم و ماچ بارونش میکردم ، چه کنم که اینم یه ارزوی محال بود ،
ارتان اومد نزدیکمو با تعجب خیره شد بهم ، با اخم رو کرد بهمو گفت:

ارتان:مگه بهت نگفتم زیاد ارایش نکن ، چرا اینقدر تو لجبازی؟؟

باران: ای بابا اصلا من نمیام هی راه به راه تو به من گیر بده ،

ارتان: نمیایی؟؟!
الان دیگه خیلی دیره واسه نیومدن من به دکتر صادقی قول دادم همسرم رو هم میارم اگه دیشب گفته بودی شلید نمیبردمت اما الان مجبوری که باهام بیایی.

– بدون اینکه فرصتی بده از خودم دفاع کنم با خونسردی تموم دستمالی که تو جیبش بود رو در اورد و کشید رو لبم با ملایمت و حوصله رژمو کم رنگ کرد ، لجم گرفته بود با سرتقی تمام تو چشاش زل زدم اگه کارم پیشش گیر نبود حتما یه بلایی سرش میاوردم
باران: خیلی خودخواهی ازت بدم میاد .

ارتان هنوز خونسرد بود و این بیشتر عذابم میداد با همون سردی نگاه تیزش جواب داد: مهم نیست ازم خوشت میاد یا نه مهم هدفیه که من دارم و تا به اون هدف نرسم دست بردار نیستم .

بعدم دستشو زد تو جیب کت اسپرتشو از در خواست بره بیرون لحظه اخر برگشت سمتمو گفت: مانتو شالتو بپوش من پایین منتظرم تا ۵دیقه دیگه اومدی که اومدی!! نیومدی با زور میبرمت .

بعدم قبل اینکه حرفی بزنم درو بستو رفت بیرون
اه کثافت همیشه حرف حرف خردش بود .انگار اسیر اورده بود ، زور میگفت بهمو منم نمیتونستم کاری کنم و این بیشتر حرصمو در میاورد .
مانتو شالمو پوشیدمو لحظه اخر رژ قرمزمو انداختم تو کیفمو رفتم بیرون ،

*امیر*

وقتی وارد خونه شدم . اول فکر کردم کسی تو خونه نیست ،چمدونمو گذاشتم جلو درو رفتم سمت پذیرایی،

بابا رو مبل نشسته بودو داشت روزنامه میخوند بهش نزدیک شدمو ، سلام کردم ، بابا وقتی چشمش بهم افتاد از جاش بلند شدو خیلی گرم و صمیمی باهام دست دادو احوال پرسی کرد.

–چطوری پسر بی معرفت ۱ماه ندیدمت پسر جان
– ببخش دیگه پدر من به خدا اگه مجبور نبودم هیچوقت نمیرفتم تازه اونجا هم که بودم همش تو فکر شما بودم ، راستی مامان مهناز کو؟؟

–طبق معمول شیفته!!

اینو ول کن پسر از سارا خبری نشد ؟دوستت تونست کاری کنه؟؟

امیر: دستمو گذاشتم رو شونه بابا و وادارش کردم بشینه خودمم نشستم رو مبل روبروش

بابا منتظر بود تا زبون باز کنم .

بهتون میگم فقط قول بدین که هول نکنین باشه؟؟
بابا:یعنی چی هول نکنم مگه اتفاق بدی افتاده؟؟

–نه پدر من ، فرید رد سارا رو زده مثل اینکه از کشور خارج شده !!!
بابا: چی از کشور خارج شده؟؟
اما چرا ؟؟ کجا رفته؟؟

–رفته نیویورک !!
بابا چهرش غمگین تر شد خوب از علاقه بابا به سارا خبر داشتم بالاخره دختر بودو ته تغاری ،

بابا: امیر پسرم ، یه لطفی میکنی ؟
باید بری دنبالش پیداش کنیو برش گردونی ، من دیگه طاقت دوریشو ندارم .
به وضوح خم شدن کمرش رو دیدم ، راست میگفت خودمم هم خیلی بهش وابسته بودم ، و الان که نبود خیلی دلم واسش تنگ شده بود،

امیر: چشم حتما فردا پس فردا بلیط میگیرم میرم شما دیگه غصه نخور پدر من واسه قلبت خوب نیست .

با همون غم تو چشاش لب زد: چطور میتونم اروم باشم جگر گوشم معلوم نیست کجاست پسر

امیر:پدر من با غمو غصه که کاری حل نمیشه بسپارییدش به من خیالتون راحت،
–باشه پسرم سعی میکنم

امیر: بابا من دیرم میشه ببخشید من برم یه دوش بگیرم اماده شم که به مهمونیه دکتر صادقی برسم .شما نمیاید؟
بابا: نه پسرم تو برو من با این وضعو اوضاع حوصله مهمونی ندارم تو برو مجبوری اما من که مجبور نیستم خونه هستم تا برگردی پسرم پاشو که دیرت میشه
–باشه پس من رفتم فعلا

رفتم سمت حموم یه دوش سریع گرفتمو کت شلوار اسپرت ، کرم قهوه ای رو پوشیدم موهامو به سمت بالا ژل زدم ، ادکلنو گرفتمو دو تا پیس زدم خوب اماده بودم کلید ماشینو برداشتمو با بابا خداحافظی کردمو راه افتادم.

باران: یه ربعی میشد که تو راه بودیم .
بالاخره بعد یک ربع ماشین ایستاد ، خیلی پشت ترافیک مونده بودیم واسه همین کلافه شده بودم واسه همین هوای تازه لواسون خیلی حالمو بهتر میکرد شیشه ماشینو پایین کشیدم . هوای دلنشین پاییز که به صورتم خورد کمی قلبمو اروم میکرد ،
با ارتان از ماشین پیاده شدیم که نگهبان اومدو سویچ رو گرفت ، خلاصه بعد یه قدم زدن طولانی ، رسیدیم ، ارتان دستمو گرفت تو دستشو باهم وارد شدیم .

هیچکس اینجا واسم آشنا نبود ، واسه همین خیلی معذب بودم ، خدمتکار منو هدایت کرد سمت اتاقی تا لباسامو عوض کنم ارتانم گفت تا لباسمو تعویض کنم میره تا با میزبان احوال پرسی کنه سرمو به نشانه باشه تکون دادمو رفتم تو اتاق

*امیر*
بلاخره رسیدم .
ماشینو پارک کردم که نگهبان اومدو سویچ رو گرفت ، از در ورودی تا داخل راه طولانی بود قدم زنان رفتم سمت ورودی داخلی دستگیره رو دادم پایینو وارد شدم .

وقتی قدم به داخل گذاشتم خشکم زد همون موقع باران از یه اتاق داشت میومد بیرون وقتی متوجه حضورم شد اونم میخ من ، خیره به چشمام ، به خیال اینکه هنوز از دستم عصبانیه ، رفتم جلو اروم سلام کردم. چقدر تو این لباس خوشگل شده بود دلم میخواست بغلش کنم اما میترسیدم هنوز با مسئله ای که بینمون بود کنار نیومده باشه پس به سلام اکتفا کردمو

با تعجبو بهت بهش خیره شدمو گفتم ، تو اینجا چیکار میکنی؟؟

باران: باور نمیشد بعد ۱ماه دوری این امیر بود که جلوم ایستاده بود الان که میدیدمش ، فهمیدم چقدر دلم هواشو کرده بود .
چقدر دلم هوای آغوششو کرده بود.
دیگه نتونستم تحمل کنم بدون هیچ حرفی بغلش کردم به وضوح فهمیدم تعجب کرده چون دستاش رو هوا مونده بود به خودش اومدو دستاشو دور کمرم حلقه کرد
امیر: اگه بدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود داشتم اونجا دیوونه میشدم .

ارتان: بعد سلام احوال پرسی گرمی که با دکتر و خانومش داشتم ، چند لحظه ازش خواستم که از حضورش مرخص بشم تا بتونم با باران باهم بیاییم دوباره
از راه رو عبور کردمو خواستم برم سمت اتاقی که باران توش بود اما با صحنه ای مواجه شدم که ای کاش هیچوقت نمیدیدم .
یاد ستاره افتادم که لحظه اخر همینطور پسررو بغل کردو بعدم رفت ،
دیگه خونم به جوش اومد حالم دست خودم نبود ، اصلا نمیفهمم مننکه کاری کرده بودم تا ۳ماه دیگه امیر نتونه برگرده اما الان اینجا چیکار میکرد.
صداشونو واضح میشنیدم هنوز تو بغل هم بودنو انگار بعد چند سال همو میدیدن از عشق باران به امیر و امیر به باران خبر داشتم اما برام مهم نبود .
حد اقل الان
امیر: بارانم خانومی دیگه اشک نریز ببین من الان جلوت ایستادم دیگه فدات بشم ، من طاقت اشکاتو ندارما،

باران: دروغ میگی اگه دلت واسم تنگ شده بود پس چرا رفتی پیش سپیده چرا منو اینجا تنها گذاشتی ، چرا اخه لعنتی ، نگفتی شاید اینجا یه عاشق داشته باشی که بعد رفتنت دیوونه میشه .
امیر: با تعجب از بغلم بیرون کشیدمشو خیره شدم تو چشاش چی داشت میگفت؟؟!

–من رفتم پیش سپیده؟؟ کی گفته من …
ارتان: سرفه مسلهتی کردمو با چشمای به خون نشسته خیره شدم به باران ، داشت، از بغل هم اومدن بیرون باران با نگرانی و استرس نگاهم میکرد ، رفتم طرفشو ، دستشو گرفتم تو دستم امیر با تعجب به دست منو باران نگاه میکرد ،
باران: با استرس و نگرانی خیره شده بودم به ارتان که حالا با چشمای قزمزو رگهای بیرون زده از گردنش داشت با نگاهش واسم خطو نشون میکشید .

ارتان رو کرد به امیرو با صدایی که سعی میکرد اروم باشه لب زد ،
کی اومدی؟؟ چراخبر ندادی ؟؟
امیر: هنوز خیره به دستاشون بودم که ارتان ازم سوال کرد با اخم رو کردم بهشو گفتم : بهت زنگ زدم که خبر بدم رسیدم اما گوشیت در دسترس نبود .
ارتان: باشه دیگه مهم نیست درسته که ما باهم رفیقیم اما دیگه دلم نمیخواد دست به زن من بزنی یا بغلش کنی فهمیدی دفعه اخرت بود .
امیر: زنت؟؟ منظورت باران که نیست نه؟؟؟
– باران !!!!بگو که دروغه
باران: اشکام جلوی دیدمو گرفته بودر چیزی نمیتونستم بگم
ارتان دستمو محکم فشار داد که احساس کردم استخونام خورد شد ،
باران: نه دروغ نیست من زنشم اما …
ارتان نذاشت حرفمو بزنم ، به وضوح خم شدن زانوهای امیرو دیدم .
ارتان: حالا که فهمیدی بهتر دیگه بهش نزدیک نشی ،
باران: ارتان دستمو کشید برد سمت حیاط ، امیر تا لحظه اخر با چشمای غم زده همراهیم کرد دلم واسش کباب شد ، من احمق چطور متوجه عشقش به خودم نشده بودم ، انگار لحظه اخر چیزی میخواست بگه که ارتان مانعش شدو من نفهمیدم چی میخواست بگه ، اما هر چی که بود احساس میکردم امیر هنوز منو دوست دارهو عاشقمه ، این احساس دو طرفه بود اما ارتان این وسط خیلی سایه اش برام سنگین بود ،
ای کاش وقت داشتم تا به امیر بگم که این ازدواج به خواست من نبوده ای کاش ، میتونستم بهش بگم که هنوز بهش فکر میکنم و ای کاش های زیادی که هیچکدومش رو از زور دلتنگی نتونستم بگم

*باران*

ارتان دستمو کشید و برد سمت حیاط پشتی ، اخ دستم شیکست ولم کن دیوونه

ارتان: خفه شو حرف نزن ، درد واقعی رو الان حس نمیکنی بعدا حس میکنی عزیزم ،

باران:بالاخره به جای خلوتی رسید دستمو رها کردو کوبوندم به دیوار ، در بدی تو کمرم احساس کردم اخ بلندی گفتم : بهم نزدیک شدو گردنمو گرفت ،
داشتم خفه میشدم ، احساس میکردم دنیا دور سرم میچرخه ،

ارتان:اینقدر هرزه شدی که هر کار دلت میخواد میکنی نه؟؟؟
تو که خوب میدونستی من یکبار بهم خیانت شده ، پس دیگه تحمل دومیشو ندارم ، بهت گفته بودم تو مال منی ، زن منی، حق نداری کسیرو بغل کنی یا واسش لوندی کنی فهمیدی؟؟

خیال میکردم با ستاره فرق داری اما اشتباه میکردم تو هم لنگه همونی ، شما زنا همتون مثل همید ،
باران: دستامو گذاشتم روی دستاش تاحداقل بتونم راه نفسمو باز کنم به خس خس افتاده بودم اما انگار واسش مهم نبود ،

بریده بریده با صورت قرمز که از زور فشار دستاش به گردنم وارد شده بود لب زدم : ولـــــم کـــن لاشـــی
خفه ..شدم ،

دیگه چشمام داشت سیاهی میرفت که دستشو از روی گلوم برداشت ، شدید سرفه کردمو با نفرت زل زدم بهش

ارتان : با خونسردی از تو جیبش سیگاری در اوردو اتیش زد دوتا پک به سیگارش زد ، دوباره بهم نزدیک شد .
ارتان: ببین من نمیخواستم اینکارو باهات بکنم اما خودت کاری کردی که من عصبی بشم بد رو نقطه ضعفم دست گذاشتی پس عاقبت بلایی که سرت میارم پای خودته

خواستم از خودم دفاع کنم دستشو گذاشت رو کتف راستمو لباسمو کمی پایین داد خیلی ناگهانی سیگارشو گذاشت رو کتفم، سوخت اینبار واقعا جیغ خفه ای کشیدم که جری تر شدو سیگارشو بیشتر فرو کرد ،

با چشمای اشکی زل زدم بهشو گفتم : خیلی کثافتی ، اشغال روانی خودت منو از اون جدا کردی من هیچوقت عاشق تو نمیشم ، من هنوز امیرو دوست ….
سیلی محکمی که تو گوشم خورد باعث شد حرفم قطع بشه و صورتم به طرفین سوق پیدا کنه ،

جای سیلی محکمی که به صورتم زد و همینطور جای سیگار به شدت میسوخت و خنجری بود روی روح و روانم .

ارتان: چرا نمیخوای بفهمی ، اون تو رو تنها گذاشتو رفت من بودم که بهت سر پناه دادم من بودم که زیر بالو پرتو گرفتم تا زیر دست اون عموی احمقت جون ندیدی

باران: با عصبانیت زل زدم بهشو فریاد زدم : اره تو بودی که منو اوردی تو اون خونه که هرروزش واسم عذاب بود، تو بودی که به زور بهم تجاوز کردی، تو بودی که منو به زور عقد کردی ، اره واقعا ازت تشکر میکنم واسه لطف های بزرگی که در حقم کردی ، باعث شدی من ۱ماه تو خونت زجرو بد بختیرو تحمل کنم

اصلا میخوام بدونم چرا باهام اینکارو میکنی ؟؟ هان تو که به قول خودت من هرزم چرا ولم نمیکنی تا به درد خودم بمیرم ، چرا منو نمیکشی تا از دستم راحت شی اینطوری شاید منم بتونم با درد دوریه امیر کنار بیام .

ارتان: خفه شو نمک به حروم فک کردی اگه تو خونم نگهت دعشتمو باهات با ملایمت برخورد کردم به خاطر چشمو ابروت بوده نه خانوم از این خبرا نیست من به خاطر کینه ای که بابام از بابات داره وارد این انتقام شدم همینو بس به خاطر مادرمم هم که شده انتقامشو از تو عموت میگیرم .

الان دیگه واسم مهم نیست که کی هستی ، فقط به هدفی که دارم فکر میکنم باید هر شب منو تمکین کنی

و بهت قول نمیدم که باهات با ملایمت برخورد کنم چون تو لیاقت خوب بودنو نداری

باران: واقعا گیج شده بودم ، از حرفاش ، این چی داشت میگفت از کدوم انتقام حرف میزد ؟؟؟

*امیر*

با بهت به دستاشون و چهره غمگین باران خیره شدم لحظه آخر ارتان دست بارانو کشیدو برد صدای برخورد در و نبود باران سوهانی بود که روی مخم کشیده میشد ، به گفته باران الان ارتان شوهرش بود اما چرا احساس میکردم ارتان سعی داره چیزی رو ازم مخفی کنه اما… باران لحظه اخر چیزی گفت، یقینا میخواست چیزی رو بهم بفهمونه

خواستم از در برم بیرون که دکتر صادقی منو دیدو نتونستم برم ، مجبورا باهاش سلام احوال پرسی کردم ، در حال صحبت بودیم که خانومش صداش کردو رفت منهم از خدا خواسته از در ورودی خارج شدمو رفتم سمت باغ ، پشتی ، تا تنها باشم احساس میکردم ، قلبم درد میکنه چرا باران باید همچین کاریو کنه ؟؟؟

داشتم به حیاط پشتی نزدیک میشدم که صدایی توجهمو جلب کرد .
انگار باران بود که داشت بلند بلند با ارتان حرف میزد .

باران:من هنوز امیرو دوست …..
ارتان نذاشت حرفشو ادامه بده با سیلی محکمی که بهش زد خواستم برم جلو اما نتونستم عصبی شده بودم پشت درختی مخفی شدم تا بتونم حرفاشونو واضح گوش بدم .

ارتان: چرا نمیخوای بفهمی اون تو رو تنها گذاشتو رفت، این من بودم که بهت سرپناه دادم من بودم که …..

امیر:ارتان چی داشت میگفت : یعنی رفتن من به دبی همش یه نقشه بود تا به باران نزدیک بشهو باهاش ازدواج
کنه اما من خوب ارتانو میشناختم بعد ستاره قصد ازدواج نداشتو از همه دخترا متنفر شده بود حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بود که با باران ازدواج کرده بود اگه تا دودیقه پیش شک داشتم الان یقین پیدا کرده بودم که باران ، ارتانو دوست نداره ، شاید ارتان مجبورش کرده بود که باهاش ازدواج کنه .
تو همین فکرا بودم که صدای دلنشین باران بلند شد :اره تو بودی که منو اوردی تو اون خونه که هرروزش عذاب بود ، تو بودی که به زور بهم تجاوز کردی ،

امیر: یه لحظه سرم گیج رفت دستمو تکیه دادم به درخت ،

یعنی چی ؟؟!
حرف اخرباران روحمو ازار میداد چطور تونستم بدون اینکه به باران فک کنم تنهاش بزارم اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم باید هر جور شده بارانو تنها جایی پیدا میکردم تا باهاش مفصل حرف بزنم .

دیگه طاقت حرفاشونو نداشتم . سریع از پشت درخت اومدم بیرونو پا تند کردم .
از باغ اومدم بیرونو با اعصابی داغون رفتم سمت ماشین

حالم خوش نبودو فقط یه اهنگ میتونست حالمو بهتر کنه پس پلی کردم.
★بگو چی اومده سرت ★
اینا کین دور و برت ★
که میذاری میری منو ★
نمیدونی کی شکونده بالو پرت★

کی از من دیوونه تره ★
کی هی بگی برو نره
مگه میتونه پر کنه جامو کسی
نمیتونه بگه که از منم عاشق تره★

دوراتو زدی چی شده که باز اومدی
میگی عاشقه منی که من برگردم
نیستمت تو رو هر جا دوست داری برو
آره ساده بودم هی تو رو باور کردم

دوراتو زدی چی شده که باز اومدی
میگی عاشقه منی که من برگردم
نیستمت تو رو هر جا دوست داری برو
آره ساده بودم هی تو رو باور کردم

یکی اومده به جات ولی من هنوز صدات
تویه گوشمه و نمیفته ار سرم دیگه حالو هوات
شکل توان خنده هاش دوسش دارم ولی کاش
میدونستی آرزومه می موندی پیشمو
تو بودی به جاش آره تو بودی به جاش

دوراتو زدی چی شده که باز اومدی
میگی عاشقه منی که من برگردم
نیستمت تو رو هر جا دوست داری برو
آره ساده بودم هی تو رو باور کردم★

*باران*
تو ماشین بودیم . با ابروهای گره خورده خیره شده بودم به خیابون تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد یعنی هیچ کدوم رغبتی به هم صحبتی باهم نداشتیم .

ارتان ترمز کرد جلو در قرمز رنگی که هر موقع میدیدمش دلهره بدی میگرفتم ، خدا میدونست با این عصبانیت چی انتظارمو میکشید .

سعی کردم خودمو اروم کنم .
دستشو با عصبانیت گذاشته بود روی بوق و یکسره کرده بود .

بالاخره در باز شد ارتان پاشو گذاشت رو گازو با سرعت زیاد رفت داخل ، با ترمز بدی که گرفت نزدیک بود با سر برم تو شیشه که لحظه اخر صندلی رو چسبیدم، با خشم و صدای بریده بریده رو کرد بهمو گفت: گمشو برو پایین

باران: منم با پرویی تمام گفتم : نمیگفتی خودم میرفتم ،بعدم سریع در ماشینو باز کردمو پیاده شدم ، چه شب مزخرفی بود امشب ، فقط واسم لحظه دیدن امیر شیرین بود ،

متوجه حظور ارتان پشت سرم شدم که سعی میکرد با قدم های بلند بهم نزدیک بشه بی توجه بهش به راهم ادامه دادم در ورودی داخلی رو باز کردمو رفتم تو خواستم از پله ها برم بالا که صداش بلند شد،
مهناز ، مهناز
–بله اقا
ارتان: تو مرخصی که بری خونت نه فقط امشب واسه همیشه

مهناز: اما اقا چرا ؟؟
ارتان: از این به بعد کلفت این خونه تو نیستی بارانه !!! خودش مجبوره همه کارهارو انجام بده ،
دیگه میتونی بری!!

مهناز به گریه افتاده بودو به پای ارتان افتاد تا اخراجش نکنه اما رتان با بی رحمیه تمام قدم برداشت سمت پله ها گفت: تا ۵ دیقه دیگه خودت رفتی که رفتی نرفتی پرتت میکنم بیرون ، فهمیدی یاـنه؟؟
اینقدر خودخواه بود که به خاطر دعوای بینمون یک نفرو از نون خوردن انداخت .
دیگه ناایستادم تا حرفاشو بشنوم پا تند کردمو از پله ها رفتم بالا

ارتان پشت سرم وارد اتاق شدو درو محکم بهم زد چشماش به خون نشسته بودو مشخص بود هنوز عصبانیتش نخوابیده ، بی مقدمه شروع کرد به در اوردن لباسش ، کتو پیرهنشو پرت کرد گوشه اتاق

واقعا از عصبانیتش وحشت داشتم ، دوباره با هیزی خیره شده بود بهم ، همیشه از این نگاهش میترسیدم .

یه قدم رفتم عقب فاصله ای که بینمون بود رو طی کرد ترسیدم قدم دیگه ای به عقب برداشتم که موجب برخوردم با دیوار بود ، دیگه راه فراری نداشتم .

باران: با ترس خیره شدم بهشو با تته پته گفتم :میـــخوای چــــیکار کنــــی؟؟

ارتان : هیچی عزیزم نترس میخوام به قولی که بابام دادم عمل کنمو زجرت بدم تا شاید کمی حرارت قلب ملتهبم بخوابه ، فقط شاید کمی دردت بیاد که اونم مهم نی ، لذتش بیشتره اینطوری منو خوشحالترم میکنی ،

رفت سمت کمد نمیدونستم میخواد چیکار کنه ، ترسیده بودم ،
وقتی برگشت قیچی دستش بود ، میخواست چیکار کنه ؟؟؟؟
اومد نزدیکمو با خشونت برم گردوند ، موهامو گرفت تو دستشو صورتشو نزدیک گردنم اورد .

ارتان: با موهات خداحافظی کن هانی ،

باران: از ترس اینکه موهایی که با زحمت بلندش کرده بودم که کوتاه نکنه برگشتم سمتشو موهامو از تو دستش کشیدم بیرون ، خیز برداشت طرفمو قیچی رو دوبار بهم زد ، صدای قیچی ، سوهانی بود که کشیده میشد روی مغزم ، دستامو گذاشتم رو گوشم تا صدای قیچی شدن موهامو که خیلی دوسشون داشتم رو نشنوم ، اشکام رو گونهام میچکیدن ، به جای خالی موهام دست کشیدم ، جاشون واقعا خالی بود مثل جای امیر روی قلبم ، عجیب دلم میخواست کسی در برابر این کثافت ازم دفاع کنه اما ….

سر خوردم رو زمینو دستمو مشت کردمو چند بار کوبوندم به زمین ،

فریاد زدم ، لعنت به تو لعنت به ذات خرابت ، لعنت به بابات ،
ارتان جلوم زانو زدو موهایی که حالا تو دستش بود رو تو هوا تکون دادو گفت : تازه شروعه کاره
اگه دوباره بخوای رفتارای قبلا رو انجام بدی دفعه بعدی زبونتو قیچی میکنم فهمیدی یا نه
حالا هم پاشو از جلو چشمام گم شو

*امیر‌*
یک ربی میشد که رسیده بودم خونه اما هنوز تو ماشین بودمو به اتفاقات امشب فکر میکردم ، اگه یک درصد پشیمون شده بودم که بارانو بدست بیارم اما حالا اون یک درصد از بین رفته بودو من با تموم وجود میخواستمش ، لحظه ای که تو بغلم بود عطر تنش واقعا داشت دیوونم میکرد ،من واقعا عاشقش بودم اما ای کاش این فاصله بینمون نمیافتاد.

سرموگذاشتم رو فرمون سعی کردم افکارم رو مرتب کنم تا حداقل جلوی بابا اینا بروز ندم خودشون به اندازه کافی مشکلات داشتن،
بالاخره از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت خونه ، اما هنوز فکرم پیش باران بود میترسیدم ارتان اذیتش کن با اون سیلی که به صورتش زد انگار رو قلب من چنگ میزد ، چطور دلش اومد دست رو باران بلند کنه ، الان دیگه یقین داشتم نگه داشتن ، بیشتر من تو دبی کار ارتان بوده تا منو از باران دور کنه و خودش بره جلو ، چقدر احمق بودم که بهش اعتماد داشتم ، انگار خودم خیلی راحت دو دستی بارانو تقدیمش کرده بودم ،
فردا هر جور شده بارانو پیدا میکردمو باهاش حرف میزدم ، نباید میزاشتم به اینجاها بکشه ،
با اعصابی داغون اما بروز نمیدادم با روی باز وارد خونه شدم کلیدو آویزون کردمو رفتم سمت آشپزخونه

*باران*: از دیشب اینقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بودو شدید میسوخت ، تو جام غلتیدم ،
اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلوم رد شد ، ارتان عوضی با بیرحمیه تموم موهام کوتاه کرده بودو من الان نفرتم ازش بیشتر شده بود ، از جام بلند شدم با نقشه ای که واسش کشیده بودم محال بود اینبار بهم نزدیک نشه ، از دیشب که موهامو زد خودش رفت تو اتاق کارشو منم تو اتاق خواب خوابیدم ، دلم نمیخواست حتی ریختشو ببینم اما واسه تحقق نقشم بهش احتیاج داشتم ، خوب میدونستم تو خونه به جز منو ارتان کسی نیست . صبح ها اکثرا خونه بود . رفتم سمت کمد لباسام ، لباس هامو با لباس خواب قرمز جیغی عوض کردمو ارایش غلیظی کردم ، دست کشیدم جای خالیه موهام ، قبل کوتاه شدن تا باسنم بود اما الان ، از شونهام کمی پایین تر بود ، اشک سمجی که تو چشمام حلقه زده بود رو کنار زدمو فقط به هدفم فکر کردم ، از اتاق زدم بیرون ، پاور چین پاورچین ، به اشپزخونه نزدیک شدم ، دیروز که اتان اومده بود خونه شیشه های مشروب رو دیدم که خریده بود فقط کافی بود پیداشون کنم ، بعد کمی جستوجو ، شیشه های مشروب رو پیدا کردم ، دوتا لیوان برداشتمو رفتم سمت اتاق آرتان ، دوتا تقه به در زدمو وارد اتاقش شدم ، تو جاش نیم خیز شد هنوز چهرش خواب الود بود ،
به وضوح تعجب رو تو چشاش دیدم ، ابرویی بالا انداختو به لباس تو تنم اشاره کردو گفت: چه خبره اول صبحی ؟؟؟!

باران: چشمامو خمار کردمو سرمو انداختم پایینو به لیوانو شیشه مشروب اشاره کردمو گفتم : اومدم اشتی کنیم !!
ارتان: توقع که نداری باور کنم ؟؟ بعد بلایی که سرت اوردم گفتم حتما تا سه روز از اتاقت بیرون نمیایی؟!

باران‌: اگه ناراحتی میخوای برم؟؟
ارتان اب دهنشو به زور قورت دادو از بالا تا پایینمو برانداز کرد ، از رو تخت اومد پایینو اومد طرفم ، بهم نزدیک شد و خودشو چسبوند بهم ،
ارتان: موی کوتاه هم بهت میاد مخصوصا الان که تو این لباس شبیه هلو شدی !!
باران: صبر کن همچین هلویی بهت نشون بدم که از زندگی کردن خودت پشیمون شی،
قلبم به شدت به سینم میکوبیدو هر آن احساس میکردم از نیت درونیم باخبر میشه ، تا جایی که سعی میکردم خودمو خون سرد نشون بدم.

که البته موفق هم شدم .
شیشه مشروبی که تو دستم بود رو باز کردمو دوتا لیوان هارو پر کردم .

لیوانو به سمتش گرفتم،و گفتم : به افتخار آشتیمون ، بی معطلی لیوانو گرفتو سر کشید واسه اینکه نقشم قابل قبول تر باشه ، لیوانو به لبم نزدیک کردمو تظاهر به نوشیدن کردم ، لیوانو گذاشت رو میزو دوباره بهم خیره شد ، رفتم سمتشو تیشرتشو چنگ زدمو از تنش بیرون کشیدم ، دستمو رو شکم برهنش تکون دادمو با ناز گفتم : میدونم دیشب کارم اشتباه بود قول میدم ، دیگه کاری برخلاف خواستت انجام ندم ،
ارتان مشخص بود که حالی به حالی شده و مست شده بود چونمو گرفتو سرمو بلند کرد ، تو چشام زل زدو گفت : من نمیخواستم اون بلارو سرت بیارم خودت که خوب میدونی من میتونم به وقتش خیلی خوب باشم یا بد !! این تویی که با رفتارت نشون میدیو تصمیم میگیری من خوب باشم یا…
نذاشتم حرفشو ادامه بده دستمو گذاشتم رو لبشو وادار به سکوتش کردم ، از بغلش اومدم بیرونو رفتم سمت بطری مشرب ، دوباره لیوانو پر کردمو دادم دستش ، بی واهمه سر کشید ، بهم خیره شدو به لیوان اشاره کردو گفت : ساقی بریز می که دیوانه و مست اون چشاتم ، پشت بندش خنده ای بلند از سر مستی سر داد .
دوباره لیوانو پر کردم ،لیوانی که واسش انتخاب کرده بودم خیلی بزرگ بود هر دولیوان به اندازه دوتا پارچ بزرگ بود .
با سومین لیوان احساس کردم دیگه داره از هوش میره ، بردمش سمت تختو ، وادارش کردم که دراز بکشه ،
دستمو کشید سمت خودش اینقدر یهویی بود که افتادم روش ، به سختی چشماشو باز کردو گفت: میدونستی باعث داغی بدنم میشی ؟؟
چیزی نگفتمو سعی کردم کاری کنم که بخوابه ، دستمو بردم سمت گردنشو با حرارت زل زدم بهش ، بدنش داغ بودو باعث شده بود گرمم بشه ، دستمو از گردنش کشیدم پایینو تا روی سینش کشیدم ، خوب میدونستم این حرکت باعث مستی زیاد از حدش میشه ، با یه حرکت ناگهانی لباشو گذاشت رو لبم ، حین بوسیدن انگار دیگه نتونست طاقت بیاره و بیهوش شد ، واسه اطمینان خاطر صداش زدم ، دوتا سیلی تو صورتش زدم اما بیدار نشد ، از روش بلند شدمو ، رفتم سمت موبایلش ، هر چی تو اتاق رو گشتم موبایل پیدا نکردم ، دست کردم تو جیب شلوارش ، تکونی خورد که قلبم از جاش داشت کنده میشد ، گوشیرو با ارامش بیرون کشیدمو مشغول گشتن شماره تلفن ….

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.